تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگويم؟

هزل و طنز در شعر ادیب الممالک فراهانی

هزل و طنز در شعر ادیب الممالک فراهانی(بخش اول)

نوشته: محمد مهدی حسنی 

 در باره ادیب الممالک فراهانی :

میرزا محمد صادق ادیب الممالک فراهانی، شاعر، ادیب، روزنامه نگار و نویسنده برجسته دوره بیداری و عهد مشروطیت به شمار می آید. نام پدرش میرزا حسین و  از سادات فرهان و از نوادگان میرزا بزرگ قائم مقام است.

وی در سال 1277 ھ. ق. به دنیا آمد و در سال1336(۱335) قمری و در سن 58 سالگی به مرض سکته چشم ازجهان فرو بست.  آرامگاهش زوایه حضرت عبدالعظیم (ع)است.

هر چند مدتی در خدمت مظفرالدین شاه بود و لقب خود را از او گرفت و مدیحه فراوان سرود. لیکن در آستانه انقلاب مشروطیت همسو با سایر روشنفکران و مردم به خیل انقلابیون پیوست و بعدها سر دبیر روزنامه مجلس شد،

ادیب الممالک از سال 1329 قمری که رئیسی عدلیّه عراق (اراک) به وی واگذار شد تا پایان عمر به شغل قضاوت اشتغال داشت چنانکه در واپسین عمر، رئیس عدلیّه یزد بود.

او  علاوه بر عربی و فارسی و حکمت و ریاضی و نجوم از زبانهای روسی، ترکی، و پهلوی هم آگاهی داشت

شعر او آینه تمام نمای وضعیت اجتماعی و سیاسی کشور ما در دوره بیداری و  مشروطه است. دغدغه های انعکاس یافته او در اشعارش، مملو و مشحون از  اندیشه های وطن پرستی و ملی گرایانه، توجه به گذشته و تاریخ پر افتخار ایران و عشق به دادگستری و عدالت خواهی است. شیوه و راه او در زندگی اجتماعی و سیاسی، ظلم ستیزی و یورش بی امان به ستم و بیداد و نقد ظلم است و مطاوی اشعار او،  پژواک درد ها و آلام  و رنج رعیت و بیان نابسامانی های اجتماعی و سیاسی، شرح سیر حوادث و تاریخ مشروطه و نیز بسط آرمان ها و دیدگاه های انقلابی و روشنفکری است و شرح و بیان واژگان نو و تازه ساخته ای همچون: آزادی ، استبداد، حقوق، ملت، قانون، انجمن، احزاب، مجلس ، امنیت، مشروطه ، عقب ماندگی کشور و .... است که این همه در شعر او به خوبی تجلّی یافته و به سهولت یافت می شود. اشعار  وطینه او بسیار و نیز مشهور است.  

بخشی ازمضامین اشعار او که به بیان عمیق مشکلات و نابسامانیهای اجتماعی آن روز ایران اختصاص دارد، شرح سیاه کاریهای دستگاه متزلزل قضا و تشکیلات نابسامان  عدلیّه زمان اوست. ما در میان دیوان شاعران قاضی یا قاضیان شاعر،  هیچگاه به این حجم انتقاد از قاضی و هجمه به آنان بر نمی خوریم ، شاید اشتغال قضائی و  دیدن فساد دستگاه قضای آن روزگار و مشکلات مردم و مراجعین عدلیّه از نزدیک، موجب شده است که وی بارها و بی محابا به مقامات و مسئولان قضائی بتازد و آنان را هجو تیز و تند کند،  زیرا از یک سو آنها مسئول اجرای عدالت  بودند و ازسوی دیگر خود عامل ظلم به حساب می آمدند. و شاید اوج شیوایی کلام و نفوذ بیان این شاعر پس از اشعار میهنی همین اشعار طنز اجتماعیست. *1

ادیب الممالک طنزهای دلنشین و موثری دارد.  قصیده "حشرات الارض بهارستان" و "احزاب سیاسی" او از اشعار مشهور وی در  زمینه طنز و انتقاد اجتماعی است.

نبوی در مورد خلق و خوی ستم ستیزی و حق جویی ادیب گوید: "او به بیداد و ستم نه به عنوان یک موضوع ساده بلکه از یک منظر گسترده نگاه می کند در نگاه او مناسبات اجتماعی است که به کلی ویران و ظالمانه است. تصویری که او از جامعه ایران نشان می دهد، به تصاویری که با نثر طناز و تصویری حاج زین العابدین مراغه ای در سیاحتنامه ابراهیم بیگ یا  نوشته های طنز انتقادی دهخدا و یا سروده های زیبای بهار از شرایط اجتماعی آن زمان ایران نشان می دهد، بی شباهت نیست . او در مسمطی که به سال 1320 ھ. ق. در روزنامه ادب در مشهد چاپ شد، چنین می سراید :

مرغان بساتین را      منقار بریدند                    اوراق ریاحین را   طومار دریدند

گاوان شکمخواره به گلزار چریدند                   گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند

تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند                   یاران بفروختندش و اغیار خریدند

                                   آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار!

افسوس که این مزرعه را آب گرفته               دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

خون دل ما      رنگ می ناب گرفته              وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته

رخسار   هنر گونه مهتاب گرفته                 چشمان خرد پرده زخو ناب گرفته *2

سعید نفیسی ادیب الممالک را سخن سرای سحر آفرین می نامد و گوید: " بالاترین مقامی که در ادبیات ایران دارد این است که ادیب الممالک متخلص به "امیری"  نخستین کسی است که با بیان بسیار بلند ناله ها و شکوه های ایرانی را، - که تازه بیدار شده و پی به سیه روزی خود برده است -  بر جای گذاشته است."*3

زیباترین و علمی ترین تحقیق در باره شیوه طنز ادیب الممالک و فرم آن را سید ابراهیم نبوی در جلد دوم " کاوشی در طنز ایران"  ارائه کرده است. وی نگاه ادیب الممالک را به طنز به لحاظ موضوعی،  نگاهی انسانی، دلسوزانه و عدالت طلبانه، ظلم ستیز و حق خواهانه و متعهد می داند، ولی همو هم داستان با دیگر اهل ادب در بارۀ فرم  شعر ادیب ،  اعتقاد دارد  آثار او اگر چه به سوی سادگی و زبان و آئین ادبی نو جهت گرفته، اما به لحاظ گرفتاری در قوالب و اسالیب کهن با عامیانه شدن فاصله دارند و بیشتر عمیقند و پیچیده اند. وی با تاکید بر این که  دوران مشروطه عصر تغییر همه چیز است و  گاه تغییر چنان وسیع می شود که به قول ایرج میرزا: " انقلاب ادبی برپا میشود " و " ادبیات شلم شوربا" می شود . مع ذالک جستجو برای یافتن فرم های تازه در نمایش از یک سو و داستان از سوی دیگر به کشفیات تازه و نه کامل کشیده می شود. و معتقدست در طنز این جستجو عمیق تر و کامل تر شده است : دهخدا عرصه وسیعی در طنز مطبوعات می گشاید.  حاج زین العابدین مراغه ای در سیاحتنامه ابراهیم بیگ به راهی میان داستان و گزارش اجتماعی پای می گذارد . ایرج میرزا به کشف سادگی شعر می رسد و واژگان تازه را چون خون تازه به تن شعر کهن می ریزد. ملک الشعرای بهار استادانه و بر فراز، فرم های تازه و اوزان جدید را وارد شعر فارسی می کند . و همین اتفاقات در ادبیات به اندازه یک انقلاب اجتماعی به تنهایی ارزشمند است. ولی در مورد ادیب الممالک فراهانی وضع کمی فرق دارد، هرچند او  نیز در همین جستجوست لیکن وفاداری وی به سنت ها و قالب های شعر کهن بر جای است و بیش از بسیاری از شاعران قاجار هنوز گرفتار فرم کهن است. با این همه اهتمام وی به بیان مضامین نو و مسائل روز اجتماعی و وقایع  سیاسی، لاجرم  محتوا و موضع شعر او را به ادبیات مشروطه پیوند می دهد  و در شعر او  تلاش غریبش  در کنار هم نهادن کهنه و نو را می بینیم . هم قافیه کردن مصرع های زیر از آن اتفاقات است : ...   چون لاشه ای برآمده ستخوانش از جسد / ...   پاکت سه چار دانه و استامپ یک عدد / ...    زالی خمیده قد زنفاثات فی العقد  /  ...   بندی زگاهواره فرو بسته بر وتد   / ...  آلوده در ازل شده ناشسته تا ابد  /  ...   در خدمتش پلیسکی استاده چون قرد

هر چند ادیب الممالک در جاهای دیگر  از جمله در مسمط دلنشین "پیام به سیروس" به فرم های تازه ای می رسد. اما در کل شاعر یست دانشمند، که گرفتار دانش خود است و چنان محکم شعر کهن می گوید که حتی موضوع و واژه تازه نیز توانایی تغییر چار چوب و فرم شعر او را ندارد.*4

همچنین نبوی،  ثروت واژه ها و  عفت طنز  را در شعر ادیب الممالک می ستاید : " ادیب الممالک قاموس ثروتمندی از واژگان دارد. او از واژه های قرانی به زیبائی استفاده می کند و آن را به راحتی در شعر در کنار واژگان جدید می گذارد . واژه های ایران باستان را به زیبایی مورد استفاده قرار می دهد و واژه های مکلف زبان عربی را به خوبی در شعر می شناسد . شعر او جز روانی و فاخرانه بودن، عمیق و به لحاظ گسترش واژگان ثروتمند است. شاید همین امر گاه ما را در برقراری ارتباط، با مشکل مواجه کند. چرا که مخاطب شعر ادیب الممالک ناچار به تعمق است و شاید به دلیل همین امر است که او علیرغم قدرت فراوان در شاعری و به ویژه برخی از اشعار طنز چندان به تواتر شهرت نیامده است. گاه دامنه واژگان او آنقدر گسترده است که برای خواننده تشخیص زمان سروده شدن شعر دشوار می شود." همچنین نبوی  تاکید دارد که : "طنز ادیب الممالک عفیف و پاک است. او بدون استفاده از واژگانی که شعر او را به هزل نزدیک کند به مفاهیم و مسائل اجتماعی پرداخته و منظور خود را بازگو می کند."

وی ادیب الممالک فراهانی را از زمره متفکران بزرگ، شاعران ارزشمند و مصلحان اجتماعی مهمترین دوران سیاست و اندیشه کشور ما خوانده  و برخی از اشعار طنز او  مانند شعر : "صلحیه" ، "جرم الاغ مسکین" و "ما را چه؟" را در تاریخ طنز ایران همواره ماندگار می داند. نبوی شعر بلند  و زیبای صلحیّه  سروده سال 1329 ادیب را که به زیباترین شکل به موضوع عدالت و قضاوت اشاره می کند به عنوان نمونه عمق طنز ادیب یاد کرده،  گوید : "اعتقاد من برآنست که طنز همان است که در "صلحیه " ادیب الممالک آمده است، تصویری دقیق و روشن از موضوعی موجود که با اغراق طنز پرداز، ما را به تفکر وادار می کند."

صلحیه حکایت مظلومی است که برای گرفتن داد خود به عدلیّه " قاضی صلحیه بلد" مراجعه کرده است. در بخش اول این شعر ادیب الممالک با استادی تمام به تصویری از محل کار قاضی اشاره می کند که این تصویر خود طنزی از موقعیت قاضی است. در اینجا ادیب الممالک به بازی با واژگان یا هجو بسنده نمی کند، بل، موقعیت طنز را می نمایاند. دفتر قاضی با شیوه ای توصیف شده که جزئی نگری رمان های زمان جدید در آن دیده می شود. قاضی پس از شنیدن شکایت راوی چند روز امروز و فردا می کند و بهانه می آورد و کار به تاخیر می اندازد. این رفتارها کاملاً مربوط به دوران جدید است و بنظر میرسد ناشی از نگاه ادیب الممالک به وضع عدلیّه دردوران جدید باشد.   پس از مدتی قاضی به ناچار شاکی "راوی" را مورد سوال قرار می دهد و از او حجت و دلیل می خواهد. شاکی می گوید که قباله اش مالکیت او را ثابت میکند. گفت و گو میان قاضی وشاکی به درازا می کشد . دلایل شاکی صحابه رسول الله"ص" هستند در حالی که قاضی آنها را نمی شناسد و آنان را معتمد نمی داند . شاکی حکم حضرت علی ابن ابی طالب"ع" را دلیل می آورد و قاضی می گوید که حضرت علی بن ابی طالب "ع" به اتهام کشتن عمرو بن عبدود خودش غیاباً محکوم است. شاکی قران و حضرت جبرئیل (ع) را دلیل می آورد، اما قاضی می گوید که نام جبرئیل در فهرست پرسنل نیست و قران نیز چون تمبر نخورده به عنوان سند قابل قبول نیست. نتیجه گیری ادیب الممالک از این شعر که در بخش پایانی آمده است همان رویکرد عدالت خواهانه را دارد.  در این شعر شاعر چه در فرم روایت و چه در نگاه به موضوع دیدی عمیق و کشاف دارد،  نگاهی که پیش از آنکه قضاوت کند تفکر بر می انگیزد.*5

 پا نوشت ها :

1 – ر. ج. شود به  دائر المعارف بزرگ اسلامی،  جلد هفتم،  زیر نظر : کاظم موسوی بجنوردی، تهران، مرکز دائر المعارف برگ اسلامی، چاپ 1375 ص 377

2 -  به نقل از  کاوشی در طنز ایران، جلد دوم، سید ابراهیم نبوی، تهران، انتشارات جامعه ایرانیان، چاپ اول 1380، ص 437 الی 449

3 -  پژوهشگران معاصر ایران، جلد 2، هوشنگ اتحاد، تهران، فرهنگ معاصر، چاپ اول، 1379 -  ص 226

4 - به نقل از  منبع قبلی

5 - به نقل از  همان منبع

 *** * *** * ***

یادآوری :

اینک ما به روال بخش "لطایف القضا" نمونه هایی از شعرهای اجتماعی ادیب الممالک فراهانی را که موضوع آن انتقاد به دادگستری و قضاوت است، در پی می آوریم. هرچند می دانیم خواننده از تفاوت وضع امروز دادگستری با عدلیّه روزگار زمان ادیب آگاهی کامل دارد

الف - شعرهای منتخب به نقل از کتاب "زندگی و شعر ادیب الممالک فراهانی، جلد دوم، نوشته و تنقیح : آقای دکتر سید علی موسوی گرمارودی، تهران، موسسه انتشارات قدیانی، چاپ اول  1384، است، زیرا چاپ آن را منقح و مصحح و برتر از چاپ مرحوم وحید دستگردی یافتیم و شماره های داخل دو کمان آخر ابیات،  اشاره به صفحه ای از همین کتاب است که اشعار از آن گزینش و نقل شده است.

ب –  یرای سهولت خواندن و دسترسی به پانوشت های مربوط به هر شعر منتخب،  آنها به صورت جداگانه در پایان همان شعر آمده است.  پانوشت ها یا از آن مرحوم وحید دستگردی و یا آقای گرمارودی است و یا از ماست. از این رو  در پایان هر پاورقی، نام گوینده به ترتیب زیر نشان گذاری شده است: (و) نشانه اختصاری توضیحات مرحوم وحید دستگردی.  (گ) نشانه اختصاری توضیحات آقای گرمارودی و بالاخره (م) نشانه توضیحات اضافی ماست و ما جز در مواردی که صریحاً اشاره کرده ایم، برای یافتن معنی واژه های دشوار و نیز اعلام،  از فرهنگ معین بهره برده ایم

 *** * *** * ***

هجو قاضی صلحیّه بلد :

روزی زجور خصم ستمگر ظلامه ای                   بردم     به     نزد قاضی صلحیّه  بلد

دیدم      سرای تیره تنگی   به سان گور             تختی شکسته در بُن آن هشته چون لحد

میزی پلید و   صندلی ای کهنه پای آن                بر صندلی نشسته    سیاهی درازقد

سوراخ،     رخ ز  آبله و     چانه از جذام          خسته سرش ز نزله و چشمانش از رَمَد*1

از سلبتش بریخته چون گرگ پیر، پشم                وز گردنش برآمده   چون سنگ پا   غدد

تقویم پیش روی و    نظر بر خط بروج                همچون منجمی که کند اختران رصد(840)

برروی میز       دفترکی    خط کشیده بود            چون لاشه ای برآمده سُتخوانْش ازجسد

پهلوی آن دواتی    و در  جنب آن دوات             پاکت سه چار دانه و استامپ یک عدد

سوی دگر زخانه، حصیریّ و چند طفل                زالی خمیده قد ز "نَفّاثات فی العُقد"*2

طفلی به گاهواره ، کنیفی به زیر آن                 بندی   ز  گاهواره   فرو بسته بر وتد

دیگیّ و کمچه ای ّ و سبوییّ و متردی                آلوده   در ازل شده،    ناشسته تا ابد

قاضی به صندلی چو به پشم شتر قُراد               در خدمتش پلیسکی استاده چون قِرَد*3

کردم سلام و گفت علیکم ز روی کبر                زیرا که بود مُمتَلی از نخوت و حسد*4

دادم عریضه را و سپردم بهای تمبر                  گفتا بیا    به محکمه اندر صباح غَد

هر دم که شَدِّ رَحل نمودم به حضرتش                گفتم که   یا الهی " هَیِّی ء لَنا رَشَد"*5

یک روز گفت کز پیِ خصمت ز محکمه               احضار نامه رفته و هستیم   در صدد

سبز و سفید و سرخ فرستاده ایم باز                  دیگر نمانده  مَهرب و ملجا  و ملتحَد*6

فردا      اگر نیابد،    حکم غیابیت                   خواهیم داد و نیست دگر جای منع و صدّ*7

روز دگربه محکمه رفتم به قصد آن                    کز خصم داد خواهم و از فضل حق مدد(841)

قاضی به کبر گفت که خصم تو حاضر است              دعوی  بیار    و حجّت و  برهان و مستند

گفتم   ببین قباله     این ملک را  که من              هم مالکم به حجّت و هم صاحبم به ید

گفتا که چیست مدرک و اصل این قباله را؟              بنمای بی لجاجت و   تکرار و نقض و شَدّ

گفتم که این علاقه به سادات هاشمی                    نسلاً به نسل   ارث مُضَر باشد و   مُعَد

این است مهر بوذر و سلمان و صعصعه                هم   اصبغ نُباته،    سلیمان     بِن صرد

گفتا    بهل حدیث خرافات  و حجّتی                      آور    که مدعی نتواند   به حیله رد

اینان که نام بردی از ایشان، نبوده اند                  هرگز  به نزد ما    نه مصدَّق نه معتمَد

قانونی است محکمه، برهانی است قول                 گفتار منطقی کن و بیرون مرو  ز  حد

گفتم به حکم   شاه ولایت علی  (ع) نگر               کاو شد خلیفه بر نبی و مر   مر است جد

گفتا علی(ع) به حکم غیابی علی الاصول              محکوم شد   به کشتن    عمرو  بن عبدودّ

گفتم زقول احمد مرسل (ص) بخوان حدیث              کز   روایان رسیده  به اهلش   یداً  بید

گفتا چه اعتماد بر آن کس که بسته  حبل                بر گردن    ضعیفۀ بیچاره   از  مَسَد*8

گفتم به نصّ قران    بنگر    که  جبرئیل                آورد   بهر احمدش   از     درگه احد

گفتا     به   پرسنل نبود    نام جبرئیل                 قرآن نخورده تمبر و نخواهدشدن سند

این حرفهای کهنه پرستان  فکن به دور                نو شد اساس، صحبت نو    باید ای ولد

چون نه گوا، نه حجّتِ مسموع باشدت                   مانحن فیه   را به عدو      ساز مسترد

چون این سخن سرود، یقین شد مرا که او              لامذهبی    پلید    و     بلیدی ست نابلد

گرگی ست رفته در گله اندر لباس میش                بر ظالمان چو گربه، به مظلوم چون اسد

نه معتنی به قاعده دین  و رسم داد                       نه     معتقد به    داور بخشندۀ صمد

از اخذ و بند و رشوه و کلّاشی و طمع                    بر سینۀ کسی ننهاده ست دست رد

نه سوی حق گشوده ز راه امید چشم                   نه در نماز   سوده به خاک از نیاز خَد*9

چشمش به سان ابر، دمادم به رعد و برق              آزش به سان بحر،    پیاپی به جزر و مد

قولش به دستگاه پلیس است    متبّع                   حکمش به پیشگاه رئیس است مُطّرد

دیدم به هیچ چاره و تدبیر و مکر و فن                 نتوان     طریق حیلۀ  او را نمود   سد

کردم رها به خصم، زر و مال و خان و مان           پژمرده همچو گل شدم، افسرده چون جَمَد(842)*10

از صلحیّه  گرفته، شدم راست تا تمیز                 دیدم        تمام    متفّق القول  و متحّد

حکمی که شد ز صلحیّه  صادر، بر تمیز               قولی است لایُخالَف و امری ست لایُرَد

"المومنون اِخوه" بر این قوم صادق است             کایمانشان  به قلب چو بر اب جو، زَبَد

بادا  زکردگار  بر این   قاضیان دون                   دشنام بی نهایت    و  نفرین لایعد

طاق و رواق عدلیّه را برکند ستون                     آن کاو فِراشت سقف سما را بِلاعَمَد

خواهی که یابی از ستم قاضیان امان                   خود در فکن  به زیر   پَر  درخت احد (843)*11

پا نوشت ها:

1 -  نَزله = التهاب حاد یا مزمن نسج مخاطی همراه با زیاد شدن ترشحات معمولی و عفونی شدن آن را گویند (التفیبم- ص 329 ) و رَمَد = درد چشم است(م)

2 - نَفّاثات فی العُقد : اشاره به "و من شرّ النَفاثات فی العُقد" ( سوره فلق، آیه 4) دارد یعنی : "از بدیِ زنانِ افسونگر ِدمندهِ در گره ها. (گ)

3- قراد = کَنِه ، حشره ای ریز که به بدن جانوران می چسید وخون آنها را می مکد. و قرد ره زبان تازی بوزینه ومیمون را گویند(م)

4 - ممتلی = پر و آکنده(م)

5 - هَیِّیء لَنا رَشَد : اشاره به "ربنا آتنا من لدنک رحمه و هییّ ء لنا من امرنا رشداً" (سوره کهف ، آیه 10 ) دارد یعنی "پروردگارا  به ما از سوی خویش بخشایشی رسان و از کار ما برای ما، رهیافتی فراهم ساز. (گ)

6 - مهرب = گریزگاه ومحل فرار ؛ ملجا و ملتحَد به معنی پناهگاه وجای پناه است(م)

7 - صدّ = بازگشتن(گ)

8 - مَسَد =به ریسمان بافته شده از لیف یا پوست درخت خرما گویند(م)

9 - خَد = عرب روی و رخسار را گوید(م)

10- جَمَد = یخ و سرد(م)

11 - اقای احمد کوشا در مقاله ای با عنوان " قاضی صلحیّه  بلد" در مجله آینده (شماره های 10 تا 12 سال نوزدهم صفحه 1087) چنین نوشته است : " به طوری که در دیوان ادیب الممالک فراهانی آمده است، مشارالیه عرضحالی به محکمه صلحیّه  تهران تسلیم داشته و مدعی مالکیت ملکی گردیده است و چون قضات آن محکمه  دلایل و اسناد مالکیت او را معتبر نشناخته اند، قصیده ای [ اقای کوشا به سهو قصیده نوشته اند، در حالی که این شعر ، قطعه است(گرما رودی)] معروف در نکوهش صلحیّه  به این مطلع سروده است :

دوش از جفای چرخ ستمگر ، ضلامه ای [کذا ]    بردم به نزد قاضی صلحیّه  بلد

و از لحاظ آنکه مدّعی او به حکم آن محکمه، حاکم شناخته شده است و ادعای ادیب الممالک را مردود تشخیص داده اند. به هجو آن محکمه و قاضیان و پلیس پرداخته و در پایان آن قصیده [کذا] گفته است :

خواهی که یابی از ستم قاضیان امان                          خود را فکن به زیر پر دختر احد

دختر احد یکی از روسپیان ، بنام زمان زندگی ادیب الممالک بوده است و چون دیوان ادیب الممالک دردسترس همگان است از نقل آن قصیده [کذا] خودداری می شود ،ولی یاد آور میشود که شاعر دیگری، معاصر ادیب الممالک که نامش محمد علی تفرشی ، متخلص به محتاج و ملقب به شریف الکُتّاب بود، به آن قصیده [ کذا ] به همان وزن و قافیه جوابی گفته است که درخور توجه اهل ادب است و چون دیوان محتاج به طبع نرسیده و یک نسخه خطی آن به کتابخانه ملی ایران اهدا گردیده است ، از این رو رونوشت آن قصیده به ضمیمه تقدیم می شود :

در ستایش عدلیّه و رد ادعای ادیب الممالک فراهانی

بعد از         سپاس داور بخشنده احد                وز نعت جمله پاک رسولان متحد

دیدیم قطعه ای ز ادیبی که گشته بود              چون سبعه معلقه مشهور در یلد

تا آنجا که می گوید :

از من تو گوش کن، ای ادیب راد                     بگذر از این مقوله، بیرون مشو زحد

نبود لزوم آنکه کشی خویش را به عنف          از بهر حفظ،           زیر پر دختر احد

در خاتمه اضافه میشود شرح دیوان خطی محتاج که نمونه هایی از خطوط خوش آن فقید را هر در بر دارد؛ در جلد ششم فهرست کتب خطی کتابخانه ملی ایران، تحت شماره 2809ق/2144 ذکر شده است (احمد کوشا)   تمام قصیده 29 بیت بود و ما تنها 4 بیت آن را دراینجا آوردیم؛ بقیه را در مجله آینده می توانید دید. قصیده ای بسیار سست است. بهترین ابیات آن ، همین 4 بیت است که ما ذکر کردیم و اگر ابیات دیگر هم، دستکم در همین حد می بود، همه قصیده را ذکر می کردیم.(گ)

 *** * *** * ***

 در باره عدلیّه: *1

فضا و ساحت عدلیّه یا رب از چپ و راست               تهی ز مردم دیندار و دین پرست   چراست

بنای کژ نشود راست ، گفته اند،   و لیک                 به دست کژمنشان این بنای کژ شده راست

هزار خانه برانداخت این اساس و شگفت                که سالیان دراز اندرین زمانه به جاست

ستون داد برآورد و سقف عدل بریخت                    هنوز سقفش سُتوار و اُستُنش برپاست

فتاده برقی در خرمن زمانه ، از آن                      که درد و سوز پدید است و شعله ناپیداست

به چاه ویل همی مانَد این سرا که در آن                هر آنکه افتد در خانمانْش، واویلاست

ز یسکه خولی و شمر و سنان در آن بینی              صباح نوروز آنجا چو شام عاشوراست

ز قول زور شود زورمند ، زار و زبون                 نه شهر "زور" بدین سان تباه و نه "زور"است

خورند خون فقیران، دَرَند رخت غریب                  که سگ عدوی غریب است و دشمن فقراست(109)

...................................................

همی بُسرفَد دینار تا به دامن حشر                     کسی که متهم از جرم سرفه بیجاست*2

...................................................

هرآن که دمب خری را گرفت و گشت سوار            فتاده از خر  و     در فکر جستن خرماست

همی نگویند این شام را از پی سحری ست            همی ندانند  این روز را      ز پی فرداست

به کاسه لیس خبر ده که در محاکم عدل                زسنگ ظلم، شکسته تغار و ریخته ماست

شدم به جانب دارالقضا    که تا بینم                   چگونه حکم کند آن بر سریر قضاست(110)

...................................................

به هر کناره ز دیوان جماعتی دیدم                       یکی نشسته، یکی ایستاده بر سرپاست

نشسته هریک بر مسندی که پنداری                     پلنگ در کهسار و نهنگ در دریاست

یکی سیاه بدیدم به پشت میز اندر                       همی تو گفتی خاقان چین و خان ختاست

تنی سه چار در اطرافش از ابالسه بود                  چنان درنده که در بیشه ، شیر افریقاست

سوال کردم از خادمی که این کس کیست               چه کاره باشد و این محفل از کیان اراست؟

جواب داد که این مدعی العموم بود                    کسان که بینی در محضرش ، صف وکلاست

یکی ظریف به عمّامه و یکی به فکل                   یکی فزون به درازی و دیگر از پهناست

به نزد هریک، حجّاج چون انوشیروان                 به پیش هریک ، یابو ابوعلی سیناست

به ویژه مفخر گودرزیان، جمال قمی                    که در شقاوت ، جمّال سید الشهداست*3

به پای گیوه ، تکاپو کند ولی زامساک                 به پای، گیوه و کفش هنوز تا برتاست

...................................................

نشسته دیدم دیوی که هر که دیدش گفت               وکیل بلعم   و نایب مناب     برصیصاست*4

رخش میانه دستار سبز ریش سیاه                   به سان ابر سیه در میان ارض و سماست

به پیش رویش، مازندرانی اهرمنی                   نشسته با دم جانکاه و نطق دلفرساست

چنانکه دیوی با اهرمن برای شکار                   به قول عامه، پی بند و بست و جُفت و جلاست

چو نام این دو بپرسیدم از یکی ، گفتا:                نخست منکر روز جزا، رئیس جزاست(111)

...................................................

یکی نگاشت بدو کان فلان به دختر تاک                   قرینه گشته و مست از سُلالۀ صهباست

چو خواند نامه بگفتا که وطی دختر بکر                 هر آن که کرد، سزاوار رجم و حد زناست

به حکم محکمه بایست سنگسارش کرد                  که حکم محکمه، نایب مناب حکم خداست

کسی که باده نداند ز ماده بکر از تاک                    نه راست از کژ سازد جدا، نه کژ از راست؛

چگونه داند کار مُحاکمت پرداخت؟                      چه سان تواند گلزار، معدلت پیراست؟(112)

...................................................

اگر ندیدی،  یک جرم      را دوگونه   جزا             وگر شنیدی یک بام را دو گونه هواست؛

بیبن در اینجا هم امتزاج خیر و شر است                ز لطف قانون هم اختلاط صیف و شتاست

کسی که صبحدم آنجا قدم نهد بی شک                   زخانمانْش   شبانگه بلند  بانگ عزاست(113)

 پا نوشت ها :

1 - ابیاتی منتخب از یک چکامه بزرگ 104 بیتی و بی تاریخ است(م)

-    هنگامی که از ریاست صلحیه ساوجبلاغ معزول و در تهران دچار مظالم مدیران عدلیّه شد، در انتقاد اوضاع و اشخاص عدلیّه وقت فرماید (و) .

2 - سرفیدن یا سلفیدن  در لغت به معنی سرفه کردن است ولی در اصطلاح به پولی که به عنوان رشوه یا تعارف می پردازند، گفته می شود،(گ)

3 - جمّال شیدالشهداء(ع) : شتربانی که انگشت مبارک حضرت سیدالشهداء (ع) را به خاطر انگشتری برید.(گ)

4 - بلعم  یا بلعام یا ابن بعور یا ابن باعور ،  از مردم قریه فتور بود که در الجزیره واقع است. او پیشگو بود ، و از جانب بَلَک پادشاه موآب مامور گردید که نزد اسرائیلیان – که نزدیک می شدند برود و ایشانرا لعنت کند. وی سوار بر ماده خری شد و بسوی آنان شتافت. در راه فرشته ای شمشیر به دست بر او ظاهر شد، پس مرکوب او از راه خود منحرف شد. وی در عوض لعنت، بنی اسرائیل را ترک کرد. بلعم را به سبب شقاوت وی ملامت کرده اند.

همچنین طبق روایات،  زمانی در میان اسرائیل یا قوم دیگر، راهبی به نام برصیصا  بود که در حجره خود مدت درازی (بقولی 60 سال، و اقوال دیگر هم هست)  در برابر شیطان مقاومت ورزید، ولی عاقبت فریفته زنی شد و با او در آمیخت، و چون زن آبستن شد، وی برای مخفی کردن گناه خود او را کشت و در خانه خود زیر درختی پنهان کرد.

نایب مناب = قائم مقام، جانشین(م)

  *** * *** * ***

برای خواندن بخش دوم و سوم اشعار منتخب ادیب اینجا کلیک فرمائید:  

                   بخش دوم               بخش سوم

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/29 ساعت 10:7 | لينک ثابت |

حس مرطوب (نقدی بر شعر "سکوت دسته گلی بود" رویایی)

 

 

حس مرطوب

(نقدی بر شعر "سکوت دسته گلی بود" یدالله رویایی)

 نوشته :  تقی خاوری

 

سکوت دسته گلی بود

میان حنجره ی من ....

بیش از چهل سال قبل که کتاب یدا... رویایی منتشر شد این دو سطر با ذهن من الفت گرفت و آن را زمزمه می کردم به فکرم نمی رسید که بعد از چهل سال در جلسه ایی این سروده نقد و ارزیابی شود هر چند این شعر ترانه ایی شده و توسط خواننده ایی خوش صدا به اجراء درآمده است. این سرنوشت شعرهای ماندگار است و راز ماندگاری در اصالت شعری خودجوش و درون ساختاری.

این شعر را شاعر قبل از سرودن در درون خود دیده و با تکنیک زیبا و پخته آن را به تحریر درآورده است.

سکوت دسته گلی بود،

میان حنجره ی من

تصویر وحشی ست، دسته ایی گل میان حنجره، سکوت هم غیرمادی، این طبیعت شعرهای بوطیقایی ست که تصویر تبدیل به معنا می شود، مجموعه ای از اجراء معنایی جمع شده به صورت دسته ایی گل که حاصل آن همین تصویر فشرده است که به ناگاه از درون شاعر پرتاب می شود.

این تصویر یاد آور تصویر های هولدرلین شاعر جنون زده ی آلمانی ست.

پرسشی ست که چرا در میان کتابهای رویایی همین کتاب دریایی ها ماندگار شده است؟

رویایی گرفتار بازی با کلمات شد، حال آنکه کلمات رازها را نمی سازند بلکه رازها کلمات را ماندگار  می کنند

و اما ادامه ی شعر:

ترانه ی ساحل

نسیم بوسه من بود و پلک باز تو بود

که به قوت بخش قبلی نیست، تصویر باز می شود و شاعر در ساحل خاموش ترانه می سازد با نسیم بوسه در پلکی باز و بعد شاعر به سمت و سویی دیگر می رود:

  برآبها

  پرنده ی باد

  میان لانه ی صد ها صدا پریشان بود.

لانه ی صدا امواج است و مرغ باد درمیان صدا ها با چرخش پروازی تند و  سریع بی طاقت است

صدای تندر خیس

و نور تر آذرخش

 در آب

آئینه ایی ساخت.

تصویری پر تحرک و جذاب که آذرخش با جرقه ایی دریا را آئینه می سازد، مثل عدسی دوربین که در یک آن باز و بسته می شود و با پرداخت به کلمه های تر و خیس فضای ساحل و دریا را در ذهن خواننده مرطوب می سازد و با یک پارادوکس دریا را به آتش می کشد و قاب روشنی از شعله های دریا نشان داده می شود و بعد همه چیز می سوزد:

نسیم بوسه و

پلک باز تو و

پرنده ی باد

شدند آتش و دود.

در این جا آغاز شعربرگردان می شود:

میان حنجره ی من

سکوت دسته گلی بود

و بعد با آتش زدن حس خود حضور خویش را در شعر اعلام می کند. این فضا سازی وسیع و گسترده تنها با شصت و سه کلمه ساخته شده است و این قدرت تکنیک رویایی را در این شعر نشان می دهد. این شعر، نیمایی ست و شاعر وزن را نرم و ملایم در این شعربه کارگرفته است در این شعر همه چیز به وجود می آید و به سرعت نابود می شود و شاعر تحت تاثیر این اتفاق است.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/28 ساعت 17:41 | لينک ثابت |

تصویر طنز (کاریکاتور) 16 - متانت در مبارزه با مفاسد اجتماعی


بنقل از مجلّه گل آقا – شماره 38 -  سال پنجم (   1 دی  73 )  - ص 3       سایت گل آقا

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/25 ساعت 12:16 | لينک ثابت |

دیداری دوباره با رضا دبیری جوان و دو شعر تازه از او

 

دیداری دوباره با رضا دبیری جوان

                          و دو شعر تازه از او

نوشته ی  محمد مهدی حسنی

 

دیشب دوست شاعر و پژوهشگر مشترک : تقی خاوری، دیگر شاعر خوش گو دیارمان: رضا دبیری جوان را به دفترم آورد، با اینکه در خلال سالهای 65 و 66 با معرفی رضا افضلی در دو یا سه جلسه دوره شعرخوانی آنان انبازی داشتم و  ایجاد الفت و نزدیکی میان ما دو نفر در همان دیدار کوتاه،  موجب شد تا دبیری یکی از شعر های تازه گفته خود را فی المجلس برایم بنویسد و با قید "برای محمد مهدی حسنی دوست تازه یافته ام...." در بالای نوشته، آن را به من دهد، از آن وقت  22 سال می گذرد،  مشکلات روزگار  و گرفتاری ها موجب شد، که یکدیگر را نبینیم  ولی دورادور،  علقه خود را با او و با خواندن شعرهایش – که گاه و بیگاه در مطبوعات و کتاب ها نشر می یافت - حفظ کردم .  اما قضیه من فرق داشت زیرا چون او،   هنر گویش و زایش شعر  و نیز نشر آن را نداشتم، پس به مصداق هر که از دیده رود از دل برود، از سوی او فراموش شدم. تا اینجای قضیه،  چیزی غیر عادی دیده نمی شود،  بنابراین بهانه نوشتن یاداشت حاضر چیست؟ اجازه بدهید  یگویم ....

دیشب وقتی از پاسخ دادن و انجام کارهای ارباب رجوع دفتر فارغ شدم، سه نفری، یک دو ساعتی گپ زدیم، پس همان الفت و نزدیکی 22 سال پیش مکرر شد و دبیری جوان نسخه ای از آخرین دفتر شعر خود (در گرگ و میش صدا)  را به من پیشکش کرد.  جالب اینجا بود که در تقدبم نامچه کتاب،  درست همان عبارات  22 سال پیش را با خط خرچنگ و قورباغه خود تقریر کرد : " برای محمد مهدی حسنی دوست تازه یافته ام....".

برای بنده که به قول میرزا صائب هشیاری او را در نشست  مستان انتظار می کشیدم،

"کفاره شراب خواریهای بی حساب،          هشیار در میانه مستان نشستن است"(1)

این قضیه ابتدا برایم ناخوشایند بود و در زیر لب  سروده بخارائی را تکرار کردم :

ما را چو روزگار فراموش کرده ای

یارا شکایت از تو کنیم یا ز روزگار(2)

ولی او بانگ مرا نمی شنید و دغدغه ذهنم را نمی دید. اول روم به دیوار و دور از جان او فکر کردم، خدای نکرده،  دبیری جوان ( که دیگر وجه تسمیه بخش دوم شهرت او بی مسمی شده است.)  حافظه اش را از دست داده وخدای ناکرده آلزایمر گرفته است...  شاید آنفولانزای خنزیری گرفته و پیش از آمدن، شربتی سکرآور نوشیده است، همان ها که روی شیشه اش می نویسند : " توجه! به هنگام مصرف دارو از انجام کار جدی مثل رانندگی خوداری کنید." و یا توی راه،  شیطان در جلد خاوری رفته و او را هول داده است طوریکه سرش به جای سفتی برخوردست.

شاید.....

دیدم این ها همه تافته و بافته ذهن و خزعبلات است، پس  به تاسی از روزبهان شیرازی با خود گفتم :

تا چند سخن تراشی و رنده زنی    تا کی به هدف تیر پراکنده زنی (3)

از این رو یواشکی او را خوب و به چشم خریداری نگاه کردم.  هرچند از زمانی که دیده بودمش ، پیرتر می نمایاند و به قول شادروان شاملو برف عمر  - که هیچگاه سر باز ایستادن نداشته و ندارد -  بر سر وموی و ابروی او نشسته بود و طی این مدت مدید همواره با دوره کردن شب و روز، هنوز، به قول تعبیه شده در منقار ِحافظ بزرگ بر سر جوی گناباد ( که الان مشهدی ها رنگ آن را نمی بینند) و یا نمی دانم جوی دیگر نشسته و سیر گذر عمر را نگریسته است، ولی باز هم،  چشمانش نافذ، سخن گفتنش متین و اشاراتش، در انبازی دست و چشم و ابرو،  دل نشین است و قند و نباتی است که پیچش مو و نگاه ناوک انداز را با هم مزه مزه می کشد، و در کنار خاوری تو گویی دوستون بزرگ معبد آناهیتا قبل از هجوم بیگانگانند. که عنقریب از سقف اتاق وآپارتمانهای بالای سر، سر به آسمان زنند.

 پس ایراد کار کجاست؟

گفتم بی تردید، اگر آن طرف معادله معلوم است، حتماً بوی گند مجهول از این طرف مجامله است.

شاید به قول ظهیرالدین فاریابی (متوفی 598 ھ. ق.) تقصیر از ریش سرخی بنده است، که  لابد باید از انعام و لطف او بی نصیب باشم :

عالمی بر فراز منبر گفت                     که چو پیدا شود سرای نهفت

ریش های سفید روز گناه                    بخشد ایزد به ریش های سیاه

باز ریش سیاه روز امید                       باشد اندر پناه ریش سفید

مردکی ریش سرخ حاضر بود              دست در ریش زد چون این بشنود

گفت ما خود در این شمار نه ایم          در دو عالم به هیچ کار نه ایم

بنده آن سرخ ریش مظلوم است         که از انعام شاه محروم است(4)

شاید تقصیر از،  بی ستوری من بوده که آشنایی دومان را  به بیگانگی کشانده است، جنانکه انوری ابیوردی،  عذرش همین بوده است :

مرا دوستی گفت   آخر کجائی                     چرا بیشتر   نزد ما  نیایی

به تشویر گفتم که از بی ستوری                  به بیگانگی می کشد آشنایی(5)

ولی دیدم ، نه بابا این ها  خواب و خیال است و اصل موضوع،  همان مطلبی است که اول اشاره کردم و به او حق دادم، آدم اگر به چیزی ممتاز مانند شعر گفتن و زخمه زدن و دانش داشتن و ... شهرت نیابد،  لاجرم عوام است و چون عوام است در میان این همه سر و کلاه، ناپیدا بودن بودن تالی و عقبه این بدصفتی است.

ایراد ذاتی را بنده دارم  که بدلیل نقصان خانگی،  باید "تازه یافته"  باشم و صفتم  به گیاهی یکساله  ماند که اگر تری و تازگی هم در او پیداست، بسته به اراده میر نوروزی و پادشاه فصل ها پائیز، ناپایدار است و  باید میان ماندن و رفتن مقتول شود.  

چو تو خود می ندانی کیستی تو                  بگو تا در جهان بر چیستی تو

توئی تو بگو   تا خود کدام است                     تنی یا جان ترا آخر جه نام است

تو این ریش و سر و سبلت که بینی          توپنداری تویی،  نی نی نه اینی

زهی نادان که خود را جسم دانی            رها کن این سخن زیرا که جانی(6)

بگذریم ...

اجازه بدهید وارد مقوله خودشناسی ناصر خسرویی نشویم.  برای اینکه دیدار دیشب ما به یادگار بماند، و همچنین اهل زمخت وکالت و قضاوت،  که شعر دبیری جوان را نخوانده اند، با او آشنا شوند،  دو شعر تازه او را در زیر می آورم.  هرچند دبیری جوان از شعرای نوپرداز قدیمی مشهدی است و همواره شعرهایش در نشریات ادبی متعدد قبل از انقلاب مانند کتاب جمعه و کیهان و نیز پس از انقلاب مانند آدینه و دنیای سخن کرراً نشر یافته است  و اهل ادب و شعر مملکت ما،  او را می شناسند و اگر غیر این باشد، مثال بنده بی مطالعه و ناذوقند .

امیدوارم که دوستی ما این بار پایدار بماند  تا وی برای بار سوم  من را "دوست تازه یافته" خطاب نکند.

 

                            **** **** **** ****

 

                                                               برای دوست خوبم : محمد مهدی حسنی

 

دل من با من نیست.

دل من رفته پی کار خودش.

هم زبان نیست زمان با دل من.

از بهاران بویی

                          به مشامش نرسید.

همه ی پنجره ها را بسته،

                        دست خود کامه باد.

دل من سوخته از آتش رفتار خودش.

داغها دیده دلم رنگارنگ،

داغ آن سرو قشنگ

داغ آن نرگس گویای خموش

داغ آن زلف فرو افتاده

                       که به دل میزد چنگ.

مشق عشق دل من ناتمام است هنوز.

عشوه جهل، دلم را،  زده کرد از دنیا

دست شسته دل من

                  از بهشت و دوزخ

آی دریا! دریا!

                       دل من را تو بیا پیدا کن

                                                             رضا دبیری جوان  19/2/ 88

 

                            **** **** **** ****

 

باز کن پنجره ای

تا هوایی بخورم

من دچار خفقانم،

                                        خفقان، می فهمی؟

دست من بسته، دهانم بسته

در قفس مرده، قناری دلم.

گل وحشی ز من آزادتر است

بی زبانم کرو کور

                       بی زبان می فهمی ؟

بازکن باز

                       دری را که خورشید خرد، پشت آن پنهانست

پیش آزادی و عشق

من همه ی جان و جهان را

                               به گرو بگذارم

من برای وطن خود نگرانم

                                نگران می فهمی؟

                                                          رضا دبیری جوان    19/2/88

 

                                   (((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها :

1 - دیوان صائب تبریزی، جلد دوم،  به کوشش استاد محمد قهرمان، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم 1375 ،   ص 947 .

2 - ديوان عمعق بخارايي، با مقابله ومقدمه و تصحيح استاد سعید نفيسي، انتشارات کتابفروشی فروغی،  1339 ،   تهران – ص 164

3 -  ...................

4 – دیوان ظهیرالدین فاریابی، به کوشش تقی بینش، مشهد ، چاپ اول 1337 - ص 364 .

5 - دیوان انوری، ج 2، به تصحیح و  اهتمام استاد محمد تقی مدرس، بنگاه ترجمه و نشر کتاب چاپ اول 1340 ص 760 .      

6-  روشنایی نامه -  دیوان ناصر خسرو،  به تصحیح شادروان استاد حاج نصرالله تقوی،  تهران، انتشارات اساطیر، چاپ اول 1386  -  ص523


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/21 ساعت 9:40 | لينک ثابت |

داستان طنز - شهردار لایق از عزیز نسین

 

 

 

عزیز نسین از زبان خودش (1)

 

نوشته‌ی : عزیز نسین- سال 1968    

 

برگردان: ژاله‌ی صمدی

 

  پدرم در سیزده‌سالگی از یکی از روستاهای آناتولی به استانبول آمد. مادرم هم وقتی خیلی بچه بود از روستای دیگری در آناتولی به استانبول آمد. آن‌ها مجبور بودند سفر کنند تا یک‌دیگر را در استانبول ببینند و ازدواج کنند تا من بتوانم به دنیا بیایم. حق انتخابی نداشتم، به همین دلیل در زمانی بسیار نامناسب، در کثیف‌ترین روزهای جنگ جهانی اول، سال 1915؛ و در یک جای بسیار بد به نام جزیره‌ی هیبلی، متولد شدم. هیبلی، ییلاق پولدارهای ترکیه در نزدیکی استانبول است و از آن جا که پولدارها نمی‌توانند بدون آدم‌های فقیر زنده بمانند، ما هم در آن جزیره زندگی می‌کردیم.

با این حرف‌ها نمی‌خواهم بگویم که آدم بدبختی بودم. برعکس، خوش‌شانسم که از یک خانواده‌ی ثروتمند، نجیب‌زاده و مشهور نیستم.

نام من «نصرت» بود. نصرت یک واژه‌ی عربی است به معنای «کمک خداوند». این اسم مناسب خانواده‌ی ما بود چون آن‌ها امید دیگری جز خدا نداشتند.

اسپارتاهای قدیمی، بچه‌های ضعیف و لاغرشان را با دست خود می‌کشتند و تنها بچه‌های قوی و سالم را بزرگ می‌کردند. اما برای ما ترک‌ها این فرایند انتخاب به وسیله‌ی طبیعت و جامعه انجام می‌شد. وقتی بگویم که چهار برادرم در کودکی مرده‌اند چون نتوانستند شرایط نامطلوب محیط را تحمل کنند، خواهید فهمید که چه‌قدر کله‌شق بودم که جان سالم به‌در بردم. اما مادرم در 26 سالگی مرد و این دنیای زیبا را برای قوی‌ترها گذاشت.

در کشورهای سرمایه‌داری، شرایط برای تاجرها مناسب است و در کشورهای سوسیالیستی برای نویسنده‌ها. یعنی کسی که عقل معیشت داشته باشد، باید در یک جامعه‌ی سوسیالیستی، نویسنده شود و در یک کشور سرمایه‌داری، تاجر. اما من با وجود این که در ترکیه، یک کشور خورده سرمایه‌دار، زندگی می‌کردم و هیچ کس در خانواده‌ام نمی‌توانست بخواند یا بنویسد، تصمیم گرفتم نویسنده شوم.

پدرم، مانند همه‌ی پدرهای خوب که شیوه‌ی فکر کردن را به فرزند خود یاد می‌دهند، به من توصیه کرد: «این فکر احمقانه‌ی نوشتن را فراموش کن و به فکر یک کار خوب و شرافتمندانه باش که بتوانی با آن زندگی کنی.» اما من حرفش را گوش نکردم.

کله‌شقی من هم‌چنان ادامه داشت. آرزو داشتم نویستده شوم و قلم دست بگیرم، اما به مدرسه‌ای رفتم که تفنگ به دستم دادند.

در سال‌های اول زندگیم نتوانستم کارهایی انجام دهم که دوست داشتم و به کارهایی که می‌کردم علاقه‌مند نبودم. می‌خواستم نویسنده شوم اما سرباز شدم. در آن زمان، تنها مدرسه‌هایی که بچه‌های فقیر و بی‌پول می‌توانستند در آن‌ها مجانی درس بخوانند، مدرسه‌های نظامی بود، بنابراین مجبور شدم وارد یکی از این مدرسه‌ها شوم.

 سال 1933

مانند همیشه دیر رسیدم، این‌بار همه‌ی اسم‌های قشنگ تمام شده بود و هیچ اسم  فامیلی نبود که بتوانم به آن افتخار کنم. مجبور شدم «نسین» را بپزیرم. نسین یعنی «تو چی هستی؟» می‌خواستم هر بار که اسمم را صدا می‌کنند، به این فکر کنم که در واقع چی هستم.

در سال 1937 افسر شدم، ناپلئون شدم. باور نمی‌کنید! تازه من تنها یکی از ناپلئون‌ها بودم. همه‌ی افسرهای جدید فکر می‌کردند ناپلئون هستند و این بیماری در بعضی از آن‌ها علاجی نداشت و تا آخر عمر ادامه پیدا می‌کرد. تعدادی هم بعد از مدتی خوب می‌شدند. «ناپلئونیتیث» یک بیماری مسری و خطرناک است که نشانه‌هایش این‌هاست: بیماران تنها به پیروزی‌های ناپلئون فکر می‌کنند، نه به شکست‌هایش. آن‌ها مقابل نقشه‌ی جهان می‌ایستند و با یک مداد قرمز، همه‌ی دنیا را در پنج دقیقه فتح می‌کنند و بعد غصه می‌خورند که چرا دنیا این‌قدر کوچک است. آن‌ها مثل کسی که تب بالایی دارد، هذیان می‌گویند. خطرات دیگری هم وجود دارد. در مراحل بعدی ممکن است فکر کنند تیمور لنگ، چنگیز خان، آتیلا، هانیبال یا حتا هیتلر هستند.

من، به عنوان یک افسر تازه نفس بیست و دو- سه ساله در مدت کوتاهی با یک مداد قرمز جهان را تسخیر کردم. عقده‌ی ناپلئونی‌ام یک یا دو سال طول کشید. البته در تمام این مدت هم تمایلی به فاشیسم نداشتم.

از بچگی آرزو داشتم نمایشنامه‌نویس شوم. در ارتش، واحدهای پیاده‌نظام، توپخانه و تانک داشتیم اما واحد نمایشنامه‌نویسی وجود نداشت. بنابراین به دنبال راهی برای خارج شدن از آن‌جا بودم و سرانجام در سال 1944 آزاد شدم.

بعضی افسرها حتا بعد از ژنرال شدن هم حسرت نوشتن شعر یا رمان را دارند، البته به‌خاطر خوشایند دیگران نه خودشان. اما اگر یک شاعر پنجاه ساله بخواهد فرمانده‌ی ارتش شود، به‌نظرشان احمقانه و بی‌معنا است.

در دوران سربازیم نوشتن داستان را شروع کردم. در آن زمان، سربازی که برای روزنامه‌ها مطلب می‌نوشت مورد بی‌مهری پیش‌کسوت‌ها قرار می‌گرفت؛ بنابراین با نام خودم نمی‌نوشتم. با نام پدرم، عزیز نسین، کار می‌کردم و به همین دلیل نام اصلی‌ام، نصرت نسین، ناشناخته ماند و فراموش شد.

آن‌ها مرا به عنوان یک نویسنده‌ی جوان می‌شناختند، در حالی که پدرم پیر بود و وقتی برای کاری به یک اداره‌ی دولتی رفته بود و خودش را عزیز نسین معرفی کرده بود، هیچ کس حرفش را باور نمی‌کرد. البته او تا زمان مرگش، هم‌چنان تلاش می‌کرد تا عزیز نسین بودنش را ثابت کند.

سال‌ها بعد که کتاب‌هایم به زبان‌های دیگر ترجمه شدند و می‌خواستم حق تالیفی را که به نام عزیز نسین بود بگیرم، مدت‌ها مبارزه کردم تا ثابت کنم «عزیز نسین» هستم با این که نامم در شناسنامه «نصرت نسین» بود.

این روزها بسیاری از کسانی که ادعا می‌کنند شاعرند، هم‌چنان فکر می‌کنند که آن‌چه می‌گویند شعر است چون ارزش و احترامی برای شعر قایل نیستند. من فکر می‌کنم شاعر بودن هنر بزرگی است چون بسیاری از نویسنده‌هایی که شاعران خوبی نبودند، مجبور شدند نویسنده‌های مشهور و موفقی باشند. این را در مورد خودم نمی‌گویم چون نشان داده‌ام که چه‌طور می‌توان بد شعر گفت. توجه زیادی که به شعرهای من شده به دلیل زیبایی آن‌ها نیست، به علت نام زنی است که در پایان آن‌ها می‌آید. شعرهایم را با نام مستعار یک زن منتشر کرده‌ام، اسمی که نامه‌های عاشقانه‌ی زیادی خطاب به او نوشته شده بود.

از بچگی آرزو داشتم مطالبی بنویسم که اشک مردم را درآورد. داستانی را با همین هدف نوشتم و برای مجله‌ای فرستادم. سردبیر مجله آن را درست نفهمید و به جای گریه کردن، بلند بلند خندید، البته بعد از آن همه خندیدن، مجبور شد اشک‌هایش را پاک کند و بگوید: «عالی است. باز هم از این داستان‌ها برای ما بنویس.»

همین روند در نوشتنم ادامه پیدا کرد. خوانندگان کارهایم به بیش‌تر چیزهایی که برای گریاندن آن‌ها نوشته بودم، می‌خندیدند. حتا بعد از آن که به عنوان یک طنز نویس شناخته شدم، نمی‌دانستم طنز یعنی چه. حتا نمی‌توانم بگویم که الان می‌دانم. نوشتن طنز را با انجام دادنش یاد گرفتم. اغلب طوری از من می‌پرسند طنز چیست، انگار یک نسخه یا فرمول است، چیزی که من می‌دانم این است که طنز یک موضوع جدی است.

در سال 1945، حکومت، هزاران واپس‌گرا را تحریک کرد تا روزنامه‌ی «تان» را نابود کنند. من هم آن‌جا کار می‌کردم و بعد از آن بی‌کار ماندم. آن‌ها هیچ نوشته‌ای را با نام من نمی‌پذیرفتند، بنابراین با بیش از دویست نام مختلف برای روزنامه‌ها مطلب می‌نوشتم، از سرمقاله و لطیفه گرفته تا گزارش و مصاحبه و داستان‌ها و رمان‌های پلیسی. به محض این که صاحب آن روزنامه متوجه می‌شد نام مستعار مربوط به من است، نام دیگری اختراع می‌کردم.

این اسم‌های من‌درآوردی، مساله‌های زیادی را به هم‌راه داشت. به عنوان نمونه، با ترکیب نام‌های دختر و پسرم، نام «رویا آتش» را انتخاب کردم و کتابی برای بچه‌ها نوشتم. حکومت این را نمی‌دانست و به همین دلیل در همه‌ی مدرسه‌های ابتدایی از آن استفاده می‌کرد. نام «رویا آتش» به عنوان یک نویسنده‌ی زن در کتاب‌نامه‌ی نویسندگان زن ترک منتشر شد.

داستان دیگری را با یک اسم مستعار فرانسوی در مجله‌ای چاپ کردم که در گزیده‌های طنز جهان به عنوان یک طنز فرانسوی مطرح شد.

داستانی هم بود با یک اسم ساختگی چینی که بعدها در مجله‌ی دیگری به عنوان برگردانی از زبان چینی منتشر شد.

در مدتی که نمی‌توانستم بنویسم، کارهای زیادی را تجربه کردم مانند بقالی، فروشندگی، حسابداری، روزنامه‌فروشی و عکاسی، البته هیچ‌کدام را به خوبی انجام ندادم.

در مجموع، پنج سال و نیم به‌خاطر نوشته‌هایم زندانی شدم. شش ماه آن به درخواست فاروق، پادشاه مصر و رضاشاه ایرانی بود. آن‌ها ادعا کردند من در مقاله‌هایم به آنان توهین کرده‌ام و از طریق سفیرانشان در آنکارا، مرا به دادگاه کشاندند و به شش ماه زندان محکوم کردند.

چهار فرزند دارم، دوتا از همسر اولم و دوتا از همسر دومم.

در سال 1946 برای نخستین بار دستگیر شدم، شش روز تمام پلیس از من می‌پرسید: «نویسنده‌ی واقعی مقاله‌هایی که با نام تو منتشر شده، کیست؟»

آن‌ها باور نمی‌کردند که خودم مقاله‌ها را نوشته‌ام.

حدود دو سال بعد ماجرا برعکس شد. این‌بار پلیس ادعا می‌کرد مقاله‌هایی با نام‌های دیگر نوشته‌ام. بار اول، سعی می‌کردم ثابت کنم که نوشته‌ها کار من بوده و بار دوم می‌خواستم نشان بدهم که به من مربوط نمی‌شود. اما یک شاهد خبره پیدا شد و شهادت داد که من مقاله‌ای با نام دیگر نوشته‌ام و به همین دلیل شش ماه به‌خاطر مقاله‌ای که ننوشته بودم، زندانی شدم. در روز ازدواج با همسر اولم، در حالی که گروه ارکستر یک آهنگ تانگو می‌نواخت، زیر شمشیرهای افسرانی که دوستانم بودند راه می‌رفتیم. اما حلقه‌ی ازدواج دومم را از پشت میله‌های زندان به همسرم دادم. می‌بینید که شروع درخشانی نبوده است.

در سال 1956 در مسابقه‌ی جهانی طنز اول شدم و نخل طلا گرفتم. روزنامه‌ها و مجله‌هایی که پیش از آن، نوشته‌هایم را چاپ نمی‌کردند، حالا برای آن‌ها سرودست می‌شکستند اما این شرایط خیلی ادامه پیدا نکرد.

بار دیگر چاپ نوشته‌هایم در روزنامه‌ها ممنوع شد و در سال 1957 مجبور شدم نخل طلای دیگری ببرم تا دوباره نامم در روزنامه‌ها و مجله‌ها دیده شود. در 1966، مسابقه‌ی جهانی طنز در بلغارستان برگزار شد و به عنوان نفر اول، خارپشت طلایی گرفتم.

بعد از انقلاب 27 مه‌ی 1960 در ترکیه؛ با کمال میل یکی از نخل‌های طلای‌ام را به خزانه‌ی دولت بخشیدم. چند ماه بعد از این ماجرا، مرا به زندان انداختند. خارپشت طلایی و نخل طلایی دوم را برای روزهای خوش آینده نگه داشتم و با خود گفتم بی‌تردید به‌درد خواهند خورد.

مردم تعجب می‌کنند که تا الان بیش از دو هزار داستان نوشته‌ام. اما این تعجب ندارد. اگر خانواده‌ام به جای ده نفر بیست نفر بودند، مجبور می‌شدم بیش از چهار هزار داستان بنویسم. پنجاه و سه ساله‌ام، پنجاه و سه کتاب نوشته‌ام، چهار هزار لیره بدهی، چها ر فرزند و یک نوه دارم. تنها زندگی می‌کنم. مقاله‌هایم به بیست و سه زبان و کتاب‌هایم به هفده زبان چاپ شده‌اند. نمایشنامه‌هایم در هفت کشور اجرا شده‌اند.

تنها دو چیز را می‌توانم از دیگران پنهان کنم: خستگی‌ام را و سنم را. به جز این دو همه چیز در زندگیم شفاف و آشکار بوده است. می‌گویند جوان‌تر از سنم نشان می‌دهم. شاید به این دلیل است که آن‌قدر کار دارم که وقت نکرده‌ام پیر شوم.

هیچ وقت به خودم نگفته‌ام: «اگر دوباره به دنیا می‌آمدم، همین کارها را دوباره انجام می‌دادم.» در این صورت دلم می‌خواهد بیش‌تر از بار اول کار کنم، خیلی خیلی بیش‌تر و خیلی خیلی بهتر.

اگر در تاریخ بشر تنها یک نفر جاودان باشد، به دنبال او می‌گردم تا راهنماییم کند چه‌طور جاودان بمانم. افسوس که در حال حاضر الگویی ندارم. تقصیر من نیست، مجبورم مانند همه بمیرم. اما از این بابت عصبانیم، چون به انسان‌ها و انسانیت عشق می‌ورزم.

این تنها داستان ناتمام من تا کنون است. می‌دانم که خواننده‌ها از نوشته‌های طولانی خسته می‌شوند بنابراین فکر می‌کنم که نتیجه‌ی داستان من خیلی طولانی نخواهد بود. چیزی که خیل مشتاقانم بدانند که آخر این داستان را هرگز نخواهم فهمید.

                                          

                                               **** **** **** ****

 

 

 شهردار لایق (2)

 

 از: عزیز نسین

 

 ترجمه : حکیم باشی

 

 قرار بود انتخابات انجمن شهر جریان پیدا کند. اعضای برجسته دو حزب در دو طرف روبروی هم نشسته بودند پروپاگاندا (تبلیغات) در خانه ها، قهوه خانه ها، کوچه ها و بازارها خاتمه یافته و کار دستجات به سخنرانی در میدانهای عمومی رسیده بود. رقبای نامزدی انتخابات از یک طرف "بشیرخان" استوار بازنشسته سررشته داری و از طرف دیگر "کاظم خان" بقال بود.

بشیر خان که سالهای سال دیسیپلین دیده، فرمان داده و فرمان شنیده بود، روال خاصی داشت و این روزها کار و کاسبی خود را با استفاده از اطلاعات سررشته داری آغاز کرده و با یک اشاره حساب مداخل و مخارج را تعیین و بررسی می کرد. از تنها مدرسه قصبه (که اولین تقاضای مردم آن شناخته شدن بعنوان "شهرستان" بود.)  یک میز فکسنی آورده و در میدان گذاشته بودند و یک لیوان و تنگ آب هم روی آن قرار گرفته بود .

دو رقیب پهلوی هم پشت میز ایستاده به نوبت داد سخن میدادند. اول از همه وقتی بشیز خان پشت میز رفت با لحن بخصوصی خطاب برقیب خود گفت:

- بفرمایئد " کاظم خان" اول شما حرف بزنید.

کاظم خان: استغفرالله ، ما چیکاره هستیم. فعلاً شما حرفاتونو بزنین.

بشیر خان که سه دوره ریاست انجمن شهر را عهده دار بود با نازشتری و تبختر خاصی راه افتاد و مردو را مورد خطاب قرار داده و گفت:

- هموطنان عزیز ! .... سه دوره ریاست انجمن شهر را به من التفات کردید منهم با مساعدت خودتان تا آنجا که توانستم این وظیفه را با شایستگی به پایان رساندم. اکنون در آستانه انتخابات جدید هستیم، نمی گویم باز هم مرا انتخاب کنید زیرا از کار زیاد، خسته شده ام ولی با اصرار همشهریان گرامی آماده خدمت مجدد شدم. حال میل شماست که باز هم به من افتخار خدمت دهید یا به دیگری (با گوشه چشم به کاظم خان اشاره کرد)  بهرحال میخواهم در باره اینکه یک شهردار و رئیس انجمن شهر باید چه شرایط و وظایفی را عهده دار باشد با شما صحبت کنم .

در درجه اول یک نفر شهردار باید، تجریه آموخته ، استخوان دار و جا افتاده باشد.(به استثنای این دو نامزد رقیب، باقی اعضاء عموماً جوان بودند)  این کار مشغله ای خسته کننده و عذاب آور است به همین مناسبت نیز کسانیکه موهای سرشان ریخته و صاحب دندانهای مصنوعی، بدن لقلقو، دست و پای لرزان و لاغر هستند مناسبتی برای کار ندارند. (کاظم خان بقال، چهارده سال از بشیر خان بزرگتر بود. موهای سرش ریخته و دندانهای مصنوعی داشت) یک چنین شخصی باید پنجاه تا پنجاه و پنج ساله باشد (خودش وارد پنجاه و دومین سال عمر شده بود).  اگر کسی را انتخاب کنید که اطلاعاتی در امور نظام وظیفه و قوانین و مقررات کشوری نداشته باشد نمی تواند کاری برای شما انجام دهد. (در سراسر قصبه احدی به اندازه او از امور نظام اطلاع نداشت و کسی نمی دانست قانون چگونه چیزی است؟ پوشیدنی یا خوردنی.)

من نمی گویم مرا انتخاب کنید ولی توصیه میکنم دقت کنید و متوجه باشید کسی که حساب و کتاب سرش نمیشود انتخاب نشود (کاظم خان سواد نداشت و حساب درآمد و خرج بقالی را با همان "سیاق" سابق و با کمک چرتکه راه میانداخت).

رئیس شهرداری به تمام سوراخ سنبه ها سرکشی میکند، اگر کسی را انتخاب کنید که در تمام عمر خود یک بار کراوات نزده یا زانوی شلوارش دومتر جلو آمده باشد پاک آبروی قصبه ما را خواهد برد.(در قصبه غیر از بشیر خان احدی کراوات نمی زد و شلوار اتو شده بپا نمی کرد).

چه خوب که کلاهش هم مثل کلاه من باشد(کلاهش را برداشته بجماعت نشان داد) من نمی گویم مرا انتخاب کنید ولی سفارش میکنم که رئیس انجمن شهر شما باید دارای مشخصاتی باشد که یادآوری کردم .

بشیرخان میز خطابه را ترک کرد . دهاتیهایی که دور تا دور میدان قصبه گرد آمده بودند ضمن کف زدنهای ممتد فریاد زدند:

-  کاملاً صحیح است، حق با بشیر خان است ...

نوبت به کاظم خان رسید. پشت میز آمد و شروع بصحبت کرد :

- آقایان من نمی توانم مثل تیشه همه اش طرف خودم بریزم، بشیر خان همه چیز را به شما حالی کرد (اشاره به رقیب) عقیده دارم رئیس انجمن شهر باید دندانهای  ثنایایش طلائی باشد(دندانهای ثنایای بشیر خان طلائی بود).

باز هم اشاره کرد به او کرد.... چشم رئیس انجمن شهر حتماً باید زاغی باشد. (جماعت شروع به خنده و قهقهه کردند).

با انگشت برای سومین بار اشاره به بشیرخان کرد:

روی گونه چپش هم یک خال داشته باشد (بشیرخان از شدت ناراحتی مثل چغندر سرخ شد) رئیس انجمن شهر مثل این مومن، اولاً باید یک چوب تعلیمی در دست و ثانیاً یک عینک روی دماغ داشته باشد(دهاتیها از خنده روده بر شدند).

اسم رئیس انجمن شهر باید "بشیر" باشد.

کاظم خان از پشت میز پائین آمد. دهاتیها در حالیکه از خنده دست روی شکم گذاشته بودند قهقهه میزدند و بشیر خان هم گوشه های سبیل خود را می جوید .

قرار بود این برنامه، روز بعد عیناً تکرار شود.

 

روز بعد عده ای که پای میز بشیر خان جمع بودند تعدادشان از هوادران کاظم خان بیشتر بود . بشیرخان نزاکت سیاسی را مطلقاً کنار گذاشته از وصله های لباس و طرز آرایش سر و صورت کاظم خان حرف میزد، طوری که قضیه سفاهت و حماقت و نفهمی کاظم خان دهان بدهان گشت. روز بعد دو برابر روزهای قبل در میدان ازدحام برپا شده بود . اول بشیر خان با عصبانیت وجدیت و قدمهای شمرده پشت میز رفت و چنین گفت:

هموطنان. اکنون دیگر مجبور هستم پرده ها را کنار زده قفل از دهان بردارم .

آیا کسی هست نداند این مرد در دوران کلانتری خود چه بلاها سر مردم آورد؟ اگر خاطرتان باشد تا چند سال قبل هر کس از هر جا باین قصبه پا می گذاشت یک راست به منزل او میرفت، علت این کار چه بود؟ علت این بود که "امینه خانم" دو شبانه روز در باغ پشت منزلش برای مهمانان میرقصید!

دهاتیها: همنطور است... کاملاً صحیح است .

- هموطنان! آیا اطلاع دارید آنچه بعنوان فطریه در سالهای گذشته از این و آن دریافت میکرد کجا میفرستاد؟  آیا میدانید این مرد که امروز خود را نامزد ریاست انجمن شهر کرده چهار زن بخانه خود آورده است؟

یک عده از دهاتیها:  هوووم. عشقشه...

صداها بلند تر شد:  - هموطنان عزیز  این شخص قبل از آنکه کلانتر شهر شود جز یک دکان بقالی کوچک چیز دیگری نداشت و همه میدانید چگونه درعرض ده سال صاحب نصف این قصیه شده است .

صدای چند نفر بطور مسخره آمیزی از میان جمعیت بگوش رسید:

- یارو لیاقت و توانائی داشته خب!

- هموطنان، حقایق شنیدنی دیگر زیاد هست، اما من بیش از این حرفی نمیزنم و اکنون دیگر بسته بمیل شماست که او را یا مرا انتخاب کنید .

صدای یک کف زدن ممتد در میدان پیچید . نوبت مال کاظم خان بقال بود وی در حالی که زیر سبیلی میخندید سنگین سنگین طرف میز راه افتاد و انگار که در قهوه خانه حرف میزند با ارامش و خونسردی شروع بصحبت کرد: هرچه بشیر خان گفتند البته صحیح است. نه یک وجب زمین دارد و نه یک جفت گاو، آدمی بسیار با ناموس ، ده لیره اندوخته هم ندارد . اگر یک شب تصادفاً مهمان ناخوانده ای بخانه اش بیاید حتی لحاف و تشک هم برای خوابیدن او نخواهد داشت اما در باره خودم ، همانطوریکه او اظهار داشت روزیکه بکلانتری انتخاب شدم ده لیره نداشتم و حالا اندازه دویست و پنجاه مزرعه زمین دارم . خدا را شکر که پول هم بحد کافی دارم... او شلوار اتو کرده دارد، ژآکت دارد، کراوات و عینک دارد. من سواد و خط ندارم و شما همه چیز را میدانید

نطقها بپایان رسید و مردم پراکنده شدند . قرار بود دو روز دیگر انتخابات عملی شود. دوستان و هواداران کاظم خان بقال مشهور به "کاظم کلانتر" در مغازه دور او جمع شدند.

چکار کردی پس کاظم خان؟ اون چه جور حرف زدن بود؟ تو این بشیرخانو  فرشته ش کردی... مگه یارو تو رو خریده بود؟

کاظم خان غش غش میخندید:

- ای بابا، کی میدنه نتیجه چی میشه؟

- آخه تو دویست و پنجاه هزار مزرعه و دوست گوسفندت کجاس؟ تو از بابات فقط یه جفت گاو ارث برده بودی...   تو کی" امینه خانم" را واسه مهمونات رقصوندی؟

کاظم خان بتمام این مزخرفات چنین جواب داد:  - پاشید آقایون. بریم نتیجه انتخابات رو بپائیم .

انتخابات بانجام رسید . بشیر خان باندازه یک چهارم کاظم خان هم رای نداشت . دهاتیهایکه برای رای دادن میرفتند بهم میگفتند:

ما جاده لازم داریم، آب لازم داریم، گاو آهن لازم داریم، بذر و شخم لازم داریم این بشیر چه خیری برای قصبه داره؟... احمق هیچی نداره، اصلاً راه زندگی رو بلد نیس، حتی از رقصوندن یک زن عاجزه، راه و رسم پذیرائی از یه مهمونو نمی دونه ، کاری ازش ساخته نیس، رای تون رو به کاظم خان بدین .

از آن سال ببعد کسانیکه در مبارزات انتخابی نامزد میشدند ضمن سخنرانیهای خود چنین اظهار میداشتند:

- هموطنان!  پانصد گاو نر، چهار جفت گاو آهن و چهار زن شرعی دارم ، صاحب پانصد مزرعه هستم و هفته ای یک زن را میتوانم حسابی برقصانم و تمام این مزایا را فقط طی 6 ماه در سایه لیاقت و کاردانی خود دست و پا کرده ام .

                            ((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))

 1 - عکس و زندگی نامه عزیز نسین بر گرفته از سایت : فرهنگ و توسعه 

  2 – منبع نقل داستان : کتاب حضرت فیل ( مجموعه 12 داستان فکاهی – انتقادی ، نشریه شماره 8 توفیق – خرداد 1347) – صص 44 - 54

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/18 ساعت 11:55 | لينک ثابت |

نقدی بر گزارش روزنامه جام جم - وضع حق الوكاله ها و معاش وکلای دادگستری

روزنامه جام جم دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 در ستون سمت چپ صفحه یک خود -  که به روال بایستی جای درشت کردن و آوردن خبرهای مهم  و داغ اجتماعی و سیاسی باشد سراغ وکلای داگستری آمده است.  آنهم با تیتر جذاب و پر طمطراق :

{ « جام جم » گزارش مي كند: حق الوكاله ها، موكلان را نقره داغ مي كند. }

بانوی نویسنده ابتدا با آوردن نقلی از رئيس اتحاديه سراسري كانون هاي وكلاي دادگستري (بهمن کشاورز) – که سخن وی ارتباطی زیادی هم با مطلب ندارد -  و شوخی خواندن آن می گوید : "اما حقيقت اين است كه به نظر ما هم در جايگاه بخشي از عوام الناس (مرادشان مردم فهیم است) و البته بدون قياس به نفس با مردان (ظاهراً از اینکه خانم هستند باید به نوعی در موضع تفکیک و تمایز جنسیتی اشاره شود) را  قانون برخي از وكلا بويژه درخصوص حق الوكاله گاهي ناعادلانه عمل مي كنند. "

سپس نویسنده در صغرای استدلال خود، با اشاره به آخرين اظهار رئيس قوه قضاييه، مبنی براینکه هر سال حدود 8 تا 9 ميليون پرونده وارد سيستم قضايي كشور مي شود و با احتساب پرونده هاي ستاد تعزيرات، تخلفات اداري و ... شمار پرونده هاي قضايي كشوربه رقم 20 ميليون پهلو مي زند. و نیز آوردن این گفته کشاورز به عنوان کبری بحث که : در حال حاضر نزديك به 24 هزار وكيل در سراسر كشور فعاليت مي كنند و هر 18 ماه يك بار بر تعداد آنها افزوده مي شود؛ نتیجه گرفته است: " حال اگر اين دو رقم را كنار هم بگذاريم، حتي اگر درصد ناچيزي از كل پرونده هاي قضايي به وكيل نياز داشته باشد، مي توان نتيجه گرفت سر وكلا هرگز خلوت نمي شود و هيچ وكيلي بيكار نمي ماند. "

آنگاه نویسنده به استناد تحقيقات ميداني خود و گفته های شنیده از برخي وكلا، به ضرس قاطع  خبر داده است: "بيشتر وكلا ترجيح مي دهند به جاي تعرفه مصوب، حق الوكاله شان را آزاد تعيين كنند." و چون به نقل از بهمن کشاورز شنیده است که رعایت مفاد ماده 19 لايحه قانوني استقلال كانون هاي وكلاي دادگستري مصوب سال 1333، در مورد رعایت تعرفه قانونی حق الوكاله برای وکلا الزامی نیست، بنابراین دغدغه مهم و پر اهمیت خود را چنین به خامه آورده است :"در چنين شرايطي ممكن است وكيلي براي پرونده اي با كار متوسط، رقمي نجومي پيشنهاد كند و موكل به ناچار و بخاطر نيازش به دانش و تجربه وكيل آن را بپذيرد، اما پرسش اين است كه آيا پرداخت هزينه اي هنگفت براي اجراي عدالت، عادلانه است؟"

در ادامه گزارش نقلی از آقای مصطفايي (وكيل پايه يك دادگستري) شده است که : "در حال حاضر مبلغ حق الوكاله بر اساس عرفي كه مورد تاييد مردم و وكلاست، حدود 10 درصد خواسته است .... وكلايي را كه بيش از سقف تعرفه مصوب، حق الوكاله مي گيرند، مي توان به دو گروه تقسيم كرد. گروه اول كساني هستند كه به دليل برخورداري از سابقه كاري بالا و تاثير گذاري شان در پرونده، حق الوكاله بيشتر طلب مي كنند و گروه دوم وكلايي هستند كه با بهره گيري از روابط خاص قصد سوء استفاده از موكلشان را دارند و در اين گونه موارد، موكل حق دارد به دادسراي انتظامي وكلا مراجعه و از وكيلش شكايت كند."

و بالاخره در پایان با آوردن آمار محکومیت انتظامی وکلای کانون وكلاي دادگستري مرکز،  از لسان سيدمحمد جندقي كرماني پور، رئيس كانون مركز، که آماری کلی و مربوط به همه تخلفات انتظامی وکلا محسوب می شود و معلوم نیست، چه مقداری از آن مرتبط با موضع سخن است، و گلایه از حائزي، رئيس مركز امور مشاوران قوه قضاييه كه حاضر به مصاحبه نشده است (برخوردی ژورنالیستی از نوع منفی)  وجود خدمات اداره معاضدت كانون وكلاي دادگستري مركز و مشاوران حقوقي قوه قضاييه  را کافی ندانسته و حرف آخر خود را چنین زده است : " نمي توان از نامتعارف بودن حق الوكاله برخي وكلا و ناهمسطح بودن آن چشم پوشيد و هرچند بعضي وكلا معتقدند وكالت شغلي آزاد است كه نمي توان دستمزدش را با نظارت قوه قضاييه كنترل كرد، اما به نظر مي رسد بايد مرجعي ناظر، حتي اگر قوه قضاييه نباشد، آن را ساماندهي كند. "

واقعیت این است که، که گزارش بالا به دلایل زیر،  نه با واقعیت انطباقی دارد و نه آنقدر درد مشترکی است که از حلقوم  روزنامه ای پرتیراژ و مخاطب چون روزنامه همشهری فریاد شود.

 و انگار که جام جم مکتوب نیز مانند جام جم شیشه ای و صوتی بایستی به جای پرداختن به موضوعات مهم مبتلابه سیاسی و اجتماعی کشورمان، به بزرگنمایی و طرح مطالبی مشغول شود که حتی ارزش خبرهای در حاشیه را هم ندارد.

کشور ما در ارتباط با دستگاه قضا و عدالت معضللات و مشکلات فراوانی را در برابر دارد : فقدان مقررات مناسب قضائی،  نارسا و تفسیر پذیر بودن بسیاری از مقررات موجود، و منطبق نبودن آنها با نیازهای روز جامعه، وجود قوانین متعدد و متناقض در باره یک موضوع،  اجرا نکردن یا بد اجرا کردن بعضی از قوانین، وضعیت نابسامان زندان ها و شوراهای حل اختلاف و محاکم، طولانی شدن رسیدگی ها و کاهش دقت قضایی و  افت دانش حقوقی قضات و وکلا ، وجود بلای توسعه توصیه و  ده ها مشکلات عدیده دیگر فرا روی مراجعه کنندگان به دادگستری است، اینکه گزارشگر جام جم، با نادید گرفتن غول ها در موضع به ظاهر حکیمانه با بزرگ نمایی حق الوکاله بالا گرفتن وکلاء - که شاید درصد ناچیزی از آنان مبادرت به این کار کنند -  سراغ غولچه ای بی اهمیت رفته و نتیجه گرفته اند، که قوه قضائیه و یا مراجع دیگری،  باید بهانه و دستاویزی دیگر برای دخالت در امور کانون های وکلای دادگستری و یورش به اصل استقلال آنها پیدا نمایند، جای ایراد است .

از دشمنان برند شکایت به دوستان           چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم(سعدی)

شاید وضع حاکم بر وکلای تهرانی با شهرستانی ها فرق کند ( هر چند بنده این خبر را صادق نمی دانم)  ولی به جرأت می گویم که امروزه،  در آمد اکثر وکلای دیار من که سالم کار می نمایند، بسیار پائین تر از حد متوسط و قابل قبول است و اغلب آنان به دلیل کمی مراجعه کننده و زیادی وکیل،  قادر به تامین حتی هزینه های جاری دفتر خود از قبیل پرداخت اجاره بهای محل، حقوق منشی، مالیات شغلی و ... نیستند.  بیشتر آنها که همچون راقم، با ترک خدمت عمومی به سراغ این شغل آمده اند، برگشتن به دوره خدمت کارمندی یا قضاوت، برایشان صورت امل و آرزو یافته است .

صرف نظر از صحت و سقم آمارهای دولتی،  تجربه ثابت کرده است که این آمارها، بنا به دلایلی بسیار - که ذکر آن از حوصله این یادداشت خارج است - ، قابلیت استناد علمی و تحلیلی ندارند،  چنانکه یا آنالیز و ریز کردن همین آمار استنادی، منطقاً نتیجه مورد نظر گزارشگر بالا بدست نمی آید، زیرا در بحث یازده میلیون از بیست میلیون پرونده اشاره شده در صحبت رئیس قوه قضائیه، باید بگویم که اینجانب در دوره بیش از  25 سال خدمت بعنوان نماینده قضائی دولت و وکیل دادگستری،  هنوز نشنیده ام که در رسیدگی های اداری نظیر هیأت های رسیدگی به تخلفات اداری، از خدمات وکیل استفاده شود و یا مگر چند درصد از پرونده های تعزیرات حکومتی با دخالت وکلای دادگستری حل و فصل می شود؟ و در باره 9 میلیون پرونده قضائی،  اکثر آمار و ارقام اشاره شده شامل تخلفات و جرایم ساده نظیر جرایم سد معبر، تخلفات کم اهمیت رانندگی (نداشتن پروانه، ضرب و جرح های ساده)، اعتیاد و نگهداری و استعمال جزئی مواد مخدر  و ... است و همچنین اکثر پرونده های حقوقی، پرونده هایی کم اهمیت مانند مطالبات کمتر از یک میلیون تومان، حصر وراثت و ... را در بر می گیرد که بنا به دلایلی،  وکلا در این پرونده ها دخالتی ندارند.  چگونه می شود بدون اینکه معلوم باشد چند درصد از 20 میلیون پرونده های مورد بحث با دخالت وکیل دادگستری حل و فصل شده است،  چنین اعلامی را بعنوان صغری استدلال بپذیریم.

خانم محترم ! مگر تمام ایران، تهران است، که تحقیقات میدانی خود را ملاک قرار داده اید؟ و مگر شنیده های مرکز نشینان را می توان به همه وکلای کشور و شهرهای دور افتاده و فقیر تسّری داد؟  یسیاری از وکلای جاافتاده و کم و بیش مشهور حقوقی مشهد، که به روال، پرونده های شان سنگین و مهم است، از رقم های نجومی که شما یاد کرده اید، هیچگاه بهره ای نبرده اند و در غالب این پرونده ها حق الوکاله آنان به مراتب کمتر از تعرفه قانونی است .

لوفرض که در باره ی معدود از وکلای تهران،  حق الوکاله ای معادل 10% ارزش واقعی خواسته،  جا افتاده باشد، تلقی این موضوع بعنوان "عرف" و تعمیم آن به تمام وکلای تهرانی و در سطح کشور،  بر چه مبنای منطقی استوار است؟  مگر نه اینکه مهمترین عنصر متشکّله عرف، "غلبه" و "پذیرش همه کس" آن است، به طوری که به خلق و خاصیت قانون، به مرحله فعل درآید، بنابراین چرا بایستی به استناد صغرا و کبرایی فاسد، چنین نتیجه نادرستی را در روزنامه ی پر تیتراژ خود به خورد اذهان مردم دهید.

سرکار خانم! در این وانفسای مشکلات و معضلات اقتصادی مردم، که آنان برای نان شب خود مانده اند، مگر چند درصد موکل وجود دارند، که می توانند، برای "پرونده ای با کار متوسط" رقمی نجومی به وکیل دهند؟

وقتی که در جامعه ما به اندازه کافی و به همه رنگ و تیپ و جنس،  وکیل، از نوع دولتی و مستقل وجود دارد، چرا باید موکلی از سر اضطرار و ناچاری، مبلغ هنگفت و نجومی پیشنهادی یک وکیل را بی هیچ دلیل بپذیرد؟ لوفرض که افرادی اندک،  از این دست پیدا شوند، به مصداق شاه می بخشد شاه قلی نه، براساس کدام منطق حقوقی و هنجار اجتماعی چنین معامله ای شرعی و عرفی و قانونی را زیر سوال می برید و با تلقی آن به عنوان : "پرداخت هزینه هنگفت برای اجرای عدالت" تلویحاً آن را ناعادلانه می خوانید؟ و با بزرگ نمایی چنین چیزی برای دستگاه قضائی مشکل و معضل می تراشید؟!!

بر فرض که تقسیم مصطفايي از حق الوکاله های هنگفت درست باشد. آیا میان موردی که یک وکیل دادگستری به دلالت تجربه کاری علمی و دقتّ فنی بیشتر و تلاش افزون تر، حق را از باطل تمیز میدهد و به همین دلیل، به تناسب حجم کار، دستمزد بیشتری می طلبد،  می توان با نوع دوم که علفی سمیّ و خطرناک، ولی با ریشه ای درخت مانند، در مرداب عفن رشاء و ارتشاء و توصیه است، تنظیر  و همانند شود ؟

در بحث نوع دوم، شخصی که با کارکردن در پس پرده و تبانی با قاضی و تقسیم پول گرفته کار می کند، دزد و قلّاشی است که لباس وزین وکالت، بر تن کرده است و خائن خائفی است، که تنها شال قضاوت را بر دوش ناپاک خود انداخته است و چنین اشخاصی را جامعه،  بدلیل تعبّد دینی و آموزه های اخلاقی و اجتماعی، وکیل و قاضی نمی خواند و خود بهتر می دانید که تشکیلات حفاظتی و نظارتی و انتظامی دو دستگاه قضاء و وکالت،  نسبت به این موضوع حسّاس است  و با آن به شدت برخورد می کنند.

در پایان برای آگاهی خوانندگان و دادن اطمینان به اینکه، خواندن روزنامه جام جم، علّت نوشتن این رنج نامه نیست و در باره ضیق معاش وکلا اینجانب پیش تر نیز قلم فرسایی کرده ام،  رونوشت دو نامه را که در مرداد ماه 1386 و تیر ماه 1387 در باره معضل ناعادلانه افزایش مالیات و تاثیر آن بر اعاشه وکلا،  به کانون وکلای دادگستری خراسان نگاشته ام. در پی می آورم، تا به ایشان و نیز تمام کسانی که به جای دیدن نیمه پر لیوان و موثر بودن حضور وکلای دادگستری تنها به نیمه خالی  لیوان نظر می دوزند و تلقی شان از علم وکالت، جایگاه و پناهگاهی  برای زراندوزی و افزون طلبی و زیاده خواهی است، بگویم بابا اشتباه فکر می کنید که علی آباد هم شهریست ؟..

***********************

ضمیمه شماره 1   

بنام بهترین وکیلان

 " ... هرچه مي دوم و به هر کجا مي روم، همان احمد پارينه ام و محمد ديرينه .  ...  نقشها هر چه بود، زده شد؛ و کفشها هرچه بود، دريده گشت؛  فايده نبخشيد و نخواهد بخشيد.  و چه قطعه و تحريرات خوب به انجام رسيد، اما روغني به چراغ، و جرعه اي به اياغ نريخت.  ...  کارتهران به رشوه است و عشوه، رشوه را مال ندارم و عشوه را جمال.   ...  به خداي متعال، من تن به مردن داده ام، اما مرگ، جان مي کند؛ و پيش من نمي آيد.  ... بخت بد بين کز اجل هم ناز مي بايد کشيد ... لابد بايد به اين و آن آويخت.  ... آبروها، آب جو، شد، و رودها از سنگ سخت تر، که با اين خط و ربط، بايد ضبط گرسنگي کشيد، و تنگي و سختي ديد ...  "

                                     ازنامه حسنعلي خان اميرنظام گرّوسي به ميرزا تقي خان اميرکبير

جناب آقاي عامري رياست محترم کانون وکلاي دادگستري خراسان

 با سلام، فدايت شوم، وقتي انديشمند و بزرگ مردي، چون امير نظام، دغدغه غم نان خود را چنين بي محابا، از دهان دل فرياد ميزند.  حقير جرئت مي يابد، تا سفره دل را با نگارش حاضر باز کند .

 قطعاً استحضار داريد،  نهال ناهمگون و بيگانه ماليات جديد وکلاء را، چند سال پيش، آقاي .... - که هرجا هست، خدا به سلامت دارش -  نشاند.   با کمک ... آبش دادند، و تيمارش کردند، و از آنزمان، ناگزير هرسال،  نسبت به سال قبل، تنه اين درخت  بقدر 20% ، چاق و چله تر شده، ومي شود، و قامتش به همان ميزان بلندتر، و ما در زير سايه سياه و دائم آن، شاخي پژمرده، و باغي خزان خورده تر. 

خود بهتر ميدانيد، که وکلاء در خلال اين سالها، بنا به دلايل و عواملي چند  -  که ذکر آن، بازگفت مکرر و ملال آورست -  برغم دادن هاي بسيار ، نه تنها افزايش درآمدي نداشته،  بلکه روز بروز مواجه با ريزش و افت گرفته هاي خود بوده اند.  بنحويکه برغم باور و خيال عامه،  و به مصداق مثل سائره " ديگران از بيرون مي سوزند و ما از درون "  بعضاً زير بار حقوق پرسنل و هزينه هاي جاري دفتر خود پشت خم کرده، مي سازند و مي سوزند.  و اگر داراي خلقيات خاص و پاي بند اصول ثابتي از براي خود باشند،  که بر آن منوال، از مراجعه به دادسراي عمومي و دادسراي و دادگاه انقلاب، دادگاه خانواده و محاکم ويژه ديگر و بعض شعب حقوقي ابا داشته، و سر باز زنند، و همچنين در بازي چشم و هم چشمي، و قاپيدن موکل، و درصد ندادن به آورندگان مشتري، و بلاخره اخذ فروش بي قدر و ارزان خدمت خود، انبازي نکنند، اين مشکل مضاعف شده، و گريبانشان را رها نمي سازد .

اينجانب مي داند که ابتلائات و مشکلات اصلي، به سادگي و بزودي فصل نشده، که عمر نوح مي خواهد و صبر ايوب.  چنان که ميگويند : " صبر کوچک خدا چهل سال است " . و بي هيچ ترديد، ماشين بي وزين عمر ما بعيد است درين راه و جا،  اين ميزان بنزين داشته باشد .

آنچه باعث شده، تا تصديع اوقات نمايد، مراجعه ديروز اينجانب به اداره دارائي و مذاکره با اولياء اداره مذکوراست ، که ظاهراً ( نقل به مضمون )،  برغم تشکيل جلسه و انجام توافق ميان کانون محترم وکلاء و مقامات اداره دارايي،   توافق نهايي امضاء نشده است.  و حاصل و نتيجه آن،  بلاي بلاتکليفي است که بر سر وکلاء سايه، و در جانشان، خوره انداخته است.  ضمن اينکه حسب اطلاع،  رايزني و مراجعات اتحاديه هاي صنفي ديگر، در اين باره، بيش از ما بوده است. 

 چون بحث و مراجعه و چانه زني از حوصله و قوه اينجانب خارج است،  حقيربه همان سياق چند سال اخير ، با قبول افزايش مذکور، اظهارنامه مالياتي خود را تقديم اداره دارايي کرده است، هرچند به هنگام حضور، مميز محترم يادآوري فرموده که : " گفته اند، ماليات وکلاء فعلاً قطعي نشود "  .

علي ايحال اگر کار به همين منوال پيش رود، اينجانب و مطمئناً همکاران ديگر ناگزير از تعطيلي دفتر خود خواهند بود. در اينصورت بقول بزرگمردي ديگر: قائم مقام فراهاني،  بيگمان اگر مجلس بزمي هم داشته باشيم و اسباب عيشي ترتيب دهيم:  دل مان ، پياله ؛ و مطرب مان ، ناله ؛  اشک مان ، شراب ؛ و جگرمان ، کباب مان ؛ خواهد بود .

پس جناب عامري !

 اگر شما را هوس چنين بزمي، و بياد تماشاي بيدلان، عزمي است؛  بي تکلفانه به کلبه مان گذري و برچشممان نظري کنيد .

          مائيم و نواي بي نوائي         بسم ا... اگر حريف مائي                                           

                                       با تجديد احترام – محمد مهدي حسني وکيل پايه يک دادگستري

*********************

ضمیمه شماره 2   

بنام بهترین وکیلان

جناب رياحي رياست محترم و دانشمند کانون وکلاي دادگستري خراسان

با سلام

احتراماً پيرو نامه شماره117 – 1/5/86   تصوير پيروي مذکور، مجدداً بپيوست ارسال مي شود.  نفثه المصدور موصوف،  را اينجانب در سال گذشته ترقيم، و تقديم کرد. ليکن علي الظاهر يا در طبقه هفتم ساختمان خاتم، پژواکي نداشت.  و يا داشت،  و درخور پاسخ و اقدام نبود .  و بلاخره، شايد به فرجامي رسيد، ولي عيب کري نيز، بر کم سويي چشم حقير افزون شده است. 

 بهر حال، در طي اين مدت،  به قول مرحوم احمد شاملو :  ما باز : " شب را دوره کرده ايم و روز را، هنوز را. "

دو باره تير ماه است و در ذهن، دغدغه شوم مراجعه به دارايي و ملاقات مميزي جدّی که سالي يکبار تغيير و هم او، مبناي ماليات را،  مبلغ تعيين شده سال گذشته با 20% اضافه در نظر خواهد گرفت.  يا بايد تن به افزايش مذکور داد و يا ....

اينجانب از تکرار ملال آنچه در پيروي فوق گفته ام،  خودداري؛  و بار ديگر از حضرتعالي استدعا دارد تا همکاران را از اين نظر دريابيد .

      شهر خالي است ز عشاق بود کز طرفي      مردي از خويش بيرون آيد و کاري بکند

                                  با تجديد احترام – محمد مهدي حسني وکيل پايه يک دادگستري

***************************


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/16 ساعت 9:51 | لينک ثابت |

شعر طنز – دفاع قاتل

 

         شعر طنز –  دفاع قاتل

جاهلی کُرد کشت پیری را                         پیر  درماندۀ    حقیری  را

 کار قاتل به دادگاه کشید                         چون به او نوبت دفاع رسید

 گفت در دادگاه، قاتل کُرد                  گر نمی کشتمش خودش می مرد

                                                                                           حسامی محولاتی *

                                  *************

 * منبع :  کتاب رنگین کمان طنز، محمد حسن حسامی محولاتی،  با مقدمه استاد باستانی پاریزی، قم، نشر خرّم ، چاپ اول 1387 -   ص 111 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/14 ساعت 9:14 | لينک ثابت |

پرسش و پاسخ حقوقي 35 - اهمیت ادله علمی در کنار دلایل سنتی حقوق جزا

 

 

 

شاخه اصلي : آئین دادرسی کیفری

 شاخه فرعي : ادله اثبات دعوی 

 موضوع :  اهمیت ادله علمی در کنار دلایل سنتی حقوق جزا

 

پرسش :

 آیا بازپرس و محکمه کبفری می توانند به استناد شهادت شهود و بدون اینکه موضوع به کارشناسی ارجاع شود قرار مجرمیت یک نفر را با اتهام جعل یک قولنامه صادر کنند؟

پاسخ :   

برخی اعتقاد دارند با توجه به پيشرفتهاي بدست آمده ازعلوم وابسته به جزا،  و لااقل در باب جرايم عرفي (بازدارنده)،  دوره نظام ادله قانوني بسر آمده است. چنانکه درسيستم حقوقي کشور ما، با پذيرش قاعده " اقناع وجداني قاضي " ، ادله احصاء شده قانوني ( نظير: اقرار، شهادت، و ....) همگي طريقت دارند، و نه موضوعيت.  بر اين منوال،  به هيچ وجه نميتوان گفت، که "شهادت"  رجحان بر ساير ادله قانوني دارد ( به نقل از  آئين دادرسي کيفري جلد 2 دکتر محمد آشوري، ص. 235 به بعد )

بنابراین دادسرا و دادگاهها وظيفه دارند در ارزيابي دلايل ، روشي منطقي و معتدل پيشه سازند.  و خاصه از ادّله علمي ( نظير کارشناس خط و امضاء )،  که ناشي از ناموس تطّور و تکامل پيشرفت جامعه بشري است و بر خلاف داده هاي علوم اجتماعي،  بدليل پاي بند ي اش، به تعاريف و اصول ثابت و لايتغير،  جازم است،  و بيانش، توام با روش معتدل و منطقي است؛ متعابعت کنند.  

لذا در فرض سوال،   قهر و عناد مقامات قضایی،  با دليل علمي و معتبر ( نظريه تشخيص هويت ) و بزرگ نمایاندن شهادت شهود،  که ارزش دلیلیت آن،  به امارات بسيار،  در کشورما،  روز بروز کم رنگتر مي شود؛ با انس ذهني و منطق حقوقي مغاير است.

خاصه اینکه در قانون مادر یعنی قانون آئين دادرسي مدنی سابق (مواد 393 الي 396 و 401 الي 403 -( به ویژه  ماده 393 ) ،  قانونگذار براي نحوه رسيدگي به اصالت سند،  مقرراتي را بيان؛  و دست محاکم را در مورد اتخاذ يکي از 3 طريق : ( الف – تطبيق مفاد سند با اسناد و دلايل ديگر ب – تحقيق از گواهان و مطلعين  ج – مطابقت خط و امضاء سند بوسيله کارشناس ) باز گذارده بود .  ليکن در مقررات جديد ، تمامي مقررات موصوف منسوخ؛  و به جاي آن در ماده 226 قانون آئين دادرسي دادگاههاي عمومي و انقلاب در امور مدني، تنها يک طريق : ( جلب نظر کارشناس رسمي يا اداره تشخيص هويت و پليس بين المللي ) تجويز شده است.   . 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/13 ساعت 9:16 | لينک ثابت |

پرسش و پاسخ حقوقي 34 - ارتفاع زیاد ساختمان همسایه بر خلاف ضوابط شهرسازی

 

شاخه اصلي : حقوق شهرسازی 

شاخه فرعي : تخلّفات ساختمانی 

 موضوع :  ارتفاع زیاد ساختمان همسایه بر خلاف ضوابط شهرسازی

 پرسش :

 همسایه اینجانب در هنگام ساخت ملک خود ارتفاع ساختمان خود را بر خلاف ضوابط مندرج در دفترچه ضابطه طرح هادي شهر ما زیاد گرده است به نحویکه که مانع رسیدن نور و روشنائي به ساختمان اينجانب است بنده به کمیسیون ماده 100 شهردای شکایت کردم

برغم اينکه کمسيون ماده 100 اوليه،  با احراز تخلف همسايه مذکور از محتواي پروانه و نقشه،  و طرح هادي شهرسازي حکم به تخريب بنا صادر کرد ، مع ذالک کمسيون دومی،  با تخطي از ضوابط مندرج در دفترچه ضابطه طرح هادي شهر ما و با ناديد گرفتن حق همسايه وي ( اينجانب) ، حکم قلع و قمع اوليه را نقض، و جريمه تعيين کرده است. اگر بخواهم از تصمیم دوم به دیوان عدالت اداری شکایت کنم مستند قانونی بنده چیست با چند نفر .... مشورت کرده ام ولی جواب قانع کننده نداده اند. خواهشمندم در این باره من را ارشاد کنید

 پاسخ :

مطابق عمومات شرعي ( قاعده لاضرر ) و نيز نصّ ماده 132 قانون مدني :  کسي نميتواند در ملک خود تصرفي کند که مستلزم تضرر همسايه شود،  مگر تصرفي که بقدر متعارف و براي رفع حاجت يا رفع ضرر از خود باشد . 

و همچنين با توجه به اهميت نور آفتاب و روشنائي محيط،  بعنوان دو عامل مهم،  در بقاي حيات انسان و حيوان و نبات، که امري مسلم و از لحاظ علمي و بهداشتي شناخته شده است؛ رعايت شرايط زيست – محيطي مذکور در شهرهاي امروزي فرض بنظر مي رسد .

قانونگذار براي رعايت اصول پيش گفته در نظام شهزسازي،  مقرر داشته هنگام تصويب نقشه جامع و هادي شهرها،  ساختمانهاي در يک رديف طراحي و احداث شود و اجراي جبهه هاي ساختمانها،  در خط مستقيم و نيز ارتفاع مناسب عملي شود.

لذا چنانچه مالک ساختماني، از امتداد آن خط يا ارتفاع پيش بيني شده، بيشتر رود،  چون اقدام وي،  به منزله تجاوز به حقوق همسايه تلقي ميگردد،  با وي برخورد می شود.  و به همين دليل،  معمولاً در طرح جامع و هادي شهرها اين ضوابط قيد،  و از هر نظر لازم الاجرا و لازم الرعايه است . در صورت عدم رعايت، با متخلف بایستی برخورد قانوني شود و به همین دلیل رای کمیسیون اولی صحیح و رای کمیسیون دومی خلاف قانون و عمومات شرعی است. 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/13 ساعت 9:9 | لينک ثابت |

پرسش و پاسخ حقوقي 33 - جلب نظر کارشناس به جای توجه به گزارش مامورين بهداشت

 

 

شاخه اصلي : جزای اختصاصی و آئین دادرسی کیفری

 شاخه فرعي : تخلف موضوع قانون مواد خوردني وآشاميدني – ادله اثبات دعوی

 موضوع :  جلب نظر کارشناس به جای توجه به گزارش مامورين بهداشت

 

 

 پرسش :

آیا در مورد تخلف موضوع قانون مواد خوردني وآشاميدني شوراي حل اختلاف، می تواند بدون اعتراض و درخواست طرفین ( اداره بهداشت و درمان آموزش پزشکي و متهم) خود،  راساً مبادرت به انتخاب کارشناسي رسمي کرده و سپس با وصول نظريه کارشناس و بدون ابلاغ نظريه کارشناسي به متهم، به استناد آن که با محتوای  گزارش مامورين نظارت يا بازرس بهداشت (از حیت تعداد و موارد تخلف)  مشابهت ندارد، مبادرت به صدور راي و محکومیت متهم کند  .

پاسخ :

قانون مواد خوردني وآشاميدني ، آرايشي و بهداشتي مصوب تيرماه 1346 با اصلاحات بعدي،  مشتمل بر 18 ماده است.  و ماده 13 قانون مذکور،  در سال 1379 ، و بموجب  "ماده واحده قانون اصلاح ماده 13 قانون مواد خوردني ،آشاميدني و بهداشتي مصوب 13/9/79" توسط مجلس شوراي اسلامي بازنگري شد.  و سپس در اجراي تبصره 3 قانون اخير الذکر،  آئين نامه اجرائي ماده مذکور،  مشتمل بر پنج فصل،  95 ماده ، 54 تبصره و 46 بند،  تصويب گرديد.  که بر اساس آن :  مقررات حاکم بر مسائل بهداشت فردي شاغلين ، ابزار و لوازم کار،  و شرايط بهسازي محيط اماکن عمومي مورد نظر قانونگذار،  بروشني مشخص؛  و نحوه کنترل و برخورد با متخلفين،  و همچنين اشخاص ذيصلاح اقدام کننده و کارشناس مربوطه،  بروشني بيان شده است.

 ماده 13 قانون موصوف،  و نيز فصل چهارم آئين نامه اجرائي ماده مذکور ( مواد 85 تا 94 آئين نامه) بصراحه، اشخاص ذيصلاح،  که وظيفه :  نظارت،  بازرسي، کارشناسي، و تعيين موارد تخلف و گزارش آن، و اعطاي مهلت براي رفع نواقص بهداشتي و ... دارند را، مشخص کرده است. و همچنين تصريح نموده، که بايستي، اين افراد که شامل : 

الف – مسئول بهداشت محل ،

ب – مامورين نظارت يا بازرس بهداشت،

هستند؛  از ناحيه وزارت بهداشت و درمان آموزش پزشکي تعيين شوند .  و در تبصره هاي 1 و 2 و 3 ماده 85 آئين نامه اجرائي قانون،  مقامات قانوني موصوف،  تعريف؛  و شرايط و نحوه انتخاب شان بروشني بيان شده است .

 بنابراين اينکه شوراي حل اختلاف،  به جاي عمل کردن به مرّ قانون،  خود،  راساً مبادرت به انتخاب کارشناسي رسمي کرده،  و سپس به استناد نظريه موصوف و  با ناديد گرفتن گزارشات رسمي مقامات قانوني ( قوه مجريه )،  مبادرت به صدور راي کند تصميم مذکور،  نه تنها فرا قانوني، و تجاوز به اصل تفکيک قوا و دخالت غير قانوني در کار قوه مجريه است؛  و از اين حيث مقررات پيش گفته نقض شده است.  بلکه بموجب ماده 93 قانون آئين دادرسي کيفري که مقرر داشته :   "  از اهل خبره هنگامي دعوت بعمل مي آيد که اظهار نظر آنان از جهت علمي يا فني و يا معلومات مخصوصي لازم باشد ... " ، چنین تصميمی غير ضرور و عبث است.  زيرا وقتي قانونگذار به صراحت نظر کارشناسي وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکي را ملاک و مناط دانسته؛  و از طرف ديگر،  نظر کارشناسي مذکور،  مورد اختلاف موسسه شاکي و مشتکي عنه نباشد، انتخاب کارشناس در مانحن فيه،  هيچ ضرورتي ندارد.

و از سوي ديگر عدم ابلاغ نظريه کارشناسي به طرفین،  به استناد رويه مسلم قضائي،  و نيز صراحت ماده 91 قانون آئين دادرسي کيفري که بر اساس آن نظريه اهل خبره از ناحيه ذينفع قابل اعتراض است؛ بمنزله سلب حق دفاع از متهم  مي باشد .

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/13 ساعت 9:2 | لينک ثابت |

منوي اصلي

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
بانگ قوانین و مقررات
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
حقوق - تاریخ و کلیات
پرسش و پاسخ حقوقی
حقوق بین الملل خصوصی
حقوق جزا و کیفری
قلمی خودم(مخیّل)
مقالات و تحقیقات ادبی
دادگستری در متون ادب فارسی
شعر دوستان
تقی خاوری (راوی)
رضا دبیری جوان
اشعار و نثر های گزیده
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
کشکول اینترنتی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز

درباره ي ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟ می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، به نشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
* * * * * * * * * * *
امیل :

hasani_law@yahoo.com

* * * * * * * * * * *
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پيوند هاي روزانه

آرشيو

پيوند هاي وبلاگ

گنجور
Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
سایت دکتر اسدالله حبیب
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرين پست ها

شنا در دریا و تظاهر به روزه خواری
نقشه ی ایران (شعر)
فلسفه نام گذاری گل پسر(داستان و خاطره طنز)
گذر عمر در سه اپیزود (شعر)
دانلود رایگان قوانین و مقررات
مباحثی از حقوق ثبت 5 - مقررات ثبتی حاکم بر اراضی موات
تصویر طنز 27– باد آورده
پنج داستان کوتاه طنز (فابل) از جمیز تربر
حسرت - غزلی تازه از نجوا
دیوان بلخ 3 - کنکاش ضرب المثل
دیوان بلخ 2 - تعزیه دیوان بلخ
دیوان بلخ 1 - زندگی نامه محمد علی افراشته
امید کُشی
هجرانی ها (یازده دوبیتی منتشر نشده از دبیری جوان)
تقدیس وکالت
نگاهی به شرح های فارسی شهاب الاخبار
وقتی حق دفاع رنگ می بازد
پرسش و پاسخ حقوقي 43 - دستور تخلیه محل تجاری
واژگان بازنده
تصویر طنز 26 – خوش رقصی
زهد ریا و می سارا
پائیز در بهار
نظرسنجی برای تغییر نام خلیج فارس؟!!
کنکاش رابطه مالی وکلای دادگستری با موکلین
کاریکاتور حقوقی 25 – خالی کردن خانه
داستان یک مکتوبه (ایمیل)
نکوداشت استاد محمد قهرمان
مرثیه ای برای خوبی
داستان طنز - دستگیری حضرت فیل
مصرع رنگین و ترکیبات مشابه آن در ادب فارسی

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کليه ي حقوق مادي و معنوي وبلاگ dad-hassani محفوظ مي باشد.
طراحي شده توسط ياس تم

Free counter and web stats