تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگويم؟

فلسفه نام گذاری گل پسر(داستان و خاطره طنز)

  

    فلسفه نام گذاری گل پسر

                        (داستان و خاطره طنز)

                                                              نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

یاد آوری:

این داستانْ خاطره،  تا کنون چند بار نوشته شده است، اما هر بار به گونه ای از میان رفته است: یا مفقود گردیده یا جای گذاشته شده و یا در صفحه رایانه غیب شده است،  طوریکه فکر می کنم، این سایه افتادن بر آن،  تاکنون عمدی و حتی حکمتی داشته است.  چنانکه سال ها پیش آن را در قالب مثنوی سرودم و اوراق آن به هنگام پریدن از جویی عمیق، طعمه آب های تند و سرکش شد.

اخیراً خاطره مزبور را به همین سبک ادبی نوشتم و برای برخی دوستان ادیب خواندم. جملگی  منّت گذارده، گوش دادند و ارجش نهادند. آن آماده و در نوبت گذاردن در وب سایت بود که یک باره دیدم، بدون هیچ دلیل از میان رفته است.  نصف روز از وقت کم خود را صرف دانلود نرم افزارهای ریکاوری، اجرا و بازیابی اطلاعات هارد خود کردم، هر چه جستم نیافتم. بنابراین به لج روزگار دیشب نشستم و دوباره آن را نوشتم.  صد البته که استخوان بندی نوشته،  تغییری نیافت، لیکن به هر حال معلوم است که در این صیرورت،  یا سیر تکاملی و یا قهقرایی داشته است،  به نحوی که اگر آن را دوباره بشنوند، متوجه دگرگونی های آن بی شمار می شوند.

شیوه بیان داستانی به شدت،  متمایل به ذکر امثال واژه های عامیانه و متداول و فولکلور است و مانند عادت همیشگی ام در نوشتن،  در این راه،  طریق افراط را پیموده ام. تلاش کرده ام تا جایی که ممکن است، به جای کاربرد الفاظ و عبارات ادب رسمی،  از معادل آن در فرهنگ عامیانه بهره برم.  پر روشن است که برخی از آنها،  متروک و برخی هنوز هم متداول است.   با توجه به اینکه بسیاری از مخاطبین و خوانندگان وبلاگ جوانانند،  ممکن است معنای واژه یا گذاره های کم کاربرد را ندانند، به ایشان اطمینان می دهم که اگر فرهنگ ها به ویژه فرهنگ های عامیانه را کنکاش کنند معنای مورد نظرشان را می یابند. اگر فیروزی نداشتند،  پیام گذارده تا فی الفور پاسخشان را بدهم.

منشاء برخی از واژه ها و گذاره های به کار رفته، فرهنگ شفاهی و شنیده هاست  از این رو ممکن است، ضبط آن دو جور باشد مثلاً هم با "غ" و هم با "ق" نوشته شود وهر دو درست باشند. و همچنین احتمال دارد که بنده اشتباه کرده باشم،  بنابراین در صورت دیدن خطا و کاستی، تذکر آن موجب خوشحالی و مزید تشکر راقم است.

معانی یا حقیقت لفظی برخی از این واژه ها، شاید از ادب متداول به دور باشد، لیکن به هر حال حفظ و انتشار آن ها به عنوان قسمتی از این فرهنگ مرز و بوم (ولو اینکه مجبور به استعمال شفاهی آن در جمع معدود و محدوده باشیم) لازم و ضروری است.

ازهمسر و فرزندم حمید رضا و روح مادر عیال - که خدایش بیامرزد – به خاطر کاربرد برخی تعبیرات عذر خواهم، لیکن خود آنان هم می دانند که منظور من، اسائه ادب به آنان و شخصیت و نژادشان نبوده است،  بلکه مراد من، پدید آوردن نوشته ای منطبق بر فرهنگ فولکلور و یاد آوری غنی بودن فرهنگ شفاهی این مرز و بوم است و به هر حال گویند در مثل مناقشه نیست.

با پوزش از روده درازی خود، در پایان، همین نوشته را به فرزندم حمید رضا تقدیم می کنم. او خود می داند در دنیا بیش از هر کس دوستدارش هستم.

 

فلسفه نام گذاری گل پسر

 به فرزنـــــــد، خـــرّم بـود روزگار          

هم از وی شود تلخی مرگ ، خوار (اسدی)

دهه 60 بود، آن زمان  بنده منزل در پایتخت بود. پیآمد خاک به سری و دست یابو توی لجن کردن، بی هیچ ختم امن یجیب، آمدن پسری تپل مپل در میان خانواده بود. می گویند در دیگ ازدواج، بچه نمک غذاست و زندگی بدون او هم سنگ عزاست. اگر دیر بیایید چه بسا در این چهارصبای عمر که - در یک چشم به هم زدن ریش آدم سر بالا می رود - ، به وقت چانه انداختن و سرکشیدِ ریغِ رحمت، زنگوله تابوت شود.  خو ب معلوم است که مانند همه پدر و مادرها،  فدوی و عیال مربوطه نیز از این رخداد خوش اُغور، خوشحال بوده، با دم خود گردو شکسته و کبکمان خروس می خواند.

چند روز، بعد تازه آمده را به خانه آوردیم. تـرقـّه فرنگی، اگر چه به وقتِ گذاردنِ کپۀ مرگ، همچون علی ورجه،  با جیرو و ویر خود و وَنگ وَنگش خواب را بر آدم حروم می کرد و در آن بوق سگ ها، حکم مثانه پر را  داشت، اما پنداری با آمدنش حجّ اکبر به جا آورده  و اهالی خلاصه خانه را دل شاد کرده بود، چنانکه حال و هوای حولی،  دالام و دولمب  ملودیْ حکایتِ منظومِ علی مردان خان - با صدای مانده گار مرتضی احمدی را - به خاطر می آورد(*)

عیال و مادر عیال، همّ و غمّشان، کهنه مشمّا عوض کردنِ این شاشوک، شیر خوراندنِ گشنهْ شکم و به موقع هکچه زدنِ شازده گلو، و خلاصه مراقبت از سردی و گرمیش نشدن و رفع آن،  چیشتان بالا کردنش بود که پنداری دنیا برای آنان و نوزاد همین اندازه بود.

اما از آنجا که به نقل از سنایی: " اندرین ملک، چو طاوس به کار است مگس"  این حلوا جوزی  به عنوان پدر و زینب زیادی خانواده، گاهی در حال قرقر کردن شعر معروف غلامرضا روحانی (شاعر خراسانی): " سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد ... " بودم  و گاهی در حین بازی با طفل،  بر طاقچه بالا نشسته و حکیم مآبانه و با بم تر کردن عمدی صدا،  این قول اسدی توسی،  خطاب به او را می خواندم که:

                جهان را نه بر بیهُده کرده اند

                 تو را نــز پی بازی آورده اند

احساس می کردم که با چندرقاز و صنار سه شاهی حقوق و اجناس بنجل تحویلی شرکت تعاونی اداره - که حکم مواجب خشکه دوره خاقان بازی برای عساکر را داشته، - و نداشتن هیچ پس انداز و پاپاسی و پر بودن چوب خط، که موجب خنس و فنس شدن امور جاریه و گوزْکلافْ شدن اوضاع بود؛ با آمدن این گل پسر،  قوزی بالای قوز و در عین حال امتیاز تازه پیدا کردم و آن همانا اضافه شدن یک نان خور(در آن زمان شیرخوار) دائم الگشنه،  به اعضای خانواده و ککی همیشهْ تشنه، در تنبان بود. جانداری خردو و دو پا  که مانند همه مردم،  حتی کامل مردان صد کیلویی غبراق،  قابلیت  صاحب شدن کوپن یک نفره و الحاقش به هیات یک آدمک به روی دفتر بسیج اقتصادی خانواده  را دارا بود و بدون بروبرگرد، این قابلیت بایستی فی الفور از قوه به فعل درآید.

آنان که سن شان قد می دهد می دانند در آن زمان،  چرخ اعاشه مردم طوری می چرخید که سر سال چیزی برای خمس دادن نمی ماند، تا مجبور به  دست گردانی  شوی. گیر آوردن نِعَم و سیر کردن شکم، و حتی یافتن ارزاق عمومی و چیز ملاخور، حکم زین کردن گربه را داشت. مایه تیله ای نبود  و اگر پولی یافت می شد در بازار جنس خریدنی نبود. بنابراین در گیرودارِ میدانِ جنگِ زندگی ، گرفتن یک کوپن یک نفره و افزودنش به دفترچه بسیج اقتصادی دو نفره، فتحی  بزرگانه و در یک کلام پر جبرئیل عائله مندان بود.

دو سه روز گذشت. فدوی خیابان شریعتی (مشهور به جاده قدیم)  را گز می کردم و در آن چاچول می زدم که چشمم  به تابلوی بزرگ یکی از شعبات اداره ثبت و احوال افتاد. با خودم گفتم چطور است بروم و ته و توی  شناسنامه گرفتن، به عنوان مقدمه لازم این فتح بزرگ را در آورم.

در اتاقی کوچک،  خانمی تکیده، با ابروهای پاچه بزی و لب های شتری و دست های لِتِرمِه که شش دانگ صورتش اخم و تخم بود، پشت میز نشسته بود به محض ورود بنده، نگاهی به لباس این خیک محمد - که مثل کیسه مارگیری می مانست - ،  انداخت  و به چاق و سلامتی من – که سیخ و میخ ایستاده بودم - با تلخی جواب داد. وقتی داعیه خود را با هول و ولا گفتم،  بی هیچ بدغلقی، با صداییْ شیپورْ قورتْ داده گفت: اگر گواهی مریض خانه و سجلد پدر و مادر را بیاورید، یک ربع بیشتر وقت نمی گیرد. با خوشحالی گفتم که همه ی اینا همراهم است. گفت پس بدهید، تا الساعه شناسنامه صادر کنم.

کارمند خانم، پس از زیر و رو کرد مدارک پرسید : "خوب چه نامی برای کودک در نظر گرفته اید؟"  این سر تا پا تقصیر، در تمام عمر با چنین پرسش سختِ لا جوابی مواجه نشده بود. بعد از کمی این دست و آن دست کردن،  با مِنّ و مِن گفتم که سرکار خانم!  بنده زاده ی این نابَلَدِ شهرستانی،  تازه از راه رسیده  و هنوز برای نامگذاری او، گذاردنِ شورایِ خانوادگی فرصت نشده، با توجه به اینکه بنده و عیال، فرزندان بزرگ خانواده خود هستیم، همه حتی دسته دیزی ها انتظار دارند که در گزینش نام بچه ، با اونا و اینا صلاح و مصلحت کنیم ....

متصدی خانم که انگاری از روده درازی و بلبلیِ طولانی بنده خوشش نیامد، فی الفور  با خُلق عَنْ مرغی مدارکم را پس داد ( یعنی محترمانه جلویم پرت کرد) و با لحنی تند توپید:  "آقا فکر می کنید من بیکارم که وقتم را با این حرف های هشت من نه شاهی می گیرید. پس از اینکه ... "

انگاری بخیه به آب دوغ زده بودم، راحت الحلقوم این بخت برگشته، ناگهان پالان خر دجّال شد. پس با گوش آویزان و دست از پادرازتر، پس پسکی  از اتاق بیرون رفتم. لیکن شوق گرفتن و زیارت اوراق ارزشمند جدید  و رویای رقص یک آدمک دیگر بر روی کوپن ها و دفترچه بسیج اقتصادی،  دست از سرم برنمی داشت.

همچون گدایان سامرا در بیرون از اتاق و توی راهرو پیله بر جای ماندم و نجوا کنان به خود گفتم: "مرد حسابی!  آدمِ پاردمْ سائیده ای مانند تو خرخاسک نیست که نه بو و نه خاصیت داشته باشد. باید کاری کنی کارستون."  به دلم آمد که عقل را قاضی کرده و به مشورتش راضی شوم. با خود گفتم که نام گذاری کودک نباید کار صعب و نفسی گیری باشد، پس اینجوری ترکوندم که:

اولاً – بچه پسراست.  خوب جنس نرینه ی بیعار و بیغور  که برایش مهم نیست اسمش چه باشد. فقط باید خوب تربیت شود، چون به قول گفتنی اولاد خوب، اجاق روشن کن خانه و خانواده است.

دویماً –  الضرورات تبیح المحظورات.  در اوضاع و احوال این روزهای  جنگی مملکت همه گرفتارند و سگ صاحبش را نمی شناسد. خب  در تیاتر سنتی ابوی گرامی،  سانسورِ پرده ی نامیدن طفل و نوشتن روی جلد قرآن و ... چندان مهم نیست، می شود سر و ته ی قضیه را یکجوری جمع کرد. مخصوصاً اینکه در این وانفسای بد اقتصاد زندگی، واقعاً " بچه از هزار تومان  قرض بی محل بدتر است " و دهن بازش حکم شیپور جنگ دشمن را دارد که پشت را لرزانده و به قول آتش اصفهانی:

          بــــر تربت یعقوب شنیـــــــدم که نوشتند

          فرزند عزیز است ولی دشمن جان است

سیماً – به مصداق این مصرع فرخی که : "پسر آن است پدر را که بماند به پدر"  و این بیت از استاد سخن دان توس :

                       نشــــان پدر باید اندر پسر

                       روا نبود ار کمتر آرد هنر

 بی گمان نام تخم و ترکه ی هر تنابنده باید در مایه ی نام دو ولی قهریش یعنی پدر و پدر کلونش باشد. یادم آمد که نام ابوی  خدا بیامرز، ماشاالله است و نام ماشاالله زنانه هم هست  و مقبول نمی افتد.

چارماً -  ریشه ی اسم  فدوی هم که حمد است.  بنابراین اسم بچه،  باید چیزی تو مایه ی بُن آن،  مثل محمود، حامد، حمید، احمد و غیروذالک باشد.

پنجماً – اسمی که یک بار عیال مربوطه به زبون جاری کرده، ایرانی ناب است و فردا که برای مراحل بعدی تموم کردن فتح و پیروزیم (اضافه کردن حق اولاد) به اداره روم،  متصدی کارگزینی که آدمی به ظاهر متشرع است و حتی به میزان ریش حقیر و لزوم رعایت مستحبات در پس و پیش این فقیر ایراد می گیرد، چه بسا به محض گفتن نام کودک، با خواندن نقل و حدیثی، با این رستم صولت و افندی پیزی،  سرشاخ شود که: "مرد حسابی تو مسلمون و ختنه کرده ای چرا نام گبر و زرتشتی برای بچّه ات انتخاب کرده ای؟ تا تمام گناهان آتی اش به اسم تو ثبت شود"

ششماً -  حقیر هر چند در بیرون،  مفت کالذی سگ سیاهی لشکرم اما توی خونه شیر ژیان و شتر نقاره خانه ام و عمراً که زن مریدی به ککم رود و تیله ی اون ضعیفه شوم. آییییییی نفس کش!!

در گـُه گیجی خود غرق بودم که ناگاه به عقل ناقصم رسید که اسم من ساخته ی خدا داده  را "حمید" بگذارم به ویژه اینکه این نام هم کمتر در میان فامیل است. هم نام اسلامی است و هم در میان نام ها،  کلاس خود را دارد.

به این ترتیب بنده در فاصله دو سه دقیقه فلسفیدن پشت در،  که حکم کنار آب رفتن و سبک کردن سر را داشت، گیوه به آب زده و خر خود را رانده و از این رهگذر نام نوزاد را انتخاب کردم.

وقتی متصدی خانم اداره دوباره فدوی را در اتاق خود دید، گوش تیز کرده و گفت: "باز هم شما!  کاری دیگر دارید؟" تو دل شیر رفته و گفتم خانم این یک لاقبا نام کودک را معلوم کرده است.  او با تعجب و انداختن نگاهی عاقل اندر سفیه به بنده،  مدارک را دوباره از من گرفت و بی هیچ کچلک بازی در آوردن دیگر،  نام کودک را پرسید. بی اختیار و حاضر براق داد زدم: "حمید رضا".

او مشغول کار ثبت و ضبط خود بود که با خود اندیشیدم: چرا نام دو پاره  شد؟  دیدم وقتی نام مشدیتان، محمد مهدی است چرا نباید این طمطراق و طولانی بودن نام، در باره فرزندش صادق باشد؟

به هر حال خوشحال، از اینکه بی هیچ چک و چونه و بی دنگ و فنگ،  شناسنامه و سپس بلافاصله کوپن ها و دفترچه اقتصادی اصلاح شده را گرفتم، تشکر کرده و راه افتادم.

خدا روز بد ندهد. زیرا وقتی در تنگ کلاغ پر،  خوشان خوشان و با کلی اِهنّ و تـُلپ به خانه وارد شدم، و گلو تازه نکرده، با غرور یک سردار جنگی،  کوپن های یک نفره و دفترچه بسیج اقتصادی تغییر یافته را مقابل عیال قرار دادم. در آن لحظه گویا دُم تو طاقچه گذاشته و در انتظار مشتلق بودم. گفتم: "خانمی!  پهلوونت کاری کارستون کرده ، هم به قول خدابیامرز آبجی فروغ، بچه مان به ثبت رسیده و هم ....

انگاری که عن به تن عیال مالیده و در آفتاب نشانده باشندش، برزخ و جری شده و همچون شیری ماده، نهیب زد: "تنه لشِ پهلوان پنبه! گندش را بالا آوردی، کی به تو اجازه داده  برای بچه م تکی اسم بگذاری"  و شروع به آبغوره چلاندن کرد.   

انگاری مظلمه جدّمان حضرت آدم (ع) به دوش من افتاده بود.در آن بلبشو و تو نگو من بگو، یاردانقلی - منظور مادر عیال است - که اول بی بو و خاصیت، همچون لنگه در قزاقخانه روی صندوق تشک شده گوشه اطاق- ببخشید کاناپه -  لمیده بود، و لال پتی،  تاتوله هوا می کرد، بازی خود را شروع و در سکانس بعدی نمایش وارد شد.

در حال که عیال مرده بازی در آورده و تمرگیده بود، والده محترمه  تک مضراب زدن خود را آغازید.  مشارالیها، اول ریزه خوانی کرد ...  و بعد ...  ددمْ وایِ  آرومی  گفت .... ، ولی یک دفعه مانند سپنج از جا جهید و به شوشکه کشی و پشتیبانی از عیال وارد حربگاه و کارِ درْکردنِِ توپ و تشر شد، پس از دقایقی که رگ ترکی و گربه رقصانی اش خوابید و یادِ نقشِ ریش سفیدیِ خود افتاد، تنوره کشی و کرقلی خواندنش را تعطیل کرد و شمرده و آرام، این بیت از سعدی را در ازایِ  دبنگوزی ام  خواند :

        فرزند بنده ای است خدا را غمش مخور

        تو کیستی که بـــــــه ز خدا بنده پروری 

خبر مرگم،  بنده نفهمیدم خالهْ خُمره،  چارسری گفت و متلک بارم کرد یا واقعاً نکته حکمی گفت. ولی به هر حال آن روز،  از اینکه دیوار را یک طرفه کاه گل کرده بودم،  خود را به شغال مرگی زده و خفه خون گرفتم و تازه فهمیدم  که مزه چُس شدن پس از طارت (طهارت) یعنی چه؟  زیرا در این تیاتر، حضرت عباسی کمی و تا اندازه ای گند زده بودم.  می گویم کمی و تا اندازه ای، چون هر چند برای ختم به خیر شدن غائله،  چون آسمان ابری،  قنبرک زده و به ظاهر نادم بودم، ولی در باطن و ته دل، بی هیچ چشم سفیدی،  خود را در عرصه نبرد اقتصاد زندگی، همچنان فاتح و سردار روزهای آفتابی می دیدم و همه ی آن رَکَبی گفتن ها و پدر در آوردن ها، رژه خرخاکی هایی را می مانست که به هیچ وجه نمی توانستند، خللی به اصل بنا وارد کنند.

به هر حال، بعد چند روز،  دوره درشت گویی و گلایه و قهر ورچسونی عیال از یک سو  و شلوار زردی و خیتی بالا آوردن بنده از سوی دیگر، تمام شد و راقم بی گدار به آب زده، قسر در رفت و از آن تنها خاطره ای خوش ماند، که گاه گه عیال و فرزندانم از گفتن و یادکردنش به ریشم می خندند. لیکن صغری و کبری های تالی آن باعث شد که نام  فرزند آخری ام نیز حامد (اما بدون رضا)  انتخاب شود.

خوب مخلص کلام آخر: حالا که زرت ما قمصور شده  و  تقّ واقعه را براتان  در آوردم، و این خزعبلات اتفاقیه را روی داریه ریختم،  بی آنکه بخواهم حرفم را به کرسی نشانم، یا دستک دنبکی درست کنم،  و یا اینکه اصولاً بگویم: "کی بود کی بود من نبودم" عرض می کنم:

هر چند  آن موقع به هر جان کندنی بود، از آن و گیر دار، لاسبیلی  رد شدم.  ولی هنوز هم  پنداری اعتقاد دارم حاجی تان که در آن زمان،  نه تنش می خارید و نه خیکی بالا آورده بود، شاید اگر دیگری هم به جای این خوش گوشت بود، همین کار را می کرد .....

                            (((((((((((((((((())))))))))))))))))))

پانوشت ها:

(*) -  ریشه این داستان مثنوی مشهوری  از ایرج میرزا است. که دو بیت نخست آن چنین است

داشت عباس قلی خان پسری                 پسر بی ادب و بی هنری

اسم او بود علی مردان خان                 اهل منزل ز دستش به امان

تصاویر به ترتیب از سایت های وزین :   جام جم آنلاین   و   پورتال پزشکی ورزشی ایران


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/05/28 ساعت 14:44 | لينک ثابت |

امید کُشی

 

           امید کُشی

نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

به طبــع اندر چه یـــابی به ز امیـــــد

به چرخ اندر چه جویی به ز خورشید (فخرالدین اسعد گرگانی)

 امید تکیه گاه و پشیتیبان بنیادین آدمی است. بیهوده نیست که ارشمیدس می گفت : "اگر نقطه اتکایی بیابم، زمین را از جای خویش بجنبانم.

و سعدی شیرین سخن در باب دوم بوستان گوید:

چو هر گوشه تیر نیاز افکنی           امید است ناگه که صیدی زنی

و  روسو امید را آخرین چیزی می داند که به هنگام مرگ گریبان آدمیان را رها می سازد.

از این رو باید نومیدی را  آخرین همراه انسان  تا گورگاهش  دانست.

سرگذشت  زیبا و رخداد خواندنی زیر،  این گفته ها را استوار می کند:

سال ها پیش برای خواندن پرونده ای،  در یکی از شعبه های دادگاه کیفری 2 پیشین، حاضر بودم، در هنگام خواندن پرونده،  ناگهان افراد زیادی وارد دادگاه شدند. قاضی که به نظر می آمد با آنان و موضوع کشمکش شان، سد در سد، آشنا است؛ روی به یکی از آنان کرد و گفت : "سرانجام توانستند خرسندی تو را به دست آورند".  گفت : " بله، من از همه رضایت می دهم جز این آقا."  

متهم طرف اشاره وی  گفت : " به خدا قسم همه او را زدند جز من ... شاکی دست روی قرآن بگذارد که من این کار را کرده ام برای هر مجازاتی حاضرم".

       ***

داستان از این قرار بود، که مردمان چند روستای همسایه بر سر کشمکش آب کشاورزی دادخواهِ نگون بخت را در صحرای میان دو ده،  تنهایی گیر آورده و تا می توانسته او را کتک زده بودند و متهم آخری مدعی بود، همه در ضرب و شتم شاکی انبازی داشته و او تنها کس در میان آنان بوده که  دیگران را در این کار همراهی نکرده است.

در پاسخ به گفته های متهم مزبور، شاکی گفت: " قبول دارم که این مرد مانند دیگران  بنده را کتک کاری نکرد ولی او آنان را تحریک کرد."  قاضی پرسید: " شما دلیلی دارید که او این کار را کرده است؟"  شاکی جواب داد: " پس از اینکه همگی مرا کتک زدند و من خاکی و خون آلوده بر زمین افتادم، آنان دیدند من نای برخاستن و جان نفس کشیدن ندارم و به قصد ترک محل از من دور شدند، که  ناگهان همین آقا آنان را نگاه داشت و گفت : شاید زنده باشد و برای ما دردسر درست کند.  می گویم برگردیم و برای اطمینان چند ضربه دیگر به او بزنیم."

متهم گفت: " درست است من این حرف را زده ام ولی گفته ام تاثیر نداشت و هیچ یک به حرف من توجهی نکردند و به راهمان ادامه دادیم .

شاکی با تصدیق اظهارات متهم گفت: " به هر حال من از همه آنها گذشت می کنم ولی با وجود اینکه او راست می گوید، تنها در باره این آدم رضایت نمی دهم. "

      

پس از اینکه قاضی پرونده را دوباره به پاسگاه محل فرستاد تا شاید با به دست آوردن  رضایت شاکی باز مانده،  میان آنان  سازش و آشتی برقرار شود و از تبعات بعدی این کشمکش کاسته شود،  رو به بنده کرد و گفت: " عجیب است،  نظر شما در این باره چیست؟"

گفتم : " بنده به شاکی حق می دهم، شاید اگر کسی دیگر هم جای او بود، همین  رفتار را در پیش می گرفت."  و در پاسخ به قاضی که چرایی آن را پرسید.

گفتم : می گویند: سرمایه حیات،  امید است و آرزو.  ... تک تک زننده ها،  جسم و جان شاکی  را تاخت و تاز کرده اند. ولی متهم مزبور امید به زندگی این فرد را دست اندازی  نموده و این گناه سنگین تر و زهربارتر است. زیرا وقتی شاکی،  زده  و زخمدار می شد این همه رنج و آزردگی را تنها به امید رهایی و واگذاشتنش  تاب آورده  و هنگامی که  آنان را در حال ترک محل می بیند،  در می یابد که جانش از آسیب آسوده شده است، ولی گفته این مرد تنها همدم  و یار در دسترس او، یعنی  امید به زندگی و آروزی زیست را که تنها مایه ی پیروزی او در این جنگ نابرابر بوده،  می کشد و به اصطلاح در دنیا را به روی او می بندد و انگیزه ای شده که به قول خاقانی،  یوسف روز خود را در چاه شب یلدا می بیند. پر روشن  است که کوفتن کلامی او کاری تر و کشنده تر از آزار فیزیکی دیگران باشد و رفتار شگفت و نابخردانه  ی چنینی شاکی را به دنبال داشته باشد. مگر این مثل سایر را نشنیده اید که گویند:

دست شکسته به کار می رود،  ولی دل شکسته به کار نمی رود "

و این گفتار مولا (ع) را که:

فی القنوط التّفریط           ( ناامیدی تفریط  و تباه کردن را  در پی  دارد)

با راست دانستن سخنم از سوی قاضی،  دادگاه را پشت سر گذاشتم.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/04/25 ساعت 15:13 | لينک ثابت |

نظرسنجی برای تغییر نام خلیج فارس؟!!

نظرسنجی برای تغییر نام خلیج فارس؟!!

شاید ندانید که :

دغدغه جدید کاربران ایرانی یک نظرسنجی جدید است.

که العده ای آن را به راه انداخته تا نام ساختگی خلیج ع. ر. ب. ی.  را به جای نام خلیج همیشه فارس به گوگل (نقشه ساز) پیشنهاد کنند.

خوشبختانه هموطنان ما مانند همیشه هوشیار و بیدار،  وطن دوستی و غیرت ایرانی خود را به نمایش گذارده و اکنون که این پست نوشته می شود، به شرح تصویر زیر ، نزدیک 75% کاربران حق مسلّم را  فریاد زده اند.

شایسته است شما نیز  به لینک زیر بروید و با انبازی در این نظرسنجی  و دادن رای  به خلیج فارس ( انتخاب گزینه:  Persian Gulf و کلیک بر روی Vote ) این حرکت مدنی  را یاری دهید.

http://www.persianorarabiangulf.com

همچنین با گذاردن این پست در سایت و وبلاگتان و ارسال ایمیل برای دوستان، با یاران دبستانی خود هم صدا شوید.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/03/12 ساعت 12:35 | لينک ثابت |

عرب زدگی مترجم گوگل

 

        عرب زدگی مترجم  گوگل

مترجم گوگل در نمایشی مشکوک و اقدامی بر ضدّ فرهنگ ایرانی عبارت Persian Gulf  (خلیج فارس)  را به صورتی مجعول، تنهاخلیج" ترجمه می کند؟!!

می توانید آزمایش کرده و خود ببنید.

جا دارد که  خاموش نمانیم و به گونه ای بدین موضوع اعتراض کنیم و نگذاریم "مترجم گوگل"  نام خلیج همیشه فارس را تحریف کند

از این رو بیایید همگی  به لینک "مترجم گوگل"  رویم  و با تایپ نام خلیج فارس، در محل مخصوص، برای اینکه ترجمه بد و نادرست عبارت را گوشزد کنیم، بر روی لینک مربوطه:

 Contribute a better translation (در ارائه یک ترجمه بهتر همکاری کنید)

کلیک کرده و در محل مخصوص، عبارت درست یعنی : " Persian Gulf" را وارد نماییم

و تا وقتی که "مترجم گوگل"  از "الخواب ناز خود" بیدار می شود مانند سایر هموطنان خود، همچنان این پست را در سایت ها و وبلاگ های خود بگذاریم و از خوانندگان خود همین را درخواست کنیم.


یادآوری الحاقی:

امروز ۲۰/۲/۸۹ است . سری به "مترجم گوگل" زدم. خوشبختانه تلاش هموطنان ما زود به ثمر نشست و موضوع نوشته حاضر به قول ما حقوقی ها، سالبه به انتفای موضوع شد.

                                                                            خداوند را شاکریم 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/02/15 ساعت 12:38 | لينک ثابت |

شبیه سازی راه رفتن آدمی

 

کشکول اینترنتی - شبیه سازی راه رفتن آدمی

 

 

عمر به خوشنودی دلها گذر

تا زتو خشنود شود کردگار (نظامی)

  

ضمن خجسته باد عید قربان، و به منظور انبساط خاطر خوانندگان گرامی وبلاگ، انیمشن "شبیه سازی راه رفتن آدمی" تقدیم می شود

شما  با استفاده از چهار کلید سمت چپ صفحه می توانید به دلخواه خود به ترتیب: جنسیت و میزان سرعت راه رفتن، حالت خشم یا آرامش و همچنین: خوشحالی یا غمگین بودن راه رونده را تعیین کنید و با دو فلش تعبیه  شده ی بعدی،  تعیین مسیر و جهت راه رفتن یا دور زدن آدمک نقطه ای ممکن می شود و بالاخره چهار دگمه آخری به ترتیب برای :  روشن و خاموش کردن، خط دار کردن نقاط انیمشن، باز گرداندن تنظیمات اولیه، راهنمای سیستم است.

امیدوارم خوانندگان وبلاگ با صرف دقایقی از وقت خود، از این سرگرمی اینترنتی ی با مزه و جالب لذّت برند

برای استفاده از آن،   اینجا     کلیک فرمایید .


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/09/07 ساعت 13:2 | لينک ثابت |

مرگ به انبوه جشن است( واکاوی یک مثل ادبی)

مرگ به انبوه جشن است

          ( واکاوی یک مثل ادبی)

نوشته : محمد مهدی حسنی

 

وقتی کودک و نوجوان بودم علاقه ای زیادی به شنیدن ضرب المثل ها از دهان پیران و بزرگترها  و  به یاد سپردن آنها داشتم.  به خاطر دارم روزی،  بی بی ام (مادر بزرگ پدری) که کرمانی الاصل بود،  در موضعی که به خاطرم نیست،  گفت: "ننه! مرگ جماعت عیشه" در آنزمان این مثل در ذهن کوچک و خالی از تجربه من، نقش بست. هر چقدر فکر می کردم،  نمی توانستم، دریابم که چگونه ممکن است عمومیت مرگ و هم جاگیری آن به مثابه عیش و عشرت و عروسی باشد؟

در آن روزها هرازگاهی  و به ندرت،  می توانستی جنازه ای داخل تابوت روان ببینی  که در کوچه و خیابان از مقابل دیدگان بهت تو و دیگران رد می شود و یا جسم بی جان پیریْ عزیز را در خانه  و رو به قبله نظاره می کردی - که بی هیچ سرفه و خلط -  در وسط اتاق  آرامیده  بود و از آمیختن سکون و سکوت پوشش تمام سفیدش با صوت قاری،  حزن از دست رفتنش مکرر و افزون تر می شد  و گاه شیطنت کودکی دیگر،  ترس را جانشین غم می کرد. توهّمی که آزارش بیشتر از دلتنگی بود  و دیگران که در پوستین تو افتاده بودند، فارغ از "خواب اکبر"  و همیشگی تازه گذشته بر تو می خندیدند.

تا اینکه انقلاب اسلامی 57 شد و دیری نپایید که تجاوز دشمن به خاک سرزمین پدری آغاز شد، و دوران جدیدی از زندگی برای جوانان این مرز و بوم شروع گردید. در زمانه ی نو،  دیگر برای دیدن شقایق لازم نبود که انتظار صدای پای بهاررا بکشی، چون در چهار فصل سال و در گل گشت ها می دیدی که شقایق ها درخون خود می غلطند و انتظار رفتن به وادی السلام را می کشند و جسم شان در دریای مردم  بر موج دست ها، آرام به سوی  آسوده گاه جاویدشان می رود.

سوای آن  پیشرفت تکنولوژی و ماشینی شدن زندگی آدم ها،  دوری از آرامش و معنویت، مشکلات اقتصادی و معیشتی و معضلات اجتماعی و خانودگی و ... همه دست به دست هم داد، تا مرگ و میر افزایش یابد و مثل "مرگ جماعت عیش است" از مرحله قوه به فعل در آید، دیگر از شنیدن خبر مرگ  آشنا و غیر آشنا و یا حتی دیدن آن تعجب نمی کنیم و به قول احمد شاملو: "بر مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای / و نوبت خویش را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای"

در روزنامه شهرآرا (با صاحب امتیازی شهرداری مشهد، که حکم همشهری شهرداری تهران را دارد)  در ص4 (اطلاع رسانی) ستونی دارد بنام "فردوس" در این ستون هر روزه آمار از میان رفتگان روز پیشین، نام آنها و دلیل مرگشان را به شیوه زیرمی نویسید:

 "روز گذشته .... نفر در مشهد فوت كردند كه شامل...  مرد و … زن بود.  مهمترين علل فوت روز قبل :  بيمار يهاي انگلي ... مورد ، سرطان  …مورد، بيمار يهاي سیستم عصبي ... مورد، سیستم گردش خون … مورد، سیستم تنفسي ... مورد، حوادث در اياب وذهاب و مجروح شدن در تصادف .... مورد وساير علل … مورد گزارش شده است..." و سپس با آوردن دقیق نام و نام خانوادگي و نام پدرو سن متوفّی و همچنین معرفی کوچکترین و بزرگترین درگذشته، به لحاظ سنّ، از طرف روزنامه شهرآرا و سازمان فردوس ها در گذشت اين عزيزان را به بازماندگان آنها تسليت مي گویند."

مطالعه همه روزه  این روزنامه و صفحه ماقبل روزنامه خراسان و همچنین صفحه های حوادث و نوشته ها و یاداشت ها و مصاحبه های دیگر روزنامه ها و دیدن اخبار وطنی از آنتن حلال صدا و سیما و حرام ماهواره ایی  که همیشه یادآوری می کنند حوادث ناشی از تصادفات جاده اي بعد از بيماري هاي قلبي و عروقي بيش ترين تلفات را در ايران دارد و به طور متوسط  تنها در هر روز بيش از 52 نفر در تصادفات رانندگي کشته مي شوند، زنگ خطری است برای وابستگان به دنیا و قدرت و نیز آوازی دلآویز برای آنها که مرگ برایشان عروسی است.

بگذریم ... اینجانب در کتب ادبی و نیزعامیانه برای یافتن این مثل یا مضامین نزدیک به آن خرده کنکاشی کردم. اشکال مختلف این مثل و پژواک آن در ادب فارسی  به ترتیب زیر است، که به یک بار خواندنش می ارزد:

1 - مرگ به انبوه جشن است (1)

با توجه به آنچه  که تاکنون از گویندگان فارسی  به دست ما رسیده است، شاید  فخرالدین اسعد گرگانی، در ویس و رامین، نخستین کسی باشد که این ضرب المثل را وارد ادبیات مکتوب ما کرد :

روم خـــود را بینــــدازم از آن کوه

که چون "جشنی بود مرگ به انبوه (2)

نظامی نیز در اسکندرنامه (شرفنامه)  در بیت زیر مرادش از "سخن گو"،  فخرالدین اسعد گرگانی است و با اشاره به بیت بالا و تضمین مثل،(3) سروده است:

سخن گو، سخن، سخت پاکیزه راند

که مرگ به انبوه را، جشــن خواند (4)

در نفثة المصدور آمده است: "... می گفت: مرگ به انبوه جشن است،  درکوی تو مرده به،  که از روی تو دور" (5)

2 - مرگ انبوه جشنی دارد (6)

3 - مرگ انبوه جشن یاران است. (7)

4 - مردن با یـــــاران عید است

این شکل مثل در مصرعی از یک غزل کمال خجندی چنین آمده است:

مَثل است اینکــــه بود مردن با یـــــاران عید

کشت غم، وامق و مجنون، تو بکش نیز مرا (8)

5 - مرگ دسته جمعی جشن است (9)

6 - بلای همگانی شادی است. (10)

نزدیک به همین مضمون قاآنی سروده است:

گرفتــــم آنکــه بلایست عشـــق روی بتان

"بلا چو عام بود دلکش است و مستحسن"(11)

همچنین در دیوان ایرج میرزا در چکامه ای زیر عنوان "تسلیت به دوست پدر مرده" می خوانیم:        

"سختی چو بالسّویّه بود سهل می شود

چون عامّ شد بلیّـــه شود کم اثر همی" (12)

7 - مرگ جماید طویه ( marg-e jâmayad tôya).  

این از امثال رایج مردم هزاره است. یعنی مرگ جماعت جشن است و نویسنده ی امثال و حکم مردم هزاره  گوید وقتی که بخواهند مشارکت در برنامه های جمعی را نیکو بشمارند، این مثل را به کار می برند(13)

عجبا که این مثل در کلام و معنی، مناسب با مثل تازی: "المَوْتُ فی الجماعه طَیَّب" است که در مجمع الامثال آمده است. (14) اما بی تردید بایستی "طویه" ترکی باشد که به معنی عروسی است.

                                       ((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))))

 پانوشت ها :

1 - ر. ش. به :  امثال و حکم  ، جلد3 ، علی اکبر دهخدا ، تهران، موسسه انتشارات امیر کبیر ، چاپ چهارم ،   1357 -  ص 1531 و داستان نامه بهمنیاری، تالیف مرحوم استاد احمد بهمنیار، تهران،  انتشارات دانشگاه تهران ،  چاپ اول ،  مهرماه 1361 - ص 502  و فرهنگ امثال سخن ، جلد2، دکتر حسن انوری ، انتشارات سخن ،  چاپ اول ، 1384  - ص 996 و ده هزار مثل فارسی،  دکتر ابراهیم شکور زاده ، مشهد،  موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ اول ، 1372 -  ص 635 و فرهنگنامه امثال و حکم ایرانی، امین خضرائی ( واله )، شیراز،  انتشارات  نوید شیراز، 1382 ، چاپ اول - ص 1063

2 - ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، به تصحیح محمد روشن، تهران، صدای معاصر، چاپ اول ، 1377 - ص 204

3 - شرفنامه، نظامی گنجوی،  به تصحیح دکتر برات زنجانی، دانشگاه تهران، چاپ اول 1380-ص 365

4 - کلیات حکیم نظامی گنجوی، ج 3 (شرف نامه)،  به تصحیح وحید دستگردی، علی اکبر علمی، چاپ دوم 1363 - ص 212

5 - نفثة المصدور، انشای شهاب الدین محمد خرندزی زیدری نسوی،  به تصحیح و توضیح دکتر امیر حسین یزگردی، نشر ویراستاران، چاپ دوم 1370 - ص 34

6 - خزینه الامثال (ترجمه منتخب مجمع الامثال)، تالیف حسین شاه متخلص به حقیقت (تاریخ تالیف 1215ھ.)، به اهتمام احمد مجاهد، دانشگاه تهران، چاپ اول پائیز 79 –ص 294 و نیز ضرب المثل های دری افغانستان، دکتر عنایت الله شهرانی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، چاپ اول، 1387 -  ص 171

7 - ضرب المثل های دری افغانستان، دکتر عنایت الله شهرانی -  ص 171

8 - دیوان کمال الدین مسعود خجندی، ج 1 ، به اهتمام: ک.  شیدفر، مسکو،  انتشارات دانش، 1975 - ص 27

9 - اندرزها و مثالهای مصطلح در زبان فارسی، امیر مسعود خدایار، انتشارات خورشید، چاپ اول، 1364 -  ص 613

10 - فرهنگنامه امثال و حکم ایرانی، امین خضرائی - ص 1063

11 - دیوان حکیم قاآنی شیرازی (بر اساس نسخه میرزا محمود خوانساری)، به تصحیح امیر صانعی (خوانساری)، تهران، انتشارات نگاه،  چاپ اول 1380  - ص 615

12 - دیوان ایرج میرزا (کتاب تحقیق در احوال و آثار و افکار و اشعار ایرج میرزا و خاندان و نیاکان او)، به اهتمام دکتر محمد جعفر محجوب، تهران، نشر اندیشه،  چاپ سوم – 1353 -ص 57

13 - امثال و حکم مردم هزاره  ، محمد جواد خاوری، مشهد، نشر عرفان، 1379 - ص 473

14 - مجمع الامثال، ج 2، ص 258 (به نقل از تعلیقات نفثة المصدور، ص 185)


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/07/15 ساعت 20:16 | لينک ثابت |

فرهنگ "ماست مالی" (لته یی هست که دم دهن آقا محمد حسین را ببندد؟)

فرهنگ "ماست مالی"

(لته یی هست که دم دهن آقا محمد حسین را ببندد؟)

 نوشته : محمد مهدی حسنی

با اینکه در فرهنگ دینی ما،  فرمان روشن خداوندی: "لیس للانسان الا ماسعی" (1) و احادیث بی شماری در باره عاقبتِ بدِ عالم بی عمل و لزوم انجام دادن کارها به نحو احسن، در برابر ماست و همیشه این کلام فردوسی پاکزاد را به گوشمان خوانده اند که : "دو صد گفته چون نیم کردار نیست" و بارها از زبان خواجه بزرگ شیراز شنیده ایم که : "مکن زغصه شکایت که در طریق ادب / براحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید" و از سعدی که : "نابرده رنج گنج میسر نمی شود..."  و یا : "علم هرچند بیشتر خوانی / چون عمل در تو نیست نادانی" و همچنین ادبیات حکمی و پند ما،  مالامال و مشحون از  داستان هایی مانند حکایت رنج و گنج ملک الشهرای بهار (برو کار میکن مگو چیست کار....) است، با این همه  ما همواره راه انحراف و کژ تنبلی و  تن آسایی و زیاده طالبی و سودجویی و افزون خواهی را رفته ایم و  یکی از خلقیات بد خود یعنی: عادت "ماست مالی" و "سَمْبَل (سَنبَل) کردن" را برگزیده ایم.

در فرهنگ های لغات عامیانه سَمْبَل کردن، چنین معنا شده است: سر و ته کاری را به هم آوردن، سرهم بندی کردن، سرسری انجام دادن یک کار، ظاهرسازی و اکتفا به رفع تکلیف ظاهری و بدون عمق، صورت و ظاهر کاری را درست کردن بدون اینکه در نهان آن کار اساسی و ریشه ای باشد.

این جانب تا کنون این دو ترکیب را در ادبیات قدیم، ندیده ام و ظاهراً اگر هم از قدیم الایام کاربردی داشته است، بایستی در ادبیات عامیانه و نه رسمی استعمال شده باشد.

در نوشته های دوره قاجار،  ترکیب "ماست مالی" در کنار "فورمالیته" یا "فورمالیته بازی" آمده است و قدیمی ترین فرهنگی، که "ماست مالی"  در آن ذکر شده، "فرهنگ نظام" است (2)  و همچنین ترکیب سَمْبَل کردن (شدن) در داستان های جمالزاده و هدایت و دیگرنویسندگان، که در نوشته های خود، به کاربرد الفاظ و ترکیبات عامیانه رغبت نشان داده اند،  فراوان به کار رفته است. 

میرزاده عشقی  در مطایبه ای به مطلع :

        هر آنکه بی خبر از فن خایه مالی شد        دچار زندگی پست و نان خالی شد

گوید:

        گمان مدار که آمد سیاستی از نو         همان سیاست ماست مالی شد (کلیات مصورص ۴۱۹-۴۲۲)  

در ادبیات عامیانه "تِرمال"، "ریق مال" ، "ریده مال" "ریده مون" ، "باسمهْ کاری" و "ماستمالیزاسیون" و "فورمالیته" صورتی دیگر از "ماست مالی" است(3). امیرقلی امینی مدیر روزنامه اصفهان و نویسنده فرهنگ سه جلدی عوام گوید: " یک نفر از نویسندگان، در اطراف "فورمالیته" مقاله نوشته و به شوخی آن را "ماست مالیته" ترجمه کرده بود و اتفاقاً این ترجمه به صورتی که فورمالیته در کشور ما تعبیر و تفسیر شده است، بهترین معنای واقعی آن است."(4)

بگذریم در فرهنگ "ماست مالی" یا بهتر است گفته شود "عادت ماست مالی" "، ما به آن اندازه خود را مقید به انجام یک کار می بینیم که  تنها رفع تکلیف ظاهری شود و دیگران مجاب شوند، ما وظیفه خود را انجام داده ایم ولو اینکه در پشت قضیه و در باطن آن کار ناقص انجام شده یا اصلاً نشده باشد. و از این حیث برایمان دوغ و دوشاب فرق ندارد و مهم نیست این تکلیف و وظیفه در محدوده خانواده، جمع دوستان، یا محل کارمان و اجتماعات دیگر باشد.

در فرهنگ گفتاری ما گاهی برای ادای توضیح در باره یک موقعیت، می گویم : " بله قبول داریم که کاری نشده است، ولی همین مقدار برای ماست مالی و"محض خالی نبودن عریضه" کافی است." شاید اگر دقت شود ما بازهم اصطلاحاتی دیگر برای توجیه اقدامات نابخردانه و غیر متعهدانه این چنینی خود داشته باشیم.

اجازه بدهید برای اینکه منظورم روشن تر شود. مثالی دیگر ذکر کنم، کارمند دولت آنقدر وظیفه محول شده به خود را انجام میدهد که رئیس اداره یا همکاران و یا ارباب رجوع باور کنند که او کارش را به تمام و کمال به فرجام رسانده است. حال اگر فی الواقع این میزان کار ناکافی و حتی باطناً نادرست و فاسد باشد که بعدها موجب درد سر ذینفع و صرف هزینه و نیرو فراوان تر برای دولت شود. خوب بشود، مگر نه اینکه به قول مثل سائره: " دیگی که نصیب ما نشه بزار... ".

هرگاه آقا یا خانم وکیل دادگستری،  حق الوکاله را از موکل بگیرد و دعوی را به جریان اندازد، کافی است. دیگر چرا وقت خود را صرف مطالعه و کنکاش بیشتر کند. چرا سراغ کتب حقوقی و مرجع و آراء حقوقدانان و رویه قضائی برود. مگر نه اینکه خداوند در و تخته را با هم جور کرده است وکیل طرف و قاضی پرونده نیز حسب مورد،  همان قدر مایه بر سر دفاع و نیز رسیدگی و صدور حکم می گذارد که او گذاشته است.

به همین ترتیب تمام اصناف و صاحبان حرف و مشاغل در اکناف کشور، چنین می پندارند، که اگر به ظاهر و در چشم مردمان، کار ایشان انجام شده،  بنمایاند، کفایت میکند، چرا انرژی بیشتر صرف کنند، که خسته شوند. چرا فعالیت افزون تر نمایند که هزینه بیشتری به لحاظ مالی بر آنها تحمیل شود.

ممکن است، دوستان خرده گیرند، که تمام مردم اینگونه نیستند.  بله بنده هم بر این مدعا صحه می گذارم، ولی در برخوردهای روزانه اجتماعی، ما به وضوح و روشنی می بینیم که متاسفانه بسیاری از  ما ایرانیان،  این چنینیم .

دوستی داشتم که در زمان تاسیس نیروگاه طوس مشهد، همراه و نه هم پای مهندسین ژاپنی و آلمانی (اگر اشتباه نکرده باشم) در این نیروگاه فعالیت می کرد. روزی در جمع دوستان می گفت : "بابا این مهندسین خارجی (دور از جان آنها) واقعاً احمقند، مثل خر کار می کنند. در حالیکه اینجا کشورشان نیست و میتوانند مانند ما ...... ".

ملاحظه فرمودید، لازم به ذکرست که این رفتار تنها در محیط کار ما صادق نیست،  در بیشتر اوقات در اجتماعات دیگرهم همانطور رفتار می کنیم.

روزی به اتفاق عیال مربوطه در بلوار سجاد (ع) مشهد که حکم خیابان ولی عصر (عج) تهران را داردو همواره به علت ولوله و رفت و آمد آدم های بسیار، آنهم برای کارهای جدی و حیاتی؟!!  شلوغ و پر ازدحام است،  لاجرم قدم می زدیم. هرچند بنده عادت فال گوش ایستادن ندارم ولی وقتی عیال در حال خرید در داخل یک دکان بود و فدوی داشتم اجناس رنگ و به رنگ پشت ویترین مغازه را سیر می کردم،  مادری به دخترش گفت : "مامان روسریت خیلی کوتاه و کوچک است، ممکن است ایراد بگیرند."  دختر جوان بلافاصله پاسخ داد: : " مامان باز شروع کردی! همینقدر هم که می بینی برای اینه که جلوی دهنشان گرفته شود و گرنه ...".   این موضوع بنده را به یاد حکایتی از استاد همشهری مان دکتر باستانی پاریزی انداخت، که از باب انبساط خاطر، گفت و شنفت آن خالی از لطف نیست  و در عین حال ثابت می کند که مادر بزرگ و پدربزرگ های ما نیز این روحیه را داشته و دارند و احتمالاً این عادت ریشه در فرهنگ نادرست پیش تر ما داشته باشد. باستانی پاریزی نقل می کند :

" زنان قدیم به پوشیدن شرمگاه در گرمابه چندان پای بند نبودند. روایت است که مردی آقا محمد حسین نام ازبزرگان بیرجند حُکم داده بود که همه زنان در گرمابه باید لنگ بپوشند. زنان همه اجرا می کردند و آقا محمد حسین چنان در جامعه نفوذ داشت و درگرمابه چشم و گوش، که هرگاه زنی بدون لنگ در گرمابه شستشو می کرد، خبر به گوش آقا محمد حسین می رسید، و در جلسات دیگر حمام چندان او را با لنگ های آب داده می کوفتند و تعزیرمی کردند که از هوش می رفت. این قانون به سختی اجرا می شد. وقتی زنی دلاک که لنگی حسابی نداشت، پارچه و به قول عوام "لته کهنه یی" به دور کمر بسته بود که آنقدر کوتاه و پاره پاره بود که هیچ جا را نمی پوشانید. زنان دیگر که این وضع را دیدند به آن زن گفتند، خاک عالم، این دیگر چیست، اینکه هیچ سوراخی را نپوشانیده است.  زن دلاک جواب داد : "شما درست می گوئید، پوشاک قابلی نیست، ولی لااقل لته یی هست که دهن آقا محمد حسین را ببندد."(5)

کاش این خصلت بد تنها در میان مردم بود و لااقل دولتمردان ما که قسمتی از وظیفه فرهنگ سازی جامعه بر عهده آنان است از این خوی بد مبری بودند. ولی متاسفانه این چنین نیست. افتتاح چندباره پروژه های دولتی و عمومی، وعده های سر خرمن دادن، اضافه کردن حقوق و دریافتیها مقارن با آغاز رقابت های انتخاباتی و کاهشش  پس از اینکه خر شان از پل گذشت و .... نمونه هایی از این دست است.

چون ما فکر می کنیم که بایسته استُ اول دیگران درست شوند تا ما هم رفتار و منش و گفتار خود را درست کنیم، بنابراین به نظر بنده، مستبعد به نظر می رسد که حالا حالاها تقوی و سیره بزرگان و معصومین (ع) ملکه ذهن های ما شود مگر اینکه به قول حافظ بزرگ : "عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی"

                                           (((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها :

1 - سوره نجم – آیه 38

2 - فرهنگ نظام،  تالیف سید محمد علی داعی الاسلام، تهران، انتشارات شرکت دانش، چاپ دوم، 1362 (  این کتاب،  از روی چاپ اول آن  درهند بسال  1305 ھ. ش. تصویر برداری - افست - شده است).

3 -  ر. ش. به فرهنگ عامیانه، تالیف محمد علی جمالزاده و  فرهنگ عوام، امیرقلی امینی و فرهنگ فارسی عامیانه، ج 2، ابوالحسن نجفی

3 – ر. ش. به دوره کتاب کوچه ( جامع لغات، اصطلاحات ، تعبیرات ، ضرب المثل های فارسی ) ، تالیف مرحوم احمد شاملو،  با همکاری آیدا سرکیسییان، انتشارات مازیار،

4 - فرهنگ عوام یا تفسیر امثال و اصطلاحات زبان پارسی ،  امیر قلی امینی، موسسه مطبوعاتی علی اکبر علمی  ، چاپ ؟ ، سال ؟ ،  تهران -  ذیل ترکیب : "ماست مالی"

5 - تاریخچه صنعت نساجی ایران، نوشته مهدی بهشتی پور، مقدمه به قلم استاد باستانی پاریزی، ص9 (به نقل از خواندنی های ادب فارسی، دکتر علی اصغر حلبی، تهران، اتنشارات زوار، چاپ دوم، 1379، ص 310 و 311)


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/05/27 ساعت 12:11 | لينک ثابت |

اندر حکایت عاریه دادن کتاب

حــــالیّّّّّا مصلــحت وقت در آن مّّّــــی بینـم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جز صراحی و کتابم،  نبود یار و ندیدم

 تا حریفان دغــــا را به جهان کم ببینم (حافظ)

 

تولستوی می گوید: در دنیا هیچ خوشی که با خواندن کتاب  برابری  کند، وجود ندارد  و هوگو خوشبخت ترین آدم را کسی می داند که به یکی از این دو چیز : کتابهای خوب  یا  دوستان اهل کتاب دسترسی داشته باشد.

اما گاهی جمع این دو چیز، جمع اضدادست،  به این معنی که اگر دوست اهل کتاب داشته باشی، کتاب خوبت به مخاطره می افتد.

چگونه چنین حالتی پیش می آید؟

 آن زمانی است که همین دوستان اهل ادب از کتابخانه شخصی آدم،  کتاب به امانت می گیرند (هرچند درست تر این است که گفته شود : کتاب به عاریه می گیرند) و آن را پس نمی دهند و یا دیرتر مستردش می کنند.  پس اگر صاحب کتاب به مناسبتی،  به همان کتاب نیاز داشته باشد،  بی اختیار یاد  این گفته سعدی شیرین سخن می افتد که :

کتاب از دست دادن، سست رأیی است

که اغلب خوی مردم، بی وفائی است

حالا چنین آدمی باید به سست رأیی خود و بی وفائی دوستان حسرت خورد.

در حین خواندن دیوان ادیب الممالک فراهانی به قطعه سه بیتی  بر خوردم که شدّت و غلظت آن از شعر سعدی بیشتر است. با خود گفتم خوب است؛ بدهم این قطعه زیبا را با خط خوش بنویسند و قابش بگیرم و آن را در برابر دید میهمانان کتابخانه خود قرار دهم .

قطعه مذکور چنین است :

کتاب عاریه دادن       به مردمان،    ندهد

                                  تو را نتیجه   بجز آه و حسرت و  افسوس

بود کتاب عروس ای پسر به حجله علم

                                  کسی به عاریه هرگز نداده است عروس

عروس خویش چو دادی به عاریت تا حشر

                                 به بام عار و ندامت    همی نوازی کوس 

تصویر برگرفته از سایت مرکز بهداشت شهرستان تبریز


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/03/02 ساعت 17:20 | لينک ثابت |

رتبه سایت و وبلاگ شما در گوگل

 

در حال حاضر سايت گوگل بزرگترين و در عین حال پر بازدید ترین موتور جستجوي اينترنت است این سایت براساس چند معيار و پارامتر به هر سايت اينترنتي يک رتبه - بين يک تا ده - مي دهد و این خود معياري براي مقايسه وبلاگ ها و سايت هاست

مدیران سایت ها و وبلاگ ها می توانند براي نمايش رتبه خود با ورود به سایت  pagerank.maker.ir   و يک بار وارد کردن  نشانی وبلاگ يا سايت خود  در محل مخصوص،  يک کد اختصاصی دريافت کرده و  با قرار دادن اين کد در قالب وبلاگ يا سايت خود به وسيله يک عکس کوچک - که طرح آن نیز انتخاب است - موقعیتی را فراهم آورند که رتبه آنها در سايت گوگل بصورت یک پنجره نمايش داده شود .

ضمن اینکه سایت بالا مدعی است استفاده از نرم افزار ، باعث افزايش رتبه سایت و وبلاگ در گوگل می شود .ولی  برای دیدن این موقعیت صبر لازم است زیرا رتبه مورد بحث به آرامي و با افزايش لينک ها و ارتباط صفحات فزونی مي يابد.

همچنین این سایت چون سایت وبگذر برخي امکانات رايگان دیگر نظیر شمارشگر بازديد وبلاگ يا سايت و  علاوه بر آن لیست وب های فارسی و دیکششنری انگلیسی به فارسی و ... نیز به کاربران خود ارائه می دهد


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/10/30 ساعت 19:13 | لينک ثابت |

كلماتي که بيشترين آمار را در موتورهاي جستجو دارند

 

   كلماتي که بيشترين آمار را در موتورهاي جستجو دارند

            نوشته: محمد مهدی حسنی

 

از آن جمله دامن بیفشاند و گفت

حق از بهر باطل نشاید نهفت (سعدی)

در گشت و گذاری در اینترنت، برای یافتن "کدهای جاوا" و "قالب وبلاگ"  ازطریق یکی از موتورهای جستجو، به سایت codjava.blogfa.com وارد شدم .  در ستو ن "آخرین مطالب" وبلاگ پبش گفته،  عنوان : "كلماتي که بيشترين آمار را در موتورهاي جستجو دارند" توجه من را جلب کرد. در صفحه مربوطه،نویسنده محترم با قید این یادآوری که : " اين صفحه صرفا جهت اطلاع رساني ميباشد، لذا مسؤليت هر گونه استفاده و يا سوء استفاده از آن به عهده بازديد كننده ميباشد." کلمات موضوع بحث را به ترتیبی که در پایان مطلب حاضر آمده است، برشمرده اند.  هرچند ایشان، منبع اطلاعات خود را اعلام نکرده اند،  لیکن آنان که همچون من ساعتهای فراوانی را با رایانه و اینترنت و وبلاگ می گذرانند، می دانند به قاعده وجود قراین مشابه نظیر :  بررسی صورت وبلاگهای بروز شده، پر بیننده ترین وبلاگها، کامنت و نظرات ارسالی برای سایت ها و وبلاگها و .... چنین آماری به واقعیت نزدیک است.

اینجانب با مطالعه عناوین مذکور، شوکه شدم، حالم دگرگون و پشتم به لرزه در آمد. و با خود گفتم : وامصیبتا .....   این بدین معنی است که عده زیادی از کاربران ایرانی که احتمالاً اکثریت آنان را عزیزترین هایمان یعنی نوجوانان و جوانان تشکیل میدهند، دغدغه،مشغولیت، و علقه هاشان ابتذال محض و جوانب آن است و آنان، یافته و انتظار هاشان از اقیانوس  بزرگ و عمیق و متنوع علم و فن و تجریه مجازی،  راه آبهایی دور افتاده و ساکن و عفن نظیر موسیقی ابتذال ، لطیفه، جوک ابتذال و دانلود عکس و فیلم مستهجن، مسائل جنسی، موبایل و .... است که نه به درد دنیا و نه به درد آخرتشان می خورد .

با نگاهی به دور و بر خود می بینیم، پدر و مادرها حتی آنان که اهل علم و فضل و دانش هستند از دانش کامپیوتر بی نیاز یا بهتر است بگوئیم بی اطلاعند.  و برعکس جوانان آنان،  سرگرمی و بازیچه شان دنیای مجازی و ماهواره است و  باز می دانیم که فیلترینگ و جمع آوری آنتن های ماهواره راه مبارزه با غول علت ابتذال نیست، دلخوش کردن به خاک کردن موقت پشت معلول (غولچه ها) ست.  چه با پیشرفت روز و ساعت و دقیقه افزون تکنولوژی، دور زدن این اهتمام ها و تلاش ها آسان و برای استفاده کنندگانش، بی هزینه است.  بنابراین در این وانفسا چه باید کرد ؟

یادم می آید اینجانب در سال 60 سرباز سیاسی ایدئولوژیک ارتش بودم و در سمیناری با حضور اعضای سیاسی ایدئولوژیک لشکرها در منطقه جنوب،  بنده نیز انبازی داشتم. با توجه به اینکه قبلاً با صدور بخشنامه ای دستگاههای تلویزیون از میان سنگرهای سربازان جمع آوری شده بود. بحث شد که چون بعض آنان همیشه موسیقی مبتذل گوش می کنند، راحت ترین راه جمع آوری رادیوهاست. اینجانب در مقابل بزرگان جلسه جسارت کرده، ایستاده، گفتم که شهید مطهری در یکی از مقالات کتاب بیست یا ده گفتار خود به معضل "زنان خانه دار کوچه نشین" اشاره می کند و اینکه چگونه بایستی با این پدیده زشت که جز اتلاف وقت و غیبت و فضولی نتیجه ای در بر ندارد مبارزه کرد. ایشان می گوید ( نقل به مضمون)  که روح مانند جسم است و او نیز همچون تن خاکی به غذا و خوراک احتیاج دارد و وقتی خوراک طیب و پاک گیر نیاورد سراغ خوراک نجس،مردار می رود. بنابراین دراین قبیل موارد اگر اراده کنیم خوراک بد را از استفاده کننده آن بگیریم ، لابد بایستی خوراک پاک و طاهر جانشین آن کنیم. پس تحکّم ( نظیر امر به گوش نکردن) و ممانعت همچون فیلتر کردن و سخت گیریایی از این دست، تنها جوانان را به گناه کردن بیشتر مصّر و آنان وادار می شوند که پنهانکاری را پیشه خود سازند و به دنبال راه مخفی تر و پنهان تر و جا و رفیق جدید باشند که امکان اجرای کار مورد نظرشان فراهم شود.

 ما با همه سختگیریها در ممانعت جوانان از گناه و مناهی، موفق نبوده ایم.  ما قادر بوده ایم در موارد محدود، خوراک روحی حرام را از آنان بستانیم. ولی نتوانسته ایم علاقه آنان را با خوراک روحی سالم -  که آن را بپذیرند و ملکه ذهنشان شود-  پیوند دهیم .

توانسته ایم با سخت گیری های بدون مطالعه، کنسرت و شب نشینی های کنترل شده درپیش چشم پدرها و مادران آنان را تعطیل کنیم، ولی نتوانستیم دانلود موسیقی و عکس سکسی و داستانهای سکسی خانوادگی، بلوتث ها و اس ام اس های مستهجن و ضد اخلاقی و شب نشینی های مختلط و آلوده به مسکرات و نشئه جات را از آنان بگیریم.

وقتی با حریم خواندن تمام شهر مشهد، بعنوان حریم حرم حضرت ثامن الحجج (ع) اجازه دادن یک  کنسرت موسیقی مجاز را از تشنگان آن سلب میکنیم، و آنان برای شنیدن موسیقی مجاز بایستی لاجرم به شهرهای اطراف ( نظیر قوچان و نیشابور ) بروند.  البته باید انتظار داشته باشیم که آمار کنسرت های غیر مجاز و کنترل نشده بالا رود .

گفتم مجاز ؟ زیرا بنا بر اصل بر شهر مشهد و شهرهای اطراف آن، باید یک قانون و یک دولت حکومت کند.

وقتی که بصرف جوان بودن راننده در یک مسیر شهری چند بار خودروی او برای بررسی متوقف می شود، او را تحقیر می کنیم،بنابراین  او تلافی می کند و پدر صاحب بچه را در می آورد .

این فرد نوعی، دو فرزند جوان اهل درس و کتاب دارد که از هر آلودگی احتماعی مبرّایند، ولی دید آنان همچون بنده و شما، نسبت به پلیس، دیدی مثبت نیست، وقتی اینجانب برایشان از امنیت و یدالله بودن پلیس سخن می گویم و اینکه پلیس دوست و هواخواه ما و تنها دشمن بزهکار و مجرم است. آنان نپذیرفته و یا به سختی می پذیرند .

می توان دلخوش بدین بود که گناه این همه صد در صد به پای دشمنان دین و دولت و فرهنگ است گیرم که این نظر مطلق مقرون بواقعیت باشد،  لیکن پس وظیفه پاتک و دفاع ما چه می شود . در قبال اندیشه های نهیلیستی و ضد اخلاقی،دم غنیمت دانی و وقت گذارنی که به جوانان القاء میشود و آنان را به جای کشانیدن به مسجد و فرهنگسرا و .... به بیغوله ها و خانه های تاریک پر اثم و گناه می کشاند ما چه تمهیدی اندیشه ایم و چه توانسته ایم به آنان دهیم ؟

به حجم و محتوای لطیفه ها و جوکهای اس . ام . اسی، نظری بیاندازیم در کنار حمله به مقامات سیاسی و کشوری، متاسفانه خمیر مایه همیشگی این لطیفه ها، هجمه به دین و اخلاق است . ما می دانیم که دایره قانون از دایره اخلاق تنگ تر و محدودترست و ضمانت اجرای بسیاری از منکرات و مکروهات، تنها اخلاق و دین است.  دغدغه کمرنگ شدن دین داری و دین مداری، معضلی سخت فراروی پدرها و مادرهای ایرانی است که باید ببینند، بسازند و بسوزند.

ما باید بدین باور برسیم که بی هیچ تردید تنها تیری که به خطا نمی رود و بر جای مورد نظر می نشیند، تیر مدارا و  "محبت" است و  گرنه با قهر و سختگیری هیچ قلبی منقلب نمی شود و هیچ اندیشه ای تغییر نمی کند . بیایید کلاه خود را قاضی کنیم : ما (چه دولتیان و چه خودمان)  چه مقدار به جوانان خود محبت کرده ایم . کدام بحث و اختلاف را توانسته ایم با روی خوش و عاقبت بخیری، میانمان حل و فصل کنیم؟

با نظری به آمار واژگان زیر، و گشت و گذاری از طریق مودم، می بینیم،  در اینترنت هزاران صفحه نوشته شده فارسی به داستانهای سکس خانوادگی اختصاص یافته است : پناه بر خدا سکس با مادر، سکس با خواهر،  سکس با خاله و ..... آنچه را که ما حقوقدانان زنا با محارمش می خوانیم و در دایره اخلاق و دین از کبائر و شاید از سفک دماء ابنای جنس بشر بدتر ....  صحنه هایی زشت، مشمئز کننده، که عقل و وجدان و رای هر آزاده را آزرده می سازد، ولی برای جوانان تحریک کننده و اغواگرایانه است.   مع الاسف جوانان و نوجوانان ما این ها را  در موتورهای جستجو  پی می گیرند و می خوانند.  و خدای ناکرده شاید طبعشان ....

اسب تازی گر به بندی در طویله پیش خر              رنگشان همگون نگردد، طبعشان همگون شود.

ما در کنترل و ممیزی کتابها، نوارها ، کنسرت ها و سخنرانی ها، سخت گیری می کنیم .  بر واژگان و عبارات و جملات و نواهایی دست می گذاریم و ایراد می گیریم که تنها با معیارهای شخصی و سلیقه افراد بررسی کننده، تعریف و توجیه می شود.   فرزندانمان را از خواندن آثار نویسندگانی چون هدایت و چوبک و بزرگ علوی و گلشیری ها منع می کنیم و به این ترتیب وادارشان می کنیم تا اندیشه ها و فکرشان مصروف ابتذال محض نوشته ها و عکس ها و فیلم های مستهجن و مبتذل موجود در اشکم گوشی های همراه و در بطن دنیای مجازی اینترنت شود. و گرنه ....

مور هرگز بسر خوان سلیمان نرود                   تا که در خانه خود برگ و نوایی دارد ( پروین اعتصامی)

این چه تصوری غلط است که ما انتظار داریم جوانان ما به جای شادی و سرور، همواره غمین و اندوهناک باشند.  نوا و موسیقی تند و با صدا،  اعصاب ما پدر و مادرها را خرد و خاکشیر می کند ولی جوانان را به وجد می آورد.  آنان ممکن است خوانساری و قوامی و شجریان و بنان را فعلاً نپذیرند؛ لیکن بلاشک و با بلوغ فکری در می یابند که موسیقی بدون تفکر و بدون ریشه، اقتضای شور و خامی جوانی است، پس ناخواسته بسوی دین و فرهنگ و هنر اصیل این آب و خاک می روند .

بگذریم ...

 اینجانب هنوز هم حرف برای گفتن و نای برای نوشتن و عقده گشائی دارم لیکن بیان همه ی کوتاهیها و جفاها به جوانان و ... مثنوی هفتاد من کاغذست. و مطلب بدراز می کشد، چه بسا همین بطوئ و دراز گویی اثر مطلب حاضر را کم کند .

پس به امید روزی که فرهنگ سازان و متولیان فرهنگی و دینی و صاحبمنصبان دولتی و ناظمان اجتماعی ما به روش اصولی، بنوانند تقوی قوی را جانشین تقوی ضعیف (اصطلاحی از شهید مطهری در همان مقاله اشاره شده)  و تقوی ستیز را جانشین تقوای پرهیز (اصطلاحی از مرحوم شریعتی) نمایند .


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/09/13 ساعت 22:22 | لينک ثابت |

منوي اصلي

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
بانگ قوانین و مقررات
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
حقوق - تاریخ و کلیات
پرسش و پاسخ حقوقی
حقوق بین الملل خصوصی
حقوق جزا و کیفری
قلمی خودم(مخیّل)
مقالات و تحقیقات ادبی
دادگستری در متون ادب فارسی
شعر دوستان
تقی خاوری (راوی)
رضا دبیری جوان
اشعار و نثر های گزیده
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
کشکول اینترنتی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز

درباره ي ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟ می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، به نشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
* * * * * * * * * * *
امیل :

hasani_law@yahoo.com

* * * * * * * * * * *
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پيوند هاي روزانه

آرشيو

پيوند هاي وبلاگ

گنجور
Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
سایت دکتر اسدالله حبیب
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرين پست ها

شنا در دریا و تظاهر به روزه خواری
نقشه ی ایران (شعر)
فلسفه نام گذاری گل پسر(داستان و خاطره طنز)
گذر عمر در سه اپیزود (شعر)
دانلود رایگان قوانین و مقررات
مباحثی از حقوق ثبت 5 - مقررات ثبتی حاکم بر اراضی موات
تصویر طنز 27– باد آورده
پنج داستان کوتاه طنز (فابل) از جمیز تربر
حسرت - غزلی تازه از نجوا
دیوان بلخ 3 - کنکاش ضرب المثل
دیوان بلخ 2 - تعزیه دیوان بلخ
دیوان بلخ 1 - زندگی نامه محمد علی افراشته
امید کُشی
هجرانی ها (یازده دوبیتی منتشر نشده از دبیری جوان)
تقدیس وکالت
نگاهی به شرح های فارسی شهاب الاخبار
وقتی حق دفاع رنگ می بازد
پرسش و پاسخ حقوقي 43 - دستور تخلیه محل تجاری
واژگان بازنده
تصویر طنز 26 – خوش رقصی
زهد ریا و می سارا
پائیز در بهار
نظرسنجی برای تغییر نام خلیج فارس؟!!
کنکاش رابطه مالی وکلای دادگستری با موکلین
کاریکاتور حقوقی 25 – خالی کردن خانه
داستان یک مکتوبه (ایمیل)
نکوداشت استاد محمد قهرمان
مرثیه ای برای خوبی
داستان طنز - دستگیری حضرت فیل
مصرع رنگین و ترکیبات مشابه آن در ادب فارسی

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کليه ي حقوق مادي و معنوي وبلاگ dad-hassani محفوظ مي باشد.
طراحي شده توسط ياس تم

Free counter and web stats