تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگویم؟

سه شعر جدّ از ادیب الممالک فراهانی

 

سه شعر جدّ از ادیب الممالک فراهانی

 

پیش تر در پستی زیر عنوان "هزل و طنز در شعر ادیب الممالک فراهانی"در باره زندگی و شعر ادیب الممالک فراهانی سخن گفته ایم و نمونه هایی از اشعار طنز و هجای این شاعر، ادیب، روزنامه نگار و نویسنده برجسته دوره بیداری و عهد مشروطیت را آوردیم. لذا خوانندگان محترم وبلاگ می توانند برای کسب اطلاعّ،  به پست مزبور مراجعه فرمایند .

در اینجا به روال بخش "دادگستری در متون ادب فارسی" به بازگویی سه شعر جدّ از ادیب مبادرت می کنیم:

نخست قطعه شعری با مضمون گله از وصول نشدن برات چهار صد تومانی است که دارنده اش، بدهکاری بدحساب است و از پرداخت دین خود به ادیب خوداری می کند  و او از محل نداشتن وسیله پرداخت مزبور،  غمگین و گله گذار است.  

دوم یک مثنوی است که در آن ادیب دانشمند،  از شرایط قضاوت و قاضی صحبت می کند و سوم حکایت قاضی خائنی است که از ردّ امانت به صاحب آن (تاجر خراسانی) استنکاف می ورزد  و  سرهنگی زیرک با طرح نقشه ای به یاری حق خواه می آید و مآلاً امانت گذار به نقد خود می رسد و قاضی متعّدی معزول می شود. که البته اصل حکایت به صورت مفصل تر (عضدالدوله و قاضی خاین) در سیاست نامه (سیرالملوک) خواجه نظام الملک طوسی آمده است. (1)

 

 1 - قطعه "گله از وصول نشدن برات": (۲)

تا به کی بهر دو نان سخرۀ دونان باشم

درد از آن به که ذلیل از پی درمان باشم

مردنم سهل تر آید    که زیم با غم و درد

سوختن بهتر از آن است که بریان باشم

خرّمی نیست که از فاقه به زنجیر افتم

زندگی نیست که از فقر به زندان باشم

چاه و زندانم نیکوتر از آن است    که زار

در وطن مانده و سیلی خور اِخوان باشم

چون نبینم رخ یاران وطن، فرقی نیست

گر به بغداد روم یا      به خراسان باشم

هست فرمان به کف و نیست ز فرموده نشان

تا به کی چشم به ره ، گوش به فرمان باشم

تا توانم ندهم       دامن صبر از   کف دل

عقل گرد آرم از آن به که پریشان باشم

صدر ایوان مناعت          ز قناعت گردم

صاحب تخت جم و ملک سلیمان باشم

خواجه راد مهین ...................را

روز بدبختی و غم دست به دامان باشم

پیش  آن صاحب فرخنده بنالم به از آنک

خاضع امر فلان بنده و بهمان باشم

صدر دیوان وزارت اگــــــــرم بپذیرد

در اقالیم سخن صاحب دیوان باشم

ای خداوندا خود انصاف بده شایسه ست

که من این سان به غم دهر گروگان باشم

با چنین عزت و شان و شرف و استغنا

در پی رزق، جدا از شرف و شان باشم

چار صد تومان افزون به کفم مانده برات

درم ار بهر درم،   خسته پیِ نان باشم

وامخواهم ندهد ریش و گریبان از دست

زین سبب دست به سر، سر به گریبان باشم

با بِـــــدَر این ورق شوم و یـــــــا وجهش را

کن حوالت که دو روزی به تو مهمان باشم (۳)

 

2 - مثنوی شرایط قضاوت :

 کسی بر  حکم بین النّاس  بگْزین                 که گویندت نیابی   خوبتر زین

سزای مسند است آن پاک طینت                     که باشد فضلش افزون از رعیّت

دوم خصمش     نسازد   تار و تیره                به لغزش دل نبازد   خوار و خیره

چو خصمان در برش سازند حجّت                   شود تاریک  از هر    سو محبّت

قرین عصمت و      پرهیزکاری                    شریک حلم و      جفت بردباری

ببین    اندر هنرهایی     که ورزد                   که هر مردی به کار خویش ارزد

نظر کن نیک   و کار مرد بشناس                    به قدر همتش می دار  ازو پاس

ز   رنج و سختیش   اندازه بر گیر                   زهر کارش   حسابی تازه  برگیر

مده رنج کسی نسبت به غیرش                        که هر کس زاید از خود شر و خیرش

به رفق آرند از ایشان بسی سود                       نیاز آید  از ایشان    دست فرسود

چو زنگ شبهه    در       آیینه کار                   فراز آید    کند    آیینه  را   تار

شتاب   و عجْله را   از کف گذارد                       به آرامی    ز هر سو    ره سپارد

مکن از بهر   رشوت   کار را بیع                     که این حاصل ندارد در جهان ریـع (۴)

 

 3 - حکایت

گویند از خراسان شد تاجری روانه

با کاروان بغداد سوی طواف خانه

چون کاروان فرو شد در شهربند بغداد

در آن دیار دلکش  یاری بُدَش یگانه

گشتش ز جان پذیره، بردش به خانه خویش

 گرد آمدند  بر وی یاران ز هر   کرانه

روز وداعّ مهمان با میزبان خود گفت

مالی ست می سپارم نزد تو دوستانه

چون میزبان شنید این، گفتا مرا نباشد

 نه کیسه و نه صندوق، نه گنج و نه خزانه

از عهدۀ نگهداشت    بس عاجزم   خدا را

جز عجز، بنده را نیست عذری درین میانه

آن به که مال خود را آری به نزد قاضی

بر وی همی سپاری آن نقد را شبــــانه

بازارگان مسکین شد در سرای قـــاضی

نقدی که داشت، بر وی بسپرد محرمانه

آنگه به سوی مقصد با کاروان روان شد

خرّم   ز دور گردون،     وز گردش زمانه

چون بازگشت از حج، آمد به پیش قاضی

تعظیم کرد و از صدق بوسیدش آستانه

گفتا بدو که یا شیخ در ده امانتم را

"فالله یامر النّاس بالعدل و الامانه"

 قاضی بگفتش ای مرد! منکر نیم که از خلق

نزد من است امانات ، بسیار و بی کرانه

اما تو را به تحقیق اینک نمی شناسم 

 گو کیستی، چه داری از مال خود نشانه ؟

گفتا بدان نشانی کز من گرفتــــــی آن زر

بردی دورن صندوق ، هِشتی به کنج خانه

گفتا دروغ و بهتان بر چون منی روا نیست

زین قصه لب فرو بند ، کوتاه کن فســــانه

ورنه زنم به فرقت زخمی که زد به جرئت

در بطن خبت بر شیر، بشـــر بن بو عوانه

حاجی زنزد قاضی مأیوس رفت و دانست

دون همّتان نبخشند بر عجز و استکانه

پیش رفیق دیرین آورد شکوه و داشت

اشک از دو دیده جاری، آه از جگر زبانه

گفتا مرا به دامی افکند ه ای کزین پیش

نــــــــه یاد آب  دارم، نــــــــه آرزوی دانه

اینک شدم چو مرغی کز زخم شَسِت صیّاد

بالم شکست و ماندم مهجور از آشیانه

این شیخ بی مروت مالم گرفت و از پی               

میخواست پیکرم نیز خستن به تازیانه

یار کهن بدو گفت سود تو در خموشی ست

چونان که نفخ دل را سود است رازیانه

با کس مگوی این راز، وز او مکن تقاضا

تا از زبان مردم دور افتد   این ترانه

آنگاه با امیری از چاکران سلطان

 این رازک نهانی   بنهاد در میانه

گفت آن امیر فردا هستم به پیش قاضی

با یار خویش برگوی کانجا شود روانه

تا من به قصد این کار بر جان وی گشایم

 تیری که سالها بود  پنهان درین کِنانه

روز دگر شتابان آمد به پیش قاضی

گفتا که بودم امروز در بار خسروانه

شه قصد کعبه دارد ، زین رو بخواست مردی

با دانش و کفایت، با طاعت و دیانه

تا بسپرد به دستش تاج و سریر و خاتم

هم ملک و هم رعیت، هم گنج و هم خزانه

با بنده مشورت کرد، گفتم به غیر قاضی

نشناسم اندر این ملک مردی چنین یگانه

بعد از دو روز دیگر شه خواندت به محضر

بخشد سریر و افسر  با مُلَکت زمانه

قاضی زجای برخاست، خواندش درود بی مر

با منّت فراوان، با شکر بیکرانه

ناگه     رسید حاجی         با احترام لایق

در پیشگاه قاضی خم کرد پشت و شانه

قاضی پس از تواضع گفتا امانتت را

جویا شدم ز قنبر، پرسیدم از جمانه

خوردند جمله سوگند با مصحف الهی

ناگه رسید پیغــــــام بر من ز قهرمانه

کاین سان ودیعه را پار، هشتی تو درفلان شب

نزد فلانـــــه خاتـــــون در کیســـــه ی  فلانــــه

چون باز جستم آن کیس، دیدم به سان سدگیس

دور از فســـون و تلبیــــس، مُهر تو با نشــــــــانه

سیم است و زرّ و گوهر در کیسه ای مطیّر

ســـرخی به ابره اندر، سبزیش بر بطانــــه

اینک بگیر و پیش آر  دستت که من ببوسم

بر جای آنکه      کردم   بر حضرتت    اهانه

حق شاهد است کاین قول صدق است پای تا سر

ازبنده  درامانت   نبود    روا         چنانه

حاجی گرفت و بوسید از شوق دست قاضی

گفتا دهد     خدایت       اقبال    جاودانه

این بخششی که امروز بر چاکرت نمودی

 هرگز نکرده حاتم      یعنی      ابوسفانه

تو خواجه ای و مولا، ما بندگان عاجر  

تا زنده ایم جوییم از فضلت استعانه

روز دگر بیامد سرهنگ نزد قاضی

قاضی ز مقدم وی رد طبل شادیانه

گفتش خبر چه داری از شاه و نیت حج؟

سوی طواف خانه کی می شود روانه؟

گفتا عزیمت شه شد منصرف ازین راه

زیرا که حج روا نیست بر ذات خسروانه

گیتی بود سرایی کِش استوانه شاه است

نبود روا     که جنبد از جای، استوانه

مقصود بنده این بود کز پیشگاه سامی

بستانم آن امانت کِش برده ام ضمانه

بهتر ز حج و عمره این شد که مال حاجی

از کیسه ات کشیدم      با متّه   و کمانه

هم بار دوست بستم، هم مشت تو گشادم

زین گونه می توان زد   تیری به دو نشانه

اینک رسیده فرمان از شه که مسند خویش

برچینی و تن آسان باشی   درون خانه

از داغ شغل و منصب تا زنده ای به گیتی

بنشین و ناله سر کن چون اُستُن حنانه

کِی آید از خیانت جز ننگ دزدِ شاهر؟

 کِی زاید از ذَراریح جز سوزش مثانه؟

یا مسند ریاست، یا دستگاه سرقت

برداشتن به یک دست نتوان دو هندوانه (۵)

                                  ************************

پانوشت ها:

1 ر ش. سیاست نامه (سیرالملوک)، ابو علی حسن بن علی ملقب به خواجه نظام الملک طوسی، به کوشش دکتر جعفر شعار، شرکت سهامی کتابهای جیبی، چاپ –فتم، 1374، ص 88 به بعد 

۲ - از نظر رضا افضلی، این شعر نمی تواند "قطعه" باشد، چون بیت اول آن مصرع است. او مانند همیشه موارد دیگری را نیز به صورت کامنت خصوصی تذکر داد که تصحیح شد. بنده همچنان از افتخار شاگردی و دوستی او توامان بهره می برم. خدا عمر درازش دهد.

۳ -  کتاب "زندگی و شعر ادیب الممالک فراهانی، جلد دوم، نوشته و تنقیح : آقای دکتر سید علی موسوی گرمارودی، تهران، موسسه انتشارات قدیانی، چاپ اول  1384، صص 889 و 890

۴ - همان، ص  675 .

۵ - همان، ص 398 الی 400


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/08/09 ساعت 10:16 | لینک ثابت |

چند حکایت جدّ و اخلاقی از نوادر

         

چند حکایت جدّ و اخلاقی از نوادر

  (ترجمه کتاب مُحاضَرات راغب اصفهانی)

 

      (دادگستری و قضاء در متون ادب فارسی)

 

 

مقدمه :   حکایات و کلمات قصار زیر با موضوع قضا و قضاوت، منتخب از کتاب نفیس و گرانقدر "نوادر" است و منبع نقل ما نوادر، ترجمه کتاب مُحاضَرات الأدباء و مُحاوَرات الشّعراء و البُلغاء، تالیف: ابوالقاسم حسین بن محمّد راغب اصفهانی (متوفای 396-401 ھ. ق.)، ترجمه وتالیف محمّد صالح بن محمّد باقر قزوینی(متوفای بعد از 1117ھ. ق.)،  به اهتمام احمد مجاهد، تهران، سروش، چاپ اول 1371 است .

در یاداشت پیش تر خود، زیر عنوان "چند حکایت طنز و مطایبه از نوادر" از نویسنده و مترجم کتاب سخن گفته ایم و خوانندگان محترم وبلاگ برای اطلاع از زندگی و آثار آن دو،  می توانند به یاداشت خلاصه مزبور و نیز مقدمه فاضلانه آقای احمد مجاهد بر کتاب نوادر مراجعه  فرمایند.

یادآور می شویم که شماره های داخل دو کمان آخر هر حکایت یا کلمات قصار، به صفحه ای از کتاب نوادر اشاره دارد که مطالب منتخب از آن نقل شده است:

                                                      ****************

یکی از علما گفت بر سه کس قیام نشاید،  بر قاضی روز مجلس و بر کاتب وقت امر و نهی و بر مودب در مکتب خود .(14)

حکایت شده است که : منصور از کسانی که به زندان کرده بودند پرسید: سخت تر جفایی که بر شما رفت چه بود؟ گفتند : فرصتهایی که در تأدیب فرزندان از دست دادیم و آنها زیان کردند بر ما. (29)

دو کس در پسری نزاع کردند. عمر از مادرش پرسید. گفت: یکی بر من برآمد، بعد از آن خون ریختم (یعنی : حیض دیدم) پس دیگری بر من آمد. عمر دو قایف (پی شناس و  پی بر)  بخواند و از ایشان پرسید، یکی گفت : هر دو در این پسر مشترکند. عمر او را بزد تا به پهلو افتاد. پس از آن دیگری سوال کرد، همان گفت. عمر گفت : گمان نمی کردم مثل این می باشد.(35)

بوزرجمهر گفته است. عزّت سربلندی سلطان به چهار چیز است: حراست منازل رعیت، و حفظ راهها، و منع دشمن از حریم رعایا، و عزیز داشتن قاضیان .(45)

پیامبر (ص)فرموده است : قاضیان سه نوعند : دو در آتشند و یکی در بهشت. آن دو که در آتشند : یکی آنکه حکم کند و نداند، و دیگری آنکه داند و حکم به غیر حق کند. و یکی در بهشت است آن است که داند و حکم به حق کند. (50)

و فرمود : با قاضی دو ملک همراه هست. تسدید و توفیق او می کنند. اگر عدل کند او را ارشاد و اعانت نمایند، و اگر جور کند او را در آتش افکنند. و خطر قضا از آن بزرگ تر است که به شرح آید.

مولانا:    قاضیی بنشاندند و می گریست                   گفت نایب: قاضیا گریه زچیست

          این نه وقت گریه و فریاد تست                    وقت شادی و مبارک باد تست

          گفت: آه چون حکم راند بیدلی                     در میان این دو عالِم، جاهلی

         آن دو خصم از واقعه خود واقفند                   قاضی مسکین چه داند زان دو بند

         جاهلست و غافلست از حالشان                 چون رود در خونشان و مالشان(50)

منصور، ابوحنیفه را تکلیف قضا کرد. گفت : من شایسته این کار نیستم. گفت: بلکه هستی. گفت : اگر راست گفتم روا نباشد مرا این کار فرمائی، و اگر دروغ گفتم فاسق باشم. گفت: والله که باید بکنی. گفت: والله که نکنم . حاجب منصور گفت : امیر قسم می خورد و تو قسم  می خوردی. گفت : امیرالمومنین قادرتر است بر کفّاره از من . (50 - 51)

زُهْری گفته است : هرگاه در قاضی این سه وصف باشد قضا را نشاید : ملامت را کاره باشد، و ستایش دوست دارد، و از عزل بترسد. (51)

مردی با شریح گفت : بر من حکم به جور کردی، خدای تو را در آتش در آورد. گفت: پیش از من هفت کس دیگر درآیند : آنکه مرا گماشته است. و آنکه مرا تعلیم حکم کرده است، و آنکه دعوی میکند، و دو گواه، و دو مُزَکیّ که تعدیل گواهان کنند. (51)

مردی به کسی مال سپرد و به حج رفت و چون بازگشت و مطالبه نمود انکار نمود. پیش ایاس قاضی آمد و قصه بگفت. ایاس گفت: باید آن شخص نداند که تو پیش من آمده ای، برو و روز دیگر پیش من آ. و بفرستاد و آن مرد را بخواند و گفت: مالی حاضر شده است می خواهم به تو سپارم، منزل خود را محکم ساز و جایی آماده گردان و شخصی امین بفرست تا این مال بیارد. و بعد از آن صاحب مال را بطلبید و گفت : می روی و از او مال خود می طلبی و می گویی از تو شکایت به ایاس برم. مرد چنان کرد.آن مرد خائن به امید مال موعود و بیم ظاهر شدن خیانت  او ودیعت او بگزارد. قصه را با ایاس گفت و ایاس خندید. (51)

دو کس نزد شریح بر گربه بچه ای دعوی کردند و هر یک می گفتند بچه گربه من است. شریح گفت: او را پیش گربه نهند اگر گربه صدا کند و بگریزد و بجوشد بچه آن نیست، و اگر خاموش گیرد بچه او باشد. (51)

یکی از سرداران لشکر مهتدی، ملک کسی را غصب نمود. به مهتدی تظلم برد. او را بخواند و دیوان ایشان بپرسید و آن ملک را برای او حکم کرد. گفت: خدای تو را جزای خیر دهد، تو آنچنانی که اَعشیٰ گفته است . گفت: اما شعر اعشی را ندانم، و لکن فرموده خدا را خوانده ام که می فرماید: و نَصعُ الموازین القسط لیوم القیامه*ا. (51)

اعرابی غلیظی را والی ناحیه ای کردند. چون تنازع و خصومات مردم بدید، قسم خورد که هر که شکایتی نزد من آرد از ظالم و مظلوم او را بزنم و عقوبت کنم. پس رعیت انصاف در گرفتند و از بیم ترک مخاصمت دادند. (51)

 مردی به کِسری تظلّم کرد که وکیل تو ضیعۀ(= زمین زراعی، آبادی) من بستد. کسری گفت: تو حاصل آن چهل سال خوردی وکیل من دو سال خورده باشد. مرد گفت: ای ملک. تو جند سال مملکت خوردی اکنون با بهرام چوبین ده که او نیز یک سال بخورد . کسری حکم به قتل او نمود. گفت: ای ملک. داخل شدم به یک مظلمه و بیرون می روم به دو مظلمه. ضیعۀ او به او باز گردانید. (51)

مامون روزی در دیوان مظالم نشسته بود. شخص رقعه داد که او را نزد مامون مظلمه ای است . گفت چه چیز است؟ گفت: وکیل تو سعید از من جوهری به سی هزار دینار سرخ بخرید و ثمن به من نرسید . گفت: شاید برای خود خریده باشد، و یا ثمن از من گرفته باشد و به تو نداده باشد. گفت: با من به سنت پیامبر(ص) عمل نما. بینه مدعی را و یمین مدعی علیه را. مامون قاضی خود یحیی را بخواند و گفت: میان ما حکم کن. یحیی گفت: حکم نمی کنم چون اینجا محل قضا نیست، مجلس قضا خانه من است. مامون گفت: چنین باشد و با خصم به خانه یحیی آمد. کرسی آوردند تا مامون بر آنجا نشیند. یحیی گفت: بر خصم شرف مجلس مگیر. کرسی دیگر آوردند تا مدعی بر آن بنشست و دعوی خود بگفت. یحیی گفت: گواه داری؟ گفت: نه. گفت: تو را امیر المومنین سوگند است. مامون قسم خورد. پس با غلام گفت: آن مال به او بده تا مردم نگویند مگر من به سلطان خویش حقّ او ندادم . (51 – 52)

مردی و زنی پیش عمر مرافعه آوردند و آن زن پیش از آن ران شتری نزد عمر به هدیه فرستاده بود و گفت میان ما حکم قطع کن چنانچه بر آن شتر قطع کنند. عمر بر زن حکم کرد و گفت : بپرهیز از هدیه. (52)

گویند ملکی را خُراجی (=دمل) بر آمد . اطبا از دوا عاجز آمدند . گفت: شما در کار من غل و غش می کنید، اگر دوا نکنید شما را بکشم . بترسیدند، پس به اتفاق به ملک گفتند : علاج آن بود که کودکی ده ساله پدر و مادر به رضای خود سر و پای او بگیرند و بر محل جراحت بگذارند و چون خون او بر آن خراج ریزد ملک از آن بیاشامد، و گمان داشتند که هرگز صورت نبندد. ار اتفاق چنین کودکی بهم رسید و ابوین او از تنگدستی به آن رضا دادند و چون او را پیش ملک بداشتند و ملک خواست او را ذبح نماید، کودک بخندید. ملک گفت: از چه خندیدی؟ گفت: مهربانترین خلق بر فررزند مادر است و بعد از آن پدر و بعد از آن ملک و شما همه اتفاق کرده اید بر کشتن من، شکایت پیش کی برم. ملک را رحم آمد و کارد از دست بینداخت، در حال آن قُرحه منفجر گشت و شفا یافت . ملک کودک را به پسری برداشت. (52-53)

زنی جمیله شوهر خود را پیش شَعْبی به محاکمه آورد و شعبی برای زن حکم کرد. زن برفت و در راه به متوکل لَیثی برخورد. متوکل ابیاتی خواند و این ابیات در زبان مردم افتاد و به آن مولع (=حریص) شدند تا شعبی مضطر شد و از قضا استعفا نمود.

و در مستطرف آورده است که ابیات هُذَیل اشجعی گفت، و شعبی او را بیاورد و سی تازیانه بزد.(53)

ابوحنیفه گفت: ما نزد حَمّاد به استفاده علم می رفتیم، روزی با ما گفت: هرگاه بر شما مسئله ای مشکل وارد سازند جوابش را هم از او بگردانید. پس روزی به نزد منصور بودم . ربیع به قصد امتحان از من پرسید : چه می گویی اگر امیر مرا به قتل کسی امر کند بر من حَرَجی باشد؟ قول حَمّاد مرا به یاد آمد.  گفتم : امیر به غیر حق امر کند؟ گفت : نه. گفتم: همه کار بکن که هیچ حرجی نباشد. (53)

وَکیع نزد ایاس آمد تا شهادتی بگزارد و ایاس نمی خواست شهادت او بپذیرد و حرمت او لازم می داشت. با او گفت: روا ندارم  که تو همچون موالی و اراذل شهادت بگزاری. وکیع شهادت نگزاده برفت. (53- 54)

و گفته اند: همه مردمان عادلند مگر عدول قضات. (54)

باید گواهان زنا، چهار مرد باشند و تصریح کنند نه کنایه. (54)

سه کس پیش عمر گواهی به زنا بر مُغیره بن شُبعه دادند، و چون شخص چهارم که زیاد بود خواست گواهی دهد، عمر گفت: روی روشنی می بینم، امید دارم که خدای به تو رسوا نکند مردی از صحابه را.  گفت: من رانها دیدم مجتمع شده و کفلی بالا می رفت و فرو می آمد و صدای نفس بلند می شد و ندانستم چه بود . عمر آن سه کس را حد افترا زد. (54)

محمدبن رَباح قاضی گفت: قُثَم و ابن اخیه پیش من آمدند و این اخیه ادعای پنج هزار دینار بر قثم کرد. قثم گفت: آری دارد اما بپرسید از چه طریق؟ گفتم: تو اقرار کردی به مال، خواه تفسیر کند و خواه نکند. ابن اخیه گفت: گواه باش که او بری است از این مال اگر من اثبات نکنم . گفتم: اما تو اقرار کردی به برائت او تا آن وقت که اثبات کنی. و من ضعیف تر از آن دو در قضاوت ندیدم . (54)

شخصی نزد حاکم به حقی اقرار نمود و غافل بود. حاکم براو حکم کرد. گفت: بی شاهد بر من حکم می کنی؟ گفت: شهادت داد پسر برادر عمه ات .

و یکی از قضات درمِثل این مقام گفت: اقرار کرد به آن پسر خواهر خاله ات. یعنی: خودت. (54)

شخصی وام گیرنده خود را نزد قاضی آورد و دین خود از او مطالبه نمود . قاضی گفت: چه گویی؟ گفت: راست می گوید، او را مال و ملکی نیست، می خواهد به این وسیله دین من باز پس افتد و حق من ببرد . مدیون گفت: قاضی گواه باش که اقرار به عسرت و پریشانی من کرد. قاضی او را رها کرد . (54)

منتصر گفته است : عزیز نگردد باطل اگر چه ماه از میان دو چشمش طلوع کند، و خوار نگردد صاحب حق اگر همه عالم بر او عداوت و اِذال او دست بهم دهند . (57)

نوشیروان گفت: عدل حصاری است مُلک را که نه آب آن را غرق می کند و نه آتش می سوزاند . (57)

کعب احبار گفت: هرکه ظلم کند خانه خود خراب کند. ابن عباس چون این سخن شنید، گفت: تصدیقش در قران است که:  فَتِلْکَ بُیوتُهم خاویه بما ظلموا.*2 (57)

شَعْبی گوید: به مجلس شُرَیع در آمدم . زنی بیامد و از دست شوهر گریه می کرد. گفتم : گمان دارم که این مظلوم باشد. گفت: چه گویی در گریه برادران یوسف پیش پدر آمدند گریه کنان و ایشان ظالم بودند . (58)

مجرمی را پیش منصور حاضر کردند. گفت: خدای عزّ و جلّ امر کرده است به عدل و احسان. اگر با دیگران عدل کردی با من احسان کن و عفو کرد . (61)

رشید با مردی که او را به زندقه تهمت کرده بودند گفت: چنانت بزنم که اقرار کنی. گفت: سبحان الله. این خلاف امر خداست، خدای امر کرده است که مردمان را بزنید تا به ایمان اقرار کنند، و تو مرا می زنی تا به کفر اقرار کنم. رشید خجل شد و از او گذشت. (61)

عمر شبی می گشت، از خانه ای آواز شنود. بر دیوار بالا رفت. مردی دید با زنی شراب می خورد. گفت : یا عدوّالله. گمان داری که خدای پرده تو ندرد و تو بر مصیبت مقیم باشی؟ گفت: یا امیر المومنین. شتاب مکن، اگر من خدای را مصیبت کردم در یک چی، تو مصیبت کردی در سه چیز. خدای تعالی فرموده: "ولا تجسّوا" *3 و تو تجسس کردی. و فرموده:" و اتو البیوت من ابوابها"*4 و تو بر دیوار بالا شدی . و فرمود: " لاتدخلوا بیوتا غیر بیوتکم حتی تستانسوا و تسلّموا علی اهلها" *5 و تو بی سلام داخل شدی. عمر گفت: من خطا کردم مرا ببخش. مرد گفت: به شرطی که دیگر از این خطاها نکنی.(61 و62)

گویند: قاضی آنگه تمام گردد که ریش بزرگ داشته باشد. (117)

شخصی با کسی گفت : به من صد درهم قرض بده و میخواهم فلان چیز بخرم و امید دارم بیست درهم سود کند . گفت : بیست درهم تو را بخشم بگیر و برو . گفت: نه، صد درهم قرض ده. گفت: این سخن کس است که نخواهد قرض بگزارد.(122)

حَجّاج با عُمّال خود گفت: مال من به کسی ندهید که من نتوانم پس گرفتن . گفتند: آن کیست؟ گفت : مفلس. (122)

مردی بر مامون دعوی داشت. یحیی بن اَکْثَم مامور شد تا میان ایشان قضا کند. او سوگند بر مامون متوجّه ساخت. مامون قسم بخورد و آن مال هم بداد. از او سوال کردند. گفت: قسم برای آن خوردم تا دیگران بر دعوی باطل جرات نکنند و مال برای آن دادم تا نپندارند از بخل به مال، قسم خوردم.(123)

کسی بر عثمان (رض) مالی ادعا نمود. عثمان آن مال بگزارد و قسم نخورد . گفتند: چون تو صادق بودی چرا قسم نخوردی؟ گفت: ترسیدم مقرون به قسم بلائی بر من قضا شده باشد و مردم گویند به سبب قسم دروغ او را آن بلا رسید. (123)

از شَمّاخ نقل کنند که او را در طلبی به قاضی می بردند و به قسم تخویف می کردند و او حذر و تَروّع ظاهر می ساخت و می گفت : حاشَ لله که من برای طلب به غیر حق قسم خورم چه جای آنکه حق باشد. خصم به آن مغرور شد و او را قسم تکلیف کرد. بی انتظار بخورد و از پیش حاکم بیرون آمد.(124)

جاحظ گوید: عجیب تر از حال کُمَیْت و طِرِمّاح دیده نشده است که با هم مصاحبت و متفق بودند با کمال اختلاف مذهب، که کُمَیْت عدنانی شیعی بود و متعصب به مردم کوفه، و طِرِمّاح قحطانی خارجی و متعصب به اهل شام و مع ذالک هیچ غبار وحشتی میان ایشان برنخاست و الفت ایشان با یکدیگر در تمام مدت نکاست. و این عجب است. با ایشان گفتند : چگونه شما را از این اتفاق با اختلاف عقیده دست داد؟ گفتند : ما با هم اتّفاق بر بغض عوام کرده ایم.  (189)

گویند: شاعری دشمنی داشت. ناگاه در صحرائی به او برخورد و دانست او را بخواهد کشت. گفت: از تو یک مسألت دارم؟ گفت : بگو. گفت: چون مرا بکشی در شهر بر در خانه من بگذری و ندا کنی: " أَلا ایّها البنتان انّ أباکما." و شاعر را دو دختر بود و طبعشان به شعر آشنا. چون این مصراع شنیدند ، گفتند : " قتیل، خُذُا بالثّار مِمّن أتاکُما." *6و برجستند و او را بگرفتند و به حاکم بردند و پدر خود را از او خواستند تا آن خون بر او ثابت کردند و خونبهای پدر بگرفتند.(225)

در جاهلیت دزدی و غارت در میان عرب چنان فاش بود که شعرای اسلام ائمّه اَنام را به غارت وصف کرده اند، و عرب همچو قبائل ترک پیوسته یکدیگر را سَبی می نمودند و اموال هم می ربودند و با خیل و سپاه در طلب غارت می رفتند و آن را غَزو نام می نهادند و آن مال را غنیمت می گفتند.(229 و 230)

                         ((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها :

1 - قرآن کریم 21/47 : روز رستاخیزتذازوهای درست نهیم.

2 - قران کریم: 27/52:  "پس این است خانه هاشان فروریخته به سبب آنکه ستم کردند"

شعر :    خانه ظالمان نه دیر که زود     به فضیحت خراب خواهد شد

3 - قران کریم 49/12: "و جستجو مکنید"

4 - قران کریم 2/189: به خانه ها از درهاشان بیائید .

5 - قران کریم 24/27: " در خانه هایی که غیر خانه خودتان هست داخل مشوید تا آنکه دستوری طلبید و بر اهلش سلام کنید."  

6 -  معنی دو مصرع : ای دو دختر به درستی که پدر شما کشته شد. پس خون بها را از کسیکه پیش شما می آید بگیرید 


نگاره (محفل علماء) ، اثر آقا رضا ،  پایان سده 10 هجری قمری، (کتاب تاریخ انبیاء– پاریس کتابخانه ملی) -  تصویر برگرفته از کتاب  باغ های خیال تالیف :   ا. م. کورکیان و ژ. پ. سیکر، ترجمه پرویز مرزبان، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ دوم، 1387 – ص 152


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/06/07 ساعت 20:58 | لینک ثابت |

حق پرستی دگر و نفع پرستی دگر است.

 

گر وکیلی راه انصاف و عدالت نرود،

بهتر آنست که دنبال وکالت نرود.

آنکه روشن دلش از پرتو ایمان باشد

همه جا طالب حق، تابع وجدان باشد.

رهنمون سوی عدالت بود و دادگری

تا شود ظلم و ستم، از همه عالم سپری.

محترم در نظرش قاعده و قانون است،

زانکه  در پرتو آن حرمت وی افزون است.

این سخن ورد زبان همه اهل نظر است :

حق پرستی دگر و نفع پرستی دگر است.

                                                       (ابراهیم صهبا)

 انتخاب : محمد مهدی حسنی


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/08/17 ساعت 8:13 | لینک ثابت |

گزیده نثر و نظم نجم الدین رازی

گزیده نثر و نظم نجم الدین رازی

 نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

 

 ابوبکر عبدالله بن محمد بن شاهاور اسدی ( انوشروان ) رازی متخلص به "نجم" و معروف به "دایه" ، از صوفیان بزرگ و نویسندگان مشهور در گذشته بسال 654 ﻫ. ق. است. از احوال و زندگی او با تمام شهرتش، اطلاعات کافی در دست نیست. موطن وی شهر ری بوده و با خانواده خود در آنجا زندگی می کرده است.

نجم الدین رازی دارای رسائل گوناگون است، معروفترین اثرش : " مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد " است، که  یکی از معروفترین کتب عرفانی فارسی، و همآن شاهکار اوست. و بلحاظ حسن تقریر مطالب عرفانی و شیوائی و سادگی نثر و شعرهایی که در مطاوی آن نقل شده،  دارای اهمیت بسیار است و به آثار روان اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم می ماند و از دیر باز مورد توجه بیش از حد دوستداران عرفان و ادب فارسی بوده است. در مواردی از نظر به کار بردن سجع، دنباله سبک خواجه عبدالله در رسالتش، به چشم میخورد. این اثر را با تغییراتی که خود نجم الدین داده به نام علاء الدین کیقباد کرده است . وجود نسخ متعدد از آن، اشتهار و اهمیت آنرا در میان صوفیه می رساند.  این کتاب به اهتمام آقای دکتر محمد امین ریاحی و توسط  بنگاه ترجمه و نشر کتاب، در سال  1352 در تهران انتشار یافته است. نثر منتخب ذیل از صفحات 496 الی 499 همین کتاب گزینش شده است 

اثر دیگر وی،  کتاب " معیار الصدق فی مصداق العشق " یا  " عشق و عقل" یا "عقل و عشق" است . این اثر نیز به شیوه " مرصاد العباد" و در پاسخ پرسشهای دوستی در باره کمال عشق و کمال عقل، نگاشته شده است. کتاب مزبور با عنوان " عشق و عقل " به تصحیح آقای دکتر تقی تفضلی و جزو انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب در سال 1345 به چاپ رسیده است .

کتاب " مرموزات اسدی در مرموزات داودی " اثر دیگر نجم الدین رازی است که بنا به تحفه به دربار " داود شاه بن بهرام " بوده و به نام او کرده است. شیوه نثر آن، چون دو کتاب دیگر، عرفانی، ساده و شیرین است. استاد شفیعی کدکنی آنرا تصحیح فرموده و در سری انتشارات موسسه مطالعات اسلامی، در 1352 به چاپ رسانده اند .

نجم الدین رازی از بزرگان نویسندگان ایران در قرن هفتم است وسوای آثاری که برشمرده شد، که در تلفیق نثر روان با مضامین صوفیانه، از شاهکارهای ادب فارسی است. وی تالیفات دیگر نظیر : تفسیر قرآن کریم، منارات السایرین، و.... نیز دارد

او در عرفان پیرو عرفان نظری است و شاید قوت در این جنبه و نپرداختن به مسایل عملی در ارتباط با مردم، باعث نشان دادن روحیه ضعف وی در برابر مهاجمان آسیای میانه (داستان گریختن وی به همدان و رها کردن خانواده) باشد.

اشعار نجم الدین رازی در درجه دوم نسبت به نثرش قرار دارد. و نظم ( مثنوی) ذیل منتخب از کتاب اشعار او ، به کوشش و تحقیق آقای محمود مدبری صفحات 45 الی 47 است که در سال 1363 بوسیله کتابخانه طهوری منتشر شده است

                                  ***************

الف – نثر :

قضاﺓ هم سه طایفه اند، چنانک خواجه علیه الصلوه میفرماید: " القضاﺓ ثلث قاضیان فی النار و قاض فی الجنه ".  فرمود قاضیان سه دسته اند: دو در دوزخ اند، و یکی در بهشت.

آن دو که در دوزخ اند، یکی آن است که بعلم قضا جاهل باشد، و از سر جهل و هوا و میل نفس قضا کند. دوم آنک بعلم قضا عالم بود اما بعلم کار نکند، بجهل و هوا کار کند، و میل و محابا کند، و جانب خلق بر جانب خدای ترجیح نهد، و رشوت ستاند، و کتابت سجلاّت و عقود انکحه بقباله دهد و ازآن مال و خدمتی ستاند، و نیابتها در ولایت بمال و رشوت دهد. و خدمتکاران را مستولی کند تا رشوتها ستانند، و در ابطال حقوق کوشند، و در اموال مواریث و ایتام تصرف فاسد کنند، و تزویرات بردارند، و باطلها را بحق فرا نمایند، و حق را بپوشانندو باطل کنند و امثال این .

چنانک تصرف در اوقاف بناواجب نمایند، و مناصب و مساجد و مدارس و خانقاهات بعلتها و غرضها و رشوتها بنااهلان و مستأ کله دهند، و تقویت اهل دین نکنند، و کار احتساب و امر معروف و نهی منکر مهمل گذارند. و آنچ بابواب البر تعلق دارد که برقاضی واجب بود غمخوارگی آن کردن، ضایع گذارند.  این جمله آن است که بدان مستوجب دوزخ گردند.

و اما آن قاضی که در بهشت است مگر اشارت بدان است که خود در بهشت قاضی است، و الا آنک در دنیا قاضی باشد رعایت این حقوق بروجه خویش کجا تواند کرد؟ خواجه علیه السلام ازینجا فرمود " من جعل قاضیا فقد ذربح بغیرسکّین " .

تا این ضعیف در بلاد جهان، شرق و غرب، قرب سی سال است تا میگردد هیچ قاضی نیافت که از این آفات مبّرا و مصون بود الا ماشاالله. مع هذا اگر کسی ازین خصال ناپسند پاک و مبّرا بود، و بضد این بخصال حمیده موصوف بر جاده شریعت و بدان سیرت و سریرت که شرح داده آمد عالم عامل دل را متّصف گردد، و اوقات خویش را  بدان اوراد آراسته دارد، و میان مسلمانان حکومت بر سنّت و سیرت سلف صالح تواند کرد، ولّی من اولیاء الله باشد، و خاص و گزیده حق بود، و بهر حکومتی که بحق بگزارد و شفقتی که بر احوال خلق ببرد و اقامت حدود شرع که بجای ارد درجتی و قربتی و رفعتی شریف یابد، و از نادره جهان بود، و بچنین قاضی تبرّک نمودن و تقرّب جستن واجب بود . و صلی الله علی محمد و آله .   

                              **************

ب – نظم :

دولت این جهان اگرچه خوش است

                                 دل مبند اندرو که دوست کش است

هر که را   همچو  شاه  بنوازد

                                    چون   پیاده  به طرح بندازد

هست دنیا و دولتش چو سراب

                                   در فریبد و لیک ندهد آب

بس که آورد چرخ شاه و وزیر

                                ملکشان داد و گنج و تاج و سریر

کارها را به کام ایشان کرد

                               خلق را جمله رام ایشان کرد

تا چو نمرود مایه دار شدند

                                همه فرعون روزگار شدند

خود درویشکان مکیدندی

                               مغز بیچارگان کشیدندی

همه مشغول ماه و سال شده

                           همه مغرور جاه و مال شده

ناگهان تند باد قهر وزید

                         وز سر تخت شان به تخته کشید

تشنان را به خاک ریمن داد

                        ملکشان را به دست دشمن داد

وزر اینها بدان جهان بردند

                         مالشان دیگران   همی خورند

وآنکه حقش به لطف خود بنواخت

                          نیک و بد را به نور حق بشناخت

بازداشت نار را از نور

                        دل نبست اندرین سرای غرور

باقی عمر خویشن دریافت

                              به صلاح معاد خویش شتافت

غم آن خورد کو ازین منزل

                             چون کند کوچ، شادمان، خوشدل

هر چه از ملک و گنج و شاهی داشت

                          برد با خویشتن جوی نگذاشت

لاجرم چون رسید کار به کار

                         رفت با صد  هزار   استظهار

                                *****************

مقدمه بالا ، بیشتر نقل از مقدمه کتاب "اشعار  شیخ نج الدین رازی" تالیف آقای محمود مدبری و بعد مقدمه کتاب "مرموزات اسدی در مرموزات داودی" اثر استاد محمد رضا شفیعی کدکنی است.  

تصویر: نگاره (ضیافت تاجگذاری لهراسب) ، اثر معین مصور(از شاگردان رضا عباسی)،  سده 11 هجری قمری، ( شاهنامه -  مجموعه خصوصی) -  تصویر برگرفته از کتاب  باغ های خیال تالیف: ا. م. کورکیان و ژ. پ. سیکر، ترجمه پرویز مرزبان، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ دوم، 1387 – ص 162


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/08/15 ساعت 10:34 | لینک ثابت |

ده حکایت ( جدّ ) از کتاب لطائف الطوائف

ده حکایت ( جدّ ) از کتاب لطائف الطوائف 

 نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

 

ده حکایت منتخب ذیل همگی از کتاب " لطائف الطوائف"،  تالیف : مولانا فخرالدین علی صفی، با مقدمه و تصحیح و تحیشه و تراجم اعلام، بسعی و اهتمام  روانشاد استاد احمد گلچین معانی، انتشارات اقبال،  چاپ هشتم،  1378، تهران  گزینش شده است. و شماره آمده میان دو کمان در آخر هر حکایت، اشاره به صفحه کتاب دارد.

در باره شناخت نویسنده و کتاب به مقدمه نوشته قبلی وبلاگ (بخش "لطایف القضاء " )مراجعه شود . 

        *******************

پادشاه عراق بقاضی قم این توقیع نوشت که: ایها القاضی بقم قد عزلناک فقم ، یعنی ای قاضی شهر قم، عزل کردیم ترا از مسند قضا برخیز،  چون این توقیع بقاضی رسید گفت: والله ما عزلتنی الا هذه السّجمه، یعنی سوگند بخدای که عزل نکردست مرا و باعث عزل من نشدست مگر سجعی که در لفظ قم واقعست که یکی نام شهرست و دیگری امر برخاستن ( 181 ) .

 زنی پیش قاضی محمد امامی هروی آمد و گفت ایّهاالقاضی ، شوهر مرا در جایگاهی تنگ نشانده و من از آن بتنگم، قاضی گفت خاموش که هرچند جایگاه زنان تنگترست بهترست( 182 )  .

گویند زنی با شوهر بمحکمه وی ( قاضی شریح ) آمد، وقتیکه شعبی کوفی که از کبار علمای زمان بود در محکمه پیش وی نشسته بود.  زن آغاز گریه و زاری کرد و از شوهر شکایت بیحد نمود و بسی اشک از دیده بریخت، چنانکه شعبی را دل برو بسوخت و قاضی شریح را گفت چنین مینماید که این زن مظلومه است و حق بجانب اوست . قاضی گفت برادران یوسف علیه السلام ظالم بودند و میگریستند کما قال الله تعالی: و جآوا اباهم عشاء یبکون یعنی آمدند برادران یوسف بعد آنکه او را در چاه انداختند نزد پدر خود شبانگاه و بدروغ میگریستند، شعبی خاموش گشت و قاضی در آن مهم پیچید تا بر شعبی و اهل مجلس ظاهر شد که حق بجانب شوهر بودست و زن بدروغ میگریسته، شعبی برفراست قاضی آفرین گفت( 183 ) .

 دوتن پیش قاضی شریح آمدند و یکی بر دیگری مالی خطیر دعوی میکرد و آن دیگری انکار صرف مینمود و سخنان پریشان میگفت، قاضی در میان گفتگوی منکر ازو سخنی شنید که متضّمن اقرار بود، قاضی یقین داشت که او را آن مال دادنیست، حکم کرد بادای مال، منکر آغاز فریاد کرد ایّها القاضی هنوز مرافعه ناشده و گواه گواهی ناداده چگونه حکم میکنی بادای مال؟ قاضی گفت گواه گواهی داد، منکر گفت کدام گواه؟ گفت خواهر زاده خاله تو، یعنی تو اقرار کردی( 183 ).

 مردی در صحرائی خالی از مردم در پای درختی هزار دینار دفن کرد و بسفر رفت، بعد از مدتی که باز آمد و بر سر آن رفت دید که بیخ درخت را کافته اند و زمین را شکافته و زر را برده اند، دود از نهادش برآمد و بی طاقت شده نزد قاضی شریح رفت و در خلوتی صورت حال برو عرض کرد؟ قاضی گفت بروبعد از سه روز نزد من آی، لیکن درین سه روز حال خود را بهیچ آفریده ظاهر مکن، آنمرد برفت و قاضی طبیب شهر را که مرجع خواص و عوام بود طلبید و در خلوتی ازو پرسید که بیخ فلان درخت هیچ خاصیتی و منفعتی دارد؟ گفت بلی خواص آن بسیارست و منفعت بیشمار، گفت درین ایام هیچکس را ببیخ آن درخت معالجه کرده یی؟ گفت آری پیش ازین بیکماه فلان مرد بیماریی داشت که علاجش منحصر در بیخ آن درخت بود، من آن درخت را باو نشان دادم و او بآن معالجه شفا یافت، قاضی طبیب را وداع کرد و فی الحال کس فرستاد و آن مرد را طلبید و در خلوت او را پیش خود نشانید و برفق و مدارا آغاز موعظه و نصحیت کرد و چند آیت و حدیث در ترغیب و تربیت برو خواند و دل او را نرم گردانید و بحسن تدبیر ازو اقرار باز کشید و آن مرد هزار دینار را که در پای درخت یافته بود بصاحبش باز داد ( 184 ).

 روزی دو مرد نزد قاضی شریح آمدند و یکی بر دیگری مالی خطیر دعوی کرد و او انکار صرف نمود و گفت من هرگز این مدّعی پرسید که کجا این زربوی دادی؟ گفتدر پای فلان درخت در فلان صحرا و از شهر تا آن درخت سه میل راهست، گفت برو از آن درخت دو برگ تازه بیار تا من از ایشان گواهی طلبم و ایشان آنچه حقست بمن خواهند گفت، مدعی بطلب برگها رفت و منکر منتظر بنشست، قاضی مهمّات دیگران در میان آورد و بآن مشغولی تمام کرد و در گرمیهای مرافعه که منکر را غفلتی شده بود، روی بوی کرد که آنمرد بآندرخت رسیده باشد؟ گفت نی، هنوز نرسیده باشد قاضی گفت اگر با وی در پای آن درخت معامله نکرده یی، چه میدانی که دورست یا نزدیک ؟   منکر خجل و منفعل شده و قاضی برفق و ملایمت و موعظت و نصیحت او را ملایم ساخت تا از انکار باقرار بازگشت و چون مدعی برگها را آورد قاضی گفت برگهای تو پیش از آمدن گواهی دادند و معامله از هم گذشت، پس منکر دست مدّعی گرفته از محکمه بخانه آورد و مال تسلیم او کرد( 184 ).

 روزی فضولی برو (قاضی ایاس)  اعتراض کرد که چرا در جواب مسائل تعجیل میکنی؟ ایاس گفت بردست توچند انگشتست؟ گفت پنج، ایاس گفت در جواب من چرا تعجیل کردی، و تامّل وافی بجای نیاوردی؟ گفت از برای آنکه حاجت بتامّل نبود، ایاس گفت من نیز در مسائل اینچنینم و محتاج بتامّل نیستم ( 185 ).

 جمعی از فضلاء ، سه اعتراض بر ایاس کردند، یکی آنکه در جواب مسائل تعجیل میکنی، دوم آنکه با اراذل و اوباش قوم صحبت میداری، سوم آنکه لباس بی تکلف می پوشی، ایاس در جواب بیکی از آن معترضین گفت از تو سوالی دارم گفت بپرس، گفت سه زیادست یا چهار؟ معترض بخندید و گفت چهار، ایاس گفت چرا در جواب من تعجیل کردی، گفت برای آنکه حاجت بتامّل نبود، ایاس گفت جواب من نیز در مسائل از این قبیلست، دیگر آنکه با ارازل برای آن می نشینم که ایشان مرا خدمت کنند و از من طمع خدمت ندارند و اکر با اعزّه و اکابر نشینم مرا خدمت ایشان باید کرد و قوّه آن ندارم ، دیگر آنکه لباس چنان پوشم که او خدمت من کند، نه چنانکه مرا خدمت او باید کرد ( 185 ).

 دو زن یک گروهه (گلوله) ریسمان بمحکمه ایاس آوردند و هر یکی را دعوی آن بود که آن ریسمان از آن اوست، ایاس میان ایشان تفریق کرد، پس از یکزن پرسید که این ریسمان را بر چه چیز پیچیده یی؟ گفت بر قطعه یی چوب، از آن دیگری پرسید، گفت بر پاره یی کرباس، ایاس بفرمود تا ریسمان را باز کردند و از درون آن قطعهیی چوب بیرون آمد، ریسمان را بآن زن داد که راست گفته بود و دروغگوی را چند تازیانه بفرمود( 185 ).

از قاضی نظام الدین هروی ولد مولانا حاج محمد فراهی زمان خاقان مغفور سلطان حسین میرزا مثل این فراستی واقع شد، و آن چنان بود که دو کس دستاری بمحکمه او آوردند و دعوی هریک آن بود که دستار ازآن اوست، قاضی بفراستی که داشت بریکی بد گمان شد و او را گفت برخیز و دستار را ببند چنانکه عادت تست آن مرد ببست و چیزی زیاده آمد، دیگری را بفرمود تا ببست و راست آمد، حکم کرد که دستار ازین مردست که راست بست و بعد از تحقیق بلیغ و تهدید و وعید، کاذب اقرار کرد بکذب خود و قاضی او را از کذب توبه داد ( 186 ) . 

------------------- 

  تصویر:  نگاره (محفل علماء) ، اثر آقا رضا ،  پایان سده 10 هجری قمری، (کتاب تاریخ انبیاء– پاریس کتابخانه ملی) -  تصویر برگرفته از کتاب  باغ های خیال تالیف: ا. م. کورکیان و ژ. پ. سیکر، ترجمه پرویز مرزبان، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ دوم، 1387 – ص 152   


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/07/28 ساعت 12:5 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
حقوق - تاریخ و کلیات
حقوق بین الملل خصوصی
پرسش و پاسخ حقوقی
قلمی خودم(مخیّل)
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
بانگ قوانین و مقررات
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
تقی خاوری (راوی)
رضا دبیری جوان
مقالات و تحقیقات ادبی
کشکول اینترنتی
دادگستری در متون ادب فارسی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز
شعر دوستان

درباره ی ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لذا در این بخش مخاطبان من جماعتی خاص است.
لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟
می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
در این صورت، مخاطبان بیشتری، خواهم داشت .

مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، بنشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع آن تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پیوند های روزانه

آرشیو

پیوند های وبلاگ

Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
سایت دکتر اسدالله حبیب
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

فقیه یا حقوقدان، کدام یک؟
تاریخ وکالت در ایران1 - وکالت در ایران باستان
شاد باش هفتم اسفند - روز وکیل مدافع
کنکاشی ادبی 4 - تمثیل تیغ و قلم در ادب فارسی
تصویر طنز (کاریکاتور) 22 – شاعر و نویسنده در کلانتری
این راه که می رویم به ترکستان است
فابل هایی با نتیجه های اخلاقی دفتر مشق
کنکاشی ادبی 3 - نگاهی به واژه ی "مصرع" و ترکیبات آن در شعر فارسی
یک غزل و دو شعر نیمایی - تقی خاوری
بغی یا جرم سیاسی از نظر اسلام
کنکاش ادبی 2 - رنگین به معنای سرخ و ترکیبات آن در شعر فارسی
کنکاش ادبی 1 - رنگ سرخ در ادب فارسی
محرّم و عاشورا به روایت طبری و انشای بلعمی
انعکاس اسطوره ی یلدا در ادب فارسی
چطور طلاق بگیریم - داستان طنز
تصویر طنز 21 – آسیب پذیر (مستضعف سابق)
نامه ی شکایت یا شکایتْ نامه
حریم خصوصی (با نگاهی به بند 6 فرمان 8 ماده ای حضرت امام ره)
حرف مرد یکی است
قلمزنی یا شمشیرزنی
شبیه سازی راه رفتن آدمی
همگام با سردار
پرسش و پاسخ حقوقي 42 - ماده 447 ق. آ. د.
پرسش و پاسخ حقوقي 41
پرسش و پاسخ حقوقي 40 - شهادت بر امر عدمی
جنبش سبز و نگاه به درون
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت سوم
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت دوم
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت اول
شعری تازه از رضا دبیری جوان

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ dad-hassani محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم