تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگويم؟

دیوان بلخ 3 - کنکاش ضرب المثل

 

 دیوان بلخ 3

     کنکاش ضرب المثل "دیوان بلخ"

            نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

 الف – جای کاربرد و معنای مثل:

این مثل سایر(روان) در گفتگو های مردم،  به گونه های مختلف شنیده می شود: "صد رحمت به دیوان بلخ"،  "دیوان بلخ است" ، "حکم قاضی بلخ است" ، " مگر دیوان بلخ است" ، ، "آفرین باد بر دیوان بلخ" ، "آفرین صد بار بر دیوان بلخ". (1) سوای آن،  نزدیک به هزار سال است که حکایات و روایت ها و داستان های مختلف شیرین و خواندنی و بازگفتنی از بی دادگریها و آرای بیخردانه و ستمگرانه دیوان بلخ بر زبان مردم جاری است، هرچند در ادب رسمی کهن و یافته های تاریخی به مفهومی روشن از آن بر نمی خوریم ولی در فرهنگ فولکلور همواره مورد استناد و اشاره بوده و هست

شادروان استاد دهخدا در لغت نامه،  ذیل ديوان بلخ -  که خود در ادب رسمی و به روایت استاد ابوالفضل بیهقی، نشان ننگ داستان غم انگیز  بر دار کردن حسنک وزیر  را بر جبین دارد -  آورده: "گويند در شهر بلخ قاضيان احکام نادرستي صادر مي کردند بي گناهان را بزهکار و گناه کاران را معصوم جلوه مي دادند از اين رو ديوان بلخ مثل هر دادگاه و محکمه اي شده است که احکام آن برخلاف حق باشد. هم او در امثال و در معنای مثل گوید: یعنی " در اینجا قانون و عدالتی برای رسیدگی به مظالم نیست " (2)

شادروان استاد احمد بهمنیار جای کاربرد این مثل را در باره ی  اداره، محکمه و یا مملکتی داند که در آنجا از حساب و قانون خبری نباشد و احکام بر خلاف حق و عدالت صادر می شود و مآخذ این مثل را افسانه هایی  می داند که از دیوان بلخ ، معروف شده است. (3)

همچنین مهدي پرتوي  در ذیل دیوان بلخ گوید: "قضاوت و داوری باید مبتنی بر اصول عدالت و رعایت کمال بی نظری باشد. اگر به ترازوی عدالت که در سالن دادگاه جنایی کاخ دادگستری تهران نصب است نگاه کنیم ملاحظه می شود که نگهدارنده ی شاهین این ترازو دارای چشمانی اعمی و نابیناست. در واقع این معنی افاده می شود که عدالت کور است و در مقام قضا تنها نور حقیقت به آن روشنی می بخشد. بدیهی است اگر جز این باشد یعنی چشم قاضی به دوستان و بستگان افتد و گوش قاضی هر ندایی را پذیرا شود آن چنان دیوان و دارالقضا سالبه به انتفای موضوع خواهد بود و آن را به "دیوان بلخ" تشبیه و تمثیل می کنند." (4)

زنده یاد شاملو در کتاب کوچه گوید: " کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد." (5)

دکتر حسن ذوالفقاری گوید: "هر قاضی که به ناحق حکم صادر نماید گویند: حکمش مانند حکم قاضی دیوان بلخ است و نیز دادگاهی که بر خلاف عدل و انصاف رای دهد آن را به "دیوان بلخ" تشبیه نمایند. سپس چهار نمونه داوری از قضاوت های دیوان بلخ را، به نقل از داستان های امثال شادروان امیر قلی امینی می آورد. (6)

ب -  ریشه ی تاریخی ضرب المثل "دیوان بلخ"

شهر باستانی و  به نام  بلخ،  ملقّب به "بامی"  در سرزمین باختران،  در چهل و شش میلی آمودریا، و پیش تر از مهمترین شهرهای خراسان بزرگ بوده و امروز جزو کشور افغانستان است. این شهر زمانی شایان ترین  کانون پیروان بودا و زردشت به شمار می آمد و خاک آن  پاک و گرامی تلقی می شد. نوبهار (پرستشگاه بوداییان) آن زبانزد بود و این که  آتشکده مشهورش را لهراسب و گشتاسب پی افکنده اند. چنانکه استاد دقیقی توسی در گرشاسب نامه سروده است :

چو گشتاسب را داد لهراسب تخت                        فرود آمد از تخت بر بست رخت

به بلخ گــــــزین شد در آن نوبهار                        که یزدان پرستــــــان آن روزگار

مر آن خانه را داشتنــــــدی چنان                        که مر مکّه را تازیـــان این زمان

پس از پیدایش دین اسلام ، پیشرفت شهر بلخ همچنان به پا بود، چنان که در این دوران،  به "قبة الاسلام" و "ام البلدان" و "دارالملک" نامداری یافت. از بلخ و آبادی های اطرافش،  مردان نامی چون "مولوی"، "ابوشکور"، "شهید بلخی"، "قاضی حمیدالدین،  صاحب مقامات حمیدی"، "ابوعلی سینا"، "ناصر خسرو قبادیانی"، عنصری، خاندان برامکه، و صدها شاعر و عارف و دانشمند دیگر برخاسته اند. و چنان شهری که روزی و روزگاری جز از مردم میانه،  پنجاه هزار کس از بزرگان دانش در آن می زیسته اند  و بسیاری مردم آن، به اندازه ای بوده که  به نقل از صاحب روضة الصفا (ج5، ص108) هزار و دویست گرمابه کدخدا پسند و به همین اندازه جایگاه نماز آدینه داشته است، اکنون روستایی دور از علم و فرهنگ و آبادی بوده و تنها توصیفات ابن فقیه و استخری و ابن حوقل و دیگران از آن به جا مانده است.  ویرانی ونفس های کشیدن های پایانی این شهر باستانی را،  باید متوجه ی روح خون خواری و کشورگشایی مغولان و خوی سفاکی و ددمنشی تیمور لنگ دانست. گویند چون لشکر مغول آهنگ شهر بلخ کرد، بزرگان شهر با پیشکش های فراوان به پیشواز شتافتند، ولی چون آن روزها جلال الدین خوارزمشاه در غزنین لشکری پر خشم و کین گرد آورده بود و سر جنگ با مغولان را داشت، آمادگی بلخیان برای بردگی و فرمانبرداری سودی نبخشید و هر که آن در شهر ماند از دم تیغ گذارنیده شد. (7)

نمی دانیم  با وجود این همه بزرگان دانش و هنری و آبادانی ها که درین شهر بوده،  در کدامین  روزگار،  اوباش شهر و داوران دیوان و کلانتران  کوی و برزن های  دست به تباهی و ستم کاری  گشودند و چه ها کردند که بلخ را بدنام کردند چنانکه ناصر خسرو گفته است :

             در بلخ ایمنند زهر شری                           می خوار و دزد و لوطی و زن باره

و خاقانی شیروانی در چکامه ای برای جمال الدین اصفهانی،  گوید:

           این مگر آن حکم باژگونه بلخ است                 آری بلخ است روستـــــای سپاهان

و انوری ابیوردی  سروده است :

       بلخ شهریست در آکنده به اوباش و  رنود         در همه شهر و نواحیش یکی بخرد نیست (8)

از این ها آشکار می شود که زمانی  دیوان بلخ،  کانون ستم و بیداد و فرمان های ناروا بوده که آوازه اش به هر گوشه ای رفته و داستان های فراوان از آن بر جای مانده است. (9)

ناصر خسرو در قصیده ای که رنگ نفثه المصدور دارد، گوید :

              حکمت را خانه بود بلخ و کنون                      خانه اش ویران و بخت وارون شد.

یافته های تاریخی و تجارب اجتماعی،  نشان می دهد  كه اگر فراوانی و آسايش همراه با تلاش و کوشش و میل به تعالی نباشد، آحاد مردم به سوي تن پروري و تن آسایي گرايش یافته  و هرآینه تباهی های اخلاقي و اجتماعي كه بایسته ی نوشخواري و خوشگذرانی صرف  است در روح و جان آن گروه رخنه و پیشرفت مي كند. و شاید همین رویّه،  بلخ سرافراز را، بلخ بدنام کرده است. (10)

شادروان عباس اقبال، به استناد بیت بالا از خاقانی و مثل سایر:

             گنه کرد در بلخ آهنگری                  به ششتر  زنی گردن مسگری

گمان دارد که داستان داوری بلخ و دیوان آن،  دست کم  پیش از میانه ی سده ششم هجری در میان مردم ایران زبانزد بوده است. وی با توجه به  این عبارت از رویه ی 72 داستان های دیوان بلخ که به دست زنده یاد صبحی گردآوری شده، و قاضی بلخ در بطن یکی از این داستان ها گوید: "هیچکس زورش به من نمی رسد ولو امیر غزنوی باشد" نتیجه می گیرد که قاضی سرشناس بلخ، هم زمان با غزنویان به ویژه امرای توانای آن سلسله مانند سبکتکین و پسرش محمود بوده و اگر این یافته، درست باشد، جناب قاضی بلخ ما، باید پیوسته با روزگاری باشد که بلخ را غزنویان در دست داشته اند . یعنی در مرز سال های 385 ( سالی که سبکتکین بر بلخ فیروزی یافت و آنجا می زیست)  تا 439 (که سلاجقه بلخ  را از دست غزنویان بیرون کردند).  از این رو ریشه و بن داستان دیوان بلخ زندگانیی نزدیک به هزار سال دارد

شادروان اقبال به ویژه از کاربرد کلمه "امیر" به جای "سلطان"  بهره می گیرد که آگهی های دیوان بلخ در اوان خیزش غزنویان و  نه دوره های پسین رخ داده است، چنانکه اگر مراد شاهان دیگری مانند سلجوقیان بودند -  که گذشته از بلخ بر سراسر خراسان و ایران و ماوراء النهر و عراق و شام و الجزیره زورمندی داشتند –  دلیلی نداشت که قاضی بلخ از امیر غزنوی یاد کند و او را نمونه ی پر و رسای زور و توانایی بشمارد .

همچنین وی معتقد است اعلام تاریخی و جغرافیایی که در داستان ها آمده، مانند "کوی نوبهاران" و "دروازه بلخ"  و "دروازه طیفور" و "دروازه مهرک" و اسامی :  "ابوالقاسم غلجه" (غلجه همان غرجه  است که در اینجا به معنی متولد غرجستان قسمت کوهستانی شمال هرات و مجاور ولایت بلخ است)، رجبک، شهر آشوب، زیتون، جافور، پگاه، آذرخش و میکال همه بیانگر کهن بودن این داستان ها است

گویا این افسانه و سرگذشت ها، مانند  سایر داستان های عامیانه که سینه  به سینه گفته شده، در درازنای عمر خود،  دیگرگونی های فراوان یافته، با زندگی زمان گفت شان،  سنجیده و راست آمده است، کم  و یا افزون شده و هر بار که  به دست نویسندگان رسیده،  جامه های رنگین پوشیده است (11) . از این رو  دانسته می شود که ساکنان بلخ سده چهارم و پنجم هجري، وضعي  نابهنجار و باورنکردنی داشته و کارگزاران و سرپرستان  دادگستری و ساماندهان  شهر، از حاكم گرفته تا سالار شهر و ميرشب و كلانتر و محتسب و شحنه و حتي پیشکار ديوان قضا، كه بايد پاسدار نظم و قانون،  و پشتیبان  حقوق و آبرو و دارایی ها وناموس و رازآگاه مردم باشند، گمراه و زیاده خواه و بیدادگر بوده اند.

در باره اینکه این قاضی چه کسی بوده، ما در سرچشمه ها و کتاب های تاریخی، به آگاهی هایی درخور برنمی خوریم،  همین اندازه می دانیم که برخی، این مرد پلید و زشت کار و افزون خواه را  به دلیل بردن نامشان در برخی روایت ها، به نام "ابوالقاسم غلجه صدر"  و یا  "ابوعبدالله احمد حنفي"  می شناسند.  (12)

چنانکه ابوالقاسم پاینده در کتاب "در سینمای زندگی" ، با ارائه طنز زیبایی، و با دستآویزی به  قیاس و استحسان و تخمین،  و از روی شهود باطنی، نام قاضی دیوان بلخ  را ابو عبدالله احمد حنفی دانسته و نتیجه می گیرد: " بنابراین مسلم است که نام قاضی معروف بلخ احمد بوده است و افتخار این کشف بزرگ خاص من است که بعد از چند قرن حیرت و ظلال مورخان، بالاخره نام این مرد بزرگ را از میان ظنیات و اوهام بیرون کشیده به مرحله قطعیت تاریخی رسانیدم" (13)

ج – بازتاب  مثل دیوان بلخ در ادب رسمی:

چون جایگاه و بیخ داستان های دیوان بلخ،  ادبیات توده و فولکلور است،  سوای گزارش های همسان که به نام دیگران و نه قاضی بلخ در برخی نبشته های داستانی و لطایف فارسی آمده و همچنین اشاره های غیرمستقیم در شعرهای یاد شده ی بالا، در کتاب های ادبی گذشته خبری از دیوان بلخ نمی یابیم. لیکن در منابع و کتب زیر به این دیوان اشارت دارند:   

1 -  دیربازترین کتاب که چشمزدی به دیوان بلخ نموده؛ کتاب جامع التمثیل، تألیف محمد علی حبله رودی ، ادیب ناشناس قرن یازدهم هجری است که بر هزار و صد مثل و کنایه و برخی حکایات مربوط به آنها مشتمل است و همواره مورد اقبال توده ها بوده است. چنانکه در همین کتاب، نویسنده در زیر مثل : "ریش دراز و سر کوچک نشان احمقی است" داستانی از قاضی بلخ نقل می کند.

2 - میرزا آقا خان کرمانی در رساله سه مکتوب، از زبان دو شخصیت خود (سوسمارالدوله  خطاب به کلانتر)  با اشاره به مثل و روایتی از دیوان بلخ، چنین از اوضاع دادگستری دوران ناصری انتقاد می کند:

" شنیده بودیم حاکم بلخ مقصری را محض سیاست امر داد که میخی به "ک ون ش" بتپانند، بدو گفتند که این میخ به فلانش نمی رود، گفت در شهر بگردید هر که را دیدید که این میخ به فلانش می رود، بدو بتپانید  ولی در اینجا پدر قانون بلخ را از تو می  شنوم:

               گنه کرد دربلخ آهنگری                     به شوشترزدند گردن مسگری" (14)

3 – ملک الشعرای بهار،  بزرگ مرد ادب فارسی، در بیت پایانی مثنوی زیبای "حکایت مرغ پیر که به دام افتد" که داستان قاضیی است که به نفع رعیت و به زیان بزرگی سند می دهد، لیکن شخص قاضی مغضوب امیر و بر کنار می شود، گوید:

                    حق همین است اگرچه باشد تلخ              به شقاوت کشد قضاوت بلخ

4 - سال ها پیش شادروان فضل الله صبحی مهتدی گزارش های گوناگون و "داستان های دیوان بلخ" را به همین نام،  درکتابی گردآورده  و با دیباپه ای ارزشمند استاد عباس اقبال انتشار داده است و تصویر پشت جلد آن، نوشته ی ما را آذین داده است.

5 -  در مجموعه داستانی "مرده کشان جوزان"  (که چاپ نخست آن به نام "در سینمای زندگی" انتشار یافته و پیش تر بدان اشاره شد) و از نوشته های ماندگار ابوالقاسم پاینده است،  نهمین افسانه،  ویژه ی داستانی از آرای "قاضی بلخ" است که در شکن های آن،  چندین گزارش از شاهکارهای قاضی بلخ با نثری زیبا و شیوا بیان شده است و یکی از آنها ، همین گزارشی است که با دیگرگونی هایی در تعزیه دیوان بلخ افراشته آمده است. (15)

6 - بهرام بیضایی، کارگردان سینما و تئاتر، نمایش‌ و فیلم نامه نویس نامور ایرانی، که به گفتار خودش از تاریخ بیزار است لیکن در جستجوی ریشه های دشواری های امروزین گاهی به سراغ تاریخ می رود و چند نمایش نامه تاریخی نیز دارد،  از جمله به سراغ روایت داستانی دیوان بلخ رفته و نمایشنامه‌ "دیوان بلخ"  را در کارنامه خود دارد که در سال ۱۳۴۷  منتشر شده است.  او همان کار ابوالقاسم پاینده در داستان سرایی را، در کار نمایشنامه نویسی کرده است چنانکه در تلاش برای کاربرد زبانزدهای امروزین در دیوان بلخ، گزمه ای به بزرگ خود می گوید : "چشم  سرکار!" (16)

در پایان، یادآوری این نکته،  شایسته است که شادروان استاد مجتبی مینوی در کتاب پانزده گفتار خود، طی نبشته ای گسترده، گزارش شرقی دیوان بلخ (قاضی حمص) را دست مایه و  بُن نمایش "تاجر ونیزی"  اثر ماندگار و جهانی ویلیام شکسپیر می داند، و تولستوی هم در داستانی کوتاه گزارشی از آن را آورده است. (17)

د - مثل های پیوسته  و برابر آن :

1 - "خر من از كرّگي دم نداشت"

از زمره داستان هایی که از دیوان بلخ نقل شده، روایت های مشهور و مختلف  مربوط به این ضرب المثل است. مهدي پرتوي  در باره  آن  گوید:  " اين مثل در مورد كسي به كار مي رود كه از كيفيّت قضاوت و داوري نوميد شود و حكم محكمه را بر مجراي عدالت و بي نظري نبيند. در واقع چون محكمه را به مثابه "ديوان بلخ"  ملاحظه مي كند از طرح دعوي منصرف شده به ذكر ضرب المثل بالا متبادر مي شود. اين تدريجاً عموميت پيدا كرد و درحال حاضر بطور كلي هر گاه كسي از تصميم و نيّت خويش منصرف شده باشد به آن تمسك و تمثل مي جويد".  وی معتقد است که قدر مسلم واقعة مربوط به آن حقيقت تاريخي دارد و در عصر سلطان محمود غزنوي اتفاق افتاده است لیکن بعدها شاخ وبرگش داده اند، (18)

شادروان انجوی هم، پس از آوردن روایت گوناگون داستانی این ضرب المثل گوید: "این قصه ها در بعضی از موارد با قصه معروف دیوان بلخ شباهت ها و هم رنگی هائی دارد" (19)

2 - گنه (خطا) کرد در بلخ آهنگری                     به شوشتر زدند (زنی) گردن مسگری (دیگری)

به عقیده استاد دهخدا، گمان می رود که این بیت از اندیشه ی حکیم توس استاد فردوسی باشد، که گوید:

بود داوری مان چو حکم ســدوم                همانا شینــــدستی آن حکم شوم

که در شهر خائن شد آهنگری                   بزد قهرمان گردن دیگــــــری (فردوسی)

 اگر نظر استاد دهخدا در باره ریشه این بیت درست باشد، و همچنین بیت المثل را تلخیصی از یکی از گزارش های دیوان بلخ بدانیم که ارتباطی با شهر باستانی شوشتر ندارد،  شاید صورت درست این مثل در ابتدا،  نشتر به جای ششتر (شوشتر) باشد ، به ویژه اینکه در ادب فارسی، نشتر زدن و نشترزنی، کنایه از ظلم و ستم کردن و آزار دادن است. چنانکه امیرخسرو دهلوی گوید:

             عوان چون ز شه عامل برزن است                 فغان نی،  ز نشتر، نشترزن است

زنده یاد احمد شاملو در کتاب کوچه، این شعر را معادل مثل دیوان (دادگاه) بلخ می داند و سایر معادلات رایج این ضرب المثل، به گفته وی  بدین نمط است:

ü     خر خرابی می کند، گوش گاو را می برند (خره خرابی می کنه از چشم گاو می بینند)

ü     شاه خانم می زاید، ماه خانم دردش را می کشد

ü     بچه خودش را می زند که چشم همسایه بترسد

ü     گنه کنند گاوان، کدخدا دهد تاوان

ü     حکیم باشی را دراز کردن،

ü     ببخشید چوب شما را خیاط خورد

ü     زورش به خر نمی رسد پالانش را بر می دارد (می زند).

ü     از هر طرف که رنجه شوی ، کشتنی منم

ü     سوخت  بم روی نرماشیر است (20)

3 – حکم سدوم :

در افسانه ها و مثل های جاری، چند شهر دیگر نیز جایگاهی مانند بلخ دارد و داوری داورانش چون دیوان بلخ دانسته شده  و برخی  گزارش های دیوان بلخ، به نام این شهرها آمده است. یکی از این شهرها، سدوم (به فتحه یا ضمه حرف نخست) است.

شادروان دهخدا مانند زنده یاد شاملو، ضرب المثل"دیوان بلخ است"  را معادل مثل "حکم سدوم"می داند و دو بیت شعر زیر را نقل می کند:

      با خود اندیشه کرد حاکم شوم                        که کنم حکم زن چو حکم سدوم  (سنایی)

آن روز هیچ حکم نباشد مگر به عدل              ایزد سدوم را نشسته به حاکمی  (ناصر خسرو) (21)

همچنین دکتر شکور زاده، علاوه بر آن، دیگر معادل این مثل سائر را:  "هر کی هر کی است" می داند. (22)

استاد بدیع الزمان فروزانفر گوید: "سدوم به دال مهمله یا ذال معجمه اسم شهر یا قاضی شهر لوط است که به ناشایست حکم داد". (23) واستاد دهخدا  در پاورقی امثال و حکم، سدوم را یکی از چهار شهر لوط دانسته است. بر اساس یافته ها،  سدوم از شهرهای دشت اردن بوده که در عهد لوط و ابراهیم نبی،  ویران و تباه گردیده و امروز از این شهر نشانه ای بر جای نیست.  و به قول یهود، آب بحرالمیت آنها را پوشیده است (سفر تکوین، باب 13 و 18 و 19).  در تورات (سفر اشعیای نبی، باب اول) ، فرمانداران و داوران سدوم به بیدادگری شناسایی (24) و  سرگذشتی دور و دراز،  از مردمان بدخوی و بدرفتار آن آورده شده است، بر این اساس، چون آنان میهمانان حضرت لوط (ع) را آزار می دادند،  خشم خداوند  بر آنها شعله ور شده  و شهر و مردم آن،  در آتش می سوزد، در حالی که رهایی یافتگان این رخداد،  تنها حضرت لوط (ع) و دو دخترش بوده اند. (25)

زنده یاد صبحی بدون اینکه منبع اعلام خود را ذکر کند، آورده:  برخی گویند سدوم،  داوری خانه ی بهرام گور بوده است و وی  در آن دیوان می نشسته و نخستین کسی که پیش چشم او آمده،  محکم به مرگ  می شد. نقل کرده اند که روزی در همین هیات،  مردی تازی بر او وارد می شود و بهرام گور، مانند همیشه فرمان مرگ وی را می دهد. مرد گوید: "چه کرده ام که می خواهی مرا بکشی؟"  بهرام می گوید : " دیدارت برای من خجسته نیست از این رو ترا می کشم."  تازی بی درنگ جواب می دهد: "دیدار تو برای من ناخجسته است که با مرگ روبرو می شوم نه دیدار من!" بهرام گفته ی او را پسندیده،  و دست از این کار می کشد. (26)

در امثال و اشعار عرب، اشارت بسیار بدین مثل شده است:  "اجور من قاضی سدوم" ، و"اجور من حکم سدوم" و" اجور فی الحکومه من سدوم" .   چنانکه از مصراع اخیر بر می آید و همچنین در برخی منابع مانند تواریخ یعقوبی، مسعودی و میدانی، آمده، برخی گمان کرده اند سدوم اسم یک قاضی ستمگر بوده است. (27)

به نقل از ثعالبی در ثمارالقلوب (ص 65)، ابواللّفت در باره موسی بن خلف گوید :

ما قضی مثل ما به النّذل یقضی               فی جمیع الامور قطّ سدوم

یعنی: داوری هایی که این فرومایه ناکس در کارها و پیش آمدها می کند، مانند آن را هرگز کسی جز سدوم نکرده است(28)

در شعر و نثر فارسی هم،  گاهی سدوم به معنی نام شهر و یا نام قاضی بکار رفته و یا چنان استعمال شده است که گمان می رود، شامل هر دو وجه هست (29).

ناصرخسرو در قصیده ای به مطلع:

ای آدمی به صورت و بی‌هیچ مردمی                            چونی به فعل دیو چو فرزند آدمی؟

گوید:

آن روز هیچ حکم نباشد مگر به عدل                     ایزد سدوم را نسپرده است حاکمی

گمراه گشته‌ای ز پس رهبران کور                      گم نیست راه راست ولیکن تو خود گمی

همچنین هم او در قصیده ای به مطلع :

 بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست

گوید:

چون بود عدل بر آنک او نکند جرم، عذاب؟     زی من این هیچ روا نیست اگر زی تو رواست

حاکم روزی قضای تو شده مست سدوم!           نه حکیم است که سازندهٔ گردنده سماست؟

اندر این راه خرد را به سزا نیست گذر            بر ره و رسم خرد رو، که ره او پیداست

و انوری در قصیده ای در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی به مطلع:

 آفرین باد بر چو تو مخدوم                       ای نکوسیرت خجسته رسوم

گوید:

فرق این است کز خراسانم                        باری از هند بودمی وز روم

تا بود در قرینه پشتاپشت                          با قضای فلک قضای سدوم

جانت باد از قضای بد محفوظ                   مجلست از قرین بد معصوم

از جمله احکامی که به قاضی سدوم  برمی بندند،  یکی این است که : هرگاه بر کسی ستمی می رفت، او از دادخواه و ستم دیده،  چهار درهم تاوان می گرفت. و دیگر اینکه گویند: کسی دادخواهی کرد که فلانی گوش خرمن را کنده است، قاضی حکم داد که خرت را به او بده،  آن اندازه نگاه دارد که دوباره گوشش برآید. و نیز گویند: مردی شکایت برد که فلان آدم،  زن من را چنان سخت زد که بچه انداخت، گفت زنت را به او بده نگاه بدارد و خرج او را تاب آور  تا از او دارای یک بچه دیگر شده،  نزد تو برگردد. (30)

4 - حکم حِمْص

یکی دیگر از این شهرها، شهر حِمْص است. حِمْص شهری در شام میان دمشق و حلب است و مردم آن از دیرباز در میان تازیان،  به ساده لوحی و نادانی و گولی،  نام بردارند. و حکایات زیادی بسته به آنان بر زبان ها روان است. (31)

چنانکه در مقامات حریری و شرح آن از مطرّزی بدین تصریح شده است، بدان اندازه که  بغدادیان چون می خواستند کسی را گول و نادان بخوانند، می گفتند حمصی است. (32)

می گویند درجنگ صفّین، حِمْصیان پیروی معاویه شدند و دشمنی سختی با شاه مردان آغازیدند، مردم  را بر آن بزرگوار شورانده  و خون ها ریختند، چون روزگاری سپری شد و آب ها از آسیاب ها افتاد پیرو آئین نصیری شده و حضرت علی (ع) را خدا دانستند. (33)

راغب اصفهانی، در محاضرات، در فصل سخافت قضات (ج 1 ص 99) گوید:  قاضی حمص یک روز در امری چنین حکم می کرد، و فردای آن روز در نظیر همان امر به خلاف آن رای می داد. سبب این اختلاف حکومت را از او پرسیدند گفت : احکام قضائی به منزله بخت و روزی است، هرکسی به آنچه قسمتش باشد  می رسد". همچنین  در آثار البلاد زکریای قزوینی گزارش شده است که زنی پیش او دادخواهی برد که این مرد بیگانه مرا بوسید. قاضی گفت:  "قصاص باید از نوع جرم باشد، تو هم برخیز و او را ببوس". زن گفت: "پس می بخشمش"، و قاضی گفت : بسیار خوب، راهت را بکش و برو".

احکام قاضی حمص از نوع احکام قاضی بلخ یا قاضی سدوم نیست، ولی بعضی از قضاوت های قاضی سدوم را به قاضی حمص نسبت داده اند. (34)

5 -  قاضی رطل بوق عبدالپشم پانزده:

زنده یاد استاد مجتبی مینوی گوید یک روایت دیگر از داستان تاجر ونیزی،  یکصد و پنجاه سال پیش تر، در کتابی بنام "سرگذشت لطف الله"  که توسط مستشرق معروف انگلیسی ایستویک  (Eastwick)،  به زبان انگلیسی ترجمه و به طبع رسیده است.   در این روایت نام قاضی "رطل بوق عبدالپشم پانزده" است.  لطف الله می گوید که در قرن سوم هجری یک نفر قاضی بسیار بی ادعا و متواضع،  موسوم به منصور بن موسی بود ، که اسم خود را به پنج پاره کرده بود : "من + صور+ ابن+ مو+ سی". وی از راه افتادگی  و فروتنی، هر جزئی از نام خود را به واژه ای خُردتر بدل کرده بود. چون "من"  زیاده سنگین بود، آن را به رطل و صور (نام شیپور اسرافیل) را به بوق؛ ابن را به عبدل ؛ و مو را به پشم، و سی را به پانزده بدل کرده بود، بنابراین نام او: "رطل بوق عبدالپشم پانزده شده بود. استاد مینوی گوید:  شاید لفظ "ملّا نَطَربوق از اینجا آمده است. (35)

6 – قاضی جَبُّل و دیگران:

همچنین ثعالبی در ثمارالقلوب، در باره قاضی جَبُّل تازی که مانند قاضی بلخ پارسیان است، گوید که  در نادانی به وی مثل زنند، چنانکه می گویند: "اجهل من قاضی جبّل (از قاضی جبّل نادان تر است)". و جبّل شهری است از طَسّوج کَسْکَر.  قاضی آن جا در خلاف کاری سر آمد همگان بوده  و به مامون از خلاف های او گزارش ها می دادند. این قاضی چنان بود که چون خواهانی تنها پیش وی می آمد به سود او داوری می کرد؛ و چون پس از وی طرف او در می آمد، حکم پیشین را به سود او داوری می کرد. محمد بن عبدالملک در باره او گفته :

قضی لمخاصم یوما، فلمّا                            اتاه خصمه نقض القضاء

روزی به سود دادخواهی حکم کرد، همین که طرف دیگر در آمد رای قضایی را شکست.

این قاضی در عراق به عنوان"قاضی جبّل" معروف است، و در حجاز به "قاضی مِنیٔ" و قاضی سومی هم هست به نام "قاضی ایذج". و چهارمین قاضی مردم گرگان و طبرستان است که در سستی و فروهشتگی اندام ها بدو مثل زنند و گویند: "قاضی شَلَمْبَه". ابوالحسین جوهری سروده است :

                       رایــت راســا کدبّــه                            و لحیــــه کالمذبّه

                       فقلت ذاالتّیس من هو                          فقال قاضی شلمبه

سری چون دبّه دیدم / و ریشی چون مگسران / پرسیدم این بز کیست/ گفت قاضی شلمبه (36)

ھ - دو روایت کوتاه دیگر از دیوان بلخ

سوای آنچه در لابلای مقاله خود گفتیم، نبشته خود را با آوردن دو گزارش کوتاه دیگر از دیوان بلخ، که  نمونه هایی از داوری های خنده دار و دور از سنجه های دانش و دادورزی  قاضی بلخ است،  به پایان می بریم:

1 - زنده را به گور کردن

" مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره فریاد می زند و خدا و رسول را شفیع می آورد که : - ای خلایق! من زنده و سالمم. چگونه می خواهید زنده ئی را به خاک بسپارید؟  گاه فریاد می زد و گاه اشک ریزان التماس می کرد، اما ملائی چند که از پی  تابوت کشان می رفتند بی توجه به او رو به مردم می گفتند: - ملعون دروغ می‌گوید. مُرده است!
مسافر حیرت زده حال و حکایت را پرسید. گفتند: - این مرد فاسق و فاجری است سخت ثروتمند و بدون وارث. چندی پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بزرگ شهادت دادند که  مرده است و قاضی نیز به مرگ او حکم کرد. یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و اموالش را تصاحب کرد. اکنون ملعون بازگشته ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر شهادت چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نیست. این است که به حکم قاضی به گورستانش می‌برند، چرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!  (37)

2 - حق با شماست !

روزی زنی به محضر قاضی بلخ آمد و از شوهرش به تفصیل شکایت کرد که بخیل و ممسک است، خرج خانه نمی دهد، بد اخلاق است و با او سر یاری و سازش ندارد. قاضی سخنان شاکیه را به دقت گوش می کرد ولی بدون تامل و تفکر مرتبا سرش را تکان می داد و می گفت : "حق با شماست !" زن با رضایت و خشنودی از دیوان بلخ خارج شد و امیدوار بود که حکم قاضی به نفع او و علیه شوهرش صادر خواهد شد.

دیر زمانی نگذشت که شوهر زن شاکی به "دیوان بلخ"  آمد و از همسرش به گناه آنکه علاقه به زندگی زناشویی ندارد و پر توقع و پر افاده است داستان ها گفت.   قاضی احمد حنفی این مرتبه با قیافه ی اندوهگین سخنان مرد شاکی را شنید و در فواصل صحبت شاکی با بیان فصیح می گفت : "حق با شماست ! حق با شماست !" همسر قاضی که در کنار پنجره ی اطاقش شاهد این صحنه ی مضحک و تصدیق بلاتصور از طرف شوهرش بود به محض آنکه شاکی از دارالقضا خارج شد به درون رفت و مشت محکمی بر فرق شوهرش کوبید و گفت : "ای نفهم احمق، این چه نوع قضاوت است که می کنی ؟ در کدام یک از محاکم و محاضر قضایی دنیا سابقه دارد که قاضی روی اظهارات مدعی و مدعی علیه، رای مشابه دهد ؟ آیا هیچ می دانی که آن زن شاکیه همسر این شاکی بوده است ؟ اگر حق با او بود این چه می گوید؟ و اگر مرد را ذیحق می دانی همسرش چه می گوید"؟  قاضی کتک خورده نیشخندی زد و در جواب همسر خشمگین گفت : "حق باتست ! تو هم درست می گویی !"

در واقع جناب قاضی با این سه رای مشابه نشان داد که در فرهنگ دیوان بلخ میدان حق و حقیقت آن قدر وسیع است که می توان عارض و معروض و شاکی و متشکی عنه را با هم در آن جای داد !(38)

                                          (((((((((((((((((((())))))))))))))))

پانوشت ها :

1 - فرهنگ جامع ضرب المثل های فارسی ، تالیف بهمن دهگان ،  تهران،  فرهنگستان زبان و ادب فارسی ، 1382 – ص 143

2 - امثال و حکم، ج 2 ، تالیف : علامه فقید علی اکبر دهخدا، موسسه انتشارات امیرکبیر ، چاپ چهارم،  1357 ، تهران  - ص 851

3 - داستان نامه بهمنیاری، تالیف مرحوم استاد احمد بهمنیار،  انتشارات دانشگاه تهران ،  چاپ اول،  مهرماه 1361 ،  تهران – ص 287 و 288

4 - ریشه های تاریخی امثال و حکم ،  ج 1 ،  تالیف  مرحوم مهدی پرتوی آملی ،  کتابخانه سنایی ، چاپ اول ،  تابستان 1365  - ص 658

5 - کتاب کوچه، جلد 5  تالیف مرحوم احمد شاملو،  با همکاری آیدا سرکیسییان، انتشارات مازیار، چاپ دوم 1378 ، تهران – ص 5295

6 - داستان های امثال، دکتر حسن ذوالفقاری، انتشارات مازیار، چاپ اول، 1384 - ص 671

7 - به نقل از داستان های دیوان بلخ، فضل الله صبحی مهتدی، تهران، امیرکبیر، چاپ سوم، دی ماه 1344-  ص 10و11 و  ریشه های تاریخی امثال و حکم ،  ج 1 - ص 658 -661 .

8 - در دیوان انوری آمده است که گویند این قطعه را فتوحی گفت و به انوری بست، مردم بلخ بر حکیم متغیر شدند و او سوگندنامه ای در نفی هجویه مزبور گفت و بزرگان بلخ را مدح کرد و این همان قصیده مشهور و زیبایی که از امهات قصاید ادب فارسی به شمار می آید.

قطعه کامل چنین است:

 چار شهرست خراسان را در چارطرف          که وسطشان به مسافت کم صد در صد نیست

گرچه معمور و خرابش همه مردم دارند            بر هر بی‌خردی نیست که چندین دد نیست

مصر جامع را چاره نبود از بد و نیک              معدن در و گهر بی‌سرب و بسد نیست

بلخ شهریست در آکنده به اوباش و رنود           در همه شهر و نواحیش یکی بخرد نیست

مرو شهریست به ترتیب همه چیز درو            جد و هزلش متساوی و هری هم بد نیست

حبذا شهر نشابور که در ملک خدای               گر بهشتیست همانست و گرنه خود نیست

و مطلع قصیده زبانزد انوری چنین:

ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری             وز نفاق تیر و قصد ماه و سیر مشتری

                          (برای خواندن قصیده کامل اینجا کلیک فرمایید)

9  – داستان های دیوان بلخ، صبحی -  ص 12 .

10 - به نقل از ریشه های تاریخی امثال و حکم ،  ج 1  - ص 531 -540 .

11 - به نقل از مقدمه استاد عباس اقبال (داستان های دیوان بلخ - ص 8).

12 -  ریشه های تاریخی امثال و حکم ،  ج 1 - ص 531 -540 .  شادروان امیر قلی امینی در کتاب داستان های امثال (انتشارات فردوس، چاپ اول، سال 1388، ص 317 به بعد)  نیز ذیل ضرب المثل مذکور "خر ما از کره گی دم نداشت"، عیناً نقلیات مهدی پرتویی را آورده است.

13 - در سینمای زندگی، ابوالقاسم پاینده ، بنگاه نشریات طلایی، اسفند ماه 1336، ص 209.

متاسفانه بنا به دلایل نامعلوم این مقدمه در چاپ دوم به بعد کتاب (مرده کشان جوزان) از قصه دیوان بلخ حذف شده است.

14 -  سوسمار الدوله، رحیم رضا راده ملک، بی جا، 1354 -  ص 160

15 -  ر.ش به مرده کشان جوزان، ابوالقاسم پاینده، سازمان انتشارات جاویدان، چاپ دوم، 1357، ص 177 – 194

16 -  گفت و گو با بهرام بیضائی، زاون قوکاسیان، موسسه انتشارات آگاه چاپ اول، زمستان 1371 ص 219

17 -  ر. ش. به پانزده گفتار (درباره چند تن از رجال ادب در اروپا، از اومیروس تا برنارد شاو)، استاد مجتبی مینوی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم 1346 – ص 140 به بعد و نیز کتاب جوحی ، تحقیق و ترجمه و تالیف دکتر احمد مجاهد، انتشارات دانشگاه تهران ، چاپ دوم، بهار 1383 - ص 648

18 - ریشه های تاریخی امثال و حکم ،  ج 1   - ص 531 -540 .

19 -  تمثیل و مثل، ج اول، سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ دوم 1357 -  ص 160

20 -  کتاب کوچه، جلد 1،   تالیف مرحوم احمد شاملو،  با همکاری آیدا سرکیسییان، تهران،  انتشارات مازیار، چاپ سوم 1378 – ص 754

21 - امثال و حکم، ج 2 -  ص 699 و 700

22 - ده هزار مثل فارسی ،  دکتر ابراهیم شکور زاده ، مشهد، موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ اول ، 1372 -  ص 397

23 - سخن و سخنوران، بدیع الزمان فروزانفر، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ سوم، فروردین 1358، ص 374 (پاورقی).  در اعلام معین آمده است که سدوم شهر قدیمی فلسطین در ساحل بحرالمیّت (بحر لوط)  که با شهر گومور،  بر اثر زلزله و صاعقه به قعر دریا فرو رفت. مردم این شهر به فساد معروف بودند. جمعی از دانشمندان باستان شناس انگلیسی به ریاست ملوین ریزی و بانو باروود برای کشف شهر تاریخی مذکور که حدود 3000 ق م ، بنا شده، کشفیاتی کردند. نام این دو شهر به واسطه زیبایی به زودی در جهان مشهور شد. در سال 1900 ق م، زلزله هولناکی به وقوع پیوست و این دو شهر را به ته دریا فرو برد (به قول تورات، این امر مجازات گناهان اهالی این دو شهر بود).   باستان شناسان موفق گردیدند جام های شراب، جواهر و اجساد زنان را از اعماق گل و لای بیرون آورند.

24 - پانزده گفتار (درباره چند تن از رجال ادب در اروپا، از اومیروس تا برنارد شاو)، استاد مجتبی مینوی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم 1346 – ص 182

25 و 26- داستان های دیوان بلخ، فضل الله صبحی -  ص 24 و 25.

27 - پانزده گفتار – ص 182

28 - به نقل از جوحی ، تحقیق و ترجمه و تالیف دکتر احمد مجاهد، انتشارات دانشگاه تهران ، چاپ دوم، بهار 1383 - ص 652 و همچنین، نگاه کنید به مستدرکات

29 - پانزده گفتار – ص 183

30 - همان – ص 183 و 184.  ابن عبد ربّه در عقد الفرید، ج6 ص 446 مشابه آن گوید:

" دو کس نزد ابی ضمضم قاضی،  به مرافعه آمدند، یکی گفت: خداوند  قاضی را پایدار بدارد! این مرد پسر من را کشته است. قاضی گفت: آیا پسرت مادر هم دارد ؟ گفت "آری . گفت : مادرش را به این مرد بده تا برای تو فرزندی بیاورد مثل فرزندت، و او را بزرگ کند تا به سن پسر تو برسد و به تو تحویل دهد" . (به نقل از جوحی ، مجاهد - ص 651)

31 - ر. ش. به جوحی ، مجاهد - ص 778

32 - ر. ش. به  پانزده گفتار – ص 181

33 - داستان های دیوان بلخ، صبحی -  ص 24 و 25.

34 - پانزده گفتار – ص 182

35 - همان – ص 198 و 199

36 - ثمارالقلوب، ثعالبی، ص 236 ( به نقل از جوحی ، مجاهد - ص414 )

37 - به نقل از استاد بهمنیار (کتاب کوچه، جلد 5  تالیف مرحوم احمد شاملو،  با همکاری آیدا سرکیسییان، انتشارات مازیار، چاپ دوم 1378 ، تهران – ص 5299 . )

روایت های مشابه حکایت "زنده را به گور کردن" ، در نوادر جُحا ص 168،  داستان های دیوان بلخ صبحی ص 39، نوادر قراقوش  ابن مَمّاتی  ص 49، لطائف شکوهی ص 269، اخبار لاذکیا   ابن جوزی  ص 185 نیز با اختلاف آمده است (ر. ش. به  کتاب نفیس جوحی ، تحقیق و ترجمه و تالیف دکتر احمد مجاهد، انتشارات دانشگاه تهران ، چاپ دوم، بهار 1383 ص 546 تا 548).

38 - ریشه های تاریخی امثال و حکم ،  ج 1 ،  تالیف  مرحوم مهدی پرتوی آملی ،  کتابخانه سنایی ، چاپ اول ،  تابستان 1365  - ص 661 -662 .

روایت های مشابه حکایت "حق باشماست" در حکمت شریف الطّر ابلُسی، نوادر جحا الکبری ص 128، ملاّنصرالدین  ص67،  داستان های دیوان بلخی صبحی ، و ثمار القلوب ثعالبی ص 236،  خنده های قهقهه یی و ممتاز الحکایه  ج 3   ص 60 نیز با اختلاف آمده است (ر.ش. به همان - ص 413 به بعد) 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/05/04 ساعت 12:12 | لينک ثابت |

دیوان بلخ 2 - تعزیه دیوان بلخ

 

دیوان بلخ 2

            تعزیه دیوان بلخ

سرایندگان:     شادروانان:    محمد علی افراشته و خسرو پیله ور کرمانشاهی

 

دیباچه :

نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

نمایش منظوم " تعزیه دیوان بلخ" از مثنوی های پدید آمده در دوران استبداد پهلوی اول است این منظومه یک صد و چهارده بیتی ابتدا خلاصه تر از متن حاضر توسط  شادروان خسرو پیله ور کرمانشاهی سروده  شد و برای نشر به شادروان محمد علی افراشته سپرده شد، افراشته پس از خواندن آن،  متوجه می شود  که این سروده  می تواند تفصیل و گیرایی بیشتری داشته باشد و به همین جهت با موافقت پیله ور و انبازی وی به باز آفرینی مشترک آن اقدام کردند. طوری که بر مبنای شیوه هنری تعزیه خوانی  و بر اساس  لحن کلام و پرسوناژ، دارای یازده وزن گوناگون  شد. شخصیت های اصلی در این نمایش قاضی،  دزد (شاکی)، صاحب خانه، مهندس، معمار، بنّا، خشت مال، نجار و شکارچی (متشاکی عنهم) و جارچی و ماموراست که بدون وجود  راوی،  هر یک دیالوگ خود را بازگو می کنند. زبان این مثنوی مانند دیگر آثار افراشته، ساده و عامیانه و به قول خودش به زبان "مردم جنوب شهر" نزدیک است تا بدینوسیله با مخاطبان عادی ارتباط نزدیک برقرار کند  خلاصه داستان چنین است که در شهر بلخ،  قاضی تازه آمده ی عادلی؟!!  به مردم معرفی می شود، نخستین شاکی و دادخواه،  دزدی  است که به قصد سرقت اموال از دیوار بلند خانه ای بالا رفته و در اثر غفلت پایش لغزیده و از دیوار فرو افتاده  و پایش شكسته است  او صاحبخانه را مقصر اعلام و مجازاتش را مطالبه می کند. قاضی دیوان بلخ صاحبخانه را احضار کرده و مرد در مظان اتهام ، تقصیر حادثه را متوجه مهندس ساختمان می داند كه دیوار خانه اش را بلند طراحی کرده و به این ترتیب خود را  تبرئه می کند . متهمین بعدی یک به یک در محضر قاضی حاضر شده و به همان ترتیب مسبّب رخداد را نفر بعدی معرفی می کند:  تا اینکه نجار  (سازنده قالب چوبی خشت های مصرف شده در بنای خانه) که نمی تواند دیگری را مقصر قلمداد کند، محکوم می شود که یك چشمش از حدقه در آید، ولی او نیز به نوبه خود دفاع می کند که شكارچی در موقع شكار و هدف گیری صید، تنها با یک چشم نشانه می رود و چشم دیگرش زاید است و پیشنهاد می کند که به جای چشم او – که مورد نیازش است - چشم  شکارچی نگون بخت را در آوردند، که به هنگام شکار یکی از آن ها بسته بوده و به کار نمی آید. قاضی دیوان نظر نجار را صائب دانسته و رای خود را  بر مبنای همین صادر می کند.

 قطعاً خوانندگان فهیم وبلاگ می دانند که تعزیه یکی از هنرهای نمایشی سنتی این مرز و بوم است و بدون شک طبع آزمایی افراشته در این قالب تنها به واسطه تداول و نفوذ این شیوه هنری در میان توده مردم به ویژه روستائیان و ارتباط  آسان با مخاطب است که تاثیر بیشتری دارد. شاید بتوان گفت مبدع و مبتکر چنین شیوه ای از طنز، در ادبیات ما  افراشته است

اوج هنری و طنازی افراشته در این تعزیه،  آنجا است که وقتی شکارچی از همه جا بی خبر در محضر قاضی بلخ،  صداقت از خود نشان می دهد،  قاضی برای اینکه از مهربانی و شفقت خود شکارچی را بی نصیب نگذارد و به عدالت رفتار کرده و بی ریایی متهم را جواب داده باشد؟! به میر غضب دستور می دهد :

                   میر غضب باشی بیا با احتیاط                        مثل گل، آهسته در عین نشاط

                    خیلی خیلی نرم، با نوک موقار                      چشمــی از صیـــاد آهسته درآر

و به این ترتیب پارودکس مهربانی و ظلم (شفقت ظالم) به بهترین نحو بیان می شود.

اینک ما  مقدمه و تعزیه ی مزبور را به نقل از صفحه های 93تا99 کتاب "نمایشنامه ها، تعزیه ها وسفرنامه"  اثر شادروان محمد علی افراشته، که به کوشش نصرت الله نوح، توسط انتشارات حیدربابا، در مهرماه 1360 انتشار یافته است، نقل می نمائیم:

 

مقدمه تعزیه دیوان بلخ

بسیاری از خوانندگان از ما سوال می کردند که بلخ و دیوان بلخ چه هست که این طور سر زبان ها افتاده است ؟ ما هم ناچار حکایت ملی معروف دیوان بلخ را به صورت تعزیه آماده کرده از نظر خوانندگان عزیز می گذرانیم. یقیناً خوانندگان خندیده و خواهند گفت چنین قضاوتی محال است!  در صورتی که به قول معروف تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها . یقیناً بلخی وجود داشته و حکم های خلاف حقی داده که بعد ها مردم به طور مسخره این حکایت را برای او ساخته اند، حالا مثلاً سی سال دیگر که یقیناً از دادگاههای فرمایشی "15 بهمن" نمایشنامه های مسخره ای درست می کنند طبیعی است که بچه های آن روز صحبت آن نمایشنامه ها را از بابا بزرگ و مادر بزرگشان که به واقعیت آن تئاتر های مسخره گواهی می دهند به زحمت قبول خواهند کرد و مثل همین دیوان بلخ ، خواهند گفت چنین چیزی ممکن نیست- چطور ممکن است یک رئیس ستاد ارتشی خودش به شاه سوء قصد بکند و بعد خودش هزاران نفر بی گناه را به حبس بیندازد؟ و چطور ممکن است تا یک قاضی محکمه بگوید که این بازیها مسخره است فوراً درجه سرهنگی اش را بگیرند واو را از خدمت ارتش اخراج بکنند؟"

 

متن تعزیه دیوان بلخ :

                                    دار دار. دار. دار. دار. (صدای شیپور)

                               دب دب دام، دب دب دام، دب دب دام (صدای طبل)

جارچی گوید :

ایهــــــــــــــاالنــــــاس بدانید همه                 بعد از این گرگ، رود توی رمه

گرگ   با میش خورد  یک جا آب                 کشور بلخ   شـــــــود مثل گلاب

قاضی ای آمــــــــده در شهر شما                مومن و خوش صفت  و مرد خدا

جملــه در خانه ی   او جمع شوید                بـــــــه در  و درگه قاضی بروید

                                   دار.  دار. دب دام . دب دام

قاضی گوید:

الا ای خلایـــق، الا ای خلایــــــــق               منم قاضــــــــــــــــی بلخ، دانا و لایق

هر آن کس کند پا دراز از حدودش               ز هـــــــــم بگسلم رشته تار و پودش

منم مظهـــــــــر عدل و ضد ستمگر              مرا هست قانون، درین شهــــر سنگر

بدانیــــــــد و آگاه باشیــــــــد و بینا               نبینـــــم خطا و گنــــــــــــه از شماها

که عبـــــد خدا، هم چنین عبد شاهم              ترازوی عـــــــــــدل است در دادگاهم

                                 دار. دار. دار. دب دام. داب دام

دزد آید و گوید:

السلام ای حضرت قاضی، سلام                    مردم بلخ از شما راضی، سلام

ای فقیــــه عالم و دانــــــای راز                   دست ما کوتاه و خرما بس دراز

شوکتت چون شوکت جمشید باد                    نام نیکـــــت در جهان جاوید باد

ای جناب قاضـــــی روشن ضمیر                  پیشــــــــــه ناقابلــــــی دارم حقیر

شب اگـــــــــر کوتاه باشد یـا بلند                  با چــه زحمت من بینــــدازم کمند

دزدی امـــــــــــوال باشد پیشه ام                 غیر از این نبود به دهر اندیشه ام

دوش رفتــــم خانه ای سرقت کنم                 تاق و دیوارش فرو شد بـــر سرم

پــای من بشکست و دارم داد ازو                شکوه و افغــــــان ازو، فریاد ازو

ایها القاضـــــــــی به فریادم برس                ایها القاضــــــــــی به امدادم برس

صــــــاحب آن خانه را احضار کن               در ســــــر میدان سرش بر دار کن

                            دارم. دار. دار. دب دام. دب دام

قاضی گوید:

فدای هیکل و بشکسته پایت                   نکــــن گریه فدای چشمهایت

ایا گروه بگیرید مرد مردانه                   بیاورید برم زود صاحب خانه

مامور احضار گوید:

به چشم آنچه تو گوئی مطیع فرمانم          قبول خدمت تو منتی است بر جانم

قاضی به صاحب خانه گوید:

کرده شکایت ز تــــو آزاده ای                  زاهد شب زنده رو و ساده ای

پاش شکسته است ز دیوار تو                  مانده ز کار خودش از کار تو

تا نکند بعــــــد، کسی این گناه                  چشم تو بایــــد به در آید زجا

                               دار. دار. دب دام دب دام

صاحب خانه گوید:

عرض این بنده بفرمای قبول               حضرت قاضی ی پابند اصول

همه تقصیــــــر مهندس باشد               نقشه اش باطل و ناقص باشد

اگر او نقشـــــه خوبی می داد              دزد بیچــــــــاره چرا می افتاد؟

قاضی گوید:

ایا گروه، مهندس بیاورید به حضور            ز روی عدل نمائیـــم چشم او را کور

مامور احضار گوید:

به چشم آنچه تو گوئی مطیع فرمانم            قبول خدمت تو منتی است بر جانم

قاضی به مهندس می گوید:

ای مهندس نقشه ها بد می کشی                    نقشه های بد تو بی حد می کشی

چشــــــم تو باید ز جــا کنده شود                   تــــــا که سرمشقی در آینده شود

                                 دب دب دب. دام دام دام

مهندس گوید:

نقشه بنده دست معمار است                      حاجی معمار باشی گنه کار است

او تصرف نموده در نقشـــه                      عیب در کار هست، بــــا خودشه

قاضی گوید:

ایا گروه هلا تا نکرده است فرار                همین دقیقه بیارید پیش من معمار

مامور گوید:

به چشم آنچه تو گوئی مطیع فرمانم                قبول خدمت تو منتی است بر جانم

قاضی گوید:

حاجی معمار باشی. جنایت کار                           بگو آدم کشی تــــــــو یا معمار؟

چشمت از روی عدل گردد کور                          تا نسازی تو ساختمان این جور

معمار گوید:

قاضی ای قاضی خجسته خصال                            ساختم ده تا ساختمان امسال

نیست دیــــــــوار هیچ جای بلند                           همه از بنده راضی و خرسند

بود بنـّــــــــــای این بنا خود سر                          چار ذرع کرده درازای دو ذر

قاضی گوید:

ایــــــــــا گروه بیاریــــــد مرد بنا را                   که او شکسته از این بنده خدا پا را

کند ضبط ازو تیشه، ما له و شاقول                   که تا به چشــــــم ببیند عدالت ما را

مامور گوید:

بچشم آنچه تو گوئی مطیع فرمانم                      قبول خدمت تو منتی است بر جانم

قاضی گوید:

زچه رو کرده ای دیوار بلند؟                               بایـد الساعه که چوبت بزنند

مرد معقـــول، شکسته پایش                               خـــرد گردیده همه اعضایش

دزد بیچـاره شده خانه نشین                               بینـــــوا، عائله دارد مسکین

حــــــال باید به مجازات اشد                               یک عدد چشم زتو کنده شود

بنا گوید:

الا ای قاضــــی ی دانای اسرار                            به جان تو نیــــــــــم بنده گنه کار

به قربـــــــان تو و بالات گردم                             فــــــــدای قامت رعنــــــات گردم

چهل سال است من استاد کارم                             به ارواح بابــــــات تقصیر ندارم

همه تقصیرها از خشت مالست                           خطا کاری از اینجانب محال است

قاضی گوید:

 ایا گروه بیارید خشت مالش را                           که تا بجای بیارم درست حالش را

مامور گوید:

بچشم آنچه تو گوئی مطیع فرمانم                       قبول خدمت تو منتی است بر جانم

قاضی گوید:

خشت مال خشت مال ای خشت مال                     ای که طبق معدلت خونت حلال

قالب خشت تو چـــــــون بوده گشاد                     بینــــوا از روی دیـــوار اوفتاد

هر دو پــــــای او شده خرد و خمیر                    هست تقصیـر تو ای مرد شریر

می کنم چشـــــم تو را ای خشت زن                    تا شود در عدل، شهره اسم من

خشت مال گوید:

قاضیــــــــا بنده گنهکــــــار نیم                         مـــــردم آزار و ستمکار نیم

گـــــر که نجــار همی بود استاد                         قــــالب خشت نمی کرد گشاد

خشت هــا کوچک و کوته دیوار                        می شد ای قاضی عالی مقدار

قاضی گوید:

الحق که راست گوید این خشت مال مضطر              امنیــــــــه دلاور، نجــــار را بیاور

                                           دار. دار. دب دام. دب دام

مامور گوید:

بچشم آنچه تو گویی مطیع فرمانم                        قبول  خدمت تو منتی است برجانم

نجار گوید:

محضر آن جنـــاب را تعظیم                                حضرت مستطاب را تعظیم

امر فرموده ای به احضارم                                بنده خدمت گزار، نجّـــــارم

چیست امر مبــــارک سرکار                              که نمودنــــد بنده را احضار

قاضی گوید:

خوب ای مـــــــرد ستمکـــار پلید                         چشم تـــو عاقبت کار ندید؟

چشم قـــــانون و عـــدالت روشن                         مردم آزاری در دوره من ؟

ساختـــــــــی قالب ناجـــــور چرا؟                        بکنم کور دو تا چشم تو را

چـــــــون که من عادلم ارفاق کنم                        عوض جفت، فقط تــاق کنم

یک عدد چشم تو چون کنده شود                        عبــــــــرت مردم آینده شود

نجار گوید:

ای قاضی بلخ "هر دو سر قاف"                    ای مظهر عدل و داد و انصاف

نجـــــــــــــارم و آدمــــــی هنرور                    از کنــــــدن چشم بنـــــده بگذر

چشمــــــــان مــــن است اعتبارم                     بـــــــا چشـــــم هزار کار دارم

احکـــام تو روی عدل و داد است                    یک چشم شکارچی زیاد است

حـــــــــق است که از طریق یاری                   چشمــــی ز شکار چی در آری

قاضی گوید:

هزار احسن به تو ای مرد نجار                      مــــــــرا از معدلت کـــــردی خبردار

ایـــــا گروه بدون معطلی بدوید                      همین دقیقه پی یک شکار چی بروید

امنیه گوید:

بچشم آنچه تو گوئی مطیع فرمانم                  قبول خدمت تو منتی است بر جانم

قاضی گوید:

ایها الصیــــــــاد در وقت شکـــار                       هر دو تا چشم تو مــی آید به کار؟

 راست بایستی بگوئی در حضور                       ورنه زنده خواهمت کردن به گور

شکارچی گوید:

حضرت قاضی فدای ریش تو                           راست بایستـــــی بگویم پیش تو

معدلت دربــــار قاضی برقرار                          چشم چپ بسته شود وقت شکار

قاضی گوید:

آفرین بر شیـــــر پاک صید گر                         کردی از اوضـاع ما را بـاخبر

خوب شد احکـام ما ناحق نشد                         دستگاه عــــدل بی رونق نشد

آفــــرین صد آفـــرین صیاد را                        رهنمــــای راه عـــدل و داد را

میر غضب باشی بیا با احتیاط                        مثل گل، آهسته در عین نشاط

خیلی خیلی نرم، با نوک موقار                      چشمــی از صیـــاد آهسته درآر

                              دار. دار. دار. دار. دب دام دب دام

دزد روی چهار پایه رفته و به آهنگ شیر خدا خواند:

تـــو ای قاضــــــــی بلخ فرخنده فال                         که صیــــــــاد را داده ای گوشمال

"فریدون فــــــــــرخ فرشتــــه نبود                         ز مشک و ز عنبر سرشتــه نبود"

تو بــــا این همه عدل و این نیکوئی                        که داری، گمانم فریـــــــدون توئی

غلط گفتــــــــــه ام ، با چنین داوری                       فریدون کیه؟ خیلی بـــــــــــــالاتری

بگوئیــــــــــم مدح تــــــــو ای دادگر                       فرشتـــــــه صفت، عـادل و بی نظر

که عهــــد ابــــــد مــــدتت مستـــدام                       از این حکم و فرمان و عدل و نظام

جهـــــــان شد زعـدلت، بهشت برین                       که صــــــــد بارک الله و صد آفرین

چه عصری همایون و فرخنده عصر                       نشد پر، در عصـــر تو زندان قصر

نـــــــرفته ســــر بی گناهـــــی به دار                      نشـــــــد تیر باران هـــــزاران هزار

نشد خانـــــــــــــه ها از تو ماتم سرا                       نشـــــــد عهــــــد تو ننگ تاریخ ها

نشــــــد در زمـــــــــــان تـو ای دادگر                      چــــــو سیلاب خون هــــــزاران نفر

چو دزدی بخواهــــــد بجویــــــد پنــاه                      نیایــــــــد جز ایـــــن کشور آرامگاه

"که ذکــر جمیلت نهـــــــان مــی رود                      کـــــــه صیت کرم در جهان می رود"

"کسی این رسم و تربیت و آئین ندید                      فریـــــدون با آن شکـــــوه، این ندید"

که مــــا با شرف! دزدهـــــا یک صدا                      ابــــــــا ضـــــرب و آهنگ شیـــر خدا

بگوئیــــــــــم مدح تــــــــــو ای دادگر                      گـــــــــذارین عکس تـــــــو بالای سر

به این حکم و فرمـــان و عدل و نظام                      که عهـــــد ابــــــــد مدتت مستــــــدام

قاضی گوید:

ایـــــــــــا گروه زمان حلال بیت المال                     بیاوریــــــد یکی خلعت و دو دانــه مدال

بپوش حضرت آقای دزد، راضی باش                    از این به بعد ثنا خوان برای قاضی باش


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/04/29 ساعت 12:53 | لينک ثابت |

دیوان بلخ 1 - زندگی نامه محمد علی افراشته

 

         دیوان بلخ 1

   زندگی نامه  محمد علی افراشته

                                           نوشته ی محمد مهدی حسنی          

 

این مگر آن حکم باژگونه بلخ است

آری بلخ است روستـــــای سپاهان (خاقانی)

یادآوری : پست حاضر شامل سه بخش است:

قرار بود که در بخش نخست، ما به مثل سایر و ریشه های تاریخی و نیز روایت های داستانی "دیوان بلخ" و برخی کناره ها و حواشی آن، از جمله مثل های معادل و برابر آن بپردازیم، لیکن چون به مرور، منابع جدید به دست می آید  و هنوز این بخش آماده انتشار نیست. از این رو آوردن مقاله خود را به بخش پایانی (سوم) این سلسلسه مباحث، موکول می کنیم.

بنابراین در این بخش،  ما در باره زندگی و آثار زنده یاد محمد علی افراشته، سراینده ی تعزیه دیوان بلخ سخن خواهیم گفت(1).

و در بخش بعدی،   یکی از روایت های مربوط به دیوان بلخ را،  به زبان منظوم افراشته،  زیر عنوان "تعزیه دیوان بلخ"، و نقدی کوتاه بر آن را می آوریم.

 

زندگی نامه محمدعلی افراشته

جریان شعر سیاسی در دوران معاصر،  یکی از انواع مهم شعر فارسی  است که به نوبه خود آئینه ای تمام نما، از چهره  تاریخ ملی معاصر و  محصول ضرورت های عصر انقلاب است. شاعران این جریان، به دور از ادا و اصول روشنفکری،  در متن زندگی توده ها متولد شده، رشد یافته و تلاش بی وقفه و فراوانی را برای اصلاح و بهبود وضع زندگی مردم بکار بستند. هر چند در این دوران، بیشتر شاعران، شعر سیاسی می سرودند، ولی  برخی از  آنان، تنه اصلی آفریده هاشان،  فریاد سیاسی و بیان درد ها و آلام اجتماعی مردم است،  نمایندگان این جریان غالباً گروهی از شعرای سوسیالیست اند که از پیشروان آن می توان، به  دو شاعر آزاده:  فرخی یزدی و ابوالقاسم لاهوتی اشاره کرد. در نزد اینان، هدف والای مبارزه با ظلم و بی عدالتی و همراهی با توده ها، مقدم بر  فنون و مقررات لایتغیر  رسمی شعربود ، یکی از شعرای این گروه محمدعلی راد بازقلعه‌ای (افراشته) است، که به عنوان نویسنده قوالب کوتاه منثور معروف است  و  در طی طریق سرودن شعر سیاسی،  مسیر طنز را پیش گرفت (2)

وی علاوه بر شاعر بودن، نمایشنامه و قصه نویس، طنزپرداز و روزنامه‌نگار برجسته ای است، که به قول سید ابراهیم نبوی، ارزش های اخلاقی و حرفه ای اش در مقاطع مختلف زمانی ، به دلیل وابستگی  وی  به حزب توده ایران همواره مهجور مانده است و او در عرصه ادبیات ایران و به ویژه طنز،  در در جایگاه واقعی اش، تبیین نشده است (3)

افراشته در سال ۱۲۸۷ خورشیدی در روستای بازقلعهٔ از توابع کهدم رشت، در خانواده ای متوسط  و  روحانی به دنیا آمد. پدر وی مرحوم حاج شیخ جواد مجتهد بازقلعه‌ای  همواره مورد توجه مردم و خانه اش به روی همگان باز بود. اندکی پس از فراغ از تحصیلات مقدماتی وارد عرصه کار و تلاش شد و تحصیلاتش را ناتمام گذاشت و با توجه به نفوذ افکار چپ در میان روشنفکران گیلان آن زمان، افراشته جوان،نیز  به همین سمت و سو رفت و او را خانواده پدری  جدا کرد.  افراشته  از جوانی و پیش از کار روزنامه‌نگاری برای تأمین معاش خود به كارهای گوناگونی مانند گچ‌فروشی، کارگری، آموزگاری، هنرپیشگی، تئاتر، مجسمه‌سازی و نقاشی اشتغال داشت. در طی سال های 1300 تا 1310 به كار دلالي و شاگردی معاملات املاك و از آن تاريخ تا هفت سال بعد در امجديه به ساختن  پلاك‌هاي سيماني مشغول بود  و در فاصله سال های  1318 تا 1324 به عنوان معمار در شهرداري مشغول به كار شد.

افراشته همكاری خود را با مطبوعات از سال ۱۳۱۴ و با  روزنامهٔ  "امید"  آغاز كرد و بعدها در روزنامهٔ طنز "توفیق"، به انتشار طبع آزمایی های خود پرداخت و نام او بعد از وقوع رخدادها و تغییرات حکومتی شهریور ۱۳۲۰ به‌ عنوان شاعری مردمی، مبارز و انساندوست بر سر زبان‌ها افتاد. افراشته ضمن  فعالیت های سیاسی در حزب توده ایران،  آثار خود را  در سال‌های پس از شهریور 1320 تا ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ در نشریات حزب مزبور چاپ مى کرد و از اين سال به بعد و با کشف سازمان نظامی حزب توده ایران و دستگیری و شهادت گروه کثیری از افسران توده‌ای و غير قانوني اعلام شدن حزب که متهم به معاونت در ترور نافرجام شاه بود، افراشته مستقلاً در ۱۷ اسفند ۱۳۲۹ نخستین شماره روزنامهٔ چلنگر را منتشر كرد. این روزنامهٔ فكاهی و سیاسی در چهار صفحه به قیمت دو ریال منتشر می‌شد و بیشتر اشعار و مطالب آن متعلق به خودش بود.

آقای نوح نقل می کند که انتخاب نام چلنگر، بنا به پیشنهاد نویسنده بزرگ و بی بدیل کشورمان،  زنده یاد صادق هدایت صورت گرفت.  انتشار
 این روزنامه با مهمترين جريانات سياسي تاريخ معاصر ايران گره خورده است و خود رخدادی مهم در عرصه  شعر و مطبوعات ایران به شمار می‌رود و بعدها  به یکی از پرطرفدارترین روزنامه های دوران خود تبدیل شد و همچنین به صفحه های آن هم اضافه شد. بیت زیر از افراشته سال‌ها،  سرعنوان روزنامه بود:

          بشكنی ای قلم ای دست اگر                پیچی ازخدمت محرومان سر 

دفتر چلنگر در خیابان نواب قرار داشت و محل آن  در عین حال منزل مسكونی افراشته نیز بود. و این همان محلی است  كه روز ۱۴ آذر ۱۳۳۰ مورد حمله اوباش و مخالفان وی قرار گرفت و همه چیز آن ویران شد.

مطاوی روزنامه چلنگر بیشتر بیان اندیشه های سوسیالیستی و گفتارهای سیاسی و اجتماعی و فولکلور اقوام مختلف کشور و حاوی مقالات و انتقادهای تند و شدید از اوضاع اجتماعی و اقتصادی وقت  کشور بود که به صورت نظم و نثر نوشته می شد و عمال و زمامداران زشت کار کشور؛ مورد  تاخت و تاز قرار می گرفتند.  این مقالات و اشعار انتقادی چون باب طبع گردانندگان آن روز کشور نبود، از این رو همواره دچار توقیف می شد، ولی در دوره فترت آن،  افراشته با تشریک مساعی هم مسلکانش در حزب توده و هواداران و حامیانش، که امتیاز نشریه هایی مانند بوته زر،  زحمت ،  راه چاره، شطرنج سیاسی، پیشتازان، نور آسیا، زره پوش ملت،  منطق امروز و ... را در اختیارش می گذاشتند، آثارش را -  با همان نشان همیشگی روزنامه چلنگر -  منتشر  می کرد،  تا به این ترتیب، رسالت خود را در بیداری توده های مظلوم مردم و انتقاد از ظالمین  انجام دهد. و محبوبیت وی در  میان مردم تا آنجا پیش رفت که تلاش شد تا وی را در یکی از دوره های قانون گذاری مجلس شورای ملی، به نمایندگی مجلس برگزیده شود ولی  با توجه به جوّ حاکم بر آن روزگار این کار به فرجام نرسید.

افراشته از پیشگامان شعر گیلكی و از نام‌داران شعر ساده و روان فارسی و از بزرگان طنز اجتماعی ایران است و عشق و علاقهٔ فراوان به گردآوری ادبیات  فولکلور گیلگی داشت. اگرچه چلنگر به زبان فارسی منتشر مى‌شد، اما از همان شمارهٔ اول صفحه‌ای را به ادبیات محلی اختصاص داد. در این صفحه اشعاری به گیلكی، آذربایجانی، كردی، تركمنی، لری، مازندرانی و… چاپ مى‌شد. چون  افراشته در سرودن شعر گیلكی سرآمد و طراز اول بود، از این رو،  سهم اشعار گیلكی چلنگر بیشتر بود و سروده های او  دست به دست میان مردم می گشت.  هرچند پس از مدتی این صفحه از چلنگر منتشر نشد و افراشته اعلام كرد كه شهربانی از انتشار ادبیات محلی جلوگیری كرده است.

روزنامه چلنگر با رخداد كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برای همیشه در محاق توقیف رفت. هرچند پس از پیروزی انقلاب اسلامی، منوچهر محجوبی دیگر طنّاز معاصر - که وی نیز تمایلات چپی داشت -  به فکر انتشار مجدد روزنامه چلنگر افتاد و شماره نخست  آن را در دو شنبه 27/1/88 و با همان بیت مشهور افراشته در بالای آرم هفته نامه،  با همکاری نوح، خلیل سامانی و غلامعلی لقائی منتشر کرد، اما با اعتراض خانواده افراشته روبرو گشت و ناچار شد که نام " چلنگر" را به "آهنگر" تغییر دهد و همان نیز پس از شانزده شماره که آخرین آن سه شنبه 16 مرداد 58 بود،  برای همیشه تعطیل شد. (4)

افراشته پس از كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در حالی که  داراي همسر و سه پسر بود،  مورد تعقیب رژیم دیکتاتوری شاه قرار گرفت و در سال‌هاي سياه بعد از كودتا مانند بسياري از روشنفكرها،  به  زندگی مخفی گذران کرد،  بطوریکه  در این دوران، حتی  بردن نام او در مطبوعات و در مقالات جرم شناخته مى‌شد. وی یك سال و نیم در ایران زندگی مخفی داشت و همواره  از چنگ فرمانداری نظامی می گریخت، تنا اینکه  در اواخر سال ۱۳۳۴ ناچار به ترک وطن شد. و در سفر ناخواسته به اتحاد جماهیر شوروی رفت و در مسکو نیز جز مدتی کوتاه ماندگار نشد و رهسپار باکو شد و سپس با نام مستعار "حسن شریفی" برای همیشه در صوفیه بلغارستان ساكن شد و در آنجا با طنز پرداز بلغاری به نام "دیمتری بلا کونف " آشنا شد . افراشته داستان‌ها و اشعار خود را به زبان ترکی برای بلاکونف بازگو کرده و او آن‌ها را از ترکی به زبان بلغاری برمی‌گرداند و در هفته‌نامه فکاهی استرشل (زنبور قرمز) منتشر می شد و مطالب او خوانندگان بسیاری داشت.

افراشته در دوران تبعید در حالی که پیش تر،  یكی از پسرانش را به دلیل نارسائی قلبی از دست داد،  در ۱۶ اردیبهشت ماه ۱۳۳۸، درسن ۵۱ سالگی، با بیماری قلبی چشم بر جهان فرو بست. او را در گورستان معروف شهر صوفیه به خاك سپردند
. بیت معروف و همان شعار روزنامه چلنگر بر سنگ آرامگاه اش كنده شده است.

در دوران انتشار چلنگر که مقارن با جنبش ملی کردن نفت بود، فعالیت افراشته اوج گرفت و او چهل قصهٔ كوتاه نیز در همین سال‌ها منتشر كرد. در این زمان،   تودهٔ مردم به شعرهای ساده ای نیاز داشتند که پژواک احساس و دردهای آنها باشد و افراشته که دارای  ذوق و احساس صادق  و  سری پرشور و دلی آکنده از محبت و عواطف بشردوستی بود، توانست با بکاربستن مهمترین ویژگی بارز شعرش، یعنی  به كارگیری زبان مردم عامی، اشعاری حکیمانه و انتقادی ، لیکن شیرین و ظریف و ساده بگوید  و به همین دلیل نیز برخلاف قدما از تقیید  خود به رعایت اشكال و قوانین سنتی در زمینه بحور عروضی و و قوافی و غیره گریزان بود. مخاطب طنز افراشته چه در نظم و چه در نثر، مردم عامی و كم‌سواد بودند و چهره‌ها و قهرمانان آثار او توده های  محروم  توسری خورده و فراموش شده جامعه ی آن زمان کشور بودند و دست مایه ی  اصلی آثارش مشکلات و معضلات فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی مردم مانند  بیكارى‌، گرانی، فقر، تبعیض‌، رشوه‌خوارى و فساد دستگاه حاكمه بود و به سبب آشنایی نزدیك با زندگی مردم خرده‌پا، در توصیف تیپ‌های اداری و بازاری موفق بود.  در نتیجه صراحت، سادگىِ كلام، بى‌پیرایگی، هم‌دلی و هم‌زبانی او با تودهٔ مردم، موجب شد تا  شعر او درعمق اجتماع نفوذ كند و به سرعت در خاطره‌ها و حافظه‌ها نقش بندد و شعار روز مردم كوچه و بازار شود.

افراشته در شعرهایش از نامهای مستعار « پرستو چلچله زاده » و « معمار باشی » استفاده   می کرد. آثار منتشر شده افراشته عبارتند از : "مجموعه آثارافراشته" که در بهمن ماه 1358 همراه با مقدمه ای پیرامون زندگی و بررسی آثار منظوم او به کوشش نصرت الله نوح و  به وسیله انتشارات توکا چاپ شد. "چهل داستان"   که مجموعه ای از داستان‌هایی اوست، و پیش تر در روزنامه چلنگر از نوزدهم اسفندماه ۱۳۲۹ تا ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲ منتشر شد و همچنین "نمایشنامه ها ، تعزیه ها ، سفرنامه ها"  که این دو اثر نیز به کوشش نصرت الله نوح انتشار یافته است.   برگزیده اشعار فارسی وگیلکی، همچنین اخیراً مجموعه داستانی از وی به نام "دماغ شاه " که بعداز درگذشتش در سال ۱۳۳۸ ش (۱۹۵۹ م) به کوشش دیمتری بلاکونف توسط انتشارات "رادوی رادین "درصوفیه بلغارستان منتشر شد، برای اولین بار به کوشش بهزاد موسایی در ۱۰۷صفحه  تو سط انتشارات فرهنگ ایلیا منتشرشده است.  و نیز مقداری از اشعار فارسی او در کتاب " گیلان در قلمرو شعر و ادب "به چاپ رسیده است

افراشته در نثر، شتابزده وگزارشی مى‌نوشت و به تناسب جهت‌گیرى عقیدتی و سیاسی خود، جامعه را صحنهٔ درگیری منافع طبقاتی مى‌دید. و همانگونه که پیش تر اشاره شد، اوج هنر او در سرودن شعرهای گیلكی است، تا آنجا كه بسیاری  او را بزرگ‌ترین سرایندهٔ اشعار گیلكی مى‌دانند.

افراشته در كنگرهٔ نویسندگان و شعرای ایران كه در تیر ماه سال ۱۳۲۵ به همت انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی در تهران تشكیل شد، انبازی داشت. می گویند در آنجا چهره‌های درخشان ادبی وقت مانند ملك‌الشعرای بهار، علامه دهخدا، احسان طبری، صادق هدایت، نیما یوشیج، كریم كشاورز، حكمت و ده‌ها شاعر و نویسندهٔ دیگر حاضر بودند. وقتی نوبت به افراشته رسید تا آثار خود را بخواند، او در ابتدای  وقت خود،  بی تکلف و خودمانی گفت :

"در تهران، ما دو گروه دكتر داریم، گروهی در شمال شهر مطب دارند كه ویزیت آن‌ها ۵ تومان است و گروهی دیگر هم در جنوب شهر، مثلاً در محلهٔ "اسمال بزاز" و "گود زنبورخانه" كه مردم را با دریافت ۵ ریال مداوا مى‌كنند. دكتر شمال شهری ممكن است بعضی از روزها بیمار نداشته باشد و پولی هم گیرش نیاید، اما دكتر جنوب شهری حتماً روزی پنجاه نفر را ویزیت مى‌كند و ۲۵ تومان درآمد دارد. منِ شاعر، مانند آن دكتر جنوب شهری هستم، شعرم مال مردم جنوب شهر است و ممكن است شعرای طرفدار پروپاقرص انوری و عسجدی آن را نپسندند ولی من طرفداران خودم را دارم."  و سپس دو شعر ساده خود  "شغال محكوم" و "پالتو" را خواند.

به منظور آگاهی خوانندگان خوب خود، شهر دوم او که در قالب مثنوی است، می آوریم:

اي چارده ساله پالتوي من                                        اي رفته سر آستين و دامن
اي آن كه به پشت و رو رسيدي                                   جر خوردي و وصله پينه ئيدي
هر چند كه رنگ و رو نداري                                       وارفتـــه‌اي و اطـــــو نــــداري
گشته يقه ات چو قاب دستمال                                      صد رحمت حق به لنگ بقّال
پاره پوره چو قلب مجنون                                          چل تكه, چو بقچه ی گلين جون
اي رفته به ناز و آمده باز                                         صد بار گرو دكان رزاز
خواهـــم ز تو از طـــريق يـــاری                                   امســـالـه مـــرا نگــــاه داري
اين بهمن و دي مرو تــو از دست                                 تـا سال دگـــر، خـــدا بـــزرگ است
(5)

                                                              (((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 -  در نقل زندگی نامه شادروان افراشته به منابع زیر نظر داشته ایم و نقلیات ما از آنها است:  ویکی‌پدیا (دانشنامهٔ آزاد)، مقدمه آقای نصرت الله نوح بر دو کتاب "مجموعه آثارمحمد علی افراشته" و نمایشنامه ها، تعزیه ها وسفرنامه و همچنین تنها مصاحبه ایشان در فضای مجازی، و بالاخره سایت صدا و سیمای گیلان و همچنین گیلان در قلمرو شعر و ادب (ابراهیم فخرائی،جاویدان، چاپ اول،1356 ص 50 و 51)

2 - ادبیات نوین ایران، یعقوب آژند، انتشارات امیر کبیر، چاپ اول، 1363، ص 80

3 - کاوش در طنز ایران ، ج 1 ص 23

4 - به نقل از طنزسرایان ایران از مشروطه تا انقلاب، ج 2، مرتضی فرجیان و محمد باقر نجف زاده بارفروش، چاپ و نشر بنیاد (مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامی)، چاپ اول، 1370 - ص  626 و 627

5 -  مجموعه آثارمحمد علی افراشته، گردآورنده :نصرت الله نوح، انتشارات توکا، بهمن ماه 1358 –ص 110 و 111 .


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/04/29 ساعت 12:4 | لينک ثابت |

زهد ریا و می سارا

 

  زهد ریا و می سارا

        (جلوه ای از طنز ادبی ایران)

 بخش شانزدهم از کتاب مجازی لطایف القضاء

نوشته و گزینش : محمد مهدی حسنی

 

ز چیست قهقهه شیشه های می، دانی؟

به ریش محتسب شهر،  می کند خنده (کمال خجندی) *1

شادروان ادوارد براون با نقل بیت بالا، گوید :" دارای معنایی بکر و لطیفه ای بدیع است". *2  

 بی تردید یکی از جلوه های طنز در ادب فارسی،  دوپهلو گویی و تظاهر به ارتکاب اعمال حرام و اعلام پیروی از منهیات و محرمات دینی است که البته این روحیه ناکجا آبادی  و پر از تناقض، با تجاهر و تظاهر به فسق افراد غیر هنری *3 و عادی تفاوت دارد :

زاهــــــــــد به کتابــــی و کتاب من و تو              سنگ است و صراحی انتساب من و تو

تو مـــــرده ی کوثری و مــــــن زنده می             مشکل که به یک جو رود آب  من و تو (یغمای جندقی) *4

در واقع گویندگان شیرین بیان و طنّازان ادب دری، که برخی خود عالم و فقیه بوده و درد دین و دین داری داشته، با بیان چنین شوخی ها و لطایف،  به  وضع ظالمانه موجود و انبازی عالمان بی عمل و ریاکار و غیر متعظ با حکام ظالم و حرام خواه زمان خود هجوم می بردند. شاید یکی از بارزترین مصادیق بحث ما،  موضوع پرداختن به عمل ممنوعه و به ظاهر مطبوع "شراب خواری" و "می گساری"  است که در شریعت و نزد ارباب عقول حرام و منهی  است.

مرحوم بقازاده گوید که  وی  دو بیت زیر را در صفحه اول نسخه خطی" تذکره میکده" به خط آقای حاج سید علی محمد وزیری بانی محترم تعمیر مسجد جامع و کتابخانه وزیری یزد دیده است :

از بس کتاب در گرو باده داده ایم                          امروز خشت میکده ها از کتاب ماست

                                                  ***

گر خدا داد به من مهلتی ای باده کشان                  بعد از این میکده را وقف شما خواهم کرد *5

وقتی گویندگان فارسی می دیدند که برخی شریعت مداران و اربابان دین زمان شان،  ریا کاری و ربا خواری و اکل مال موقوف علیهم و ایتام را در خفا حلال و جام باده را به ظاهر حرام می شمردند، درحالی که امور نخست،  حق الناس و دومی حق الله است. لذا همین را دست مایه غمز و ناز قلم و ابزار روشنگری و نیشخند و  نقم   قرار داده و به مطایبه و طنز می پرداختند و از این رهگذر  دومی را جایز و بلا اشکال دانسته و بر چنین افراد دو رو و وجیه الظاهر و بدکار  می تاختند، این شیوه ادبی و برخورد هنری گستاخانه ی  متهورانه ی رندانه،  هم شوخ و شنگ و خنده انگیز و هم حکیمانه ومتین و تنبه آمیز است. *6

چیزی نمانده در ره دین شیخ ساده را       جز دامن روا که کند صاف باده را (خضر خوانساری) *7

اگر عبید در رساله صد پند به طعنه گوید که: " طعام و شراب تنها مخورید که این کار شیوه کار قاضیان و جهودان باشد ."  و در رساله تعریفات در برابر  "شرب الیهود" معادل "معاشرت قاضی" را می نشاند. و حافظ فرماید :

احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان               کردم سوال صبحدم از پیر می فروش

گفتا: " نگفتی است سخن گرچه محرمی           در کش زبان و پرده نگهدار و می بنوش".

 مقصودشان اشاره به این حقیقت است که  برخی شیخان و قاضیان با پنهان کاری به فسق و فساد مشغولند اما مانند جهودان فساد خود را پنهان نموده تا رسوا نشوند. شرب الیهود به معنای شراب خوردن جهودان  و کنایه از خوردن پنهانی شراب است؛ چون به نقل ازغیاث اللغات،  جهودان از خوف مسلمانان شراب را بر سبیل اختفا می خورند. *8

از این رو در پست حاضر از بخش لطایف القضاء،  و در زیر به بیان برخی  اشعار ادبی و نکات تاریخی مربوط به زمان هایی می پردازیم که در آن مقاطع، سخت گیری ها و نقض حریم های خصوصی و پرده دری های حکومت گران متعصّب وقت، آن هم به نام پاسداری از دین،  عرصه را به مردم تنگ می کرد. درحالی که پیش تر در مقاله حریم خصوصی گفتیم و مستندات عقلی و شرعی و قانونی بسیار آوردیم و به تفصیل استدلال کردیم که برخورد این چنینی حکومت گران با آموزه های دینی سخت در تغایر است.

                                          *******************

                                          *******************

                                          *******************

در تذکره حدیقه الشعراء آمده است:  "وقتی یکی از علمای معروف معتبر از اماکن متبرکه به شیراز آمده و در امر به معروف و نهی از منکر اصرار بلیغ داشته، خودش به خانه های مردم داخل شده، ظرفهای شراب را می شکسته و کسانش در کوچه و بازار هر چه آلت طرب می دیدند می شکستند. در آن وقت میرزای خاوری (خاوری شیرازی) این دو رباعی گفته است :

ای شیخ که کارت همه دم طامات است               گفتی که غنا حـــــرام اندر ذات است

آن را که به کیش ما غنا می خوانند                    صوت تو بود کـه انکرالاصوات است

***

ای شیخ که بی جاّ خم می می شکنی                و اندر کف رندان دف و نی می شکنی

آن خم که به میخانه ی  معمور دلت                لبریز مـــی ریـــــــاست، کی می شکنی؟" *9

                                    *******************

در همانجا می خوانیم: "وقتی یکی از علما که در امر به معروف و نهی از منکر اصراری داشت درمقام شکستن خم های شراب برآمد و چون در خانه ها پنهان بود، آقا بشیر سیاه که خواجه باشی حرم فرمانفرما و آن هم خیلی متزهد یا واقعاً زاهد بود، قبول کرد که خودش داخل خانه های مردم شده هر چه ببیند بشکند، مرا بخاطر نمی آید ولی شنیدم هنگامه ی غریبی بوده و اغلب شعرای عهد دراین باب شعر گفته اند... آن وقت خان شحنه (شحنه ی مازندرانی)  این دو رباعی را گفته است :

آن شیخ که بشکست ز خامی خم می                   بنمود بساط باده خواران را طی

گر بهر خدا شکست پس وای به من                   ور بهر ریا شکست پس وای به وی

***

بر گـــــوی زمن به حضرت آصف جاه               گــــر خوردن باده است در شرع گناه

از چیست که روی می کشان گشته سپید               وز بهر چه روی خم شکن گشته سیاه "*10

در مجمع الفصحا رباعی نخست این گونه ضبط شده است:

شیخی  که شکست او ز خامـــــی خم می                 زو عیش و نشاط باده خواران شد طی

گر بهــــــر خدا شکست ای وای بـــه من                 ور بهــــــر ریا شکست پس وای به وی *11

اعتمادالسلطنه در "منتظم ناصری"،  این رباعی را به نام "ملا محمد زنجانی" نگاشته است و محل وقوع حادثه را تهران می داند ولی مهدی قلی هدایت در "خاطرات و خطرات" این آگاهی و اعلان را خلاف واقع دانسته و گوید: " شیخ جعفر کبیر در شیراز امر کرد خم خانه ای که بود بشکنند . مباشر الحاح کرد که دو هزار تومان مالیات دیوانی خم خانه است از من می گیرند چاره ای باید.  به شیخ عرض کردند این گره از دست دختر نصرالله خان قشقایی گشوده تواند شد. شیخ از معزّی الیها دیدن می کند وی ملکی در عوض باز می گذارد که جبران عوارض خم خانه شود.". *12 وی رباعی را مانند "مجمع الفصحا" ذکر کرده است .

                                             *******************

گویند وقتی کنت دومونت فرت "conte de monte frête " رئیس نظمیه دوران ناصری،  بر می گساران سخت گرفت و دستور داد تا مامورین دولتی، دهان مردم را بو کرده و عرق خوران را دستگیر کنند، در همان زمان مردم ولنگار و ظریف تهران رباعی زیر را سروده که در کتاب ترانه های عامیانه ژوکوفسکی ضبط است :

ای می خواران سیاه شد روز شما                    حکم است پلیس بو کند پوز شما

از من شنوید و می دگر حقنه کنید                    تا بوی کنند بعد از این گوز شما * 13

                                             *******************

به نقل از کتاب چنته درویش،  معروف است که شیخ حسین دودی روزی در مسجد جامع اصفهان در میان مردم نشسته و سرش را روی زانوی خود نهاده و عبایش را بر سر کشیده بود، امام در بالای منبر راجع به حرمت شراب و نهی از این عمل شیطانی سخنرانی می کرد و می گفت مردم : چطور شماها می روید و شش عباسی می دهید و یک بطر شراب می خرید درحالی که با این پول می شود یک خانواده را در یک شب از گرسنگی رهایی بخشید. در این حال شیخ حسین سر از زیر عبا بیرون کرده و گفت :آقا شراب بطری یک قران است ناظر جناب عالی آن یک عباسی را به جیب می زند. *14

                                                      *******************

در مقدمه دیوان صبوری آقای ملک ملک زاده گوید : شادروان حاج میرزا محمد کاظم صبوری (ملک الشعرای آستان قدس  و پدر ملک الشعرای بهار)  جمودات مذهبی نداشت و مردی حقیقت جو و روشن بین بود ولی از اعمال و عاداتی که به نظر عامه مستحسن نمی آمد پرهیز داشت و ... مسلم نشده است که صبوری گرد باده خواری گردیده باشد". وی به نقل مرحوم افضل الملک در سفرنامه اش می نویسد: "ملک الشعرای با ذوق وافر و شوق متکاثری که دارد از خوردن باده طفره می زند ... وقتی جمعی از اهل ذوق که در خراسان بودند از ملک الشعرا پرسیدند که چرا به باده گساری اقدام نداری و با این شوری که تو را در سر است چرا باده تلخی نمی نوشی، وی این رباعی را ارتجالاً انشاء کرد و در باده نخوردن خود معذرت خواست:  

دانی به کجا شراب می باید خورد                         آنجــــــا که مثال آب می باید خورد

نه در بلدی که بهر هر جرعه می                         از پاره ی دل؟ کباب می باید خورد *15

لیکن آقای علی باقر زاده (بقا) نقل می کند که: " ملک الشعرای صبوری برای دوستی سروده بود:

مقتـــــــدای اهــــل دل ای سیّــــــد سیّــــد نژادم            پیشـــــــــــوای اهــــل دل ای راد فـــــــــرزند امامم

با صفای تو اگر چه فـــــــارغ از بستان و باغم            با هوای تو اگر چه ســـــــــــرخوش از شرب مدامم

لیک اندر عنبـــــــران با این دو یـــار نامساعد            می رود، دانی به افسوس و به حسرت صبح و شامم

با هوائی خرم و تر زین دو یار خشک مشرب              دور از صهبــــــای گلگون، سخت خشکیدست کامم

تا چه با می خوارگان از من خطائی گشته صادر           کایــــــــــــن چنین در چنگ اینان در شکنج انتقامم

الغرض در عنبران با ایـــــن هوای عنبر افشان             پانزده روز است بوی بــــــــــــــــاده نشنیده مشامم

باری از آن جوهر جان، شیشه ی غم، شیشه می            یا کرم فرما ز پختـــــــــــــــه، یا عطا  فرما زخامم

متاسفانه سرودن این قطعه بهانه ای به دست معاندین  و حسودان صبوری داد و او را به شراب خواری متهم کردند و غوغایی بر ضد او به پا ساختند.  وقتی جمعی از اهل ذوق که در خراسان بودند از صبوری پرسیدند : چرا به باده گساری نمی پردازی؟ وی رباعی بالا را انشا کرده است... " *16

                                                      *******************

هنگامی که شاهزاده محمد رضا میرزا قهرمان (شجاع السلطان)،  رئیس نظمیه مشهد بود، دستور داد، مامورین دولت،  مردم را از شرب مسکرات منع و بعضی اماکن مشکوک را بازرسی کنند. گویا در محله عیدگاه  مشهد، مامورین چند خم شراب را از خانه ای کشف و ضبط نموده و  در ملاء عام شکستند.  در این گیرودار، شاهزاده مرتضی میرزای قهرمان، برادر شجاع السلطان (متخلص به "شکسته" ) این دو رباعی را سروده است :

شه زاده بـــــرادر من و سرور من                     ای مجـری حکم پـــاک پیغمبر من

مشکن به میان کوچه ها خم شراب                      در خانه من آرو  شکن بر سر من

                                                   ***

شد فصل گل و سرخ گل اندر بستان                   بشکفت و هزار می سراید دستان

افسوس که موسمی چنین شحنه شهر                  بــــر خاک بریخت آب روی مستان

همچنین، رباعی زیر را در همان موقع شاهزاده سرائی (پور سعدی) سروده است:

از بس که بود سـاده شجاع السلطان                     بشکست خم باده شجاع السلطان

فرداست که بهر معذرت خواهی دید                    در پای خم افتاده شجاع السلطان * 17

                          *******************

در زمان حکومت قوام السلطنه در مشهد وقتی از طرف حاکم ، فروش و استعمال مشروبات الکلی را ممنوع شد، مامورین حکومت مستان را جلب می کردند، شاعری این دو بیت را سروده است :

همیشه بــاده من اندر پیاله خواهم کرد                         امور خویش به ساقی حواله خواهم کرد

قوام السلطنه فرموده است می نخورند                        از این به بعد، من او را اماله خواهم کرد

شعر بالا به گوش قوام السلطنه می رسد و دنبال گوینده می فرستد. وقتی او را می بیند می گوید : این شعر را تو گفته ای و منظورت از اماله کردن که بوده است؟ می گوید: قربان مقصود اماله می به خودم بوده و قصد جسارتی نداشته ام پس قوام او را راضی روانه می سازد. * 18

                             (((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها :

 1- دیوان کمال خجندی، ج 2. به اهتمام ایرج گلسرخی، تهران، سروش ، 1374 – ص 1234

2 - تاریخ ادبی ایران (از سعدی تا جامی)،  ج3،  ادوارد براون، تهران، علی اصغر حکمت، انتشارات امیر کبیر، 1357 -  ص 444

3 – از آنجا که به قول منطقیون "اصل قضیه مانند عکس قضیه است"،  فکر کنم تعبیر "غیر هنری"  ملهم و وام گرفته از شاعر و محقق برجسته خراسانی رضا افضلی  و از مصرع اول قصیده زیر باشد:

"تكرار"  شود مرگ، حياتِ هنري را                             آرد ز پيِ خويش، رسومِ حجري را

4 - تذکره نصر آبادی،  به نقل از طنز و طنز پردازی در ایران - ص 312

5 - به نقل از کتاب لطیفه ها، علی باقرزاده (بقا)، مشهد، کتاب فروشی باستان، اردبهشت 1343 – ص 345.

6 - ر. ش. به  طنز و طنز پردازی در ایران، دکتر حسین بهزادی اندوهجردی، تهران. نشر صدوق، چاپ اول، 1378 – ص 309 و 310

7 - آتشکده آذر، ج 3- ص 105 (به نقل از طنز و طنز پردازی در ایران - ص 312)

8 – ر. ش. به رساله دلگشا،  به انضمام رساله های تعریفات، صد پند و نوادر الامثال، تألیف خواجه نظام الدین عبید زاکانی، بتصحیح و ترجمه و توضیح آقای دکتر علی اصغر حلبی، انتشارات اساطیر،  چاپ اول ، 1383

9 - حدیقه الشعراء (ادب و فرهنگ درعصر قاجاریه)، ج. اول،  تالیف سید احمد دیوان بیگی شیرازی، تصحیح و تکمیل و تحشیه دکتر عبدالحسین نوائی، تهران، انتشارات زرین، چاپ اول، فروردین 1364 – ص 541

10 – همان – ص 836 و 837 .

11 – مجمع الفصحا،  ج 5 ، تالیف رضا قلی خان هدایت، بکوشش مظاهر مصفا، امیرکبیر،  چاپ اول،  1340 ، تهران -  ص546

12 - خاطرات و خاطرات، نوشته حاج مخبر السلطنه هدایت (مهدیقلی هدایت)، تهران، انتشارات زوار، چاپ سوم 1341 - ص سی و یک (مقدمه).

13 -  اطلاعات ماهانه، ش 32 ص 16 ( به نقل از چهل سال تاریخ ایران،  تعلیقات حسین محبوبی اردکانی بر المآثر و الآثار،  ج 2،  تالیف محمد حسن اعتماد السلطنه ( معتمد السلطان صنیع الدوله  محمد حسن خان) ، به کوشش ایرج افشار ، انتشارات اساطیر،  چاپ اول،  1363 تهران ص 729. ونیز کتاب ایران و جهان ج. دوم ( از قاجاریه تا پایان عهد ناصری )، تالیف دکتر حسین نوائی،  تهران، موسسه نشر هما، چاپ اول، مهرماه 1369 - ص  692

14 -  به نقل از کتاب لطیفه ها، علی باقرزاده (بقا)، مشهد، کتاب فروشی باستان، اردبهشت 1343 – ص 342)

15 - دیوان حاج میرزا محمد کاظم صبوری، به تصحیح و تحشیه ملک ملک زاده، تهران، ابن سینا، 1342 – ص ط (مقدمه دیوان)

16- به نقل از کتاب لطیفه ها -  ص 342 و 343 )

17 - به نقل از همان – ص 344. علی باقرزاده در پاورقی کتاب در باره سراینده رباعی آخری گوید: " به سرائی(پورسعدی) نسبت می دهند ولی این شعر را مولف، چند سال قبل از آقای ساسانیان (متخلص به مصور)  که به شغل تابلو نویسی اشتغال داشت شنیدم، که به خود نسبت می داد ."

18-  همان – ص 344 و 345.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/03/27 ساعت 14:51 | لينک ثابت |

چند حکایت طنز و مطایبه از نوادر (ترجمه کتاب مُحاضَرات راغب اصفهانی)

چند حکایت طنز و مطایبه از نوادر

               (ترجمه کتاب مُحاضَرات راغب اصفهانی)

 مقدمه *1

الف - راغب اصفهانی (مولف کتاب مُحاضَرات) کیست؟

ابوالقاسم حسین بن محمد بن مفضّل راغب اصفهانی(متوفای 396-401 ھ. ق.)، از مشاهیر حکمای اسلامی است، فخر الدین رازی او را همدوش غزالی شمرده است. قدیم ترین ماخذ که از او نام میبرد، تاریخ حکماء الاسلام تالیف ظهیرالدین بیهقی (متوفای 565 هجری)، است . وی می آورد :  " حکیم ابوالقاسم حسین بن محمد بن مفضّل راغب اصفهانی از جمله حکمای اسلام بود که در تصانیف خود جمع میان شریعت و حکمت نموده، و بهره او از معقولات بیشتر بود"

راغب در آثارش از خود سخن نمی گوید بلکه او از علم و ادب حرف می زند. وی از بزرگترین دانشمندانی است که راه استخراج آیات قران و ورود در آنها را در وقت حاجت با دلیل و برهان بیان کرده است . او از بزرگان طبقه حکماست که عقل را با شرح همراه کرده است ، و آثارش به روانی عبارات و بلاغت و کوتاهی بیان و رسوخ در ذهن ممتاز است .

آری ، فضائل راغب مشهورتر از آن است که وصف شود. به گفته صاحب روضات الجنّات در منقبت او همین بس که شیعه و سنی او را قبول دارند.

وفات راغب را با اختلاف فاحش از 396 تا 565 ھ. ق. نوشته اند که با توجه به مطالب مفصّلی که آقای احمد مجاهد آورده است، قول محقق مصری "محمد ابوالفضل ابراهیم"  که سال وفات راغب را سنه 396 ھ. ق. نوشته به حقیقت نزدیک تر می باشد،

ب -  تو ضیحی در باره کتاب مُحاضَرات:

بزرگترین و معروفترین اثر راغب کتاب مُحاضَرات الأدباء و مُحاوَرات الشّعراء و البُلغاء اوست . این کتاب گنجینه ای است در امثال و حکم و ادبیات و تاریخ و صدها نکته اجتماعی ، اقتصادی، حقوقی، تربیتی، نظامی، سیاسی، و ... ، و از محاسنش همین بس که برخلاف بسیاری از کتب که حکایات آن تخیلی و ساختگی است، حکایات و داستانهای این کتاب، واقعی و حقیقی است و با اسم و رسم و تاریخ وقوع آنها نقل شده است،.

در قرنهای گذشته علوم اجتماعی به شکل امروزی در حوزه های درسی وجود نداشته و نویسندگان مطالب اجتماعی را در کتب ادب وارد می کردند و از آن جمله است این کتاب محاضرات که تمامش مسائل اجتماعی است، بطوری که اگر این کتاب را "تاریخ روابط اجتماعی" بنامیم سخنی به خلاف نگفته ایم .

محاضرات بر اصل "المَحاسن و المَساوی" یا "المَحاسن و الاضداد" تالیف شده است یعنی حسن و قبح هر مطلب با هم آمده است و  راغب در این کتاب رعایت بی طرفی را کرده و از هیچ عقیده ای جانبداری ننموده و در مقابل هیچ فکری نایستاده بلکه فقط آرا و عقاید را نقل می کند و بس .

ج - محمد صالح قزوینی (مترجم کتاب مُحاضَرات و مولف نوادر) کیست؟

شیخ حر عاملی و عبدالله انفدی که هر دو از معاصرین محمد صالح قزوینی بوده اند در شرح حال وی می نویسند " محمد صالح بن محمد باقر القزوینی المعروف بالروغنی عالم فاضل کامل، له کتاب و رسائل، منها ... "

صاحب ریحانه الادب می آورد :" مولانا محمد صالح بن محمد باقر قزوینی معروف به روغنی، عالم فاضل کامل از علمای عهد شاه عباس ثانی و شاه سلیمان صفوی (1052 – 1106 ھ. ق.)  و با شیخ حّر عاملی و مجلسیین و نظایر ایشان معاصر و از مقدمات ترجمه صحیفه سجادیه از تالیفات او استکشاف شده که از تلامذۀ میرداماد متوفای در 1042 ھ. ق. بوده".

د-  تو ضیحی در باره نوادر (ترجمه کتاب مُحاضَرات):

نوادر ترجمه منتخب محاضرات راغب اصفهانی است . ترجمان به ذوق و سلیقه خود منتخباتی را از محاضرات به ترجمه آورده و به جای مطالب محذوف، مطالبی دیگر از خود و دیگر مصادر افزوده است و مقداری زیادی از متن محاضرات را به همان صورت عربی آورده است، تا به قول خودش باعث اطلاع به آن لغت و موجب معرفت به قواعد فصاحت و خصایص عربیت باشد.  اضافاتی که مترجم از خود و مصادر بر متن مخاضرات افزوده است، مقداری از آن،  مشاهدات خود مترجم است از اوضاع و احوال دو شهر اصفهان و قزوین که این قسمتها حائز اهمت است و در کتب دیگر نیامده است و چون زبان ترکی را می داند، گاه در خلال کتاب مطالبی به ترکی آورده است. چون طبع شعر داشته، اشعاری به فارسی گفته است و همچنین اشعاری به عربی دارد و تالیفی نیز به عربی به نام مقامات دارد که به سبک مقامات بدیع الزمان همدانی و مقامات حریری تالیف کرده و تبحّر او را در  ادب عرب می رساند .

 مولف نوادر یک متعصب شیعی است و از ارادتمندان به علی بن ابی طالب (ع) که به همین سبب سخنان حضرت علی (ع) را از غُرر و دُر رامدی و نهج البلاغه و عهد نامه مالک اشتر را به فارسی ترجمه کرده و در ترجمه محاضرات نیز تعصب شیعی خود را نشان می دهد در بسیاری جاها می نویسد: خلیفه ای گفته است و این خلیفه یا مامون است و یا معاویه و امثال آنها و از آوردن نام آنها خودداری می کند، لیکن مصحح محترم، این اسامی را از از روی محاضرات چاپی،  در جای خود  و در کنار اقوال آنها، قرار داده است. با این همه محمد صالح قزوینی مشرب موسّع دارد.  مثلاً در مبحث عشق، به محمد غزالی حمله می کند و می گوید:" غزالی در کتاب احیاء،  عشق را بسیار خوار کرده است حتی عشق شخص با زوحه خود"، و بعد از آن که سخن غزالی را می آورد ؛ می گوید:" و فقیر گویم : این کلام گزاف است چه لازم آید که میان همخوابه جمیله صالحه و کنیف هیچ فرقی نبود، و همه کس داند این بهیمیت نه خوب است که آدمی همچو بهیمه شهوت خود را هر جا باشد قضا کند، بلکه فرق میان بهیمه و انسان در این معنی است که بهیمه آن حاجت از هر جا قضا کند و آدمی از شرف گوهر خویش با کسی الفت می گیرد و جانش با جان او پیوند می کند(صفحه 208 – 209 نوادر).

ھ - سخن قزوینی و چند دانشمند دیگر در باب مطایبات :

برخی از دوستان گاه به اینجانب ایراد می گبرند که نقل برخی از حکایات آمده در وبلاگ متضمن بیان نام اندام های پائین و اسفال آدمی است، که با عفت عمومی سر ناسازگاری دارد. هرچند به تبعیت از بزرگان ما به روال در این قبیل موارد چند نقطه می گذاریم.  شاید بد نباشد که به نقل از مقدمه فاضلانه آقای مجاهد یر کتاب نوادر، آرا و نظرات چند دانشمند نامی اسلام و سپس نظر صریح وی را  در پایان مطلب، در اینجا بیاوریم :

الف – محمد صالح قزوینی در صفحه 354 نوادر ، گوید : " و فقیر می گویم،  هزل و مناکیر علامه راغب اصفهانی در این کتاب بسیار است و من اکثر آنها را ترک دادم و ذکر آن لایق ندیدم و هرچند لهو حدیث و مَضاحک اقوال در این جمع نیز اگرچه کمتر است ولی بسیار است و برای نشاط دلهای غمگین در کار است و به تحقیق از امیر المومنین"ع" مروی است: " قلبها ملول میشوند همان طور که بدنها ملول می شوند، پس برای آنها طرایف حکمت را بجویید" . و اکثر مطایبات این کتاب اگر مسامحه رود، داخل طرایف حکمت می تواند شود. و طرق مِزاح و مُطایبت و دَعابت و مُباسطت، مسلکِ کِرام و سبکروحان عالی مقام است حتی آنکه از انبیا و اولیا معهود و مذکور است  و گویند بعضی از صحابه گفتند: یا رسول الله تو با ما مزاح بسیار می کنی (یعنی: لایق منصب نبّوت نیست) . فرمود: من مزاح می کنم اما جز حق نمی گویم  و مروی است : "وای بر کسی که سخن دورغ گوید تا مردم را به آن سخن بخنداند"  و بعضی گفته اند : این حدیث دلیل است بر اینکه اگر کسی به سخن راست مردم را بخنداند باکی نباشد.

شیخ عطار: چو عیسی باش خندان و شکفته                 که خر باشد ترشروی و گرفته

سعدی:        نظر کردم به چشم عقل و تدبیر                  ندیدم به ز خاموشی خصالی

              نگویم لب ببند و دیده بر دوز                        ولیکن هر مقامی را مقالی

              زمانی بحث و علم و درس و تنزیل                که باشد نفس انسان را کمالی

              زمانی شعر و تاریخ و حکایت                       که خاطر را بود دفع ملالی

              خدایست آنکه ذات بی مثالش                    نگردد هرگز از حالی به حالی

ب -  محمد صالح قزوینی در صفحه 428  نوادر چنین گوید : "....  اکثر مردم از سخنانی که در آن گستاخی است با خدای عالمیان خالی نباشند و شاید در این نوادر نیز بر سبیل ندرت واقع شده باشد، امید که خدای ببخشد و در کتاب محاضرات از این گونه بسیار است و فقیر ترک داده ام هرچند اکثر این مزاحات مشتمل بر مطلبی و اشارت به حکمتی است. مثل آنکه گویند: نحویی را در قبر گذاشتند. ملکان علیهما السلام با او گفتند :  "من ربک". گفت: "مَن"اسمی است مرفوع المحلّ تا مبتدا باشد ، و"ربّک" خبر اوست. عمودی بر سر او کوفتند. گفت گناه من چیست که شما نحو نمی دانید " و  فایده اینگونه نقل ها تنبیه است بر حماقت بعضی از نحویان ناقص فطرت که پندارند از آن علم به کمالی عظیم رسیده اند و به منزلتی فاضله مترقی گشته اند و نداند که آن علم نیست بلکه آلت تحصیل علم است و شخص را از آن حاصلی نیست الا تقویم لفظ عرب. و مثل این حکایت در باره فقیهان نیز ذکر کنند که بعضی از ایشان نیز از حماقت نصیبی تمام دارند و حقایق شرعیه به صورتها مدلّس و ملتَبس سازند  نقل کنند که : فقیهی در کشتی نشست . بعضی از اهل کشتی  نصرانی بودند. پیوسته ایشان را مذمت کردی و به شرب خمر سرزنش نمودی . روزی یکی جام شراب نزد او داشت. بگرفت تا بیاشامد . گفت: این خمر است .گفت: از کجا ثابت شد، شریعت بر ظاهر است و اصل در اشیاء اباحت، و به سر کشید . گفت: به فلان قسم که خمر است، اینک این غلام من از فلان یهودی خمّار خریده است. گفت: چه مرد ابلهی . ما روایت عکرمه و ابن عباس رد کنیم و بر توثیق ایشان اعتماد نکنیم، روایت تو، از یهودی، بپذیریم و موثوق به دانیم.

ج -  جاحظ دانشمند مشهور عرب (متوفای 255 هجری) در این باره در الحیوان ( ج3 ص40) می گوید: " بعضی از مردم هرگاه نام آلت و فرج و وطی می شنوند، می لرزند و اظهار دوری از زشتی می کنند، و دم از پارسایی می زنند، و بیشتر کسانی که این تظاهرات را می نمایند، چیزی از جوهر عفت و بزرگواری و وقار حقیقی در آنها نیست جز صورت تصنّعیش."

د - ابن قتیبه ( به نقل از عیون الاخبار، مقدمه، ص 12- 13) دراین باره می نویسد: " مزاح اگر حق باشد نه قبیح است و نه منکر و نه از کبائر است و نه از صغائر. و مثل این قبیل کتب" عیون الاخبار، محاضرات... " مثل سفره گسترده ای است که در آن انواع طعامها چیده شده است و بر این سفره انواع اشخاص با انواع میلها نشسته اند. اگر در این کتاب به سخنی برخوردی که ذکر عورت یا فرج یا وصف قبیحی شده است. روی از آن بر مگردان، زیرا صرف در نام اعضای آدمی گناهی نیست. بلکه گناه در دشنام دادن به ناموس مردم و گفتن دروغ و باطل و غیبت کردن مردم است و پیامبر (ص) هم فرموده است: " من تعزّی بعزاء الجاهلیه فاعضّوه بهن ابیه و لا تکنوا" ( یعنی : هرکس خود را منسوب به نسبت دوران جاهلیت کند، او را نسبت به آلت پدرش نهید و به کنایه مگویید = لسان العرب، 7/188، ذیل " عضّ") و علی بن ابی طالب (صلوات الله علیه) هم گفته: "من یطل ایر رابیه ینتطق به"(یعنی : کسی که آلت پدرش بزرگ باشد کمرش را با آن می بندند . و در اصطلاح: آنکه فرزندان پدرش بسیار باشند به آنها توانا و زور آورتر باشد.  رک : لسان العرب 4/36 ذیل "ایر" و 10/355 ذیل" نطق" و نیز مجمع الامثال  2/200 و منتهی الارب ذیل"نطق".). و اگر توبه سبب تسکنت بی نیاز از این مطالب هستی، کسانی هستند که بدان محتاجند ونویسنده نمی تواند به خاطر گروهی که چیزی را نمی پسندند، گروه دیگر را محروم سازد"

ھ - عبدالقاهر جرجانی هم در این باب دلائل الاعجاز، ص 31می آورد: " دانشمندان برای غریب قران و اعراب آن به ابیاتی استشهاد کرده اند که در آن فحش و افعال قبیح ذکر شده است، و کسی آنان را براین کار سرزنش نکرده است " (و نیز رجوع شود به: عقد الفرید، 6/379 و  الامتاع و المﺅانسة  2/40-60 ).

و -   پس از نقل های مزبور آقای احمد مجاهد چنین نظر داده است : " در ادب فارسی نیز از نظم و نثر کمتر کتابی است که در آن به مناسبت مقام ذکر آلت و فرج نشده باشد. و به استناد دو آیه در قران: "و صورکم فاحسن صورکم" و " لقد خلقاً الانسان فی احسن تقویم"، خداوند کل وجود آدمی را زیبا آفریده است و عضو قبیحی در انسان نیست و ادبا و فقها و دانشمندان ما تا آخر دوره قاجار به صراحت از اندامهای آدمی در کتابهایشان نام می بردند، و فقط از اوائل دوره پهلوی است که نویسندگان روز به خاطر جنت مآبی در جامعه، سه نقطه را باب کردند، و هیچ چیزی مسخره تر از این نیست که در فرهنگ یک ملتی هم به جای لفظ جلاله الله سه نقطه بگذارند و هم ..... "          

 

گزینه حکایت ها و لطایف نوادر :

در امثال عرب است که : روباه و کلاغ محاکمه پیش سوسمار آوردند و گفتند : از سوراخ بیرون آی و میان ما در این مسئله حَکم باش. گفت: در محاکمات به خانه قاضی روند.(11)

 شریک روزی حدیثی میگفت. عافیۀ قاضی گفت: من این را نمی دانم . گفت: ضرر نکند عالم را ندانستن جاهل.(13)

 واعظی بود عالم به علم تصوّف مشهور و از مسائل فقه اطلاع تمام نداشت. مسأله ای مشکل از میراث در کاغذ نوشتند و وقتی که بر منبر افادت نمود به دست او دادند که این مسأله برای ما تحقیق و تبیین کن . چون بخواند و غرض ایشان بدانست، نوشته بیفکند، از روی عتاب گفت : ما سخن در مذهب قومی می گوییم که چون بمیرند از ایشان مالی به میراث نماند .(29)

 کسی از شَعْبی پرسید : ابلیس زن خود به چند مهر کرد؟ گفت : من در آن عقد حاضر نبودم. (29)

 حائکی ( حائک=بافنده، نسّاج) از اعمش پرسید : اقتدا به حائک توان کرد؟ گفت: بلی ولیکن بی وضو. (30)

و هم حائکی پرسید: گواهی حائک مسموع باشد؟ گفت : بلی، به شرط آنکه دو گواه عادل با او گواهی دهند. (30)

 اعرابیی بر مردی گواهی داد . گفت : ای امیر. شهادت این اعرابی چون قبول کنی و او قرآن نداند. امیر گفت : بخوان. اعرابی خواند :"بَنونا بَنو أبنائنا،  و بَناتِنا    بَنُوهُنَّ  أبناءُ الرِّجال الأ باعِد. *2  امیر گفت: این آیه محکمی است. مرد گفت : ای امیر!  این آیه را همین السّاعه آموخته است.(31)

 منقول است از اَصمعی که : کیسه نقد در بادیه به زنی سپردم، چون باز خواستم منکر شد. او را به قاضی که ایشان را بود بردم. گفت : بیّنه بر مدعی است و قسم بر منکر.  گفتم : مگر تو قران نخوانده ای، قولُه (تعالی): "ولا تَقْبَلْ لِسارقه یَمینا   و لُو حَلَفَتْ بربّ العالمینا"*3 گفت : این آیه به گوش من نرسیده است، در کدام سوره است بگو؟ گفتم: "ألاهُبی بِصَحنِک فَاصْبَحینا     ولا  تُبْقی خُمُورَ  الأنْدَرینا*4 قاضی گفت : سبحان الله. گمان کردم در سوره انا فتحنا لک فتحا مبینا*5ست. (31)

 کودکی با معلم گفت : در خواب دیدم گویا  من با نجاست آلوده شده ام و تو به عسل. گفت: این عمل بد تو است و عمل صالح من. گفت : تمام خواب بشنو: تو مرا می لیسیدی و من تو را. گفت : دور شو خدا لعنتت کند.(37)

 منصوربن عمران چون از قضا معزول گشت، مردم او را دشنام می دادند، و مردی از همه بیش مبالغت می نمود. گفتند: با تو هیچ بدی کرده است؟ گفت: نه، دیدم مردم دشنام می دهند من نیز موافقت نمودم.(48)

دو کس پیش حاکمی ماجرا آوردند . یکی نزدیک رفت و در گوش قاضی گفت: فلان مقدار مرغ و گندم و عسل به خانه تو فرستاده ام . قاضی گفت: برخیز ای مردک بارد. هرگاه گواه تو غایب باشد صبر میکنیم تا برسد، این حرف را پنهان گفتن لازم نیست. (52)

 شخصی بستوئی قُروت پر کرد و بر سر آن اندک روغن تعبیه نمود و برای قاضی بیاورد. سندی برمراد او بنوشت و روز دیگر که حقیقت بستو ظاهر شد قاضی با او گفت: آن قباله بیار که در آن سهوی شده است اصلاح کنم . گفت: در قباله هیچ سهوی نیست اگر سهوی شده است در بستوی روغن شده است.(52)

زنی پیش قاضی آمد و گفت: شوهر من مرده است و مادر و پدر و فرزندی و زنی گذاشته است و مالی از او مانده است. قاضی گفت: ابوین را مصیبت فرزند می رسد و فرزند را یتیم شدن، و زن را شوهر دیگر کردن، مال را نزد من فرستید و بساط خصومت برچینید.(52)

 قاضی مغرکه، که از اکابر علمای زمان بود و به امر پادشاه قضای صفاهان قبول نمود و پسرش با او احیانا در مرافعات مدخل نمودی. حکیم شفائی از آن بزرگ رنجیده بود، گفت:

یاران که به رشوه ماجرا می پرسند            پرسیده خویش نیز وا می پرسند

در محکمه کم گو که لگد در کارست          اینجا خر و خر کره قضا می پرسند(52)*6

 مردی زنی را در چادر بس نیکو می نمود و خوش گفتار بود به قاضی آورد. قاضی گفت: می روید زنان کریمه را می خواهید، پس می رنجانید و سلوک بد می کنید. شوهر دریافت که قاضی فریب خورده است دست بزد و چادر از روی زن بکشید . زن کریه منظر بود. قاضی بر زن حکم کرد و گفت: سخن مظلوم و صورت ظالم .(53)

 قومی پیش ابن شُبْرُمه گواهی دادند به نخلستانی، گفت: چند نخل دارد؟ گفتند: ندانیم. خواست شهامت ایشان رد کند، یکی از ایشان گفت: ای قاضی. بگو در این مسجد چند ستون هست؟ گفت: نمی دانم. گفتند: چطور نمی دانی و تو چند سال است که در این مسجد حکم می رانی. پس شهادت آنان را قبول کرد.(53)

 یکی از امرا به عامل خود نوشت: مرد چند از زندان که مستحق قتل باشد سوی من بفرست تا شمشیر خود بیازمایم، و اگر نیابی، از اصحاب قاضی چند نفر بفرست که ایشان البته مستحق قتلند. (54)

 ابوالعینا را گفتند: چرا غلام سیاه اخته خریده ای؟ گفت: سیاه از این جهت که مرا به او متهم نکنند، و اخته از این جهت که او را به من.(56)

 مردی قطعه زمینی در پهلوی مِلک شخصی داشت و هرسال چیزی از زمین آن شخص به زمین خود می گرفت. گفت: چرا هر سال زمین من ناقص می گردد ؟ گفت: نشنیده ای حق تعالی گفته است : "أَوَلَمْ یَرَوا اَنّا ناتی الارض ننقصها من اطرافها".*7  گفت: پس زمین تو چرا هر سال در زیاده شد؟ گفت: "و ذلک فضلُ الله یُوْتیه مَن یشاء".*8 گفت: از کجاست که فضل تو راست و نقص مرا؟ گفت: "یا ایّها الذین آمنو لا تسالوا عن اشیاء ان تبدلکم تسوکم"*9. (58)

 در زبانها نقل کنند که : شخصی به تبریز رسید و چون او را مکانی نبود شب بر در دکانی بغنود.  دید عیّاری بیامد سری در دست و به دکان در رفت و سر پیش چراغ داشت. یکی از عیّاران که در آن دکان به  عشرت مشغول بودند بر او هی زد که : این نه آن سر است، هر چه زودتر برو و آن سر بیار.  بدوید و ساعتی دیگر سری دیگر آورد. هم بر قرار اول اخطار کرده بود. بشتافت تا سر مقصود بیاورد. مرد مسافر برخاست و از شهر بگریخت. دوستی به او رسید. گفت: چرا در شهر  درنگ نکردی ؟ گفت : اینجا بی گناه کشته باید شد و من اگر سعی کنم گناهی نکنم که مستوجب کشتن گردم، چه تدبیر کنم تا به غلط کشته نگردم. (65 و 66)

 چند برادر پیش سِوار قاضی در میراث پدر نزاع کردند. سِوار گفت: برادربزرگ تر را اختیار دهید تا هر حصه که او خواهد بردارد که به جای پدر است و قیّم امر شما است . گفتند قبول کردیم. آن برادر گفت: قبول نکنم، قرعه بیفکنند سوار گفت: چرا قبول نکنی؟ گفت: برای آنکه من به بخت و اقبال خود اعتماد بیش از عقل و رای خود دارم . پس قرعه بیفکندند و حصه بهتر به سهم او افتاد .

فردوسی:   زبیژن فزون بود هومان به زور     هنر عیب گردد چو برگشت هور (114)

 حایکی*10 از اَعْمَش پرسید: شهادت (گواهی) حایک مقبول باشد؟ گفت: آری با دو عدل دیگر.(118)

 شخصی زیتون می فروخت. زنی به نسیه از او بطلبید. گفت : از این زیتون بچش تا بدانی چه خوب زیتونی است. زن گفت : روزه دارم از قضای ماه رمضان گذشته. گفت: یا فاعله تو در دَیْن خدای خود تا امروز مُماطله کرده ای، دین من کی خواهی ادا کرد؟ و در این مقام به گفته کثیر مثل می زنند : " قَضٰی کُلُّ ذِی دین فَوفَّی غَرِیمَهُ      و عَزَّةُ مَمْطول مُعَنَّی غَریمُها" یعنی : همه کس به دین خود غَریم (طلبکار) ادا کرد/ غیر عَزَّة که غریم (طلبکار) از او جز مَطَل (معطّلی) نمی باید و خسته کرد او را مماطلت (معطل کردن) عَزَّة.(121)

 شخصی گفت از تو دو حاجت دارم : یکی آنکه فلان مبلغ مرا قرض دهی و دیگر آنکه سه ماه مرا مهلت دهی تا به آهستگی دین بگزارم. گفت: حاجت اول مقدور نیست، اما حاجت دوم به جای سه ماه تو را یک سال مهلت دادم.(122)

بشر : اَحَق الْخَیْلِ بِالرّکْضِ الْمُعارُ. پس اسب عاریه به دوانیدن و برانگیختن اولا است از دیگر اسبان.(122)

شخصی مفلس، به طرّاری مال از مردم گرفتی و همه وقت از او شکایت به قاضی بردی. قاضی بفرمود تا او را در شهر تشهیر کنند تا همه کس بشناسند و با او معامله نکند. خر مردی بگرفتند و او را برنشاندند و تا شب می گردانیدند و منادی می گفت: طرار و دغلکار است، از چنار دست تهی تر و از روزگار دغلکارتر ، کس او را چیزی ندهد که فلسی از او یافت نگردد و چون شب شد و طرّار از خر به زیر آمد، صاحب خر دامنش بگرفت که اجرت خر بیاور و زود حق من بگزار. گفت: آری ابله! تمام روز در چه کار بودیم و چه حرف می گفتیم. (122)

 دو جوان پیش فُقّاعی (شراب فروش) آمدند تا شراب بخورند . نقد خواست. گفتند : نداریم و خاطر جمع دار که فردا بگذاریم و اگر خواهی از ما هریک پس گردنی گرو بستان. شراب فروش ایشان را شراب بداد و هر کدام را پس گردنی نیک بزد. فردا آمدند و پول آوردند و گفتند: این حق تو بستان و گرو ما بازگردان. پس پول او دادند و پس گردنی سخت بر گردنش نهادند. (123)

 گفته اند: التّاجر فاجر.  ظریفی گفت: مگر این سَجْعه تاجر را فاجر کرده است، بر مثال قول صاحب: "أیّها القاضی بِقُمْ    قد عَزَلْناکَ فَقُم" قاضی چون بخواند، گفت: واللهِ ما عَزَلَتْنی الاّ هٰذهِ السَّجْعةُ*11(123)

 مردی زنش را به عدد ستارگان آسمان طلاق داد و از ابن عباس صحت آن پرسید. گفت: تو را هَقْعَه بس بود، یعنی: رأی الجوزاء و آن سه ستاره است. (125)

 شخصی در مجلس ابراهیم تیمی قاضی حاضر بود تا شهادت بدهد. ذکر شیر برنج گذشت. گفت من دوست ندارم و بعد از  زمانی گفت: گمان ندارم هیچ عاقلی باشد که شیر برنج دوست دارد. ابراهیم گفت : آن اول را قبول کنم، و اما این سخن را چه تاویل پیدا کنم. و شهادت او نشنید.(153)

 یکی از اشراف مِلکی می فروخت. قاضی گفت: شامگاه گواهان خویش حاضر گردان. گفت: اگر من شام با خود می بودم چرا ملک می فروختم. (167)

  دو کس به مخاصمه پیش ابن مُدَبَّر آمدند و هر کدام قسم به طلاق زن می خورد که آن دیگری احمق است و از پیش قاضی دور نمی شدند تا اینکه او شهادت بدهد. یکی از آن دو گفت : دلیل من بر حماقت او این است که نزد او دو تا نِی است بدون خواننده. قاضی گفت: شهادت می دهم که او احمق است.(178)

 هُدْبَة بن خَشْرَم عُذْری ابن عمّ خود را کشته بود. او را برای قصاص آوردند. پسر مقتول شمشیر در دست داشت و اولیای قاتل دیت را مضاعف می کردند تا به صد هزار رسانیدند. مادر پسر ترسید که پسر به طمع مال از قصاص درگذرد. گفت: با خدای عهد کرده ام که اگر او را نکشی به او شوهر کنم تا هم پدرت را کشته باشد و هم مادرت را وَطْی کرده.(225)

دو اعرابی از تنگی و قحطی به عراق آمدند. سواری در بازار می گذشت . اسبش پای بر انگشت یکی از ایشان نهاد و انگشت ببرید. در او آویختند و دیت انگشت بگرفتند و سخت گرسنه بودند. به دکان بقالی در شدند و طعامی خریده و خوردند. (225)

 با کسی گفتند : چرا از جنگ گریختی ؟ گفت : مرا یک جان بیش نیست، واجب باشد او را نیکو محافظت نمایم تا راس المال در نبازم . (227)

 مردی از اصحاب  ابن اَشعث را نزد حجّاج آوردند، گفت: التماس دارم مرا بکشی و خلاص گردانی . گفت: چرا؟ گفت: هر شب در خواب می بینم مرا می کشی و یکبار کشته شوم برای من آسان تر است. بخندید و او را ببخشید.(229)

 طرّاری در مسجد به نماز حاضر شد، چون به رکوع رفتند، نعلی برداشت و بر دیوار زد مگر عقرب بود بکشت. پس تای دیگر برداشت و بر هم گذاشت به آن هیات که مگر آن را بیرون اندازد و برفت. (231)

  دو شخص به مسجد رفتند یکی از آن دو عمامه خود پیش رفیق بگذاشت و خوابید. شخصی درآمد و عمامه برگرفت و در روی او می خندید و انگشت برلب نهاده بود که هیچ مگو.  او را گمان که مزاح می کند ، برگرفت و برفت. چون رفیق بیدار شد حال بگفت و معلوم شد که طرّار بوده است. (231)

 از شخصی درهمی چند دزدیدند . کسی گفت: چرا غم خوری، روز قیامت در میزان تو باشد. گفت: میزان را هم همراه دراهم برده اند.(232)

 مردی می رفت. گفتند: کجا؟ گفت: به کِناسه تا خری بخرم . گفتند: بگو ان شاالله. گفت: چه احتیاج است؟ درهم در آستین من است و خر در کِناسه است. به کناسه نرسیده طراران دراهمش ببردند . برگشت. گفتند: چه کردی؟ گفت : دراهمم دزدیدند ان شاالله.(232)

 دزدی پیش معاویه آوردند . امر کرد تا دستش ببرند . مادرش بیامد و زاری میکرد و می گفت: همان یک فرزند دارم و او معیشت من کسب می کند . این حدّی است از حدود خدای تعالی نتوان باطل گردانید . گفت: این را هم از بعضی گناهان خویش گردان که در آنها محتاج به استغفاری. بفرمود تا رها کردند. (233)

 مردی قسم به طلاق ثلث خورده بود و نزد عامه طلاق ثلث در یک دفعه جایز باشد و زن حرام گردد مگر به تحلیل. پس پیش قاضی آمدند و ماجرا گفتند. قاضی متأمّل بود. مرد گفت: چه تامل می کنی؟ گفت: می خواهم تدبیری برای شما بجویم. گفت: زحمت مکش او را هزار باره طلاق دادم. قاضی گفت: ما را رهانیدی. (255)

 شخصی مردی دید با پسرش که با او شبیه نبود. گفت: پسر تو به تو نمی ماند. گفت: مگر همسایه ها می گذارند که فرزندان ما به ما بمانند. (261)

 فاسقی معشوقه خود در بر کشیده بود . زن بگریست و گفت: مردم مرا به تو تهمت می کنند. گفت: ای جان من. غمگین مباش ، ما را اجرا باشد و ایشان را گناه. ابلیس سر برداشت و گفت: خداوندا بستان. (261)

گویند شخصی به خانه آمد، دید مردی بیگانه، مضطرب بیرون می آید. گفت: اینجا چه می خواهی و من چند نوبت است تو را اینجا می بینم. مرد درماند و هیچ نگفت. آن شخص گفت: ای دیّوث! چرا تو نیز زنی نمی خواهی تا صد کس به تو محتاج باشد و هر روز دربدر نگردی (262)

 دوکس با هم در حِمْص دعوی داشتند و زن خود بهتر می پنداشتند. قاضی را در آن باب حکم ساختند. گفت: جماع دُبُر این زن نزد من بهتر از جماع فرْج آن است. محکوم له رو به رفیقش کرد و گفت : من نگفتم. (262)

 زنی پیش قاضی از شوهر شکایت می کرد. گفت: این زندیق بَندیق بر من جفا می کند. قاضی گفت: دانم زندیق چیست، ولیکن بندیق ندانم چه معنی دارد. گفت: بندیق آن است که با زن معامله از راه دیگر می کند. قاضی روی به یاران خود کرده گفت: ما مدتی است که بندیقیم و نمی دانستیم. (270)

 زنی پیش قاضی به شکایت آمد و گفت: والله ای قاضی از شوهر خود در باب جامه و نان شکایت ندارم، مرا خوب نگه نمی دارد. قاضی گفت: ای مرد او را خوب نگه دار و جامه نیز از تو نمی خواهد. (271)

 زنی از شوهرش پیش قاضی شکایت کرد. مرد گفت: من عِنینم. زن گفت: دورغ می گوید. قاضی آلت او بگرفت و بمالید نعوظ نکرد. زن گفت: ای قاضی. اگر اَیْر ملک طلعت تو ببیند از پا بنشیند، بدست غلامت ده تا بمالد. و غلام صبیح بود، آلت زود بجنبید . قاضی گفت : ای مرد دیوث برو با زن خود جماع کن و طمع در غلامان قضات مکن. (271)

 کسی پیش جعفربن سلیمان شهادت به کفر مردی می داد و می گفت: به درستی که او خارجی معتزلی ناصبی حَروری جبری رافضی است، ناسزا می گوید علی بن خطاب و عمربن ابی قحافه، و عثمان بن ابی طالب، و ابابکر بن عفان را، و دشنام میدهد حجّاج را که کوفه را خراب کرد بر سر ابی سفیان. جعفر گفت: نمی دانم حسد بر کدام کمال تو ببرم، بر علم تو به انساب، یا به ادیان، یا به مقالات؟  گفت: خداوند امیرالمومنین را اصلاح کند. از کتابخانه بیرون نیامدم تا این علوم تمام بخواندم .(327)

 صاحب گوید: روزی دیدم جماعتی بر مردی مجتمع شده اند و او را می زنند و همه می گویند: این را باید کشتن. از چند کس از ایشان پرسیدم چه کرده است؟ همه گفتند : نمی دانیم و کشتنی است .

سنائی این حکایت را در حدیقه (ص 317) چنین آورده است :

رافضی را عوان در تَف کین                   می زدند از پس حمیت دین

یکی از رهگذر در آمد زود                      بیش از آن زد که آن گره زده بود

گفتم ار می زدند ایشانش                    بهر اشکال کفر و ایمانش

تو چرا باری ای به دل سندان               بی خبر کوفتی دو صد چندان

جرم او چیست؟ گفت بشنو نیک            من ز جرمش خبر ندارم لیک

سنّیان می زدند و من به دمش             رفتم و بهر مزد هم زدمش(327 و 328)

اعرابی را گرفتند و به حاکم آوردندکه این روزه خورده است . گفت: خدا می داند که من روزه ام اما آتشی در دلم زبانه کشیده بود به شربتی آب خاموش کردم. (346)

 قلندری را گرفتند که روزه نداشته و چند روز را خورده و او را می زدند . گفت: مسلمانان از ماه چند روز رفته است. گفتند: دوازده. گفت: چند مانده است؟ گفتند: هیجده. گفت: دوازده و هیجده سی تمام است، بگوئید من کدام روز را خورده ام؟(346)

 گویند: روز دوم شوال قلندری را دیدند دلتنگ نشسته . گفتند : چرا دلتنگی؟ گفت: اینک به ماه رمضان آینده یک روز نزدیکتر شدیم. گفتند: اگر روزه می گرفتی از این نزدیک تر می شدی چه می کردی؟(346)

 دو کس پیش قاضی مخاصمت می نمودند. نام یکی علی بود و کُنیه اش ابوعبدالرحمن، و دیگری معاویه بود. قاضی معاویه نام را صد چوب بزد. او بیافت که سبب از کجا است ، گفت: گفت اگر قاضی کُنیت خصم من از او بپرسید صواب باشد.  قاضی پرسید و معلوم شد که کنیه او ابوعبدالرحمن است، قاضی بفرمود او را نیز صد تازیانه زدند و چون بیرون آمدند، معاویه گفت: آنچه تو به نام از من استدی من به کنیه از تو بازگرفتم. (353)

 شخصی در قزوین می زدند. گفت: من چه گناه کرده ام؟  گفتند : عمر نام داری. گفت: نه والله ، نام من عمران است . گفتند: بکشیدش که الف و نون عثمان نیز دزدیده است. (353)

 شخصی خانه به کرایه می گرفت ، پرسید مطبخ کجا است؟ گفت: همسایگان برای تو چیزی می پزند بی زحمت. پرسید: تنوری هست برای نان پختن؟ گفت: وقتی که همسایگان نان می پزند تو نیز شریک می شوی. پرسید: بیت الخلا؟  گفت: در بیرون خرابه ای است آنجا می روی. پرسید راه بام برای خواب کجا است؟ گفت : بیرون خانه جایی گشاده است، آنجا می خوابی. گفت: هرگاه حاجتهای خانه همه در بیرون است ما هم در بیرون سر می بریم و کرایه نمی دهیم. (390)

 ترکی همه وقت به حمّام رفتی و چون بیرون آمدی با حمّامی شلتاق در گرفتی که: رخت من برده اند. حمامی او را به قاضی برد و از او سند گرفت که اگر دیگر بار به آن حمام آید و مثل آن دعوی کند مسموع نگردد و چون دیگر بار به حمام آمد ، حمامی تمام رخت او بدزدید. ترک بیرون آمد، در آن حیران بماند، و به آخر شمشیر و کیش خود بر سر فوطه ببست و به بازار آمد، گفت: ای مسلمانان! من خود سند داده ام که با او شلتاق و دعوی نکنم، اما شما خود بنگرید و انصاف دهید آخر من به این هیات به حمّام آمده ام. (426 و 427

                 (((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))

 پا نوشت ها :

1 - مقدمه بالا و همچنین نقلیات بعدی گزیده ای از کتاب نوادر، ترجمه کتاب مُحاضَرات الأدباء و مُحاوَرات الشّعراء و البُلغاء، تالیف: ابوالقاسم حسین بن محمّد راغب اصفهانی (متوفای 396-401 ھ. ق.)، ترجمه وتالیف محمّد صالح بن محمّد باقر قزوینی(متوفای بعد از 1117ھ. ق.)،  به اهتمام احمد مجاهد، تهران، سروش، چاپ اول 1371 می باشد. و شماره های داخل دو کمان در پایان هر حکایت، اشاره به صفحه همین کتاب دارد.

2 - پسران ما از جمله پسران ما هستند، و پسران دختران ما از جمله پسران مردمان دور از ما هستند (این معنا در مبحث ارث در فقه مورد بحث است).

3 - از زن دزد سوگندی را مپذیر / هرچند به پروردگار جهانیان سوگند یاد کند .

4 - هان، با قدحت به من بده، پس صبح کن ما را  /  از شرابهای اندرین(نام جایی)  باقی مگذار (عمروبن کلثوم).

5 - قرآن کریم -  48/1: به درستی که ما فتحی نمایان برای تو پیش آوردیم .

6 - مطلب بالا و نیز رباعی یادشده در دیوان حکیم شفائی چاپ نشده است .

7 - قرآن کریم 13/14 : " آیا ندیدید که ما می آییم زمین را، آن را از اطرافش کم می کنیم. "

8 - قرآن کریم 5/57 : " آن است افزودنی خدا، به هر که می خواهد می دهدش. "

9 - قرآن کریم 5/104 : " ای کسانی که گرویده اید از چیزهایی که اگر شما را آشکار کرده شود بدتان آید، مپرسید. "

10 - متاسفانه در همه کتب ادب حرفه نسّاجی نکوهش شده است و آن به سبب بعضی اخادیث راست یا دروغ است که در آنها نسّاجی و نسّاجان مذمت شده اند.

11 - معنی شعر و گفته قاضی : ای قاضی قم / تو را یرکنار کردیم برخیز

سوگند به خدا مرا عزل نکرد مگر این سجع. 


 تصویر ( از کتاب اندرز نامه ) برگرفته از سایت وزین " هنر ایران "


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/04/27 ساعت 17:54 | لينک ثابت |

هزل و طنز در شعر ادیب الممالک فراهانی

هزل و طنز در شعر ادیب الممالک فراهانی(بخش اول)

نوشته: محمد مهدی حسنی 

 در باره ادیب الممالک فراهانی :

میرزا محمد صادق ادیب الممالک فراهانی، شاعر، ادیب، روزنامه نگار و نویسنده برجسته دوره بیداری و عهد مشروطیت به شمار می آید. نام پدرش میرزا حسین و  از سادات فرهان و از نوادگان میرزا بزرگ قائم مقام است.

وی در سال 1277 ھ. ق. به دنیا آمد و در سال1336(۱335) قمری و در سن 58 سالگی به مرض سکته چشم ازجهان فرو بست.  آرامگاهش زوایه حضرت عبدالعظیم (ع)است.

هر چند مدتی در خدمت مظفرالدین شاه بود و لقب خود را از او گرفت و مدیحه فراوان سرود. لیکن در آستانه انقلاب مشروطیت همسو با سایر روشنفکران و مردم به خیل انقلابیون پیوست و بعدها سر دبیر روزنامه مجلس شد،

ادیب الممالک از سال 1329 قمری که رئیسی عدلیّه عراق (اراک) به وی واگذار شد تا پایان عمر به شغل قضاوت اشتغال داشت چنانکه در واپسین عمر، رئیس عدلیّه یزد بود.

او  علاوه بر عربی و فارسی و حکمت و ریاضی و نجوم از زبانهای روسی، ترکی، و پهلوی هم آگاهی داشت

شعر او آینه تمام نمای وضعیت اجتماعی و سیاسی کشور ما در دوره بیداری و  مشروطه است. دغدغه های انعکاس یافته او در اشعارش، مملو و مشحون از  اندیشه های وطن پرستی و ملی گرایانه، توجه به گذشته و تاریخ پر افتخار ایران و عشق به دادگستری و عدالت خواهی است. شیوه و راه او در زندگی اجتماعی و سیاسی، ظلم ستیزی و یورش بی امان به ستم و بیداد و نقد ظلم است و مطاوی اشعار او،  پژواک درد ها و آلام  و رنج رعیت و بیان نابسامانی های اجتماعی و سیاسی، شرح سیر حوادث و تاریخ مشروطه و نیز بسط آرمان ها و دیدگاه های انقلابی و روشنفکری است و شرح و بیان واژگان نو و تازه ساخته ای همچون: آزادی ، استبداد، حقوق، ملت، قانون، انجمن، احزاب، مجلس ، امنیت، مشروطه ، عقب ماندگی کشور و .... است که این همه در شعر او به خوبی تجلّی یافته و به سهولت یافت می شود. اشعار  وطینه او بسیار و نیز مشهور است.  

بخشی ازمضامین اشعار او که به بیان عمیق مشکلات و نابسامانیهای اجتماعی آن روز ایران اختصاص دارد، شرح سیاه کاریهای دستگاه متزلزل قضا و تشکیلات نابسامان  عدلیّه زمان اوست. ما در میان دیوان شاعران قاضی یا قاضیان شاعر،  هیچگاه به این حجم انتقاد از قاضی و هجمه به آنان بر نمی خوریم ، شاید اشتغال قضائی و  دیدن فساد دستگاه قضای آن روزگار و مشکلات مردم و مراجعین عدلیّه از نزدیک، موجب شده است که وی بارها و بی محابا به مقامات و مسئولان قضائی بتازد و آنان را هجو تیز و تند کند،  زیرا از یک سو آنها مسئول اجرای عدالت  بودند و ازسوی دیگر خود عامل ظلم به حساب می آمدند. و شاید اوج شیوایی کلام و نفوذ بیان این شاعر پس از اشعار میهنی همین اشعار طنز اجتماعیست. *1

ادیب الممالک طنزهای دلنشین و موثری دارد.  قصیده "حشرات الارض بهارستان" و "احزاب سیاسی" او از اشعار مشهور وی در  زمینه طنز و انتقاد اجتماعی است.

نبوی در مورد خلق و خوی ستم ستیزی و حق جویی ادیب گوید: "او به بیداد و ستم نه به عنوان یک موضوع ساده بلکه از یک منظر گسترده نگاه می کند در نگاه او مناسبات اجتماعی است که به کلی ویران و ظالمانه است. تصویری که او از جامعه ایران نشان می دهد، به تصاویری که با نثر طناز و تصویری حاج زین العابدین مراغه ای در سیاحتنامه ابراهیم بیگ یا  نوشته های طنز انتقادی دهخدا و یا سروده های زیبای بهار از شرایط اجتماعی آن زمان ایران نشان می دهد، بی شباهت نیست . او در مسمطی که به سال 1320 ھ. ق. در روزنامه ادب در مشهد چاپ شد، چنین می سراید :

مرغان بساتین را      منقار بریدند                    اوراق ریاحین را   طومار دریدند

گاوان شکمخواره به گلزار چریدند                   گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند

تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند                   یاران بفروختندش و اغیار خریدند

                                   آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار!

افسوس که این مزرعه را آب گرفته               دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

خون دل ما      رنگ می ناب گرفته              وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته

رخسار   هنر گونه مهتاب گرفته                 چشمان خرد پرده زخو ناب گرفته *2

سعید نفیسی ادیب الممالک را سخن سرای سحر آفرین می نامد و گوید: " بالاترین مقامی که در ادبیات ایران دارد این است که ادیب الممالک متخلص به "امیری"  نخستین کسی است که با بیان بسیار بلند ناله ها و شکوه های ایرانی را، - که تازه بیدار شده و پی به سیه روزی خود برده است -  بر جای گذاشته است."*3

زیباترین و علمی ترین تحقیق در باره شیوه طنز ادیب الممالک و فرم آن را سید ابراهیم نبوی در جلد دوم " کاوشی در طنز ایران"  ارائه کرده است. وی نگاه ادیب الممالک را به طنز به لحاظ موضوعی،  نگاهی انسانی، دلسوزانه و عدالت طلبانه، ظلم ستیز و حق خواهانه و متعهد می داند، ولی همو هم داستان با دیگر اهل ادب در بارۀ فرم  شعر ادیب ،  اعتقاد دارد  آثار او اگر چه به سوی سادگی و زبان و آئین ادبی نو جهت گرفته، اما به لحاظ گرفتاری در قوالب و اسالیب کهن با عامیانه شدن فاصله دارند و بیشتر عمیقند و پیچیده اند. وی با تاکید بر این که  دوران مشروطه عصر تغییر همه چیز است و  گاه تغییر چنان وسیع می شود که به قول ایرج میرزا: " انقلاب ادبی برپا میشود " و " ادبیات شلم شوربا" می شود . مع ذالک جستجو برای یافتن فرم های تازه در نمایش از یک سو و داستان از سوی دیگر به کشفیات تازه و نه کامل کشیده می شود. و معتقدست در طنز این جستجو عمیق تر و کامل تر شده است : دهخدا عرصه وسیعی در طنز مطبوعات می گشاید.  حاج زین العابدین مراغه ای در سیاحتنامه ابراهیم بیگ به راهی میان داستان و گزارش اجتماعی پای می گذارد . ایرج میرزا به کشف سادگی شعر می رسد و واژگان تازه را چون خون تازه به تن شعر کهن می ریزد. ملک الشعرای بهار استادانه و بر فراز، فرم های تازه و اوزان جدید را وارد شعر فارسی می کند . و همین اتفاقات در ادبیات به اندازه یک انقلاب اجتماعی به تنهایی ارزشمند است. ولی در مورد ادیب الممالک فراهانی وضع کمی فرق دارد، هرچند او  نیز در همین جستجوست لیکن وفاداری وی به سنت ها و قالب های شعر کهن بر جای است و بیش از بسیاری از شاعران قاجار هنوز گرفتار فرم کهن است. با این همه اهتمام وی به بیان مضامین نو و مسائل روز اجتماعی و وقایع  سیاسی، لاجرم  محتوا و موضع شعر او را به ادبیات مشروطه پیوند می دهد  و در شعر او  تلاش غریبش  در کنار هم نهادن کهنه و نو را می بینیم . هم قافیه کردن مصرع های زیر از آن اتفاقات است : ...   چون لاشه ای برآمده ستخوانش از جسد / ...   پاکت سه چار دانه و استامپ یک عدد / ...    زالی خمیده قد زنفاثات فی العقد  /  ...   بندی زگاهواره فرو بسته بر وتد   / ...  آلوده در ازل شده ناشسته تا ابد  /  ...   در خدمتش پلیسکی استاده چون قرد

هر چند ادیب الممالک در جاهای دیگر  از جمله در مسمط دلنشین "پیام به سیروس" به فرم های تازه ای می رسد. اما در کل شاعر یست دانشمند، که گرفتار دانش خود است و چنان محکم شعر کهن می گوید که حتی موضوع و واژه تازه نیز توانایی تغییر چار چوب و فرم شعر او را ندارد.*4

همچنین نبوی،  ثروت واژه ها و  عفت طنز  را در شعر ادیب الممالک می ستاید : " ادیب الممالک قاموس ثروتمندی از واژگان دارد. او از واژه های قرانی به زیبائی استفاده می کند و آن را به راحتی در شعر در کنار واژگان جدید می گذارد . واژه های ایران باستان را به زیبایی مورد استفاده قرار می دهد و واژه های مکلف زبان عربی را به خوبی در شعر می شناسد . شعر او جز روانی و فاخرانه بودن، عمیق و به لحاظ گسترش واژگان ثروتمند است. شاید همین امر گاه ما را در برقراری ارتباط، با مشکل مواجه کند. چرا که مخاطب شعر ادیب الممالک ناچار به تعمق است و شاید به دلیل همین امر است که او علیرغم قدرت فراوان در شاعری و به ویژه برخی از اشعار طنز چندان به تواتر شهرت نیامده است. گاه دامنه واژگان او آنقدر گسترده است که برای خواننده تشخیص زمان سروده شدن شعر دشوار می شود." همچنین نبوی  تاکید دارد که : "طنز ادیب الممالک عفیف و پاک است. او بدون استفاده از واژگانی که شعر او را به هزل نزدیک کند به مفاهیم و مسائل اجتماعی پرداخته و منظور خود را بازگو می کند."

وی ادیب الممالک فراهانی را از زمره متفکران بزرگ، شاعران ارزشمند و مصلحان اجتماعی مهمترین دوران سیاست و اندیشه کشور ما خوانده  و برخی از اشعار طنز او  مانند شعر : "صلحیه" ، "جرم الاغ مسکین" و "ما را چه؟" را در تاریخ طنز ایران همواره ماندگار می داند. نبوی شعر بلند  و زیبای صلحیّه  سروده سال 1329 ادیب را که به زیباترین شکل به موضوع عدالت و قضاوت اشاره می کند به عنوان نمونه عمق طنز ادیب یاد کرده،  گوید : "اعتقاد من برآنست که طنز همان است که در "صلحیه " ادیب الممالک آمده است، تصویری دقیق و روشن از موضوعی موجود که با اغراق طنز پرداز، ما را به تفکر وادار می کند."

صلحیه حکایت مظلومی است که برای گرفتن داد خود به عدلیّه " قاضی صلحیه بلد" مراجعه کرده است. در بخش اول این شعر ادیب الممالک با استادی تمام به تصویری از محل کار قاضی اشاره می کند که این تصویر خود طنزی از موقعیت قاضی است. در اینجا ادیب الممالک به بازی با واژگان یا هجو بسنده نمی کند، بل، موقعیت طنز را می نمایاند. دفتر قاضی با شیوه ای توصیف شده که جزئی نگری رمان های زمان جدید در آن دیده می شود. قاضی پس از شنیدن شکایت راوی چند روز امروز و فردا می کند و بهانه می آورد و کار به تاخیر می اندازد. این رفتارها کاملاً مربوط به دوران جدید است و بنظر میرسد ناشی از نگاه ادیب الممالک به وضع عدلیّه دردوران جدید باشد.   پس از مدتی قاضی به ناچار شاکی "راوی" را مورد سوال قرار می دهد و از او حجت و دلیل می خواهد. شاکی می گوید که قباله اش مالکیت او را ثابت میکند. گفت و گو میان قاضی وشاکی به درازا می کشد . دلایل شاکی صحابه رسول الله"ص" هستند در حالی که قاضی آنها را نمی شناسد و آنان را معتمد نمی داند . شاکی حکم حضرت علی ابن ابی طالب"ع" را دلیل می آورد و قاضی می گوید که حضرت علی بن ابی طالب "ع" به اتهام کشتن عمرو بن عبدود خودش غیاباً محکوم است. شاکی قران و حضرت جبرئیل (ع) را دلیل می آورد، اما قاضی می گوید که نام جبرئیل در فهرست پرسنل نیست و قران نیز چون تمبر نخورده به عنوان سند قابل قبول نیست. نتیجه گیری ادیب الممالک از این شعر که در بخش پایانی آمده است همان رویکرد عدالت خواهانه را دارد.  در این شعر شاعر چه در فرم روایت و چه در نگاه به موضوع دیدی عمیق و کشاف دارد،  نگاهی که پیش از آنکه قضاوت کند تفکر بر می انگیزد.*5

 پا نوشت ها :

1 – ر. ج. شود به  دائر المعارف بزرگ اسلامی،  جلد هفتم،  زیر نظر : کاظم موسوی بجنوردی، تهران، مرکز دائر المعارف برگ اسلامی، چاپ 1375 ص 377

2 -  به نقل از  کاوشی در طنز ایران، جلد دوم، سید ابراهیم نبوی، تهران، انتشارات جامعه ایرانیان، چاپ اول 1380، ص 437 الی 449

3 -  پژوهشگران معاصر ایران، جلد 2، هوشنگ اتحاد، تهران، فرهنگ معاصر، چاپ اول، 1379 -  ص 226

4 - به نقل از  منبع قبلی

5 - به نقل از  همان منبع

 *** * *** * ***

یادآوری :

اینک ما به روال بخش "لطایف القضا" نمونه هایی از شعرهای اجتماعی ادیب الممالک فراهانی را که موضوع آن انتقاد به دادگستری و قضاوت است، در پی می آوریم. هرچند می دانیم خواننده از تفاوت وضع امروز دادگستری با عدلیّه روزگار زمان ادیب آگاهی کامل دارد

الف - شعرهای منتخب به نقل از کتاب "زندگی و شعر ادیب الممالک فراهانی، جلد دوم، نوشته و تنقیح : آقای دکتر سید علی موسوی گرمارودی، تهران، موسسه انتشارات قدیانی، چاپ اول  1384، است، زیرا چاپ آن را منقح و مصحح و برتر از چاپ مرحوم وحید دستگردی یافتیم و شماره های داخل دو کمان آخر ابیات،  اشاره به صفحه ای از همین کتاب است که اشعار از آن گزینش و نقل شده است.

ب –  یرای سهولت خواندن و دسترسی به پانوشت های مربوط به هر شعر منتخب،  آنها به صورت جداگانه در پایان همان شعر آمده است.  پانوشت ها یا از آن مرحوم وحید دستگردی و یا آقای گرمارودی است و یا از ماست. از این رو  در پایان هر پاورقی، نام گوینده به ترتیب زیر نشان گذاری شده است: (و) نشانه اختصاری توضیحات مرحوم وحید دستگردی.  (گ) نشانه اختصاری توضیحات آقای گرمارودی و بالاخره (م) نشانه توضیحات اضافی ماست و ما جز در مواردی که صریحاً اشاره کرده ایم، برای یافتن معنی واژه های دشوار و نیز اعلام،  از فرهنگ معین بهره برده ایم

 *** * *** * ***

هجو قاضی صلحیّه بلد :

روزی زجور خصم ستمگر ظلامه ای                   بردم     به     نزد قاضی صلحیّه  بلد

دیدم      سرای تیره تنگی   به سان گور             تختی شکسته در بُن آن هشته چون لحد

میزی پلید و   صندلی ای کهنه پای آن                بر صندلی نشسته    سیاهی درازقد

سوراخ،     رخ ز  آبله و     چانه از جذام          خسته سرش ز نزله و چشمانش از رَمَد*1

از سلبتش بریخته چون گرگ پیر، پشم                وز گردنش برآمده   چون سنگ پا   غدد

تقویم پیش روی و    نظر بر خط بروج                همچون منجمی که کند اختران رصد(840)

برروی میز       دفترکی    خط کشیده بود            چون لاشه ای برآمده سُتخوانْش ازجسد

پهلوی آن دواتی    و در  جنب آن دوات             پاکت سه چار دانه و استامپ یک عدد

سوی دگر زخانه، حصیریّ و چند طفل                زالی خمیده قد ز "نَفّاثات فی العُقد"*2

طفلی به گاهواره ، کنیفی به زیر آن                 بندی   ز  گاهواره   فرو بسته بر وتد

دیگیّ و کمچه ای ّ و سبوییّ و متردی                آلوده   در ازل شده،    ناشسته تا ابد

قاضی به صندلی چو به پشم شتر قُراد               در خدمتش پلیسکی استاده چون قِرَد*3

کردم سلام و گفت علیکم ز روی کبر                زیرا که بود مُمتَلی از نخوت و حسد*4

دادم عریضه را و سپردم بهای تمبر                  گفتا بیا    به محکمه اندر صباح غَد

هر دم که شَدِّ رَحل نمودم به حضرتش                گفتم که   یا الهی " هَیِّی ء لَنا رَشَد"*5

یک روز گفت کز پیِ خصمت ز محکمه               احضار نامه رفته و هستیم   در صدد

سبز و سفید و سرخ فرستاده ایم باز                  دیگر نمانده  مَهرب و ملجا  و ملتحَد*6

فردا      اگر نیابد،    حکم غیابیت                   خواهیم داد و نیست دگر جای منع و صدّ*7

روز دگربه محکمه رفتم به قصد آن                    کز خصم داد خواهم و از فضل حق مدد(841)

قاضی به کبر گفت که خصم تو حاضر است              دعوی  بیار    و حجّت و  برهان و مستند

گفتم   ببین قباله     این ملک را  که من              هم مالکم به حجّت و هم صاحبم به ید

گفتا که چیست مدرک و اصل این قباله را؟              بنمای بی لجاجت و   تکرار و نقض و شَدّ

گفتم که این علاقه به سادات هاشمی                    نسلاً به نسل   ارث مُضَر باشد و   مُعَد

این است مهر بوذر و سلمان و صعصعه                هم   اصبغ نُباته،    سلیمان     بِن صرد

گفتا    بهل حدیث خرافات  و حجّتی                      آور    که مدعی نتواند   به حیله رد

اینان که نام بردی از ایشان، نبوده اند                  هرگز  به نزد ما    نه مصدَّق نه معتمَد

قانونی است محکمه، برهانی است قول                 گفتار منطقی کن و بیرون مرو  ز  حد

گفتم به حکم   شاه ولایت علی  (ع) نگر               کاو شد خلیفه بر نبی و مر   مر است جد

گفتا علی(ع) به حکم غیابی علی الاصول              محکوم شد   به کشتن    عمرو  بن عبدودّ

گفتم زقول احمد مرسل (ص) بخوان حدیث              کز   روایان رسیده  به اهلش   یداً  بید

گفتا چه اعتماد بر آن کس که بسته  حبل                بر گردن    ضعیفۀ بیچاره   از  مَسَد*8

گفتم به نصّ قران    بنگر    که  جبرئیل                آورد   بهر احمدش   از     درگه احد

گفتا     به   پرسنل نبود    نام جبرئیل                 قرآن نخورده تمبر و نخواهدشدن سند

این حرفهای کهنه پرستان  فکن به دور                نو شد اساس، صحبت نو    باید ای ولد

چون نه گوا، نه حجّتِ مسموع باشدت                   مانحن فیه   را به عدو      ساز مسترد

چون این سخن سرود، یقین شد مرا که او              لامذهبی    پلید    و     بلیدی ست نابلد

گرگی ست رفته در گله اندر لباس میش                بر ظالمان چو گربه، به مظلوم چون اسد

نه معتنی به قاعده دین  و رسم داد                       نه     معتقد به    داور بخشندۀ صمد

از اخذ و بند و رشوه و کلّاشی و طمع                    بر سینۀ کسی ننهاده ست دست رد

نه سوی حق گشوده ز راه امید چشم                   نه در نماز   سوده به خاک از نیاز خَد*9

چشمش به سان ابر، دمادم به رعد و برق              آزش به سان بحر،    پیاپی به جزر و مد

قولش به دستگاه پلیس است    متبّع                   حکمش به پیشگاه رئیس است مُطّرد

دیدم به هیچ چاره و تدبیر و مکر و فن                 نتوان     طریق حیلۀ  او را نمود   سد

کردم رها به خصم، زر و مال و خان و مان           پژمرده همچو گل شدم، افسرده چون جَمَد(842)*10

از صلحیّه  گرفته، شدم راست تا تمیز                 دیدم        تمام    متفّق القول  و متحّد

حکمی که شد ز صلحیّه  صادر، بر تمیز               قولی است لایُخالَف و امری ست لایُرَد

"المومنون اِخوه" بر این قوم صادق است             کایمانشان  به قلب چو بر اب جو، زَبَد

بادا  زکردگار  بر این   قاضیان دون                   دشنام بی نهایت    و  نفرین لایعد

طاق و رواق عدلیّه را برکند ستون                     آن کاو فِراشت سقف سما را بِلاعَمَد

خواهی که یابی از ستم قاضیان امان                   خود در فکن  به زیر   پَر  درخت احد (843)*11

پا نوشت ها:

1 -  نَزله = التهاب حاد یا مزمن نسج مخاطی همراه با زیاد شدن ترشحات معمولی و عفونی شدن آن را گویند (التفیبم- ص 329 ) و رَمَد = درد چشم است(م)

2 - نَفّاثات فی العُقد : اشاره به "و من شرّ النَفاثات فی العُقد" ( سوره فلق، آیه 4) دارد یعنی : "از بدیِ زنانِ افسونگر ِدمندهِ در گره ها. (گ)

3- قراد = کَنِه ، حشره ای ریز که به بدن جانوران می چسید وخون آنها را می مکد. و قرد ره زبان تازی بوزینه ومیمون را گویند(م)

4 - ممتلی = پر و آکنده(م)

5 - هَیِّیء لَنا رَشَد : اشاره به "ربنا آتنا من لدنک رحمه و هییّ ء لنا من امرنا رشداً" (سوره کهف ، آیه 10 ) دارد یعنی "پروردگارا  به ما از سوی خویش بخشایشی رسان و از کار ما برای ما، رهیافتی فراهم ساز. (گ)

6 - مهرب = گریزگاه ومحل فرار ؛ ملجا و ملتحَد به معنی پناهگاه وجای پناه است(م)

7 - صدّ = بازگشتن(گ)

8 - مَسَد =به ریسمان بافته شده از لیف یا پوست درخت خرما گویند(م)

9 - خَد = عرب روی و رخسار را گوید(م)

10- جَمَد = یخ و سرد(م)

11 - اقای احمد کوشا در مقاله ای با عنوان " قاضی صلحیّه  بلد" در مجله آینده (شماره های 10 تا 12 سال نوزدهم صفحه 1087) چنین نوشته است : " به طوری که در دیوان ادیب الممالک فراهانی آمده است، مشارالیه عرضحالی به محکمه صلحیّه  تهران تسلیم داشته و مدعی مالکیت ملکی گردیده است و چون قضات آن محکمه  دلایل و اسناد مالکیت او را معتبر نشناخته اند، قصیده ای [ اقای کوشا به سهو قصیده نوشته اند، در حالی که این شعر ، قطعه است(گرما رودی)] معروف در نکوهش صلحیّه  به این مطلع سروده است :

دوش از جفای چرخ ستمگر ، ضلامه ای [کذا ]    بردم به نزد قاضی صلحیّه  بلد

و از لحاظ آنکه مدّعی او به حکم آن محکمه، حاکم شناخته شده است و ادعای ادیب الممالک را مردود تشخیص داده اند. به هجو آن محکمه و قاضیان و پلیس پرداخته و در پایان آن قصیده [کذا] گفته است :

خواهی که یابی از ستم قاضیان امان                          خود را فکن به زیر پر دختر احد

دختر احد یکی از روسپیان ، بنام زمان زندگی ادیب الممالک بوده است و چون دیوان ادیب الممالک دردسترس همگان است از نقل آن قصیده [کذا] خودداری می شود ،ولی یاد آور میشود که شاعر دیگری، معاصر ادیب الممالک که نامش محمد علی تفرشی ، متخلص به محتاج و ملقب به شریف الکُتّاب بود، به آن قصیده [ کذا ] به همان وزن و قافیه جوابی گفته است که درخور توجه اهل ادب است و چون دیوان محتاج به طبع نرسیده و یک نسخه خطی آن به کتابخانه ملی ایران اهدا گردیده است ، از این رو رونوشت آن قصیده به ضمیمه تقدیم می شود :

در ستایش عدلیّه و رد ادعای ادیب الممالک فراهانی

بعد از         سپاس داور بخشنده احد                وز نعت جمله پاک رسولان متحد

دیدیم قطعه ای ز ادیبی که گشته بود              چون سبعه معلقه مشهور در یلد

تا آنجا که می گوید :

از من تو گوش کن، ای ادیب راد                     بگذر از این مقوله، بیرون مشو زحد

نبود لزوم آنکه کشی خویش را به عنف          از بهر حفظ،           زیر پر دختر احد

در خاتمه اضافه میشود شرح دیوان خطی محتاج که نمونه هایی از خطوط خوش آن فقید را هر در بر دارد؛ در جلد ششم فهرست کتب خطی کتابخانه ملی ایران، تحت شماره 2809ق/2144 ذکر شده است (احمد کوشا)   تمام قصیده 29 بیت بود و ما تنها 4 بیت آن را دراینجا آوردیم؛ بقیه را در مجله آینده می توانید دید. قصیده ای بسیار سست است. بهترین ابیات آن ، همین 4 بیت است که ما ذکر کردیم و اگر ابیات دیگر هم، دستکم در همین حد می بود، همه قصیده را ذکر می کردیم.(گ)

 *** * *** * ***

 در باره عدلیّه: *1

فضا و ساحت عدلیّه یا رب از چپ و راست               تهی ز مردم دیندار و دین پرست   چراست

بنای کژ نشود راست ، گفته اند،   و لیک                 به دست کژمنشان این بنای کژ شده راست

هزار خانه برانداخت این اساس و شگفت                که سالیان دراز اندرین زمانه به جاست

ستون داد برآورد و سقف عدل بریخت                    هنوز سقفش سُتوار و اُستُنش برپاست

فتاده برقی در خرمن زمانه ، از آن                      که درد و سوز پدید است و شعله ناپیداست

به چاه ویل همی مانَد این سرا که در آن                هر آنکه افتد در خانمانْش، واویلاست

ز یسکه خولی و شمر و سنان در آن بینی              صباح نوروز آنجا چو شام عاشوراست

ز قول زور شود زورمند ، زار و زبون                 نه شهر "زور" بدین سان تباه و نه "زور"است

خورند خون فقیران، دَرَند رخت غریب                  که سگ عدوی غریب است و دشمن فقراست(109)

...................................................

همی بُسرفَد دینار تا به دامن حشر                     کسی که متهم از جرم سرفه بیجاست*2

...................................................

هرآن که دمب خری را گرفت و گشت سوار            فتاده از خر  و     در فکر جستن خرماست

همی نگویند این شام را از پی سحری ست            همی ندانند  این روز را      ز پی فرداست

به کاسه لیس خبر ده که در محاکم عدل                زسنگ ظلم، شکسته تغار و ریخته ماست

شدم به جانب دارالقضا    که تا بینم                   چگونه حکم کند آن بر سریر قضاست(110)

...................................................

به هر کناره ز دیوان جماعتی دیدم                       یکی نشسته، یکی ایستاده بر سرپاست

نشسته هریک بر مسندی که پنداری                     پلنگ در کهسار و نهنگ در دریاست

یکی سیاه بدیدم به پشت میز اندر                       همی تو گفتی خاقان چین و خان ختاست

تنی سه چار در اطرافش از ابالسه بود                  چنان درنده که در بیشه ، شیر افریقاست

سوال کردم از خادمی که این کس کیست               چه کاره باشد و این محفل از کیان اراست؟

جواب داد که این مدعی العموم بود                    کسان که بینی در محضرش ، صف وکلاست

یکی ظریف به عمّامه و یکی به فکل                   یکی فزون به درازی و دیگر از پهناست

به نزد هریک، حجّاج چون انوشیروان                 به پیش هریک ، یابو ابوعلی سیناست

به ویژه مفخر گودرزیان، جمال قمی                    که در شقاوت ، جمّال سید الشهداست*3

به پای گیوه ، تکاپو کند ولی زامساک                 به پای، گیوه و کفش هنوز تا برتاست

...................................................

نشسته دیدم دیوی که هر که دیدش گفت               وکیل بلعم   و نایب مناب     برصیصاست*4

رخش میانه دستار سبز ریش سیاه                   به سان ابر سیه در میان ارض و سماست

به پیش رویش، مازندرانی اهرمنی                   نشسته با دم جانکاه و نطق دلفرساست

چنانکه دیوی با اهرمن برای شکار                   به قول عامه، پی بند و بست و جُفت و جلاست

چو نام این دو بپرسیدم از یکی ، گفتا:                نخست منکر روز جزا، رئیس جزاست(111)

...................................................

یکی نگاشت بدو کان فلان به دختر تاک                   قرینه گشته و مست از سُلالۀ صهباست

چو خواند نامه بگفتا که وطی دختر بکر                 هر آن که کرد، سزاوار رجم و حد زناست

به حکم محکمه بایست سنگسارش کرد                  که حکم محکمه، نایب مناب حکم خداست

کسی که باده نداند ز ماده بکر از تاک                    نه راست از کژ سازد جدا، نه کژ از راست؛

چگونه داند کار مُحاکمت پرداخت؟                      چه سان تواند گلزار، معدلت پیراست؟(112)

...................................................

اگر ندیدی،  یک جرم      را دوگونه   جزا             وگر شنیدی یک بام را دو گونه هواست؛

بیبن در اینجا هم امتزاج خیر و شر است                ز لطف قانون هم اختلاط صیف و شتاست

کسی که صبحدم آنجا قدم نهد بی شک                   زخانمانْش   شبانگه بلند  بانگ عزاست(113)

 پا نوشت ها :

1 - ابیاتی منتخب از یک چکامه بزرگ 104 بیتی و بی تاریخ است(م)

-    هنگامی که از ریاست صلحیه ساوجبلاغ معزول و در تهران دچار مظالم مدیران عدلیّه شد، در انتقاد اوضاع و اشخاص عدلیّه وقت فرماید (و) .

2 - سرفیدن یا سلفیدن  در لغت به معنی سرفه کردن است ولی در اصطلاح به پولی که به عنوان رشوه یا تعارف می پردازند، گفته می شود،(گ)

3 - جمّال شیدالشهداء(ع) : شتربانی که انگشت مبارک حضرت سیدالشهداء (ع) را به خاطر انگشتری برید.(گ)

4 - بلعم  یا بلعام یا ابن بعور یا ابن باعور ،  از مردم قریه فتور بود که در الجزیره واقع است. او پیشگو بود ، و از جانب بَلَک پادشاه موآب مامور گردید که نزد اسرائیلیان – که نزدیک می شدند برود و ایشانرا لعنت کند. وی سوار بر ماده خری شد و بسوی آنان شتافت. در راه فرشته ای شمشیر به دست بر او ظاهر شد، پس مرکوب او از راه خود منحرف شد. وی در عوض لعنت، بنی اسرائیل را ترک کرد. بلعم را به سبب شقاوت وی ملامت کرده اند.

همچنین طبق روایات،  زمانی در میان اسرائیل یا قوم دیگر، راهبی به نام برصیصا  بود که در حجره خود مدت درازی (بقولی 60 سال، و اقوال دیگر هم هست)  در برابر شیطان مقاومت ورزید، ولی عاقبت فریفته زنی شد و با او در آمیخت، و چون زن آبستن شد، وی برای مخفی کردن گناه خود او را کشت و در خانه خود زیر درختی پنهان کرد.

نایب مناب = قائم مقام، جانشین(م)

  *** * *** * ***

برای خواندن بخش دوم و سوم اشعار منتخب ادیب اینجا کلیک فرمائید:  

                   بخش دوم               بخش سوم

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/29 ساعت 10:7 | لينک ثابت |

شعر طنز – دفاع قاتل

 

         شعر طنز –  دفاع قاتل

جاهلی کُرد کشت پیری را                         پیر  درماندۀ    حقیری  را

 کار قاتل به دادگاه کشید                         چون به او نوبت دفاع رسید

 گفت در دادگاه، قاتل کُرد                  گر نمی کشتمش خودش می مرد

                                                                                           حسامی محولاتی *

                                  *************

 * منبع :  کتاب رنگین کمان طنز، محمد حسن حسامی محولاتی،  با مقدمه استاد باستانی پاریزی، قم، نشر خرّم ، چاپ اول 1387 -   ص 111 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/14 ساعت 9:14 | لينک ثابت |

شعر طنز – از مثنوی شهر خاموشان (مجد الاسلام کرمانی)

 

  شعر طنز - مثنوی شهر خاموشان

       مجد الاسلام کرمانی

 

مباش در پی آزار خلق زانکه خدای

نموده یاد به تنبیه ظالمان سوگند * 1

شیخ احمد مجد الاسلام کرمانی فرزند آقا یوسف از خاندان  بیک افشار بود. مجد الاسلام در سال 1288 قمری (1246 شمسی)  در کرمان بدنیا آمد. مقدمات صرف و نحو را نزد ناظم الاسلام خواند سپس به اصفهان رفت و در خدمت آخوند ملامحمد باقز فشارکی به تحصیل فقه پرداخت و پس از آن شاگرد سید محمد باقر درچه ای شد. آنگاه به طبع و نشر چندین کتاب علمی و دینی پرداخت. با همدستی ملک المتکلمین و سید جمال الدین واعظ مدرسه ای برای اطفال اصفهانی تاسیس کرد، اما بنیان آن در مقابل تند باد جهل و تعصب های دینی دوام نیاورد؛ زیرا جمعی از طلاب تحت فرماندهی یکی از پیشوایان مذهبی اصفهان به مدرسه هجوم برده، مدیر و معلمان و شاگردان را تا حدّ توان کتک زده  و مدرسه را بستند. وی  برای تنویر افکار عامه، به ترویج جرائد فارسی همچون ثریا، پرورش، حبل المتین، حکمت و ... که در خارج چاپ می شد، پرداخت و همچنین مقالاتی با امضای مستعار در این مجلات چاپ می نمود که در مطاوی آنها سخت بر متعصبان و مخالفان معرفت حمله میکرد. این اقدامات موجب شد که مورد تعقیب والی اصفهان "ظلّ السلطان" قرار گیرد و امام جمعه اصفهان نیز صدد ایذاء وی برآمد و مجد الاسلام را به خانه خود برد و توقیف و تهدید به قتل کرد و بدو گفت که یک نسخه از "رویای صادقانه" نزد تو دیده شده است، بی شک تو مولف کتاب و "بابی" هستی.  این بلیّه  با مداخله حجت الاسلام حاج شیخ نورالله و پرداخت یکصدو چهل تومان جریمه، تمام و او مرخّص گردید.  سپس با لباس مبدل از بیراهه راهی تهران شد و به جمع مخالفان حکومت استبدادی وقت پیوست. او برای هدایت مردم به تاسیس روزنامه پرداخت و با همکاری ادیب الممالک روزنامه "ادب" را پی افکند که ارگان انقلابیون گردید. سرانجام او دستگیر و با میرزا حسن رشدیه به "کلات" تبعید شد .

وقتی به تهران بازگشت و روزنامه "ندای وطن" را منتشر کرد. بسبب اعتراض شیخ فضل الله نوری روزنامه اش توقیف و در باغ شاه زندانی شد.

او مدتی بعد به سمت ریاست معارف کرمان منسوب گردید و در آنجا مدارس جدید ایجاد نمود.  کویند این مرد آزاده و روشن ضمیر،  عاشق ایران بود و در راه خدمت به میهن خود را به آب و آتش می زد،  حامی مظلومان و رنجبران بود با مثنوی طنز آمیز"شهر خاموشان" تمام بی رسمی ها، حق کشیها ، رشوه گریها ، پارتی بازیها و اصول اخلاقی که در آن زمان عدلیه و مسئولان قانون را در خود فرو برده و آلوده کرده بود ، باز می نماید و مورد تحقیر و تسخر قرار می دهد . این مرد ارزشمند در سال 1302 شمسی به بیماری استسقا مبتلا و به همان مرض جان به جان آفرین سپرد

داستان سرودن مثنوی "شهر خاموشان " چنین است که مجد الاسلام متولّی دهکده علی ]باد ماترک پدر و اجدادی اش بود . این ملک را شخصی بنام حاجی محمد حسین آقای اصفهانی غصب کرد. مجد الاسلام در تاریخ 1332 ھ. ق.  به عدلیه کرمان شکایت کرد.  آصف الممالک و عدل الملک ریاست و معاونت عدلیه را بر عهده داشتند. این دعوی حدود ده سال طول کشید و  موجب سوء استفاده های فراوان گردید تا مدعی و مدعی الیه به دیار باقی شتافتند و مرحوم مجد الاسلام با مثنوی "شهر خاموشان" عاملان این کار خلاف شرع و قانون را روسیاه ابدی ساخت * 2

                                     ************ 

  "تقدیم عرضحال"

به کاخ عدلیه رفتم به شهر خاموشان               که رفع ظلم نمایم بقدرت ایشان

نخست داد نشانم یکی اطاق پلیس                که بود مرکز آخوندکی عریضه نویس

گرفت وجهی و پرسید مطلب و بنوشت           عریضه ای ومر او را بدست بنده بهشت

سپس مرا به اتاق دگر هدایت کرد                  که لازم است که ترتیب را رعایت کرد

جوانکی متناسب نشسته بود و بقهر              به بنده گفت که بایست داد قیمت تمبر

اگر چه تمبر ندیدم و لیک دادم پول                 خدا کند که شود  نزد کردگار قبول

وز آن اطاق به دفتر حواله ام کردند                 که کارتن دو سیه لازمست و زنگ زدند

پلیس گفت که عدلیه شد کنون تعطیل            برو بمنزل و برگرد عصر با تعجیل

بوقت عصر بعدلیه باز برگشتم                        کسی نبود ولی تا غروب بنشستم

علی الصباح بعدلیه آمدم ناچار                        بانتظار نشستم که شد قریب نهار

قریب ظهر همه آمدند و بنشستند                 برای بنده شرمنده دوسیه بنوشتند

سپس مرا به اتاق ریاست آوردند                     عریضه را بگرفتند و باز پس دادند

که مدعا به معلوم نیست مقدارش                 رسیدگی نتوانیم کرد در کارش

دوباره جانب دفتر شدم بامر پلیس                  که مدعا به معلوم می کن و بنویس

بگفتم و بنوشتند و شد عریضه تمام              ولیک زنگ زدند وظیفه شد انجام

چو روز سوم رفتم حضور شخص رئیس         خطاب کرد برو شرح حال خود بنویس

بروز چهارم تعطیل گشت عدلیه                     که هست جمعه ز تعطیلهای رسمیه

بروز پنجم رفتم ولی نداشت ثمر                    برای آنکه نیامد    رئیس در محضر

خبر رسید که شخص رئیس کرده زکام          از این خبر همه رفتن و کار گشت تمام

رئیس آمد روز ششم      ولی تنها                 نگشت حاضر جز او دگر کسی  زاجزا

رئیس کرده تغیّر به  نایب و دربان                   برای آنکه چرا     نامدند     آقایان

قراولی بفرستاد از پی اجزا                         ولیک ظهر شد و هیچ کس نشد پیدا

"فراش فیلسوف "

رئیس رفت و مرا وعده سه شنبه بداد          سه شنبه رفتم و فراش از پیم افتاد

بگفت من شده ام بهر کار تو مامور                که تا کنم طرفت را به آمدن مجبور

نمود منزل او را ز  بنده استفسار                  سپس بگفت که وجهی بده برای نهار

گرفت وجهی و گفتا که چهار شنبه بیا           که آورم طرفت را بطور حتم اینجا

چو چهارشنبه برفتم بخدمت فرّاش              بگفت رفته ام، اما نکرده ام پیداش

دوباره پول نهاری گرفت و گفت برو                برای فردا البته  زود  حاضر شو

که د رتفحص او سعی میکنم بسیار             وگر بچرخ رود صبح می شود احضار

چو صبح رفتم در بسته بود و دربان خواب      سوال کردم از او یک دو فحش دادجواب

به التماس ازاو شرح حال حال پرسیده          جواب داد که نه بینی که برف باریده

به روز شنبه برفتم کسی نداشت حضور       مگر فراوان بدبخت با تن رنجور

ازاو سوال نمودم  نیامدند چرا؟                        بگریه گفت مواجب نداده اند به ما

من از نخوردن نان و ز خوردن سرما                  بحال تب شده ام مبتلا بدون دوا

پی رضای خدا یک قران باو دادم                       بعزم منزل خود رو براه بنهادم

چو چند گام زعدلیه دورتر گشتم                       یکی مرا زعقب خواند و برگشتم

نظر نمودم دیدم جناب فرّاش است                  که با کمال تغیّر دوان و فحّاش است

تأملی بنمودم که تا به بنده رسید                     زقهر یا که زسرما چو بید میلرزید

منش سلام نمودم ولی بجای سلام                   زحضرتش نشیندم مگر دو سه دشنام

از او سوال نمودم بگو گناهم چیست؟                جواب گفت بگو بیحیا تر از تو کیست؟

به فحش گفت کنون چند روز میگذرد                  که دست بنده بدامان تو همی نرسد

مرا بکار تو مامور کرده است، اجرا                    که امر من گذرد نی پی رضای خدا

مرا موجب و مرسوم نیست از دیوان                 ببایدم که زماموریت کنم گذران

جواب دادم از بهر من چه کردی کار                  که در مقابل داری توقع بسیار؟

از این جواب بسی بر تغیّرش افزود                  ز فحش رد شد و قصد اذیتم بنمود

برای حفظ شرافت تعارفش کردم                    بقهوه خانه مرشد ورا در آوردم

به چند بست زتریاک و چند تا چایی                 بحال آمد و شد وقت معذرت خواهی

چپوق کشید و بخندید و با ترنم گفت                 نبایدت که برنجی زمن به حرفی مفت

من آن زمان که تغیّر نموده ام به شما               خمار بودم و بیحال و خسته از سرما

کنون که گرم شد از محبت سرکار                   از آن گناه که کردم نمایم استغفار

همیشه نوکریت می کنم به هر کاری              بهرچه حکم کنی بهر بنده مختاری

فقط مراست زسرکار عالی استدعا                 که اهل بیت مرا چون خودم کنی احیا

مرا زنیست که بسیار خوب و چالاکست           ولیک حیف که او هم اسیر تریاک است

غرض بدادن وجهی شدیم با هم یار                  سپس سوال نمودم بگو چه کردی کار؟

دگر بگوی که عدلیه از چه تعطیل است             بروز شنبه که هنگام کار و تحصیل است

بگفت من طرفت را نموده ام  پیدا                        قرار داده که آید بمحکمه فردا

جواب مطلب دوم بدان که دختر خان                   وفات کرده و رفتند جمله اقایان

که تا جنازه او را بخاک سپارند                          دوباره گفتم اینها چه کارۀ خانند؟

جواب داد که باشد رئیس از آن فامیل                 به احترام وی البته می شود تعطیل

چو شد زحضرت فرّاش حل هر مشکل               وداع  گفتم و گشتم روانه منزل

علی الصباح بعدلیه روی آوردم                           بر رئیس برفتم تضرّعی کردم       

 جواب داد که کارت به محکمه است رجوع         برو بمحکمه در کار تو کنند شروع

بسوی محکمه رفتم طرف نبود آنجا                      رئیس محکمه توضیح خواست از اجرا

جواب آمد ز اجرا که داده بود قرار                       که حاضر آید لیکن نموده است اخطار

که گشته است مرض و فتاده در بستر                به عصر حاضر گردد اگر شود بهتر

رئیس محکمه گفت تو نیز عصر بیا                      که با حضور طرف مطلبت شود اصغا

به امر محکمه رفتم بعصر برگشتم                     به التفات شما تا غروب بنشستم

کسی به عدلیه نامد مگر همان فرّاش                که هست نام گرامی او حسن داداش

از او سوال نمودم که چون شده کار                  چرا نمی کنی این شخص را بحکم احضار؟

جواب داد مگر تو سفیه و مجنونی                      که می ندانی هر کار راست قانونی

هزار مرتبه گر محکمه کند اخطار                       و یا اداره اجرا به من کند اصرار

که زید را کنم احضار و عمرو را محبوس             تو از اطاعت این هر دو حکم شو مایوس

مگر اراده من همرهی کند با حکم                     وگرنه زحمت بیخود مکش که صمّ بکم

نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

               (((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))

1 - به نقل از : کتاب تذکره شاعران کرمان، اثر: دکتر حسین بهزادی اندو هجروی، انتشارات هیرمند، چاپ اول 1370، تهران ص 435

2 - مقدمه و شعر به نقل از : کتاب طنز پردازان ایران (از آغاز تا پایان دوره قاجار)، تالیف: دکتر حسین بهزادی اندوهجردی، انتشارات دستان،  چاپ اول، 1383، تهران – ص 717 الی 721

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/11/20 ساعت 11:33 | لينک ثابت |

چند حکایت طنز و جدّ از گلستان سعدی

                                                                               

 

    ما نصیحت به جای خود کردیم

     روزگاری در این بسر بردیم

     گر نیاید به گوش رغبت کس

     بر رسولان پیام باشد و بس

                    (گلستان - ص191)

 

 

 نوشته و انتخاب : محمد مهدی حسنی

 

 

 ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (حدود ۵۸۵ یا حدود ۶۰۶ – ۶۷۱ یا ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی استسعدی در شیراز متولد شد. پدرش در دستگاه دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروای فارس شاغل بود.سعدی هنوز طفل بود که پدرش در گذشت. در دوران کودکی با علاقه زیاد به مکتب می‌رفت و مقدمات علوم را می‌آموخت. هنگام نوجوانی به پژوهش و دین و دانش علاقه فراوانی نشان داد. اوضاع نابسامان ایران در پایان دوران سلطان محمدخوارزمشاه و بخصوص حمله سلطان غیاث الدین، برادر جلال الدین خوارزمشاه به شیراز (سال ۶۲۷) سعدی راکه هوایی جز کسب دانش در سر نداشت برآن داشت دیار خود را ترک نماید. سعدی در حدود ۶۲۰ یا ۶۲۳ قمری از شیراز به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و در آنجا از آموزه‌های امام محمد غزالی بیشترین تأثیر را پذیرفت (سعدی در گلستان غزالی را «امام مرشد» می‌نامد). غیر از نظامیه، سعدی در مجلس درس استادان دیگری از قبیل شهاب‌الدین سهروردی نیز حضور یافت و در عرفان از او تأثیر گرفت. معلم احتمالی دیگر وی در بغداد ابوالفرج بن جوزی (سال درگذشت ۶۳۶) بوده‌است که در هویت اصلی وی بین پژوهندگان (از جمله بین محمد قزوینی و محیط طباطبایی) اختلاف وجود دارد. پس از پایان تحصیل در بغداد، سعدی به سفرهای متنوعی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کرده‌است. در این که سعدی از چه سرزمین‌هایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد و به حکایات خود سعدی هم نمی‌توان چندان اعتماد کرد و به نظر می‌رسد که بعضی از این سفرها داستان‌پردازی باشد (موحد ۱۳۷۴، ص ۵۸)، زیرا بسیاری از آنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به عراق، شام و حجاز سفر کرده است و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنه، آذربایجان، فلسطین، چین، یمن و آفریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. سعدی در حدود ۶۵۵ قمری به شیراز بازگشت و در خانقاه ابوعبدالله بن خفیف مجاور شد. حاکم فارس در این زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگی(۶۲۳-۶۵۸) بود که برای جلوگیری از هجوم مغولان به فارس به آنان خراج می‌داد و یک سال بعد به فتح بغداد به دست مغولان (در ۴ صفر ۶۵۶) به آنان کمک کرد. در دوران ابوبکربن سعدبن زنگی شیراز پناهگاه دانشمندانی شده بود که از دم تیغ تاتار جان سالم بدر برده بودند. در دوران وی سعدی مقامی ارجمند در دربار به دست آورده بود. در آن زمان ولیعهد مظفرالدین ابوبکر به نام سعد بن ابوبکر که تخلص سعدی هم از نام او است به سعدی ارادت بسیار داشت. سعدی به پاس مهربانی‌های شاه سرودن بوستان را در سال ۶۵۵ شروع نمود. و کتاب را در ده باب به نام اتابک ابوبکر بن سعدبن زنگی در قالب مثنوی سرود. هنوز یکسال از تدوین بوستان نگذشته بود که در بهار سال ۶۵۶ دومین اثرش گلستان را بنام ولیعهد سعدبن ابوبکر بن زنگی نگاشت .

بر اساس تفسیرها و حدس‌هایی که از نوشته‌ها و سروده‌های خود سعدی در گلستان و بوستان می‌زنند، و با توجه به این که سعدی تاریخ پایان نوشته شدن این دو اثر را در خود آنها مشخص کرده‌است، دو حدس اصلی در تاریخ تولد سعدی زده شده‌است. نظر اکثریت مبتنی بر بخشی از دیباچهٔ گلستان است (با شروع «یک شب تأمل ایام گذشته می‌کردم») که بر اساس بیت «ای که پنجاه رفت و در خوابی» و سایر شواهد این حکایت، سعدی را در ۶۵۶ قمری حدوداً پنجاه‌ساله می‌دانند و در نتیجه تولد وی را در حدود ۶۰۶ قمری می‌گیرند. از طرف دیگر، عده‌ای، از جمله محیط طباطبایی در مقالهٔ «نکاتی در سرگذشت سعدی»، بر اساس حکایت مسجد جامع کاشغر از باب پنجم گلستان (با شروع «سالی محمد خوارزمشاه، رحمت الله علیه، با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد») که به صلح محمد خوارزمشاه که در حدود سال ۶۱۰ بوده‌است اشاره می‌کند و سعدی را در آن تاریخ مشهور می‌نامد، و بیت «بیا ای که عمرت به هفتاد رفت» از اوائل باب نهم بوستان، نتیجه می‌گیرد که سعدی حدود سال ۵۸۵ قمری، یعنی هفتاد سال پیش از نوشتن بوستان در ۶۵۵ قمری، متولد شده‌است. اکثریت محققین (از جمله بدیع‌الزمان فروزانفر در مقالهٔ «سعدی و سهروردی» و عباس اقبال در مقدمه کلیات سعدی) این فرض را که خطاب سعدی در آن بیت بوستان خودش بوده‌است، نپذیرفته‌اند. اشکال بزرگ پذیرش چنین نظری آن است که سن سعدی را در هنگام مرگ به ۱۲۰ سال می‌رساند! حکایت جامع کاشغر نیز توسط فروزانفر و مجتبی مینوی داستان‌پردازی دانسته شده‌است، اما محمد قزوینی نظر مشخصی در این باره صادر نمی‌کند و می‌نویسد «حکایت جامع کاشغر فی‌الواقع لاینحل است». محققین جدیدتر، از جمله ضیاء موحد (موحد ۱۳۷۴، صص ۳۶ تا ۴۲)، کلاً این گونه استدلال در مورد تاریخ تولد سعدی را رد می‌کنند و اعتقاد دارند که شاعران کلاسیک ایران اهل «حدیث نفس» نبوده‌اند بنابراین نمی‌توان درستی هیچ‌یک از این دو تاریخ را تأیید کرد.

وفات سعدی را اکثراً در ۶۹۱ قمری می‌دانند. ولی عده‌ای از جمله سید حسن تقی‌زاده احتمال داده‌اند که سعدی در حدود ۶۷۱ قمری فوت کرده‌است. محمد قزوینی در نامه‌ای به تقی‌زاده می‌نویسد که احتمال ۶۷۱ بسیار قوی است ولی آن را «خرق اجماع مورخین» و «باعث طعن» می‌داند.

سعدی در خانقاهی که اکنون آرامگاه اوست و در گذشته محل زندگی او بود، به خاک سپرده شد که در ۴ کیلومتری شمال شرقی شیراز، در دامنه کوه فهندژ، در انتهای خیابان بوستان و در کنار باغ دلگشا است. این مکان در ابتدا خانقاه شیخ بوده که وی اواخر عمرش را در آنجا می‌گذرانده و سپس در همانجا دفن شده‌است. برای اولین بار در قرن هفتم توسط خواجه شمس الدین محمد صاحبدیوانی وزیر معروف آباقاخان، مقبره‌ای بر فراز قبر سعدی ساخته شد. در سال ۹۹۸ به حکم یعقوب ذوالقدر، حکمران فارس، خانقاه شیخ ویران گردید و اثری از آن باقب نماند. تا این که در سال ۱۱۸۷ ه.ق. به دستور کریمخان زند، عمارتی ملوکانه از گچ و آجر بر فراز مزار شیخ بنا شد که شامل ۲ طبقه بود. طبقه پایین دارای راهرویی بود که پلکان طبقه دوم از آنجا شروع می‌شد. در دو طرف راهرو دو اطاق کرسی دار ساخته شده بود. در اطاقی که سمت شرق راهرو بود، قبر سعدی قرار داشت و معجری چوبی آن را احاطه کره بود. قسمت غربی راهرو نیز موازی قسمت شرقی، شامل دو اطاق می‌شد، که بعدها شوریده (فصیح الملک) شاعر نابینای شیرازی در اطاق غربی این قسمت دفن شد. طبقه بالای ساختمان نیز مانند طبقه زیرین بود، با این تفاوت که بر روی اطاق شرقی که قبر سعدی در آنجا بود، به احترام شیخ اطاقی ساخته نشده بود و سقف آن به اندازه دو طبقه ارتفاع داشت. بنای فعلی آرامگاه سعدی از طرف انجمن آثار ملی در سال ۱۳۳۱ ه-ش با تلفیقی از معماری قدیم و جدید ایرانی در میان عمارتی هشت ضلعی با سقفی بلند و کاشیکاری ساخته شد. رو به روی این هشتی، ایوان زیبایی است که دری به آرامگاه دارد

از سعدی آثار بسیاری در نظم و نثر مانده‌است: 

۱ - بوستان: کتابی‌است منظوم در اخلاق.

۲ - گلستان: به نثر مسجع

 ۳ - دیوان اشعار: شامل غزلیات و قصاید و رباعیات و مثنویات و مفردات و ترجیع‌بند و غیره (به فارسی) و چندین قصیده و غزل عربی.

۴ - صاحبیه: مجموعه چند قطعه فارسی و عربی‌است که سعدی در ستایش شمس‌الدین صاحب دیوان جوینی، وزیر اتابکان سروده‌است.

۵ - قصاید سعدی: قصاید عربی سعدی حدود هفتصد بیت است که بیشتر محتوای آن غنا، مدح، اندرز و مرثیه‌است. قصاید فارسی در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان آمده‌است.

۶ - مراثی سعدی:قصاید بلند سعدی است که بیشتر آن در رثای آخرین خلیفه عباسی المستعصم بالله سروده شده‌است و در آن هلاکوخان مغول را به خاطر قتل خلیفه عباسی نکوهش کرده‌است.سعدی چند چکامه نیز در رثای برخی اتابکان فارس و وزرای ایشان سروده‌است.

۷ - مفردات سعدی:مفردات سعدی شامل مفردات و مفردات در رابطه با پند و اخلاق است.

۸ - رسائل نثر:  کتاب نصیحةالملوک، رساله در عقل و عشق، الجواب، در تربیت یکی از ملوک گوید، مجالس پنجگانه

۹ -هزلیات سعدی

محمدعلی فروغی دربارهٔ سعدی می‌نویسد «اهل ذوق اِعجاب می‌کنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته‌است ولی حق این است که [...] ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموخته‌ایم سخن می‌گوییم». ضیاء موحد دربارهٔ وی می‌نویسد «زبان فارسی پس از فردوسی به هیچ شاعری به‌اندازهٔ سعدی مدیون نیست». زبان سعدی به «سهل ممتنع» معروف شده‌است، از آنجا که به نظر می‌رسد نوشته‌هایش از طرفی بسیار آسان‌اند و از طرفی دیگر گفتن یا ساختن شعرهای مشابه آنها ناممکن.

گلستان کتابی است که سعدی یک سال پس از اتمام بوستان، کتاب نخستش، آن را به نثر آهنگین فارسی در هفت باب «سیرت پادشاهان»، «اخلاق درویشان»، «فضیلت قناعت»، «فوائد خاموشی»، «عشق و جوانی»، «ضعف و پیری»، «تأثیر تربیت»، و «آداب صحبت» نوشته است.

تصویر و مقدمه بالا عیناً از سایت وزین و بی همتای  ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد  و شعر ها و حکایت های  زیر از کتاب گلستان سعدی،  با تصحیح و توضیح : آقای دکتر غلامحسین یوسفی، شرکت سهامی خوارزمی، چاپ ششم، تهران، فروردین ماه 1381 ،  گزینش شده است. و شماره آمده میان دو کمان در آخر هر مطلب، اشاره به صفحه همین کتاب دارد.

                                       *************

به یازوان توانا و قوّت  سر دست

خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست

نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید

که گر زپای درآید، کسش نگیرد دست؟

هرآن که تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت

دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست

ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده

وگر تو می ندهی داد، روز دادی هست (ص 66)

                                         *************

و حکما گفته اند : چهار کس از چهار کس بجان[به] رنجند: حرامی از سلطان، و دزد از پاسبان، و فاسق از غمّار، و روسپی از محتسب؛ و آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟

مکن فراخ روی در عمل ، اگر خواهی       که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

تو پاک باش و مدار، ای  برادر، از کس باک        زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ(ص70)

                                       *************

یکی از ملوک را مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی. طایفه حکمای یونان اتفاق کردند که مر این رنج را دوا[ئی] نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود تا طلب کردند . دهقان پسری یافتند بدان صفت که حکما گفته بودند. پدرش را [و مادرش را]  بخواند و به نعمت بی کران خشنود [کرد] و قاضی فتوی داد که خون یکی از آحاد رعیت ریختن سلامت نفس پادشاه را رواست. [جلاد قصد کشتن کرد]. پسر سر سوی آسمان کرد و [تبسم کرد. ملک پرسید که در این حالت چه جای خندیدن است؟] گفت : ناز فرزندان بر پدر و مادر باشد و حکومت بر قاضی برند و داد از پادشاه خواهند. اکنون پدر و مادر بعلت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی [به کشتنم] فتوی داد و [پاد] شاه راضی شد به ریختن خونم. دراین حال جز خدای پناه نیست.

پیش که برآوردم ز دستت فریاد؟                    هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد

سلطان را از این سخن دل بهم برآمد و آب در دیده بگردانید و گفت: هلاک من اولی تر که خون بی گناهی ریختن. سر و چشمش ببوسید [و در کنارش گرفت] و نعمت بی کران داد و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت .

همچنان در فکر آن بیتم که گفت                   پیلبانی بر لب دریای نیل

زیر پایت گر بدانی حال مور                      همچو حال تست زیر پای پیل(ص 75)

                                          *************

یکی از بندگان عمر و لیث گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود. به کشتنش اشارت کرد تا دیگر بندگان چنین حرکت روا ندارند. [بنده پیش عمرو] سر بر زمین نهاد و گفت:

هر چه رود بر سرم، چون تو پسندی رواست     بنده چه دعوی کند؟ حکم خداوند راست

اما بموجب آن پروردۀ نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی. اگر بی گمان این بنده را بخواهی کشت به تأویلی شرعی بکش تا در قیامت مأخوذ نباشی. گفت: تأویل چگونه است؟  گفت : اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آنگه فرمای تا مرا بقصاص بکشند [تا بحق کشته باشی]. ملک بخنیدید. وزیر را گفت: چه مصلحت می بینی؟ گفت: ای پادشاه از [بهر خدای]، به صدقه گور پدرت این شوخ دیده [را] رها کن تا مرا در بلائی نیفکند. گناه [از] من است که قول حکما معتبر نداشتم که گفته اند:

چو کردی با کلوخ انداز  پیکار                             سر خودرا به دست خود شکستی

چو تیر انداختی در روی دشمن                           حذر کن کاندر آماجش نشستی (ص 75 )

                                       *************

درویشی را ضرورتی پیش آمد. گلیمی از خانه یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش ببرند. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. گفتا: به شفاعت تو حدّ شرع فرو نتوان گذاشت. گفت: [آنچه فرمودی] راست گفتی [و لیکن] هر که از [مال] وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید و الفقیر لایملک.  هر چه درویشان راست وقف محتاجان است. حاکم دست از او بداشت، پس ملامت کردن گرفت که جهان بر تو ننگ آمده بود که دزدی نکردی الاّ از خانه چنین یاری گفت: ای خداوند، نشنیده ای که گفته اند: خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب .

چون فرو مانی به سختی تن به عجز اندر مده

دشمنان را پوست برکن، دوستان را پوستین (ص 91)

                                         *************                   

قاضی ار با ما نشیند بر فشاند دست را

 محتسب گر می خورد، معذور دارد مست را (ص94)

                                 *************

وه که گر مرده باز گردیدی                         به میان قبیله   و    پیوند

رد میراث سخت تر بودی                         وارثان را زمرگ خویشاوند (ص 118)

                                  *************

قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سرخوش بود و نعل دلش در آتش، روزگاری در طلبش متلهّف بود و پویان و مترصّد و جویان [و] بر حسب واقعه گویان:

در چشم من آمد آن سهی سرو بلند               بربود دلم زدست و در پای افگند

این دیده شوخ می برد دل به کمند                  خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند

شنیدم که درگذری پیش قاضی باز آمد برخی از این معامله به سمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده، دشنام بی تحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت . قاضی یکی را گفت از علما[ی] معتبر که همعنان او بود:

آن شاهدی و خشم گرفتن بینش           وان عقده بر  ابروی ترش، شیرینش

عرب گوید: ضرب الجیب زبیب.

از دست تو مشت بر دهان خوردن                    خوشتر که به دست خویش نان خوردن

همانا که از وقاحت او بوی سماحت میآید.

انگور نو آورده ترش طعم بود                     روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد

این بگفت و به مسند قضا باز آمد. تنی چند از بزرگان عدول  که در مجلس حکم وی بودند زمین خدمت ببوسیدند که باجازت سخنی در خدمت بگوییم، اگر چه ترک ادب است و بزرگان گفته اند:

نه در هر سخن بحث کردن رواست                 خطا بر بزرگان گرفتن خطاست

ولیکن بحکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگان است، مصلحتی که ببیند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد. طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع در نوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است [تا] به گناهی شنیع ملوّث نگردانی. حریف این است که دیدی و حدیث این بود که شنیدی.

یکی کرده بی آبرویی بسی                   چه غم دارد از آبروی کسی؟

بسا نام نیکوی پنجاه سال                که یک نام زشتش کند پایمال

قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد و بر حسن رای قوم  آفرین خواند و گفت: نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صواب است و مساله بی جواب و لیکن

 نصیحت کن مرا، چندان که خواهی                        که نتوان شستن از زنگی سیاهی

*

از یاد تو غافل نتوان کرد به هیچم                  سرکوفته مارم نتوانم که نپیچم

این بگفت و کسان را به تفحّص حال وی برانگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته اند: هر که را زر در ترازوست زور در بازوست[و آن که بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد].

هر که زر دید سر فرود آرد                ور ترازوی آهنین دوش است

فی الجمله، شبی خلوتی میسّر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد. قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر، از تنعم نخفتی و بترنّم بگفتی:

امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس     عشّاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس

یک دم که دوست فتنۀ خفته ست، زینهار          بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس

تا نشنوی زمسجد آدینه بانگ صبح                    یا از در سرای اتابک غریو کوس

لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود          برداشتن، به گفتن بیهوده خروس

قاضی در این حالت [بود که] یکی از خدمتگزاران در آمد و گفت: چه نشینی؟ خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو د′قّّی گرفته اند. بلکه حقّی گفته اند تا مگر آتش فتنه که هنوز اندک است به آب تدبیر فرو نشانیم؛ مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسّم در او نظر کرد و گفت:

پنجه در صید فرو برده ضیغم را              چه تفاوت کند که سگ لاید

روی در روی دوست کن بگذار               تا عدو پشت دست می خاید

ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است، چه فرمایی؟ ملک گفت: من او را از فضلا[ی] عصر می دانم و یگانه روزگار، باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده اند؛ پس این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنکه معاینه گردد که حکیمان گفته اند:

بتندی سبک دست بردن به تیغ                      به دندان برد پشت دست دریغ

شنیدم که سحرگاهی با تنی چند خاصّان به بالین قاضی فراز آمد. شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی، بی خبر از ملک هستی. بلطف اندک اندک بیدار کردش که خیز که آفتاب بر آمد. قاضی دریافت که حال چیست، گفت: از کدام جانب برآمد؟  سلطان عجب داشت گفت از جانب مشرق چنان که معهودست. گفت: الحمد لله که در توبه همچنان باز است به حکم [این] حدیث: لا یغلق علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها، استغفرک اللهم و اتوب الیک .

این دو چیزم برگناه انگیختند                بخت نافرجام و عقل نا تمام

گر گرفتارم کنی، مستوجبم                 ور ببخشی عفو بهتر کانتقام

ملک گفتا: توبه در این حالت که بر [گناه و] عقوبت خویش اطلاعی یافتی سودی نکند؛ فلم یک ینفعهم ایمانهم لما رأوا بأسنا .

چه سود از دزدی آنگه توبه کردن                 که نتوانی کمند انداخت بر کاخ؟

بلند از میوه گو کوتاه کن دست                    که کوته خود ندارد دست بر شاخ

تو را با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد. این بگفت و موکلان [عقوبت] در وی آوریختند. گفت : مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقی است. ملک بشنید و گفت: آن چیست ؟ گفت:

به آستین ملالی که بر من افشانی                       طمع مدار که از دامنت بدارم دست

اگر خلاص محال است[از] این گنه که مراست    بدان کرم که تو داری امیدواری هست

ملک گفت: این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی و لیکن محال عقل است و خلاف نقل که تو را فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهایی دهد. مصلحت آن می بینم که تو را از قلعه به زیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. گفت: ای خداوند جهان، پرورده  نعمت این خاندانم و این جرم نه تنها من کرده ام در جهان؛ دیگری بینداز تا من عبرت گیرم. ملک را خنده گرفت و بعفو از سر جرم او برخاست و متعنّتان را به کشتن او اشارت همی کردند گفت:

هر که حمّال عیب خویشتنید                        طعنه بر عیب دیگران مزنید (ص 145 به بعد)

                                        *************

شنیده ام که در این روزها کهن پیری         

خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت

بخواست دخترکی خوبروی، گوهر نام      

 چو درج گوهرش از چشم همگنان بنهفت

چنان که رسم عروسی بود، تماشا بود        

ولی به حمله اول عصای شیخ بخفت

کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان [دوخت]   

مگر به سوزن فولاد، جامه هنگفت

به دوستان گله آغاز کرد و حجّت ساخت    

که خان و مان من، این شوخ دیده پاک برفت

میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست، چنان

که سر به شحنه و قاضی کشید و سعدی گفت:

پس از خلافت و شنعت، گناه دختر نیست

تو را که دست بلرزد، گهر چه دانی سفت؟ (ص 153)

                                      *************

مردکی را چشم درد خواست. یش بیطار رفت تا دوا کند . بیطار از آنچه در چشم چهار پایان می کند در چشم وی کشید و کور شد. حکومت پیش داور بردند؛ گفت: بر او هیچ تاوان نیست، اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که نآزموده [را] کار بزرگ فرماید، با آن ندامت برد، به نزدیک خردمندان به خفّت رای منسوب گردد.

ندهد هوشمند روشن رای                         به فرومایه کارهای خطیر

بوریا باف اگر چه بافنده ست                        نبرندش به کارگاه حریر (ص 160)

                                        *************

.... شنیده ام که درویشی را با حدثی بر خبثی بدیدند.  با آن که شرمساری برد، بیم سنگساری بود.  گفت: ای مسلمانان قوّت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر [کنم] ؛ چه کنم ؟ لا رهبانیه فی الاسلام . و از جمله مواجب سکون و جمعیت درون که توانگر را میسّر می شود. یکی آن که هر شب صنمی در بر گیرد [که] هر روز بدو جوانی از سر گیرد، صبح تابان [را] دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل.

به خون عزیزان فرو برده چنگ                  سر انگشتها کرده عنّاب رنگ

محال است که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا رای تباهی زند.

دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد               کی التفات کند بر بتان یغمایی؟

*

من کان بین یدیه ما اشتهی رطب                         یغنیه ذلک عن رجم العناقید

اغلب تهیدستان دامن عصمت به معصیت آلایند و گرسنگان نان ربایند.

چون سگ درنده گوشت یافت، نپرسد            کاین شتر صالح است یا خر دجال(ص165)

                                      *************

... شحنه برای خونخواران [و] قاضی مصلحت جوی طراران.  هرگز دو خصم به حق راضی پیش قاضی نروند.

چو حق معاینه دانی که می بباید داد

بلطف به که به جنگاوری و دلتنگی

خراج اگر نگذارد کسی بطیبت نفس

بقهر از او بستانند و مزد سرهنگی(ص 189 و 190)

                                  *************

 همه کس را دندان به ترشی کند گردد مگر قاضیان [را] که به شیرینی.

قاضی که به رشوت بخورد پنج خیار        ثابت کند از بهر توده    خربزه زار(ص 190)

                                     *************

قحبه پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنه معزول از مردم آزاری؟

جوان گوشه نشین، شیرمرد راه خداست

که پیر خود نتواند ز گوشه ای برخاست(ص 190)

                                    *************


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/11/08 ساعت 0:23 | لينک ثابت |

مناظره منبر و دار

  شرح شورانگیز عشق شهریار

  در غزل می پیچد و سیم سه تار

  شعر زیر قطعه ای زیبا و انتقادی از شادروان محمد حسین شهریارست، که در آن نظر به مفهوم : " فَسَد العالِم فسد العالَم " داشته است و بیان دو واقعیت اجتماعی :

یکی اینکه : تاسیس و وجود زندان و مجازات های دیگر برای کسانیکه مبادرت به قانون شکنی و ناهنجاری های اجتماعی می کنند، چون فرهنگسرا و مسجد برای شهروندان عادی ضرورت دارد.

و دیگر اینکه :  یکی از ریشه های وقوع ظلم و جنایت از ناحیه بزه کاران را بایستی نبود یا کمی کار فرهنگی و کوتاهی فرهنگ سازان اجتماع از جمله متولیان امر تبلیغ دینی در انجام وظایف خویش دانست.

این شعر سروده قبل از پیروزی انقلاب اسلامی است.

                                                      **********

منبر از پشت شیشه مسجد

چشمش افتاد و دید چوبه دار

عصبی گشت و غیظی و غضبی

بانگ برزد که ای خیانت کار

تو هم از اهل بیت ما بودی

سخت وحشی شدی و وحشت بار

 نرده کعبه حرمتش کم بود؟

که شدی دار شحنه، شرم بدار

ما سرو کارمان به صلح و صلاح

تو به جرم و جنایتت سرو کار

دار، بعد از سلام و عرض ادب

وز گناه نکرده استغفار

گفت : ما نیز خادم شرعیم

صورت اخیار گیر یا اشرار

تو قلم میزنی و ما شمشیر

غلظت از ما قضاوت از سرکار

تا نه فتوی دهند منبر و میز

دار کی میشود سر و سردار

هرکجا پند و بند درماندند

نوبت دار میرسد ناچار

منبری را که گیر و دارش نیست

همه از دور و بر کنند فرار "

باز منبر فرو نمی آمد

همچنان بر خر ستیزه سوار

عاقبت دار هم زجا در رفت

رو به در تا که بشنود دیوار

گفت : " اگر منبر تو منبر بود

 کار مردم نمیکشید بدار "

                                              *****************

 کلیات دیوان شهریار، به تصحیح خود استاد و با مقدمه اساتید و نویسندگان، بی نا، بی تاریخ، چاپ ششم، ص 228

تصویر برگرفته از سایت شرکت مانیر


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/10/28 ساعت 14:10 | لينک ثابت |

منوي اصلي

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
بانگ قوانین و مقررات
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
حقوق - تاریخ و کلیات
پرسش و پاسخ حقوقی
حقوق بین الملل خصوصی
حقوق جزا و کیفری
قلمی خودم(مخیّل)
مقالات و تحقیقات ادبی
دادگستری در متون ادب فارسی
شعر دوستان
تقی خاوری (راوی)
رضا دبیری جوان
اشعار و نثر های گزیده
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
کشکول اینترنتی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز

درباره ي ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟ می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، به نشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
* * * * * * * * * * *
امیل :

hasani_law@yahoo.com

* * * * * * * * * * *
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پيوند هاي روزانه

آرشيو

پيوند هاي وبلاگ

گنجور
Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
سایت دکتر اسدالله حبیب
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرين پست ها

شنا در دریا و تظاهر به روزه خواری
نقشه ی ایران (شعر)
فلسفه نام گذاری گل پسر(داستان و خاطره طنز)
گذر عمر در سه اپیزود (شعر)
دانلود رایگان قوانین و مقررات
مباحثی از حقوق ثبت 5 - مقررات ثبتی حاکم بر اراضی موات
تصویر طنز 27– باد آورده
پنج داستان کوتاه طنز (فابل) از جمیز تربر
حسرت - غزلی تازه از نجوا
دیوان بلخ 3 - کنکاش ضرب المثل
دیوان بلخ 2 - تعزیه دیوان بلخ
دیوان بلخ 1 - زندگی نامه محمد علی افراشته
امید کُشی
هجرانی ها (یازده دوبیتی منتشر نشده از دبیری جوان)
تقدیس وکالت
نگاهی به شرح های فارسی شهاب الاخبار
وقتی حق دفاع رنگ می بازد
پرسش و پاسخ حقوقي 43 - دستور تخلیه محل تجاری
واژگان بازنده
تصویر طنز 26 – خوش رقصی
زهد ریا و می سارا
پائیز در بهار
نظرسنجی برای تغییر نام خلیج فارس؟!!
کنکاش رابطه مالی وکلای دادگستری با موکلین
کاریکاتور حقوقی 25 – خالی کردن خانه
داستان یک مکتوبه (ایمیل)
نکوداشت استاد محمد قهرمان
مرثیه ای برای خوبی
داستان طنز - دستگیری حضرت فیل
مصرع رنگین و ترکیبات مشابه آن در ادب فارسی

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کليه ي حقوق مادي و معنوي وبلاگ dad-hassani محفوظ مي باشد.
طراحي شده توسط ياس تم

Free counter and web stats