تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگويم؟

نگاهی به شرح های فارسی شهاب الاخبار

 

        نگاهی به شرح های فارسی (ادبی) شهاب الاخبار

               به مناسبت بعثت رسول گرامی اسلام (ص)

 نوشته ی محمد مهدی حسنی

  

به گفتــار پیغمبــرت راه جوی

دل از تیرگی ها بدین آب شوی (فردوسی)

 الف - شناساندن کتاب شهاب

کتاب "شهاب الاخبار فی الحکم والامثال و الاداب الشرعیه" نوشته ی قاضی قضاعی (1) مصری  بوده  و بیش از  هزار سخن کوتاه (کلمات قصار)  از پیامبر گرامی اسلام (ص) در آن گرد هم و فراهم آمده است.  این گفتارها (احادیث) ، بدون نام بردن پشتوانه ها و بنچگ ها (اسناد)  و  بر شالوده و پیکره ی  نزدیکی واژه ها و هم آهنگی آرش ها و چم ها (معانی)  آراسته و پرداخته شده است.  در سرآغاز و دیباچه ی  نبشته می خوانیم : این را قضاعی،  در مصر و در دهه ی نخستین ذی حجه 453 هجری برای ابو عبدالله محمد بن برکات بن هلال سعیدی صوفی نحوی گفته؛ و در سال 517 هجری ابی اسحق ابراهیم بن خاتم اندلسی آن را نزد همان سعیدی خوانده و ابوالقاسم بوصیری آن را شنیده، و در 597 نیز آن را از همین بوصیری شنیده اند. و پافشاری دارد به اینکه: " این سخنان درخشاننده ی دل های عارفان و داروی دردهای ترس کاران و بزدلان است؛  (پر بها بخشش و دارایی است که سرکشان گیتی خوار را خرسند و پذیرنده سازد و گوارا نوشینه ای است که دل های دردمند را بهبود بخشد)، چه گفتارهای رسول اکرم (ص) است و از درگاه و آستانه ای بیرون شده که استوارکننده به پرهیزکاری (عصمت)  و ویژه ی گفت  فرتاب (وحی)  و فرزانگی (حکمت)، خواننده ی راه راست و پایداری و نماینده ی کیش درستی و رهنمونی مردمان بوده است ،  و براستی که سخنی روی خواهش و بویه (هوی)  نگفته است. والاترین درود که ویژه  بهترین بنده برگزیده اوست بر  وی و پوران و زادگان وی باد.(2) قاضی قضاعی در پیوسته (ادامه) دیباچه ی خود بر شهاب گوید:

 ( برگرفته از پارسی کرده ی کهن به تصحیح دانش پژوه) .... و گرد آوردم در این کتاب من یعنی که شهاب،  هزار خبر از اخبار رسول خدای که به رفیع  کناد درجات وی. ... از جمله  حکمت در وصیت ها و ادب ها و پندها که سلامت یافته است این خبرها از تکلف، یعنی در لفظ های وی تکلفی نیست، و دورست از دشخواری به دانستن معنی ها.  ... خبرها که اندرین کتاب جمع کرده است لفظ هایش شیرین و خوارست، و معانی آن به دانستن آسان و خوارست، و روشن ببوده است این خبرها به توفیق نبوت از فصاحت فصیحان و به نشان نبوت جدا شده است از فصاحت فصیحان، یعنی ظاهرست که این خبرها رسول گفته است. ...  و این خبرها در هم افگنده ام چنانکه یکی از پس یکی می آید، و اسنادهای آن افگنده باب باب فرا نهادم برآن گونه که لفظ هایش به یک دیگر نزدیکتر بود تا نزدیک بود بیاموختنش و خوار بود حفظ کردنش. ...  پس به زیادت کردم دُویست خبر، کتاب به هزار خبر و دُویست خبر بود. ...  و ختم کردم کتاب را به دعایی که روایت کرده اند از رسول خدا علیه السلام که سلام و دعا بروی باد. ...  و مفرد بکردم به سوی اسنادها کتابی دیگر که رجوع کند با آن کتاب در دانستن اسناد. ...  و من می خواهم از خدای تعالی که توفیق دهد تا آنچه می کنم و قصد کردم هاوَی خالص از سوی خدای را بود و نزدیک کند به رحمت ...  که خداست که باز تواند پاییدن از معصیت و قادرست که توفیق طاعت دهد. (3)

ب - ارزش کتاب شهاب و شرح های نگاشته بر آن:

 همه ی گروه ها (فرق) و دانشمندان اسلامی،  شهاب الاخبار را ارج بسیار نهاده و به کتاب و نویسنده اش ارزش به سزا داده اند. چنانکه در الفهرست ابن الخیر اشبیلی و معالم ابن شهر آشوب شیعی (ش 763)  و اجازه ی  بنی زهره علامه حلی شیعی و فهرست مجدوع اسماعیلی (ص6 و 63) و فهرست ایوانف (ش 158) از این کتاب یا گردآورنده ی آن یاد شده است. و شروح فراوانی بر آن نگاشته شده است. از جمله:

1- شرح شهاب الاخبار ابن فندق فرید خراسان ابوالحسن علی ابی القاسم زید بن محمد بن الحسین بن سلیمان بیهقی (491-565)  که یاقوت در معجم الادباء (213:5) به گفته ی مشارب التجارب او از آن نام برده و گفته که در یک پاره (مجلّد)  است ولی نگفته که فارسی است چنانکه درباره جوامع الاحکام هم چیزی ننوشته و همین اندازه گفته : "ثلاث مجلدات" ولی در باره حصص الاصفیاء فی قصص الانبیا علی طریق البلغاء نوشته است: " بالفارسیه مجلدتان".

2- افضل الدین حسن بن علی بن احمد ماه آبادی.

3- روح الاحباب و روح الالباب فی شرح الشهاب،  نوشته ی: ابوالفتوح رازی صاحب تفسیر معروف و ادبی فارسی "روض الجنان و روح الجنان" که گویا تاکنون نسخه ای از آن یافت نشده است.

4- ضياء الشهاب فی شرح شهاب الاخبار تالیف قطب الدين سعید الراوندی (قرن ششم هجری). این كتاب که حاوي 1200 سخن حمكت‌آميز از پيامبر اكرم(ص) به تازگی  در 19 باب و 664 صفحه از سوي سازمان چاپ و نشر دارالحديث منتشر شده است

5- ضوء الشهاب، تالیف:  سیّد فضل الله بن علی الراوندی

6- برهان الدین ابوالحارث محمد بن ابی الخیر علی بن ابی سلیمان ظفر حمدانی مفسر واعظ.

7- ابوبکر محمد بن موسی باب الابوابی که در ترک الاطناب از آن یاد شده و او باید همان باشد که در نزهه الکرام و تبصره العوام از او یاد می شود.

8- استاد ابوالقاسم بن ابراهیم وراق بابی که شرحی به قول دارد (اسکوریال) و گویا همان است که در یواقیت العلوم (ص 32) از آن به نام ابوالقاسم دربندی یاد شده است.

9- ابن وحشی ابو محمد عبداالله بن یحیی تجیبی اقلیسی در گذشته 502 (اسکوریال 1386:2).

10- محمدبن حسین ابن وحشی موصل طیطلی.

11- شیخ ابراهیم بن عبدالرحمن وادیاشی در گذشته 570 که شرح ابن وحشی را کوتاه کرده است.

12- ابوعمرابن عیاد حافظ یوسف بن عبدالله سعید بن ابی زید بن عیاد اندلسی مالکی(505-575)

13- بدرالدین ابوالفضائل رضی الدین ابوالعباس حسن بن محمد صفائی هندی حنفی در گذشته 650 بنام ضوء الشهاب.

14- زین الدین ابوالمظفر محمدبن اسعد بن الحکیم عراقی حنفی در گذشته 567 به نام ضوء الشهاب (ملک 1631).

15- عبدالروف مناوی (952-1031) به نام رفع النقاب عن کتاب الشهاب.

16- شرحی دیگر ناشناخته که چنین آغاز می شود "الحمدالله الذی جعل سنۃ نبیه مشکاۃ لاقتباس انوار الرشد و الهدی.

17- شرحی از گمنام که در ذریعه یاد شده است .

18- اصلاح امام حسن بن محمد صغانی در گذشته 560 به نام کشف الحجاب من احادیث الشهاب.

19- تلخیص شیخ نجم الدین محمد بن احمد غیطی اسکندری در گذشته 975.

20- اسعاف الطلاب به شرح ترتیب الشهاب از سیوطی که آن را به اندام "الجامع الصغیر" در آورده است. (4)

سزاوار  گفتن است که  شهابی به نام "الشهاب فی الحِکَم و الآداب فی الاحادیث النبویة " از دانشمند دیگر، به نام شیخ یحیی بحرانی هست که دارای هزار گفته نبوی، در سی باب و به ترتیب الفبا بوده و حدیث های شیعی هم در آن دیده می شود. این کتاب در سال 1322 ق. در 69 صفحه وزیری با بیان شهید اول به چاپ رسیده و با کتاب ما،  سد در سد دوگانگی دارد. (5)

ج - زندگی نامه قاضی قضاعی:

نوبسنده "شهاب الاخبار فی الحکم والامثال و الاداب الشرعیه"، قاضی ابوعبدالله محمد بن سلامۃ جعفربن علی بن حکمون قضاعی مغربیٍ، فقیه، محدّث،  مورّخ، مفسّر، جغرافي دان و  واعظ شافعی مصری در گذشته ی 454  به بسیاری از دانش ها آشنا بوده و در مصر به چندین دانشمند گوش داشته و برای علی بن احمد جَرجرایی (گرگانی) وزیر روزگار خلفای فاطمی در مصر دبیری  می کرده و در قسطنطنیه فرستاده فاطمیان در فرمانروایی روم شرقی بوده  و هم جایگاه داوری (قضاوت)  مصر را گردن پذیر بوده است . (6)

دارنده (صاحب)  هدیۃ العارفین (2: 71) قاضی قضاعی را چنین می شناساند: "القاضی – محمد بن سلامه بن جعفر بن علی بن حکمویه القضاعی ابو عبدالله الشافعی قاضی مصر المتوفی سنه (454) اربع و خمسین و اربعمائه. له من الکتب : امالی فی الحدیث، الانباه فی الاحدیث، الانباء عن الانبیاء و تواریخ الخلفاء، درۃ الواعظین و ذخر العابدین ، دقائق الاخبار و حدائق الاعتبار فی الحکم "شهاب الاخبار فی الحکم و الامثال و الاداب" من احادیث النبویه، عیون المعارف و فنون الخلائف فی التاریخ، المختار فی ذکر الخطط و الآثار فی مصر، مناقب الامام الشافعی رحمه الله و غیر ذالک.

عمر رضا کحّاله در معجم المولفین (جزء دهم : 42 ) چنین آورده است: محمد القضاعی. (454 ھ - 1062م)  محمد بن سلامه بن جعفر بن علی بن حکمون بن ابراهیم بن محمد بن مسلم القضاعی، الشافعی ،(ابو عبدالله)  فقیه محدث، مورخ، واعظ مشارک فی علوم اخری، سمع بمصر خلقا کثیرا، و کان کاتبا للوزیر علی بن احمد الجرجانی بمصر  فی ایام الفاطمین، و ارسل فی سفاره الی الروم  فاقام قلیلاً فی القسطنطنیه، وتولی القضاء بمصر نیابه، و توفی بها فی ذی الحجه.

من تصانیفه: المختار فی ذکر الخطط و الاثار فی خطط مصر، الانباء بانباء الانبیاء و تواریخ الخلفاء، الانباه فی الحدیث، دره الواعظین ذخر العابدین، و "شهاب الاخبار فی احکم و الامثال و الاداب الشرعیه".

و نیز در معجم المطبوعات (ص 1515) آمده است:

کان اماما عالما زاهداً رحل الی البلاد فی طلب العلم و وصل الی الحجاز و الشام و القسطنطنیه و سمع الحدیث بمکه، تولی القضاء بمصر نیابه عن جهه المصریین و توجه منهم رسولا الی جهۃ الروم. له عده تصانیف، منها: تفسیر القران عشرون مجلدا و کتاب الشهاب و کتاب منثور الحکم و الاعداد و تواریخ الخلفاء و کتاب خطط بمصر و غیر ذلک. (7)

در باره مذهب قاضی قضاعی و گمان اینکه وی شیعی و نه شافعی بوده  در کتاب ها نشانه هایی چند آورده اند، که چون یادآوری آن مایه ی درازی سخن می شود از بازگفت آن خودداری می شود.  دوست داران می توانند به سرآغاز نوشته ی آقای محمد شیروانی بر ترک الاطناب واگشت فرمایند. در اندیشه ی ما این گذاره  نباید این اندازه پر پروا باشد. چه در آن دوران دوری میان فرق،  این اندازه نبود و شایان این است که همه،  هم داستان و سازوارند به اینکه کتاب " شهاب الاخبار فی الحکم و الامثال الاداب" از اوست

پاره ای از  نوشته های  دیگر وی چنین گزارش شده  است: 1 - الإنباء بأنباء الأنبیاء که بردارنده ی تاریخ همگانی (عمومی)  گیتی از آغاز آفرینش تا سال 417 ھ.ق. است. 2 - تفسیر القرآن العظیم  که تفسیری دربرگیرنده از قرآن کریم در 20 پاره  است . 3 - دستور معالم الحِکَم و مأثور مکارم الشِیَم من کلام أمیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام، این کتاب به همین نام در معجم المطبوعات آمده است و با شرح  محمد سعید رافعی در مصر چاپ شده است. ولی ابن شهرآشوب در معالم العلماء، از نام آن به "دستور الحکم فی ماثور معالم الکم"  یاد کرده است. و بردارنده ی سخنان علی(علیه السلام)  است و فارسی شده ی آن به نام قانون به دستیاری آقای دکتر فیروز حریرچی نشر یافته است. 4 - دقایق الأخبار و حقائق الاعتبار فی المواعظ و النصایح و الأذکار، این کتاب به ترکی برگرداننده شده و در استانبول به چاپ رسیده است. 5 - مسند الشهاب که در آن پشتوانه ها و بنچگ های گفتارهای شهاب الأخبار گرد آمده است. 6 - نزهة الألباب 7 -  مناقب الشافعی. 8 - المختار فی ذکر الخطط والآثار،  مقریزی در کتاب خطط خود با بیان پیشینه پژوهش در باره ی خط ها و نشانه های مصری،  پس از ابوعمر محمد بن یوسف کندی،  قاضی قضاعی را دوّمین نفری دانسته که با همین نوشته، خط های مصر و نشانه های آن را سامان داده است (8)

د - بررسی  شرح های فارسی بر کتاب شهاب:

عاشقی خیز و حلقه بر در زن

دست در دامـــــــــن پیمبر زن

حب این خواجه پایمرد تو بس

نظـــــــــر او دوای درد تو بس(اوحدی مراغه ای)

ادبیات ما آغشته به  آداب نیکو و آموزنده، و شیوه های زندگی هشیوار و خردمندانه و  به وجود آورنده پیوند و آشتی جویانه است به ویژه آن بخش از نبشته ها که از سخنان دانایان دین و خداوندان دل و دارندگان  باور، آشکار شده، بسی شور انگیز و گیراتر است.

هر گروه از مردمی که از این سرچشمه های روشن و شگرف منشی،  بهره ور نیست دل روشنی نیافته و سرانجام زبان شیرینی هم ندارد، شرح کنندگان شهاب الاخبار نیز چون از سرچشمه ی دهش ایزدی سیرآب گشته،  سخنانی شیرین و گفتاری بس نغز و دلنشین دارند.

از شهاب الاخبار سه ترجمه و شرح فارسی در دسترس ما است، که با هم دیگر پیوندی ندارند و خوشبختانه  هر سه ی آنها به چاپ رسیده است. در دنبال گفتار خود،  کنکاشی را در باره ی  این سه نوشته ی ادبی به خوانندگان خوب خود پیشکش می کنیم:

1-  ترک الاطناب فی شرح الشهاب (یا مختصر فصل الخطاب)

این پارسی شده و شرح از آنِ نجم القضاه ابوالحسن علی بن احمد بن علی،  نامور شده  به "ابن القضاعی" و گزیده ای از فصل الخطاب فی شرح الشهاب خود او است و چنین دیده می شود که ابن القضاعی خود از خویشاوندان قاضی قضاعی باشد، از این رو وی باید نزدیک به زمان نویسنده شهاب الاخبار باشد.

به گمان فراوان ابن القضاعی،  پیروی مشایخ و اهل طریقت و دوستدار مذهب اهل حق و حقیقت بوده. زیرا وی در بسیاری موارد،  از بزرگان پارسایان و صوفیه مانند ابراهیم ادهم و فضیل بن عیاض و سری سقطی و از مجلس کردن حسن بصری و دیگران یاد می کند ولی در رویه 735 آنجا که می گوید : " قرمطیان سالی به مکه خروج کردند و مجاوران و مومنین را بکشتند علی بن یاقوته از مومنین مکه سالم مانده بود از خانه خویش بیرون آمد و برای همدردی با کشتگان به چنگ دشمنان افتاد و کشته شد. " آشکار می گردد که تصوف او در بخش پایه های نخست تصوف در اسلام یعنی داشتن بی آمیغی  (اخلاص) و یکرنگی  یکتاه و پرداختن به کار نیکو و پیروی از دانشمندان دین بوده و با گروه بازی ها متصوفه و کازه بازان و دیرداران آشنایی ندارد چنانکه نشانه های دیگری مانند شرح گفتار 828 همین کتاب، این به خود بسته (ادعا) را استوار می کند. (10)

به گفته ی آقای شیروانی این کتاب در پایان سده پنجم و آغاز سده ششم پدید آمده  است. آن و همچنین پارسی شده ی پسین (شرح فارسی شهاب الاخبار تصحیح دانش پژوه) هر دو، نمونه ای از بهترین های سبک بدون تکلف و روان شیرین پارسی آن دوران و پخته شده ی نثر سامانی است. آشنایان به متون کهن فارسی بهتر می دانند که این قبیل آثار تا چه اندازه رسا و شیوا و خواندن آن چه اندازه  دلچسب و گیرا و باارزش است؛ به ویژه  اینکه شرح سخنان کوتاه رسول اکرم(ص) است. بی تردید شیفتگان منش های پسندیده از آن بهره ها گیرند و دوستداران نثر فارسی از آن نکته ها در یابند.

ما می دانیم که درگذشت طغرل سلجوقی به سال 455 رخ داد و مرگ قاضی قضاعی به سال 454 است و در این دوران کمابیش همه ی ایران کم کم از دست غزنویان بیرون شده و به دست سلاجقه می افتد. در این دوران، وارونِ  دوره ساسانی،  بازار دانش و ادب بدون خریدار و کار نثر هم به بی رونقی می گراید. اما خوشبختانه نثر فارسی این کتاب درین  بی رونقی ها جای ندارد. جمله ها کوتاه و رسا است و واژه ها، گزاره ها و به هم ساخته ها (اصطلاحات)  و فعل های زیبای فارسی در آن فراوان به کار رفته است، (11) که نمونه های آن عبارتست از:

آرامگاه دادن (آسایش بخشیدن)، آرامیدگی، آزار گرفتن (رنجیدن)، آغالیدن، آمودن ریش (آراستن)، آهو (عیب)، از جنگ به کام رسیدن، از دست افکندن روزگار (میراندن)، از سر بایست و هوی گفتن، استوار داشتن (اطمینان دادن)، افزولیدن (برانگیختن)، اندر (در) گذاردن (عفوکردن)، اندی که (مادامیکه)، او را کارزار است (حقّ اوست)، اَوِسنه (هوو)،  بارنامه کردن (نازش و تفاخر)، باز گشتن (عفو کردن از دشمن)، بازنمودن (آشکار ساختن دوستی)، باز هلیدن، بتزاویق کردن ( نقش و نگار کردن)، بخنده خندیدن، بخویشاوندی پیوستن (صله رحم کردن)، بداشتن اشجار (غرس کردن)، بدلگام، برخورداری خواستن، برزنی دست کشیدن،  برگ چاشت، بزه مند شدن، بزیان دادن (اتلاف)، بسامان راه بودن، بشتابدا، بشنوانیدن، بفزولیدن و فژولیدن (برانگیختن)، بکارزار بیرون آمدن، بکام دیگران مردن، بلسک (سیخ کباب)،  بنگاه (متاع دنیا، خواسته)، بنگریختن، بوی کارکردن (دستورالعمل)، بهارگاه، بهلد (وابگذارد)، بهم آمدن امّت، بیوکندن (بیفکندن)، پائیدن (پایداری کردن)، پای برنجن (خلخال)، پایندان (کفیل، تاوان ده)، پای تهی رفتن، پرخیزیدن، پردهان بخندیدن، پیش کنار ستردن (موی ظهار زدن)،  تب هلیدن، تحمل مال کردن، ترسکاران، ترسکاری از خدا (تقوی)،  تقدیر برکردن، توختن کین، تهی بخانه آمدن، تیزان امت، جامه ی قصارت کرده (آهار زده)، جان بغرغره رسیدن، چَفته (چوب های داربست مو، نوعی انگور)، چوب چفت (کژ)، حسابگاه، حکم از خویش کردن (قیاس به خود)، خاطرتیزی، خدای خون، خدمت بتن کردن، خله درای (یاوه گو)، خنک بودن (خوش بودن)، خوسک (خوشک یا خوشی)، خوگرشدن، خیره دادن (اسراف کردن)، دامن از فضول نگاهداشتن، در خورد بودن (بکارآمدن)، در کشیدن (قبض کردن)، درونین خانه، دست فروزدن، دلهای مردمان برفق بخویش کشیدن، دوست یکتاه، دیری کردن (تردید کردن)، راست براست (برابر)، روزی مند گشتن، زمین خوار (هموار)، ستوه شدن (ملول شدن)، شتاباندن، شمار گرفتن، شهرگی (رسوایی)، صحبت بریدن (قطع رابطه کردن)، غارتیدن، غیرت بردن، فردایین، فرو هلیدن، کار به برگ بودن، کاوین کردن، کم سایه بودن، کم سنگ داشتن، گزیریدن (چاره داشتن)، گواژه زدن، مانندگی کردن، مردم بسته کردن، میانه کاری،  میانه گرفتن، ناپایندگی، نادانندگان، نشستگاه (مجلس)، نکوهیده بماندن، نگریدن (نگریستن)، نواختن دوست، نیاز دنیا در دل داشتن، وای وای کردن، ورزگری (برزگری)، وعده بباید گزاردن، ویر (احمق)، هرزه بگذاشتن (رها کردن)، هلیدن، هنبازان، هنر طبعی، یکتاه

شادروان استاد بهار گوید که نثر این کتاب نثر فنی نشده و بسیار طبیعی و ساده و بی پیرایه است. (12)

موارد  پیش گفته و نشانه های دیگر گویاست که این کتاب مانند نسخه تصحیح دانش پژوه، هر دو دنباله و نمونه نثر معروف ساسانی است و بسیار برجسته و سرآمد  و درخور  گواهی خواست برای ادب دوستان می باشد. (13)

ابن قضاعی در سرآغاز کتاب،  در باره انگیزه  خود از پارسی کردن شهاب می گوید:

"قاضی الامام سعید ابوعبدالله محمدبن سلامه بن جعفر بن علی القضاعی رحمه الله در علم اخبار متبحر بود و درین باب حافظ بود و بر جمله عادت خویش هزار و دو صد کلمه جمع کرد، از کلمات رسول علیه السلام تا میان مردمان متداول باشد، و زبان مردمان به گاه مذاکرت و ایراد امثال آراسته شود. لیکن الفاظ معدنی بود و کلمات نبوی بود و به فصیح تر لفظی از زبان عرب بود. و مردم عصر از تازی به پارسی میل کرده بودند و معانی آن مشکل مانده بود من او را از تازی به پارسی کردم. و عقده یی که درو بود بگشادم و انگشت اشارت بر معنیش نهادم و از تطویل و اطناب پرهیز کردم که بیش ازین شرحی کرده ام و درو سخن بسیار گفته ام و نام آن کتاب "فصل الخطاب فی شرح الشهاب" است و این کتاب از آن اختصار کردم و "ترک الاطناب فی شرح الشهاب" نام نهادم. و به حق تقرّبی جسته ام و از باری عز و علا توفیق خواسته ام و هوحسبنا و نعم الوکیل. " (14)

این ترجمه به کوشش آقای محمد شیروانی، و دستیابی انتشارات دانشگاه تهران (شماره 936) در آذرماه 1343 به چاپ رسیده است.

 2- شرح فارسی شهاب الاخبار

به گفته ی شادروان دانش پژوه چون آغاز نسخه ی  بهره برده ی  مصحح ارجمند افتاده، پارسی و شرح کننده  این کتاب شناخته نمی شود و همین اندازه آشکار است که پیش از 567 (تاریخ نگاشتن نسخه خطی کتاب) می زیسته است. این ترجمه برای خواجه زکی صائن احمد حنفی ساخته شده است.  در تاریخ بیهق (ص 126)  از خاندان زکی از "خواجه محمد زکی" یاد شده ولی از "احمد زکی" نام برده نشده و نمی دانیم که او کیست.

همان گونه که پیش تر گفتیم، سبک فارسی این پارسی شده،  نیز مانند ترجمه قبلی، بسیار کهن است و پارسی کننده ی  کتاب کوشیده تا در ترجمه،  نازکی و باریک بینی بسیار کند و خوی درست کاری و آیین سپرده داری را پاس دارد، از این رو واژه ها و عبارت های شیوا و رسا و نادر فراوانی آورده شده که نمونه هایی از آن در زیر آورده می شود :

آرام دادن، آرام نیک گرفتن، آفردن، ادب نیکوا، از بهر آن، از بهر خدای را، ازگ، از یاد باز کردن، استنادن،  اسپید، اسفید، افتادنی های بد، اگر چنانکه، انگشت خداخوان، اوام، وام، اندوه گن، اهریان، باز پس ماندن، با کناره شدن، با سایه شدن، بباد بردادن، بجاردن (که در زبان طبری پجار آمده است)، بدکنان،  برجش،  برفجیدن،  برگیرهد، بزیان آوردن، بنجشک، بواید، بوی آمدن، بهشت جاودانه، بیران، پاره درکرده،  پایندان، پربازکردن، پرده نگاهداشتن، پس دی، پشیمانی درویدن، پناه با خدا دادن، تا شما بچی آمده ای، ترسکار و ترسکاری، جایگاه نماز، جز آن، جز چنان، چرب سنجیدن، چراغی، چراغ کش، چشته خورده، چندانی، چنین شدن، چیزی کردن، خلقان خدای،  خانه خدا، خداوندان فرمان، خسک بادا، خنک باد، خوشیدن، داروکردن،  درگاه خدا، در نکریدن، درغوش و درغوشی و درغویش و درغویشی، دست فراخی دادن،  دیری بودن (کردن)،  دیم، آب دیم، دیم ها، راست گیری، روزی مند، زبان بازگرفتن، زمین بریدن، زیرتنی کردن، ساکنی کردن، سخاوتیان، سخت سخنی، سراشکی، سرو، سرمایه ی کار، شادکامی، شتاب زدگی کردن، طلخ، فراسرکارشدن، فراکسی دادن، فرمان نگاهداشتن، کالجاری،  کبی، کژدمی، کنار تا کنار، کوشک، گبره گی، گزیدگان، گیتی،  مانندگی (کردن)، مردم گرسنه، مرده تن، مُسُلمان،  مگس انگبین، منم کردن، میانه نگاه داشتن، میوزار، ناامید، نااومید، ناومید، بنشته و نوشته، نفایه، نُماز،  نوج، نیکو، نیکو ادیمی، نیکوا گزاردن (با حرف الف در آخر مانند فعل جمع ماضی عربی)، ورنج، هارسیدن و هاکردن و هاگرفتن و هادادن و هابستن و هاپذیرفتن (که در ترجمه نهایه و تفسیر ابوالفتوح رازی و در زبان طبری مانند" هاکردن، هاوسن، هگتن" آمده است)، همگنان، هنیار یافتن، هوسنی، هیچ ماندن، یاری یافتن، یک از پس یک.

پارسی کننده در پیش گفتار کتاب در باره خواهش خود از ترجمه شهاب گوید: " ...  و مدتی بود تا جماعتی عزیزان از من در می خواستند تا بیان این معانی را کرده آید به پارسی، به حکم آنکه راغبان بسیار از جمله ی مردمانی که در عربیت بیگانه اند،  نه به خواندن این کتاب نشاط کردند، و بس دشخوار می آید و برایشان فهم معانی و تفسیراین بکردن. و من امتناع   می کردم به دو وجه : یکی آنکه خویشتن را این پایگاه و شایستگی نمی دانستم. و دوم آنکه فراغتی چنانکه شرط باشد نمی یافتم.  و به آخر خواجه زکی صائن احمد حنفی، رحمه الله، رغبتی بلیغ نمود. و او از جمله خاصگان بود، وجه رّد نداشتم. به قدر جهد و علم خویشتن بیانی و شرح این کتاب را بکردم به پارسی، چنانکه درخواست او بود، بتوفیق الله تعالی. ... و در تاویل اخباری که حاجتش می بود به تأویل رجوع بر کتب محققان اصحاب کردم، و آنچه مرا ممکن گردید دریغ نداشتم، و تأویل هایی که مخلص تر بود بیان آن نکردم.  و اگر سهوی یا خطائی رفته باشد، در می خواهم از آن مسلمانی که بر آن واقف شود آنرا درست بکند، ان شاء الله تعالی. خدای تعالی مرا و جمله مسلمانان را توفیق دهاد   تا این اخبار به کار دارند، و بدان وعظ و زجر برگیرند، و کردن و دانستن این کتاب بر ما و بر جمله ی مسلمانان به حجت مکناد، و برخورداری دهاد خواهنده و خواننده این کتاب را، تا بدین فایده برگیرند، و بدانند، و بران کار کنند، و فایده های این کتاب با قیامت آورند در آن روزی که " لاینفع مال ولا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم". (15)

این کتاب به تصحیح استاد محمد تقی دانش پژوه ، و دستیاری انتشارات دانشگاه تهران(شماره 1282) در فروردین 1349به چاپ رسیده است.

3- شرح فارسی شهاب (قرن 7 )

 زنده یاد استاد محدّث اُرموی، تصحیح کننده ی این ترجمه گوید که چون آغاز و انجام نسخه خطی افتاده است (كتاب از شرح نخستين گفتار آغاز مى‏شود.) آشکار نمى‏شود كه مترجم و شارح كيست ولی  با کنکاش در میان کتاب (مانند رویه 303 که به نام دوازده امام عليهم السلام تصريح شده)  برمى آيد كه وى شيعى دوازده امامی بوده است. همچنین از شرح گفتار 435 کتاب به روشنی بر می آید که کتاب در سالِ 690 هجرى قمرى پارسی شده است. (16)

پیش تر گفتیم زبانزد است که ابوالفتوح  رازی کتابی با نام  "روح الاحباب و روح الالباب" داشته كه شهاب الاخبار را پارسی و شرح کرده است.  برخی مانند استاد دانش پژوه باور داشته  که کتاب در دسترس (نسخه ‌اي موجود شرح شهاب الاخبار در دانشگاه تهران که یکی از نسخه های مورد بهره برداری مصحح گرامی بوده) همان شرح وابسته به ابوالفتوح است. (17)

همچنین استاد محدّث اُرموی در دیباچه کتاب در باره یکی دیگر از نسخ های برخوردارش گوید : " صاحب نسخه آقاى باستانى راد در ورقه مستقلى كتاب را معرفى كرده و آنرا مانند نسخه دانشگاه از ابوالفتوح رازى (ره) دانسته و به ترجمه حال ابوالفتوح و معرفى شرح الشهاب وى پرداخته سپس گفته است: " ... اين جواهر ناياب علاوه بر آنكه يكى از نفائس كتب و تأليفات بزرگان علم و ادب ايران را بما مى‏شناساند يكى از متون قديمه كه ارزش بيحدى از لحاظ انشاء و طرز نگارش فارسى قرن ششم دارد بر گنجينه معارف ما از نثر و نظم مى‏افزايد، شارح گاهى پس از ترجمه حديث رباعى يا بيتى در معنى آن بفارسى آورده كه باحتمال قوى از خود ابوالفتوح است و همچنين حكايات و اَمثَلِه مفيده مُمَتّعى نيز نقل نموده؛ اين شرح تمام خصوصيات نثر و انشاء قرن ششم و متون آنعصر را دارد."

لیکن مصحح شایسته،  این بربستن ها را وا زده و نشانه هایی را وارون  آن نشان می دهد: "پوشيده نماند كه از بيانات سابقه به خوبى روشن شد كه اين شرح به سال ششصد و نود هجرى در دست تأليف بوده و به رشته تحرير مى‏آمده است پس به طور قطع نمى‏تواند از ابوالفتوح رازى متوفى در اوائل نيمه دوم قرن ششم هجرى بوده باشد
و اگر اين تصريح در اين شرح نمى‏بود باز نمى‏توانستيم اين شرح را از ابوالفتوح رازى (ره) بدانيم زيرا صاحب رياض العلماء حكايتى از شرح شهاب ابوالفتوح (ره) نقل كرده است كه وى آن حكايت را در شرح حديث "ان الله ليؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر"  ذكر نموده است در صورتيكه در اين شرح از آن حكايت اصلا اثرى نيست پس اين شرح،  شرح شهاب ابوالفتوح رازى (ره) نيست" (18)

این ترجمه از آن هرکس که باشد، از گروه  یادگاری های  گرانمایه و ارزنده ی ادب فارسی به شمار می آید و روش و اندام و همچنین پختگى و زیبایی را دارا است كه گونه ی نثر شيرين و سليس و شيواى استوار فارسى قرن هفتم هجرى دارد.

و گویا مترجم و شارح آن، پارسی کرده ی کهن (دومین ترجمه اشاره شده ی بالا) را نیز در دست داشته و بسیاری از گزاره های آن را در ترجمه و شرح خود گنجانده است از این روی استاد دانش پژوه  در سرآغاز ترجمه ی مزبور یادآوری کرده است: "من در تصحیح این ترجمه از آن بیشتر بهر برده ام تا ترک الاطناب". (19)

پارسی کننده  در دیباچه ی کتاب انگیزه خود از ترجمه شهاب را چنین باز می نماید: " ...  بر اهل دانش و أرباب بينش پوشيده و مستور نيست كه شهاب الاخبار قاضى قضاعى رحمه الله حاوى كلمات طيّبه رسول اكرم مصطفى عليه السلام است و گفتارهاى وى به مفاد "اعطيت جوامع الكلم" متضمّن مصالح عبادست و متكفّل سعادت دار عمل و يوم معاد، و چون آن كتاب به زبان عربى بود و فارسى زبانان را از موائد فوائد آن بهره و نصيبى نبود اين بنده ضعيف... به شرح آن قيام و از لغت عرب فصيح به زبان فارسى صريح بى تكلف و تصلف آورد تا رازى چون تازى و شيرازى مانند حجازى از آن ممتّع و بهره‏مند گردد. اميد از كرم عميم خداوند كريم آنست كه توفيق دريافت سعادت اين حكم اسلامى را عامّ فرمايد تا همه بندگان أعمّ از مسلمان و غير آن از اين كلمات نبوّيه و حكم مصطفوّيه پند گيرند و با اين مواعظ شافيه و نصايح كافيه هدايت پذيرند. ..." .(20)

این کتاب با دیباچه و تصحیح‏ و تعلیقات شادروان استاد مير جلال الدين حسينى اُرمَوِى (محدّث)، و به سامان انتشارات کل اداره اوقاف (نشریه شماره دوازده) در 1342 به چاپ رسیده است و استاد علی اکبر شهابی مدیر کل وقت اوقاف، بر آن پیشگفتاری سودبخش  نگاشته است

 ھ – نمونه هایی از نثر سه کتاب

اینک برای باهم سنجیدنِ سه نثرِ شناسانده، پنج گفتار از فرستاده ایزد، و پیشوای بزرگ اسلام (ص) در پی خواهد آمد. با این توضیح که نخست متن سخن نبوی، از شهاب گزینش شده و سپس به اندام  آمده در بالا (همان شماره ها)،  پارسی شده و شرح هر گفتار می آید و شماره درون دو کمان در پایان، به شماره رویه کتاب اشاره دارد:

 "المومنون هيّنون ليّنون."

1 -  گفت (پیغامبر صلی الله علیه): مومنان آسان و نرم باشند.   یعنی به دست آوردن مومن آسان است، و چون به دست آمد نرم است، و آسانی و نرمی مومن نه از حقارت و زبونی بود؛ لیکن خصومت اندر عالم از بهر سه چیز ست که آن را چهارم نیست: یا از بهر نفس باشد و نزد  مومن خود از نفس عدوتر کس نیست از بهر عدو خصومت چرا کند، یا از بهر دنیا باشد و نزد مومن از دنیا غدّارتر و نامدار تر و فانی تر و ناپاینده تر چیزی نیست از بهر آن خصومت چرا کند. یا از بهر دین باشد و نزد مومن گمراه آن است که حقش گمراه کند و بر راه آن است که حقش راه نماید وی را این خصومت با حق است و مومنان با حق خصومت نکنند پس نماند اینجا جز نرمی و آسانی. (72)

2 -  مومنان سهل باشند در معامله و نرم دل.  یعنی که باید مومنان چنین باشند. و تمامی خبر در اسناد آن است که : باید که منقاد باشند مومنان را بر حق و بر هر چه نه معصیت بود. (20)

3 - مومنان نرم خوى و خوش گويند                           تازه روى و گشاده ابرويند

مومنان سهل و نرم و آسان باشند، و مصطفى عليه السلام گويد كه: سرشت و سيرت مومن آن است كه در دين قوى بود و اگر چه تنگ دل بود با مردم نيكوخوى و تازه روى بود، و ايمانش با يقين بود و بر علم حريص بود، و بر دوستان مشفق بود، و اگر چه توانگر و دست فراخ بود ميانه زيد، و به دانش كار كند، و به چيز مردم طمع ندارد، و كسب حلال كند، و نيكوئى بسيار كند، و در راه مذهب و حق با نشاط و خرّمى بود، و از شهوت دور بود، و بر رنجوران و درماندگان رحمت كند، و بدانچه او را ايمن كنند و بر وى اعتماد كنند امانت بجا آورد، و حسد نبرد، و كسى را طعن نزند، و بر كسى لعنت نكند، و بحق مقرّ بود، و كسى را به لقب نخواند، و در نماز خاضع و ترسكار بود، و به زكوة دادن شتابد، و در بلا و محنت آهسته و صابر بود، و در زحمت و راحت شاكر بود، و بدانچه خداى تعالى داده باشد قانع بود، و به آنچش كه نبود دعوى بزرگى و لاف نزند، و با مردم بياميزد و مناظره كند تا دانا شود، و بخل‏ وي را از خير كردن باز ندارد، و اگر كسى بر وى ظلم كند يا ظالمش رنجاند صبر كند تا خداى تعالى خود مكافات كند.
و راويان اين خبر از مصطفى عليه السلام روايت كرده‏اند كه مومن را واجب بود كه اين خبر از بر دارد. (48)

الرّفق فى المعيشة خير من بعض التّجارة.

1 - گفت پیغامبر صلی الله علیه  آسان گرفتن اندر زندگانی بهتر است از برخی بازارگانی. بدان که هر چیزی را حدی هست که چون از آن حد درگذشت نامحمود است، نبینی که نماز را که چهار رکعت است اگر سه رکعت کنی نماز باطل شود؛ و اگر نیز پنج کنی هم باطل شود.

پس نفقت را نیز حدی هست و آن حد وی کفایت است به معروف و از کفایت کم کردن مذموم است اقتار و تضییق را، و بر کفایت فزون هم مذموم است اسراف و تبذیر را.

و دو کس اندر دو کار پیوسته ملوم اند : یکی توانگری زفت؛ و یکی درویش راد؛ و از نیست سخا کردن ناپسنیده است همچنانکه با هست بخیلی کردن.

پس پیغامبر (صلی الله علیه) امّت را کدخدایی آموخت؛ گفت: در کدخدایی خوارتر بگیرند تا همچنان باشد که بازارگانی کرده باشید و اندر آن فایده حاصل کرده باشید. (122) 

2 -  مدارا کردن در زندگانی بهتر است از بعضی بازرگانی، زیرا که بسیاری تجارت بود که در آن اّلا درد و گفت و گو نباشد، و رنج راه حاصل آید. (31)

3 -  مدارا كردن در زندگانى بهترست از بعض بازرگانى‏؛  زيرا كه بسيارى تجارت بود كه در آن الّا درد و گفت و گو نباشد و رنج راه حاصل آيد.
و حضرت اميرالمومنين على عليه السلام فرمايد كه: تجارت كننده فاجر و بدكار بود الّا آنكه حق بود و حق دهد و حق ستاند، و هر كه بى فقه تجارت كند در ربا افتد. و حضرت اميرالمومنين على عليه السلام هر روز بامداد به بازارهاى كوفه بر گذشتى، و به هر بازارى بايستادى و آواز برآوردى و بازرگانان و دكّانداران چون آواز مبارك آن حضرت بشنيدندى آنچه در دست داشتندى بنهادندى و گوش باز داشتندى و سخن وى بجان و دل بخريدندى و او گفتى: "يا معاشر النّاس و التّجار قدموا الا ستخارة  و تبرّكوا بالسّهولة، واقتربوا من المبتاعين، و تزيّنوا بالحلم، و تناهوا عن اليمين، و تجانبوا الكذب، و تجافوا عن الظّلم، و أنصفوا المظلومين، و لا تقربوا الرّبا، و أوفوا الكيل و الميزان، و لا تبخسوا النّاس اشياءهم ولا تعثوا فى الأرض مفسدين. "    يعنى از خداى خير بخواهيد، و در تجارت سهل باشيد، و با خريداران نيكو خوى باشيد و بردبارى را زيور خود كنيد، و از سوگند باز ايستيد، و از دروغ بر كنار باشيد، و از ظلم پهلو تهى سازيد،  و انصاف هر كس بدهيد، و گرد ربا مگرديد، و تمام پيمائيد، و تمام سنجيد، و در چيز مردم خيانت مكنيد، و در زمين فساد مكنيد. و حضرت مصطفى عليه السلام مى‏فرمايد كه بازرگانان راستگوى در قيامت با شهدا باشند. و تجارت كن بايد كه دروغ نگويد، و مدح متاع خويش نكند، و اگر عيبش باشد بگويد، و عيب نكند آن چيز را كه مى‏خرد، و با آن كس كه سهل المعامله بود همچنان بود كه با آنكه استقصا كند.
(77)

 القضاة ثلاثه قاضيان فى النّار و قاض فى الجنّة.

1 -  گفت (پیغامبر صلی الله علیه) : قاضیان سه اند: دو قاضی در دوزخ باشد؛ و یکی در بهشت.

اما آن  قاضی که در بهشت است آن است که علم قضا داند و دیانت دارد تا به دیانت و علم حکم نگرداند و باطل را یاری نکند و به علمی که داند شغل مسلمانان گزارد. و آن دو قاضی که به دوزخ درباشند یکی آن بود که دیانت دارد لیکن علم نداند به نادانی حکم کند و رشوت ناستدن فایده ندارد. و دوم آن بود که علم داند لیکن دیانت ندارد و رشوت ها گیرد؛ و حکم بگرداند و پیغامبر (صلی الله علیه) گفت: هر که را قضا در گردن کردند گلوی وی بی کارد ببریدند. (174)

2 -  قاضیان بر سه گروه باشند : دو گروه در دوزخ باشند، آنان که میل کنند در حکم و آنان که رشوت خواهند. و گروهی بهشتی باشند: آنان که قضا به حق کرده باشند، و رشوت طلب نکرده باشند. (42)

3 -  قاضيان سه‏اند دو قاضى به دوزخ شوند و يك قاضى به بهشت شود؛ آن دو قاضى كه به دوزخ شوند يكى آن بود كه به أحكام قضا جاهل بود، و ديگر آنكه در قضا عالم بود اما حيف و ميل كند و رشوت ستاند. و آن كه به بهشت شود آن بود كه به قضا عالم بود و حكم به حق كند و به قضائى نشايد الّا آن كه به شرع مصطفى عليه السلام و أخبارش و فرايض و سنن آن عالم بود و حكم متشابه و ناسخ و منسوخ و واجب و سنت و عام و خاص را بداند و به قرآن دانا بود، و لغت عرب و رسم ايشان در كلام و نحو  و اعراب نيك داند، و گفتار و كردارش همه صالح بود، و از دنيا نيك بپرهيزد و در آن زاهد بود، و از هواى نفس حذر كند، و بر تقوى حريص بود، و بايد كه چون حكم كند بر وضو بود و با سكون و وقار و آهسته بود، و ساكن نفس و فارغ‏دل بود، و خشمناك و ترش روى نبود. (134)

 من جعل قاضيا فقد ذبح بغير سكّين.

1 - گفت (پیغامبر صلی الله علیه) : هر که را قاضی کردند بی کارد بکشتند او را.

این عبارتی است از رنجی که به کسی رسد بی نهایت، آنگه گویند فلان را بی کارد بکشتند. و هر که را قضا داند بزرگ زیانی وی را کرده باشند.

بزرگان دین و ائمه اسلام همه از قضا پرهیز کردند و از شهر بگریختند و به زر از خویشتن دفع کردند.

و جعفر بن منصور  ابوحنیفه را قضا فرمود. ابوحنیفه گفت: من شایسته قضا نیستم خلیفه بر وی الحاح کرد.  ابوحنیفه گفت: اگر راست گفتم که شایسته قضا نیستم خود نیستم به من قضا بده اگر راست گویم خود نشایم که قاضی باشم؛  و اگر دروغ می گویم کسی را که دروغ می گوید قضا مده. (121)

2 - هر که را به قاضی کنند، وی را بکشته باشند، به کارد. یعنی : بیشتر قاضیان مستحقّ دوزخ باشند. (52)

3 -  هر كه را قاضى كردند بى كارد گلويش ببريدند. (159)

من مشى منكم الى طمع فليمش رويدا.

1 -  گفت (پیغامبر صلی الله علیه) : هر که از شما سوی طمعی رود خوارتر رود.  بدان که طمع اصل مذلت است و سبب کم سنگی و علت بی حشمتی و علامت دون همتی و گفته اند: "الطمع فی الجنان قید فی اللّسان " و طمع در دل بند زبان است .

و حکیمی را پرسیدند که اصل طمع چیست؟ گفت کم سنگی.   گفتند صفت وی چیست ؟ گفت دون همتی. گفتند پدر وی کیست ؟ گفت کم یقینی. گفتند مادر وی کیست ؟ گفت خواری. گفتند پیشه وی چیست ؟ گفت انتظار. گفتند سرانجام وی چیست ؟ گفت محرومی. پس اینت نکوهیدگی که طمع است. (پیغمبر صلی الله علیه) گفت اگر کسی را به کسی طمع باشد و می رود که آن طمع جوید آهسته رود. باشد که آنجا دیرتر رسد؛ و در آن  دیری از آن طمع مستغنی گردد و از آن مذلت برهد. (231)

2 -  هر که از شما به طمعی رود، باید که سعی به مدارا کند، و حریصی ننماید، که معلوم خدای عزّو جلّ ، بنگردد. (54)

3 -  هر كه از شما به طمعى برود ببايد كه به آهسته رود. يعنى بايد كه تعجيل نكند كه طمع خوارى بود چون نشود بود كه خداى تعالى وي را مستغنى گرداند. (168)

               (((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - قضاعی (به ضم قاف) نسبت به قضاعه است و قضاعه نام قبیله ای از حمیر است و قبایل بسیاری نیز بدان منسوب اند

2 - ترک الاطناب فی شرح الشهاب (مختصر فصل الخطاب)، ابوالحسن علی بن احمد معروف به "ابن القضاعی"،  به کوشش محمد شیروانی، انتشارات دانشگاه تهران (شماره 936)، آذر 1343 – ص ب و ج

3 - شرح فارسی شهاب الاخبار، تصحیح استاد محمد تقی دانش پژوه، تهران، انتشارات دانشگاه تهران (شماره 1282)، فروردین 1349 – ص 4و5

4 - ر. ش. به :  فهرست ابن بابویه منتجب الدین قمی – معجم الادباء یاقوت 208:5 تا 218 – کشف الظنون و ذیل آن-  بروکلمن1: 343،363  و ذیل آن 1 : 584 - ذریعه 343:13- الفهرست ابن خیر 182 – معجم المولفین 297:3 و 13: 381 – هدیه العارفین 281:1 – اجازات بحار ص 23. (به نقل از شرح فارسی شهاب الاخبار، تصحیح دانش پژوه،– ص ب تا د)

5 - ترک الاطناب فی شرح الشهاب – ص ی

6 - معجم المؤلفین  42:10 و نیز  دیباچه شرح شهاب الاخبار تصحیح محدث ارموی و شرح فارسی شهاب تصحیح دانش پژوه ص الف

7  تا 14 -   به نقل از مقدمه ترک الاطناب و نیز ص 1و2

15 - شرح فارسی شهاب الاخبار، تصحیح استاد محمد تقی دانش پژوه، – ص د تا و، و نیز ص 1و2 همان کتاب

16 - كلمات قصار پيغمبر خاتم، شرح فارسى (یکی از علمای شیعه در قرن هفتم هجری، بر کتاب معروف) شهاب الاخبار، تالیف قاضى قضاعى‏(ره)، با مقدمه و تصحیح‏  و تعلیق شادروان استاد مير جلال الدين حسينى اُرمَوِى (محدّث)، نشریه دوازده انتشارات کل اداره اوقاف، تهران، 1342 - ص الف

17 - شرح فارسی شهاب الاخبار، تصحیح دانش پژوه – ص د

 18 - كلمات قصار پيغمبر خاتم  - ص یط

19 - شرح فارسی شهاب الاخبار، تصحیح دانش پژوه – ص د

 20 - كلمات قصار پيغمبر خاتم - ص 5


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/04/17 ساعت 12:53 | لينک ثابت |

واژگان بازنده

 

            واژگان بازنده

 معرفی کتاب (چهارمین مجموعه شعر تقی خاوری)    

 نوشته ی محمد مهدی حسنی

         همراه با مقاله ی

                           وزن طبیعی در شعر سپید (مقدمه خاوری بر دفتر شعر خود)

قافیه سنجان چو عَلَم برکشند

گنج دو عالــم به قلم درکشند (نظامی)

اخیراً "واژگان بازنده" چهارمین مجموعه (دفتر)  شعر تقی خاوری توسط نشر عرفان به بازار کتاب آمد.

تقی خاوری که به "راوی" تخلص می کند و متولد 1317 در شهرستان مشهد است،  پیش از این سه دفتر:  فرزند کارگاه (1359) ، دایره صبح (پاییز 1371)  و شکل های صدا  (پائیز 1376) را به دوستداران شعر و ادب پیشکش کرده است.

او مهمترین خصیصه شعرهای این دفاتر را – اگر چه به مذاق کهنه اندیشان خوش نیآید -  استفاده از وزن تازه و طبیعی می داند که نتیجه تکامل و تطور زبان و موسیقی شعر دری است. سالها پیش این وزن طبیعی یا مختلف الاوزان را خود "نیما نیمی" نامید  و طی مقدمه ای که بر مجموعه جدید این دفتر شعر آورده – و ضمیمه پست حاضر است -  در این باره با نقل قول هایی از زنده یاد اخوان ثالث و دکتر شفیعی کدکنی از اصالت این شیوه از موسیقی شعر دفاع کرده است.

تقی خاوری همانگونه که نام اولین مجموعه شعرش است، فرزند کارگاه است و تحصیلات آکادمیک ندارد، لیکن خیلی خوانده و می خواند و بسیار می داند.

وقتی تاریخ مردم هزاره و خراسان بزرگ را می نویسد در نقش محققی برجسته و کنکاش گر ظاهر می شود و آنگاه که به نقد شعر می پردازد، نقّادی ماهر و وارد است. چنانکه پس از نقد علمی و زیبای دکتر تقی پور نامداریان در کتاب "تاملی در شعر احمد شاملو"، مقاله او،  دقیق ترین و علمی ترین نقد در باره چگونگی زبان شاملو است. خاوری با آوردن شاهد مثال های فراوان از نثرهای ادبی گذشته رمز هزار توی زبان شاملو را کشف کرده است و همین معاملت را با زبان و موسیقی شعر اخوان و نیما نموده که در شرف نشر است.

خاوری در شعر امروز خراسان یکی از بهترین ها است و طبع آزمایی های او چه به هنگام  کلاسیک گویی و چه به وقت  نو پردازی،  توانمندی او را نشان می دهد.  زبان شعری او به زبان ساده و روان و سلیس خراسانی (قرن 4 و 5)  بسیار نزدیک است. و همانگونه که به خود او نیز گفته ام. شاید مهم ترین علت این موضوع، مطالعات عمیق و فراوان او در نثر و نظم قرون اولیه شعر فارسی برای انجام تحقیقات ادبی و تاریخی و همچنین  تعصبی است که به زبان ناب خراسانی دارد. با این همه ، همه واژه هایی که او بکار می برد، تر و تازه و به اصطلاح امروزی مدرن است و علاوه  بر آن همچون خلف صالح ش اخوان گاه گاه از واژه های در شرف فراموشی عامیانه استفاده می کند که  همین امتیاز او با کسانی است که دخیل خود را به ضریح شعرایی همچون سوزنی سمرقندی، رشید الدین وطواط، و ... بسته و تنها وام گیر زبان کهنه و قوافی و ردیف ها و واژه های مهجور و تصاویر تکراری  آنان هستند.

به نظر اینجانب از میان چهار عنصر تشکیل دهنده شعر (زبان، موسیقی، تصویر، عاطفه) که استاد شفیعی کدکنی می گوید،  شاید زبان مهمترین عامل در امتیاز شعر یک شاعر از دیگر شاعران است و اصولاً اوج شاعری یک گوینده زمانی است که به زبان شعری ویژه  خود دست یافته است  و خواننده و شنونده آشنا با سبک و سیاق شعری شاعران، ولو اینکه  از تعلق تازه شعر، به آن شاعر ناآگاه باشد، مع ذالک به محض دیدن و شنیدن، احتمال می دهد که این شعر از آن همان شاعر است. اگر شاعری را این خصیصه نباشد،  تا شاعر کامل شدن، راهی درازی در پیش دارد و بی تردید،  تقی خاوری به زبان ویژه خود دست یافته است

امیدوارم او سال ها عمر کند و ما توفیق خواندن دفتر های شعر بعدی او را داشته باشیم

                  ************************

وزن طبیعی در شعر سپید

نوشته ی تقی خاوری

 برای پرداختن به وزن طبیعی در شعر سپید، نخست به وزن شعر سنتی و همچنین وزن شعر نیمایی به طور خلاصه اشاره می شود. وزن در شعر فارسی از دیر باز با شعر آمیخته بوده است، به طوری که از نظر قدما جزء ماهوی شعر به شمار می آمده است. دکتر خانلری که از بزرگان ادب در تاریخ معاصر است، کتابی مفصل در باب وزن شعر فارسی نگاشته است و می گوید :"... علم عروض بی آن که هیچ سابقه ای در زبان و ادبیات فارسی داشته باشد، یکباره از جانب یک تن ابداع شده و چنان نزد اهل فن قبول عام یافته که کسی در اساس آن تصرفی روا نداشته و تا امروز این اساس همچنان مقبول و متقن مانده است.

واضع این علم دانشمندی از مردم بصره است که نام و نسب او عبدالرحمن الخلیل بن احمد تمیم البصری الفراهیدی است که به شاهزاده خلیل بن احمد فراهی نیز مشهور است.

این دانشمند در حدود سال 100 هجری در بصره به دنیا آمد و تاریخ وفاتش را که هم در آن شهر اتفاق افتاد به اختلاف  سالهای 130 و 160 و 170 و 175 هجری نوشته اند و ظاهراً دو عدد آخر به صواب نزدیک تر است.

علم عروض علم اوزان شعر عربی است. در معنی این لفظ نیز اقوال یکسان نیست و بعضی گفته اند: آن را از بهر آن عروض خواندند که معروض علیه شعر است. یعنی شعر را برای آن عرض کنند تا موزون از ناموزون پدید آید...." (1)

به عبارتی باید شعر بر اساس وزن سروده شود . وزن، نظم و تناسبی است در اصوات. شعر از کلمات تشکیل می شود و کلمه مجموعه ای از اصوات ملفوظ است. پس وزن شعر حاصل نظم و تناسبی است که در صورتهای ملفوظ ایجاد شده باشد.

برای تحلیل و تجزیه وزن هر شعر حاصل نظم و تناسبی است که در صورتهای ملفوظ ایجاد شده باشد.

برای تحلیل و تجزیه وزن هر شعر نخست باید الفاظ آن را از اصوات متعدد مرکب به اجزاء بسیط تجزیه کرد. (2)  برای اینکه وارد مبحث پیچیده وزن نشویم، به طور خلاصه به این نکته اشاره می شود که "برای نشان دادن نظم و تناسب هجاهای کوتاه و بلند که خود اساس وزن شعر فارسی است، لازم است نشانه ای برای هر یک قرار دهیم. این نشانه ها چنین است:    

هجای کوتاه : Ủ      

هجای بلنـــد:  Ỗ

مثلاً رکن "فاعلاتن" از یک هجای بلند و یک هجای کوتاه و دو هجای بلند تشکیل می شود : ỖỖỦỖ .  در تمام ارکان، همین دو نوع هجا با ترتیب خاصی تکرار می شود. مثلاً در مفاعلین بدین نحو به کار می رود ỦỖỖỖ .   این اساس شعر سنتی است با مصراع های مساوی و اگر یک هجای کوتاه حتی اضافه و یا کم شود، قابل قبول نیست و می گویند شعر وزن باخته است. این نکات تکرار مکررّات و توضیح واضحات است، هر چند برای بعضی جوان های تازه کار دانستن آن خالی از لطف نیست.

و دیگر قیاس کار نیماست با شعر سنتی . نیما یوشیج با کوتاه و بلند کردن مصراع ها، اساس شعر سنتی را به هم ریخت. وی معتقد بود اگر در یک مصراع شش رکن و یا بیشتر و یا کم تر به کار برده شود، به اقتضای کلام، اشکالی نخواهد داشت و در مصراع بعد اگر یک رکن بیاید باز هم اشکالی نخواهد داشت. این اقتضای کلام است. مهدی اخوان ثالث شاعر بزرگ معاصر با کتابی به نام " بدعتها و بدایع نیما یوشیج " به کار نیما ارزش علمی بخشید.

نیما که به قول خودش آب در خوابگه مورچگان ریخت، بزرگترین ساختار شکن در شعر فارسی است که اساس کار را دگرگون کرد و طرحی نو در انداخت. به طوری که اگر یکی از زبان فارسی اطلاعی نداشته باشد با مشاهده شکل شعر نیما با مصراع های کوتاه و بلند در خواهد یافت که چه اتفاقی افتاده است در قیاس با شعر سنتی و با مصراع های مساوی...  به گفته دریدا، "معنی ساختارشکنی این نیست که یک چیز به کلی خراب شود، بلکه به جای شکل قبلی، شکل تازه تری به وجود می آید.

این کار نیما بود، با وجود مخالفت سنت گرایان، گو این که هنوز هم هستند سنت گرایانی که از یک هجای کوچک هم نمی گذرند و با وجود شاعران بزرگی چون نیما و اخوان و فروغ فرخزاد و احمد شاملو که در شیوه نیمایی شعرهای ماندگاری سروده اند، باز هم این حضرات شعر نو را نمی پذیرند.

اما در این نوشتار حرف بر سر وزن است، وزن نیمایی که نیما تا حدودی سیطره کامل را در وزن نمی پذیرد تا حدودی از زحافات استفاده می کند. از این رو گستره وزن نیمایی متنوع تر شده است.

از منظر وزن، شعرهای نیما یوشیج و اخوان ثالث متفاوت است و اخوان ارکان سالم را در شعر می پسندد؛ رکنی از ارکان را می آورد و تا آخر آن را رعایت می کند او در کتاب "بدعتها و بدایع نیما یوشیج" آورده است :" می دانیم که بعضی از کلمات در بعضی اوزان نمی گنجد، مثلاً در بحر رمل یا زحافی که رواج و دلنشین آمدنش مدیون نیماست یعنی "فاعلان تن فاعلاتن ... فاع" و "فاعلاتن و فاعلاتن فع" . ما نمی توانیم "می دواند" را با "می ماند " قافیه کنیم، چون "می ماند" در بحر فاعلاتن نمی گنجد و زحاف (3) است. نیما که می خواهد به آزادی سخن بسراید، ابایی ندارد که فی المثل در این بحر مصرعی را با رکن سالم تمام کند و مصرعی دیگر را با همان زحاف مذکور.

اخوان می گوید: من البته برای خودم این کار را نمی پسندم و حتی المقدور از دشواری روی بر    نمی گردانم و می کوشم همچنان که شروع مصرع ها در بحرهم نوا و یک آهنگ است، خاتمه شان دهم و این طبیعت من شده است. در این گونه اوزان و مثلاً در بحر رمل چنین مالوف و معهود من است که مسیرم در "فاعلاتن فاعلاتن... فاع" یا فاعلاتن فاعلاتن ... فع" باشد. خاتمه یا تمامیت خود مصراع کوتاه تا ممکنم هست، "فاع" و "فع" یا منتها " فاعلات" باشد و نه فاعلاتن. اما نیما این قید را لازم نمی داند. با کمال آزادی " می دواند" را با "می ماند" قافیه می کند. آزاد سخن گفتن را زیباتر و لازم تر از این دشواری می شناسد..."

اخوان طبق نظریه و نگرش خود نسبت به وزن به همان ارکان سالم معتقد است و بر همین قیاس نیز جدولی بر مبنای بحر هزج ارایه داده است، با زنجیره "مفاعلین" از کوچک ترین مصرع تا بلندترین آن. به همین ترتیب جدول هایی از بحر رمل سالم (فاعلاتن) و بحر رجز (مستفعلن) و بحر متقارب (فعولن) و بحر سریع (مفتعلن) و بحر مضارع (مفعول فاعلات مفاعلین) ارایه داده است و این نگاه و نظر اخوان است نسبت به وزن نیمایی .

اما حرف بر سر این است که نیما تمام شعرهایش را با ارکان سالم نسروده است. او در شعرهای بسیاری از زحافات استفاده کرده است که اخوان به درستی به آن اشاره می کند. در شعری از نیما به نام " پریان" که در وزن رباعی سروده شده با تغییرات داخلی در این وزن (یعنی گوناگون شدن ارکان و به اصطلاح زحافات آن بسیار زیاد است) نیما از اغلب تغییرات و اجازه ها و امکانات آن استفاده کرده و در هر جا خواسته است، مصراع را سرانجام بخشیده و کارش از نظر وزن، میدان فسیح الاجایی بس شگفت پیدا کرده است. کسانی که بخواهند تنوع  وفور و گوناگونی اوزان نیمایی را نمونه ببینند، این شعر نمونه است...

و باز "شاهدی از اندوهناک شب" سروده نیما :

هنگام شب که سایه ی هر چیز زیر و روست              مفعول فاعلات مفاعیل فاعلات

دریای منقلب                                                     مفعول فاعلن

در موج خود فروست                                           مفعول فاعلن

و نیز از همان شعر:

آن جا میان دورترین سایه ها می دود                        مفعول فاعلات مفاعیل فاعلات

جا می گزیند                                                     مفعول فع لن

دیده به راه نهفته نشیند                                         مفعول فاعلات فعولن

در این زمان                                                     مفعول فع

موجی شکسته می کند آرام تر عبور                         مفعول فاعلات مفاعیل فاعلات

کوبیده موجهای وزین تر                                      مفعول فاعلات فعولن

افکنده موجهای گریزان ز راه دور                           مفعول فاعلات مفاعیل فاعلات

شعر به طور کلی در مایه بحر مضارع است و کوتاه و بلندی مصراعها با همه تنوع آزادی بخشی که دارد، در حدود تغییرات داخلی ارکان این بحر است، یعنی زحافات مجاز بحر مضارع مثل آمدن (مفعول فع لن) که زحاف است.

چنان که دیدیم این ابتکار نیما یوشیج نه تنها مخرّب بنیان کار قدماست و بر هم زن اساس عروض و قافیه نیست، بلکه گسترش منطقی شیوه آنان همراه با احتراز از قید و بندهای مخل و دست و پای بند و بهره گرفتن از عروق و اعصاب سالم آن است.

این ابتکار در عین حال که آن صد و بیست وزن را از ما نمی گیرد، بهره گیری از اوزان را چندین برابر می کند، زیرا هر وزنی را به طوری که حالت تغنی و ترنم خاص و ایقاعات و نقرات اصلی اش تغییر نکند، با شاخه های کوچک و بزرگ فراوان در اختیار شاعر می گذارد. پیش شاعر موزون طبع و صاحب قریحه خلاّق، میدانی وسیع از اوزان رنگارنگ با همه فراز و فرودهایش می گشاید. این کار او گسترش وزن ها و چند و چون کردن آنهاست و در این برهه زمان این حرکت و هنجار تاریخی، حرکتی رهایی بخش و هنجاری آینده ساز و برومند است...

تاریخ فرهنگ و ادبیات ما این خدمت خلاقه و راهگشای نیما را با خطوطی زرین در طومار خود ثبت خواهد کرد. جای خوشوقتی است که عروض شرق میانه را که مبنای اوزان شعر ترکی و فارسی و اردو و کردی و پشتو و غیره است، پس از اسلام ابتدا یک شاهزاده موسیقی دادن ایرانی به نام خلیل بن احمد فراهی با استفاده از مبانی شعر و موسیقی ایران پیش از اسلام بنیاد گذاشت. پس از یازده قرن که این دستگاه عروضی بر شعر اقالیم و اقوام شرق حکمفرما بود، باز یک ایرانی از دیار مرد خیز و قهرمان پرور طبرستان در آن رفورم و انقلاب اساسی ایجاد کرد. (4)

 (اخوان) در جای دیگر می گوید: " کار نیما که از جهاتی در طریق سادگی است، ذهن و ذوق های ورزیده تر می طلبد . وی از قول خواجه نصیر می گوید که "مردم به حسب شعور قوی تر و ذوق سلیم تر است که وزن ها و آهنگ دشوار و بغرنج را احساس می کنند. ولی در همین  مسیر آیا می توان به سوی بغرنجی بیش و تناسبات نهفته تر پیش رفت و رفت تا .... شاید قریب به بی وزنی؟ مسئله ای است. خواجه نصیر در مقابل وزن عروضی و شعری نوعی وزن دیگر متذکر می شود و از آن، گاه به وزن مجازی و گاه وزنی فاقد تناسب نام عبارت می آورد و حتی قسمی تناسب در جمله بندی را نوعی وزن می شمارد." (5)

موضوع اصلی مورد نظر ما در همین جاست در این معنا، وزنی دیگر غیر از تناسبات متعارف در کار است، یعنی وزن طبیعی که از درون شاعر وزن آشنا در شعر می نشیند. از این روی این نگارنده هیچگاه معتقد به بی وزنی کامل در شعر نیست. چون وزن و آهنگ و ریتم در رفتار هر کسی وجود دارد، از راه رفتن تا کار کردن و شنیدن صداهای مختلف به ویژه از ریتم باران و صدای آبشار و جویبار و صدای پرندگان و حتی صدای قطار و اتومبیل و سایر چیزهای دیگر.

از این رو ریتم و وزن و آهنگ، خود به خود بر ذهن تاثیر گذار است و آهنگ سازان از این صداهای عالم که در ذهنشان تاثیر گذار است در هنگام آفرینش، اثر خود را می آفرینند.

دکتر شفیعی کدکنی در این باب به طور مفصل نظریه اخوان الصّفا را بررسی کرده و آورده است:"مهم ترین نکته ای که در کار اخوان الصّفا قابل ملاحظه است، تکیه و تاکید چشم گیر ایشان است در باب هارمونی جهان و حکومت نوعی نظام موسیقیایی است در کائنات ...   سعی آنها بر این است که نظریه خویش را در باب موسیقی جهان، در تمام اجزاء کائنات تبیین کنند".(6)

و بعد در بخش شعر منثور در باب شعر شبانه شاملو آورده اند : " از شعر "درد انتظار" که شعری منثور است تا شعر "شبانه" (مرا تو بی سببی نیستی) سی سال طول کشیده تا به این نمونه کارها رسیده است، شعری که مجموعه متناظر  آوایی است و از نظر ایشان حتی قابل تقطیع بر افاعیل عروضی است و غالب سطرها با  ỦỖỦỖ آغاز می شود و با خارج کردن چند کلمه و افزودن یکی دو هجا در وزن مذکور تقطیع شده است،"   هرچند آورده اند " دوست ندارم بگویم ارکان عروضی مصراع، پس می گویم الگوهای صوتی سطرها و یا خوشه های آوایی..." و این که احمد شاملو در "آهنگ های فراموش شده" ضمن قطعه ای که در سال 1322 در بازداشتگاه شوروی در رشت می گوید: "مداد و کاغذی به دستم و به انتظار شعر، نثر می نویسم" حق این است و او خود با بصیرت و اشرافی که امروز عملاً بر شعر و حقیقت شعر دارد، معترف است که سال های طولانی در انتظار شعر، نثر نوشته است، برای رسیدن به شعرهای ارجمندی از نوع بعضی قطعات در "مرثیه های خاک " و"شکفتن در مه"  و "ابراهیم در آتش" ، "دشنه در دیس" و " ترانه های کوچک غربت" که امروز حافظه بعضی شیفتگان هنر مدرن را سرشار کرده است و هر جا سخن از شعر شاملو در میان باشد، پاره ای از آن شعرها را در حافظه دوستداران شعر مدرن می بینید، در صورتی که از مجموعه آن نثر هایی که به انتظار شعر نوشته است حتی یک سطر در حافظه کسی باقی نمانده است، با این سابقه انتشار و عمر آن آثار بیشتر از این شعرهاست ..." (7)

گذشته از موسیقی شعر و خوشه های آوایی که از ابداعات دکتر شفیعی کدکنی است، نمونه هایی از این دست، گفته های خواجه نصیر را به یاد می آورد که در مقابل وزن عروضی در شعر، نوعی وزن دیگر را متذکر می شود که دامنه آن بسیار وسیع است و باید در ارتباط با این نظریه سعی و کوشش فراوان صورت پذیرد تا به وزن های متفاوت غیر از وزن عروضی دسترسی یابیم. از جمله سالهاست که نوعی وزن که می شود آن را "وزن طبیعی" نامید، طی مدتها تمرین و ممارست و صیقل خوردن شعرها به وجود آمده است که باید مورد ارزیابی قرار گیرد.

سال ها پیش چند تن از شاعران، از جمله زنده یاد محمد مختاری وزن و بی وزنی را در شعر ها به کار می بردند و این نگارنده جلوتر از این سال ها شعرهایی در این زمینه سروده بودم که آن را با اصطلاح خودم نیما نیمی می گفتم .

این اتفاقات طی این سالها در وزن حادث شده است. اگر برخی شعرهای سپید این شاعران تقطیع شود، مصراع هایی مختلف الاوزان در آنها ملاحظه می شود. این نمونه را در کار برخی شاعران شعر سپید دیده ام، به ویژه آنهایی که ذهنی موزون دارند و تا حدودی وزن آشنا هستند. در این کار بدون آن که شاعران به وزن بیندیشند ، کلمات به طور طبیعی در شعر می نشینند، یعنی از درون شاعر به سطر می آیند، مصراع هایی با اوزان مختلف در یک شعر، حتی در آثار خود نیما دیده شده است، چنان که شعر "شب همه شب" را با دو وزن ساخته است و در پانوشت آورده " این شعر را مخصوصاً با دو وزن ساخته ام" (8)

آیا نیما هم به چند وزنی توجه داشته است؟ گو این که در شعر سپید امروز می شود چند وزنی را در یک شعر ملاحظه کرد که سبب به وجود آمدن وزنی ملایم در آن می شود.

این چند وزنی از منظر صداها همان چند صدایی است، اوزانی با صداهای مختلف مثل ترانه هایی در گام های مختلف که این معنا در شعر بی تاثیر نبوده است. یعنی همین صداهای مختلف در یک شعر.

برای مشاهده مثال قطعه ای در این شکل سروده ام و بی آن که به وزن توجه کنم، به طور ناخود آگاه این وزن طبیعی شکل گرفته است و با زبان شعر از درون به سطر آمده، ضمن آن که تقطیع هر مصرع را هم می نویسم تا صورت وزن مشخص شود:

جایی تو را دیده بودم                                      مستفعلن فاعلاتن

در کوچه ای با ردیف درختان توت                      مستفعلن فاعلات فعولن فعول

یا در کجاوه ای                                            مفعول فاعلن

در راه بامیان                                              مفعول فاعلن

در باغ سرد شیراز                                        مستفعلن فعولن

در لال قلعه دهلی                                          مستفعلن فعولن فعولن

در کوچه های شنگرفی مالابار                           مستفعلن فعولن فاعلاتن فاع

با همین نگاه گرد و سوزان                               مفعول فاعلاتن مفعول

تو را در کاروان کشمیر دیدم                             مفاعیلن فاعلاتن مفعول

در کمرکش کوههای هندوکش                             فاعلاتن فاعلات مفعول

حالا تو را در قطاری سبز می بینم                       مستفعلن فاعلاتن فاعلاتن فا

که فصلها را بهم می پیوندد                                مفاعلاتن مفاعیلن مفعول

آن روز                                                     فاعلات

از پیچ و خم غارهای کوه گذشتیم                         مستفعلن فاعلات فاعلاتن

به دریاچه ای که جایگاه ابرها بود رسیدیم               مفاعیلن فاعلاتن فاعلات مفعول مفاعیل

نگاه سوزان تو ابرها را آتش زد                          فعولن مفعولن فاعلاتن مفعولن

تقطیع این وزن طبیعی از همان نوع پیچیده و بغرنج است که قبلاً ذکر گردید و حاصل آن ارتباط صداها با یکدیگر است. مثلاً اگر به جای "نگاه سوزان تو ابرها را آتش زد" بگوییم "نگاه سوزنده تو ابرها را آتش زد" این نظم آوایی به هم می خورد. در زبان گفتاری هم اگر دقت شود این نظم آوایی به خاطر روانی زبان رعایت می شود. به ویژه با تخفیف در فعل ها...

البته گفتنی است که ذهن های وزن آشنا و موزون بی آن که هنگام سرودن به وزن توجه داشته باشند، در حالی که تنها روانی کلمات را مد نظر قرار می دهند، خود به خود این وزن طبیعی یا مختلف الاوزان را پدید می آورند. چون هر کلمه در زبان فارسی در اوزان عروضی تقطیع می شود.

در نتیجه نظم آوایی کلمات به این صورت حاصل می شود. برای شناختن و شکافتن این وزن اگر فرصتی بود به کارهای دیگر شاعران این نحله نیز پرداخته خواهد شد، تا ارزیابی و بررسی بیشتر برای شناختن این وزن صورت پذیرد .                                     تقی خاوری  

                                                                           2/6/86 – 5/9/86

                                            (((((((((((((((((())))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1- وزن شعر فارسی، دکتر پرویز ناتل خانلری، چاپ چهارم، انتشارات توس. تهران 1361 – ص 83

2 - همان – ص 111

3 - زحاف در علم عروض، هر تغییری است که با افزودن و یا کاستن یک یا چند حرف به افاعیل عروضی داده شود. تغییری که به اجزاء سالم اصلی داده می شود تا اجزاء فرعی از آن منشعب گردد.

4 - بدعتها و بدایع نیما یوشیج، مهدی اخوان ثالث، چاپ اول، انتشارات توکا، 1357 – ص 148

5 - همان – ص 205

6 - موسیقی شعر، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، چاپ دوم . آگاه، 1368 – ص 232

7 - همان – ص 283

8 - مجموعه کامل اشعار نیما یوشیج (فارسی و طبری)، نسخه برداری و تدوین: سیروس طاهباز، چاپ دوم، 1371 – ص 117


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/04/03 ساعت 13:48 | لينک ثابت |

داستان یک مکتوبه (ایمیل)

 

          داستان یک مکتوبه (ایمیل)

             هم... هم.... هم...

    طنزیم (1) :  محمد مهدی حسنی

دیشب قبل از خوابیدن، به شدّت دماغم می خارید. نمی دانم چرا یاد حرف یکی دوستان بجنوردی افتادم که پیش تر از او شنیده بودم در باور اهالی گرمه، وقتی آدم دماغش را می خاراند حتماً کتک می خورد. خوب کتک که تنها بر نهج فیزیکی نیست:  درشت شنیدن، یکه خوردن از یک واقعه و خبر، گم کردن کارت بنزین، مقابل شدن با آدمی که حکم خراب شدن دیوار آبریزگاه بر روی آدم را دارد و برایش شب غاسق و صبح صادق یکی است و .... همه نوعی کتک خوردن از نوع غیر محسوس اش است

نمی دانم تا حالا شده که کسی از آن دنیا برایتان تلفن یا ایمیل بزند مطمئناً یکّه و جا خوردن، نخستین عکس العمل طبیعی آدم است و هم در وهله دوم بلافاصله  این پرسش پیش می آید که : نکند کسی شما را سر کار گذاشته است؟ 

هم وطنان ما که تلویزیون وطنی را - با آن بودجه و هزینه های هنگفت -  رها کرده و دائم پای فارسی وان (2) می نشینند نباید برایشان این حس غریب باشد چون در یکی از سریال های در حال پخش، داستان تناسخ روح(از بدن "پدرو خوزه دوناسو" ی پیر به جسم  "سالوادر" جوان)  را می بینند.

شادروان صنعتی زاده کرمانی نیز در کتاب "رستم در قرن بیست و دوم"  از فردی به نام "جانکاس"  سخن می گوید که مخترع ماشین تجسم ارواح و اجساد مردگان است.   وی  روح و جسم رستم را در عصری جلوتر از ما زنده می کند و موقعیت رستم با آن یال و کوپال و  وجود تفاوت هنجارهای اجتماعی و اخلاقی و نیز پیشرفت ها و پس رفت ها دو زمان ، دست مایه ی طنزی زیبا قرار گرفته است.

به هرحال، حکایت ما نه کتاب و نه فیلم است، زیرا روز بعد وقتی ایمیل خود را وارسی می کردم متوجه شدم که باور آن دوست بجنوردی زیاد بی ربط نبوده است و دوستی مرده برای من ایمیل گسیل داشته است . با کنکاش در تصویر های موتور جستجوی گوگل زود متوجه شدم که سوء تفاهم شده و دو نفر هم نام وجود دارند: نخست: آق غلامعلی غیر دوست است  که مع الاسف دماغش گرفته و روحش پرواز داده شده و دوم -  آق غلامعلی دوست بوده که خوشبختانه دماغش چاق و  سور و مر گنده بوده و همچنان در قید حیات است.

ممکن است دوستان خرده گیرند، که مرد حسابی! تو در دوره فترت شنیدن خبر مرگ و دریافت ایمیل، چه مرگت بوده و  سرت با کجات بازی می کرده؟  تو رفقیت مرده و همچنان  بی خیال نشسته تا او خودش از آن دنیا با تو تماس بگیرد و بگوید من هم در این دنیایم؟!!

جواباً عرض می کنم:

 عزیزان!  تقاضا دارم حبه را قبه و کاه را کوه نکنید ، مگر نه اینکه گفته اند گل بی عیب خداست و هم آدمیزاد شیر خام خورده و جایز الخطاست. نشنیده اید که اسب اسکندر هم گاهی سکندری می خورد و و یا دست به دهل هر کس که بزنی صدا می کند. وقتی فلانی که گنده شماست،  پیش مخبران و چشم دنیا،  فلان و بهمان می گوید، خوب در این فقره،  حقیر فلک زده ی بی فوت و فند دان که تا فیها خالدون افکارش مانند ساحل خلیج همیشه فارس همیشه صاف و ساده است، جای خود دارد و مستحق سیاست نیست.

مگر نه اینکه این روزها آدم ها حتی برای غصّه خوردن و گریستن هم وقت نداشته و از بی کفنی زنده اند، و ماشین زندگی شان ریپ می زند به ویژه امثال من که طاق ابرو و غمزشان را خریداری نیست، بنابراین نباید گول تن و توش،  و فریب هیکل فربه فدوی را بخورید. حقیر از آنها نیستم که شانس این را داشته باشم که راحت به پشت بخوابم. نه ظرفمان، ظرف مسی و نه فرشمان، قالی است. هفت شهر عشق هم که راسته کار خدا بیامرز عطّار بوده و فدوی تان اندر خم کوچه، الک از دولکش دور افتاده و جوزهایش دفعتا واحده به گ. رفته است.

وضع وکالت و مابه ازای خدمات وکیلان که چنین است و به قول تهرانی ها : "هم باید همتون را بتابیم و هم بوق بزنیم". انگاری عاقبت ما، عاقبت نسیه خواران است که هم بسیار می خورند و هم دعوای آخرش را انتظار می کشند. البته این دعوی هم جز "محاربه خفیفه" (3) اندر خانه  است .

جمع عقل و دندان هم که بلای جان است. هرچند گفته اند که : "عاقل گوشت می خورد و نادان بادنجان" اما وقتی قرار است همه چیز از جمله بادنجان و سیب زمینی و هندوانه از ممالک محروسه دیگر وارد شود دیگر بادنجان هم در مقابل گوشت عرض اندام می کند. دوغ و دوشاب یکی می شود و تمایز عاقل و بی عقل ور می افتد و به قول اصفهانی ها  عقل هم پاره سنگ ور می دارد و  پسران آدم و دختران حوا حیران می مانند  که سر پیازی یا آنجای آن نبات بدبو .

اوضاع نوشتن و عرض اندام کردن هم که قمر در عقرب است

مزه ای در جهان نمی بینم                       دهر گویی دهان بیمار است (طالب آملی)

دیگر برای مردن لازم نیست که به گیلان بروی، همه جا گیلان است، ازقبرستان که بگذریم سوی دیگر بند و زندان است که آنهم برای سلامتی آدم خطر دارد. شاید راست گفته اند که گربه روی لحاف کرسی ننه جان بودن به شیر در قفس بودن توفیر دارد. چنان که بیهقی با اشاره به عاقبت جعفر برمکی در دولت هارون الرشید، و  در مقام اندرز به رجال دولت غزنوی و اینکه عاقبت تهور و تعدی را بباید کشید،  گوید : " ....  چاکران و بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان، که محال است روباهان را با شیران چخیدن..."  چه به قول او نتیجه چخیدن، لاجرم بر مرکب چوبین نشستن است چنانکه  حسنک وزیر نشست. (4)

به ویژه امروزه که حتی اگر مثل بچه آدم سرت را پایین بیندازی و بدون آلت هم رد شوی، حتی خوش خلقی و ناز کردن هم کار شرم و حمله نرم حساب می شود و ماحصل کودتای مخملی، تو را مستحقق بسملی می کند. و اگر خدای ناکرده،  به واسطه این معاملت،  سر و کارت به مُحاکمت افتد به چنگ  نایب منابی می افتی که آن جنابی هیچ مسامحتی در استدراکش نیست و به قول ادیب الممالک : " باده نداند ز ماده بکر از تاک":

یکی نگاشت بدو کان فلان به دختر تاک                   قرینه گشته و مست از سُلالۀ صهباست

چو خواند نامه بگفتا که وطی دختر بکر                 هر آن که کرد، سزاوار رجم و حد زناست

به حکم محکمه بایست سنگسارش کرد                  که حکم محکمه، نایب مناب حکم خداست (5)

هم ... هم .... هم ....

بنابراین در این وانفسا وقتی خود خودت را فراموش می کنی، دیگران جای خود دارند. به ویژه اگر  گاو شاخ زن و لگد پرانی باشی که حتی یکی را هم برای علف دادن خود باقی نگذاری 

بگذریم به هرحال محتوای مکتوبه ی جواب،  هم خود گویای همه ی داستان است و شاید همین  انشاالله بابی شود تا پست هایی دیگر از مکتوبات ناقص و معلومات غامض خود بیاورم.

و اما مکتوبه ارسالی در مقام پاسخ گویی به ایمیل دوست مرده ی زنده (نام مستعار است):

جناب آق غلامعلی عزیز

سلام – فدایت شوم. انشاالله حالتان خوب باشد. از اینکه سراغ بنده را در "چه بگویم"  گرفتید - که حکم گاو حاج میرزا آقاسی را داشته و به همه جا بی تعارف سر می کشد -  و همچنین  ایمیل تان را دیدم خوشحال شدم. در باره وب نوشته های بنده غلو فرموده اید، البته تافته ای جدا نبافته ای است که مریم رشته و عیسی بافته، به هرحال در این گیراگیر،  بیکاری آخر عمری،  گریبان حقیر را گرفته و این "نگیر" (6) از عرصه عدم به پهنه ی وجود گیر آورده است. معلوم می شود شما همیشه یا گاه گاه نگاهتان به زیر پاست. که بنده را مورد تفقد قرار داده و نسیه ی ما را نقد و بی وفایی  ما را عقد تلقی فرموده اید.

در طی ا ین مدت چند بار به دوستان تهرانی  سرزدم ولی موفق به زیارت شما نشدم.

از سویی مریض حالم. هم کسی نیست که خاکشیر نبات به حلقم بریزد تا توقعی را پاسخگو باشم و  هم مصر به اینکه در عمر باقیمانده فیش های مطالعاتی را مرتب کنم و آنها را عربده کنم، بی آنکه شاخی همراه داشته باشم،  از این رو ماحصلش کلپتره های مجازی حاضر است که دیده اید و این همه موجب اشتغال وقت و دوری سخت است و گرنه هنوز هم از خاطرات  به یادمانی مشترک با شما و دوستان دیگر تهرانی مسرورم و امید دارم اگر زنده بودم مکرر شود.

بسته ی مدت است هر شخصی      مانده ی غایت است هر جانی (مسعود سعد)

راست حسینی چندی پیش خبر فوت هم نام شما را که ....  بود، خواندم فکر کردم شمایید و اینکه عنقریب در نوبت بعدی،  عیادت کننده ماییم:

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست

چون روز شد  او بمرد و بیمار بزیست (سعدی)

و اینکه شاید به قول نظامی از بیمار برگشتگان لب گور باشیم.

لاجرم بدو ن اینکه از خوش بودن آخر شاهنامه خبر داشته باشم، از قدیم خراسان خوان بوده ام. حال و هوای صفحه ماقبل آخر روزنامه خراسان (اموات و آگهی های مربوط) انسان را غمین می کند و در عین حال تبلیغ مردن را پیش از مرگ آنگونه که مورد نظر مولانا است  کاری تر جلوه گر می کند. 

 به هر حال آن آق غلامعلی را  خدایش بیامرزد و امید دارم خداوند به این آق غلامعلی قوت و عزت و سلامتی دهد . انشاالله تعالی

از اشتباه خود پوزش می طلبم . تلفن های تازه شما را یاداشت کردم. می دانم شما مشهد می آید اگر تشریف آوردید پیدا کردن من سخت نیست و به مانند سهراب لازم نیست دنبال هیچستان بگردید و در فلسطین مشهدم و به قول خدا بیامرز شاملو شب را دوره می کنم و روز را هنوز را 

تلفن ها و نشانی ها یم بدین شرح است (7)                                       عزت زیاد

                                  ((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))

پانوشت ها :

1 – خوب به خاطر ندارم ولی فکر کنم ، این لفظ را نخستین بار طنّاز معاصر، شادروان عمران صلاحی وضع کرده و بکار برده است.  

2 - انگاری هم در کلام و هم در رسم الخط،  فارگليسی مد روز شده است شادروان احمد شاملو در اواخر عمر خود و طی یک سخنرانی  در امریکا؛  در جمع ایرانیان از بلغمه زبان فارسی با انگلیسی در میان مهاجران  ایرانی و بیگانگی فرزندان آنان با ادبیات و فرهنگ ایرانی گلایه کرده است. وی در آنجا از نوشتن سفرنامه ای در قالب طنز سخن به میان آورده و قول انتشار را می دهد که نمی دانیم آیا محبوبش آیدا می تواند آن را به چاپ برساند یا خیر؟  اما بخش کوتاه  از سفرنامه مزبور را که مرتبط با بحث ش بوده، قرائت کرده است. که شنیدن آن خالی از لطف نیست. برای دانلود و شنیدن فایل صوتی صدای شاملو،  اینجا (سایت یکی بود یکی نبود ) کلیک فرمایید

3 - شادروان فریدون توللی، در التفاصیل گوید: " ... و حرب بر وزن چرب، اندر لغت، پیکار را گویند و آن را شعوب بی شماری است که اینک به ذکر اندکی از بسیار آن اشارت رود. نخست پیکار زوجین است که در اصطلاحش (محاربه خفیفه) نامند و علت این اطلاق آنکه در این پیکار ادوات قتّاله به کار نرود و کار از کفش و درفش و ناخن و چنگال بنگذرد ... " (التفاصیل، فریدون توللی،کانون تربیت شیراز، چاپ اول،  بهمن ماه 1348 – ص 280 )

4 -  تاریخ بیهقی، تصنیف خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی دبیر، به تصحیح دکتر علی اکبر فیاض،  دانشگاه فردوسی،  چاپ دوم،  1356 -  ص 179 و 180

5 - کتاب "زندگی و شعر ادیب الممالک فراهانی، جلد دوم، نوشته و تنقیح : آقای دکتر سید علی موسوی گرمارودی، تهران، موسسه انتشارات قدیانی، چاپ اول  1384-  ص 112

6 – مراد چیز مجانی و نذری است. از زمانی که اتوبوس شهری (واحد اتوبوس رانی) در شهرهای بزرگ راه افتاد رسم این بود که هرگاه آشنا و یا دوست راننده به اتوبوس سوار می شد. راننده خطاب به شاگرد اتوبوس که کنار درب عقب می نشست، داد می زد که آقا یا خانم "نگیر" است. یعنی از او بلیط نگیر.

7 - با اجازه نفس همایون خودمان، این قسمت را سانسور کردیم

یادآوری : تصویر این پست اثر استاد محمّد تجویدی و برگرفته از روی جلد کتاب التّفاصیل است


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/03/04 ساعت 10:37 | لينک ثابت |

نکوداشت استاد محمد قهرمان

 

  نکوداشت استاد محمد قهرمان

به روایت رضا افضلی و به نقل از وبلاگ شخصی ایشان  ( شعرها و حرف ها)

روز چهارشنبه بیست و نهم اردی بهشت ۱۳۸۹نکوداشت استاد محمد قهرمان با شرکت انبوهی از دوستارانش در تربت حیدریه برگزار شد. بیشتر اعضای انجمن ادبی قهرمان( سه شنبه شب ها) و انجمن صبح جمعه در سفر به تربت استاد محمدقهرمان رابرای شرکت در نکوداشت وی همراهی کردند.خانم ها و آقایانی که به ترتیت الفبا نامشان می آید حدود ساعت ۵بعد از ظهر در محل برگزاری مراسم حاضر بودند:

محمد تقی ابراهیمی نیا، رضا افضلی،باقری، محمد طاهر پیک، حسین جبروتی،اشکان جوادزاده ، هاشم جواد زاده، اسفندیار جهانشیری، محمد رضا خوشدل، محمود خیبری، حمید دهقان، کریم سینی چی،   مهدی شرکت، شهیدی و بانو، ناصر عرفانیان ،حامد علیزاده ،کلاهدوز، مهدی کهیازی، محمد گرامی، حسن معین،ملایی ،سعیده موسوی زاده ،علی اصغرموسوی ، عصمت میرزایی، هاشم ناصری ،زهرا وحدتی، محمود یاوری. 

تعدادی از مدعوین استاد به علل مختلف نتوانسته بودند در مراسم حاضر شوند: آقایان  محمود رضاآرمین،ادیبیان،امیربرزگر،غلامرضا شکوهی وحسن لاهوتی، البته آقایان آرمین و لاهوتی هر کدام شعری برای استاد قهرمان سروده و به نگارنده این سطور سپرده بودند که مانند بسیاری ازمطالب و اشعار دیگر به علت کمبود فرصت و فراوانی برنامه ها نا خوانده ماند.

مرتضی امیری اسفندقه از تهران، حسین سمندری از باخرز، صدرالدین قوام شهیدی ازمشهد، بدیع، از نیشابور و حکمی از نیشابور، حسن عبدی از تربت جام و بسیاری از هنرمندان صاحب نام خوش ذوق و قلم نیز در تالار حضور داشتند که بردن اسامی تمامی آنان از عهده بنده خارج است.

      به علت پرشدن صندلی های موجود در تالار نه چندان بزرگ اندیشه عده ای از مشتاقان استاد قهرمان در دوطرف سالن ایستاده بودند و به سخنرانی ها و شعرخوانی ها گوش می دادند.مجری نکوداشت، عباس سجادی گوینده شبکه دو سیما بود.او با خواندن غزلی از استاد قهرمان - که در دیوانش مکتوب است - مراسم را آغاز کرد :

در کفه ی دو دستم ،امشب دوجام بگذار

ای ساقی سبک دست! سنگ تمام بگذار

بر سفـــره ای که آمـــد با خون دل فراهم

نــــان حلال داریــــــم، آب حــــــرام بگذار   ... پرتره استاد محمد قهرمان

 

تعدادی از حاضران ازجمله ناصر فیض، محمد سلمانی، بیژن ارژن، مرتضی امیری اسفندقه، حامد علیزاده،محمد طاهر پیک، عصمت میرزایی، اسفندیار جهانشیری، محمد رضا خوشدل ،آذین و رضا افضلی،با ذکر مطالبی در باره محمد قهرمان اشعاری را قرائت کردند.

 گروه جوان و هنرمند خسروان به اجرای مویسقی و همخوانی پرداختند. فیلم کوتاهی که یک سال و نیم پیش از این توسط فرشته خدابنده در باره زندگی استاد محمد قهرمان تهیه شده بود به نمایش در آمد.آقای قهرمان این غزل خودرا در فیلم می خواندکه باعث تحسین تمامی تماشا گران شد:

 

حیات بخش چو خون در رگم روانه تویی

برای    زیستنم    بهتریـــن     بهانه  تویی 

ز     هم نشینــی     اهل    زمان   گریزانم

به آن که می کشدم دل در این زمانه تویی 

به هر   کجا که دهد دست  خلوتی با   دل

نظر  چو باز گشاییـــــم   در     میانه  تویی

چه جای شکوه ز دوری چنین که می بینم

درون    خانــــــه تو  و   در برون  خانه تویی

چنان که   صبح   به یــاد تو  می شوم بیدار

برای خواب   شبم خوشترین  فسانه تویی 

چو من به   زمزمـــــه ی   بیخودانه  پردازم

کسی   که   بر لب مــن می نهد ترانه تویی 

اگر   خموش    نشینــــــم     زبان  من  باش

وگر   چو   شمع   بســــــوزم مرا زبانه تویی 

به  عاشقانه  سرودن چه  حاجت است  مرا

چرا   که   ناب ترین  شعــــر  عاشقانه  تویی 

امید    سبز    شــــدن   در    دلم    نمی میرد

که  نخل   خشک وجود   مـــــرا جوانه   تویی

عبادت   سحرم   غیر   ذکر خیـــــر تو   نیست

یگانه ای   که بود   بهتـــــــر از   دوگانه  تویی

مردم شعردوست تربت حیدریه در کنارشاعران، نویسندگان، هنرمندان و استادان دانشگاه،ازشاعر نامی همشهری خود محمد قهرمان تجلیل کردند.برنامه ها که با یک ساعت تاخیر شروع شد،تا حدود ساعت ده شب ادامه داشت.استاد حسین سمندری قبل از شعر خوانی استاد قهرمان با دوتار خود شوری بر انگیخت.

 مراسم نکوداشت را، استادمحمد قهرمان با قرائت دو غزل که یکی از آن ها به لهجه تربتی بود ،در میان  تحسین های بسیار حضار، به پایان برد.

  ....   تندیس های فراوان تهیه شده برای میهمانان نکوداشت تمام شد و به خیلی ها نرسید.هدایایی از سوی انجمن ادبی قهرمان و انجمن صبح جمعه و فریاد نیشابوری به استاد قهرمان تقدیم شد. به خاطر امضا گرفتن ها و عکس برداری های مکرر مردم از جناب استاد قهرمان، مجلس به دیر وقت کشیده شد. 

جای استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی واقعا خالی بود که نام و یادش تا پایان مراسم تکرار می شد

عدم حضور همشهری های دیگر استاد قهرمان: محمدرضا خسروی (به سبب مسافرت داخلی) و محمد حسین ساکت (به علت سفر به کانادا) و کاظم خطیبی و دکتر ابریشمی به علت نرسیدن به پرواز محسوس بود.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/03/02 ساعت 19:5 | لينک ثابت |

مرثیه ای برای خوبی

 

مرثیه ای برای خوبی

         (به مناسبت پرواز روح حاج محمد باقر فخلعی)

 نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

اگر چرخ گردون کشد زین تو

سر انجام خشت است بالین تو(فردوسی)  

اول صبح امروز علیرضا فخلعی زنگ زد و با بغضی در گلو گفت : "حاج باقر فوت کرد، دیروز او را تشییع کردیم".

انگاری مرگ به تعداد آدم ها رنگارنگ است، و با وجود اینکه یکی از رخدادهای مهم زندگی افراد است، ولی خبر آن،  خلاصه ترین آنها است.

شاید موجزترین ترجمه آیه 185 سوره آل عمران :" کل نفس ذائقه الموت" همین مثال سائره باشد که گویند: "آدمیزاد لقمه مرگ است."

اگر با تـــو گــــردون نشیند به راز             نیابــــی هم از گردش او جواز

هـــم او تخت و تـــاج و بلندی دهد             هم او  تیرگـــــی  و نژندی دهد

به دشمن همی ماند و هم به دوست           گهی مغز یابی از او، گاه پوست

سرت گـــــــر بساید بـــر ابر سیاه              سرانجام خاک است از او جایگاه (فردوسی)

مرگ، لابد و ناگزیر، پایان زندگی مادیدر عالم شهادت است. گسستن پیوندها و قاطع ترین طلاق عالم است :

اگر سال گردد هزار و دویست                    به جز خاک تیره تو را جای نیست (فردوسی)

و تفاوتی نمی کند که بالا باشی یا به زیر، شاه باشی یا وزیر، دولتمند باشی یا فقیر، بزرگ باشی یا حقیر، صالح باشی یا شریر، یا به قول حکیم طوسی

چنین است هرچند مانیـــــم   دیر                     نه پیل سرافـــراز ماند ، نه شیر

و یا:

رها نیست از مرگ پرّان عقاب                     چو در بیشه شیر و چو ماهی در آب

با این وجود و برغم اینکه مرگ همیشه بیخ گوش ما بوده و چیزی نو نیست و از هر واقعیتی ملموس تر به نظر می رسد. بازهم مایه ی غمگینی آدم ها است،  می خواهد انسان در باره رفتن خود بیاندیشد یا شدن عزیزان را ببینید:

 تو از مرگ خود هیچ غمگین مشو                 که اندر جهان این سخن نیست نو(فردوسی)

و عجبا که به قول احسان طبری زمین این گورگاه آدمی و سرشتگاه بودنی، چون مادری مهربان همگان را در خواب بزرگ، در آغوش گرفته و می گیرد

زمین گر گشاده کند راز خویش                          نماید سرانجام و آغاز خویش

کنــــــارش پر از تاجداران بود                          برش، پر ز خون سواران بود

پر از مرد دانــــــــا بود دامنش                          پر از ماهرخ، جیب پیراهنش(فردوسی)

انگار قرار بود من مرثیه بنویسیم، نمی دانم چرا مانند پر حرفی همیشگی ام، دیدگاه  های حکیم طوسی را در باره مرگ می گویم

مگر در ذهن من چه پیوندی میان مرگ حاج باقر و شاهنامه است که شعر هیچ شاعر دیگری به خاطر نمی آید؟

شاید به  این دلیل است که من حاج باقر را فردی معمولی نمی بینم و زندگی او را حماسه می دانم. آدمی غیرعادی و متفاوت از دیگران که  به اسطوره ها می مانست.

او را گه گاه و به بهانه های متفاوت می دیدم، او از نسلی بود، که بازار را به خاطر انقلاب و دفاع هشت ساله رها کرد و دولتی شد و چون کمک به زیردستان و بیچارگان را بزرگترین کارها دید؛ همان را هم واگذاشت و در موسسه خیریه ای که خود و دوستانش ایجاد کردند، مشغول شد. او زیر بنای مرکز توانبخشی توس مشهد  را بنا نهاد، در این مرکز زنانی که دچار بیماری روانی بوده و از سوی خانواده هایشان در حرم مطهر امام رضا (ع) و یا خیابان های دیگر مشهد رها شده، نگهداری می شوند ، در میان این نیازمندان، نوجوان 13 ساله تا پیرزن هشتاد ساله دیده می شود. و برغم اینکه از سوی دولت به آنان کمک می گردد، درعین حال غالب هزینه هایش را خیّرین  می دهند .

یادم است بنا به پیشنهاد او و برای مشاوره حقوقی قرار شد هفته ای یک روز به این مرکز بروم . اولین حضورم در آنجا برایم اعجاب انگیز بود. باورم نمی شد که حاج باقر و دوستانش توانسته باشند، چنین بهشتی برای نیازمندان در این عالم  و برای خود درعالم غیب فراهم کنند موسسه ای بزرگ با امکانات بسیار و دارای بیمارانی زیاده از یک صدو پنجاه نفر؛ که ضمن داشتن جا و یافتن غذا، از امکانات در خور درمانی (اعم از دارو و کار و ورزش و غیره) بهره برده، تا به زندگی عادی خود برگردند. بیمارانی که  از بزرگ و کوچک، او را "بابا"  صدا می زدند، و هرجا که او - با لبخند همیشگی اش - پا می گذاشت ، نگینش می کردند که حلقه آن، نیاز و بیماران مرکز بود.  او مانند پدری در یک خانواده بزرگ به مشکلات آنان می پرداخت، حرف هایشان را گوش می کرد و حتی در مقام داوری و رفع اختلاف احتمالی  میان آنان،  تحکم و نیشش، مهربانی و نوش بود.

مهربانی و شوخ طبع بودن توام با سخاوت و گشاد دستی،  شاد کردن دلها، خالی بودن از بغض و کینه توزی و عیب جویی نکردن و پرده پوشی،  شاکر بودن و توکل داشتن در عین قناعت و رضا، متواضع و خونسرد بودن، فعالیت  و کار فراوان، راستی و درستی برغم اجتماعی بودن، احسان و مدارا و مشورت کردن، معرفت نفس و میانه روی و اعتدال داشتن، درشت گو نبودن، یکرنگی و عابد بودن، تعهد به عهد و پیمان داشتن ، پاکیزگی و آراستگی ظاهری ، خلوص نیت، بردبار و صابر بودن ، فرار از تبذیر و تملّق و گناه، علاقمندی و عاملی به روشن و سیره ائمه (ع) و راه پاکان ، برخی صفات حمیده و پسندیده او بود.

و گاه که این ها به او یاد آوری می شد نزدیک به کلام فردوسی می گفت:

همه نیکویی ها ز یزدان بود                         کسی را کجا بخت خندان بود

گفتیم که حاج باقر،  فردی متشرع و عامل به احکام بود. قبل از اینکه برخورد او را با بیماران زن ببینم، فکر می کردم، باید سختگیری او عرصه را به بیماران تنگ کرده باشد. اما وقتی برخورد نرم، ناصحانه و باز او را نسبت به آنان دیدم، زود به اشتباه خود پی بردم، اگر درست بگویم هر دو هفته یکبار و در روزی خاص چند آرایشگر زن به مرکز آمده و نیاز زنان را از حیث تنوع دادن به موی و صورت برآورده  کرده و می کنند.

روال موسسه، همواره این بوده که بیماران مزمنی را که خانواده رها شان کرده، توسط نیروی انتظامی به دادگستری معرفی می شوند و  از طریق بهزیستی به این مرکز آمده و پس از آنکه سلامتی خود را باز یافتند،  دوباره به سوی خانواده و زندگی تازه ی متعارف برمی گردند.

عجبا که در میان این بیماران کسانی هستند که حتی هویت آنان روشن نیست، برخی بی سواد مطلقند و بعضی دارای تحصیلات عالی دارند. برخی بیکس و بعضی خانواده دارند؛  لیکن وجه اشتراک همه آنان، نیازشان به حاج باقر و دوستان او است همان هایی که در فاصله اندک از شهر توریستی و زیارتی مشهد، لجهّ ای از بهشت برین را ساخته اند.

به هر حال حاج  محمدباقر فخلعی هم به چنگ باد خزان مرگ افتاد و برگ ریزی او را نظاره کردیم

نیایید کسی چاره از چنگ مرگ                چون باد خزان است و ما همچو برگ (فردوسی)

اینک او در میان ما نیست و پرنده ی رفته است، اما پرواز او،  در خاطره ها خواهد ماند (تعبیری از شادروان فروغ فرخزاد)  و سوای دوستان و مشهدی ها،  دو خانواده کوچک و بزرگش برای او عزاداری می کنند و ماتم دارند .

                                                                 روحش شاد و راهش مستدام 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/03/01 ساعت 12:30 | لينک ثابت |

بهاری دیگر در راه است

 

     بهاری دیگر در راه است

   نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

بهـــــــار آمد و گویـی کــه بـــاد نوروزی

نشــانــده مشک بر اطراف بـــاغ پیروزی

کنـــار جوی چـــو شد سبـز در میان چمن

بیا بگو که چه خواهم من از تو نو روزی (سیف فرغانی)

بهار دیگری در راه است، آدم ها چه بخواهند و چه نخواهند جهان و طبیعت راه خود را می روند.

زادن و مردن، آهنگ اصلی جهان است و بنا بر اصل انسان به عنوان جزئی از کل در این میان، پیرو و تالی است :

جــزوهــــا را تابع کیفیت کــــــــــــل بودن است  

سنگ هم در شیشه می غلطد چو شد کهسار سبز (بیدل دهلوی)

بهار طلیعه نو و سبزی ای به وسعت همه ی جهان است :

چو آمد بهار و زمین گشت سبز

همه کــــوه پر لاله و دشت سبز (فردوسی پاکزاد)

وقتی همه اجزای دنیا در حال نو شدن و خندیدن است و حاصل دست آفتاب سبزی می شود:

کآفتاب آید به بخشش زی بره

روی گیتی سبز گردد یکسره (رودکی)

درون زمستانی ما چه جایی  برای عرض اندام دارد، نمی شود در این دگرگونی،  با طبیعت همراه نشد، و به تغافل،  بر روئیدن گل و سبزه چشم بست.

یادمان نرود که خوشی روزهای دیگر را به روز نوروز ماننده و آرزو می کنند که هر روز در پیش، نوروز باشد.

مگر می شود خاطرات خوش کودکی و یادآوری شعر ساده ی زندگی  ایرج میرزا بر لب های کوچک را از یاد برد:

عیــــد نوروز و اول سال است  

روز عیش و نشاط اطفال است

همه آن روز رخت نو پوشند

چای و شربت به خوش دلی نوشند

پسر خوب روز اول عید اندر 

رود اول به خدمت مادر

....

بعد آید به دست بوس پدر 

بوسه بخشد پدر به روی پسر

....

خردسالان که پائیز و زمستان را پائیز و زمستان نمی بینند. یادآوری آن دوران، برای ما کار مشکلی نیست، چون اسماعیل خویی، با زبان تخیّل، چنین سیرقهقرایی کرده است:

وقتی که من بچه بودم  /  پرواز یک بادبادک  /  می بردت از بام های سحرخیزی پلک  /  تا  /  نارنجزاران خورشید.  /  آه  /  آن فاصله های کوتاه. /  وقتی که من بچه بودم،  /  خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد،  /   و اشکهای درشتش  /  از پشت آن عینک ذره بینی  /  با صوت قرآن می آمیخت.  /   وقتی که من بچه بودم،  /  آب و زمین و هوا بیشتر بود،  / وجیرجیرک  /  شب ها  /  درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف آواز می خواند.  /  وقتی که من بچه بودم،  لذت خطی بود  /  ازسنگ  /  تا زوزه آن سگ پیر و رنجور.  /  آه   /  آن دستهای ستمکار معصوم.  /  وقتی که من بچه بودم،  /  می شد ببینی  /  آن قمری ناتوان را   /  که بالش زین سوی قیچی  /  باباد می رفت  /  می شد، /  آری  /  می شد ببینی،  /  و با غروری به بیرحمی بی ریایی تنها بخندی.  /  وقتی که من بچه بودم،  /  درهرهزاران و یک شب  /   یک قصه بس بود  /   تاخواب و بیداری خوابناکت  /  سرشار باشد.  /  وقتی که من بچه بودم ،  /  زورخدا بیشتر بود.  /  وقتی که من بچه بودم،  /  برپنجره های لبخند  /  اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،  /  آه   /  آن روزها گربه های تفکر چندین فراوان نبودند. /  وقتی که من بچه بودم ،  /  مردم نبودند.  /  وقتی که من بچه بودم،  / غم بود،  /  اما  /  کم بود .

درک برکت حضور جوانان و همراهی با آنان،  توفیق و شکیبایی می خواهد، خمیر مایه اصلی آنان نشاط و وصال است و باید که همگام با بابا طاهر، شورانگیز،  در زیر لب زمزمه کنند:

وصالت گــــر مـــرا گـردد میسر

همه روزم شود چون عید نوروز

حیرانم چرا باید چنین زود و سریع، عاقل و پیر شوند، بنفشه ها را نبینند و چون اعتصامی شکوفه بهاری را قاصد خزان بدانند.

 بنفشه مژده ی نـــوروز مـــــی دهد ما را

شکوفه را ز خزان و ز مهرگان خبر است

چرا بهار شاد و سبزی را که منوچهری دیده است :

این بــــاغ و راغ ملکت نــــوروز ماه بود

این کوه و کوهپایــه و این جوی و جویبار

جویش پراز صنوبر و کوهش پر از سمن

راغش پر از بنفشه و باغـــش پر از بهار

آنها نبینند و به قول همو؛ از سرا پرده نوروز، به در لعبتان باغ و عروسان مرغزار غافل باشند

و بزرگان .....

نمی دانم

چرا قلم به راه نیست و مانند  پارسال،  حال و حوصله نوشتن نوروز نامه ای دیگر را ندارد.

نمی دانم

چرا بی اختیار با علی اشتری در گورگاه مثنوی اندوه و غم  گام بر می دارم:

بلبـلا از تــو دل آزرده تـرم           ای شقایـق زتو پژمرده ترم

با من امروز هم آواز شوید            یک بخوانید و یکی باز شوید

هر بهاری ز پس مردن من           ای شقایق تو بروی از تن من

ای شقایق تو چه پژمردی زار        گوئی آزرده شدی از غم یار

هان بپرسیــــــم ز باد سحری         من زتو، یا تو ز من زار تری

من چنین خسته ترم از تو و آن       که بهـــارم نبود بعد خـــــزان

تو گویی در آستان بهار طبیعت، خورشید امید بر روی خط استوای دل قرار نمی گیرد و بیگانه ای آشنا در درونم با من هم داستان است، قلبم پاره می شود و چشم هایم هم نشین با سایه هایی از ابر، قیصر وار می نویسد:

گریه ام یعنی باران بهار       هم نمی بارد و هم می بارد

شاید اشکال از عارف و عامی باشد که به قول شیخ بهایی به پای نشاط،  بساط سبزه را لگدکوب کرده اند

بساط سبزه لگد کوب شــــــد به پای نشاط

ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند

و یا به قول صفای اصفهانی اشکال از قید دوئی هاست

مر این اشکال از قید دوئی بود

مر این تقییـــد از ما وتوئی بود

و یا از جوهر قلم من که طبع آتش و آب بهار را دارد

به زخم گرم کند سرد شخص دشمن از آنک

مرکب است چو طبع بهــــــار از آتش و آب (مسعود سعد)

و یا ایراد از تخیل پرستی ام :

گل به کف و در غـــم بهار فسردن

مزد تخیل پرست جلوه ی محسوس (بیدل).

و یا ...

دور ، دور گلگشت جوانان است که انگشت اشارتشان را به خود می بینیم:

و این صبحی كه می خندد بروی بام هاتان
و این نوشی كه می جوشد درونِ جام هاتان
گواهِ ماست ای یاران!
گواهِ پایمردی های ما
گواهِ عزمِ ما ... كز رزم ها جانانه تر شد (محمد زهری)
به ناگاه،

بانوی یقین،  آن آشنای شاملوی بزرگ،  همچون  روح آب، برهنه از راه می رسد در حالی که:

"در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه  /  گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم ." 

ومن از آستان یاس بانگ بر می کشم :

"آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! "  .

و عجبا که در تفالم، خواجه بزرگ شیراز نیز با من همراه می شود  و نوید بازگشت یوسف گم گشته را می دهد:

گــــر بهــــار عمـــر باشــــد بـــاز بر طرف چمـــن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصــد بس بعید

هیچ راهی نیست کـــــان را نیست پایـــان غم مخور

                                            

****|| انّ مع العسر یسرا فانّ مع العسر یسرا  ||***

  نوروزتان خجسته ، سال تان نیکو و تن تان درست باد.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/12/28 ساعت 8:25 | لينک ثابت |

چارشنبه سوری یا چارشنبه سوزی

 

   چارشنبه سوری یا چارشنبه سوزی

      نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

ماتمم از حد بشد سوری فرست

در میان ظلمتــــم نوری فرست (عطار)(1)

 شادروان پورداود گوید : "آتش افروزی ایرانیان در پیشانی نوروز از آیین دیرین است و همه جشن های باستانی با آتشی که فروغ ایزدی است پیشباز می شود آن چنان که در اوستا آمده، فروردین "جشن نوروز" هنگامی است که فرورهای نیاکان از برای سرکشی بازماندگان از آسمان فرود آیند و ده شبانه روز در خان و مان پیشین خود به سر برند. این ده روز همان آخرین پنج روزاز آخرین ماه سال و پنج روزی است که به سال  می افزودند تا سال خورشیدی، درست دارای 365 روز باشد ... شک نیست که افتادن این آتش فروزی به شب آخرین چهارشنبه سال، پس از اسلام است، چه ایرانیان شنبه و آدینه نداشتند و هریک از دوازده ماه نزد آنان بی کم و بیش همان سی روز بود که هر روز آن به نام یکی از ایزدان خوانده می شد. روز چهارشنبه یوم الابارع نزد عرب ها روز شوم و نحسی است. جاحظ در المحاسن و الاضداد آورده : "و الاربعاء یوم ضنک و نحس". شعر منوچهری گویای همین روز تنگی (ضنک) و سختی و شومی است.

     چهارشنبه که روز بلاست باده بخور           به ساتگینی می خور به عافیت گذرد

این است که ایرانیان آئین آتش افروزی پایان سال خود را به شب آخرین چهارشنبه انداختند تا با پیش آمد سال نو از آسیب روز پلیدی چون چهارشنبه بر کنار مانند."(2)

بیشتر خراسانی ها را این باور است که  مختار ابوعبید ثقفی به هنگامی  که برای خونخواهی شهدای کربلا قیام کرد، برای اینکه موافق و مخالف کار خود را از هم تمیز دهد،  دستور داد که تمام شیعیان بر بام خود آتش افروزند و این شب مصادف با شب چهارشنبه آخر سال بوده است (3).

و بالاخره شادروان ذبیح بهروز معتقد است که جشن چهارشنبه سوری یادگار و بازمانده ای از رخ داد گذشتن سیاوش از خرمن آتش به منظور اثبات بی گناهی و ردّ تهمت به خود (و︠ر یا اُوردالی) بوده است.(4)

صرف نظر از ریشه برگزاری جشن چهارشنبه سوری و اینکه مبنای آن، باورها و اساطیر ملی یا مذهبی و یا هر دو باشد، این شب  با همه شادی افزایی هایش گاه به علت ندانم کاری و بی احتیاطی ها مردمان تبدیل به عزا و ناله و لابه می شود.

در کتاب ارزشمند و نفیس تاریخ بخارای نرشخی - که به اوضاع و احوال شهر بخارا در روزگار سامانیان می پردازد. - می خوانیم: "چون امیرسدید منصور بن نوح به ملک نشست، اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه به جوی مولیان. هنوز سال تمام نشده بود که چون شب سوری، چنانکه عادت قدیم است، آتش عظیم افروختند، پاره آتش بجست و سقف سرای در گرفت و دیگر باره جمله ی سرای بسوخت و امیر سدید هم در شب به جوی مولیان رفت و وزیر را فرمود تا هم در آن شب خزینه و دفینه همه را بیرون برد و به دست معتمدان به جوی مولیان فرستاد..." (5)

سند تاریخی بالا نه تنها قدمت این جشن را ثابت می کند، بلکه گواهی می دهد، که حوادث آتش سوزی ناشی از بی احتیاطی مردمان در شب چهارشنبه سوری، پیشینه کهن دارد،  چنانکه کاخ ساخته شده توسط امیر رشید سامانی و بازسازی شده توسط امیرسدید،  در محله ی اعیان نشین ریگستان بخارا در سال 350 هجری قمری به همین علت آتش گرفته و از بین می رود و شاه مجبور شده که به دیگر سرای خود به محله جوی مولیان (6)  برود.

با این همه باید گفت که اسلاف ما اقبال داشته اند،  زیرا اکنون وضع به کلی فرق کرده است. نخست اینکه در قدیم  در شهرهای بزرگ کشورمان، در این شب زیبا و شادی بخش ،  علاوه بر افروختن آتش،  رسومات سرگرم کننده ی  دیگری نیز وجود داشت (البته اکنون نیز بعض آنها در برخی از شهرهای کوچک و دهات و نیز نزد  هموطنان زرتشتی جاری است) که از جمله آن برقراری مجالس سور و سرور با آجیل ویژه شیرین، سوزاندن اسپند،  پختن آش نذری و حلوا و پلوی چهار رنگ، شکستن کوزه و ظروف کهنه،  گرفتن فال کوزه، مراسم زنانه حاجت و بخت گشایی دختران و رفع درد و بلا، ملاقه زنی (قاشق زنی)، فال گوش ایستادن، کجاوه بازی و شال اندازی است (7)

دوم اینکه در قدیم  ترقه بازی  و شبه بمب های  دست سازی امروزین  و آلودگی صوتی و مخاطرات ناشی از آنها وجود نداشت و یا لااقل کاربردشان – آن هم به این حجم و اندازه -  مرسوم نبود. اینک اخلافشان،  رسم جمع کردن هیمه و خار صحرا (بته)  و بر فروختن چند دسته کوچک آتش گرم،  پریدن از روی شعله های آتش و رو به آتش سرودن: "زردی من از تو /  سرخی تو از من  " (8) و پخش خاکسترِ سردِ مانده در چهارراه ها را تبدیل کرده اند به خرید ترقّه و ساختن شبه بمب دستی،  راه پیمایی در خیابان های خاص شهرهای بزرگ و ترکاندن اینها در زیر پای زن و بچه مردم و ماشین ها.  به این ترتیب همه گیری و تکرار این فرهنگ نادرست باعث شده است تا اضطراب و ترسیدن و ترساندن، جانشین شادی و خندیدن و خنداندن شده است.

یکی از بزرگترین عیوب ما سفید و سیاه دیدن وقایع، افراد و اندیشه های آنان (مطلق نگری) است. اولیای حکومت به خود اجازه می دهند به جای مردم عادی اندیشده و انتخاب کنند و با رسوم و سنت های ملی کهن و ریشه دار مبارزه کنند.  در حالی که برگزاری چنین آیینی، علی الرسم  ضدّیتی با اسلام ندارد که اگر داشت این همه زمان پابرجا و استوار باقی نمی ماند و با برخی باورها و اسطوره های مذهبی عجین نمی شد.

جوانان و نوجوانان می بینند دولتیان نه تنها تسهیلاتی برای  برگزاری این جشن مفرّح آخر سال - که به منزله تخلیه انرژی و ارضای حس شلوغ کاری  و ماجراجویی شان است -  فراهم نکرده،  بلکه به عمد ممانعت به عمل می آورند و مانع تراشی می کنند، از این رو در سال های اخیر به شدّت وحدّت این قبیل اعمال نامتعارف و پرخطر اصرار می ورزند. از این رو در این شب،  شما به جای دیدن نور خیره کننده آتش و نوش  گرمای فرح بخش آن، صدای نابهنجار ترقه می شنوید. درحالی که در قدیم، مشارکت حکومت با مردم در این قبیل مناسبت ها دیده می شد، چنانکه نقل شده است در تهران قدیم (عهد قاجار) یکی از مشغولیات مردم آتش بازی بود که در اغلب شب های اعیاد بزرگ از طرف دولت، خیابان الماسی را چراغانی می کردند و عده ای از کارگران قورخانه، خمپاره و نارنجک و فشفشه آتش زده به هوا پرتاب می کردند و فضای تهران را نورانی می ساختند و جمعیت زیادی از محلات مختلف شهر جهت تماشا به این خیابان می آمدند و ازدحامی  برپا ساخته و تا پاسی از شب، مردم  وقت خود را به این تفریح صرف می کردند و پس از خاتمه آتش بازی متفرق می شدند.(9)

همچنین  در بسیاری از کشورها، جشن های آتش بازی مشابه چهارشنبه سوری وجود دارد، با این همه از شلوغ کاریها و رخدادهای تاسف باری هر ساله کشور ما نیز خبری نیست. چه اشکالی دارد که وسایل آتش زای استاندارد کنترل شده از مجرای رسمی وارد کشور شود تا سوداگران و قاچاقچیان، هر چه را که دلشان می خواهد و نفع شان ایجاب می کند وارد  کشور ننمایند. تا به این وسیله سلامت و فرهنگ مملکت را به ناروا در دست گیرند

امیدواریم روزی پایان خوش افراط و تفریط ها را در کشورمان گواه  باشیم.

                         ((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))

 پانوشت ها :

 1 –  نگارنده آگاه است که "سوری" آمده در این بیت منتخب از مثنوی  منطق الطیر، اشاره ای به شب چارشنبه سوری ندارد و به معنای از شراب  است. پیش تر به مناسبتی گفته ایم که سور در ادب فارسی به معنای سرخ و قرمز است چنانکه گل سرخ را سوری می گویند. این واژه از ریشه پهلوی "sûr" و معادل سوخر "suxr" است.  چنانکه صفت تیهو را به خاطر رنگ سرخ بالش، سور پرّک "sûr Parrk"  می گفتند.  همچنین سور پهلوی، از ریشه اوستاییsuirua  به معنای مصطلح امروزین:  مهمانی و جشن است (فرهنگ زبان پهلوی، دکتر بهرام فره وشی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم، تابستان 1381- ص 523

2-  به نقل از آناهیتا (مقالات ایران شناسی پور داود)،  استاد ابراهیم پورداود، به کوشش مرتضی گرجی، تصحیح مجدد میترا مهر آبادی، تهران، انتشارات افراسیاب، چاپ اول، 1380- ص 100.

3 - عقاید و رسوم عامه مردم خراسان ( به انضمام پاره ای اشعار و لغات و امثال و افسانه ها و فال ها و دعاها و معماها ) ، تالیف دکتر ابراهیم شکورزاده ، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، دیماه 1346 ، تهران - ص 63

4 – به نقل از گاه شماره و تاریخ گذاری از آغاز تا سرانجام، علی محمد کاوه، تهران، 1373 ص 27

5 -  تاریخ بخارا،  تالیف ابوبکر محمد بن جعفر النرشخی، ترجمه ابونصر احمد بن محمد بن نصر القبادی، تلخیص محمد بن زفر بن عمر، تصحیح و تحشیه استاد مدرس رضوی، تهران، انتشارات توس، چاپ دوم،  پائیز 1363 - ص 37

6 -  جوی مولیان که در شعر معروف رودکی نیز آمده است بنابر گفته نرشخی ، محله ی مشهوری در اطراف شهر بخارا بوده است.  مولیان در اصل موالیان بوده الف آن برای تخفیف افتاده و مولیان شده است.  "فرای"  می نویسد در بخشی از بخارا که اخلاف امیر اسماعیل زندگی می کرده اند، از درآمد اوقاف تا سال 1920 میلادی استفاده می شده است. وقف نامه 986 (1578 میلادی)   که از روی نسخه اصل 295 (868 میلادی) نوشته شده فهرستی از زمین هایی ذکر می کند که به اولاد امیر اسماعیل متعلق بوده است و مطابق با آنچه نرشخی گفته است در بین محلاتی که نام برده شده محلات شهر نو کنده و جوی مولیان نیز دیده می شود ( همان،  تعلیقات، ص 276 )

7 - ر. ش. به : کتاب عقاید و رسوم عامه مردم خراسان صص 64-75  و  گوشه هایی از آداب و رسوم مردم شیراز، صادق همایونی، اداره کل فرهنگ و هنر فارس، آبان 1353 ص 160 و 161 و نیز جهان فروری( بحثی از فرهنگ ایران کهن)، دکتربهرام فره وشی، انتشارات کاریان، چاپ دوم ،اردیبهشت 1364، تهران – 43 به بعد.

8 - شادروان پورداوود،  رسم جستن از روی شعله آتش و خواندن شعر بالا (به تعبیر ایشان گفتن ناسزایی چون سرخی تو از من و زردی من از تو) را از روزگاران پس از اسلام می داند و اعتقاد داشته که ایرانیان باستان چنین توهینی را برنمی تافتند،  چون آتش را نماینده فروغ ایزدی دانسته و به آن بی احترامی نمی کردند (آناهیتا -  ص 102)

9 - به نقل از تهران، در گذشته نزدیک از زمان، حسین جودت، 1356.

        تصاویر برگرفته از:   من نوشته ها


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/12/21 ساعت 18:55 | لينک ثابت |

شاد باش هفتم اسفند - روز وکیل مدافع

 

 هفتم اسفند روز وکیل مدافع را شاد باش می گویم

به خوانندگان نجیب و بصیر وبلاگ، این وعده را می دهم که به زودی چند پست زیر عنوان "تاریخ وکالت در ایران" تقدیم آنان خواهد شد .

امیدوارم درخت دیر سال استقلال وکالت در کشور ما هیچ گاه آسیبی  نبیند و ما وکلای دادگستری هر روز بیش از پیش، با کسب آگاهی، تقوا، شجاعت، امانت و حق خواهی بیشتر، همچنان راه اسلاف خدا پوی خود را رویم. 

                                                         محمد مهدی حسنی


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/12/07 ساعت 19:6 | لينک ثابت |

محرّم و عاشورا به روایت طبری و انشای بلعمی

 

محرّم و عاشورا به روایت طبری

    ترجمه ای کهن از متون فارسی ( انشای منسوب به بلعمی)

 

در باره نویسنده و پارسی گردان و کتاب: *

الف – مولف:

ابوجعفر محمّد بن جریر بن یزید بن کثیربن غالب، تاریخنگار و مفسر و فقیه و محدث ایرانی، در پایان سال 224 یا آغاز سال 225 ھ.ق. برابر با 839 میلادی، در روزگار حکومت طاهریان بر طبرستان،  درآمل مازندران زاده شد و از آن روی به طبری مشهور گردید.  طبری خود  در باره سالهای نخستین عمر چنین می نویسد : "من قران را در هفت سالگی از برکردم و در هشت سالگی با مردم به نماز جماعت ایستادم و در نه سالگی به نوشتن حدیث پرداختم ...  پدرم گفت در خواب دیدم که پیش روی رسول خدا صلی علیه واله نشسته ام و با من خرجینی پر از سنگریزه است. من آنها را در فلاخن می نهم و پرتاب می کنم و از معبر تعبیر آن پرسیدم، تعبیر گوی خواب به پدرم گفت که این کودک به بزرگی در دین خود استوار می شود و از دین و آیین خود حمایت می کند. پس پدرم بر آن شد که از همان کودکی مرا در کار فرا گرفتن دانش یاری کند و از هیچگونه همراهی و فراهم ساختن وسایل دریغ نورزد.... " .

طبری پس از فراگرفتن مقدمات علوم، در دوازده سالگی آمل را ترک کرد و به شهر ری روی آورد و سپس به بصره و بغداد و مصر و شام  رفت و از مکتب بزرگانی که جملگی از نامداران زمانه ی خود بودند، سود جست. وی ضمن سرکشی به زادگاه خود،  در بغداد خانه ای بساخت و اوقات خود را به عبادت و مطالعه و تالیف و تصنیف منحصرداشت. طبری در نزد مردم و خلیفگان و امیران مرتبتی والا داشت و به احترام و عزت بسیار می زیست. و گویای این پایگاه بلند، عبارت صاحب تاریخ طبرستان است :

"محمد بن جریر الطبری، مولف کتاب الذیل و الذیل، و کتاب تفسیر القرآن و معانیه و کتاب التاریخ؛ و مذهب و طریقت او معتقد خلایق و اتفاق علما که مثل او در هیچ طایفه نبود؛ و مسطور است در کتب که بر در سرای او به بغداد چهار صد استر برشمردندی از آن ابناء خلفا و ملوک و وزراء ؛  و از این جمله سی استر هر یک با خادم حبشی بودندی که به اقتباس علوم پیش او شدندی. (تاریخ طبرستان، شادروان عباس اقبال، صص 23-122). سرانجام وی به روز شنبه بیست و هشتم شوال سال سیصد و ده هجری، برابر با فوریه 923 میلادی، به سن هشتاد و شش سالگی، در گذشت.

شمار آثار طبری بسیار است. این دانشمند بزرگ، با دلبستگی واهتمامی که در فراگیری و آموزش و تالیف داشت موفق گشت آثاری برگزیده و پر ارزش از خود به جای گذارد؛ چنانکه آثار او را چون برشمردند و با سالهای عمر او برسنجیدند، دریافتند که وی توفیق یافته است در طول 86 سال عمر خود به هر روزی 14 برگ بنویسد.  دو اثر از تالیف های طبری در میان آثاراو اعتبارو ارزشی به تمام دارد: تفسیرقران او، و تاریخ او.

ب –  در باره کتاب:

 تاریخ الرسل و الملوک یا تاریخ الامم والملوک معروف به تاریخ طبری از معتبرترین تاریخ های عمومی جهان و اسلام است که از جهت جامعیت و درستی و اتقان همواره مورد نقل و استناد و استفاده و اقتباس تاریخنگاران و دانشمندان بوده است. طبری این کتاب را پس از پایان تفسیر قرآنش تألیف نمود.

 تاریخ بلمعی و ترجمه تاریخنامه طبری از شمار کهنترین و استوارترین متن های زبان فارسی است. این اثر ترجمه گونه ای از کتاب بالاست.

ظاهراً این ترجمه به سال 352 ھ.ق. در دوران امیر منصوربن نوح سامانی و به اشاره صورت پذیرفته است، در حالی که از تاریخ درگذشت مولف بزرگوار آن، پنجاه سال نگذشته بود و از آغاز تالیف و انتشار آوازه ای بلند یافت و با اقبال همگان روبرو گردید

خوانندگان محترم وبلاگ قطعاً مستحضرند که از آن روزگاران، آثار زیادی به جای نمانده است و آنچه محققان و دانشوران در پژوهشهای موشکافانه خود از نظم و نثر فارسی برشمرده اند، چندان نیست؛ از این رو  ترجمه تاریخنامه طبری از نخستین نمونه های ارجمند زبان فارسی دری است که گذشته از قدمت و اصالت، از سویی به اعتبار شمول و احتوای آن بر تاریخ عمومی جهان و ایران، از پیدایی آدم تا عصر خود؛ و از سویی دیگر به سبب در برداشتن گنجینه ای گرانبها از واژگان و ترکیبهای کهن زبان پارسی، و پرهیز از به کار بردن لغت های بیگانه، شایسته بازنگریستن و بررسی و مداقه است.

یکم - بخش اول این کتاب، با آغاز آفرینش عالَم شروع می‌شود و با داستان خلقت آدم، سرگذشت سلسلۀ پادشاهان در ایران و روم، زندگی پیامبران الاهی و آغاز مسیحیت ادامه می‌یابد و با پادشاهی یزدگرد شهریار پایان می‌پذیرد. در تألیف این بخش وقایع مهم، سلسله‌های پادشاهی و شخصیت ها موردتوجه بوده است. این بخش در سال 1341شمسی به تصحیح محمدتقی بهار و به کوشش محمد پروین گنابادی از سوی وزارت فرهنگ منتشر شد.  

دوم - بخش دوم کتاب با ذکر انساب پیامبر(ص) آغاز می‌شود و دوران بعثت، هجرت، غزوه‌های پیامبر اکرم(ص)، خلفای راشدین، دورۀ بنی‌امیه و دوران عباسیان را در برمی‌گیرد. در این بخش، پس از هجرت پیامبر(ص) روش تألیف برخلاف بخش نخست، بر مبنای تسلسل سنوات (سالشمار) است و وقایع تاریخی سال به سال روایت می‌شود که با ذکر انساب پیامبر (ص) آغاز می‌شود و با خلافت المسترشدبالله پایان می‌یابد. این بخش در 1366ش با عنوان تاریخ‌نامۀ طبری به‌ کوشش محمدروشن در 3 مجلد انتشار یافت.

و ظاهراً اخیراً مجموع دو بخش،  در پنج مجلد منتشر شده است.

ج – در باره مترجم :

ما می دانیم که سامانیان در بزرگداشت و حمایت از نویسندگان و شاعران و دانشوران، از رقیبان خود، بویهان، دست کم نداشتند ، اهتمامی بیشتر در گسترش زبان فارسی بکار می داشتند. البته این همه سبب عدم توجه سامانیان به گویندگان و نویسندگان تازی زبان نبود، چنانکه یتیمه الدهر، اثر پر آوازه ثعالبی، خاصه بخش پایانی آن به شاعران خراسان و ماوراء النهر اختصاص یافته و در برگیرنده نام های فراوانی است که به روزگار آنان به تازی شعر گفته اند، ثعالبی خود می گوید : "بخارا در عصر سامانیان آشیان جلال و کعبه فرمانروایی و مجمع افراد برجسته زمان بوده است".

در دوران امارت سامانیان، چند خاندان) وزارت پیشه (جیهانی، بلعمی، عتبی)  بر سر کار بودند که اداره دیوان بر عهده کفایت آنان باز بسته بود. شاید خاندان بلعمی پس از برمکیان پر آوازه ترین خاندانهای وزیران باشند که نام و یادشان در کتابهای ادب و تاریخ به فراوانی آمده است، و البته این گذشته از والایی پایگاه افراد آن خاندان در ادب و دانش و حکومت، اهتمام آنان درنگهداشت و پرسش شاعران و نویسندگان و مورخان بوده است.

در آثار بازمانده پیشین، جای به جای سخن از ترجمه تاریخ طبری رفته است. و در اشاره ای که امیر سلطانی منصوربن نوح سامانی به ابوعلی محمد بن بلعمی، در باره ترجمه تاریخ کبیر محمد بن جریر طبری کرده است، جای تردید نیست.

در روایتهایی که از ترجمه تاریخنامه طبری به جای مانده است دو مقدمه دیده می شود: مقدمه ای که به زبان فارسی است، و مقدمه ای دگر به زبان تازی. و در این هر دو مقدمه بصراحت اشاره بدین نکته، دیده می شود. د رمقدمه فارسی چنین آمده است: " بدان که این تاریخنامه بزرگ است که گرد آورد ابوجعفر محمد بن جریر بن یزید الطبری رحمه الله علیه، که ملک خراسان ابوصالح منصور بن نوح فرمان داد دستور خویش را، ابوعلی محمد بن عبدالله البلعمی را، که این نامه تاریخ تازی پسر جریر کرده است؛ پارسی گردان هر چه نیکوتر، چنانکه اندر وی نقصانی نیوفتد.

پس ایدون گوید ابوعلی بلعمی که چون اندر وی نگاه کردم و بدیدم، علمهایی دیدم اندر وی بسیار با آیت های قران و شعرهای شاعران و مثل های نیکو و سرگذشت های پیغامبران و آنِ ملوکان. و اندر وی فایده ها دیدم بسیار، پس رنج بردم و جهد و ستیز بر خویشتن نهادم و این پارسی گردانیدم به نیروی ایزد عزو جل. و ما خواستیم که تاریخ روزگار عالم اندر وی یاد کنیم و آنچه هر کسی گفته است از اهل نجوم و از اهل هر گروهی که تاریخ گفته اند از گبر و ترسا و جهود و مسلمان، هر گروهی آنچه گفته اند یاد کنیم اندر این کتاب پسر جریر نیافتیم، و ما باز نمودیم تا هر که اندر او نگرد زود اندر یابد و بر وی آسان شود."

به هرحال ترجمه تاریخنامه طبری اثری از سالهای نخستین استقرار و استواری زبان فارسی است. گنجینه ای گرانبار و مغتنم است. نام مولف آن بلعمی باشد؛ و یا نامی عزیز و ناشناخته، در چندی و چونی آن تغییری حاصل نمی شود.




 خبر مقتل حسین بن علی علیه السّلام:

 آنگه حسین (ع) از مکّه برفت ، و هر که او را دید گفت مشو و بر مردمان کوفه ایمن مباش و عبدالله بن عباس سوی او آمد و گفت : یا پسر عمّ، از مکه و حرم خدای عزّو جلّ مرو،

و عبدالله بن زبیر امیر بود و بیعت آشکارا کرده بود و همی خواست که حسین برود تا شهر او را صافی شود. و عبدالله بن عباس گفت: ای پسر عمّ، به گفتار کوفیان غرهّ مشو که دانی با پدر و برادرت چه کردند، اگرالبته بروی این زنان و کودکان را مبر تا نخست بدانی که کار چگونه بود، و اگر کوفیان هوای تو خواستندی آن خلیفت یزید که به شهر اندر نشسته است بیرون کردندی، و همی ترسم که ترا بکشند و این کودکان تو به تو نگذارند.

حسین(ع) فرمان نکرد و برفت با همه اهل بیت خویش، و با وی چهل سوار بود . وصف پیاده به راه اندر او را پیش آمدند و خراجی همی آوردند بر اشتران.  حسین آن کاروان را بگرفت و گفت: منم امام و من بدین حقّ ترم از یزید، و هرچه خواسته مسلمانان بود باز داد و هرچه درم بیت المال بود برگرفت. پس چون به نیمه بادیه رسید ، فَرزدق شاعر، همام بن غالب پذیره ی او آمد، و از کوفه برفته بود، و لیکن خبر عُبَیدالله  بن زیاد نداشت. حسین گفت: خبر من چون است در کوفه؟

گفتا مردمان را با دل تو است، قضای ایزد ندانم که چیست. حسین(ع)  گفت: قضا را باز نتوان داشتن. و هیچ خبر عُبَیدالله  بن زیاد چون هانی و مسلم را بکشت به هر جای عُمّالی بیرون کرد. و نامه ی یزید آمد سوی وی که حسین از مکّه بیرون رفت، شما سپاه را به مکه بیرون برید و عُبَیدالله  بر همه کس ها و ولایت ها نامزد کرده بود و عمربن سعدبن ابی وقاص را بخواند و عهد ری او را داد و گفت: باید که بروی و حسین را بگیری . عمر گفت : باید که مرا از این عفو کنی. عُبَیدالله  گفت" اگر خواهی که ترا عفو کنم عهد ری به من باز فرست. عمر گفت : امشب مرا زمان ده تا بیندیشم. و آن شب تدبیر کرد آن بهتر دید که عهد باز ندهد و حسین را بکشد. پس عمربن سعد برفت در اول محرم سال شصت و یک با چهار هزار مرد، و روی به بادیه نهاد. و حسین از قادسیه بر سه میل فرود آمده بود. و عمربن سعد مردی را بخواند نامش حرّبن یزید، و او از شیعت علی بود و لیکن کس ندانست، و گفت: برو و چاه ها و منزل ها راست کن.

و چون حرّ سه منزل از قادسیه برفت، حسین را دید با آن همه بنه و عیالان فرود آمده. او را گفت: کجا خواهی رفت؟ گفت: به کوفه. گفت: بازگرد که لشکر اینک آمد، عمرسعد با چهار هزار مرد و مسلم بن عقیل را بکشتند، باز گرد، گفت : چگونه بازگردم با این همه عیال؟ گفت: برخیز و از راه یک سوی شو.

حسین از یکسوی راه روی بنهاد تا به جایی رسید که آنجا کربلا گویند و آنجا فرود آمد. و چون عمر سعد به بادیه اندر آمد، خبر حسین به کربلا یافت. برفت با سپاه و آنجا شد. چون حسین سپاه بدید بر نشست با آن چهل سوار و صد پیاده، و پیش حرب شد و صف برکشید و بر جای بیستاد، تا سپاه اندر رسید. پس عمربن سعد از سپاه بیرون آمد و بر حسین سلام کرد و او را پند داد و گفت "مکن، هر چند شما بدین حق ّترید، خدای عزّ و جّل همی نخواهد که این کار شما را بود، و تو بیش از آن حرب نتوانی کردن که پدرت، وهم̗ نبود̗ این کار او را و آن زندگانی به گُرم و زحیر بگذاشت و آخر بکشتندش، و برادرت حسن چون دانست که این کار او را نخواهد بودن، بیعت کرد تا از اُندهان برست. تو نیز خویشتن را از این کار بیرون آر. حسین گفت : از سه کار یکی را با من بکنید : یا مرا دست باز دارید تا به مکه شوم و گرد این کار نگردم، یا به ثغری شوم و آنجا مجاور بنشینم، و اگر نه دست باز دارید تا سوی یزید شوم. عمر گفت : نیکو همی گویی، اکنون بیست (بایست) تا من نامه کنم سوی عُبَیدالله بن زیاد تا خود چه فرماید. عمر با لشکر آنجا فرود آمد و نامه نبشت سوی عُبَیدالله  زیاد . جواب نامه آمد که نخست سوی من باید آمدن تا من او را سوی یزید فرستم. حسین گفت: من خود سوی یزید شوم، تو کسی را از آن̗ خویش با من بفرست. عُبَیدالله  گفت : لا و لاکرامه له، او را نخست سوی من باید آمدن. پس عمر دو سه نامه کرد و کس فرستاد. عُبَیدالله  گفت : هیچ سود ندارد تا سوی من نیاید و دست به دست من ننهد به بیعت، قبول نکنم.

حسین گفت: نکنم و اندر این هفته ای روزگار شد. پس عُبَیدالله  کس فرستاد سوی عمر سعد که من ترا بدان فرستادم سوی حسین تا با او منادمت کنی؟ اگر حرب کنی و اگر نه، کس فرستم تا حرب کند. عمر سعد هم آنگاه برنشست و به حرب رفت با سپاه و بانگ کرد یا حسین، بسیار جهد بکردم تا مگر به خون تو انباز نباشم، این کار میسر نگشت. حسین گفت: امروز مرا زمان ده ، عمر آن روز او را زمان داد. پس عُبَیدالله  بن زیاد شمر ذی الجوشن را بخواند و گفت: عمربن سعد با ما منافقی همی کند و دل با حسین دارد، اگر عمر حرب کند و اگر نه سپاه از وی بستان و عهد ری باز ستان، و آن سپاهسالاری ترا است، یا حسین را یا سر او را به سوی من آور. و حسین یک روز زمان خواسته بود. نماز دیگر شمر فراز رسید و گفت : من یک ساعت زمان ندهم. عمربن سعد برنشست با سپاه و سوی حسین آمد و گفت : عُبَیدالله  بن زیاد کسی دیگر فرستاد. حسین گفت: شب نزدیک آمد، یک امشب مرا زمان دهید. سپاه مر شمر را خواهش کردند تا زمان داد. و آن شب همه ی شب حسین سلاح راست کرد. پس نیمه شب رسول عُبَیدالله  فراز رسید سوی عمربن سعد و گفت : اگر تو حرب همی کنی شط فرات بر ایشان بگیر و دست باز مدار که آب خورند تا از تشنگی بمیرند، و چون حسین را بکشی تنش را به سم اسبان بکوب. عمربن سعد هم آنگاه عمروبن الحجاج را با پانصد مرد به لب رود فرستاد تا آبخور بگرفتند و بر حسین و لشکرش، و حسین را آب نبود، تشنه بماندند.

حسین همی آن شب سلاح راست همی کرد و با خود شعرها می خواند، و علی بن الحسین بیمار بود و به خیمه اندر خفته بود و شعر پدر همی شنید. بگریست و زنان همه بگریستند و زنان بانگ برداشتند. حسین گفت: مگریید که دشمن شاد شود.

پس حسین سر بر آسمان داشت و گفت: یارب، تو دانی که با من بیعت کردند و بشکستند. یاربّ، تو داد من از ایشان بستان. پس حسین آن مردمان را که شیعت او بودند و با وی آمده بودند گرد کرد و گفت: آنچه بر شما بود کردید و من شما را نه به حرب آوردم، و ما اندکی ایم و ایشان بسیارند و من از جان خویش نومید شدم و شما را از خود بر آوردم، هرکه خواهید بشوید. ایشان گفتند: یا ابن رسول الله، ما روز رستخیز پیش جدّت چه حجّت آریم که فرزند او را به جایی چنین در دست دشمنان بگذاریم، و ما جانها پیش تو فدا کنیم.

پس {حسین} آن شب سپاه را تعبیه کرد، و مردی بود نام او طرماح، از شیعت علی بود، چون بشنید که حسین به کربلا گرفتار آمده است، بر جمّازه نشست و آن شب خود سوی حسین آمد و گفت: بر این اشتر من نشین تا ترا به حی خویش برم و آنجا همی دارم، و کس آنجا نیارد آمدن. حسین گفت: گریختن و زن و فرزند را دست باز داشتن عار بود، و از پس̗ زن و عیال مرا زندگانی نبود. پس طرماح بازگشت. و حسین یک زمان به خواب اندر شد و پیغامبر را علیه السلام دید که گفت: یا حسین، هیچ غم مدار که فردا شب با من باشی. حسین چون از خواب درآمد؛ امید از جان خویش برداشت. پس چون روز ببود، نماز بکرد.

روز آدینه بود، روز عاشورا، عمر بن سعد سپاه را بیاراست و به حرب آمد. حسین از اسب فرود آمد و بر جمازه نشست و پیش صف اندر آمد چنانکه همه لشکر عمر سعد او را بدیدند، و خطبه کرد و گفت: یا اهل کوفه، من دانم که مرا این سخن سود ندارد و لیکن هم بگویم تا حجّت خدای عّز و جّل بر شما بود، و عذر خویش بگویم پیش از آنکه کاری افتد. پس گفت: ای مردمان، شما همه میدانید که من پسر فاطمه بنت رسول الله ام و پسر علّی بن ابی طالبم  ابن عّم او، و عّم من جعفر طیّار است و عّم پدرم حمزه است سیدالشهدا،  و برادرم حسن است. اگر شما به خدای بگرویده ای و به جّد من ایمان دارید بگویید تا مرا چه گناه رفته است که قصد جان من کرده اید و نبینید که ترسایان سم خر عیسی چگونه عزیز دارند، و آنکه جهودان اند و چیزی یابند از آن̗ موسی همچنان کنند. و هر دینی مر رسول خویش را و اهل بیت او را چگونه عزیز دارند و یا قوم، تا اندر میان شما ام خون کسی نریختم و خواسته ی کسی نستدم، شما به چه حجّت خون من حلال دارید. و من به مدینه نشسته بودم بر بالین قبر جدم، مرا آنجا نهشتید که بنشینیم. به مکه شدم، مرا بخواندید، و شما که اهل کوفه اید  رسولان فرستادید، و من اکنون شما را از آن گویم که موسی گفت قوم فرعون را، اگر (به) من نگروید، از من زاستر شوید تا من به حرم خدای عّز و جّل باز شوم و آنجا بنشینم تا این جهان بر من بگذرد، و بدان جهان پدید آید که حق کرا بوده است و ستم که کرده است. پس هیچکس جواب نداد حسین را. پس حسین علیه السلام گفت: الحمدالله که حجت خدای بر شما است و از من بر شما لازم است و شما را بر من حجّت نیست. پس دیگر باره حسین از ایشان هر یک را نام برد و گفت: یا فلان و یا فلان و یا فلان، و نه شما مرا نامه کردید و گفتی بیای، و با مردم من مرا بیعت کردید و مرا بخواندید، اکنون مرا بخواهید کشتن؟  پس ایشان جواب دادند که ما از بیعت تو بیزاریم . حسین گفت: الحمدالله که شما را بر خدای و پیغمبر حجت نماند. پس گفت:

اللّهم انت ثقتی فی کل کربه و عدتی عند کل شده و قوتی عند کل ملمّه و جاری فی کل حاله انت ولی کل نعمه و منتهی کل غایه اکفنی یا ارحم الراحمین.  پس اشتر بخوابانید و بر اسب نشست و صف راست کرد و بیستاد، و چشم همی داشت تا ابتدا ایشان کنند.

پس مردی از لشکر عمر سعد بیرون آمد به نام عبدالله بن حوزه و حسین را گفت: بشارت باد ترا به آتش. حسین گفت: آن روز مباد که من نزدیک خدای شوم و آتش امید دارم. پس گفت: یارب، این را هلاک کن. راست چون عبدالله برگشت، پای اسبش به چاهی فرو شد و از اسب بیفتاد و پایش به رکاب اندر بماند. و او را بر زمین همی کشید تا بمرد.  

پس حرّبن یزید التمیمی که پیش حسین باز رفته بود و او را گفته که سپاه آمد، پیش حسین رفت و سلام کرد و او را و پیغمبر را درود داد. حسین جواب داد و گفت: به چه کار آمدی؟ گفت: بدان آمدم تا جان پیش تو فدا کنم و با دشمن تو حرب کنم تا کشته شوم تا روز قیامت از جمع شهدای کربلا مرا حشر کنند . حسین گفت: ترا شهادت خوش باد و به بهشت ترا بشارت باد، تو آزاد مردی همچنانکه نامت.

پس شمر عمر را گفت: چه روزگار بری، فراز حرب آی، و عمر تیر در کمان نهاد و گفت: شما گواه باشید که نخست تیر من انداختم، و تیر بینداخت. پس دو تن از لشکر عمر بیرون آمدند، مولیان عُبَیدالله  بن زیاد، یکی را یسار نام و دیگر سالم، و مبارز خواستند، از لشکر حسین دو تن بیرون آمدند حبیب المظاهر و بُرَیرابن الحُضَیر و آن هر دو را بکشتند. پس مردی بیرون آمد به نام یزید بن مَعقل. و از لشکر حسین بُرَیرابن الحُضَیر بیرون آمد و مَعقل را بکشت. و دیگری بیرون آمد، بُرَیرابن الحُضَیر او را نیز بکشت. پس مُزاحم بن الحُریث بیرون آمد از لشکر عمر سعد، و مردی از لشکر حسین بیرون آمد نافع بن هلال و او را بکشت و روز گرم شد و یاران حسین تشنه شدند. و عَمروبن الحجّاج برمیمنه بود، او را گفت : دل بر مرگ نهادند، کس با ایشان برنیاید، بیکبار حمله باید کردن. پس عمر بفرمود تا تیراندازان در پیش آمدند و تیرباران بر لشکر حسین کردند و همه لشکر حسین را مجروح کردند، و بیست تن را از لشکر حسین بکشتند و آنچه بماندند صبر همی کردند.

پس حرب نوبت به حسین رسید و حسین به پیش اندر آمد.  یاران حسین گفتند: یا ابن رسول الله صلی الله علیه و اله، تا از ما یک کس نمانده بود نگذاریم که تو اندر حرب شوی. پس حسین آب در چشم آورد و گفت: احسن الله جزاکم، و ایشان یک یک پیش اندر همی شدند، و هر که پیش شدی گفتی : السلام علیک یا ابن رسول الله، بدرود باش. حسین گفتی : و علیک السلام ، تو رفتی و من از پس تو آیم .

و همچنین همی کردند تا هرکه با حسین بود کشته و خسته شدند. و حسین با برادران و فرزندان و عمّ زادگان و اهل بیت خویش بماند. حسین گفت: اکنون نوبت من رسید. ایشان گفتند: تا ما زنده باشیم نیکو نباشد که تو پیش حرب شوی. پس نخستین کسی از اهل بیت حسین، پسر مهترین او بود علی الاکبر و همی گفت:

            اَنا علیُّ بنُ حسین بنِ علی          نحن و رب البیت اولی بالنّبی

                             { تا الله} لا یحکم فینا ابن الدّعی

و ده حمله بکرد پیش پدر و به هر حمله ای دو سه را بیفکند، و تشنگی غلبه کرد و زبانش خشک شد و سوی پدر آمد و گفت: ای پدر، مرا تشنه است. حسین گفت: جان پدر، جان و تن من فدای شما باد، چه توانم کردن. پس فراز شد و زبان در دهان پسر نهاد. دیگر باره علی بازگشت و حمله کرد، و مردی پیش او آمد نامش مُرّة بن منقذ، از پس وی اندر آمد و شمشیری بزدش و او را بیفگند. جمعی گرد وی اندر آمدند و او را پاره پاره کردند. چون حسین آن را بدید بگریست به آواز بلند، و هیچکس تا آن وقت آواز حسین نشنیده بود. و زینب از خیمه بیرون آمد و خویشتن را بر علی افگند و خروش برخاست.

و از پس علی عبدالله بن مسلم بن عقیل بیرون شد. مردی پیش وی آمد نام او (عَمروبن) صُبیح و تیری بزدش و دستش بر پیشانی بدوخت، و چون برگشت همان مرد تیری دیگر بزدش بر پشت و از شکم بیرون آورد. پس جعفربن عقیل بیرون شد. مردی او را تیری بر شکم زد و بکشت، و با حسین کس نماند جز پنج برادر: عبّاس و عبدالله و عثمان و محمد و جعفر؛ و محمد حنیفه و عمر هر دو آنجا نبودند به مکه بودند و با حسین نیامده بودند . و علی اصغر (که او را زین العابدین خواندندی بیمار بود) به خیمه اندر خفته بود، و قاسم بن محمّد ده ساله بود، از خیمه بیرون آمد شمشیر کشیده. حسین گفت: باز گرد که تو کودکی. گفت: یا عّم، به حق پیغمبر که دست از من باز داری و پیش رفت. سواری بر وی حمله کرد و شمشیری بزدش بر سر و سرش به دو نیمه کرد.

و آن پنج برادر بیکبار بیرون شدند. ایشان را نیز اندر میان گرفتند و بکشتند. تیری بر اسب حسین آمد و بیفتاد، و حسین پیاده گشت و سست شد از تشنگی و روز به وقت نماز دیگر شد. حسین بنشست و هر که فراز آمد او را بکشد، اندیشه کرد. و گفت چه کنم، خون او به گردن خویش نکنم، و بازگشت. و حسین را پسری بود یکساله شیرخواره، نامش عبدالله، آواز او بشنید، دلش بسوخت و او را بخواست و در کنار نهاد و همی گریست. و مردی از بنی اسد تیری بینداخت و به گوش آن کودک فرو شد و همان گاه بمرد. حسین آن کودک از کنار بنهاد و گفت: انا لله و انا الیه راجعون. یا ربّ، مرا بدین مصیبت ها شکیبایی ده. و بر پای خاست و از تشنگی بی طاقت شده بود، و بر لب رود فرات رفت و به جایی همی جست که مگر آب تواند خوردن. شمر گفت: و یلکم،  دست باز مدارید که آب خورد که او از تشنگی مرده است، چون آب خورد زنده شود.  و حسین به روی اندر افتاد و آب به دهن اندر گرفت. تیری بر دهنش زدند و حسین آب بریخت و آن تیر از دهن بیرون کشید و بازگشت، و خون از دهنش همی دوید. و بر در خیمه بیستاد. عمر سعد آهنگ کشتن وی کرد. چون نزدیک رسید؛ حسین گفت : تو آمدی به کشتن من؟ عمر سعد خجل شد و بازگشت، و پیادگان را گفت: چرا مانده اید و او را به میان اندر نگیرید و نکشید.

پیادگان گرد حسین اندر آمدند، و حسین حمله برد و از پیادگان چندی بینداخت، و شمر و عمر سعد از دور همی نگریستند. شمر عمر را گفت: تو مردی را دیدی که این همه اهل بیت وی پیش وی کشته شدند و او را چندین جای جراحت کردند و چندین سپاه گرد وی اندر آمدند و چند روز است که آب نخورده است، با این دل و مردی که او است.

پس حسین با این پیادگان حرب همی کرد تا سی و چهار جای جراحت کردندش به شمشیر و نیزه و تیر، و خون بسیار از وی برفت و تشنگی بر وی سخت تر شد از آن جراحتها. پس شمر با شش تن از خاصگان آهنگ وی کردند، و حسین با شمشیر آهنگ ایشان کرد. مردی زُرعه نامش، شمشیری بر دست حسین زد و دستش از کتف بینداخت. حسین بیفتاد و باز برخاست و آهنگ آن پیاده کرد، باز بیفتاد. پیاده از پس او اندر آمد و حربه ای بزدش بر پشت و از سینه بیرون آورد. حسین بیفتاد، مرد حربه از وی بیرون کشید و جان با حربه از تن وی بیرون آمد.

شمر فراز رفت و سرش ببرید، و قَیس ابن اشعث پیراهن از وی بیرون کرد، و بَحر کعب سراویلش برگرفت، و اَخنس بن مَرثد عمامه اش برگرفت، و حبیب بن بُدیل شمشیرش برگرفت. شمر آهنگ خیمه و غارت کرد، و جامه از تن و سر زنان همی ربودند و زنان همی خروشیدند. عمر سعد بانگ زنان بشنید، آنجا رفت، شمر را دید شمشیر کشیده و علی بن حسین بیمار خفته بود، همی خواست او را کشتن.

عمر گفت: شرم نداری از کشتند کودکی رنجور چه آید؟ گفت: مرا امیر عُبَیدالله  بن زیاد فرموده است که نرینه از آل وی زنده مگذار. عمر گفت: کافران کودکان را نکشند این را پیش امیر بر تا او چه فرماید. پیادگان او را باز گردانیدند. پس شمر عمر را گفت: امیر عُبَیدالله  فرموده است که اسبان بر تن حسین بران.  بیست سوار یکی اَسحق بن حَیْوه و اخنس بن مرثد با هجده کس دیگر بفرمود تا اسبان بر تن حسین همی راندند تا استخوانهاش بشکست.

و آن شب آنجا فرود آمدند و عمر نامه نوشت سوی عُبَیدالله ، سر حسین به دست خَولی بن یزید الاصبحی بفرستاد. و دیگر روز عمر کشتگان خویش را به گور کرد، و هشتاد و هشت تن کشته شده بودند، و آن شهیدان و اولاد را آنجا بگذاشتند، و زنان را بر اشتران افگندند بر پالانهای خشک دریده سر برهنه، و علی بن الحسین بیمار بر اشتر افگندند، و روی به کوفه نهادند.

و ایدون گویند که چون باز گشتند از هوا آواز گریستن شنیدند و کس را ندیدند و این بیت شنیدند.                                 شعر

      أترجوا امه قتلت حسیناً                                شفاعه جده یوم الحساب

      و من حکموا علیه بحکم جور                       فخالف حکمهم حکم الکتاب

و بانگی (دیگر) شنیدند و کس را ندیدند که گفت:

      ایها القاتلون جهلا حسینا                             ابشروا بالعذاب و التنکیل

      قد لعنتم علی لسان (ابن) داو                       د و موسی و حامل الانجیل

پس تن حسین بی سرو پای با آن کشتگان سه روز در دشت کربلا افتاده بود و کسی نیارست بر گرفتن. پس مردمان غاضرّیه بیامدند، و غاضریه دیهی است بر لب فرات و اندر او بهری مردمان بنی اسد بودند، بیامدند و گفتند، ای مسلمانان، این کشتگان شیران و گرگان و سگان همی خورند، از خدای بترسید. همه گرد آمدند و حسین را آنجا بی سر  به گور کردند، و علی بن حسین را در پایان پدر دفن کردند. و دیگر شهدا به یک موضع که خود معروف است، مگر عباس بن علی آنجا که شهید گشت هم به قتلگاهش بر راه غاضریه دفن کردند. و خَوْلی سر حسین پیش عُبَیدالله  زیاد برد و او را گفت: مرا هدیه نیکو ده و عطای بسیار که سر بهترین خلق آوردم.

پس دیگر روز عمربن سعد اندرآمد با آن زنان و کودکان چون بردگان عور همه اطفال و آل با زینب و دختران حسین، و در گوشه ای بنشستند. و عُبَیدالله  زیاد پرسیدکه این زن کیست؟ گفتند زینب دختر علی است. عُبَیدالله  روی به زینب کرد و گفت: الحمدالله الذی فضحکم و قتلکم و اکذب احدو ثتکم. منّت و سپاس خدای را که شما را رسوا گردانید و مردان شما را بکشت و پدر و جدت را و برادرت را در دعوی رسالت و امامت به دروغ زن کرد. زینب جواب داد: الحمدالله الذی اکرمنا  بنبیّه محمد صلّی الله علیه وسلم و طهّرنا من الرجس تطهیراً انما یفتضح الفاسق و یکذّب الفاجر و هو غیرنا و الحمدلله. می گوید: سپاس و منت خدای را که خاندان ما را گرامی گردانید به رسالت و امامت و دلالت، و غیر ما به فسق رسوا کرد و جز از ما به فجور آشکارا.  حمد خدای بر ما نعمتهای بی منتها کرد. عُبَیدالله  می گوید زینب را : کیف فعل الله باهل بیتک. زینب جواب داد: کتب الله علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم و سیجمع الله بینک و بینهم فتحاجّون الیه و تختصمون عنده. (عُبَیدالله  برنجید و خواست که زینب را برنجاند. عمرو حریث حاضر بود گفت: ایها الامیر انها المراه والمراه لا تواخذ بشی ء من منطبقها و لاتذمّ علی الخطاء. یعنی ای امیر، محنت رسیده است، سخن بر او بمگیر. عُبَیدالله  می گوید: قد شفی الله نفسی من طاغیتک و العصاه المرده من اهل بیتک، می گوید : خدای تعالی مرا ایمن گردانید از طغات و عصات اهل بیت شما. زینب جواب داد دیگر باره: لعمری قد قتلت کهلی و ابرت اهلی و قطعت فرعی و اجتثثت اصلی فان یشفک هذا فقد اشتفیت. این می گفت و می گریست. عُبَیدالله  گفت: این فصاحت و شجاعت می بینی به پدرش می ماند. و قضیب بر لب و دندان حسین علیه السلام نهاد و این مثل می گفت :

        نفلّق هاما من رجال احبه                           الینا و هم کانوا اعقّ و اظاما

پس عُبَیدالله  به بر علی بن الحسین آمد علیهما السلام گفت : ما اسمک ؟ نام تو چیست؟ گفت : انا علی بن الحسین علیه السلام. پسر زیاد گفت: اولم یقتل الله علی بن الحسین. شنیدم که حسین علی را خدای کشت . زین العابدین در جواب توقفی کرد، و پسر زیاد او را گفت: مالک لا تتکلم، چه بوده است که سخن نمی گویی؟ جواب داد که قدکان لی اخ یقال له علی بن الحسین کان اکبر منّی قتله الناس. مرا برادری مهتر از من بود و مردمان بکشتند. و دیگر گفت: الله یتوفّی الانفس حین موتها، و ما کان لنفس ان تموت الا باذن الله. عُبَیدالله  گرم شد و گفت: بنگرید تا بر این غلام اثر مردی پدید آمده است تا او را هلاک کنم. گفتند هست. بفرمود که او را بکشند. زینب و دیگر زنان فریاد بر آوردند که از حسینیان او بمانده است تنها، زینهار دست از اوبدار، و اگر او را بخواهی کشتن نخست ما را بکش که ما بیش از این طاقت نداریم، تا عاقبت دست او بداشتند. و بفرمود تا زنان و عورتان را با سرهای برهنه و سرهای شهدا را ترتیب می دادند تا به دمشق برند، و خود بر منبر رفت و خطبه کرد و گفت: الحمدالله الذی اظهر الحق و اهله و نصر امیر المومنین یزید و حزبه و قتل الکذاب و ابن الکذاب و شیعته . عبدالله عفیف اَزدی حاضر بود، از میان قوم برخاست و گفت: یا عدوّالله ان الکذّاب بن الکذاب انت و ابوک و اّلذی و لاک و ابوه یا ابن مرجانه اتقل اولاد لنببیّین و تقوم علی المنبر مقام الصدیقین. بفرمود تا او را بکشتند.

و چون روز برآمد سرهای شهدا گرد کوچه ها و محلهای کوفه بر آوردند و باز به در قصر دارالاماره آوردند و بر دست زَحر بن قیس به دمشق پیش یزید فرستاد. زحربن قیس سرها پیش یزید برد و بنهاد و خدمت کرد. و یزید او را گفت : یا زحر و یلک ماوراء ک و ما عندک ؟ زحر از فصحای روزگار بود، (گفت:) ابشر یا امیر المومنین بفتح الله و نصره ورد علینا الحسین بن علی (علیهما السلام) فی ثمانیه عشر من اهل بیته و ستین من شیعته فسر نا الیهم فسالناهم ان یستسلموا او ینزلوا علی حکم الامیر عُبَیدالله  بن زیاد او القتال فاختاروا القتال علی الاستسلام فعدونا علیهم مع شروق الشمس فاحطنابهم من کل ناحیه حتی اذا اخذت السیوف ماخذها من هام القوم جعلو یهربون الی غیر وزر و یلوذون منا بالاکام و الحفر لو اذا کما لاذ الحمائم من صقر، فوالله یا امیر المومنین ما کان الا جزر جزور او نومه نائم حتی اتینا علی آخرهم فهاک اجسادهم مجرده و ثیابهم مزمله و حدودهم معفره تصهرهم الشموس و تسفی علیهم الریاح و زوارهم العقبان و الرحم بقی سبسب. یزید چون این کلمات شنید از هیبت آن بر خود بلرزید و گفت: والله قد کنت ارضی من طاعتکم بدون قتل الحسین لعن الله ابن سمیه اما و الله لوانی صاحبه لعفوت عنه فرحم الله الحسین و لم یصله بشی ء ." یزید چون در روی حسین بن علی نگاه می کرد این کلمات گفت:        نفلّق هاما من رجال اعزه                  علینا و هم کانوا اعق و اظلما

یحیی حکم حاضر بود، برادر مروان، چون سخن یزید بشنید گفت:               شعر:

   لهام باذنی الطف ادنـــی قرابه                      من ابن زیاد العبد ذی الحسب الرذل

   امیه امسی نسلها عدد الحصی                    و بنت رسول الله لیس لهــــــــا نسل

یزید را سخت آمد و دست پنهان قوم بر سینه او زد،  روی سوی علی بن حسین کرد و او را می گوید: یا ابن حسین ابوک الذی قطع رحمی و نازعنی سلطانی و جهل حقی فصنع الله به ما قد رایت. علی بن حسین می گوید: ما اصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبراها ان ذالک علی الله یسیر. (یزید خالد، پسر خود را گفت جوابش ده. جواب نداد. یزید گفت) ما اصابکم من مصیبه فیما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر. و یزید قضیب بر لب و دندان حسین می نهاد و از شادی این بیتها می گفت:                    شعر:

    لیت اشیاخی ببدر شهـــدوا                               جزع الحزرج من وقع الاثل

    لاهلوا و استهــــوا فرحـــاً                                ثم قالــــــــو یا یزید لا تشل

    لست من خندف ان لم انتقم                               من بنی احمد ما کــــان فعل

پس یزید در زینب و علی و اولاد حسین نگاه می کرد، می گوید: قبح الله بن مرجانه لو کانت بینکم و بینه قرابه اورحم ما فعل هذا بکم ولا بعث بکم علی هذاه الصوره .

پس ایشان را با خانه عورتان فرستاد تا چند روز برآمد. نعمان بن بشیر الانصاری را حاضر کرد که از یاران پیغمبر بود علیه السلام، و نیک مرد و امین بود، و او را در مصاحبت ایشان به مدینه فرستاد. چون عزم رفتن کردند، علی بن حسین را پیش خواند و بنواخت و گفت: لعنت بر پسر مرجانه باد، اگر مرا بگفتی و یا پیش من آمدی به هر چه از من درخواستی وفا نمودمی، اما قضای خدای را به هیچ دفع نتوان کردن. به مدینه باز گرد با این اطفال و عیال که من خود شفقت دریغ ندارم و به هر چه حاجت شما بود وفا کنم، و ایشان با نعمان به مدینه رفتند. 

                                                                 ((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))

یادآوری:  

بخش اول این پست (در باره نویسنده و پارسی گردان و کتاب) تلخیصی از مقدمه فاضلانه و مصیّبانه و متفرسّانه  شادروان استاد محمد روشن بر کتاب تاریخنامۀ طبری است و در معرفی دو بخش کتاب از سایت وزین و بی همتای "مرکز بزرگ دایرة المعارف اسلامی" بهره گرفته ایم و حقیر چیزی از خود مایه نگذارده ام. و بخش دوم (خبر مقتل حسین بن علی علیها السلام) از ج2 همان کتاب صص 703- 715 نقل شده است. 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/10/02 ساعت 22:51 | لينک ثابت |

کنکاش دو گزارش متضاد از گفته های استاد شفیعی کدکنی در انجمن ادبی استاد قهرمان

 

 کنکاش دو گزارش متضاد از گفته های استاد شفیعی کدکنی در انجمن ادبی استاد قهرمان

 

(پاسخی به نوشته حامد علیزاده : "پی حرامزادگی را به تنم مالیدم")

 

نوشته:  محمد مهدی حسنی

 

 

در سه شنبه 30/4/88  جلسه ی هفتگی انجمن ادبی استاد محمد قهرمان در منزل ایشان با حضور استاد شفیعی کدکنی برگزار شد. رضا افضلی ازجلسه به یادماندنی مزبور گزارشی را تهیه و زیر عنوان "دکتر شفیعی کدکنی گفت: من خصم شعر منثور نیستم" در وبلاگ خود "شعرها و حرف ها" آورد. در گزارش او می خوانیم:

" به هنگام بحث در باره شعر منثور ، دکتر شفیعی کدکنی گفت من خصم شعر منثور نیستم. کسانی که گمان می کنند من با شعر منثور دشمنی دارم سخت در اشتباه اند.اواضافه کرد: درست است که ما باید خیلی چیزهارا از غربی ها یاد بگیریم اما سوگند می خورم که از لحاظ شعری ما از آن ها خیلی قوی تر و جلوتر هستیم. باید غربی ها بیایند و فرم را از غزلیات شمس مولانای ما یاد بگیرند. ما هر چیزی را که نباید از غربی ها بگیریم. شعر ما دارای اعتبار جهانی است. حرف من این است و این عقیده ی من به معنی عناد با شعر منثور نیست.عرضه داشتن این همه تئوری های جوراجور و مدعی فرم شدن آن هم  فقط بر روی کاغذ درست نیست..... بنده ی نگارنده گفتم دلیل این که جناب دکتر شفیعی کدکنی خصم شعر منثور نیست، نوشته ها و پژوهش های ایشان و انتخاب و انتشار تعداد زیادی از شعر های منثور شاعران مشهد در سال های گذشته است. (1)

جالب است که انعکاس گزارش گفته های شفیعی در این باره،  در وبلاگ "دوستداران استاد قهرمان" که با انشای حامد علیزاده نگاشته شده، طوری دیگرست:

 " استاد شفیعی این بار قاطع تر از پیش نظرش را درباره ی شعر امروز گفت. استاد شفیعی گفت: غربی ها در بیشتر هنر ها از ما پیشند مثل تئاتر و نقاشی و بعضی هنر های دیگر . ما باید این هنر ها را از آنان یاد بگیریم . تنها هنری که ما در آن از همه ی جهان پیشیم شعر است . دنیا باید شعر را از ما یاد بگیرد . ما نباید بر اساس یک مقاله که یک روشنفکر غربی در روزنامه ای نوشته است شعر بگوییم . شعر برای آن ها یک مسئله ی ثانویه است . ما نباید از آن ها تقلید کنیم . .... ما ادریک ما الفرم ؟ .... فرم یک مسئله ی ریاضی ست و بنیانش بر ریاضی بنا نهاده شده ست.  بوعلی سینا وقتی از عروض صحبت می کند آن را در مبحث ریاضیات قرار می دهد . فرم هایی که از زمان رودکی تا اخوان و فروغ در شعر فارسی استفاده شده اند این قابلیت را دارند که تا بی نهایت ادامه پیدا کنند و از آن ها استفاده بشود . این فرم ها ابدی هستند . این اولین باری نبود که استاد شفیعی در محافل خصوصی بر علیه شعر بی وزن سخن می گفت اما این بار احساس کردم با شور و حرارت بیشتری نظر خود را بر زبان می آورد ...."

و بالاخره علیزاده علاوه بر آنچه در بالا گفته است، در وبلاگ خود "کوچه های جابلقا"  نیز در مطلبی زیر عنوان "پی حرامزادگی را به تنم مالیدم" آورده است:

 "آقای رضا افضلی در وبلاگ خود ... سخنانی را بر خلاف واقع به استاد دکتر شفیعی کدکنی نسبت داده اند که ممکن است مایه ی گمراهی دیگران شود ..... نمی توانم وارونه کردن حقیقت را در روز روشن و این طور ناجوانمردانه  نادیده بگیرم ."

و سپس افاضاتی را مطرح کرده اند که در جای خود به آن اشاره می کنم.

 اینجانب(حسنی) یکی از حاضرین جلسه مزبور بودم و آن هنگام که دبیری جوان از خواندن شعر امتناع کرد و گفت من چند سال است شعر منثور نمی گویم، خطاب استاد شفیعی کدکنی را به او و تمجیدش از وی و شعر سپید و بویژه این جمله را که : "من خصم شعر منثور نیستم"  به گوش خود شنیدم و به عنوان یک وکیل دادگستری، که به هر حال اگر آنی ندارد،  به بی تقوایی و دروغگویی هم شهره نیست و در عین حال معنی و مفهوم "شهادت" را بهتر از جوان مزبور می داند، گواهی میدهم که خبررضا افضلی،  صادق بوده است.

به هر حال چون بحث تحریف نظرات استاد شفیعی کدکنی در میان است و همچنین نسبت دادن دروغ و تهمت به دو نفر از شعرای  خوش گو و خوش فکر خراسانی : رضا افضلی و تقی خاوری که هر دو پیش کسوت علیزاده محسوب می شوند، به ناچار چند مطلب زیر را در این باره گوشزد می کند.

1 – نسبت دروغ دادن به دیگران، نوعی ستم و ظلم است، کاش علیزاده به جای استناد به دوربین هاشم جواد زاده (که از روشن یا خاموش بودن آن اطمینانی نیست) و قبل از نوشتن مطلب با حاضرین جلسه، از جمله استادان شفیعی کدکنی و قهرمان، تماس می گرفت و صحّت و سقم قول افضلی را از آنان پرسش می کرد،  تا خدای ناکرده،  ستم خواهی اش باعث شکستن دل افضلی و موجب کم عمری او نشود .

رها کن ستم را به یکبارگی           که کم عمری آرد ستمکارگی (نظامی)

2 -  ادعای  قهر و ترک جلسه خاوری به نشانه ی اعتراض به اظهارنظر شفیعی کدکنی، آنهم بدین تعبیر: (... یکی از دوستان جناب آقای افضلی که از هواداران پر و پا قرص شعر منثور هستند...)،  نیز تصّور و تصدیقی اشتباه است و جفا به خاوری و بهتان به او و به قول حکومتیان "نشر اکاذیب" است.

بدگمان باشد همیشه زشت کار           نامه خود خواند اندر حقّ یار (مولوی)

زود رفتن خاوری به علت عذری موجه و شخصی است که همواره در جلسات سه شنبه انجمن قهرمان تکرارمی شود و ارتباطی به سخنان استاد شفیعی کدکنی نداشت.  همه دوستان ازجمله استاد قهرمان، این را می دانند و گواهی می کنند. هرچند او و  افضلی گاهی به شیوه شعر منثور طبع آزمایی کرده و شاید بازهم بکنند، ولی عمده علقه و فعالیت شعری آن دو،  اشعار کلاسیک و نیمایی است. من اگر جای علیزاده بودم از خاوری حلالیت می طلبیدم. مطمئناً خاوری با فخرالدین اسعد گرگانی در ویس و رامین هم عقیده است که :

گناه دوست، عاشق دوست دارد           ز بهر آنکه از او  در گزارد

اگر پوزش نکو باشد ز کهتر             نکوتر باشد آمرزش ز مهتر

3- عقیده علیزاده مبنی بر قبول نداشتن شعر منثور محترم است ولی اینکه او سخن شفیعی کدکنی را تحریف کند و جلوتر از استاد، چنین بی محابا بگوید: "کوس رسوایی شعر بی وزن و قافیه بر سر بازار زده شده و مردم به آن به دیده ی تمسخر می نگرند"،  گنده گویی و قابل قبول نیست و و نمونه اش بسیاری از شعرهای بی وزن شاملوست، که بنده نوعی و خیلی از فارسی زبانان،  بسیاری از اشعار بی وزن شاملو را بیش از دیگر اشعار کلاسیک یا نیمایی بزرگان دیگر در خاطر داریم.(2)

اینجانب در کتابخانه شخصی خود شاید دهها دیوان از شعرای دوره بازگشت دارم، که تا کنون شعر و یا حتی نامشان در کتب تذکره ها و تاریخ های ادبیات مانند "از صبا تا نیما" نیامده است و انصافاً گاه اشعار زیبا و سلیس و محکمی هم در دواوین آنان یافت می شود. لیکن همگی جزء فراموش شدگانند. گیرم که  علیزاده  زیبایی های شعر بی وزن شاملو  را بی ادبانه مانند تار و پود لباس پادشاه در داستان هانس کریستین اندرسن بداند، چیزی از شاملو کسر نمی شود:

   با ادب را ادب سپاه بس است         بی ادب با هزار کس تنهاست (شهید بلخی)

4 –  بنده به ضرس قاطع می گویم که تقابل شفیعی با شاملو آنهم با این لحن تند و زننده که : "استاد شفیعی در تمام عمر شاعری خویش حتی یک شعر بی وزن نسروده است. بهتر است هواداران شعر بی وزن برای تبلیغ سلیقه ی خود به کسانی چون شاملو  تمسک کنند و از او نقل قول بیاورند." مورد تائید ایشان نیست. جایگاه رفیع شاملو "آن غول زیبا" درادبیات هزارساله ایران، و اینکه دیگران، نفس و یارای رسیدن به منزلت او را ندارند، مورد تائید بسیاری از ادبای زمان ماست، کسانی که شعر و شاعری را بهتر از علیزاده می دانند. او که اهل رایانه و اینترنت و وبلاگ بوده و با موتورهای جستجو آشناست، می تواند نام ها و شعرها را جستجو و مقایسه کند، تا ببیند که به قول سوزنی سمرقندی در میان مردم و کاربران اینترنت، "امیر سخن" چه کسی است؟ (3)

علیزاده بهترست به جای فحّاشی و تهمت و انکار شعر سپید و نیز مایه گذاری از ناموس خود، تنها عقیده خود را بگوید که : "بابا من از شعر سپید خوشم نمی آید و گوربابای احمد شاملو صلوات و دم کلاسیک گویان  گرم."  و سعی کند به جای گزارش نادرست و غیر مقرون به واقع از سخنان شفیعی – آنهم در وبلاگی به نام استاد قهرمان -  زحمت یکبار خواندن "کتاب موسیقی شعر استاد شفیعی کدکنی"  را به خود بدهد، در این صورت، خواهد دانست که در کتاب مذکور، شفیعی کدکنی کوشیده است تا به قول خود مبانی جمال شناسی شعر فارسی و بویژه شعر منثور را در حوزه ساخت و صورت ها و حوزه های موسیقی شعر مورد بررسی انتقادی قرار دهد.

 شفیعی کدکنی در این کتاب، برغم اذهان کهنه خواه که موسیقی شعر را تنها اوزان عروضی و قافیه و ردیف  می دانند و شعر نیمایی و سپید را بر نمی تابند، سنت شکنی سترگ می کند و به قول خود ، مفهوم موسیقی را از حوزه تعریف ابن سینا - که همان تعریف رایج و سنتی موسیقی است -  فراتر برده  و به بخشی از حوزه مفهومی آن (عقاید اخوان الصفا)  نزدیک می کند، به دیگر سخن اصطلاح موسیقی را محدود به قلمرو اصوات ندانسته و هر نوع تناظر و تقابل و تضادّ و "نسبت فاضلی" را قلمرو موسیقی می شناسد. او این سخن گوته را که: " من معماری را موسیقی منجمد می نامم." تعبیر دیگری از همین برداشت گسترده از مفهوم موسیقی دانسته است: و می گوید "... وقتی بتوان مفهوم موسیقی را به حوزه هر نوع  تناظر و تقارن و نسبت فاضلی گسترش داد، در چنین چشم اندازی امور ذهنی و تداعیها و خاطره ها (مفاهیم انتزاعی و تجریدی) نیز می توانند از موسیقی برخوردار باشند...."  و خود این تناظرها و تقابل ها و تقارن ها ذهنی و تجریدی را تحت اصطلاح "موسیقی معنوی" وارد قلمرو اصطلاحات نقد و بلاغت کرده است (4)

از این رو در بخش دوم کتاب خود، شعر منثور و عناصر موسیقیایی زبان آن را کنکاش  و تاکید می کند که : "جمالشناسی شعر جدید، بر این تکیه می کند که شعر قدیم زیبائیش از تناسب ها و هماهنگی ها برخاسته، در صورتی که زیبائی شعر جدید، یعنی شعر مدرن، حاصل گره خوردن متناقضات است یا اموری که از مقوله های نزدیک بهم نیستند. (5)

و جالب است که در مقدمه کتاب خود پیشاپیش در برابر منتقدین سنت پرست احتمالی، از تلاش علمی خود چنین دفاع می کند:  ".... در این کتاب "موسیقی" را گاه به معنی ساخت و صورت گرفته ام و گاه به همان معنی عرفی و شناخته شده اش و هیچ باکی نداشته ام که بعضی از ذهنهای " واترپروف" آن را جذب نکنند، آنهایی که جذب می کنند، کم نیستند دراین کتاب آشکارا به ستایش فرم و صورت پرداخته ام و درین چشم انداز فردوسی و حافظ و خیام و نظامی و خاقانی و مولوی - و برای اهلش ، نه برای امثال من –  دانته و پوشکین و شکسپیر و گوته وابوتمّام، و همه نوابغ شعر جهان فرمالیست به حساب می آیند و بهترین شعرهای نیما و اخوان و شاملو و فروغ همانهایی ست که به فرم و ساخت اصلی خود رسیده است یا نزدیک شده است و بیش و کم در حافظه دوستداران شعر هم رسوب کرده است، گرچه سطرها یا مصراعهایی از آن باشد...." (6)

وی هرچند ابتدا به گفته شاملو اشاره می کند که او نیز شعر سپید را شعر نمی داند(7)، امّا با یک بررسی موشکافانه و مصیبانه  تاریخچه تکامل شعر نو، از دوره رضاخان به احمد شاملو می رسد و سپس دوره های شعری شاملو را از آهنگ فراموش شده به بعد را کنکاش می کند. نمونه هایی از اشعار منثور: سایه، نادر نادرپور، اخوان ثالث، اسماعیل شاهرودی ، پرویز داریوش، هوشنگ ایرانی را می آورد و شعر سپید شاملوی بعد از هوای تازه را چنین توصیف می کند: "... اینکه تنها شاملو، آنهم در کارهای بعد از هوای تازه اش، در این راه توفیق بدست آورد نشان میدهد که شعر منثور دشوار یاب ترین نوع شعر است. از این همه شاعر با استعداد، که در قلمرو شعر موزون غالب شاهکارها را بوجود آورده اند، یک تن نتوانست یک قطعه شعر منثور بسراید که خود بعد از چند روز از نشر آن پشیمان نشده باشد. پشت کار شاملو و استعداد برجسته وی سبب شد که اوتنها شاعری باشد که شعر منثور را در حدی بسراید که به هنگام خواندن بعضی از شعرهای او انسان هیچ گونه کمبودی احساس نکند و با اطمینان خاطر آن را در برابر موفق ترین نمونه های شعر موزون در ادبیات معاصر ایران قرار دهد." (8)

و پیش تر تاکید می کند که شاملو برای رسیدن به این نظام ، که تنها نمونه موفق شعر منثور در ادبیات معاصر ایران است ، بیش از سی سال تجربه اندوخته است" و بر خلاف نظر شاگرد متعصب کم کار خود می گوید: ".... می توان گفت که شاملو یکی از چهار پنج شاعر بزرگی است که در قلمرو شعر جدید ایران در سه چهار دهه اخیر بظهور رسیده اند، و موفق ترین نمونه های شعر شاملو، که کارهای او در معیار شعرهای پیشرو عصر ما دارای ارزش و اعتبار کرده است، غالباً آنهایی است که در قالب منثور سروده شده است. " (9)

شفیعی در همان کتاب با بیان اینکه: ".... شعر جدید در قلمرو زبان می کوشد که نرم را بشکند و معنایی بعدی بیافریند و به همین جهت است که شعر منثور بوجود آمده است، شعری که آزادی در احضار کلمه را بر اسارت وزن با همه مزایای بیشماری که دارد، ترجیح می دهد...." نتیجه گیری می کند که : ".... به همین دلیل شعرهای موزون شاملو، از مزیت "نظام" شعرهای منثورش، برخوردار نیستند و به نظر من اوج هنر شاملو در شعرهای منثور اوست. و این شعرها با همه فقدان وزن ، گاه هیچ چیزی ازبهترین شعرهای معاصر ایران (کارهای درخشان و طراز اول نیما، اخوان، فروغ ، سپهری که موزون اند ) کم ندارند و گاه چیزی نیز بیشتر دارند: نظام بیشتر، به همراه ایجازی بیشتر، ...."  (10)

پر واضح است که اگر شفیعی نیز مانند بسیاری دیگر از جمله افضلی و خاوری،  به شعر منثور امروزه نوعی بی علاقگی دارد، نه به این دلیل است که شعر منثور از وزن و قافیه گریزان است و فی حد ذاته بی ارزش است  و به قول علیزاده  کوس رسوایی اش بر سر بازار زده شده و مردم به آن به دیده ی تمسخر می نگرند، بلکه به این دلیل است که او تنها نمونه موفق شعر منثور در ادبیات فارسی را تنها شعر شاملو می داند. (11)

به این ترتیب با مقایسه نقل های علیزاده با آنچه که در بالا  از کتاب موسیقی شعر آوردیم، معلوم می شود که علیزاده به عنوان مدعی شاگردی، چه میزان درس استاد را فهمیده است؟!!

 5 – کاش علیزاده که در میان حاضرین تنها جوان محفل بود، فقط به افضلی و خاوری هجوم می برد و تمامی آنانی را که در کنار تجربه و آشنایی با شعر کلاسیک و نیمایی، اعتقاد دارند شعر سپید نیز سری در میان سرهاست، "غافل و ترسو" نمی خواند و با تمثیلی لوس و بی معنی خود را ازکودکانی نمی دانست که آبروی پادشاه را می برند.

به هرحال حقیر که در آن جمع،  خود را کسی حساب نکرده و نمی کنم و در عین حال به گفته های علیزاده اعتقاد ندارم، و هم شعرشادروان شاملو و هم شعر مرحوم دکتر مهدی حمیدی را  می خوانم و مطاوی نوشته هایم نیز گواه است که به شعر و نثر قدیم بیشتر علاقمندم و مطمئن هستم  که در سر کوچه پدری هیچ مغازه بقالی نبوده، تا خدای ناکرده ظنّ ناموسی داشته باشم، با ضرس قاطع می گویم که  شعر منثور و شاملو را می ستایم و به قول خودش، روشنی آفتاب را دلیل نمی طلبم.

در پایان به اقتضای سن جوانی ایشان،  دو نکته را به او یادآوری می کنم:

الف – لزوم پاس داشت بزرگان و ریش سفیدان : خواندن حکایت مشهور و زیبای مناظره " کدو و درخت کهن سال "  که بر خلاف سالهای ماضی، ظاهراً اکنون  در کتابهای درسی فارسی نیست :

نشنیده ای که زیر چناری،  کدو بنی

بر رست و بر دوید برو بر،  بروز بیست.

پرسید از آن چنار،  که تو چند روزه ای؟

گفتا چنار:  سال مرا بیشتر ز سی است

خندید پس بدو،  که من از تو به بیست روز

برتر شدم. بگوی که این کاهلیت چیست؟

او را چنار گفت :  که امروز،  ای کدو!

با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است

فردا که برمن و تو،  وزد باد مهرگان

آنگه شود پدید،  که نامرد و مرد کیست.

و در باره مناظره مذکور،  در رساله "  قلندر نامه "  تالیف گرانقدر خواجه عبداله...انصاری،  به مناسبت رعایت احترام پیران از جانب نو خاستگان و جوانان،  چنین آمده است :

" ...  هر که خوار دارد پیران را، زود هیزم شود میزان را؛  همچو درخت کدوی،  که در اوان جوانی چند روزی خود نمایی کند.  و در سهل روزی بر شجره دیرینه و درخت صد سالینه بر آورد و برآید خود را به جهانیان نماید و گوید که منم در این قرارگاه سفلی نقاب از تراب نمودم و قبضه سابقین در ربودم   درخت گوید :  ای که مغرور خود نمایی، اما بی ادبی ، بسردر آیی.  باش تا به فرمان الهی وزان شود صرصر تیر ماهی،  خود را بینی،  افتاده،  عنان زبان بر تو گشاده،  میراث این سخن جامع اما سر مانع ،  ای مسامع اگر داری وقاری از پیران مدار عاری،  که پیری همه شیب و نوری است و جوانی همه عیب و دوری است ... "

  ب – کلام حضرت احدیت (جل جلاله)  "اولهم یتفکروا فی انفسهم" (روم – آیه 8) در باره اندیشه و پایان نگری در کارها و گفته ها، چنانکه مولانا گوید:

آن یکی گوید که در این هفت روز

نیست آب و هست ریگ پای سوز

آن دگر گوید دروغ است این بدان

که به هر شب چشمه ای بینی روان

حزم آن باشد  که برگیری تو آب

تا رهی از ترس و باشی در صواب

گر بود در راه آب آن را بریز

ور نباشد وای بر مردم ستیز

             ((((((((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - اشاره افضلی به انتخاب سی شعر از شش شاعر امروز خراسانی (رضا دبیری جوان، رضا فردو سی پور ، رضا افضلی،  م.کلاهی اهری،هاشم جواد زاده و محمد تقی خاوری)  است که توسط  استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی انجام گرفته و با مقدمه ای از ایشان  در مجله ی چیستا/سال هفتم/بهمن ۱۳۶۸/شماره  ۵ / منتشر شده و رضا افضلی آن را دوباره در وبلاگ خود "شعر ها و حرف ها" نشر داده است. استاد در مقدمه خود می نویسد : "من به تناسبِ سلیقه و پسندِ خودم و بر اساس درجۀ بهره مندی هر شعر از« موسیقی» و « نظام» و  « وحدت تجربۀ عاطفی » از بعضی از این شعرها لَذّت بیشتری برده ام.  اما نمی خواهم از قبل، تحمیل  سلیقه ای برخوانندگان کرده باشم. بی گمان،در این مجموع، شعرهایی  برای همه نوع سلیقه ها وجود دارد."

2 - شفیعی در یاد آوری ص 288 کتاب موسیقی شعر، خاطره ای نقل می کند که در یکی از کلاس های درس حافظ شناسی، از 130 نفر حاضر می خواهد تا آنچه از شعر نو (غیر ازعروض نیمایی)، در حافظه دارند، حتی اگر یک مصراع "سطر" هست بروی ورقه ای یادداشت کنند و از جمع حاضر حدود 70 نفر اشتباهاً شواهدی از شعرهای نیمایی را به جای شعر نقل می کنند. سی نفر عذر خواسته که حتی یک سطر هم بیاد ندارند و حدود سی نفر دیگر که جواب درست می دهند سطرها یا پاره هایی از شعرهای سپید شاملو مانند: درین بن بست، هرگز از مرگ نهراسیده ام، میوه بر شاخه شدم، کاشفان فروتن شوکران، سرود مرد روشن که به سایه رفت، نه، دیگر این برف را سر باز ایستادن نیست، در یک فریاد زیستن، مرثیه (برای فروغ فرخزاد) را یاداشت می کنند. اینجانب در برخورد با مخالفان شعر منثور، همواره مشاهده می کند که آنان از دریای عظیم  و سرریزمباحث نو وعلمی کتاب مزبور تنها اکتفا به انتزاع پیاله همین یادآوری و نوش و تعارف آن می کنند و لاغیر.

3 - اشاره به این بیت از سوزنی است، که خود به "الشعراء امراء الکلام"  پیامبرگرامی (ص) اشاره دارد:

پادشاها شاعران باشند امیران سخن    من چو مداح تو باشم بر سخن باشم امیر

4 -  موسیقی شعر، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران، موسسه انتشارات آگاه، چاپ چهارم، تابستان 1373 -  ص295 – 293

5 – همان منبع – ص 264

6– همان منبع – ص  سی

7 -  شاملو: "شعر سپید از وزن و قافیه از آرایش و پیرایش احساس بی نیازی شاید نکند اما از آن محروم است. گویی شکنجه دیده ای سربزیر است که میخواهد عریان بماند تا چشم های تماشاگران داغهای شکنجه را بر تن او ببینند. راز سربزیری او را دریابند. و به گمان من شعر سپید خیلی بزحمت می تواند نوعی شعر شمرده شود. اگر دعوی مدعیان بر سر آنست که شعر سپید نمی تواند شعر شمرده شود حق با ایشان است و بکار گرفتن کلمه شعر، از برای نامیدن آن، حتی از سر اجبار نیز نبوده است همچنان که کلمه " بودا" در "بودا پست" و لاجرم مردم "شهر بوداپست" داعیه بوداییگری ندارند و ایشان را با بودائیان جنگی نیست." ( به نقل از همان منبع ص168)

8 – همان منبع - ص 261

9 – همان منبع - ص 246

10 – همان منبع - ص 266

11 –  شفیعی در باره شعر امروز فارسی می گوید:  "... نیما شعر فارسی را به نظام و موسیقی نزدیکتر کرد. شعر نیما – با همه کوتاهی و بلندی مصراعهایش بویژه در دو دهه آخر عمرش، در غالب موارد به موسیقی نزدیکتر از نظم سروش اصفهانی یا قاآنی است و ولی در بیست سال اخیر، بویژه پس از انقلاب بهمن ماه، بنظرم شعر جوان ایران دارد از حوزه پیشنهادی نیما دور می شود و بهمین دلیل شعر خوبی ، درین ده پانزده سال اخیر، جز از بعضی استادان نسل قبل، آنهم بندرت، یا منتشر شده است یا من توفیق زیارتش را نداشته ام. آنچه دیده ام "کنسرو کلمات" و مجموعه ای از "تصاویر جدولی" بوده است، بی هیچ پیرنگ شعری و بهره مندی از ساخت موسیقی و کیمیا کاری در قلمرو زبان. و مثل جوجه های بیرون آمده از ماشین جوجه کشی، همه مثل هم ..." (همان منبع - ص بیست و سوم)  و همچنین جلوتر با انتقاد از تداوم افت شعر فارسی و دور شدن آن از راه و رسم نیما، گوید : ".... من حتی شعرهای منثور شاملو را - آنهایی را که نوع کامل کار او می دانم و اتفاقاً پاره هایی از آنها در بعضی از حافظه ها رسوب داده است -  نیمایی می شمارم، یعنی در جهت کمال موسیقی شعر و در جهت کمال ساخت و صورت..."

12 -  رسایل خواجه عبداله... انصاری چاپ وحید دستگردی ص 88 قلندرنامه.   قطعه مشهور"کدو و درخت کهن سال " را بیشتر،  از آن ناصر خسرو می دانند.  چنانکه در دیوان ناصر خسرو ص 500،  آمده است. اما همین قطعه در دیوان انوری ( تصیح  استاد مدرس رضوی ج 2 ) و همچنین تصحیح مرحوم استاد سعید نفیسی ( ص 351 ) با اختلافاتی در ابیات، به نام انوری ثبت شده است (به نقل ازکتاب "  اشعار معروف "  تالیف دکتر سید ضیاء الدین سجادی ص 119 و 120). 

تصوبر برگرفته از روزنامه اعتماد است


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/05/12 ساعت 11:11 | لينک ثابت |

منوي اصلي

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
بانگ قوانین و مقررات
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
حقوق - تاریخ و کلیات
پرسش و پاسخ حقوقی
حقوق بین الملل خصوصی
حقوق جزا و کیفری
قلمی خودم(مخیّل)
مقالات و تحقیقات ادبی
دادگستری در متون ادب فارسی
شعر دوستان
تقی خاوری (راوی)
رضا دبیری جوان
اشعار و نثر های گزیده
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
کشکول اینترنتی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز

درباره ي ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟ می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، به نشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
* * * * * * * * * * *
امیل :

hasani_law@yahoo.com

* * * * * * * * * * *
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پيوند هاي روزانه

آرشيو

پيوند هاي وبلاگ

گنجور
Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
سایت دکتر اسدالله حبیب
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرين پست ها

شنا در دریا و تظاهر به روزه خواری
نقشه ی ایران (شعر)
فلسفه نام گذاری گل پسر(داستان و خاطره طنز)
گذر عمر در سه اپیزود (شعر)
دانلود رایگان قوانین و مقررات
مباحثی از حقوق ثبت 5 - مقررات ثبتی حاکم بر اراضی موات
تصویر طنز 27– باد آورده
پنج داستان کوتاه طنز (فابل) از جمیز تربر
حسرت - غزلی تازه از نجوا
دیوان بلخ 3 - کنکاش ضرب المثل
دیوان بلخ 2 - تعزیه دیوان بلخ
دیوان بلخ 1 - زندگی نامه محمد علی افراشته
امید کُشی
هجرانی ها (یازده دوبیتی منتشر نشده از دبیری جوان)
تقدیس وکالت
نگاهی به شرح های فارسی شهاب الاخبار
وقتی حق دفاع رنگ می بازد
پرسش و پاسخ حقوقي 43 - دستور تخلیه محل تجاری
واژگان بازنده
تصویر طنز 26 – خوش رقصی
زهد ریا و می سارا
پائیز در بهار
نظرسنجی برای تغییر نام خلیج فارس؟!!
کنکاش رابطه مالی وکلای دادگستری با موکلین
کاریکاتور حقوقی 25 – خالی کردن خانه
داستان یک مکتوبه (ایمیل)
نکوداشت استاد محمد قهرمان
مرثیه ای برای خوبی
داستان طنز - دستگیری حضرت فیل
مصرع رنگین و ترکیبات مشابه آن در ادب فارسی

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کليه ي حقوق مادي و معنوي وبلاگ dad-hassani محفوظ مي باشد.
طراحي شده توسط ياس تم

Free counter and web stats