تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگويم؟

فلسفه نام گذاری گل پسر(داستان و خاطره طنز)

  

    فلسفه نام گذاری گل پسر

                        (داستان و خاطره طنز)

                                                              نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

یاد آوری:

این داستانْ خاطره،  تا کنون چند بار نوشته شده است، اما هر بار به گونه ای از میان رفته است: یا مفقود گردیده یا جای گذاشته شده و یا در صفحه رایانه غیب شده است،  طوریکه فکر می کنم، این سایه افتادن بر آن،  تاکنون عمدی و حتی حکمتی داشته است.  چنانکه سال ها پیش آن را در قالب مثنوی سرودم و اوراق آن به هنگام پریدن از جویی عمیق، طعمه آب های تند و سرکش شد.

اخیراً خاطره مزبور را به همین سبک ادبی نوشتم و برای برخی دوستان ادیب خواندم. جملگی  منّت گذارده، گوش دادند و ارجش نهادند. آن آماده و در نوبت گذاردن در وب سایت بود که یک باره دیدم، بدون هیچ دلیل از میان رفته است.  نصف روز از وقت کم خود را صرف دانلود نرم افزارهای ریکاوری، اجرا و بازیابی اطلاعات هارد خود کردم، هر چه جستم نیافتم. بنابراین به لج روزگار دیشب نشستم و دوباره آن را نوشتم.  صد البته که استخوان بندی نوشته،  تغییری نیافت، لیکن به هر حال معلوم است که در این صیرورت،  یا سیر تکاملی و یا قهقرایی داشته است،  به نحوی که اگر آن را دوباره بشنوند، متوجه دگرگونی های آن بی شمار می شوند.

شیوه بیان داستانی به شدت،  متمایل به ذکر امثال واژه های عامیانه و متداول و فولکلور است و مانند عادت همیشگی ام در نوشتن،  در این راه،  طریق افراط را پیموده ام. تلاش کرده ام تا جایی که ممکن است، به جای کاربرد الفاظ و عبارات ادب رسمی،  از معادل آن در فرهنگ عامیانه بهره برم.  پر روشن است که برخی از آنها،  متروک و برخی هنوز هم متداول است.   با توجه به اینکه بسیاری از مخاطبین و خوانندگان وبلاگ جوانانند،  ممکن است معنای واژه یا گذاره های کم کاربرد را ندانند، به ایشان اطمینان می دهم که اگر فرهنگ ها به ویژه فرهنگ های عامیانه را کنکاش کنند معنای مورد نظرشان را می یابند. اگر فیروزی نداشتند،  پیام گذارده تا فی الفور پاسخشان را بدهم.

منشاء برخی از واژه ها و گذاره های به کار رفته، فرهنگ شفاهی و شنیده هاست  از این رو ممکن است، ضبط آن دو جور باشد مثلاً هم با "غ" و هم با "ق" نوشته شود وهر دو درست باشند. و همچنین احتمال دارد که بنده اشتباه کرده باشم،  بنابراین در صورت دیدن خطا و کاستی، تذکر آن موجب خوشحالی و مزید تشکر راقم است.

معانی یا حقیقت لفظی برخی از این واژه ها، شاید از ادب متداول به دور باشد، لیکن به هر حال حفظ و انتشار آن ها به عنوان قسمتی از این فرهنگ مرز و بوم (ولو اینکه مجبور به استعمال شفاهی آن در جمع معدود و محدوده باشیم) لازم و ضروری است.

ازهمسر و فرزندم حمید رضا و روح مادر عیال - که خدایش بیامرزد – به خاطر کاربرد برخی تعبیرات عذر خواهم، لیکن خود آنان هم می دانند که منظور من، اسائه ادب به آنان و شخصیت و نژادشان نبوده است،  بلکه مراد من، پدید آوردن نوشته ای منطبق بر فرهنگ فولکلور و یاد آوری غنی بودن فرهنگ شفاهی این مرز و بوم است و به هر حال گویند در مثل مناقشه نیست.

با پوزش از روده درازی خود، در پایان، همین نوشته را به فرزندم حمید رضا تقدیم می کنم. او خود می داند در دنیا بیش از هر کس دوستدارش هستم.

 

فلسفه نام گذاری گل پسر

 به فرزنـــــــد، خـــرّم بـود روزگار          

هم از وی شود تلخی مرگ ، خوار (اسدی)

دهه 60 بود، آن زمان  بنده منزل در پایتخت بود. پیآمد خاک به سری و دست یابو توی لجن کردن، بی هیچ ختم امن یجیب، آمدن پسری تپل مپل در میان خانواده بود. می گویند در دیگ ازدواج، بچه نمک غذاست و زندگی بدون او هم سنگ عزاست. اگر دیر بیایید چه بسا در این چهارصبای عمر که - در یک چشم به هم زدن ریش آدم سر بالا می رود - ، به وقت چانه انداختن و سرکشیدِ ریغِ رحمت، زنگوله تابوت شود.  خو ب معلوم است که مانند همه پدر و مادرها،  فدوی و عیال مربوطه نیز از این رخداد خوش اُغور، خوشحال بوده، با دم خود گردو شکسته و کبکمان خروس می خواند.

چند روز، بعد تازه آمده را به خانه آوردیم. تـرقـّه فرنگی، اگر چه به وقتِ گذاردنِ کپۀ مرگ، همچون علی ورجه،  با جیرو و ویر خود و وَنگ وَنگش خواب را بر آدم حروم می کرد و در آن بوق سگ ها، حکم مثانه پر را  داشت، اما پنداری با آمدنش حجّ اکبر به جا آورده  و اهالی خلاصه خانه را دل شاد کرده بود، چنانکه حال و هوای حولی،  دالام و دولمب  ملودیْ حکایتِ منظومِ علی مردان خان - با صدای مانده گار مرتضی احمدی را - به خاطر می آورد(*)

عیال و مادر عیال، همّ و غمّشان، کهنه مشمّا عوض کردنِ این شاشوک، شیر خوراندنِ گشنهْ شکم و به موقع هکچه زدنِ شازده گلو، و خلاصه مراقبت از سردی و گرمیش نشدن و رفع آن،  چیشتان بالا کردنش بود که پنداری دنیا برای آنان و نوزاد همین اندازه بود.

اما از آنجا که به نقل از سنایی: " اندرین ملک، چو طاوس به کار است مگس"  این حلوا جوزی  به عنوان پدر و زینب زیادی خانواده، گاهی در حال قرقر کردن شعر معروف غلامرضا روحانی (شاعر خراسانی): " سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد ... " بودم  و گاهی در حین بازی با طفل،  بر طاقچه بالا نشسته و حکیم مآبانه و با بم تر کردن عمدی صدا،  این قول اسدی توسی،  خطاب به او را می خواندم که:

                جهان را نه بر بیهُده کرده اند

                 تو را نــز پی بازی آورده اند

احساس می کردم که با چندرقاز و صنار سه شاهی حقوق و اجناس بنجل تحویلی شرکت تعاونی اداره - که حکم مواجب خشکه دوره خاقان بازی برای عساکر را داشته، - و نداشتن هیچ پس انداز و پاپاسی و پر بودن چوب خط، که موجب خنس و فنس شدن امور جاریه و گوزْکلافْ شدن اوضاع بود؛ با آمدن این گل پسر،  قوزی بالای قوز و در عین حال امتیاز تازه پیدا کردم و آن همانا اضافه شدن یک نان خور(در آن زمان شیرخوار) دائم الگشنه،  به اعضای خانواده و ککی همیشهْ تشنه، در تنبان بود. جانداری خردو و دو پا  که مانند همه مردم،  حتی کامل مردان صد کیلویی غبراق،  قابلیت  صاحب شدن کوپن یک نفره و الحاقش به هیات یک آدمک به روی دفتر بسیج اقتصادی خانواده  را دارا بود و بدون بروبرگرد، این قابلیت بایستی فی الفور از قوه به فعل درآید.

آنان که سن شان قد می دهد می دانند در آن زمان،  چرخ اعاشه مردم طوری می چرخید که سر سال چیزی برای خمس دادن نمی ماند، تا مجبور به  دست گردانی  شوی. گیر آوردن نِعَم و سیر کردن شکم، و حتی یافتن ارزاق عمومی و چیز ملاخور، حکم زین کردن گربه را داشت. مایه تیله ای نبود  و اگر پولی یافت می شد در بازار جنس خریدنی نبود. بنابراین در گیرودارِ میدانِ جنگِ زندگی ، گرفتن یک کوپن یک نفره و افزودنش به دفترچه بسیج اقتصادی دو نفره، فتحی  بزرگانه و در یک کلام پر جبرئیل عائله مندان بود.

دو سه روز گذشت. فدوی خیابان شریعتی (مشهور به جاده قدیم)  را گز می کردم و در آن چاچول می زدم که چشمم  به تابلوی بزرگ یکی از شعبات اداره ثبت و احوال افتاد. با خودم گفتم چطور است بروم و ته و توی  شناسنامه گرفتن، به عنوان مقدمه لازم این فتح بزرگ را در آورم.

در اتاقی کوچک،  خانمی تکیده، با ابروهای پاچه بزی و لب های شتری و دست های لِتِرمِه که شش دانگ صورتش اخم و تخم بود، پشت میز نشسته بود به محض ورود بنده، نگاهی به لباس این خیک محمد - که مثل کیسه مارگیری می مانست - ،  انداخت  و به چاق و سلامتی من – که سیخ و میخ ایستاده بودم - با تلخی جواب داد. وقتی داعیه خود را با هول و ولا گفتم،  بی هیچ بدغلقی، با صداییْ شیپورْ قورتْ داده گفت: اگر گواهی مریض خانه و سجلد پدر و مادر را بیاورید، یک ربع بیشتر وقت نمی گیرد. با خوشحالی گفتم که همه ی اینا همراهم است. گفت پس بدهید، تا الساعه شناسنامه صادر کنم.

کارمند خانم، پس از زیر و رو کرد مدارک پرسید : "خوب چه نامی برای کودک در نظر گرفته اید؟"  این سر تا پا تقصیر، در تمام عمر با چنین پرسش سختِ لا جوابی مواجه نشده بود. بعد از کمی این دست و آن دست کردن،  با مِنّ و مِن گفتم که سرکار خانم!  بنده زاده ی این نابَلَدِ شهرستانی،  تازه از راه رسیده  و هنوز برای نامگذاری او، گذاردنِ شورایِ خانوادگی فرصت نشده، با توجه به اینکه بنده و عیال، فرزندان بزرگ خانواده خود هستیم، همه حتی دسته دیزی ها انتظار دارند که در گزینش نام بچه ، با اونا و اینا صلاح و مصلحت کنیم ....

متصدی خانم که انگاری از روده درازی و بلبلیِ طولانی بنده خوشش نیامد، فی الفور  با خُلق عَنْ مرغی مدارکم را پس داد ( یعنی محترمانه جلویم پرت کرد) و با لحنی تند توپید:  "آقا فکر می کنید من بیکارم که وقتم را با این حرف های هشت من نه شاهی می گیرید. پس از اینکه ... "

انگاری بخیه به آب دوغ زده بودم، راحت الحلقوم این بخت برگشته، ناگهان پالان خر دجّال شد. پس با گوش آویزان و دست از پادرازتر، پس پسکی  از اتاق بیرون رفتم. لیکن شوق گرفتن و زیارت اوراق ارزشمند جدید  و رویای رقص یک آدمک دیگر بر روی کوپن ها و دفترچه بسیج اقتصادی،  دست از سرم برنمی داشت.

همچون گدایان سامرا در بیرون از اتاق و توی راهرو پیله بر جای ماندم و نجوا کنان به خود گفتم: "مرد حسابی!  آدمِ پاردمْ سائیده ای مانند تو خرخاسک نیست که نه بو و نه خاصیت داشته باشد. باید کاری کنی کارستون."  به دلم آمد که عقل را قاضی کرده و به مشورتش راضی شوم. با خود گفتم که نام گذاری کودک نباید کار صعب و نفسی گیری باشد، پس اینجوری ترکوندم که:

اولاً – بچه پسراست.  خوب جنس نرینه ی بیعار و بیغور  که برایش مهم نیست اسمش چه باشد. فقط باید خوب تربیت شود، چون به قول گفتنی اولاد خوب، اجاق روشن کن خانه و خانواده است.

دویماً –  الضرورات تبیح المحظورات.  در اوضاع و احوال این روزهای  جنگی مملکت همه گرفتارند و سگ صاحبش را نمی شناسد. خب  در تیاتر سنتی ابوی گرامی،  سانسورِ پرده ی نامیدن طفل و نوشتن روی جلد قرآن و ... چندان مهم نیست، می شود سر و ته ی قضیه را یکجوری جمع کرد. مخصوصاً اینکه در این وانفسای بد اقتصاد زندگی، واقعاً " بچه از هزار تومان  قرض بی محل بدتر است " و دهن بازش حکم شیپور جنگ دشمن را دارد که پشت را لرزانده و به قول آتش اصفهانی:

          بــــر تربت یعقوب شنیـــــــدم که نوشتند

          فرزند عزیز است ولی دشمن جان است

سیماً – به مصداق این مصرع فرخی که : "پسر آن است پدر را که بماند به پدر"  و این بیت از استاد سخن دان توس :

                       نشــــان پدر باید اندر پسر

                       روا نبود ار کمتر آرد هنر

 بی گمان نام تخم و ترکه ی هر تنابنده باید در مایه ی نام دو ولی قهریش یعنی پدر و پدر کلونش باشد. یادم آمد که نام ابوی  خدا بیامرز، ماشاالله است و نام ماشاالله زنانه هم هست  و مقبول نمی افتد.

چارماً -  ریشه ی اسم  فدوی هم که حمد است.  بنابراین اسم بچه،  باید چیزی تو مایه ی بُن آن،  مثل محمود، حامد، حمید، احمد و غیروذالک باشد.

پنجماً – اسمی که یک بار عیال مربوطه به زبون جاری کرده، ایرانی ناب است و فردا که برای مراحل بعدی تموم کردن فتح و پیروزیم (اضافه کردن حق اولاد) به اداره روم،  متصدی کارگزینی که آدمی به ظاهر متشرع است و حتی به میزان ریش حقیر و لزوم رعایت مستحبات در پس و پیش این فقیر ایراد می گیرد، چه بسا به محض گفتن نام کودک، با خواندن نقل و حدیثی، با این رستم صولت و افندی پیزی،  سرشاخ شود که: "مرد حسابی تو مسلمون و ختنه کرده ای چرا نام گبر و زرتشتی برای بچّه ات انتخاب کرده ای؟ تا تمام گناهان آتی اش به اسم تو ثبت شود"

ششماً -  حقیر هر چند در بیرون،  مفت کالذی سگ سیاهی لشکرم اما توی خونه شیر ژیان و شتر نقاره خانه ام و عمراً که زن مریدی به ککم رود و تیله ی اون ضعیفه شوم. آییییییی نفس کش!!

در گـُه گیجی خود غرق بودم که ناگاه به عقل ناقصم رسید که اسم من ساخته ی خدا داده  را "حمید" بگذارم به ویژه اینکه این نام هم کمتر در میان فامیل است. هم نام اسلامی است و هم در میان نام ها،  کلاس خود را دارد.

به این ترتیب بنده در فاصله دو سه دقیقه فلسفیدن پشت در،  که حکم کنار آب رفتن و سبک کردن سر را داشت، گیوه به آب زده و خر خود را رانده و از این رهگذر نام نوزاد را انتخاب کردم.

وقتی متصدی خانم اداره دوباره فدوی را در اتاق خود دید، گوش تیز کرده و گفت: "باز هم شما!  کاری دیگر دارید؟" تو دل شیر رفته و گفتم خانم این یک لاقبا نام کودک را معلوم کرده است.  او با تعجب و انداختن نگاهی عاقل اندر سفیه به بنده،  مدارک را دوباره از من گرفت و بی هیچ کچلک بازی در آوردن دیگر،  نام کودک را پرسید. بی اختیار و حاضر براق داد زدم: "حمید رضا".

او مشغول کار ثبت و ضبط خود بود که با خود اندیشیدم: چرا نام دو پاره  شد؟  دیدم وقتی نام مشدیتان، محمد مهدی است چرا نباید این طمطراق و طولانی بودن نام، در باره فرزندش صادق باشد؟

به هر حال خوشحال، از اینکه بی هیچ چک و چونه و بی دنگ و فنگ،  شناسنامه و سپس بلافاصله کوپن ها و دفترچه اقتصادی اصلاح شده را گرفتم، تشکر کرده و راه افتادم.

خدا روز بد ندهد. زیرا وقتی در تنگ کلاغ پر،  خوشان خوشان و با کلی اِهنّ و تـُلپ به خانه وارد شدم، و گلو تازه نکرده، با غرور یک سردار جنگی،  کوپن های یک نفره و دفترچه بسیج اقتصادی تغییر یافته را مقابل عیال قرار دادم. در آن لحظه گویا دُم تو طاقچه گذاشته و در انتظار مشتلق بودم. گفتم: "خانمی!  پهلوونت کاری کارستون کرده ، هم به قول خدابیامرز آبجی فروغ، بچه مان به ثبت رسیده و هم ....

انگاری که عن به تن عیال مالیده و در آفتاب نشانده باشندش، برزخ و جری شده و همچون شیری ماده، نهیب زد: "تنه لشِ پهلوان پنبه! گندش را بالا آوردی، کی به تو اجازه داده  برای بچه م تکی اسم بگذاری"  و شروع به آبغوره چلاندن کرد.   

انگاری مظلمه جدّمان حضرت آدم (ع) به دوش من افتاده بود.در آن بلبشو و تو نگو من بگو، یاردانقلی - منظور مادر عیال است - که اول بی بو و خاصیت، همچون لنگه در قزاقخانه روی صندوق تشک شده گوشه اطاق- ببخشید کاناپه -  لمیده بود، و لال پتی،  تاتوله هوا می کرد، بازی خود را شروع و در سکانس بعدی نمایش وارد شد.

در حال که عیال مرده بازی در آورده و تمرگیده بود، والده محترمه  تک مضراب زدن خود را آغازید.  مشارالیها، اول ریزه خوانی کرد ...  و بعد ...  ددمْ وایِ  آرومی  گفت .... ، ولی یک دفعه مانند سپنج از جا جهید و به شوشکه کشی و پشتیبانی از عیال وارد حربگاه و کارِ درْکردنِِ توپ و تشر شد، پس از دقایقی که رگ ترکی و گربه رقصانی اش خوابید و یادِ نقشِ ریش سفیدیِ خود افتاد، تنوره کشی و کرقلی خواندنش را تعطیل کرد و شمرده و آرام، این بیت از سعدی را در ازایِ  دبنگوزی ام  خواند :

        فرزند بنده ای است خدا را غمش مخور

        تو کیستی که بـــــــه ز خدا بنده پروری 

خبر مرگم،  بنده نفهمیدم خالهْ خُمره،  چارسری گفت و متلک بارم کرد یا واقعاً نکته حکمی گفت. ولی به هر حال آن روز،  از اینکه دیوار را یک طرفه کاه گل کرده بودم،  خود را به شغال مرگی زده و خفه خون گرفتم و تازه فهمیدم  که مزه چُس شدن پس از طارت (طهارت) یعنی چه؟  زیرا در این تیاتر، حضرت عباسی کمی و تا اندازه ای گند زده بودم.  می گویم کمی و تا اندازه ای، چون هر چند برای ختم به خیر شدن غائله،  چون آسمان ابری،  قنبرک زده و به ظاهر نادم بودم، ولی در باطن و ته دل، بی هیچ چشم سفیدی،  خود را در عرصه نبرد اقتصاد زندگی، همچنان فاتح و سردار روزهای آفتابی می دیدم و همه ی آن رَکَبی گفتن ها و پدر در آوردن ها، رژه خرخاکی هایی را می مانست که به هیچ وجه نمی توانستند، خللی به اصل بنا وارد کنند.

به هر حال، بعد چند روز،  دوره درشت گویی و گلایه و قهر ورچسونی عیال از یک سو  و شلوار زردی و خیتی بالا آوردن بنده از سوی دیگر، تمام شد و راقم بی گدار به آب زده، قسر در رفت و از آن تنها خاطره ای خوش ماند، که گاه گه عیال و فرزندانم از گفتن و یادکردنش به ریشم می خندند. لیکن صغری و کبری های تالی آن باعث شد که نام  فرزند آخری ام نیز حامد (اما بدون رضا)  انتخاب شود.

خوب مخلص کلام آخر: حالا که زرت ما قمصور شده  و  تقّ واقعه را براتان  در آوردم، و این خزعبلات اتفاقیه را روی داریه ریختم،  بی آنکه بخواهم حرفم را به کرسی نشانم، یا دستک دنبکی درست کنم،  و یا اینکه اصولاً بگویم: "کی بود کی بود من نبودم" عرض می کنم:

هر چند  آن موقع به هر جان کندنی بود، از آن و گیر دار، لاسبیلی  رد شدم.  ولی هنوز هم  پنداری اعتقاد دارم حاجی تان که در آن زمان،  نه تنش می خارید و نه خیکی بالا آورده بود، شاید اگر دیگری هم به جای این خوش گوشت بود، همین کار را می کرد .....

                            (((((((((((((((((())))))))))))))))))))

پانوشت ها:

(*) -  ریشه این داستان مثنوی مشهوری  از ایرج میرزا است. که دو بیت نخست آن چنین است

داشت عباس قلی خان پسری                 پسر بی ادب و بی هنری

اسم او بود علی مردان خان                 اهل منزل ز دستش به امان

تصاویر به ترتیب از سایت های وزین :   جام جم آنلاین   و   پورتال پزشکی ورزشی ایران


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/05/28 ساعت 14:44 | لينک ثابت |

پنج داستان کوتاه طنز (فابل) از جمیز تربر

 

          پنج داستان کوتاه طنز (فابل) از جمیز تربر:

                                               ترجمه ی مهشید امیرشاهی

 سخن ما :

اهل کتاب می دانند که کتاب های داستانی جیبی (مشهور به کلّه اسبی) که در دهه 40 و 50 به وسیله سازمان کتاب های جیبی منتشر می شد، انصافاً مجموعه ای نفیس و به درد بخور است و بیشتر آنها،  ارزش دوباره و چندباره خواندن و انتشارشان را دارد.

چندی پیش برای گزینش داستان کوتاه طنز در میان کتاب های مزبور جستجو می کردم چشمم به کتاب "افسانه های عصر ما"  نوشته ی جیمز تربر، چاپ اول،  1345؛ با ترجمه خانم مهشید امیرشاهی افتاد . چند داستان کوتاه آن را برای این پست گزینش نمودم و در این باره  یادآوری نکته های زیر را ضروری می داند:

-   ما در پستی دیگر از زیر مجموعه بخش "داستان طنز"  وبلاگ : و در سرآغاز داستانی به نام "شبی که تختخواب افتاد"، به طور کوتاه در باره نویسنده (جیمز تربر)  امریکایی  سخن گفتیم ، لیکن ارزشمندی و زیبایی دیباچه مترجم محترم کتاب، در باره نویسنده،  ما را بر آن داشت که همان را با عنوان : "در باره زندگی و هنر جمیز تربر"  بیاوریم.

-   داستان های این کتاب،  به صورت  "فابل" (Fabula) است.  پیش تر اشاره کرده ایم که فابل نوعی شیوه  ادبی است که هنرمند، منظور خود را به صورت قصه و حکایت های کوتاه منثور یا منظوم از زبان حیوانات نقل می کند. چنان که مشابه این پست را، به نام "فابل هایی با نتیجه های اخلاقی دفتر مشق" نوشته ی مارک آزوف و  ولادیمر تیخوینسکی  پیش تر در وبلاگ منتشر نموده ایم.

-  مترجم  با بیان این مطلب که بدون شک مقداری از لطف تمام آثار ادبی در ترجمه گم می شود و ترجمه وی هم نباید از این عیب کلی بری باشد به ویژه اینکه زبان تربر، زبانی خاص خودش است، گوید تا آنجا که برایش مقدور بوده، کوشیده مشخصات این زبان را در پارسی گردانی خود،  انعکاس دهد.

-  جز پرتره نویسنده، سایر تصویرها (البته بدون افکت رنگی) همه از همان کتاب برگرفته شده است.

-  این کتاب در سال 1382 توسط انتشارات علمی و فرهنگی تجدید چاپ شده است

                                 ************************* 

 در باره زندگی و هنر نویسندگی جمیز تربر:

نوشته ی  مهشید امیرشاهی

 

جیمز گروور تربر James_Grover_Thurber  دسامبر 1894 – 4 اکتبر 1961( از چهره های برجسته و قابل مطالعه ادبیات معاصر امریکاست . او را بعد از مارک تواین،  بزرگترین طنز نویس امریکایی شناخته اند. در آثار تربر غمی جریان دارد که مسخره بودن داستان ها را تعدیل می کند. شخصیت هایش موجودات وحشت زده و متعجبی هستند که با ثباتی منطقی طرح های زندگی های بی منطقی را دنبال می کنند. در آثار تربر،  خط تقسیم بین طنز و تراژدی خط بسیار نازکی است. خودش می گوید " " نوشته هایش ببشتر فکاهی هستند اما چند داستان تاثرآور هم با آنها در آمیخته است."

در بسیاری از آثارش عقده های اجتماعی و عیوب انسانی را با لطف و ظرافت به زبانی عامیانه و در عین حال شاعرانه پرورانده است . از غرور و بخل و حسد و جاه طلبی و شهوت رانی مردم سخن می گوید . قصه هایش پر از تراژدی های خانوادگی و جنون جنگ های جهانی و وحشت از وسایل مدرن وماشین های عجیب است.

فکاهی بودن داستانهای تربر بیش از هر چیز به علت مبالغه آمیز بودن شخصیت های تربری است . از این بابت با چارلز چاپلین قابل مقایسه است . چاپلین هم شخصیت هایی را که می آفریند مبالغه آمیزند و یکی از علل موفقیت کمدی هایش همین مسئله است. یک شخصیت پرداخته ی تربر اگر زمین می خورد، ده بار زمین می خورد، اگر پرت می گوید بسیار پرت می گوید، اگر ابله است از هر ابلهی ابله تر است.

مطلب جالب توجه دیگر در کارهای تربر علاقه او به حیوانات است. برای طنز نویسان همیشه جانوران جالب بوده اند . در مورد تربر مسئله عمیق تر از یک توجه گذاران است؛ سگ های تربر و دیگر حیواناتش معمولاً دارای چنان رضایت و وقار معصومیتی هستند که مسلماً می توانند مورد غبطه انسان باشند. فقط آنجا که این حیوانات تقلید انسان ها را در می آورند وضعشان به وخامت می کشد و نتیجتاً در این مجموعه که بیش از هر اثر دیگر تربر از جانوران استفاده شده است، و انسان در قالب آنها نشان داده شده (و اگر انسان به شکل خودش در قصه ها دیده می شود فقط به عنوان "یک مخلوق دیگرخدا" است) قصه های عاقبت به شر فراوان است.

سگ ها و دیگر حیوانات تربر آدم را به یاد زاغ های کبود و گربه های مارک تواین می اندازد، با اینکه علاقه تربر به حیوانات و آگاهیش در باره طرف شوم و ماتم زای طبیعت شبیه مارک تواین است عقایدش در باره نسل بشر چون مارک تواین تلخ و سیاه نیست.

اگر از سگ های تربر جدا از سایر حیواناتش سخن می رود، بر حق است. تربر از سگ بیش از هر موجود دیگری حرف زده است. کتابی دارد به نام " سگ های تربر"  و این کتاب شامل همه مقالات و داستان هایی که در باره سگ ها نوشته است نیست؛ بنا به گفته خودش : " اگر چنین کتابی منتشر می شد؛ هیچ کس قادر نبود آن را از زمین بلند کند." تربر در باره خودش جز با بذله گویی صحبت نکرده است.

در مقدمه ای بر یکی از کتاب هایش به نام " کارناوال تربر" چنین می نویسد:

 "من در واقع پنجاه سال نیست که تربر را می شناسم ، چون او در روز تولد آخرش چهل و نه ساله بود. ولی به نظر ناشرین این کتاب، برای عنوان مقدمه ای بر کتابی به این عظمت، عدد پنجاه مناسب تر از چهل و نه بود . در این مورد به علت خستگی شدید بحثی نکردم."

جیمز تربر در شبی شوم و طوفانی در سال 1849 در خانه شماره 147 خیابان پارسونس در کلمبیا، اوهایو، متولد شد. این خانه هنوز هم پابرجاست ؛ هیچ لوحه یاد بودی بر آن آویخته نیست و هرگز آن را به معرض تماشای سیّاحان نمی گذاردند. یک بار مادر تربر با خانم مسنی اهل فارستایا (اوهایو) از مقابل این منزل عبور می کرد و به او گفت: "پسرم جیمز در این خانه متولد شد" خانم مسن که گوشش به شدت سنگین بود جواب داد، "البته، اگر حال خواهرم وخیم تر نشود، با ترن صبح سه شنبه خواهم آمد." خانم تربر لب مطلب را در همین جا درز گرفت .

قابله تربر کوچولو، مامای کار آزموده ای به اسم مارجری الیزابت بود. تمام بچه های محل را از سنه های قبل از جنگ های داخلی به دنیا آورده بود. تربر به هنگام چشم به دنیا گشودن کوچکتر از آن بود که محیط گرم و صمیمانه خانواده در او تاثیری کند.

در باره سال های اول زندگیش معلومات زیادی در دست نیست، فقط می دانیم که وقتی دو ساله بود توانست راه برود و جملات کامل را هنگامی که چهار سالش بود ادا کرد. "

دوران کودکی تربر (از 1900 تا 1913)  از هر گونه علامت مشخصه ای بری است  و من دلیلی برای این که شرح این دوران وقت ما را بگیرد، نمی بینم. هیچ نوع خط مشی واضحی در زندگیش دیده نمی شود... فقط یادم می آید که مهارت خاصی در پشت پا گرفتن به خودش داشت، دایماً زمین می خورد و عینک دسته طلایش مرتباً محتاج تعمیر بود. به خاطر عدسی های خارج از کانونش اشیاء را در عوض دو برابر یک برابر و نیم می دید. به این ترتیب یک واگن چهار چرخه به چشم او هشت چرخه نبود، بلکه شش چرخ داشت. و من هیچ نمی دانم که چگونه موفق شد از دخالت این دوچرخ اضافی در کارش جلوگیری کند.

زندگانی تربر، به علت فقدان نقش و نگار، کسی را که قصد نوشتن بیوگرافی او را داشته باشد سخت آزار می دهد و به شگفت می آورد ....

بعضی اوقات چنین به نظر می رسد که طرح ها و نقاشی هایش بدون این که قصد و نیتی در کار بوده باشد، به خودی خود تکمیل شده اند. تصور می کنم این گفته در مورد نوشته هایش صادق نباشد. به نظر می آید نثرش را همیشه از ابتدا شروع می کند و از طریق وسط به انجام می رساند . ممکن نیست که یکی از قصه های او را از خط آخر به خط اول بخوانید و احساس پس پس رفتن نداشته باشید. این مطلب شاهدی است بر این ادعا که نثرش بر خلاف طرح هایش ناگهان و بی مقدمه ظاهر نشده است بلکه به تأنی نوشته شده است.

اولین اثرش قطعه شعری است که هیچ نوع ارزش و اهمیت ادبی ندارد، فقط حافظه وحشتناک این مرد را برای به خاطر سپردن اسامی و نمرات نشان می دهد. همین امروز می تواند اسامی تمام شاگردانی را که در کلاس چهارم با او بوده اند تکرار کند. نمره تلفن بعضی از رفقای متوسطه اش را به خاطر دارد. روز تولد تمام دوستانش را می داند و می تواند بگوید که در چه تاریخی فرزندان آنها نامگذاری شده اند...

با کمال تعجب باید اذعان کنم که مطلب مهم دیگری برای گفتن وجود ندارد. تربر اکنون هم مانند همیشه به زندگی ادامه می دهد، فقط حالا آهسته تر راه می رود به نامه های کمتری جواب می گوید و به آهنگ و صداهای آهسته تری از جا می جهد. در ده سال گذشته با بی تابی هرچه تمام تر از شهری به شهر دیگر در جستجوی خانه ای که نارون ها و درختان افرا محاصره اش کرده باشند و به تمام وسائل راحت و جدید مجهز و به دره ای مشرف باشد، کوچ کرده است. قصد دارد در چنین محلی روزهایش را به خواندن کتاب هکل بری فین (Huckleberry Finn) شراب انداختن و هم صحبتی با عده معدودی از دوستان سپری کند...."  جیمز تربر – 6 دسامبر 1943

... و هم چنین در شرح حال مختصری که از او در چند سال گذشته بر پشت جلد کتاب های چاپ پنگوئن منتشر می شود، مسخرگی در باره خودش ادامه دارد. ترجمه چند سطری از این مختصر بدین گونه است:

جیمز تربر در 8 دسامبر 1849 در کلمبیا (اوهایو) متولد شد و در آن جا اتفاقات وحشتناکی برایش رخ داد. تا هفت سالگی قادر به هضم غذا نبود ولی قدش به 6 فوت و یک اینچ و نیم رشد کرد و وزنش به 144 پوند رسید و کاملاً مجهز به لباس زمستانی بود – از 10 سالگی نوشتن را آغاز کرد و از 14 سالگی نقاشی می کرد . به همان اندازه که خشمگین کردنش آسان است، آرام نمودنش مشکل می باشد. وقتی خشم می گیرد تنها راه چاره، دوری جستن از اوست ... هنگامی که دیگران صحبت می کنند مطلقاً توجهی نمی کند و ترجیح می دهد که تا خاتمه سخن آنها به هیچ چیز فکر نکند تا نوبت حرف زدن به او برسد.... لباس های بسیار عالی را فوق العاده بد می پوشد و هرگز نمی تواند کلاهش را بیابد ... با افرادی که بین 20و 24 اوت متولد شده اند با مدارا و دوستی رفتار می کند."

به قول یکی از منتقدان ادبی، گفته های تربر،  فقط نیمی از تماس و برخورد با او را ایجاد می کند، دقت و ظرافت مالیخولیایی که در طرحها و نقاشی هایش وجود دارد بر لطیفه گویی هایش صحه می گذارد.

                                  ************************* 

 

پنج داستان کوتاه از جمیز تربر:

                                  ترجمه ی مهشید امیرشاهی

                                  

محاکمه سگ پیر پاسبان

سگ گله ای پیر و با تجربه را که سالیان دراز پاسبان شهری بود در یک روز تابستانی به اتهام قتل عمد بره ای دستگیر و بازداشت کردند. در واقع بره را روباه مو قرمز سرشناسی ذبح کرده بود و بدن سرد نشده ی مقتول را در لانه سگ گله گذاشته بود.

محکمه در دادگاه کانگارو به ریاست قاضی ولابی (Wallaby) تشکیل شد. اعضاء هیئت منصفه از روباهان بودند و تمام تماشاچیان روباه بودند و روباهی به نام رینارد (Ranard) دادستان بود.

رینارد گفت:  "صبح به خیر آقای قاضی."

و قاضی ولابی  با خوشرویی پاسخ داد: " خدا به همراهت پسرم، موفق باشی."

سگ پوودلی به نام بو  (Beau) که دوست قدیم و همسایه ی سگ گله بود وکیل مدافع متهم بود.

پوودل گفت:  "صبح بخیر آقای قاضی." 

و قاضی به او اخطار کرد: "بیش از لزوم زرنگی نکن - زرنگی باید منحصر به طرف ضعیف باشد- و این شرط انصاف است."

موش خرمایی کوری،  اول موجودی بود که به محل شهود آمد و شهادت داد که دیده است که سگ گله بره را کشته است.

یوودل اعتراض کرد: "شاهد کور است"

قاضی با خشونت گفت: "خواهش می کنم مطالب شخصی و خصوصی را پیش نکشید. شاید شاهد جنایت را در عالم خواب و خیال دیده است. این به او حق می دهد که شهادت دهد و آنچه دیده است افشا کند."

پوودل گفت: "اجازه می خواهم شاهد دیگری را بطلبم."

رینارد با نرمی گفت: "ما اینجا شاهد دیگری نداریم فقط یک عده قاتل بسیار نازنین داریم."

از این میان روباهی به نام باروز (Burrows)  به محل شهود خوانده شد. باروز گفت: "من در واقع ندیده که این بره کش، بره را به قتل برساند ولی نزدیک بود که ببینم."

قاضی ولابی گفت:  "همین اندازه هم کاملاً کافی است."

پوودل پارس کرد:  "اعتراض دارم."

قاضی گفت:  "اعتراض وارد نیست. آیا اعضاء هیئت منصفه در باره صدور رای توافق کرده اند؟"

روباهی که رئیس هیئت منصفه بود ایستاد و اعلان کرد "ما متهم را گناهکار می شناسیم اما به برائتش رای می دهیم. زیرا اگر متهم را به دار بیاویزیم تنبیهش تمام می شود، اما اگر او را که متهم به جنایاتی سیاه چون قتل و پنهان کردن جسد و رابطه داشتن با پوودل ها و وکلای دفاع است تبرئه کنیم هرگز دیگر کسی به او اعتماد نخواهد کرد و همه عمر مورد سوء ظن خواهد بود. به دار آویختنش بیش از استحقاق اوست و به سرعت تمام می شود."

رینارد فریاد کشید: " آزاد کردن بعد از اثبات گناه برای خاتمه دادن به مفید بودن یک فرد زیباترین راه ممکن است!"

به این ترتیب پرونده بسته شد و دادگاه تعطیل شد و همه به خانه هایشان رفتند که در آن باره صحبت کنند.

نتیجه اخلاقی : با پشم نمی توان جلوی چشم عدالت را گرفت، باید آن را با دستمال بست.

                                 ************************* 

  مگس نیمه دانا

عنکبوت بزرگی در خانه ی کهنهْ سازی،  تار زیبایی برای شکار مگس تنید. هر بار که مگسی بر تارش فرود می آمد و گرفتار می شد عنکبوت آن را می بلعید تا مگسان دیگر که از آن حوالی عبور می کردند تصور کنند تار عنکبوت مکان امنی برای استراحت است . روزی مگس نیمه دانایی، وز وز کنان بالای تار عنکبوت پرواز می کرد و آنقدر برای فرود آمدن مسامحه کرد که عنکبوت ظاهر شد و گفت: "بفرما."     اما مگس که از او خیلی باهوشتر بود گفت، "من هرگز در جایی که مگس دیگری نیست فرود نمی آیم و در منزل تو مگس نمی بینم."

مگس پرواز کنان رفت ، تا به جایی رسید که مگسان زیادی گرد آمده بودند. می خواست بنشیند که زنبوری گفت: " دست نگهدار نادان، این مگس گیر است. همه این مگسها به دام افتاده اند،"    مگس گفت ، مزخرف نگو همه اینها مشغول رقصند."

این را گفت و نشست و با دیگر مگسان در آنجا زمین گیر شد.

نتیجه اخلاقی : امنیت در کمیّت نیست ، در هیچ چیز دیگر هم نیست.

 

                                 ************************* 

نمس هندی صلح دوست

روزی در سرزمین افعیان،  یک نمس هندی به دنیا آمد که نمی خواست با مار عینکی یا موجود دیگری بجنگد. در سراسر دنیا از نمس هندی به نمس هندی خبر رسید که یک نمس هندی وجود دارد که نمی خواهد با مار عینکی بجنگد.

با موجودات دیگر به طور اعم نجنگیدن مهم نیست اما ستیز با مار عینکی، کشتن یا کشته شدن در این راه، وظیفه هر نمس هندی است.

نمس هندی صلح دوست پرسید:"چرا؟" و خبر در دنیا منتشر شد که نمس عجیب تازه وارد نه فقط طرفدار مار عینکی و ضد نمس هاست بلکه کنجکاوی عالمانه هم می کند و مخالف تمام هدف ها و رسوم نمسی گری است.

پدر نمس جوان فریاد می کشید: "دیوانه است."  

مادرش می گفت: " طفلک ناخوش است." 

برادرهایش داد می زدند: "بی جرأت و ترسو است."  

خواهرهایش نجوا می کردند: "از نظر جنسی نقص دارد."

ناآشنایانی که هرگز نمس صلح دوست را به چشم ندیده بودند، به خاطر می آوردند که او را در حین خزیدن روی شکم یا در حال تمرین چنبره زدن مانند مارها، یا توطئه چینی برای برانداختن کشور نمسان مشاهده کرده اند.

نمس خارق العاده ی نوظهور می گفت: "من سعی دارم با دلالت و دانایی به همه چیز بنگرم."

یکی از همسایگان گفت: "دلالت هم وزن و شبیه خیانت است."

دیگری می گفت: " و دانایی را فقط به کار دشمن می برد."

آخر شایع شد که نمس مانند مار کبرا نیشش زهر دارد، او را به دادگاه کشیدند، محکوم و تبعیدش کردند.

نتیجه اخلاقی: از شر دشمن شاید بتوان ایمن ماند ولی از هر قوم و دسته ای که باشید از گزند هم کیشان مصون نیستید.

 

                                 *************************  

ببری که می بایست سلطان شود

یک روز صبح ببری در جنگل از خواب برخاست و به زنش گفت که سلطان جانوران است. زنش گفت: "شیر سلطان جانوران است."

ببر گفت: "ما محتاج تغییریم. فریاد همه موجودات به خاطر تغییر و تحول بلند است."

ببر ماده گوش فرا داد ولی هیچ فریادی، مگر صدای فرزندش، نشنید.

ببر گفت: "هنگام برآمدن ماه من سلطان جانوران خواهم بود. ماه امشب به افتخار من لباس زردِ راهْ مشکی برش می کند."

زنش تصدیق کرد و بعد پیش فرزندش رفت که پسری بود بسیار شبیه پدر و تصور می کرد خاری به پنجه اش رفته است.

ببر در جنگل به راه افتاد تا به کنام شیر رسید و غرید: "بیرون بیا و به سلطان جانوران خوشآمد بگو. سلطان مرده است. زنده باد سلطان،"

درون کنام،  شیر ماده، شوهرش را بیدار کرد و گفت: "سلطان آمده است و می خواهد ترا ببیند."

شیر خواب آلوده پرسید: "کدام سلطان؟"

زن جواب داد: "سلطان جانوران."

شیر غرید: "من سلطان جانورانم." و با شتاب از کنام بیرون دوید تا از تاج و تختش در مقابل این متظاهر دفاع کند.

جنگ مغلوبه شد و تا غروب آفتاب ادامه داشت. تمام جانوران جنگل در این جنگ شرکت جستند و تا غروب افتاب ادامه داشت تمام جانوران جنگل در این جنگ شرکت جستند، بعضی به دفاع از ببر و جمعی به طرفداری از شیر. تمام موجودات از آهو گرفته  تا یوز،  در برانداختن شیر یل دفع ببر،  نقشی داشتند.  برخی نمی دانستند برای کدام می جنگند و برخی با هر که نزدیکتر بود می جنگیدند و برخی به خاطر جنگیدن می جنگیدند.

یکی از آهو پرسید: "برای چه می جنگیم؟"

آهو گفت: " به خاطر سنن کهن."

یکی از یوز پرسید: " در راه چه می میریم؟"

یوز گفت: "در راه طرح های نوین."

هنگامی که ماه تب زده سر بر آورد، بر جنگلی تابید که در آن جز طوطیی و مرغ حقی که با وحشت نعره می کشیدند؛  جنبنده و تنابنده ای نبود. تمام جانوران مگر ببر مرده بودند، او هم دیری نمی پایید. سلطان خود کامه شد، ولی دیگر این عنوان بی معنی بود.

نتیجه اخلاقی: اگر جانوری وجود نداشته باشد طبیعی است که نمی توان سلطان جانوران شد.

 

                                 ************************* 

جغدی كه خدا بود

یكی نبود و آن كه بود جغدی بود كه نیمه شب بی ستاره ای بر شاخه ی درخت بلوطی نشسته بود. دو موش صحرایی، می خواستند بی صدا و بدون این که توجهی به خود جلب کنند، از آنجا بگذرند. جغد گفت: "اهو!"    موش ها، كه نمی توانستند باور کنند،  در آن تاریكی ضخیم كسی قادر است آنها را ببیند، با ترس و تعجب پرسیدند: "با كی هستی؟"  جغد گفت: "با تو."

موش ها متعجب باز گشتند و به سایر مخلوقات دشت و جنگل گفتند كه جغد عظیمترین و عاقلترین مخلوقات است، زیرا در تاریكی قدرت بینایی دارد و می تواند هر سوالی را پاسخ گوید،  پرنده ای كه منشی بود، گفت: "در این باره تحقیق خواهم کرد."

و شب دیگری كه باز بسیار تیره و تار بود به سراغ جغد رفت و پرسید:

-  "این چند تاست؟"

-  " دو."

و پاسخ صحیح بود.  

پرنده منشی پرسید: " من كی هستم؟"

جغد گفت: "تو؟  تو."

پرنده منشی پرسید: "انگور بر چه درختی است؟»

جغد گفت:  "مو."

پرنده منشی با شتاب بازگشت و به دیگر موجودات گفت: "جغد واقعاً عظیمترین و عاقلترین حیوانات  دنیاست ، چون در تاریکی می بیند و به هر سوالی جواب می گوید."

شغال مو قرمزی پرسید: "در روز هم می بیند؟"

موش صحرایی و سگ پودل یك صدا گفتند: "بله!"  و بقیهٌ مخلوقات به این سؤال احمقانه که "در روز هم می بیند؟" به آوای بلند خندیدند و سر در پی شغال مو قرمز گذاشتند، او و دوستانش را از آن محوطه بیرون راندند. بعد پیکی  نزد جغد فرستادند و از او دعوت كردند كه راهنما و راهبر آنان باشد.

هنگامی كه جغد میان جانوران هویدا شد نیمروز بود و خورشید درخشنده می تابید. او آهسته گام بر می داشت و این مطلب به او وقار و صلابتی بخشیده بود ؛ و با چشمان خیره درشتش اطراف و جوانب را می نگریست، و این قضیه حالت بزرگان را به او داده بود. مرغ فریاد كشید: "خداست!" و سایرین این شعار را استقبال کردند و همه  فریاد کشیدند: "خداست!"  و به این ترتیب هر كجا می رفت، همه به تبعیت از او می رفتند و وقتی با شیئی تصادم می كرد دیگران هم به آن تنه می زدند. آخر به میان جاده اصلی اسفالت رسید و از میان آن به راهش ادامه داد، بقیهٌ موجودات همچنان به دنبالش بودند.  در این حیص و بیص عقاب  كه جلودار کاروان بود، مشاهده کرد که ماشین باری بزرگی با سرعت 50 میل در ساعت به طرف آنها پیش می آید و به پرنده منشی خبر داد.  پرنده منشی به جغد گزارش داد و گفت: " خطری در پیش است".  جغد گفت: "اوهوا؟" پرنده منشی به او گفت: " آیا نمی ترسید؟ "  و جغد كه  ماشین باری را نمی توانست ببیند به آرامی گفت: "برو!"

موجودات دوباره فریاد کشیدند: "خداست!"  و هنگامی كه ماشین باری آنها را زیر می گرفت، هنوز می گفتند: "خداست!"

بعضی حیوانات فقط مجروح شدند اما اکثر آنها من جمله جغد مردند.

نتیجهٌ اخلاقی: بسیاری از مردم را تا مدت های مدید می توان خر كرد.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/05/10 ساعت 10:35 | لينک ثابت |

داستان طنز - دستگیری حضرت فیل

                            

    داستان طنز - دستگیری حضرت فیل

      از عزیز نسین        ترجمه : حکیم باشی 

از شهربانی کل استانبول تلگرافی به مضمون زیر به ادارات شهربانی شهرستان ها مخابره شد:

"مردی به سن 35 سال، بلند قد، به وزن دویست کیلو، سه دندانش افتاده، دندان پائین ثنایای چپش مطلّا، دارای لباس قهوه ای راه راه، موهایش ریخته، صاحب چهره ای گندمگون، چشمانی میشی، به نام "حضرت فیل" از طرفداران سابقه دار، شب گذشته با استفاده از بی خوابی چند پاسبان که سه شبانه روز یک کلوپ قمار را زیر نظر داشتند موفق به فرار شده است. به موجب تحقیقات و تدقیقات و تعقیباتی که انجام داده ایم معلوم شده که فرار حضرت فیل بر طبق نقشه قبلی و بسیار مرتبّی صورت گرفته است. خواهشمند است مراتب را به کلیه پاسگاه های پلیس خبر دهید و اولین خبر دریافتی در باره "حضرت فیل" را هرچه زودتر به اطلاع ما برسانید. عکس حضرت فیل در جوف یک نامه محرمانه ارسال شده است."

                                         *   *   *

در ایستگاه راه آهن یکی از شهرستان ها دو مأمور  پلیس با هم گرم صحبت هستند :

-         ببین رمضون، این یارو که داره آبجو می خوره خود حضرت فیله....

-         هی ... راستی شبیهه .... عکسشو در بیار ببینم...

یک قطعه عکس را در می آورد و به رفیق خود نشان می دهد :

-         این عکس اون نیس رمضون! عکس خودته!

-         آره راس میگی، روز عید انداختم. به نظر تو چطوره؟

-         بد نیس ولی اگه یه لبخند تلخی میزدی بهتر بود... حالا عکس حضرت فیلو در آر...

رمضان یک مشت عکس از جیب در آورده هم می زند:

-         این عکس پسرمه. این هم خاطره ی سربازی... این کیه؟ اوسا محمود!

-         اونه؟   قاچاقچی هروئین.... علی درمان!

-         اینو باش ... موش هتل هاس ... همه عکسها زیر و رو شد پس کو عکس حضرت فیل؟

محمود و رمضان همچنان عکس ها را به هم می زنند و دنبال عکس حضرت فیل می گردند.

-         زود باش رمضون ... یارو آبجورو خورد حالا جیم میشه. ... ببین چطوری اطرفاش نگا نگا میکنه؟

-         آره دارم می بینم. اروای باباش این خودشه، عکسشه ، خود خودشه ، مو نمیزنه.

مأمور ان پلیس نزد مرد مظنون می روند. یکی از آنها:

-         آقا واسه چی با این ژست اینجا وایسادی؟

یک بار به مرد مشکوک و بار دیگر به عکس نگاه کرده سعی می کنند با هم تطبیق دهند.

-         لطفاً یک کم کج بایستید...

-         اوه رمضون. چقدر شباهت داره.

-         چطوره محمود، رئیس پاسگاه هم ببینه و تطبیق بده

آقا لطفاً تا پاسگاه همراه ما بیائین.

                                         *   *   *

در یکی دیگر از شهرستان ها دم بازار، دو مأمور  پلیس نیز با هم مشغول مذاکره هستند:

-    خیلی مسخرس سرکار شکری تا غروب این در و آن در گشتیم و این یارو حضرت فیل رو پیداش نکردیم. ... نکنه این یارو همین باشه؟

-         شاید هم خودشه؟  بریم ببینیم

باهم طرف یارو می روند.

-         آقا اسم شما چیه؟

-         مصطفی!

-         (درگوشی) : یارو میگه مصطفی

-         معلومه که اسم اصلیشو مخفی می کنه.

-         بهش بگیم همراهمون بیاد...

آقا لطفاً با ما بیائید.

                                         *   *   *

در یکی دیگر از شهرستانها، دو مأمورپلیس در قهوه خانه با هم صحبت می کنند :

-         دیروز سه چهار تا حضرت فیل به تور انداختم اما رئیس کلانتری هیچ کدومو نپسندید.

-    راسی این رئیس ما هم خیلی مشکل پسنده. هیس س ....  یک کم یواشتر، این یارو رو که داره چائی میخوره. یواشکی نگاه کن. ...

-         اوه سرکار خودشه!

-         ولی در بخشنامه نوشته بودند حضرت فیل چاقه، این یارو داره میمیره ... انگار اسکلته.

-         خب لاغر شده، زندگی مخفیانه آدمو آب می کنه.

-         یه چیز دیگه، این یارو پوست بدنش سیاهه مال حضرت فیل یه جور دیگس.

-         لابد آنقدر اینور و انور رفته که رنگ پوستش عوض شده.

-    حق با توئه فقط این یارو موهای سرش سیاه و پر پشته در حالی که به موجب بخشنامه، موهای حضرت فیل یه مقدارش ریخته.

-         پس منتظر چه هستیم؟ بریم دستگیرش کنیم...

-         اسمت چیه؟

-         فیلی!

مأموران خفیه با تعجب همدیگر را نگاه می کنند.

-         یاالله ... راه بیفت طرف کلانتری.

-         واسه چی؟ مگه من چکار کردم .

حرف اضافی نزن اونجا بهت حالی میکنیم.

                                         *   *   *

در یکی دیگر از شهرستان ها، دو نفر مأمور، در کیلومتر پنج یکی از جاده های آسفالته گریبان رهگذری را گرفته می گویند:

-         دهنتو واز کن!

-         چیزی تو دهنم نیست!

-         اگه راست میگی واز کن.

... رهگذر دهانش را باز می کند و مأمور ان دندان هایش را می بینند. یکی از مأمور ان از دیگری می پرسد:

-         این ورقه را نگاه کن ببین چند تا دندون داره؟

دیگری ورقه ها را مطالعه میکند:

-         سه دندون کسر داره دندونای فک بالا کامله... یک دندون ثنایای پائین طلا پوشه.

مأمور، دندان های رهگذر را می شمارد:

-    یک. دو.. سه ... چهار. بازی نکن آقا ... یک دو سه، چهار، پنج... بیست و چهار... بیست و چهار تا دندون . ...  بیست و چهار تا؟ چند تاش کمه؟ خودت میدونی... چند تا دندون کسر داری؟

-         هشت تا...

-         کشیده ... برای رد گم کردن داده دندوناشو کشیدن.

-         دندونای من مصنوعیه.. حتی یکیش هم مال خودم نیس.

-         ببین تو بخشنامه نوشتن. که دندوناش مصنوعیه یا نه؟

-         نه ... حتماً یادشون رفته. همین یاروس.. درست خودشه جونم...

-         نیگا کن ثنایاشو ... طلائیه ... بیا آقا، همراه ما بیا.

-         کجا؟

-         پاسگاه!

                                         *   *   *

هر روز صدها تلگراف از شهرستان ها به اداره کل شهربانی مخابره می شد :

"پاسخ تلگراف شماره فلان... تاریخ فلان معروض می دارد: در اینجا بیش از چهارده نفر لباس قهوه ای راه راه بر تن دارند و همه آنها دندانهای ثنایای پائین شان طلایی است، خلاصه چهارده حضرت فیل دستگیر شده اند. با کمال احترام خواهشمند است اطلاع دهید که آیا تمام این حضرات فیل مورد نیاز هستند یا نه و به تحقیقات و تجسّسات خود ادامه دهیم یا نه... موکول به امر عالی است".

پاسخ تلگراف شماره فلان تاریخ فلان معروض می دارد :

"در این شهرستان تعداد چند نفر حضرت فیل که به تفاوت دارای 180 الی 230 کیلو گرم وزن هستند دستگیر کرده ایم ، همه آنها دارای چشمان میشی هستند و جای هیچ شبهه نیست که عموماً حضرت فیل تشریف دارند. امیدوار هستیم بزودی خبر دستگیری چند نفر دیگر را نیز که بطور حتم از زیر چشم مأمورین در رفته اند اطلاع دهیم."

برای آخرین بار تلگرافی به مضمون زیر از اداره کل شهربانی استانبول به مراکز تأمینات شهرستان ها مخابره شد:

" چون تعداد حضرات فیل دستگیر شده تمام اطاق های زندان را پر کرده ضمن تشکر از فعالیت های همکاران ارجمند خواهشمند است تا اطلاع ثانوی از جستجو و دستگیری اشخاص خودداری شود.

                                          *   *   *

         یادداشت :       حضرت فیل اصلی در همان روزهای اول دستگیر شده بود؟!!

                                *********************

منبع: کتاب حضرت فیل ( مجموعه 12 داستان فکاهی – انتقادی ، نشریه شماره 8 توفیق – خرداد 1347) – ص 135 به بعد

برای خواندن زندگی نامه عزیز نسین اینجا کلیک فرمایید


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/02/29 ساعت 11:22 | لينک ثابت |

داستان "خاج پرست"

 

  داستان "خاج پرست"

      نوشته ی منوچهر کلانتری *

 میان مردم شهر پیچیده بود که می خواهند روز بیست و هفتم محرم الحرام،  خاج پرست نوخاسته ای را محاکمه و محکوم کنند. حیدری ها به تکاپو افتاده و سخت شادمانی می کردند که واقعه ای سرگرم کننده در پیش دارند. یکی شان می گفت من این خاج پرست را دیده ام مردی است با قامتی بلند و تنی ستبر که کلاهی سرخ به شیوه "شازده کج کلاه" یک بری روی موی بلندش گذارده. قبایی از ترمه کشمیری در بر کرده و شالی سرخ به کمر بسته و به تقلید از لوطیان عهد کریم خانی قمه ای بر شالش فرو برده، چشمانش مانند دو کاسه خون بر طبق صورت گردش نشسته. جگر می خواهد نگاه کردن به چشمان بزرگ و ریشه ی این مرد. آدم خطرناکی است که یک تنه حریف صد قمه به دست می شود.

نعمتی ها می گفتند ما هم خاج پرست را دیده ایم . مردی است که نسبت از جوکیان هند می برد. لاغر و سیاه و بلند است. یک لا قبا به تن دارد و خورجینی انباشته از طلسمات به دوش. به زبانی نامفهوم یک ریز، ورد می خواند و به در و دیوار فوت می کند. اگر پِخ کنی به زیر شکمش جابجا از ترس کلّه پا می شود.

شب پیش از محاکمه به دستور حاکم، شهر را چراغان کردند. دکه ها را آذین بستند. پیشخوان ها را با شال و ترمه آراستند. لاله های دوره شاه عباسی و چراغ های پایه بلند مرمری عهد صاحبقرانی را از پستوها بیرون کشیدند و شمع ها شان را افروختند و فتیله ها شان را بالا کشیدند. شهر شده بود یک پارچه نور و رنگ. در میدان بزرگ شهر که آتش بازی برپا بود، فشفشه ها از چرخ های گردان کمانه می کردند، در دور دست های دل سیاه شب می ترکیدند و هزاران نقش عجیب بر طاق آسمان تصویر می شد. مردم در گرماگرم غوغایی که شهر را به تب و تاب کشیده بود، سر از پای نمی شناختند. ماهی فروش های سر بازار بزرگ،  دم ماهی دودی را به دو انگشت می گرفتند و جار می زدند :

ماهی، ماهی، چقده ماهی / ماهی دودی   عروس دریای مازندرونه،   ماهی دودی

میوه فروش های سرچشمه که هر صبح هوای باغ عدالتخانه را تا بیخ ریه فرو می دادند سرحالتر ازهمیشه ساقه خوشه های انگور صاحبی انباری را می گرفتند و می بردنشان زیر نور زنبوری و فریاد بر می داشتند :

انگوری، انگوری، به به   ببین چه آوردم  /    انگوری   مثل چراغ می درخشه انگور.  /   به به ببین چی آوردم ، /    بیا تماشا کن ای صاحب کمال   /   انگوری باغت آباد.  /   شاهوونه دارم انگور،   /     قزوینی دارم انگور.

خرازی فروش دوره گرد که بند جعبه ای را به گردن انداخته و ده ها وسیله زندگی را به خود آویخته بود پر شور تر از همیشه جار می زد :

الک و سه پایه و زنبیله   /   زنبیل و تله موش و کفگیره   /   کفگیر و فتیله و زنجیره   /   زنجیر و آبکش و مفتوله   /   قلاب رخته، طناب رخته  /  آی ....   نخ پرکه .

پاسی که از شب گذشت و سرو صدای مردم نوقبای شهر فرو نشست و چراغها یکی پس از دیگری خاموش شد سگ ها در خرابه ها و پس کوچه های شهر بزمی آراستند که تا سحر ادامه یافت. گزمه ها گروه گروه قمه به کمر و فانونس به دست در کوچه های تاریک و باریک می گشتند و فریاد بر می داشتند :

شهر ما  شهر بلاست /   شهر شعبون کدخداست  /   هرکه در پس کوچه ها   /   هیسی کنه و فیسی کنه   /    شعبون جیزّش می کنه.   /   هر کی چپ نگاه کنه،   /    شکمشو سفره می کنیم.    /   هر کسی قاری کنه و قوری کنه،   /   همچین و همچون می کنیم.  /   مردم آرام بخوابید که شب دراز است و قلندر بیدار.

سرانجام تیغ خسرو خاور،  دل سربی آسمان را شکافت و زن و مرد سر از بستر بیرون کشیدند. بازاری ها - به نام خدا -  رو دری ها را برداشتند، جلو دکه ها را آب و جارو کردند و با توکل نشستند پشت پیش خوان به انتظار مشتری. میر غضب باشی سراپا سرخ پوشیده در میان صفه ی میدان اعدام سفره ای چرمین گسترد و شاگردانش به تیز کردن دم تبری سنگین پرداختند.

اما در میدان عدالتخانه هنگامه ای و غوغایی برپا بود. مردم شهر از حیدری و نعمتی و شب رو و اندل، ایستاده و نشسته،  چشم به راه موکب قضاب عالیجاه و دیوانیان صاحب مقام داشتند. غوغا یک دم فرو نمی نشست تا اینکه سواری از راه رسید و در گوش سر کرده ی پاسداران چیزی گفت. به فرمان سرکرده، سواران پوشیده و نیزه به کول،  با نهیبی و مهمیزی چند گامی پس کشیدند. مردم به هم ریختند و درهم لولیدند. در این هنگام کالسکه مجلل قاضی القضات در پیش و کالسکه های حامل قاضی دوم و سوم. و دیوانیان به میدان رسیدند و به باغ عدالتخانه رفتند. از پس پشت آنها سوارانی چند که جوانی خوش سیما  با یک لاقبا برتن و خورجینی آویخته به گردن در میان گرفته بودند به میدان رسیدند و به آرامی به کام عدالتخانه فرو رفتند. در آهنین خوش نقش باغ بسته شد و پاسداران قفلی گران بر آن نهادند.

قاضی القضات بر جای خود نشست و به دیگران رخصت نشستن داد. پاسداران غرق آهن و پولاد گوش تا به گوش تالار قرار گرفتند.

قاضی القضات :  گویا در این شهر بهشت آسا،  خاج پرستی بهم رسیده که نوخاستگان مکتبی را از راه و آئین سنتی و اجدادی به در کرده است. کجاست این مرد؟

منشی : قربان همانی است که در ردیف اول در میان شش پاسدار نشسته.

قاضی القضات:  خب جرتقوز یک لا قبا!  از کدامین دیار و از کدامین تخمه ای که اینچنین بی پروا با آتش و خون بازی می کنی.

خاج پرست:  در شهر بهشت آسای شفا زائیده شدم. از پدر و مادری به هم رسیدم که اجدادشان ریشه در همین خاک داشتند.

قاضی القضات :  غلط زیادی نکن مردک که تا کنون خاج پرستان یک لا قبا را در میان ما راهی نبوده است.

خاج پرست :  من با پسر بزرگ شما در یک مکتب درس خوانده ایم. ما هر دو پا در فلک یک ملا داشته  و با ترکه ای از ترکه های باغ آلبالوی شما چوب خورده ایم.

قاضی القضات برخاست و دست انداخت زیر خشتک اش و چیزی را جابجا کرد.

-   عجب زبان بازی است این پسر، ...  داغی که بر پیشانی اش خورده مثل تیر حرامیان یک راست می نشیند به چشم آدم. اینطور نیست آقایان؟

-         حاضران به یک صدا جواب دادند : بله قربان. داغی سفید، همچون داغی که بر پیشانی گاو اعظم نشسته است .

قاضی القضات : خوب حال خورجین اش را بیاورید نزد من تا ببینم در این انبان سلیمانی چه خزعبلاتی نهفته است. قاضی دست کرد به درون خورجین، دفتری از آن بیرون کشید و داد به دست منشی که بخواندش.

منشی:  قربان این دفتر از سیاوش و سیاوشان می گوید.  در صفحه دو هزار و پانصد و چهل و هفتم اش چنین آمده : پیران ویسه، این روح سرگردان و بیجا نشسته بر سریر عزت، هشدار می دهد به پلیدترین اسطوره های آریایی :  خون این مرد را مریزید که آیه ای است از آیه های خدا. اگر یک قطره خون پاک از تن نیالوده اش بریزد به روی خاک، غوغا می شود، بلوا به پا می شود.  پس به فرمانروای نابکار توران طشتی از طلای ناب می گذاردند روی یک دریای خشک، به میان کهکشانی از خاشاک. مبادا که یک قطره خون از تن سیاوش بریزد بروی خاک.   عجبا یک قطره خون. اگر این قطره خون بچکد بروی خاک، سیاوشان همه دشت خدا را می گیرد و گوش تا به گوش پر می شود از نغمه درد و آه سرد. دل این دشت سیاه از درون می جوشد، از دورن می پوکد.  رستمی ها گروه گروه می ریزند چوب به دست، نیزه به کف که : کجاست این ناسپاسِ نامردِ گرز به دستِ لحاف به دوش،  تا مادر خطا کارش را به عزایش بنشانیم. مگر هر کله خری می تواند بزند به دشت شیران غیور.  مگر هر کله خری رخصت آن را دارد که دست به ناموس بشر دراز کند؟

منشی که به اینجای مطلب رسید، مردی ردنگوت پوشیده و فلک بسته که پیدا نبود از تخمه ی کدام نابکار است برخاست و شیشکی پر آوازی بست به خیک دادگاه و گفت : دِ بیا زرشک.

حاضران از قاضی القضات تا پاسداران نیزه به کول زدند زیر خنده. صدای "زرشک زرشک  دِ بیا زرشک " تالار را به سرسام انداخت.

قاضی القضات که از شدت خنده اشک به چشمان گردش نشسته بود رو کرد به خاج پرست و گفت:

-         رقاصِ دمر خواب!  این شعارها چیست که شب و روز نشخوار می کنی؟

خاج پرست :  سرکار عوضی جا کرده اید.  این نکته ای است عبرت آموز از حماسه ملی، موضوع نقل نقالان همین دیار است که هزار سال به زبانی گرم بر مردم کوچه و بازار می خوانده اند . به زمانی که بچه ها نُنُرِ قصر نشین،  دستشان بالا می رفت و چرخ می زد و شرق و شرق گوش کسان را به بازی می گرفت و قمه های کهنه شان که خون می خواست، خون مردان دلیر را می گرفت، خون آدمهایی را که از صبح تا غروب، در به درو کوی به کوی پی یک لقمه نان به رخ هم می زدند، نقالان خود ساخته و دل باخته به آنها هشدار می دادند که هی تخم حرام ها! غلاف کنید که رستمی ها در راهند.

قاضی اول :  قربان این بچه مزلف از کدام قمه ها حرف می زند؟ از همان هایی که از ترس تیمور و تولی به ناف صاحبانشان فرو رفت؟

قاضی دوم :  از کدام رستمی ها می گویی؟ از همان هایی که در قعر تاریخ ریختند زیر دست و پای اسب اسفندیاری ها به خایه مالی؟  از همان هایی که کت و بال فرامرز یل پسر آفتاب سپیده دم ، خداوند رخش، رستم تاج بخش را بستند و در سحر گاهی سرد به دارش آویختند؟

خاج پرست : از رستمی هایی می گویم که از هر فاجعه سر به سلامت بیرون کشیده اند، که اگر نه تاریخ را، دست کم آئین زندگی اجدادتان را ساخته اند. از عیاران و از لوطی ها می گویم. از قهوه خانه نشین های یک لا قبا می گویم که شب "سهراب کشان" به تلخی می گریستند بر مرگ قهرمان نو خاسته شان. از لوطی های سر گذر می گویم که قدک و پسک می پوشیدند و برق قمه شان چشم نامردان روزگار را خیره می کرد. از آنها که روزگاری تختی و بختی داشتند، سر نترسی داشتند، نمازشان ترک نمی شد، قولشان وا نمی خورد، دلشان دلایی بود، دلشان فضایی داشت پهن تر از دشت خدا.

قاضی دوم برخاست و گفت:  آقایان حضار محترم. لوطی های پاپتی که دست به قمه، محله را قرق می کردند، لوطی ها نالوطی بودند، غلام الواطی بودند، لوطی ها قصه بودند، قصه پر غصه بودند، تو قصه ها لوطی بودند. استدعا دارم همگی از جناب قاضی القضات با پاسداران نیزه به کول با من هم صدا شوید و بخوانید. همگی با هم یک صدا خواندند :

عجب روزگاری داشتیم   /   دلی به نوایی داشتیم   /    می رشتیم و می بافتیم   /   می ساختیم و مینداختیم   /   امان از دست لوطی،  /   فغان از دست قرتی.

سرو صدای کف زدن ها و غش و ریسه رفتن ها که فرونشست، قاضی القضات نیشخند زنان و به به گویان دفتری دیگر از خورجین بیرون کشید و داد دست منشی.

منشی : قربان در این دفتر از حسین شهید سخن رفته. اجازه فرمائید تا ورقی چند بزنم و تکه ای ناب از آن قرائت کنم حسین به دیرک خیمه تکیه داد، و به افق و سیاهی سپاه یزید چشم دوخت و به زمزمه   گفت : به بودن یا نبودن یا به هیچ انگاشتن، شگفتا، به اسارت زیستن و چون حیوانی دست آموز به انتظار لقمه ای یا کیسه ای زر سر تا شرمگاه فرود آوردن یا به هوای تخدیری تن به بستر گرم کشیدن و در پیچ و تاب تنی ناپاکتر، دل به فراموشی سپردن . یا از پایگاه خدایی از منصب دروغین به زیر آمدن به اعتبار تیز تر کردن و دراز آهنگ تر کردن پر پرواز و دست یازیدن به به آتشی که در دل افلاک و در ذات هستی شعله می کشد. شعله ای که هرگز نمیرد . یا همچون کوفیان که سر به سجده های طولانی می نهند تا با خدایان خلوت کنند، حسین را نه ببینند، عیار را نه ببینند و شبانه عبا بر سر کشند و بگریزند که شاهد عاشورای خویش نباشند.

اکبر! این کیست که به پهنی دشت است و سر به قاب خورشید دارد، که شمشیر و چکمه به گردن آویخته، سپر فرو انداخته و از قصر ستم بوی خیمه و خرگاه بندگان خدا روی آورده است ؟ ایا این مرد شنیده است فریاد خیمه گیان را؟ شنیده است ندای "هل من ناصر ینصرنی" را که از بن جگر بشریت برخاسته و با آرمان همه ی آدمها در آمیخته؟ آیا این مرد حر یزدی نیست که در این لحظه های پر شتاب و از پایگاه قدرت، سر از سوداها برداشته و به حق پیوسته است. زینب. اگر جرعه ای آب در مشک مانده است بیاور تا چهر ه ی غبار گرفته حر عزیز را بشویم . بگذار تشنه بمیریم که مرگ برای ما ضیافتی برپا نکرده است.

قاضی القضات : کافی است. البته ما همگی به حسین که پسر شیر خداست ارادت خالصانه داریم . هزار سال می شود که از حسین می گویند و بر مظلومی اش می گریند اما در مکتب این نو مذهب ها حسین را مردی خودسر، عصبی و کلی باف تصویر کرده اند که زاده تاریخ بود. که رسول نمایش ضرورت های زمانه بود.  تاریخ دیگر چه جانوری است که نه آغازی دارد و نه پایانی. این دیگر چه معجونی است که بود و نبود را در خود می پرورد ؟ دروغ است آقایان. کذب محض است.

قاضی دوم:  قربان تاریخ و دیمبل تیک تیک،  سوقات این حرامزاده هاست. جهان با آدم ابوالبشر شروع شده و با قیام قیامت خاتمه می گیرد.

قاضی القضات : اینها می گویند زیر تیغ بی امان خورشید حسین و هفتاد و یکی دیگر از   شیوه ی مبارزه با یزیدی ها چیزی نمی دانستند، همینجوری خیمه ها را جلو صدها چشم دریده برپا کردند. زن و بچه ی بی گناه را لخت و عریان ریختند جلو سم ستوران و از ته دل فریاد کردند : مرگ بر یزیدی ها، مرگ بر توله تفلیسی های معاویه. بعد هم زدند به قلب سپاهی که شمشیرشان را تیز کرده بودند تا فرو کند به حلقوم سرزمین پر برکت خراسان و ری این ها نه از تیری که زوزه کشان نشست به گلوی علی اصغر حسین چیزی می گویند و نه از ناکامی قاسم نو داماد. نه از لب تشنه اهل بیت خبر دارند نه از جگر سوخته زینب. همه اش چسبیده اند به خطبه غرای زینب و برش تیغ تیز حسین. اگر اینها حسین را می شناختند چهار تا قطره اشک در عزایش میریختند یا دست کم گرده شان از ضرب زنجیر سینه زنان داغی برداشته بود.

قاضی دوم برخاست و به تندی گفت : این دفتر ها بو می دهد. بوی قورمه سبزی می دهد. مگر نمی دهد آقایان؟

حاضران به یک صدا فریاد زدند : این ها بو می دهد، بوی قورمه سبزی می دهد، بوی نعنا داغ و سیر داغ می دهد.

خاج پرست : می گردید و می گردید. به دنبال شر می گردید. پس علی بونه گیر کارش اینه، همیشه رفتارش اینه. بفرمائید این هم گرده ی من که از سر ارادت به حسینی ها نشانه ها برداشته. ملاحظه می فرمائید دیوانیان عالی جاه؟

قاضی دوم :  بگیر بنشین بی حیا. اینجوری   قنبل کردن پیش چشم مردان صاحب نام،  کار رندان مقیم پشت صراف خانه انگلیس هاست.

قاضی القضات در حالیکه دست به درون خورجین کرده بود و دفتری دیگر بیرون می کشید و می داد دست منشی گفت :

-    بگذریم . خب آقایان گرچه همین خزعبلات که در دادگاه محترم خوانده شد برای اثبات مجرمیت این پسرک دمر خواب کافی ست اما به هر حال می خواهم حدود و حوصله دادگاه را به خلایق نجیب این ملک نشان بدهم. خب پسر بنال ببینیم.

منشی :  قربان این دفتر از مادری می گوید که سخت پای در خاک می فشرد و به پیش رو می نگرد. مادری که دلش به لخته ای خون بدل شده و شیرش طعم مرگ گرفته. قصه این مادر را یک فرنگی نوشته برای بنده های دیار خودش. می گوید : این مادر دیگر نفرین نمی کند، شیون نمی کند، از آسمان بریده و به زمینی ها پیوسته جلو مریم مقدسِ دست ساختِ میکل آنژوا زانو نمی زند. چشمه ی اشکش رو به خشکیدن می رود و شیرش هیولای نفی و تردید را در بچه های آدمیزاد بیدارمی سازد. از بس قزّاق ها، پیر و جوان شهرش را به پیش کرده و به مسلخ برده اند، فریاد بمیرم الهی برای جوانیت و خدا ستمگر را از صفحه آلوده ی زمین بردارد توی سنگواره ی حنجره اش گلوله پیچ شده، دیگر براش قصه مسیح و صلیب از رنگ و رخ افتاده چرا که پیش روی او هزاران مسیح نوخاسته را که رنج بشری را به دوش گرفته اند، به چهار میخ می کشند که نه دستی از آستین خدا بیرون می آید و نه مسیح حواری گم کرده، تن به ظهور می دهد. او مادر کرورها کرور دختر و پسر است که هنوز سر به سنگ زندگی نساییده، دل به مرگ سپرده اند . به زمانی که این مادر سنگواره می شود، مرگ مفهومی دیگر می گیرد : مرگ افتخار می دهد. مرگ زیبا می شود، به زیبایی عشق، به زیبایی عصمت بشری. اگر در شهر این ما در خیل سیاه پوشان باوقار و رفتاری آئینی مرده ای را با کالسکه ای مزین به حلقه های گل و با هیاهوی ناقوس تا گورستان بدرقه کنند، مردم کوچه و بازار روی شان را به دیوار بر می گردانند. آخر اینجور مرده ها ، مرده نیستند تفاله اند، آشغال اند. دیگر ضجه ی بیوه توری به سر مرحوم جلالت ماب روی از دنیا برگرفته دل تنابنده ای را بدرد نمی آورد. آخر این بنده های خدا خود داغداراند. عزیزانشان را به خواری برده و به زاری کشته و به پیشگاه تزار هدیه کرده اند. نه کشیشی بر جسد چاک چاکشان نماز خوانده و نه آوای ناقوسی بدرقه شان کرده. مادرها و پدرها در این سوی دیوار پای از رفتار باز داشته و زبان از گفتار بسته اند و در آن سوی دیوار بچه هاشان غرقه در خون گرم و بی تاب از سوزی که بر جگرشان خلیده، خاطرات کودکی شان، عشق ورزیدن هاشان و قیام هاشان را مرور می کنند و سر به سنگ بیابان می گذارند وغریبانه می میرند. دیگر اشکها شور مزه نیست و قطره قطره مثل مروارید روی گونه ها نمی غلطد. آخر کار از کار گذشته زیرا به دستور تزار مهربان کاریزها و چشمه ها را خشکانیده اند.

قاض القضات : کافی است. اما تو ای مردک با این قبای سیاه ملیله دوزی شده و شمایل غلط اندازت آنچنان می نالی که گویی اشک مدت هاست که بر در مشک ات به گدایی نشسته. واقعاً که حیف از نان!  آقایان ملاحظه فرمودید که کشور اروس چه روزگاری داشت، چه مردم بی حیایی داشت، چه درد بی درمانی داشت. بله مادرهاش سنگواره بودند قزاقهاش بی مایه بودند، شهرشان سنگستان بود، گورستان بود، اما خدا را شکر که در این دیار گرگ و میش با هم از یک آبشخوار آب می خورند . مردمان نجیبانه سر به گریبان دارند و نفس های زیادی را در قفس هاشان محبوس کرده اند مبادا که مزلّفی، رندانه از هیاهوی بسیار برای هیچ سوء استفاده کند و در دفتری از مادرها سنگواره بسازد و از شحنه ها، پاسداران جهل مرکب. ولی ما به کوری چشم حسود ، در این تکه از خاک خدا به برکت میراث فرهنگی و به برکت ثروت خدادادی ، دارالعلم ها و مکتب خانه برپا کرده ایم ، چاپارها به راه انداخته ایم و بجای فاضلاب در جوی های سر گشاده شیر گرم روانه ساخته ایم . بازار هنر سنتی مان گرم است و دلمان گرمتر از آتشی که هرگز نمیرد. مگر نه آقایان؟

تماشاگران به یک صدا گفتند :  وای بر اروس.   /   زنده و جاوید باد سرزمین قزل ارسلان و محمد خان خواجه .

قاضی القضات برخاست و به غیظ بند تنبان اش را سفت کرد . دفتری از خورجین بیرون کشید و داد بدست منشی .

منشی :  در صفحه نهصد و نود و نهم این دفتر نوشته اند: ای مردمی که گاو آهن اجدادی را در آغل ها نهاده اید، که صحرا و آبشار و چشمه های زلال را گذاشته و به میان انبوه آهن و دوده و دمه سرازیر شده اید، که درونی و اندرونی و حوض و حوضخانه را وانهاده و به دهلیزها و سلول های سیمانی روی آورده اید، که صفای گذرها، پاتوق ها ، تکیه ها و سقا خانه ها را به هوای گرد آوری زر و سیم به فراموشی سپرده اید، که آئین مردی و مردمی را به یکباره فرو گذارده و در جلد قرتی ها و فاحشه ها و خونخواران اروپی  و ینگه دنیایی فرو رفته اید، به هوش باشید که دلالان بازار جهانی و جهان خواران هر جایی دارند به ته مانده ی ناموس و آئین و ایمان شما و هر چه یافته و تافته اید، دست درازی می کنند. از شما دارند حیوانی مصرف کننده و موجودی بی اراده و اندیشه می سازند. از شما که روزگاری غزلواره ای بودید در جمع کائنات، با جهانی دیگر پیوندی داشتید و می رفتید که از خود خدایی بسازید، دارند موجودی پدید می آورند از فرهنگ بریده ، از خوبی ها و زیبائی ها جدا مانده، مفلوک و منفعل و سخت بی ریشه. شما ای بی ریش ها، با ریش ها و روشنفکرواره های پر فیس و افاده که از خلاء بر رفتارها و به هنجارو نابهنجارها ناظرید، خودی بتکانید، لبی از هم باز کنید، دلی بگشائید و دستی بجنبانید که تقدیر تاریخی شما نه چنین بوده است. افسوس. شما اگر بخواهید هیچ آقا زاده ای و کارگزاری نمی تواند کلون در فضاهای زندگی را به روی تان بیندازد. نه گدای کاهلید بر در ارباب بی مروت دنیا که خود آقای خانه اید. شما که در قعر تاریخ برای بهتر زیستن بت ها ساخته اید و به هر درختی و سنگی معنا داده اید حالا دیگر می توانید از خود خدایی بسازید که بر تمامی خدایان دست ساخته، آقایی کند. اگر می پندارید که در دنیا را گشوده اند که شمای تحفه بیائید و به هوای ارضاء خود و اجدادتان خرابی کنید بر نفس شریف بشریت که سخت در اشتباه اید. تو که واداده ای که خانه ات را غارت کنند، کانون گرم خانواده ات را ویران کنند و سلسله فرهنگ ات را از هم بگسلند، بهوش باش که کار دارد یکسره می گذرد.

قاضی القضات : عجب که اینطور. آقایان این مزد دست ما است که از همه نعمت ها و لذت ها بریده و به این دهان دریده های بی چشم و رو  پرداخته ایم. واقعاً که حیف نان جو. حیف از طلا که خرج مطلا کند کسیو  حیف از کسی که رنج برد بهر ناکسی .

تماشاگران به یک نوا نالیدند :   حیف از طلا،  /    فدای طلا.

خاج پرست: آقای قاضی این حرف ها که چرند نیست، از بخار معده که برنخاسته. روح پویای آدمی که همیشه در قفس متعفن خواهش های نفسانی گرفتار نخواهد ماند. سرانجام روزنی را خواهد گشود و سری به بیرون خواهد کشید. آدمی خود را و پایگاهش را در جمع بشری نشناسد بنده ی خود خواهد ماند تا قیام قیامت. بهر حال آقای قاضی باید تشکر کنم از مترسک تاریخ که موجب شد تا شما دمی وادهید و من سخنی به کوتاهی بگویم.

قاضی القضات : کی گفته که مرده نباید ابوعطا بخواند. هر چه می خواهی بنال بخصوص حالا که توی بی ریشه آقای خانه هم شده ای.

خاج پرست : آقای قاضی و نجبای تماشاچی!  شما تا جایی که خشتک بالشتک وارتان اجازه می دهد خر خود را برانید و باکی نداشته باشید از خر غلط زدن های خرهای زیر پایتان. روزی مردی از تبار بهدینان فرمان می دهد گردن هزاران وراج  مزدکی را تبری کنند. شب همان روز خری از سر خریت بر زنجیر عدل اش خر غلط می زند تا تن عرق آلوده ای از پیچ و تاب شبانه وا ایستد و آخ و اوخ و وای وایی که با گرمی حریر بسترش در آمیخته گلوگیرش شود.

فکلی به میان تالار پرید و سراسیمه از قاضی القضات استدعا کرد تا خاطرش را نیاشوبد که از این خرغلط زدنهای خرانه در تاریخ فراوان است. بعد فکلی از قضات و تماشاگران تقاضا کرد که با او همنوائی کنند. همگی خواندند:  خر منم یا خر تویی   /    خر منم خر می بینم   /   خر بی یال می بینم   /   خر بی دم می بینم   /   خری که پالونش کجه  /   دیگه بش چه حرجه.   /    هوار هوار مسلمونون    /   خر بودیم و خرتر شدیم    /   خر بودیم و خر تر شدیم.

فکلی :   حسنی خرک!  /   مملی گرک!   /   خرت به چنده؟

قضات و تماشگران :  خر زیر پامه والله   /   ببین چه رامه والله   /    به چند و چونش نمی دم   /   به همه کسونش نمی دم.

فکلی :   خر ... تون گازو شده   /   با شیره همبازی شده .   /   حسنی خرک، مملی گرگ، خرت به چنده؟

قضات و تماشاگران:   هوار هوار مسلمونون   /   خر بوده و خرتر شده   /   شر بوده و شر تر شد   /   هف خر زیر پامه والله   /   به چند و چونش نمیدم   /   به همه کسونش نمیدم   /    به کس میدم که کس باشه   /   شال و قباش اطلس باشه .

قاضی القضات و دو قاضی دیگر که از یورش ناگهانی خنده به خود می پیچیدند ، ول شدند روز میز بزرگ منبت کار شده.  خنده نفس شان را گرفته بود . صدای قاه قاه تماشاگران و صدای جمله "خر زیر پامه والله"  تالار را فراگرفت. غوغا که فرو نشست ، قاضی القضات گفت:

-    با تشکر از همکاری بی دریغ حضار محترم اجازه می خواهد تا برگی دیگر از آخرین دفتر را نیز بخوانیم شاید کما فی السابق نکته ای و لطیفه ای با مزه در آن بیابیم.

تماشاگران:  گل گفتی قاضی، /  دُرّ سُفتی قاضی.

منشی: در صفحه دو هزار و پانصد و چهلم  این دفتر چنین آمده، گزمه ها که فرمان اعدام حسنک های بی نام و نشان دوران وحشت صاحبقرانی را در مشت می فشردند به چشم خود دیدند که انسان برتر خرامان خرامان از کوهستان فرود می آید. رنگین کمان خلیده بر دل آسمان رنگ می گرفت و بشارت می داد بر بردگان. یکی از میان بردگان آواز برداشت که اینک مردی برتر از تمامی برگزیدگان عالم فرود می آید که در دستش فرمان آزادی انسان هاست. دروازه ها را بگشائید و سرپوش سربی را ازسر برگیرید که این مرد می آید تا ستم و ستمبری را از معنای دیرینه تهی سازد.

قاضی القضات : رنگین کمان خلیده بر شکم آسمان آلپی ها،  فقط سر کچل آسمانشان را می پوشاند. رنگین کمان دیار ما تمامی کوه و دشت و صحرای این ملک را از یمین و یسار پوشانیده، ریز و درشت، کوتاه و بلند و کور و کچل را زیر چتر بلندش گرفته. آقایان آدم باید کوردل باشد که این همه علم و کتل رنگین برپا شده بر سر در خانه ها و دکه ها و دیوان خانه ها را ندیده بگیرد.

قاضی دوم :  قربان علم و کتل خاری ست که به دل خاج پرست ها می نشیند .

قاضی سوم : علم و کتل شست پای حیدری هاست که به چشم خاج پرست ها فرو می رود.

فکلی : علم و کتل،  باد رها شده ای است از شکم خالی نعمتی ها  که به شقیقه خاج پرستها می خورد.

قاضی القضات :  صحیح است. ما این روزها آنقدر چراغانی کرده و جشن گرفته و پای کوبیده ایم که کونه پاهامان پینه بسته و ترک های قدیمی شان به هم آمده. آقایان اگر این کفش بی پیرِ بد دوختِ آلپی و این جوراب بد بافتِ ینگه دنیایی را بتوانم از پایم بیرون بکشم، به شما نشان خواهم داد که چه پینه ای بسته است پاشنه ی پایم.

آهان .... بفرمائید اینم کونه پای بنده. می بخشید اینجوری کف پا را جلو زلالی چشمان شما گرفتن، بد جوری،  حواله دادنِ اراذلِ قدیمی را به یاد می آورد ولی خب ما نجیب زاده ها به شیوه دیرینه ، برای اثبات مدعی سند عینی ارائه می دهیم، سندی دادگاه پسند، پینه را بپا، پینه را بسه.

 تماشاگران به یک نوا فریاد زدند :   یه کونه پارو بسه،  /   پاشنه پا رو بپا.  /   بترکه چشم حسود.

قاضی القضات : بعله پینه را بپا، تا دیروز ارمنی می گفت تخم چشم ارمنی بترکه، کونه ی پای مسلمون نترکه، اما اینروزها می گوید دل ارمنی لخته ی خون بشه کونه پای مسلمون پینه نبنده. به راستی که عجب روزگاری داشتیم؟

فکلی برخاست و گفت آقایان تقاضا دارم خیلی بم و شمرده با بنده هم صدا شوید و تاجرانه کف مرتبی بزنید.

فکلی :  عجب روزگاری داشتیم   /   شهر بی حیایی داشتیم   /    سری به هوایی داشتیم   /  دلی بی نوایی داشتیم .

قضات و تماشاگران به یک صدا دم دادند:  عجب روزگاری داشتیم  /  وضع خرابی داشتیم.

فکلی :  عجب روزگاری داشتیم   /     حجب و حیایی داشتیم   /    سر به سوراخی داشتیم   /    فرنگی اومد زد تو سرم .  /   آهای سرم، آهای سرم.

آقایان روز عزیزیست ، الهی شیری که از مادر خورده اید حلالتان باشد، دم بدهید. قضات و تماشاگران از ته جگر صدا برداشتند که:    عجب روزگاری داشتیم   /    شهر بی حفاظی داشتیم   /   چشم بی حیایی داشتیم  فرنگی اومد زد تو سرم   /   آهای سرم – آ های سرم.

فکلی که سر از پا نمی شناخت، دست قضات را گرفت و آوردشان جلو میز قضاوت و رو کرد به تماشاگران و گفت: در پایان کار رسیدگی بیطرفانه دادگاه برای اینکه حقی از خاج پرست ضایع نشود به شیوه ی همیشگی خود، بدون بغض و کینه و با در نظر گرفتن عدل و انصاف، شما هم نظر خود را ابراز بفرمائید مبادا که فردا تاریخ در اصالت و درستی قضاوت قضات محترم تردیدی بخود راه دهد.

فکلی و قضات :  حالا که دیگه ترک ها هم اومده   /    سوراخا بسته شده   /    در صد تا دروازه باز شده

چپی ها راست شدند  /     راستی ها چپی شدند   /    بد جوری چوله شدند  /   اینجور و اونجوری شدند   /   کفترای بی نوا عازم پرواز شدند    /    عقابا تو لونه شون بدجوری بیمار شدند و آسمون امن شده،  /    خونه ی خاله کدوم وره؟

تماشاگران :  خونه ی خاله از اینوره و از اونوره   /   ز اینوره و از اونوره.

فکلی و قضات :  حالا که دست همه، /   پیر و جوون،  /  کور و کچل،  /   باز شده   /   چاله چوله هموار شده   /   حسنی گل دار شده،   /    خونه خاله کدوم وره ؟

تماشاگران :      از اینوره / از اینوره.

فکلی : حالا از پیشگاه قضات محترم که تمامی دوران دیوانی شان را در راه نیالودن دستگاه عدالت به پیش داوری ها و دادو ستدهای قضایی به هدر داده اند، خواهش می کنیم که با توجه به روح قانون و عرف مسلم و راهنمایی مردم، رای خود را در باره خاج پرست اعلام فرمایند.

قاضی القضات:  برای اینکه به گفته فکلی قضاوت ما شائبه ای بر نیانگیزد، یک بار دیگر به رسایی بفرمائید که خونه ی خاله کدوم وره؟

خاج پرست :      از اینوره، / از اینوره.

خاج پرست : محض خنده اعتراض دارم. تماشاگران راه را به درستی نشان نمی دهند.

قاضی القضات : مثل همیشه اعتراض وارد نیست. وقتی عده ای از محترمین شهر می گویند که خونه خاله از اینوره تو دیگر برو کشک ات را بساب.

قاضی سوم :  قربان کمی تامل بفرمائید . شاید  این درواکن دمر خواب هنوز نمی داند که خونه ی خاله کدوم وره و شاید هنوز نفهمیده که منظور از خاله چیست .

فکلی:  اگر بگیریم که خاله،  خدمتگزار بی جیره و مواجب خانوادگی است و خانه خاله جایی است که در آنجا دم به دم،  تغار تغار و دوستکامی و دوستکامی آب خنک می دهند ، تصور نمی کنم خانواده ای باشد که راه خانه خاله و خود خاله را نشناسد.

قاضی القضات لختی در چشمان خاج پرست نگریست و بش گفت: حالا دیگر شما مجرمید خیلی هم مجرمید ، بروید دم دست خاله جانتان و تا قیام قیامت از تغار خانه ی خاله آب خنک بنوشید.

فکلی:  مبارک است انشااله. جای صغری کچل،   مملی گرک، غلوم خرک     خالی خالی.

آقایان برای حسن ختام بازی امروزمان با من هم صدایی بفرمائید.

فکلی و قضات و تماشاگران برخاستند و بیک نوا خواندند :   لی لی لی حوضک  /   توتوهه اومد آب بخوره   /   افتاد تو حوضک   /   حسنی اومد دون بپاشه   /    افتاد و پیمونش شکست   /    چپیه اومد غمزه بیاد   /     افتاد و سنجاقش شکست    /    راستیه اومد تقلید کنه   /   افتاد و دندونش شکست.

منشی با تشکر از اینکه تماشاگران صاحب مقام دندان بر جگر نهاده و از غوره حلوا ساخته بودند، ختم جلسه و محکومیت ابدی خاج پرست را اعلام کرد.

نیزه داران خاج پرست را در میان گرفتند و پشت به رو،  بر خری بندری سوارش کردند و در میان هیاهوی مردم به سوی میدان اعدام به راه افتادند . ابری  سربی تپیده بود بر دل آسمان شهر، در هزار لای ابر تیره قامت خورشید از تب و تاب افتاده بود. سرما، نامردانه از یک لا قبای خاج پرست می گذشت و به عمق رگ و ریشه اش می نشست. نزدیکی های میدان اعدام، خاج پرست از بن جگر فریاد داشت که:

کجا هستید  /  ای جاهل های یک کتی محله ی اعدام .   /    آهای ممد سردار   /    آهای غلامعلی خالدار    /    آقای احمد مختار   /    آهای طیب دلدار، /    منو می شناسید؟

جاهل های یک کتی محله ی اعدام که قبای نو بر سر انداخته بودند به یک نوا گفتند:   نه نمی شناسیم،    /   نه نمی شناسیم.

خاج پرست بار دیگر فریاد زد: کجا هستید ای بزم آرایان و مشاطه گران محله ی اعدام. منو می شناسید؟

بزم آرایان و مشاطه گران محله اعدام که چادر نو بر رخسار کشیده بودند به لوندی گفتند:  نه نمی شناسیم،  /   نه نمی شناسیم.

خاج پرست دیگر بار فریاد کشید: کجا هستید بچه های خوب محله اعدام ؟ این منم که روزگاری با شما در پس کوچه های آب انبار معیر،  الک و دولک بازی می کردیم. که در مانداب گود عربها آب تنی می کردیم. که از دیوار یخچال ارباب تقی بالا می رفتیم، که کنار جوی لجن آلوده ی پشت دیوار قمارخانه ی عبداله عزت اله می نشستیم و تا دیر وقت شب، قصه می گفتیم.

آهای حسین نایب ولی! آهای جلال الدین!  آهای سید شمس الدین!  منو می شناسید؟

بچه های خوب محله ی اعدام به دلتنگی صدا برداشتند: بعله که می شناسیم، بعله که می شناسیم.

خاج پرست:  خب حالا که می شناسید بیائید با هم دعای روزهای سخت زمستانی و روزهای دلگیر ابری را بخوانیم. خاج پرست و بچه های خوب محله اعدام سر به آسمان برداشتند و خواندند:   /   خورشید خانم آفتاب کن.  /   یه مشت برنج تو آب کن.   /   ما بچه های گرگیم   /    از سرمایی بمردیم   /    از سرمایی بمردیم،

هنوز آخرین کلام دعا در فضای سرد محله به خاموشی نگراییده بود که در گوشه ای از آسمان تیغی از نیام جهید و به یک یورش دل ابر را سراسر از هم درید، دل ابر سربی را که تنیده بود بهم و تپیده بود بر سینه آسمان شهر. از جگر دریده ی ابر، قطرات آب زلال به پهنه منجمد زمین شره کرد. صدای وا حسنک، واحسنک و واحسینا، واحسینا بچه های خوب محله اعدام به عمق کوچه های شهر رخنه کرد.

                                                    (((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))

    این داستان و نیز تصاویر(البته بدون افکت های رنگی)  برگرفته از ماهنامه نگین شماره 161، سال چهاردهم، سی ام مهرماه 1357، صص 28 – 33 است.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/12/24 ساعت 13:4 | لينک ثابت |

فابل هایی با نتیجه های اخلاقی دفتر مشق

 

   فابل هایی با نتیجه های اخلاقی دفتر مشق  

نوشته ی مارک آزوف و  ولادیمر تیخوینسکی

ترجمه : منوچهر محجوبی

 

 یاداشت نویسندگان:      ما دوتا ئیم

ما دوتائیم ، هر کدام چهل سال داریم ، سنی که یک مرد سادگی کودکانه را پشت سر گذاشته ولی هنوز به دوره دوم کودکی برنگشته. زمان خوبی است برای کار.

برای تاتر نمایشنامه می نویسیم ، و برای آرکادی رایکین و خیلی از کمدین های دیگر لطیفه درست می کنیم . هر دو تایی با هم چیز می نویسیم ، و به همین جهت نوشته های مان، دو بار کوتاهتر از مال دیگران است . هر کداممان آنچه را که در نوشته دیگری نمی پسندد حذف می کند. روی همین اصل، خرده ریزه های ناچیزی برای خواننده می ماند که فابل های کوتاه است.

هیچ فابلی بدون نتیجه اخلاقی نیست، و قسمت بزرگتر هر فابلی آن است که در نتیجه اخلاقی آمده .

با توجه به اینکه این نتیجه های اخلاقی رونوشت برابر اصل است و همه کس آنها را می داند، هیچ نمی فهمیم چرا سردبیر ها چاپ شان می کنند. خودتان قضاوت کنید.

                                                           مارک آزوف -  ولادیمر تیخوینسکی

 

فابل هایی * با نتیجه های اخلاقی دفتر مشق

نوشته ی مارک آزوف و  ولادیمر تیخوینسکی

ترجمه : منوچهر محجوبی

 

خنده یک مطلب جدی است :

پیش پرده یک فیلم کمدی را در جنگل نشان می دادند.  یکی از حیوانات زد زیر خنده. شیر با عصبانیت گفت:  "مگه کوری؟ تا خنده شیرو ندیدی چه حقی داری بخندی؟" چند لحظه بعد یکی از حیوانات خنده اش گرفت. شیر سرش داد زد: مگه کری ؟ تا صدای خنده شیر بلند نشه حق نداری بخندی.  بالاخره خود شیر هم خنده اش گرفت. وقتی شیر خندید، روباه زد زیر خنده .   شیر گفت : تو خوب می خندی ، چون شم فکاهی داری.

نتیجه اخلاقی :  کسی بهتر می خندد که دیرتر بخندد.

 

آگهی ختم 

خرسی روی خار پشت نشست و بدنش به طرز فجیعی سوراخ شد. ولی هیچ عصبانی نشد بلکه با سرسختی تمام گفت : " چیزی که از آن مرحوم به دلم نشست، انتقادهای شدیدی بود که از پائین می کرد!"

 

لطفاً بگوئید قضات کی هستند؟

یک زوج حیوان اهلی (اسم ها معلوم نیست) درخواست طلاق کردند، قضات پرسیدند:

-         دلیلی هم دارین؟

-         ها،  میونه مون بهم خورده.

-         شهود قضیه کی ها هستن ؟

-         شهود واسه چی؟ موضوع فقط بین خودمون مطرحه، یه قضیه خونوادگیه.

-         این دلیل واسه محکمه کافی نیس.

از آن به بعد،  آن حیوانات ( اسم ها معلوم نیست) فقط در حضور شهود با هم دعوا میکنند. حالا می شود اسم های شان را فاش کرد : آن حیوانات خر بودند. حالا بگوئید قضات کی هستند؟

 

زندگی 

پروانه پس از یک روز پر پر زدن، در حالیکه می مرد،  گفت: "زندگی یک تعطیل طولانی است. پروانه خوشبخت بود - روز تعطیل به دنیا آمده بود.

 

کی بالاتر می جهد

قورباغه ای حشرات را جمع کرد و گفت : "خب بچه ها، ببینیم کدومتون می تونین بالاتر بپرین." .  آنکه از همه بلندتر پرید ملخ بود. و همان بود که قورباغه بلعیدش.

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت بالاتر از مافوق تان نپرید.

 

غاز

 "غاز" یک معاون داشت ، اسمش "سار" بود. غاز رفت توی فکر که چطور می تواند از دست او خلاص شود. فکر کردن سبب مرگ او شد.  آخر غاز عادت به فکر کردن نداشت. این سار بود که عادت داشت برایش فکر بکند.

 

قانون جاده

خرگوش گرگ را به مسابقه خود دعوت کرد. طبعاً خرگوش برد. وقتی که برمی گشتند گرگ خرگوش را به گپ زدن دعوت کرد،

-         تو مطمئنی که نمی تونم بخورمت؟

-  ن ن ن  نه، مو مو موطمئن نیستم ...

-         خیلی خوب.

و گرگ خرگوش را خورد.

نتیجه اخلاقی – قبل از پیشرفت به فکر سلامتتان باشد!

 

ردّیـّه ای به قانون  طبیعت

خرگوش ها  جلسه ای تشکیل دادند که گرگ را از مقامش برکنار کنند. همین کار را هم کردند. بعد برایشان این مسئله مطرح شد که چه شغلی برای گرگ پیدا کنند. گرگ این کار را به عهده روباه گذاشت و آن آخرین جلسه ای بود که خرگوش ها تشکیل دادند.

نتیجه اخلاقی :  در طبیعت هیچ چیز بدون بجا ماندن آثار آن از بین نمی رود ... به جز خرگوش.

 

ملاقات ها

عشق حقیقی اغلب با ملاقات های شانسی شروع می شود.  روزی گوسفندی روی یک شانس محض،  با یک گرگ ملاقات کرد...

نتیجه اخلاقی :  از ملاقات های شانسی بپرهیزید.

 

ذائقه ها فرق می کند

خرگوش گفت: "زن من موجود کثیفی بود ..."   گرگ اعتراض کرد: "من به این حرف معتقد نیستم، فکر می کنم زن زیبا و خوش مزه ای بود."

نتیجه اخلاقی :  ذائقه ها فرق میکند.

 

رد نظریه داروین

مار بوآ بوزینه را بلعید.... داروین گفته است: "طبعاً بقا متعلق به موجود لایق تر است."

ضمناً، ممکن بود آن بوزینه تکامل پیدا کند و انسان شود.

                             ((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))

* "فابل" واژه ای لاتین  "Fabula" ، به معنای قصه و حکایت کوتاه منثور یا منظوم است که از زبان حیوانات نقل می شود و بیشتر سر بیان مطالبی اخلاقی دارد و با پند و اندرزی حکیمانه پایان می پذیرد. و شامل دو قسمت است:  جنبه سمبولیک (نمایشی) و جنبه عبرت آموزی (نتیجه گیری اخلاقی).   منشاء بیشتر فابل های اروپایی را می توان، مشرق زمین و به ویژه هندوستان دانست.  در ادب فارسی نیز فابل های بسیاری داریم.  کتاب ارزشمند کلیله و دمنه از بهترین فابل های موجود دنیا به شمار می آید و داستان های آن  از متن اصلی یا عربی به زبانهای اروپایی راه یافته است. ظاهراً قدیمی ترین فابل های موجود،  مربوط به یونانیان و متعلق به قرن های هفتم و هشتم قبل از میلاد است. که بیشتر از شخصی به نام ایزوپ یونانی نقل شده است. او مردی الکن، گوژپشت و زشت، ولی دانا و فرزانه بود (تلخیص و تصویر به نقل از سایت وزین رشد.  برای خواندن مطالب بیشتر در باره فابل ها به همان جا مراجعه شود).  
                                    &&&&&&&&&&

** منبع اصلی : کتاب:  قدر یک لبخند (طنز امروز شوروی)، ترجمه ی منوچهر محجوبی، کتاب های پرستو، چاپ اول، آبان ماه 1348، صص 27 - 31  


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/11/03 ساعت 14:23 | لينک ثابت |

چطور طلاق بگیریم - داستان طنز

 

 چطور طلاق بگیریم

   نوشته ی آرت بو کوالد (بوخوالد)   

 

در باره نویسنده:

آرتور بوخوالد ( Art Buchwald) متولد ۲۰ اکتبر ۱۹۲۵ در یک خانواده یهودی فرزند ژوزف بوخوالد و درگذشته به تاریخ ۱۷ ژانویه ۲۰۰۷، طنزنویس مشهور آمریکایی، ستون‌نویس روزنامه اینترنشنال هرالد تریبون، واشینگتن پست، نیویورک هرالد تریبون، لس آنجلس تایمز، برنده جایزه پولیتزر (۱۹۸۲) که آثار وی در بیش از ۵۵۰ روزنامه محلی و کشوری در آمریکا به چاپ رسیده است.  آرت بوخوالد در ۱۹۷۴ به ایران سفر کرد. او یکی از شدیدترین لحن‌های انتقادی-طنزپردازنه را نسبت به رییس جمهورهای آمریکا از ریچارد نیکسون تا جرج بوش داشته است.  

کتاب‌های منشر شده ی وی عبارت است از:  پاریس بعد از تیرگی (۱۹۵۴) ، من فکر می‌کنم خاطرم نمیاد (۱۹۸۷) ، ترک خانه (۱۹۹۴) . آثاری وی که به فارسی ترجمه شده‌اشت: آمریکا به روایت آرت بوخوالد،  مترجم: پرویز ایرانزاد، خانه گاه شمار کتاب امریکا، ۱۳۶۴ ، من لوزه‌هایم را دوست دارم ، لیموزین جدید پرزیدنت بوش  ، شوکران شیرین ، گزیده طنز گیتی  (در این کتاب داستان‌هایی از آثار طنزپردازان جهان از جمله "وودی آلن" و "بوخوالد" و "تربر" ترجمه شده است.)

آرت بوخوالد و طنزهایش در ایران توسط زنده یاد پرویز ایرانزاد (پ. الف. بوخی) معرفی شد. ایرانزاد که مترجم و خبرنگار بخش بین‌الملل روزنامه اطلاعات بود، همان ذوقی را که بوخوالد در مقام طنزنویس به کار می‌برد، در مقام مترجم به کار برده است و متنی خواندنی از خاطرات این روزنامه نگار نامی و شهیر آمریکایی به دست داده است.

بعضی نوشتارهای طنز بوخوالد :

-   شوهر «مغز» خانه و زن «قلب» خانه است.

-   تنها علاج عشق، ازدواج است.

-    یک همسفر پیدا کردن خیلی آسان‌تر است از یکی را از دست دیگری خلاص کردن!

-   انسان کیسه‌هاى پلاستیکى، قوطى‌هاى آلومینیومى و سلفون‌هاى نایلونى را به وجود آورد تا بتواند با خیال راحت با ماشین‌اش در خیابان‌ها راه بیفتد و همه غذاهایش را از یک مغازه بخرد، آنهایى را که مى‌خواهد در فریزر بگذارد و آنچه را که نمى‌خواهد دور بریزد. اما بزودى جهان ما از کیسه‌هاى پلاستیکى، قوطى‌هاى آلومینیومى، سلفون و بطرى‌هاى یکبار مصرف پر خواهد شد و دیگر هیچ جایى براى نشستن یا راه رفتن نمى‌ماند. آنگاه است که انسان سرش را تکان مى‌دهد و گریه را آغاز مى‌کند. (1)

 

آخرین نوشته آرت بوخوالد:

داستان از این قرار است که بوخوالد، در فوريه 2006 با خبر شد که به دليل نارسايي کليه فقط سه هفته زنده است. از دياليز سر باز زد و تصميم گرفت به آسايش‌گاه برود و مقاله زير را نوشت و تأکيد کرد،  پس از مرگش چاپ شود. هرچند  سه ماه بعد، کليه‌اش دوباره به کار افتاد، لیکن در 18 ژانويه 2007 در 81 سالگي از نارسايي کليه درگذشت واين مقاله در 19 ژانويه در ستون هميشگي‌ او در واشنگتن پست چاپ شد و به وسیله مهرشيد متولي ترجمه شده است:

 دوستان خداحافظ

بسياري از دوستانم مرا تشويق کرده‌اند که آخرين مقاله‌ام را بنويسم و تکليف کرده‌اند نبايد بدون نوشتن چنين مقاله‌اي دنيا را ترک کنم.

زماني مي‌رسد که آدم شروع به جمع زدن مثبت و منفي‌هاي زندگي‌اش مي‌کند. در مورد من، دلم مي‌خواهد تنيس‌‌هاي محشري که بازي کرده‌ام و بازيکنان سرشناسي را که با توپ به اصطلاح بلند شکست داده‌ام، جمع کنم. هميشه اعتقاد داشته‌ام که يکي از عالي‌ترين کارهاي زندگي‌‌ام تنيس بوده است. حتي «کي گراهام» که آن موقع‌‌ها طاقت ايستادن آن طرف تور مقابل من را نداشت، از سر تقصيراتم گذشت.

نمي‌توانم تمام موضوعاتي را که مي‌خواهم در اين مقاله بياورم. فقط مي‌خواهم بگويم که با همة شماها آشنا بودن و بخشي از زندگي‌تان بودن، چه دل‌خوشي بزرگي برايم بوده است. هر کدام از شما به شيوة خود در زندگي من سهمي داشته‌ايد.

فعلاً برگرديم سر کاري که بايد بکنيم، براي چگونگي رفتنم انتخاب‌‌هاي زيادي دارم. بيش‌ترشان خيلي متمدنانه است، به‌خصوص مراقبت‌هاي آسايش‌گاه. اگر تصميم به رفتن داشته باشيد، آسايش‌گاه کار را خيلي آسان مي‌کند.

چيز جالب اين‌است که در مورد روش رفتن از اين دنيا ، هر کس نظر خودش را دارد. عزيزانم خيلي دل‌خور شده‌اند چون فکر مي‌کنند نبايد کوتاه بيايم، اين يعني دياليز بيش‌تر. ولي مهم‌ترين چيز اين است: تصميم من همين است و از آن تصميم‌هاي حسابي است.
کسي که بيش از هم پشتيبان من بود، دکترم مايک نيومن است. افراد خانواده‌ام، که دلشان نمي‌خواهد از اين دنيا بروم هم پشتيبانم بوده‌اند. ولي من دارم روي کاغذ ثبت مي‌کنم، بنابراين نبايد ترديدي وجود داشته باشد که تصميم خودم است.

تصميم گرفته‌ام که روزهاي آخرم را در آسايش‌گاه بگذرانم چون به نظر بي‌دردترين روش رفتن است و آدم مجبور نيست بار و بنه‌‌اي ببندد.

به دلايلي ذهنم به سمت خوردن مي‌رود. مي‌دانم که تمام آن نان خامه‌اي‌هايي که دلم مي‌خواسته نخورده‌ام. در ماه‌هاي اخير، برايم سخت بود که از جلوي شيريني فروشي رد شوم و لااقل يک شيريني تر و موز و بستني نخورم.

مي‌دانم که در اين مرحله از بازي اين همه وقت را صرف خوردني کردن کمي احمقانه است. ولي باز هم بگويم همين‌طور که زمان مي‌گذرد، چيزهايي که مي‌توانم بخورم، کم و کم‌تر مي‌شود، و حالا براي از دست دادن آن‌همه چيزهاي خوب اوايل اين سفر، خودم را سرزنش مي‌کنم.

به ترانة يک آواز فکر مي‌کنم: «الفي، موضوع چيست؟» نمي‌دانم وقتي پيش شما بودم، تا چه حد کارهايم را خوب انجام دادم، ولي دوست دارم خيال کنم که بعضي کارهاي چاپ شده‌ام لااقل تا سه سال دوام مي‌آورند.

مي‌دانم اگر کسي معتقد باشد که به دلايلي او را روي کرة خاک گذاشته‌اند، خيلي خودخواه است. در مورد من، از تصور اين‌که چنين آدمي هستم، خوشم مي‌آيد. و پس از مرگم که اين مقاله در روزنامه چاپ شد، خوشم مي‌آيد فکر کنم يا سرنوشتش به روي جعبة کورن فلکس ختم مي‌شود يا مرتب نقل محافل روز شکرگزاري خواهد بود.
خب، «الفي، موضوع چيست؟» در مورد من، خداحافظي کردن. (2)

 داستان طنز(چطور طلاق بگیریم) :

... عرض کنم خدمت جنابعالی، پارسال من و خانمم  (اوه ببخشید، برای اینکه در عصر آزادی زنان خدمت با سعادت بانوان محترمه جسارت نشود جمله ام را اصلاح میکنم و عرض    میکنم : خانمم و من)  هفتمین سال ازدواج خودمان را جشن گرفتیم. واقعاً محیط و منظره جالبی بود. ازاین لحاظ "جالب" بود که من می دیدم اغلب رفقا و آشنایان من در آن جشن حاضر شده بودند، همان کسانی بودند که هفت سال قبل ازدواج کرده بودند و بعد از یکی دو یا حداکثر سه سال با همسرشان متارکه کرده بودند و الان یا ازدواج مجدد کرده بودند یا بطور مجرد زندگی می کردند.... و در میان آنها چند نفری هم که مثل ما هنوز ازدواج شان دوام داشت طوری با هم برخورد داشتند که صد رحمت به غریبه! و باور بفرمائید در آن جمع سی چهل نفری تنها من و زنم بودیم که حس می کردیم زندگی مان – چشم بد دور- هیچ جایش نمی لنگد و هیچ یک از چرخ هایش پنچر وفرسوده نشده....

... وقتی به این نتیجه رسیدم، با خود گفتم : یعنی چه، این تفاوت من و همسرم برای چیست؟ چرا همه آنها از هم جدا شده اند و جدا نشده هاش هم، ناله شان به هوا است و تنها ما هستیم که مثل یک حیوان "لایعلم" ناراحتی نداریم و سرو مرو گنده،  به ریش هرچه درد و غصه و بدبختی و بدشانسی و این حرفهاست میخندیم و عین خیالمان هم نیست ؟...

نکند حقیقتاً ما مریضیم و بهمین جهت طبعمان مثل بقیه نیست ؟  چون اینهائیکه صبح و شب با همسرشان جنگ و جدال دارند آدمهای سالمی هستند....

... از شما چه پنهان موضوع را بعد از ختم جشن با همسرم در میان گذاشتم ... او هم فکری کرد و گفت :

-    بد نمیگی آرت، راست راستی شاید ما ناخوش باشیم و خودمان حس نمی کنیم... آره حتماً ما عیب میبی داریم چون من توی رفقام خانم هائی را می شناسم که همونطور که پیراهن عوض می کنند شوهرعوض کرده اند.

باید یه فکری بکنیم... باید به دکتری، یا یک آدم مطلعی مراجعه بکنیم و در این خصوص باهاشون مشورت بکنیم ببینیم نظر آنها چیه؟

-        موافقم، صد در صد موافقم ....

فردای آن روز بچند نفر از رفقا مراجعه کردم و موضوع را با آنها در میان گذاشتم آنها بعد از اینکه مقداری متلک های قد و نیم قد و کوتاه و بلند،  بار مخلص کردند، گفتند خوب است به یک نفر"مشاور طلاق" مراجعه بکنی...

                                             *   *    *

برای مزید اطلاع خوانندگان عزیر، توضیحاً عرض می کنیم که یک نفر "مشاور طلاق" آدمی است مثل یک "مشاور ازدواج"... با این تفاوت که اگر "مشاور ازدواج" کارش آشتی دادن و آشنا کردن و عاشق کردن یک مرد و زن است، "مشاور طلاق" کارش برهم زدن و تخریب مناسبات آن ها و فراهم آوردن مقدمات طلاق است.

... البته تا آنجا که من تحقیق کرده ام، کمتر کسی به یک نفر"مشاور طلاق" مراجعه می کند مگر اینکه دیگر هیچ گونه وسیله بهانه ای برای قطع رابطه و جدا شدن از همسرش وجود نداشته باشد، زیرا توی دنیای "هشلهف" و شلوغ و پلوغ  و این انسانهای مادی و تنگ نظر (دور از جان مخلص و همسرم...) هر کس به خودی خود یک "مشاور طلاق" است و صد تا "مشاور طلاق" یک لقمه چپش هم نمی شود!!

                                            *   *    *

من و همسرم متفقاً وارد دفتر آقای "مشاور طلاق" شدیم و همین کار اولین اشتباه ما بود (چون دو نفر که قصد جدائی از هم را دارند هیچوقت با هم وارد جایی علی الخصوص چنان جایی نمیشوند!....)

آقای مدیر دفتر، بعد از اینکه مدتی متعجبانه ما را ورانداز کرد، گفت که باید هریک از ما جدا جدا و به تنهائی خدمت آقای "مشاور" برسیم چون تا کنون هیچ سابقه نداشته دو نفر که قصد طلاق داشته اند با هم وارد اینجا شده باشند  ...

آقای "مشاور" وقتی از آمدن ما مطلع شد بر خلاف تذکر قبلی آقای مدیر دفتر، اجازه داد ما با هم نزد ایشان برویم ....

موقعیکه وارد اتاق ایشان شدیم طبق عادت هنوز من و زنم دست همدیگر را در دست گرفته بودیم ....

.... آقای "مشاور" در حالیکه یک تبسم تلخ به گوشه لب و یک اخم تلخ تر بالای ابرو داشت گفت:

-        این چه وضعشه.... دستهاتون رو ول کنید و دور از هم بنشینید .... اینجا که دفتر ازدواج نیست که اینجوری به هم دیگه چسبیدین....

ما دستهامان را از هم جدا کردیم و در حالیکه آنها را خیلی مودبانه و مثل بچه آدم روی زانو گذاشته بودیم هر یک در گوشه ای نشستیم ...

آقای "مشاور" روی صندلی اش جابجا شد و گفت:

-    خب، حالا حرفتان را بزنید، البته چون می دونم چرا اینجا اومدین صغرا و کبرا نمی چینیم و وارد اصل موضوع می شویم، بگید ببینم آیا اختلافات مادی و مالی با هم دارید؟ من گفتم :

-        نه قربان، چه اختلافی، من مثل ریگ بیابون به خانمم پول میدم و ایشون هم مثل آب روان اون رو خرج می کنند....

-        به به، دست ننه تون درد نکنه!!  خب، گاهی که با هم دعوا میکنین، زنتون شما رو تهدید میکنه و شما رو میذاره و پیش مادرش میره؟

این دفعه خانمم جواب داد :

-    نه اقای "مشاور" .... اولاً شهری که مامان هست با شهر ما کلی فاصله دارد و رفت و برگشتنش دست کم دو ماه طول میکشه.  ثانیاً ما اصلاً ما با هم دعوا نمیکنیم .

آقای "مشاور طلاق" با دلخوری. از من پرسید :

-        آیا شما عادت دارید برای خانمتان گل بفرستید ؟

-        آره، اغلب می رم ازگل فروشی های درجه اول شهر دسته های بزرگ گل براش می خرم....

بعد از خانمم پرسید :

-    هر وقت شما یک لباس تازه می پوشید یا یک آرایش تازه می کنید، این کارها نظر شوهرتان را جلب می کند؟

-     آره ، آره ... ممکن نیست من لباس تازه ای بپوشم یا دستی به سر و صورتم بکشم و شوهرم منو تحسین و تشویق نکنه....

-   خب : بعد از "تحسین و تشویق" به شما چی میگه؟

-   میگه چقدر خرج کردی؟

برق امیدی در چشمهای آقای "مشاور طلاق" درخشید و با علاقه مخصوصی پرسید:

-     وقتی شما مقدار پولی را که خرج کرده اید می گوئید شوهرتان غرولند نمی کند؟

-     نه، فقط شونه هاشو بالا میندازه و میره توی اتاق خودش....

....  آقای"مشاور" از ناراحتی و ناامیدی مدادش را از وسط شکست و بعد پرسید:

-        آیا شما موضوعاتی برای صحبت کردن با هم دارین؟

من جواب دادم :

-        اوه، تا دلتون بخواد... یک عالم ....

-        مثلاً در باره چی صحبت میکنید؟

-        مثلاً گاهی در باره دوستانمان که از هم طلاق می گیرند، صحبت می کنیم...

چشم های آقای"مشاور" بار دیگر برق زد و گفت:

-    از دوستانتان ؟...خب، خانم، بفرمائید ببینم هرگز دوستانتان بشما تلفن می کنند که شوهرتان را با یک زن خوشگل دیده اند؟

-    آره ، آره....

آقای "مشاور" با هیجان بیشتری گفت:

-      خب، شما چکار میکنین؟

-    هیچی... چی کار میخواهین بکنم ... اولاً دیدار و دید و بازدید با مردم و من جمله زن ها و دخترها جزو شغل و حرفه شوهرمه و اون باید این کار رو بکنه....  ثانیاً این کار خودش بهانه ای برام میشه که طفلکی شوهرم را به عذر اینکه چرا امروز با فلان دختر توی کافه بودی تیغ بزنم و پول یا چیز تازه ئی ازش بخوام....

... اقای"مشاور" که تا این وقت تکه های مداد شکسته را در دستهایش داشت، آنها را بگوشه های اطاق پرت کرد و با آهنگ محزونی گفت:

-      من تا کنون به چنین وضع نا امید کننده یی بر نخوره بودم.

زنم در حالیکه میخندید گفت:

-        البته "ناامید کننده" برای خودتان، نه ما؟....

-        آره دیگه .... شما بطرز"وحشتناکی!!" هوای کار دستتان است.

باز هم زنم خندید و گفت :

-        البته "وحشتناک" برای شما، نه ما؟ ...

-    شما خیلی با هم تفاهم و توافق دارین.... شما باید خیلی زودتر از این ها - یعنی وقتیکه خیلی جوان و بی تجربه بودید – با هم ازدواج می کردید نه حالا.... باری بگذریم .... متاسفانه. شما هیچ اختلافی با هم ندارید که من بتونم کمکی در مورد طلاق به شما بکنم....

-        یعنی میفرمائید حالا خیلی دیره؟

-    نه، هیچوقت برای هیچ کاری علی الخصوص طلاق گرفتن دیر نیست.... من از حالا برای این که بتونید از هم طلاق بگیرید دستوراتی بهتون میدم.... پاشید برید به خانه تون و سعی کنید اولاً نسبت به هم حسود باشید.  ثانیاً در زندگی تون حتی المقدور بی ملاحظه و بی مبادلات و بی فکر باشید،  دیگر اینکه سعی کنید هیچ وقت از زندگی تان راضی نباشید و با هم تفاهم و توافق هم نداشته باشید، حتی المقدور از کاهی کوهی بسازید و برای هر چیز بهانه گیری بکنید، یک آپارتمان کوچک تر بگیرید و توی آن زندگی بکنید و مخصوصاً همیشه این نکته را به خاطر داشته باشید که عشق و خوشبختی با هم در یک زندگی نمی گنجد....

ناچار بلند شدیم و از آقای "مشاور" خداحافظی کردیم ... موقع بیرون آمدن. من در را بروی زنم باز کردم و برای خروج او کنار رفتم ....

در این موقع آقای "مشاور طلاق" با آهنگ تلخی گفت:

-    آقا جون، محض رضای خدا اینهمه بی احتیاط و فراموشکار نباشید ... شما هنوز از اینجا بیرون نرفته دستورهای مرا فراموش کرده اید... شما اگر بخواهید اینجور به خانمتان احترام بگذارید و آنقدر لی لی به لالاش بگذارید که تا ابدالدهر ممکن نیست از هم جدا بشوید!

 

           ((((((((((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 -   منبع زندگی نامه از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

2  -  منبع  آخرین مقاله  ، سایت مقاله خارجی

3 -    منبع  داستان:   کتاب حضرت فیل ( مجموعه 12 داستان فکاهی – انتقادی ، نشریه شماره 8 توفیق – خرداد 1347) – ص 66الی  77 

تصویر برگرفته از سایت


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/09/24 ساعت 14:46 | لينک ثابت |

داستان طنز - چگونه می توان 200 سال زندگی کرد؟

 

 

 داستان طنز : چگونه می توان 200 سال زندگی کرد؟

 نوشته : استیفن لیکاک

  ترجمه : منوچهر محجوبی

 

 درباره نویسنده :

استیفن لیکاک (Stephen Leacock )  در سال 1829 در "سوان مور"  در "همپشایر" انگلیس متولد شد. خانواده اش در سال 1876 به کانادا مهاجرت کردند و در مزرعه ای در نزدیکی دریاچۀ "سیمکو" ساکن شدند. تحصیلاتش را که در کالج "آپر" کانادا و دانشگاه "تورنتو" ادامه داد و پس از اتمام تحصیل به تدریس در همان کالج پرداخت و پس از مدتی برای تدریس به دانشگاه "مک گیل" مونترال رفت و درهمین دانشگاه به ریاست بخش اقتصاد و علوم سیاسی منصوب شد. نخستین نوشته هایش مربوط به اقتصاد و تاریخ کانادا بود، اما به تدریج که نبوغ واقعی او آشکار شد، هر روز با زمینه اصلی کارش فاصله گرفت و به ذوق اصلی خود، شوخی محض، پرداخت. اکنون این نویسنده ، تنها به خاطر کارهای طنز آمیزش، که متجاوز از چهل کتاب است، در یادها مانده است. نخستین کتابش "لغزش های ادبی" بود و کتاب های بعدی او " داستانهای مزخرف" ، "شرح شوخ و شنگ شهر کوچک"، " در پس ماورا" " پرتو های جنون بزرگ"،  "قصه دیوانگی"، " مدارهای کوتاه"، "موامل مقتصاد" ، "امپراتوری بریتانیای ما" و "پشت صحنه" است .

لیکاک به هنگام مرگ در سال 1944 چهار فصل از کتابی را که باید زندگی نامه خود او دانست  برجا گذاشت. این چهار فصل پس از مرگش، زیر عنوان "پسری که پس از خود گذاشتم"به چاپ رسید.

در سال  1946 انجمن لیکاک، تصمیم گرفت سالانه یک نشان نقره به نام او به بهترین کتاب طنزی که درکانادا منتشر می شود، بدهد.

جایزه لیکاک اکنون یکی از جوایز بزرگ ادبی جهان است .

 داستان طنز :

بیست سال پیش مردی را می شناختم که نامش جیگینز بود و رژیم تندرستی داشت .

عادت داشت که هر روز صبح در آب سرد شیرجه برود. می گفت که این کار ماساماتش را باز می کند. بعد از آن وارد آب داغ می شد می گفت که این کار مساماتش را می بندد. آن کارها را برای این می کرد که باز کردن و بستن مساماتش را دراختیار بگیرد .

جیگینز هر روز نیم ساعت، پیش از لباس پوشیدن جلو پنجره می ایستاد و نفس می کشید، می گفت این کار ریه هایش را گشاد می کند.

البته می توانست این کار را در یک مغازه کفاشی با استفاده از یک قالب کفش بکند، اما هر چه باشد از این راه برای او مفتی تمام می شد و نیم ساعت وقت هم چیز قابلی نبود .

جنگینز پس از اینکه زیر پیراهنش را می پوشید، مثل سگی که در قلاده گیر باشد، بالا و پائین می پرید و ورزش ساندو می کرد. این کار را با پریدن به جلو، و عقب و طرفین انجام می داد.

می توانست به عنوان سگ در هر جائی مشغول کار شود. تمام وقتش را صرف این جور کارها می کرد. در وقت آزاد اداریش، دمر و روی کف اتاق دراز می کشید و کوشش می کرد روی انگشت هایش بلند شود، اگر موفق می شد، کار دیگری را امتحان میکرد و آنقدر به این عملیات محیرالعقول ادامه می داد تا در برابر یکی از آنها ناتوان بماند . آن وقت، وقت اضافی ناهار را با خوشحالی تمام، روی شکمش می خوابید .

عصرها عادت داشت که در اتاقش وزنه، گلوله و دمبل بلند کند و با اندامش به سقف آویزان شود. صدای  ضربت مشت هایش را از یک کیلو متری می توانستی بشنوی.

از این کارها خوشش می آمد. نیمی از شبش صرف لی لی کردن به دور اتاق می شد، می گفت که با این کار مغزش روشن می شود.  وقتی که مغزش را کاملاً روشن می کرد، به بستر می رفت و می خوابید ، به مجرد آنکه بیدار می شد، دوباره روشن کردن مغزش را شروع می کرد .

جیگینز مرحوم شد. البته او پیشرو بود، اما این واقعیت که او در عنفوان جوانی خودش را تسلیم مرگ کرد نباید نسل جوان را از دنبال کردن راه او باز دارد .

اینان بردگان "جنون سلامت" اند . 

اینها برای خودشان بلا درست می کنند. درساعات غیر ممکن از خواب بلند می شوند. با لباس های کوتاه احمقانه بیرون می آیند و پیش از ناشتائی مارتن های هیجان آوری می دوند .

پا برهنه راه می روند تا شبنم بر پایشان بنشیند. به شکار ازن می روند. دلواپس پیسین هستند. گوشت نمی خورند چون زیاد نیتروژن دارد. میوه نمی خورند چون اصلاً نیتروژن ندارد. اینان آلبومین و نشاسته و نیتروژن را به "پای" زغال اخته و نان صدف نمی خورند. از لیوان شیر نمی خورند. از الکل به هر شکلی می ترسند . بله قربان می ترسند. "ترسوها."

بعد از این همه الم شنگه، به یک بیماری ساده و از مد افتاده مبتلا می شوند ومثل بقیه مردم می میرند .

آدم هائی از این دست بخت رسیدن به سن های بالاتر را ندارند. بیچاره ها سرنا را از سر گشادش می زنند.

گوش کنید هیچ دلتان می خواهد که به سن پیری برسید، از یک پیری باشکوه، خرم، غنی و مغرور لذت ببرید و سرحالی و شادابی تان مورد حسادت همسایگانتان شود؟

پس این مزخرفات را پاره کنید همه را دور بریزید.

صبح ها هر ساعتی که راحت تر هستید از خواب بلند شوید. وقت بلند شدن وقتی است که مجبور به بلند شدن باشید، نه پیش از آن، اگر اداره تان در ساعت یازده باز می شود، ساعت ده و نیم بلند شوید . درفکر اذن نباشید، یک چنین چیزی اصلاً وجود ندارد یا اگر وجود دارد، می توانید یک بطری بزرگ از آن را به پنج سنت بخرید و آن را در قفسه آشپزخانه تان بگذارید. اگر کارتان در ساعت هفت صبح شروع می شود، ده دقیقه به هفت بیدار شوید اما آنقدر چاخان نباشید که بگوئید از این سحر خیزی خوشتان می آید. کار شادی بخشی نیست و خودتان این را می دانید .

چرت و پرت های مربوط به دوش آب سرد را هم دور بیندازید. وقتی که بچه بودید هیچ وقت از این کارها نمی کردید. حالا هم احمق نباشید. اگر باید دوش بگیرید "گرچه واقعاً نیازی ندارید" ، دوش آب ولرم بگیرید. لذا خارج شدن از یک بستر سرد و رفتن در زیر آب داغ و پریدن در آب سرد، مرگ آدم را حتمی می کند. درهر حال، این قدر در باره وان و دوش تان مزخرف نگوئید. مگرنوبر شست و شو را آورده اید ؟

در این باره بس است .

بعد، مسئله میکرب ها و باسیل ها مطرح می شود. هیچ ازشان نترسید . همین و بس. تمام ماجرا همین است، اگر یک بار جلوشان درآئید دیگر احتیاجی نیست که به آنها فکر کنید .

اگر به یک باسیل برخوردید، صاف به طرفش بروید و در چشم هایش زل بزنید، اگر پرید و وارد اتاق تان شد، با کلاه یا حوله تان بزنید، لهش کنید. با تمام نیروی تان به نقطه بین گردن و قفسه سینه اش ضربه بزنید. این ضربه خیلی زود مریضش می کند .

اما حقیقت این است که یک باسیل، اگر ازش نترسید، کاملاً ساکت و بی آزار است باهاش حرف بزنید. بهش بگوئید "بنشین" حرف تان را می فهمد. یک وقت من خودم باسیلی داشتم که اسمش فیدو بود و وقتی  که کار می کردم می آمد روی پایم دراز می کشید. همدمی با محبت تر از او ندیده بودم و موقعی که زیر ماشین رفت و مرحوم شد با یک دنیا اندوه در باغچه ام خاکش کردم (واقعاً اسمش یادم نیست، ممکن است رابرت بود باشد).

بدانید این بحث که عامل اصلی وبا و تیفوئید و دیفتری، باسیل و میکرب است، از سرگرمی های طب جدید است و در اصل مزخرف است. عامل اصلی وبا، درد شدید در ناحیه شکم است و علت ابتلا به تیفوئید کوشش برای معالجه کردن گلودرد است .

حالا میرسیم به مسئله غذا :

هرچه دلتان می خواهد بخورید، یک خروار هم بخورید.بله خیلی زیاد بخورید. و آنقدر بخورید که طول اتاق را تلوتلو خوران طی کنید و به مخده ای تکیه بدهید. از هرچه خوشتان می آید آنقدر بخورید که دیگر نتوانید. تنها مسئله این است که آیا می توانید پولش را بدهید؟ اگر قدرت پرداخت ندارید، نخورید. ضمناً گوش بدهید- هیچ ناراحت از این مسئله نباشید که غذای تان نشاسته، یا البومین یا گلوتین، یا نیتروژن دارد یا نه. اگر آنقدر احمق هستید که دنبال این جور چیزها می گردید، بروید همین را بخرید و هر اندازه دلتان می خواهد بخورید . به لباس شوئی بروید یک کیسه نشاسته بخورید و تا گلو بخورید. بخورید و یک شکم سیر هم سریشم رویش سر بکشید و یک قاشق آش خوری هم سیمان پرتلند روش بخورید. با این کار، به خوبی چسبیده و محکم می شوید .

اگر از نبتروژن خوشتان می آید، به یک دوا فروش مراجعه کنید و بگوئید یک قوطی از آن را با یک تکه نی به شما بدهد تا همه اش را مک بزنید. ولی هیچ وقت در این فکر نباشید که همه این چیزها را با غذای تان قاطی کنید. در چیزهای عادی خوراکی، خبری از نیتروژن و فسفر و آلبومین نیست. در هر خانواده تر و تمیزی ، پیش از اینکه غذا را آماده کنند و در سفره بچینند، تمام انواع این قبیل آشغال هایش را پاک می کنند و در سطل آشغال می ریزند .

اما یک کلمه در باره هوای تازه و ورزش. از بابت هیچ کدام از اینها ناراحت نشوید. اطاق تان را پر از هوای تازه کنید، بعد پنجره ها را ببندید و آن هوا راحفظ کنید. سال های سال می شود هوای تازه را نگه داشت. ضمناً ریه های تان را همیشه مصرف نکنید، بگذارید کمی هم استراحت کنند. اما د رمورد ورزش اگر مجبورید ورزش کنید با ناراحتی هایش بسازید . اما تا زمانی که پول خرید یک اسب لنگ را دارید و می توانید به دیگران پول بدهید تا برایتان بیس بال بازی کنند ومسابقه دو بدهند و ژیمناستیک کنند، شما در زیر سایه بنشینید و سیگارتان را بکشید و آنها را تماشا کنید. پناه بر خدا، دیگر چه میخواهید؟

                       **************

منبع :  ماهنامه فرهنگی - هنری رودکی، سال پنجم، شماره 59 – شهریور 1355 ، صص32و33


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/07/01 ساعت 21:34 | لينک ثابت |

زنگ در (قصه ای از : ولاديمير ناباکف)

 

 

زنگ در (قصه ای از : ولاديمير ناباکف)

 

با نگاهی به زندگي نامه و آثار،  شيوه ادبي و داستان نويسي ناباکف(ولادیمیر ناباکوف یا ولادیمیرنابوکف)

 

نوشته و انتخاب از : محمد مهدی حسنی

 

 

الف – درباره نويسنده : "زندگي نامه و آثار ناباکف" (1)

1 – الف – ناباکف در روسیه :

ولاديمير ولاديميرويچ ناباکف (Влади́мир Влади́мирович Набо́ков = Vladimir Nabakov )که در زبان انگليسي به عنوان نويسنده اي صاحب سبک شناخته مي شود و به گمان بعضي منتقدين بهترين نويسنده ي نيمه ي دوم قرن بيستم است(2)،  در 23 آوريل 1899 در سنت ‏پترزبورگ، و در يك ‏خانواده قديمى اشرافى به دنيا آمد. پدر او ولاديمير دميترويچ ناباکف، وكيل و حقوقدانى ‏آزادانديش و سياستمدارى ليبرال و روزنامه نگار ي مخالف تزار و يكى از پايه‏گذاران حزب مشروطه ‏دموكراتيك بود و به انحلال آن اعتراض كرد و در سال 1906 به زندان افتاد. سپس اويكى از نويسندگان نشريه آزاديخواه "رچ" شد. و در سال 1917 در دولت موقت‏ كرنسكى‏ شركت داشت. مادر او "اِلنا ايوانونا روكاويشنيكف‏"  نام داشت. اولين برادر ناباکف، "سرگئى‏" در 1900 متولد شد. او در ژانويه 1945 در يکي از اردوگاه هاي كار اجبارى نازى‏ها مى‏ميرد. همانطور كه ناباکف در نامه‏اى به "ادموند ويلسون‏" مى‏نويسد، اين خبر عميقا ًاو را دگرگون مى‏كند.  در سال   1901  النا ناباکف،  دو پسر جوانش را به فرانسه، به منطقه "پو"، ملك برادرش "واسيلى‏" معروف به  دائى‏روكا مى‏برد. اين دائى جهان وطنى است كه مى‏تواند به دو زبانى مخلوط از فرانسه،انگليسى و ايتاليايى صحبت كند.  دائى‏روكا هنگام مرگش در سال 1916، ثروت‏ زیادی براى ولاديمير ناباکف به ارث ‏گذارد كه هيچوقت از آن بهره‏اى نبرد. درباره‏ اين ثروت ناباکف در خاطراتش مى‏نويسد: "براى مهاجرى كه از سرخ ها متنفر است... چون آنها ثروت و زمينش را غصب كرده‏اند چيزى جز تحقير محض احساس نمى‏كنم. غم غربتى كه همه اين سالها مرا عميقاً به خود مشغول كرده، احساس روزافزونى است ‏كه چگونه كودكى را از دست داده‏ام، نه اسكناسهايم را".  ناباکف در كتاب سواحل ديگر به اول خاطرات‏كودكيش در ملك "وايرا" اشاره مى‏كند. "وايرا" يكى از سه محلى است كه ناباکف‏ها تابستان را در آن مى‏گذرانند. او در 1911 وارد مدرسه تنیشف می شود. در کودکي ناباکف به پروانه‏ها علاقه خاصى نشان ‏می داد و آثارى را كه مربوط به پروانه سانان‏بود، از ده سالگى مطالعه مى‏كرد و اولين شعر خود را در 1914 ‏سرود.
در 1916 جزوه‏اى با عنوان Stikhi (شعر در زبان روسی) شامل شصت و هفت قطعه شعر او در مجموعه آثار نويسندگان پترزبورگ به چاپ ‏رساند. در 1917  پدر او به مجلس راه مى‏يابد. سپس در اواخر سال 1917 به "كريمه‏" در نزديكى "يالتا" پناه مى‏برد.

2 – الف - ناباکف در اروپا :

 ناباکف در مارس 1919 به سوى قسطنطنيه حركت مى‏كند و سپس لندن را به عنوان تبعيدگاه خود برمى‏گزيند. به گفته "ولاديمير ترينينى"  زمانى كه خانواده ناباکف سرانجام در برلين اقامت مى‏كنند، ولاديمير وبرادرش سرگئى ناباکف در دانشگاه كمبريج مشغول‏تحصيل مى‏شوند. در خلال سالهاي 1919-1922 پدر ناباکف مجله‏اى براى مهاجران به نام "رول‏" منتشر مى‏كند. ناباکف براى اين كه آثارخود را از نوشته‏هاى سياسى پدرش متمايز كند، اولين آثار منثور و نيز ترجمه‏هاى ‏شعرهاى فرانسوى و انگليسى را با نام مستعار "سيرين‏" به چاپ مى‏رساند.  تا اينکه در 28 مارس 1922 پدر ناباکف در يك ميتينگ سياسى كه به حمايت از "ميليوكف‏" برگزار شده، توسط دو تروريست راست افراطى به قتل مى‏رسد.
در ژوئن همان سال ناباکف  تحصيلاتش را در كمبريج به پايان رسانده و در دو رشته زبان روسی و زبان فرانسوی مدرک می گیرد و با خانواده خود به برلين رفته و مقيم آنجا مى‏شود و به‏ تدريس انگليسى، فرانسه و تنيس مى‏پردازد و دو دفتر شعر و چند ترجمه از جمله : ترجمه‏اى به روسى از آليس در سرزمين عجايب اثر "لوئيس كارول‏" را به‏چاپ مى‏رساند.

ناباکف در سال  1925 با "ورا اوسنا اسلوينم‏" ازدواج مى‏كند. از آن زمان او تمام كتاب هايش را به همسرش تقديم‏ کرد. در سال 1934 تنها پسرش "ديمترى‏"  متولد مي شود،  ديمترى در حالى كه به خوانندگي  اپرا ادامه ‏مى‏داد، تعداد زيادى از آثار روسى پدرش را به انگليسى ترجمه کرده است.

اولين رمان روسى نويسنده به نام ماشنکا در سال 1926 منتشر ميشود و سپس،  شاه، بى‏بى، سرباز (1928 ) ، دفاع لوژين‏(1930)  ، مجموعه‏اى از داستانها و شعرها (1930) ، چشم (1930) ،  فتح نمايان (‏1932 ) ، تاريكخانه (1933) ، يأس‏ (1936) ، دعوت به مراسم گردن زنى (1936 -  که ابتدا به صورت پاورقى و در سال‏1938 به صورت مجلد) نشر مي يابد.  ناباکف در سال1937به دليل خطر نازيسم و نيز اصليت يهودى همسرش به قصد پناهندگى به پاريس مى‏رود و با نشريه NRF همكارى مى‏كند. در همان جا "پل هان" و "جويس" را ملاقات‏ و درباره آن دو و نيز "پوشكين" به زبان فرانسه مطالبي منتشر‏مى‏ کند.
نتيجه (اتفاق)‏ و اختراع ‏والس (1938 - دو نمايشنامه كه به زبان روسى در فرانسه اجرا مى‏شوند.) ،  ‏ و مادموازل (1939 - تنها متنى كه به زبان فرانسه نوشته است) يادگار زندگي وي در فرانسه است.

3 – الف - ناباکف در امریکا :

ناباکف در 1940 اولين رمانش را به زبان روسي به نام "سولوس شهريار"، که هرگز به پايان نرسيد، در دست داشت که با خانواده  خود و به وسيله كشتى "شامپلن" به ايالات متحده رفت و زندگي حرفه اش به عنوان نويسنده اي روسي به پايان رسيد . تمام آثار داستانيي که پس از اين نوشت به زبان انگليسي بود .

ناباکف درنخستين سالهاي اقامتش در امريکا در کالج ولزلي تدريس مي کرد و ضمناً در موزه تاريخ  ‏طبيعى نيويورك به مطالعه پروانه سانان مى‏پرداخت. از سال 1920 كه اولين مقاله علمى‏خود را درباره پروانه‏ها به زبان انگليسى در مجله "انتومولوژيست" به چاپ رساند، ناباکف علاقه خود به اين علم، كه آن را با كمال ميل به نوعى هنر مى‏آميخت، ترك ‏نگفت.

آنگاه ناباکف با "ادموند ويلسون" آشنا مى شود و همو وي را به نيويوركرمعرفى مي کند. اين ‏دوستى اديبانه  به خوبي در "مكاتبات ناباکف - ويلسن" (منتشر شده در سال 1978 در آمريكا) منعکس است.

در 1941 اولين رمان انگليسى او "زندگى واقعى سباستين نايت‏" منتشر مي شود در حاليکه اين رمان سه سال پيش تر درپاريس نوشته شده بود.  ناباکف در 1942 به عنوان محقق در موزه جانورشناسى تطبيقى هاروارد منصوب مى‏شود. و سه روز درهفته در كالج "ولزلى‏" به تدريس ادبيات روسى مى‏پردازد. و در سال 1955 وی و همسرش تبعه امريكا ‏مي شوند و از 1948 تا 1959 به عنوان استاد ادبيات اسلاو (روسى و اروپائى) در دانشگاه " کورنل" در "ايتاكا" واقع در ايالت ‏نيويورك، مشغول مي شود و تابستان ها را به سفر و نوشتن و جمع آوري پروانه مي گذراند.

او در دوران اقامتش درامريکا،  سه رمان نوشت : کوژي شوم (1947)، لوليتا (1955)، و پنين (1957) و همچنين در سال هاي 1946 و 1951  به ترتيب رمان "بندسينيستر " و خاطراتش : "شهادتى قطعى" را که بعداً با تجديد نظر و عنوان "حرف بزن، حافظه (1966)منتشر ساخت و نيز تجديد چاپ روسي "سواحل ديگر" (1954) با تجديد نظر، محصول همين دوره بود

او اوقات بسياري را وقف ترجمه آثار کلاسيک روسي کرد: سه شاعر روس (1944)، قهرمان عصرما (1958)  اثر ليرمونتوف، "حماسه ترانه نبرد يگور" (1960) از نويسنده اي ناشناس، "يوگيني اونگين" (1964) از پوشکين که ترجمه اي است سترگ و بسيار خالص و پر از حواشي، و نيز جزوه‏اى حاوي بررسي انتقادي درباره نيکالاي گوگول (1944)محصول همين تلاشها بود. اين آثار، همراه با درسهايي در باره ادبيات روس (1981) که پس از مرگش منتشر شد (1981) مهمترين خدمات او به ادب روسي در سالهاي اقامتش در امريکا بود.

گفتيم ناباکف در 1955 رمان "لوليتا" را مي نگارد امّا چهار ناشر آمريكائى دستنويس انگليسى رمان مزبور را رد مى‏كنند و آن  براى ‏نخستين بار در پاريس توسط انتشارات "اُلمپيا" به چاپ مى‏رساند. موانع‏متعددى براى فروش آن بوجود مى‏آيد. "گراهام گرين‏" مقاله‏اى پرسروصدا در تأييد آن‏مى‏نويسد. در 1957، خلاصه‏اى از لوليتا همراه يادداشتى از ناباکف در مجله ‏آنكورريويو درج مى‏شود. در سال 1958 سرانجام انتشارات پوتنام آن را چاپ مى‏كند.اين رمان به سرعت عنوان پرفروشترين كتاب را بدست مى‏آورد و بخت و اقبالي را که انقلاب روسيه حدود چهل سال قبل ناباکف را از آن محروم کرده بود به او بازمي گرداند و "كوبريك‏" براساس‏آن فيلمى مى‏سازد.

4 – الف - ناباکف در سوییس :

در 1960 که ناباکف، شصت سال داشت، بار ديگر مهاجرت کرد و ضمن حفظ تابعيت امريکا براي هميشه در سوئيس ماندگار و در هتل "پالاس دو مونتروه‏" مستقرشد، در حالي که خواهران او در ژنو زندگى مى‏كردند و پسرش درميان درس، آواز مى‏خواند.

حاصل سالهاي اقامتش در سوئيس  "آتش بي رمق يا رنگ باخته" (1962)، آدا یا آردر(1969)، پشتنماها" (1972) و "دلقکها را ببين." (1974) بود.

در 1962  عكس ناباکف بر روى مجله نيوزويك به مناسبت ساختن فيلم "لوليتا" توسط "كوبريك" به چاپ مى‏رسد.
دو سال بعد "موسسه بوليگن‏" چهار جلد ترجمه انگليسى ناباکف از اوژن اونگين‏ پوشكين را به همراه ‏تفسيرهاى مفصّل او به چاپ مى‏رساند و سپس مشاجرات قلمى معروف او در مورد اين ترجمه ‏با "ادموند ويلسن" آغاز مى‏شود.
پيش تر اشاره کرديم که "خاطرات سخن بگو" ناباکف در1966 به چاپ مى‏رسد (آن روايت جديد و افزون شده اثرى است به نام‏ "سواحل ديگر" كه در سال 1951 به فرانسه ترجمه شده است).
اولين اثر ناباکف در نقد ادبي (Escape into aesthestics) که در مورد آثار "پگ استيز" و"زندگى او در هنر" درباره "اندروفيلد" است در 1967 انتشار مي يابد و دو سال بعد مجله تايم  به دليل انتشار شاهكار ارزنده او "آدا" روى جلد خود را به ناباکف اختصاص ‏داده ومى‏نويسد: "يك داستان خوب و زنده در آنتى ترا" .
در 1973 ناباکف،  نوولى روسى به نام "زيباى روسى‏"  را به انگليسى ترجمه و همچنين "نظرات تند" را كه مشتمل برمصاحبه‏هاى او است، چاپ مي کند.  يک سال بعد سناريوى لوليتا را به خواست كوبريك نوشته می شود (هرچند مورد استفاده كوبريك قرار نمي گيرد). و آخرين رمان منشره اش "دلقك‏ها را ببين!" است  و بالاخره دو سال قبل از فوت،  دو مجموعه داستانهاى روسى به نام : "قتل عام مستبدان‏" و "توصيف جزئيات يك غروب"  را‏ هم منتشر مي کند.

هرچند آخرين دوره اقامت ناباکف در اروپا در زندگي حرفه اي او به عنوان نويسنده اي امريکايي اهميتي بسيار داشت . اما اين دوره دوره احياي شهرت او به عنوان نويسنده اي روسي هم بود. همه رمانهاي روسي" و تقريباً تمامي داستانهايش" تحت نظارت دقيق نويسنده ترجمه شدند و مخاطباني جديد و بسيار بيشتر درجهان يافتند و سبب شدند ولايمير ناباکف با تاخير به يکي از پر خواننده ترين نويسندگان روسي معاصر تبديل شود.

ناباکف در 2 ژوئيه 1977 در مونترو زندگى را وداع ‏گفت و در "كلارنس‏" به خاك سپرده‏ ‏شد.

ب – شيوه ادبي و داستان نويسي ناباکف :

آذر نفيسي استاد دانشگاه جانزهاپکينز – که کتاب "لوليتاخواني او در تهران" شهرت جهاني پيدا کرده است - علاقه خود را به ناباکف به خاطر لذت ناب و مطلقي می داند  که از خواندن آثارش نصيب مي شود. او معتقدست هر نويسنده منابع و سرچشمه هاي متفاوتي از لذت را نصيب خواننده مي کند و در مورد ناباکف نمونه هاي بسياري وجود دارد که يکي از آنها درک او از رابطه ي ميان خواننده و اثر داستاني است. ناباکف خود مي گويد: "خوانندگان آزاد به دنيا مي آيند و بايد آزاد بمانند!" آثار بزرگ هنري از وجوه مختلف با مسئله ي آزادي در ارتباطند ، که فقط يکي از آنها سياسي است.  پل بنيشو،  متفکر فرانسوي مي گويد: " يک اثر هميشه شاهدي بر وجود يک آزادي اساسي براي آفرينش است... اين آزادي يکي از بنيادي ترين دارايي هاي ذهن است".  به عقيده نفيسي آثار بزرگ داستاني و در اين مورد رمان، از بنيادي ترين دارايي هاي ذهن است،  بنابر اين آثار بزرگ داستاني ، و در اين مورد رمان ، از طريق آفرينش شکل منحصر به فردي از دانش تخيلي در باره ي ما و جهان مان، به ما آزادي مي بخشد و  ما را از محدوديت ها و قيد و بند هايي که واقعيت بر ما تحميل مي کند مي رهانند. اين مفهوم پايه ي ديدگاه ناباکف درباره ي رمان و ارتباطش با واقعيت است .

به زعم ناباکف، نه تنها عمل نوشتن که خواندن و بازخواندن نيز رهايي بخش است.  به اعتقاد او، چيزي که وي "چشم سوم تخيل" مي نامد ، قادر است واقعيت سرکوبگر و گريزنده را معني کند و آن را تحت اختيار در آورد، به همين دليل است که به نظر ناباکف ، جدال با تماميت خواهي "توتاليتاريسم" هرگز به ابعاد سياسي آن محدود نمي شود، بلکه به ذهنيتي که منکر وجود خطرهاي تخيل است نيز گسترش مي يابد و در رمان هاي ناباکف ، نه تنها خود کامگي سياسي بلکه توقعات و محدوديت هايي توسط نويسندگان و خوانندگان خاصي اعمال مي شوند نيز افشا مي شوند و زير سوال مي روند.(3)

ناباکف معتقد است که براي تدوين قانون و يا به دنبال قانون گشتن و به کليت رساندن موضوعات در هنر و بالاخص در ادبيات (ادبيات پيشرو) جايي نيست. ادبيات بايد تنها با فرديات سرو کار داشته باشد او با تمام کساني که در مباحث علوم انساني سعي در يافتن قوانيني همه گير و همگاني دارند و مي خواهند همه را به يک چوب برانند بسيار مخالف است و از آن جمله اند مارکس و فرويد.(4)

او با شناخت عميقي که از زبان و ادبيات داشت، دنيايي آينه وار خلق مي کرد، اما هنر را صرفاً آينه اي نمي دانست که در برابر طبيعت گرفته باشند بلکه آن را نوعي منشور نيز مي دانست که واقعيت کور کننده را به رنگين کماني از عقل و احساس تجزيه مي کند. به نظر او، علم بدون تخيل، و هنر بدون واقعيت وجود ندارد. دنيا آميزه اي است از هم پوشاني ها و حجاب هايي که حقايق سحر انگيز را پنهان نگه مي دارند. زيبائي نيز وحشي و طبيعي است و اين در داستان هاي او پيداست. از سال 1959 که در سويس اقامت گزيد، خشم و نفرتش از ناهنجاري هاي جهان، احساس هاي مبتذل و ادعاهاي شبه هنري بيش تر شد. همه اين ها را با لفظ روسي پوشلوست بيان مي کرد که نه تنها آثار سردمداران فرهنگ عامه پسند  بلکه نوشته هاي فرويد و شعرهاي ازرا پاوند را نيز شامل مي شد . (5)

معروف است که ناباکف دچار نوع خاصي از توهّم يا "هالوسيناسيون"  بوده که در طب به "سي نستزيا" معروف است، و معادل هاي موجود آن در زبان فارسي حس آميزي يا حس آميختگي است. اين توهم که از اختلالات لُب فرونتال قشر مغز و سيستم ليمبيک ناشي مي شود، عبارت از اين است که احساس يک حس، باعث احساس شدن حس ديگر نيز در مغز بيمار ميشود. مثلاً با شنيدن يک صدا بويي نيز براي آن صدا احساس مي شود. در صورتي که مي دانيم در عالم واقع صدا بو ندارد. به هر حال ناباکف يک چنين اختلال يا به قول بعضي ها يک چنين قدرتي نيز داشت، و اين را هم از مادر به ارث برده بود. گويا رنگ آبي طعم خاصي براي او و مادرش  داشته است (احتمالاً آرتور رمبو نيز که در اشعارش اين قبيل توهمات را بيان کرده است، چنين اختلالي داشته است). البته حس آميزي هاي ناباکف محدود به آميختن رنگ و طعم نمي شود، انواع حس آميزي ها در رمان هاي او به کار رفته است و خواننده يا مترجم آثار او حتماً بايد به اين موضوع توجه کند. (6)

ناباکف ، به گفته خودش، براي کتاب خواني دقيق و نکته سنج مي نويسد، خواندن آثار او احتياج به دقت و نکته بيني فراواني دارد. بسياري از کارهاي او را بايد چند بار خواند، و جالب اينجاست که هر بار خواندن کتاب هاي او شخص هنر دوست بيش از بيش به ارزش هنري کارهاي ناباکف پي برده  ومفتون آنها مي گردد .

با وجود شاعرانه بودن، زبان نوشتار او دقيق است و هرگز به کلي گويي نمي پردازد در عين حال زباني شوخ و لوده دارد. (7)

سبک ناباکف از همان چيزهايي شکل مي گيرد که زندگي کودکي او را تشکيل مي دادند. علايق دوران کودکي او، علاقه به زبان و زيبائي هاي آن، علاقه به شعر نقاشي، دنياي پروانه ها، شطرنج، سايه ها، تلالو رنگ ها... بار ديگر در رمان هاي او سر بر مي آورند. ناباکف با وسواس عجيبي نوآنس "nuance " هاي زبان را به کار مي گيرد . گاهي براي معنايي که مي خواهد ارائه دهد، تمام لغت هاي مترادف موجود کافي نيستند و او به آفرينش کلمات تازه دست مي زند. در استفاده از صفت ها،  قراردادهاي عادي زبان را زير پا مي گذارد. پيدا کردن يک رابطه منطقي بين صفت ها و موصوف هاي ناباکف در غالب موارد کار ساده اي نيست.

يکي ديگر از علايق دوران کودکي ناباکف علاقه به نقاشي بود. البته او نقاش خوبي نشد، اما خوب ياد گرفت که نقاشي را بنويسد. گاهي مناظري که توصيف مي کند چنان زنده و آشکارند که خواننده احساس مي کند که منظره را با چشم خود مي بيند. گويا تلالو رنگ ها افسون خاصي براي او دارند، و اين افسون هم از کارهاي مادر بوده است . وقتي ولاديمير کودک بوده، مادرجواهراتش را پهن ميکرده تا ناباکف تلالو رنگ ها را به خاطر بسپرد. بعضي از رمان هاي او، بخصوص آدا، لبالب از تلالوهاست. 

ناباکف با وسواسي که در انتخاب کلمات به خرج مي دهد و رفتار خاصي که با کلمات مي کند، خواننده آثارش را در موقعيت دشواري قرار مي دهد. رفتار ناباکف با کلمات رفتاري شاعرانه است. او تا آنجا که مي تواند از کلمه کارمي کشد. خواننده ناباکف علاوه بر اين که بايد صبر و حوصله کافي به خرج دهد تا او تمام جزئيات يک خاطره را با وسواس و دقت تمام برايش شرح دهد، بايستي به کلمات نيز به عنوان کلمه اي تازه نگاه کند. هر کلمه اي که از زير قلم او بيرون مي آيد تولد جديدي مي يابد و شناسنامه جديدي مي گيرد. (8)

دي. بارتون جانسن،  ماري یا ماشنکا (1926) و فخر(1933)  را شخصي ترين رمانهاي ناباکف می داند که درآنها زندگي در مهاجرت از چشم قهرمانان روسي جوان تصوير شده است. اين رمانها از لحاظ  دقت کلام دراوج آثار قرار دارند، اما درآنها آنچه ناباکف بعداً " احساساتيگري نمناک" ناميد ديده مي شود- کيفيتي که اين دو رمان را در تقابل با دو رمان ديگر شاه بي بي، سرباز (1928) و خنده در تاريکي (1932) قرار مي دهد؛ دراين دو رمان اخير شخصيتهاي يک بعدي و پيرنگهاي هيجان انگيز، هرچند کهنه، با قدرت تکنيکي درخشان و با خونسردي تمام نقل مي شوند. دو رمان ديگر او، چشم (1930) و درماندگي (1936) با راويان پريشان حواس و "غير قابل اعتماد" شان منادي پيدايش رمان روانشناختي در آثار ناباکف شدند . تمهيد ساختاري اصلي دراين دو رمان شکاف ميان روايت راوي متوهم  و "واقعيت" است که خواننده از خلال "و به رغم" آن روايت اين نکته را در مي يابد . اين کتابها، هرچند تا حدودي نقيضه هايي برآثار داستايفسکي هستند، مضمون اصلي آثار ناباکف را برملا ميکنند . رابطه متقابل دو "يا چند" واقعيت" که يکي واقعي تر از ديگري است. اين مضمون در دفاع (1930) هم حضور دارد که در آن يک استاد شطرنج به عبث مي کوشد درحمله شطرنج وار حريفي ناشناس، که دارد سلسله حرکتهايي را که در زندگي گذشته اش يک بار او را به جنون کشانده بود از نوبازي مي کند، دست او را بخواند و حرکاتش را خنثي کند .

ناباکف شهرت نهايي خود را بعنوان نويسنده اي روسي مديون دو رمان روسي آخرش است . دعوت به مراسم گردن زني (1938) شاهکاري است بهت انگيز و سرشار از خلاقيت که تقريباً بکلي فاقد بعد انساني، يا حتي پيرنگ است. سينسيناتوس، آموزگار جوان، به فساد باطن " متهم و محکوم شده است زيرا با همشهريان بي خاصيتش در آن جهان توتاليتر ساختگي شان متفاوت است. وقتي در سلول زندان نشسته است الهاماتي از جهاني آرماني را که وطن حقيقي اش است در دفتر خاطراتش ثبت مي کند. سينسيناتوس را در زمان مقتضي به پاي کنده جلاد مي برند وقتي ساطور فرود مي آيد و جهان رمان که اسباب صحنه تئاتري است فرو مي ريزد، سينسيناتوس برمي خيزد و "به سمتي به راه مي افتد که از صداهايش پيداست موجوداتي از جنس خود او آنجا ايستاده اند ."

ساختار اين رمان سوررئاليستي طابق النعل بالنعل بالفعل بر اساس تقابل" اين جهان" و "آن جهان" شکل گرفته است که مرگ نقطه گذار بين آنهاست. اين رمان را مي توان به صورتهاي مختلفي تفسير کرد، اما در يک سطح تقابل مضموني ميان آگاهي محدود قهرمان به جهان با آگاهي نويسنده داناي کل است – مضموني که در آثار ناباکف پيوسته تکرار مي شود . درخشش رمان از لحاظ سبک و مفهوم ياد آور آندريي بيلي است که در ساختار فرمي زيباي ناباکفي جاي گرفته است.

در هديه (روسي : 1937 – 1938، انگليسي : 1952) تکيه بيشتر بر هنرمند و فرايند خلق است تا ترفندهاي هنر، شخصيت اصلي، فيودور گادونوف، نويسنده مهاجر جواني است که در اواخر دهه بيست در برلين زندگي ميکند. آنچه به ظاهر خط اصلي پيرنگ را تشکيل مي دهد آشنا شدن فيودور و معشوقش، زينا مرتس، است که بطرقي بسيار پيچيده صورت مي پذيرد. خطي که در پيشروي پيرنگ به صورتي عميقتر دنبال ميشود بلوغ استعداد هنري فيودور " يکي از هديه هاي عنوان کتاب gift  در انگليسي هم به معناي هديه است و هم قريحه" است که در نوشتن کتاب هديه به اوج خود ميرسد اين رمان ضمناً نقد نکته سنجانه ادبيات روسي، ارزيابي عميق تاريخ فکري و اجتماعي روسيه، و هجو بيرحمانه حيات ادبي جامعه مهاجران نيز هست. قصه عشق و گرماي موجود در شخصيت پردازي خواننده را مجذوب مي کند و سبب ميشود پيرنگ زيرکانه اي که بر اساس يک مسئله شطرنج شکل گرفته است از نظرش پنهان بماند. هديه زيباترين آميزه ابعاد فرمي و انساني زندگي ادبي نالوکوف به زبان روسي است .

از حدود پنجاه داستان کوتاهي که ناباکف به روسي نوشته است انگشت شماري به ياد مي مانند: "پري سيب زميني" (1924)، "راهنماي برلين" (1925)، "بازگشت چورب" (1925)، و "بهار در فيالتا" (1936). در مجموع، داستانهاي کوتاه به اندازه رمانها واجد نوآوري نيستند و بيش از رمانها بر واقعيتهاي زندگي مهاجران استوار شده اند. ناباکف چهار کتاب شعر منتشر کرد و بعد نثر را به عنوان ابراز اصلي خويش برگزيد. هرچند بعد از 1930 تعداد سروده هايش سخت کاهش يافت، در سرتاسر زندگي اش بيش از 300 شعر به زبان روسي منتشر کرد. (9)

 ج - داستان زنگ در

نوشته :  ولاديمير ناباکف

برگردان : ن. جهان(10)

 

هفت سال آزگار از آن هنگام گذشته بود که او  و  زن در پيترزبورگ از هم جدا شدند. خدايا در ايستگاه نيکليوسکي چه غوغائي به پا بود!  

- اينقدر نزديک نيا!  

- قطار الان است که راه بيفتد.

- خب ما رفيتم،

- خداحافظ ، عزيز جان ...

زن پهلو به پهلو خط آهن گام زد - بلند بود و باريک، باراني به تن با شالي سياه و سفيد دورگردن، و جرياني آرام او را عقب گذاشت. مرد، تازه سرباز ارتش سرخ، گيج و بي ميل، تن به جنگ داخلي داد و بعد، شبي قشنگ، پا به پاي جير جير نشئه ناک زنجره هاي مرغزاران، طرف سفيدها را گرفت. يک سال که گذشت، 1920 کمي قبل از ترک روسيه، درخيابان سنگلاخي و شيب دار چينايا در يالتا، با عمويش، وکيلي در مسکو، سينه به سينه شد. بله، البته خبرهائي بود- دو نامه.  زن داشت به آلمان مي رفت و گذرنامه هم جور کرده بود

-  سرحالي، جوان. آخرش روسيه گذاشت بروي - رفتني ابدي،

به قول بعضي ها. مدتها در تملک روسيه بود، اما نرم از شمال به جنوب لغزيد . روسيه کوشيد با گرفتن "تور"، "خار کف"، "بلگرد"  و آبادي هاي دلگشاي رنگارنگ، در چنگ خود حفظش کند. بيهوده بود. آخرين وسوسه را براي او در آستين داشت، آخرين هديه را – "کريمه" را- اما از اين هم کاري برنيامد. ول کرد و رفت.

وقت سوار شدن به کشتي با انگليسي جواني آشنا شد - پسر شوخ و شنگ  و ورزشکاري که عازم افريقا بود.

نيکلاي از افريقا، و ايتاليا، و به جهاتي از جزاير قناري، ديدن کرد و بعد به افريقا بازگشت، جايي که چند صباحي به خدمت لژيون خارجي درآمد. اوائل زياد به ياد زن بود، بعد بندرت، و باز زياد و زيادتر.  شوهر دوم زن، کارخانه دار آلماني "کيند"، در گيرودار جنگ جان باخت. اين مرد در برلين قطعه ملکي نسبتاً خوب داشت و نيکلاي پيش خود فرض کرد به اين ترتيب زن در آنجا گرسنگي نمي کشد. اما، عجبا، زمان چه تند گذشت!.... واقعاً هفت سال تمام رفته بود؟

در فاصله ي اين سالها، سخت جان تر و پوست کلفت تر شد؛ يکي از انگشتهاي سبابه اش را از دست داد و دو زبان ايتاليائي و انگليسي را ياد گرفت. رنگ چشمانش روشن تر شد و در حالت آنها، به يمن آفتاب،  سوختگي روستائي وار ملايمي که رخسارش را مي پوشاند، رک و راستي پديد آمد . راه رفتنش، که هميشه لختي خاص مردمان پا کوتاه را داشت، حالا آهنگ نماياني پيدا کرده بود. يک چيز اما در او اصلاً فرق نکرده بود: خنده اش چشمکي و رنگي از طعنه آنرا همراهي مي کرد .

تا تصميم بگيرد که همه چيز را ول کند و منزل به منزل روانه برلين شود وقت زيادي را به آهسته خنديدن وسر تکان دادن، گذراند. يکبار – روي بساط روزنامه فروشي در ايتاليا – چشمش به جريده مهاجران روس افتاد که در برلين منتشرمي شد. به اين روزنامه نوشت که يک آگهي خصوصي براي او چاپ کنند: "فلاني دنبال فلاني مي گردد". جواب ندادند . سري به جزيره "کرس" زد و يک رفيق روسي، روزنامه نويس پير "گروشوسگي" را ملاقات کرد که راهي برلين بود.

-  "از طرف من پرس و جوئي کن شايد پيدايش کني. بهش بگو زنده ام وحالم خوب است...."

اما اين ملجا هم او را بي خبر گذاشت. حالا وقتش بود که برق آسا به برلين حمله کند. آنجا، در محل، جستجو آسان تر است. به مکافات يک رواديد آلماني گرفت و وجوهاتش رفت که ته بکشد. خب مهم نيست به هرحال يک طوري خودش را مي رساند آنجا .... و اين کار را کرد. کوتاه و چهار شانه، باراني به تن، کلاه شطرنجي به سر، پيپ به لب، با چمدان درب و داغاني در دست سالمش، دوروبر ميدان جلو ايستگاه پياده شد. آنجا به تحسين يک تبليغ بزرگ، با نور گوهرآسا، ايستاد که آهسته راه خود را  از ميان تاريکي مي گشود، بعد ناپديد مي شد و از نقطه اي ديگر سر درمي آورد.  در همان حال که سعي مي کرد راههاي شلوع جستجو را سبک سنگين کند،  شبي بد را در اتاق دلگير يک مهمانخانه اي ارزان سر کرد.

اداره نشاني ها، دفتر روزنامه ي روسي زبان ... هفت سال بايد واقعاً سني ازش گذشته باشد . مقصر او بود که اين همه وقت صبر کرده بود؛ مي توانست زودتر بيايد. ولي، افسوس برآن پرسه هاي فراوان در جهان، آن کارهاي چرکين کم مزد، فرصت هايي که به دست آمد و حرام شد، شور رهايي، آن رهائي که در کودکي خوابش را ديده بود .... "جک لندن" خالص...

و حالا باز اينجا بود: شهري جديد، بستري از پر – مشکوکانه خارش انگيز و جيغ يک ترامواي دير وقت.

کورمال پي کبريت گشت و با حرکت عادت شده ي سبابه ي ناقصش شروع به فشردن تنباکوي نرم در آن کرد .

اگر چون او سفر کنيد، نام هاي زمان را از ياد مي بريد. نام هاي مکان، نام هاي زمان را مي پوشاند. صبح وقتي به قصد رفتن به کلانتري بيرون آمد، ديد کرکره ي تمام مغازه ها پائين است. يکشنبه ي ملعوني بود. براي اداره ي نشاني ها و روزنامه ها همينقدر کافي است. اواخر خزان بود: هواي پرباد، ميناهاي باغ ملي،  آسماني از سفيدي يکدست ، درختان زرد، ترامواهاي زرد، قات قات تو دماغي تاکسي هاي سرما خورده،  وقتي که فکر کرد که در همان شهري ست که زن زندگي مي کند، هيجاني لرزش آگين بر او چيره شد. در بار تاکسي رانها يک پياله شراب پرتقالي به پنجاه فنينگ خريد و شراب روي شکم خالي تاثير مطبوعي گذاشت. جابجا، در خيابان، زبان روسي شتک مي زد :

- " سُکلکُ رازيا تِب گوريلا؟ (چند دفعه بت گفتم؟)

و باز پس از گذر چند محلي :

- " مايل است آنها را بمن بفروشد، ولي، بي رو در بايستي من .... "

هيجان باعث شد با دهان بسته بخندد و بسيار تند تر از معمول پيپ بکشد

- " ظاهراً رفته بود، ولي حالا که گريشا مبتلاش شده... "

به فکرش زد اولين زوج بعدي روسي را که ديد برود پيش آنها و با کمال ادب بپرسد :

-  ببخشيد، "اولگاکيند"  يا کنتس مادر زاد، "کارسکي" را مي شناسيد؟

آنها بايد درين يک تکه ولايت سر گردان روسي، هم را بشناسند .

غروب رسيده بود و در تاريک روشن، نور نارنجي زيبايي رديف هاي شيشه اي يک فروشگاه بزرگ را پر کرده بود که چشم نيکلاي روي کناره ي دري، به علامت سفيد کوچکي خورد: "آي. س. واينر. دندانپزشک . از پتروگراد."  خاطره اي ناخواسته عملا او را سوزاند:

- اين رفيق عزيز ما وضعش حسابي خراب شده و مرخص است.

در پنجره؛ درست مقابل صندلي عذاب، عکس هاي روي شيشه، مناظري از سويس را نشان مي داد... پنجره به خيابان مويکا باز مي شد.

-  "لطفاً بشوئيد."  دکتر واينر، پيرمردي چاق و آرام و سفيد پوش، با عينک هاي نافذ، ابزار کارش را که از برخوردشان جرينگ جرينگ بر مي خواست، مرتب کرد. زن براي معالجه هميشه پيش او مي رفت و همينطور پسر عموهاي نيکلاي  و حتي وقتي سر چيزي دعواشان مي شد، عادت داشتند بهم بگويند:

- " بايک واينر چطوري؟ (مشتي بر دهان).

نيکلاي دست برد زنگ را بزند که يادش آمد يکشنبه است، جلوي در پا به پا کرد. به هر حال، پس از کمي تامل، زد. قفل وزوز کرد و در راه داد. از يک رشته پله بالا رفت.  خدمتکاري در مطب را باز کرد.

- " نه، دکتر امروز مريض قبول نمي کند."

نيکلاي با آلماني دست و پا شکسته اي به او اطمينان داد:

-  " دندان هاي من عيبي ندارد. دکتر واينر رفيق قديمي من است. اسم من گالانف است. حتماً مرا بخاطر مي آورد ... "

خدمتکار گفت: " بروم ببينم."

يک لحظه بعد، مردي ميانسال با کتي مخمل نما، (و حلقه ي گلابتون کمربندي در جلو آن)  به راهرو آمد. پوستش به رنگ هويج بود و به نظر بسيار مهربان مي آمد. بعد از سلام و عليک مفصل، به روسي اضافه  کرد که:

-  " با اين همه، حضرتعالي را بجا نمي آورم - حتماً اشتباهي رخ داده "

نيکلاي به او نگاه کرد و عذر خواست :

-  " احتمالاً من هم شما را بخاطر نمي آورم . انتظار داشتم با دکتر واينري روبرو شوم که خانه اش قبل از انقلاب در خيابان "مويکا" ي پترزبورگ بود، اما اشتباه گرفتم . ببخشيد."

-  " آها بايد هم اسم من باشد. خيلي ها اين اسم را دارند من در خيابان زاگورودني زندگي مي کردم."

نيکلاي توضيح داد : "همه مان پيش او مي رفتيم  و خب، فکر کردم... ببينيد، من دنبال خانم بخصوصي ، مادام کيند ، مي گردم؛ اين اسم شوهر دومش است.... "

واينر لبش را گزيد، با حالتي عزم آميز به دور نگريست و بعد از نو، رو به او کرد:

- " يک دقيقه صبر کنيد، گويا يادم مي آيد. گويا يک مادام کيند آدمي همين چند وقت پيش نزد من آمد"

و ضمناً تحت تاثير:

 –  " ظرف يک دقيقه معلوم مي شود تشريف بياوريد توي مطب."

نيکلاي مطب را تار ديد، و از طاسي معصومانه ي واينر که روي دفتر قرارهايش خم شده بود، چشم برنداشت.  دکتر، در حاليکه انگشتانش را در ميان صفحه ها مي دواند، تکرار کرد: -  " ظرف يک دقيقه معلوم مي شود. فقط ظرف يک دقيقه معلوم مي شود و فقط ظرفِ .... خودش است. فرو(خانم) کيند.  پر کردن با طلا و کارهاي ديگر –  که مشخص نيست؛ يک لکه جوهر افتاده آنجا."

نيکلاي به ميز نزديک شد و در اثنائي که کم مانده بود با سر آستينش جاسيگاري را بيندازد، پرسيد: " و اسم  کوچک و اسم پدري اش؟"

-  " بله، توي دفتر هست. اولگا کبريلونا". نيکلاي با آهي از سر آسودگي گفت: "درست."

واينر صداي آبداري از ميان لبانش در آورد و گفت: " نشاني اش بلانر شتراسه، شماره ي پنجاه و پنج، منزل باب" و تند روي تکه کاغذي نشاني را نوشت: " خيابان دوم، از اينجا بفرمائيد. خيلي خوشحالم که مفيد واقع شدم. ايشان قوم و خويش شما هستند ؟"

نيکلاي جواب داد: "مادر من است."

از مطب دندانپزشک که بيرون آمد، با قدم هائي تقريباً شتابناک به راه خود ادامه داد. پيدا کردن زن به اين آساني، مانند کلکي در بازي ورق، او را گيج و حيرتزده ساخت. در طول سفرش، هيچگاه به اين فکر نيفتاده بود که زن ممکن است مرده يا به شهر ديگري اسباب کشي کرده باشد. به هر حال کلک گرفته بود.  تقدير- با وجوديکه معلوم شد اين واينر آن واينر نيست-  راه حلي پيدا کرد. شهرِ قشنگ، بارانِ قشنگ! (باران ريز مرواريدوش پائيز زمزمه وار مي باريد و خيابان ها تاريک بود.)  زن چطور او را مي پذيرد:  دلسوزانه؟ تنگدلانه؟ يا با آرامش مطلق؟ در بچگي او را ضايع نکرده بود.

- وقتي دارم پيانو مي زنم حق نداري توي اتاق پذيرايي بدوي.

هرچه بزرگتر مي شد بيشتر حس مي کرد که زن برايش حاصلي ندارد. حالا سعي داشت چهره اش را مجسم کند، ولي انديشه هايش لجوجانه از شکل گرفتن تن مي زد و او، واقعاً نمي توانست چيزهائي را که در ذهنش بود بصورت تصوير زنده اي دور هم جمع کند: قامت بلند استخواني او با ظاهري زود شکن، گيسوان سياهش با رگه هاي خاکستري شقيقه ها، دهان بزرگ پريده رنگش، باراني کهنه اي که آخرين بار تن کرده بود و آن حالت خسته و تلخ زنان در آستانه ي پيري که گوئي هميشه بر چهره اش نشسته بود - حتي قبل از مرگ پدرش، درياسالار گالانف، که کمي مانده به انقلاب، خودش را با گلوله اي خلاص کرد.-  شماره 51 . هشت تاي ديگر. ناگهان پي برد که به طرزي تحمل ناپذير و ناشايست، پريشاندل است، خيلي بيشتر از (مثلاً) آن اولين باري که بدن خيس از عرق خود را به صخره اي چسباند و به سوي گرد بادي که مي آمد، مترسکي سفيد بر يک اسب قابل عربي، قراول رفت.  نزديک شماره 59 ايستاد . کيسه لاستيکي توتون و پيپش را در آورد؛ آن را آهسته و دقيق بي آنکه ذره اي کنارش بريزد، پر کرد، آتش زد، شعله را لمس کرد، مکيد، بر آمدگي آتيش را پائيد، دهان را از دود شيرين زبان سوز پر کرد، آن را بلعيد، با احتياط بيرونش داد و با قدم هائي قرص و بي شتاب بطرف خانه رفت.

پله ها آنقدر تاريک بود که دوبار لغزيد. وقتي در تاريکي، به طبقه ي دوم رسيد، کبريتي کشيد و نوشته ي روي پلاک زرين را خواند. اشتباه بود. خيلي بالاتر اسم غريب "باب" را پيدا کرد. شعله، انگشتانش را سوزاند و خاموش شد. خدايا، قلبم چطور مي زند... کورمال، در تاريکي، پي زنگ گشت و آنرا فشار داد. بعد پيپ را از لاي دندانهايش برداشت و در حاليکه حس ميکرد لبخند دردناکي دهانش را جر مي دهد، منتظر ماند .

صداي قفلي را شنيد، از چفت ارتعاش صوت برخاست و در، انگار به ضرب بادي تند، باز شد. کفش کن هم مثل پله ها تاريک بود و از درون ظلمت آواي لرزان وجد آگيني جريان پيدا کرد:

-  " برق ساختمان رفته. اتو اوواژس. وحشتناک است."

و نيکلاي درجا آن "اوو" ي کشيده پر عطوفت را تشخيص داد و کسي را که غرق تاريکي، به آستانه در آمد، دقيق و روشن مجسم کرد. با خنده گفت: "البته هيچ چيز را نمي شود ديد." و به او نزديک شد . زن هول کرد و چنان فريادي کشيد که انگار دستي پر زور او را زده . نيکلاي در تاريکي دستها و شانه هاي او را پيدا کرد و به چيزي (شايد يک جا چتري) خورد. زن در همان حال که عقب مي رفت متصل تکرار مي کرد: "نه ، نه، محالست... "

نيکلاي گفت: "آرام مادر، يک دقيقه ساکت باش" و باز به چيزي گير کرد (اينبار در نيمه باز بود که بشدت بسته شد.)

-  "ممکن نيست... نيکي ، نيک- "

همينطور داشت گونه ها، گيسوان  و همه جاي او را مي بوسيد، در تاريکي نمي توانست چيزي ببيند اما گونه اي "بينائي باطني" سراپاي  زن را بر او نمايان مي ساخت، و تنها فرقي که در او حس مي شد بوي قوي و عالي عطر بود (حتي اين تغيير، بي آنکه بخواهد، او را بياد کودکي اش و روزگاري که زن پيانو مي زد، انداخت )  انگار آن سالهاي مياني وجود نداشته است، آن سالهاي نوجواني او و بيوگي زن، ايامي که ديگر عطر نمي زد و غمناکانه مي پژمرد؛ انگار هيچيک از اينها اتفاق نيفتاده و او يکراست از جلاي وطن طولاني اش  به کودکي خود بازگشته است ...

بچه گانه گفت : " اين توئي آمدي واقعاً اينجائي... "

لبهاي نرمش را به او چسباند : " خوب است ... بايد اينطور باشد..."

نيکلاي شادمانه پرسيد : "هيچ چراغي اينجا نيست؟"

زن دري را باز کرد و با هيجان گفت: " چرا، بيا چند تا شمع اينجا روشن کرده ام." نيکلاي به ميان روشنائي سوسوزن  شمع که پا گذاشت، گفت: " حالا، بگذار نگاهت کنم. " و آزمندانه به مادرش چشم دوخت. گيسوان سياهش برنگ کاهي بسيار روشني درآمده بود. زن، عصبي، نفس کشيد و پرسيد: " خب ، مرا نمي شناسي؟" و ناشکيبا افزود: " اينطور بمن زل نزن بيا از همه چيز برايم بگو. واي، چه سياه سوخته شده اي...  خب تعريف کن ببينم."

آن کپه موي بور ... با وسواس آزار دهنده اي صورتش را بزک کرده بود. خط خيس اشکي؛ اما، سرخاب را لک انداخته بود؛ مژگان ريمل کشيده اش نم داشت و پودر اطراف بيني اش به کبودي گرائيده بود. پيراهن آبي جلادارش دم گردن بسته مي شد و همه چيز در او نا آشنا، بي قرار و ترس بار مي نمود.

نيکلاي نظر داد. "مثل اينکه منتظر کسي هستي، مادر" و بي آنکه کاملاً بداند بعد چه بگويد، باراني اش  را با حرارت گوشه اي انداخت. زن ازو دور شد و به طرف ميزي رفت که آماده شام بود و بلورهايش در تاريکي ملايم برق مي زد. بعد به طرف او برگشت و بي اراده در آينه ي سايه ناک، نيم نگاهي بخود انداخت .

-  " پروردگارا! بعد اينهمه سال. من که مشکل مي توانم باور کنم، آه بله، بناست چند تا از دوستانم امشب بيايند. يک کاري مي کنم. بايد تلفني دعوت را بهم بزنم ... خدايا ..."

خودش را به نيکلاي چسباند و سراپاش را لمس کرد تا ببيند چقدر واقعيت دارد.

-   " آرام ، مادر، چت شده؟ افراط نکن. بيا يکجا بنشينيم . کُمان واتو؟ (چطوري)  با زندگي چه مي کني؟ "

و به دليلي از پاسخ سوال هاش مي هراسيد. پک زنان به پيپ، به شيوه ي تميز زنده دلانه اش، شروع به حرف زدن در باره خود کرد، و در عين حال سعي داشت تحيرش را در کلمات و دود غرق کند.  دست آخر معلوم شد که زن آگهي اش را ديده و روزنامه نويس پير با او تماس گرفته و تازه مي خواسته به نيکلاي نامه بنويسد که – بله هميشه تازه مي خواسته ...

حالا که چهره مسخ شده از بزک و موهاي رنگ کرده اش را ديده بود، حس کرد صدايش نيز ديگر، همان صدا نيست. در همان حين که ماجراهايش را، بي هيچ درنگي، تعريف مي کرد، نگاهي به اتاق نيمه تاريک لرزان انداخت، به تجملات بدگل خاص طبقه متوسط - گربه ي بازيچه اي روي پيش بخاري، پرده اي که پايه ي تخت از گوشه اش سر در آورده بود، عکسي از فردريک کبير در حال ني زدن،  قفسه ي بي کتاب با گلدان هاي کوچکي که در آنها نورهاي انعکاس يافته مثل جيوه بالا و پائين مي جهيد ... بيشتر که چشم گرداند، چيزي را يافت که قبلاً گذري آنرا ديده بود : ميز – ميزي چيده شده براي دو نفر، با ليکور، يک بطر آسي asi ، دو گيلاس بلند شراب خوري و يک کيک بزرگ گل ميخکي که شمع هاي کوچک خاموش، زينت بخش آن بودند .

-  " البته من بي معطلي از چادر پريدم بيرون، فکر مي کني چه بود؟ يالله حدس بزن."

زن، که انگار از خلسه بيرون مي آمد نگاهي تهي به او انداخت (کنار نيکلاي، روي نيمکت، قوز کرده بود و جوراب هاي هلورنگش روشني نا آشنائي داشت)  گوش نمي کني مادر؟

-  "آره چرا – من .... "

و حالا چيز ديگري کشف کرد: زن عجيب حواس پرت بود، گويي به جاي کلمات او به چيزي مرگبار گوش مي داد که از دور مي آمد و خطر زا و گريز ناپذير بود. نيکلاي به داستان سرور آميزش ادامه داد، ولي ناگهان دست برداشت و پرسيد: "اين کيک به افتخار چه کسي ست؟ معرکه است."  مادرش با لبخندي از سر دستپاچگي جواب داد: " اوه، با اين خواستم يک خودي نشان بدهم. گفتم که منتظر کسي هستم."

نيکلاي جواب داد: " اين پاک مرا ياد پيترزبورگ مي اندازد. يادت هست چطور يک دفعه دچار اشتباه شدي و يک شمع را فراموش کردي؟ ده سال از سن من مي گذشت ، اما آنجا فقط نه دانه شمع بود. تو به جشن تولدم تواسِکامُتا (حقه زدي)، چه قشقرقي که راه نينداختم. راستي چند تا شمع اينجاست؟"

داد زد: " آه چه اهميتي دارد؟" و بلند  شد، طوري که انگار مي خواست جلوي نگاه او را به ميز بگيرد

-  " چرا به جاي اين حرفها نمي گويي ساعت چند است؟ بايد تلفن کنم و مهماني را بهم بزنم. بايد يک کاري بکنم."

نيکلاي گفت : " هفت و ربع" .

از نو صدايش را بلند کرد: " تِراتار. تِراتار (خيلي دير است. خيلي دير است.)  باشد، حالا که اينجور شد ديگر مهم نيست .... "

هر دو ساکت ماندند . زن در جاي اولش نشست، نيکلاي سعي کرد اينقدر قدرت پيدا کند که او را در بغل بگيرد، نوازشش کند و بپرسد: " ببين مادر چه بسر تو آمده؟ يالله ، سفره دلت را پهن کن ." نگاهي ديگر به ميز روشن انداخت و شمع هاي دور کيک را شمرد. 25 تا بودند. بيست و پنج تا. و او پا به بيست و هشت سالگي گذاشته بود...

مادرش گفت: " ترا خدا اينطور اتاق مرا بازرسي نکن. قيافه ي کارآگاه ها را پيدا کرده اي. آن يک سوراخ وحشت ناک است. اگر از اينجا مي رفتم خيلي خوشحال مي شدم . اما ويلايي را که کيند برايم گذاشت فروختم."

ناگهان خميازه کشيد : "يک دقيقه صبر کن- چي بود؟ اين صدا را تو در آوري ؟ "

نيکلاي جواب داد : آري. دارم خاکستر پيپ را خالي مي کنم. راستي بگو ببينم – هنوز پول به قدر کافي داري؟ دخل و خرجت که با هم مي خواند؟"   

زن سرگرم مرتب کردن روبان روي آستينش شد و بي آنکه به او نگاه کند حرف زد:

-  " بله ... البته ... چند تائي سهام خارجي، يک بيمارستان و يک زندان قديمي براي من جا گذاشت. يک زندان. اما حواست باشد که من به زحمت مي توانم شکم خودم را سير کنم. ترا به مقدسات عالم ، سرو صداي آن پيپ را قطع کن. بايد حواست باشد که من ... که من نمي توانم ... خدايا ، تو نمي فهمي نيک – براي من مشکل است که خرج ترا بدهم...

نيکلاي حيرتناک گفت : " اصلاً معلوم است چه داري ميگويي مادر؟ " ( در اين لحظه مثل آفتابي بي عقل که از پس ابري بي عقل بتابد، نور برق از سقف به اطرف  پاشيد )  حالا مي توانيم اين شمع ها را خاموش کنيم. ببين، من مقداري پول دارم و دلم مي خواهد مثل يک پرنده آزاد باشم... بيا بنشين و اينقدر دور اتاق نچرخ ."

زن، بلند لاغر، با پيراهن آبي روشن، برابراو ايستاد و حالا در نور کامل،  نيکلاي ديد که چقدر سالخورده شده،  چقدر راحت چين و چروک گونه ها و پيشاني اش از زير بزک بيرون زده  و موها، آن موهاي بور دل آزار؟   زن گفت : "خيلي ناگهاني آمدي" و درحالي که لب مي گزيد، ساعت کوچک روي تاقچه را شاهد گرفت :

-  " مثل برفي که از آسمان بي ابر ببارد... جلو رفته. نه، کار نمي کند. من امشب مهمان دارم و تو سر و کله ات پيدا مي شود ... عجب اوضاع ناجوري... "

-  " چرند نگو، مادر. مي آيند مي بينند پسرت آمده و زود بخار مي شوند . شب هم من و تو به يک سالن رقص و آواز مي رويم و جائي شام مي خوريم.... يادم مي آيد يک نمايش افريقائي واقعاً محشر ديدم در باره پنجاه تا سياه زنگي و يک چيز گنده به اندازه ي-"

صداي زنگ، بلند، در راهرو طنين انداز شد. اولگا کيريلونکا، که روي صندلي نشسته بود، تکاني خورد و راست ايستاد . نيکلاي در حال بلند شدن، گفت: صبر کن ، باز مي کنم."

زن از آستين او چسبيد . هراس به چهره اش دويد. آن که پشت در بود از زدن باز ايستاد و صبر کرد . نيکلاي گفت:" بايد مهمانهايت باشند. بيست و پنج مهمان تو. بايد آنها را تو بياوريم."  زن سرش را تکان داد و گوش دادنش را، مضطربانه ، از سر گرفت.

نيکلاي شروع کرد: " آخر درست نيست ..."  آستين او را کشيد ، و نجوا کنان " حق نداري . نمي خواهم ... حق نداري."

زنگ اين بار، لجوج و بيحوصله شروع شد و به درازا کشيد.

نيکلاي گفت: "بگذار بروم. اين احمقانه است... اگر کسي زنگ بزند، بايد در را باز کني.

از چه مي ترسي ؟ "

رعشه ناک به دستهايش چنگ زد و تکرار کرد: "خواهش مي کنم ... نيکي، نيکي، نيکي... نه"

زنگ ايستاد. يک رشته ضربه هاي شديد جاي گزينش شد که انگار از نوک سفت يک عصا بود .

نيکلاي مصمم،  به طرف راهرو رفت.  اما هنوز نرسيده بود که مادرش شانه هايش را گرفت و درهمانحال که مدام نجوا ميکرد:" حق نداري... حق نداري... ترا خدا!"

سعي کرد او را عقب بکشد. زنگ باز صدا کرد - کوتاه و عصباني.

نيکلاي با خنده گفت:" خودت وکيلي"؛  دستهايش را در جيب کرد و طول اتاق را پيمود. فکر کرد، اين يک کابوس واقعي ست و با دهان بسته خنديد.

همه چيز ساکت بود. ظاهراً کسي که زنگ مي زد بي حوصله شده رفته بود . نيکلاي به طرف ميز رفت؛ دو گيلاس شرابخوري ؛ کيک مجلل، و زينت کاريهاي شفاف و 25 شمع ايام سرور آنرا نظاره کرد. نزديک، گوئي در پناه سايه ي بطري، جعبه مقوايي کوچک و سفيدي جا داشت. آنرا برداشت و درش را باز کرد. يک جا سيگاري نونوار تقريباً پيش پا افتاده آنجا بود. نيکلاي گفت: " حالا متوجه شدم ."

مادرش، قوزکرده روي نيمکت، چهره اش را در نازبالشي دفن کرده بود و هق هق کنان مي لرزيد. در سالهاي پيش، گريه ي او را ديده بود . اما در آن روزها واقعاً طور ديگري مي گريست : مثلاً، نشسته پشت يک ميز، بي آنکه سرش را برگرداند گريه مي کرد و محکم بيني اش را مي گرفت و حرف مي زد و حرف مي زد و حرف مي زد، و حالا اما، چقدر دخترانه زاري مي کرد، چقدر بي قيد آنجا افتاده بود... و چيزي سخت شکيل در خميدگي پشتش وجود داشت و در آن حالت پايش که با دمپائي مخمل، کف اتاق را لمس مي کرد... حتي مي شد تصور کرد که زن جوان بلوندي گريه مي کند ... و دستمال مچاله اش روي فرش لغزيده بود. درست همانطور که از اين صحنه قشنگ انتظار مي رفت. نيکلاي به روسي غرشي کرد (کِرياک) و روي لبه نيمکت نشست . کرياک ديگري از گلويش در آمد. مادرش، هنوز درگير مخفي کردن صورت خود، با دهان چسبيده به نازبالش گفت: "آخ، مگر نمي شد زودتر بيايي؟ حتي يکسال زودتر... فقط يکسال..."

با هق هق، گيسوان روشنش را پريشان کرد: "همه چيز تمام شده. ماه مه پنجاه سالم مي شود. پسر از آب و گل درآمده مي آيد مادر پيرش را ببيند. ولي چرا بايد درست همين لحظه، همين امشب، بيايد؟"

نيکلاي باراني اش را "که بر خلاف رسم اروپائي ها راحت گوشه اي انداخته بود" پوشيد، کلاهش را از جيب درآورد و از نو کنار او نشست. در حالي که ابريشم آبي درخشان شانه هاي مادرش را نوازش مي کرد، گفت: " فردا صبح مي روم. دلم هواي شمال را کرده، نروژ، شايد  احتمالاً براي شکار نهنگ سري به دريا مي زنم. کاغذ مي نويسم. يکي دو سال ديگر باز به ديدنت مي آيم، آن وقت شايد بيشتر پهلوي هم بمانيم. بخاطر جنون سرگرداني ام مرا ملامت نکن."

زن تند او را در آغوش گرفت و گونه ي خيسش را به گردنش چسباند. بعد دست او را فشرد و گيج، ضجه زد.

نيکلاي خنديد.

- " انگار که تير خورده اي! خداحافظ عزيز جان"

زن ريشه ي صاف انگشت سبابه اش را لمس کرد و با احتياط  آنرا بوسيد. بعد بازويش را دور او انداخت و با پسر تا دم در رفت .

-  "خواهش مي کنم بيشتر نامه بنويس... چرا مي خندي؟ حتماً تمام پودرهاي صورتم خراب شده ..."

و تا در را پست سرش بست، با خش خش پيراهن آبي اش، طرف تلفن دويد.

                                       ((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها :

1 - منبع اصلي بخش الف مقاله حاضر در وهله اول نوشته "سالشمار زندگي ولاديمير نابکوف" ترجمه خانم ناهيد طباطبايي، است که در سمرقند (فصل نامه فرهنگي ، ادبي ، هنري) ، سال اول، شماره سوم و چهارم، پائيز و زمستان 1382، ويژه نامه ولاديمير ناباکف ،  صص17-26 انتشار يافته است و سپس مقاله ولاديمير ولاديميرويچ ناباکف ، نوشته : دي. بارتون جانسن،  ترجمه : فرزانه طاهري منتشره در کتاب نويسندگان روس، به سرپرستي خشايار ديهيمي، تهران، نشرني، چاپ اول،  1379 ، صص 757 – 758 مي باشد.

و همچنین برای تکمیل برخی موارد از نوشته ناباکرونولوژی: گاه شماری زندگي ولاديمير نابکوف در ابتدای کتاب زندگی واقعی سباستین نایت، ولاديمير نابکوف، ترجمه امید نیک فرجام، تهران، انتشارات نیلا، چاپ یکم، 1380 نیز بهره برده ایم

2 – به نقل از چشم،  ولاديمير ناباکف، ترجمه بهمن خسروي، تهران، نشر شوقستان، چاپ اول، زمستان 82  - ص16

3 - سمرقند (فصل نامه فرهنگي ، ادبي ، هنري) ، سال اول، شماره سوم و چهارم، پائيز و زمستان 1382، گفتگوي گلي امامي با آذر نفيسي – ص 8

4 - به نقل از منبع ماقبل - صص 16-17

5 - به نقل از دفاع لوژين، ولاديميرناباکف، ترجمه رضا رضائي، تهران ، نشر کارنامه، چاپ اول، بهار 1384، ص 12

6 - به نقل از ماري،  ولاديمير ناباکف، ترجمه عباس پژمان، تهران، انتشارات هاشمي، چاپ اول، تابستان 1387،  از مقدمه مترجم -  ص 10 و 11

7 - به نقل از چشم،  ولاديمير ناباکف، ترجمه بهمن خسروي - صص 16-17

8 -- ماري،  ولاديمير ناباکف، ترجمه عباس پژمان، تهران، انتشارات هاشمي، چاپ اول، تابستان 1387،  از مقدمه مترجم -  صص 10 و 11

9 - نويسندگان روس، به سرپرستي خشايار ديهيمي، تهران، نشرني، چاپ اول،  1379 ، مقاله تربوط به ناباکف، نوشته : دي. بارتون جانسن،  ترجمه : فرزانه طاهري، صص 757 – 758

10 - منبع : ماهنامه فرهنگي - هنري رودکي، سال پنجم، شماره 58 – مرداد ماه 1355 ، صص 18 - 21 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/04/23 ساعت 21:49 | لينک ثابت |

داستان طنز - شهردار لایق از عزیز نسین

 

 

 

عزیز نسین از زبان خودش (1)

 

نوشته‌ی : عزیز نسین- سال 1968    

 

برگردان: ژاله‌ی صمدی

 

  پدرم در سیزده‌سالگی از یکی از روستاهای آناتولی به استانبول آمد. مادرم هم وقتی خیلی بچه بود از روستای دیگری در آناتولی به استانبول آمد. آن‌ها مجبور بودند سفر کنند تا یک‌دیگر را در استانبول ببینند و ازدواج کنند تا من بتوانم به دنیا بیایم. حق انتخابی نداشتم، به همین دلیل در زمانی بسیار نامناسب، در کثیف‌ترین روزهای جنگ جهانی اول، سال 1915؛ و در یک جای بسیار بد به نام جزیره‌ی هیبلی، متولد شدم. هیبلی، ییلاق پولدارهای ترکیه در نزدیکی استانبول است و از آن جا که پولدارها نمی‌توانند بدون آدم‌های فقیر زنده بمانند، ما هم در آن جزیره زندگی می‌کردیم.

با این حرف‌ها نمی‌خواهم بگویم که آدم بدبختی بودم. برعکس، خوش‌شانسم که از یک خانواده‌ی ثروتمند، نجیب‌زاده و مشهور نیستم.

نام من «نصرت» بود. نصرت یک واژه‌ی عربی است به معنای «کمک خداوند». این اسم مناسب خانواده‌ی ما بود چون آن‌ها امید دیگری جز خدا نداشتند.

اسپارتاهای قدیمی، بچه‌های ضعیف و لاغرشان را با دست خود می‌کشتند و تنها بچه‌های قوی و سالم را بزرگ می‌کردند. اما برای ما ترک‌ها این فرایند انتخاب به وسیله‌ی طبیعت و جامعه انجام می‌شد. وقتی بگویم که چهار برادرم در کودکی مرده‌اند چون نتوانستند شرایط نامطلوب محیط را تحمل کنند، خواهید فهمید که چه‌قدر کله‌شق بودم که جان سالم به‌در بردم. اما مادرم در 26 سالگی مرد و این دنیای زیبا را برای قوی‌ترها گذاشت.

در کشورهای سرمایه‌داری، شرایط برای تاجرها مناسب است و در کشورهای سوسیالیستی برای نویسنده‌ها. یعنی کسی که عقل معیشت داشته باشد، باید در یک جامعه‌ی سوسیالیستی، نویسنده شود و در یک کشور سرمایه‌داری، تاجر. اما من با وجود این که در ترکیه، یک کشور خورده سرمایه‌دار، زندگی می‌کردم و هیچ کس در خانواده‌ام نمی‌توانست بخواند یا بنویسد، تصمیم گرفتم نویسنده شوم.

پدرم، مانند همه‌ی پدرهای خوب که شیوه‌ی فکر کردن را به فرزند خود یاد می‌دهند، به من توصیه کرد: «این فکر احمقانه‌ی نوشتن را فراموش کن و به فکر یک کار خوب و شرافتمندانه باش که بتوانی با آن زندگی کنی.» اما من حرفش را گوش نکردم.

کله‌شقی من هم‌چنان ادامه داشت. آرزو داشتم نویستده شوم و قلم دست بگیرم، اما به مدرسه‌ای رفتم که تفنگ به دستم دادند.

در سال‌های اول زندگیم نتوانستم کارهایی انجام دهم که دوست داشتم و به کارهایی که می‌کردم علاقه‌مند نبودم. می‌خواستم نویسنده شوم اما سرباز شدم. در آن زمان، تنها مدرسه‌هایی که بچه‌های فقیر و بی‌پول می‌توانستند در آن‌ها مجانی درس بخوانند، مدرسه‌های نظامی بود، بنابراین مجبور شدم وارد یکی از این مدرسه‌ها شوم.

 سال 1933

مانند همیشه دیر رسیدم، این‌بار همه‌ی اسم‌های قشنگ تمام شده بود و هیچ اسم  فامیلی نبود که بتوانم به آن افتخار کنم. مجبور شدم «نسین» را بپزیرم. نسین یعنی «تو چی هستی؟» می‌خواستم هر بار که اسمم را صدا می‌کنند، به این فکر کنم که در واقع چی هستم.

در سال 1937 افسر شدم، ناپلئون شدم. باور نمی‌کنید! تازه من تنها یکی از ناپلئون‌ها بودم. همه‌ی افسرهای جدید فکر می‌کردند ناپلئون هستند و این بیماری در بعضی از آن‌ها علاجی نداشت و تا آخر عمر ادامه پیدا می‌کرد. تعدادی هم بعد از مدتی خوب می‌شدند. «ناپلئونیتیث» یک بیماری مسری و خطرناک است که نشانه‌هایش این‌هاست: بیماران تنها به پیروزی‌های ناپلئون فکر می‌کنند، نه به شکست‌هایش. آن‌ها مقابل نقشه‌ی جهان می‌ایستند و با یک مداد قرمز، همه‌ی دنیا را در پنج دقیقه فتح می‌کنند و بعد غصه می‌خورند که چرا دنیا این‌قدر کوچک است. آن‌ها مثل کسی که تب بالایی دارد، هذیان می‌گویند. خطرات دیگری هم وجود دارد. در مراحل بعدی ممکن است فکر کنند تیمور لنگ، چنگیز خان، آتیلا، هانیبال یا حتا هیتلر هستند.

من، به عنوان یک افسر تازه نفس بیست و دو- سه ساله در مدت کوتاهی با یک مداد قرمز جهان را تسخیر کردم. عقده‌ی ناپلئونی‌ام یک یا دو سال طول کشید. البته در تمام این مدت هم تمایلی به فاشیسم نداشتم.

از بچگی آرزو داشتم نمایشنامه‌نویس شوم. در ارتش، واحدهای پیاده‌نظام، توپخانه و تانک داشتیم اما واحد نمایشنامه‌نویسی وجود نداشت. بنابراین به دنبال راهی برای خارج شدن از آن‌جا بودم و سرانجام در سال 1944 آزاد شدم.

بعضی افسرها حتا بعد از ژنرال شدن هم حسرت نوشتن شعر یا رمان را دارند، البته به‌خاطر خوشایند دیگران نه خودشان. اما اگر یک شاعر پنجاه ساله بخواهد فرمانده‌ی ارتش شود، به‌نظرشان احمقانه و بی‌معنا است.

در دوران سربازیم نوشتن داستان را شروع کردم. در آن زمان، سربازی که برای روزنامه‌ها مطلب می‌نوشت مورد بی‌مهری پیش‌کسوت‌ها قرار می‌گرفت؛ بنابراین با نام خودم نمی‌نوشتم. با نام پدرم، عزیز نسین، کار می‌کردم و به همین دلیل نام اصلی‌ام، نصرت نسین، ناشناخته ماند و فراموش شد.

آن‌ها مرا به عنوان یک نویسنده‌ی جوان می‌شناختند، در حالی که پدرم پیر بود و وقتی برای کاری به یک اداره‌ی دولتی رفته بود و خودش را عزیز نسین معرفی کرده بود، هیچ کس حرفش را باور نمی‌کرد. البته او تا زمان مرگش، هم‌چنان تلاش می‌کرد تا عزیز نسین بودنش را ثابت کند.

سال‌ها بعد که کتاب‌هایم به زبان‌های دیگر ترجمه شدند و می‌خواستم حق تالیفی را که به نام عزیز نسین بود بگیرم، مدت‌ها مبارزه کردم تا ثابت کنم «عزیز نسین» هستم با این که نامم در شناسنامه «نصرت نسین» بود.

این روزها بسیاری از کسانی که ادعا می‌کنند شاعرند، هم‌چنان فکر می‌کنند که آن‌چه می‌گویند شعر است چون ارزش و احترامی برای شعر قایل نیستند. من فکر می‌کنم شاعر بودن هنر بزرگی است چون بسیاری از نویسنده‌هایی که شاعران خوبی نبودند، مجبور شدند نویسنده‌های مشهور و موفقی باشند. این را در مورد خودم نمی‌گویم چون نشان داده‌ام که چه‌طور می‌توان بد شعر گفت. توجه زیادی که به شعرهای من شده به دلیل زیبایی آن‌ها نیست، به علت نام زنی است که در پایان آن‌ها می‌آید. شعرهایم را با نام مستعار یک زن منتشر کرده‌ام، اسمی که نامه‌های عاشقانه‌ی زیادی خطاب به او نوشته شده بود.

از بچگی آرزو داشتم مطالبی بنویسم که اشک مردم را درآورد. داستانی را با همین هدف نوشتم و برای مجله‌ای فرستادم. سردبیر مجله آن را درست نفهمید و به جای گریه کردن، بلند بلند خندید، البته بعد از آن همه خندیدن، مجبور شد اشک‌هایش را پاک کند و بگوید: «عالی است. باز هم از این داستان‌ها برای ما بنویس.»

همین روند در نوشتنم ادامه پیدا کرد. خوانندگان کارهایم به بیش‌تر چیزهایی که برای گریاندن آن‌ها نوشته بودم، می‌خندیدند. حتا بعد از آن که به عنوان یک طنز نویس شناخته شدم، نمی‌دانستم طنز یعنی چه. حتا نمی‌توانم بگویم که الان می‌دانم. نوشتن طنز را با انجام دادنش یاد گرفتم. اغلب طوری از من می‌پرسند طنز چیست، انگار یک نسخه یا فرمول است، چیزی که من می‌دانم این است که طنز یک موضوع جدی است.

در سال 1945، حکومت، هزاران واپس‌گرا را تحریک کرد تا روزنامه‌ی «تان» را نابود کنند. من هم آن‌جا کار می‌کردم و بعد از آن بی‌کار ماندم. آن‌ها هیچ نوشته‌ای را با نام من نمی‌پذیرفتند، بنابراین با بیش از دویست نام مختلف برای روزنامه‌ها مطلب می‌نوشتم، از سرمقاله و لطیفه گرفته تا گزارش و مصاحبه و داستان‌ها و رمان‌های پلیسی. به محض این که صاحب آن روزنامه متوجه می‌شد نام مستعار مربوط به من است، نام دیگری اختراع می‌کردم.

این اسم‌های من‌درآوردی، مساله‌های زیادی را به هم‌راه داشت. به عنوان نمونه، با ترکیب نام‌های دختر و پسرم، نام «رویا آتش» را انتخاب کردم و کتابی برای بچه‌ها نوشتم. حکومت این را نمی‌دانست و به همین دلیل در همه‌ی مدرسه‌های ابتدایی از آن استفاده می‌کرد. نام «رویا آتش» به عنوان یک نویسنده‌ی زن در کتاب‌نامه‌ی نویسندگان زن ترک منتشر شد.

داستان دیگری را با یک اسم مستعار فرانسوی در مجله‌ای چاپ کردم که در گزیده‌های طنز جهان به عنوان یک طنز فرانسوی مطرح شد.

داستانی هم بود با یک اسم ساختگی چینی که بعدها در مجله‌ی دیگری به عنوان برگردانی از زبان چینی منتشر شد.

در مدتی که نمی‌توانستم بنویسم، کارهای زیادی را تجربه کردم مانند بقالی، فروشندگی، حسابداری، روزنامه‌فروشی و عکاسی، البته هیچ‌کدام را به خوبی انجام ندادم.

در مجموع، پنج سال و نیم به‌خاطر نوشته‌هایم زندانی شدم. شش ماه آن به درخواست فاروق، پادشاه مصر و رضاشاه ایرانی بود. آن‌ها ادعا کردند من در مقاله‌هایم به آنان توهین کرده‌ام و از طریق سفیرانشان در آنکارا، مرا به دادگاه کشاندند و به شش ماه زندان محکوم کردند.

چهار فرزند دارم، دوتا از همسر اولم و دوتا از همسر دومم.

در سال 1946 برای نخستین بار دستگیر شدم، شش روز تمام پلیس از من می‌پرسید: «نویسنده‌ی واقعی مقاله‌هایی که با نام تو منتشر شده، کیست؟»

آن‌ها باور نمی‌کردند که خودم مقاله‌ها را نوشته‌ام.

حدود دو سال بعد ماجرا برعکس شد. این‌بار پلیس ادعا می‌کرد مقاله‌هایی با نام‌های دیگر نوشته‌ام. بار اول، سعی می‌کردم ثابت کنم که نوشته‌ها کار من بوده و بار دوم می‌خواستم نشان بدهم که به من مربوط نمی‌شود. اما یک شاهد خبره پیدا شد و شهادت داد که من مقاله‌ای با نام دیگر نوشته‌ام و به همین دلیل شش ماه به‌خاطر مقاله‌ای که ننوشته بودم، زندانی شدم. در روز ازدواج با همسر اولم، در حالی که گروه ارکستر یک آهنگ تانگو می‌نواخت، زیر شمشیرهای افسرانی که دوستانم بودند راه می‌رفتیم. اما حلقه‌ی ازدواج دومم را از پشت میله‌های زندان به همسرم دادم. می‌بینید که شروع درخشانی نبوده است.

در سال 1956 در مسابقه‌ی جهانی طنز اول شدم و نخل طلا گرفتم. روزنامه‌ها و مجله‌هایی که پیش از آن، نوشته‌هایم را چاپ نمی‌کردند، حالا برای آن‌ها سرودست می‌شکستند اما این شرایط خیلی ادامه پیدا نکرد.

بار دیگر چاپ نوشته‌هایم در روزنامه‌ها ممنوع شد و در سال 1957 مجبور شدم نخل طلای دیگری ببرم تا دوباره نامم در روزنامه‌ها و مجله‌ها دیده شود. در 1966، مسابقه‌ی جهانی طنز در بلغارستان برگزار شد و به عنوان نفر اول، خارپشت طلایی گرفتم.

بعد از انقلاب 27 مه‌ی 1960 در ترکیه؛ با کمال میل یکی از نخل‌های طلای‌ام را به خزانه‌ی دولت بخشیدم. چند ماه بعد از این ماجرا، مرا به زندان انداختند. خارپشت طلایی و نخل طلایی دوم را برای روزهای خوش آینده نگه داشتم و با خود گفتم بی‌تردید به‌درد خواهند خورد.

مردم تعجب می‌کنند که تا الان بیش از دو هزار داستان نوشته‌ام. اما این تعجب ندارد. اگر خانواده‌ام به جای ده نفر بیست نفر بودند، مجبور می‌شدم بیش از چهار هزار داستان بنویسم. پنجاه و سه ساله‌ام، پنجاه و سه کتاب نوشته‌ام، چهار هزار لیره بدهی، چها ر فرزند و یک نوه دارم. تنها زندگی می‌کنم. مقاله‌هایم به بیست و سه زبان و کتاب‌هایم به هفده زبان چاپ شده‌اند. نمایشنامه‌هایم در هفت کشور اجرا شده‌اند.

تنها دو چیز را می‌توانم از دیگران پنهان کنم: خستگی‌ام را و سنم را. به جز این دو همه چیز در زندگیم شفاف و آشکار بوده است. می‌گویند جوان‌تر از سنم نشان می‌دهم. شاید به این دلیل است که آن‌قدر کار دارم که وقت نکرده‌ام پیر شوم.

هیچ وقت به خودم نگفته‌ام: «اگر دوباره به دنیا می‌آمدم، همین کارها را دوباره انجام می‌دادم.» در این صورت دلم می‌خواهد بیش‌تر از بار اول کار کنم، خیلی خیلی بیش‌تر و خیلی خیلی بهتر.

اگر در تاریخ بشر تنها یک نفر جاودان باشد، به دنبال او می‌گردم تا راهنماییم کند چه‌طور جاودان بمانم. افسوس که در حال حاضر الگویی ندارم. تقصیر من نیست، مجبورم مانند همه بمیرم. اما از این بابت عصبانیم، چون به انسان‌ها و انسانیت عشق می‌ورزم.

این تنها داستان ناتمام من تا کنون است. می‌دانم که خواننده‌ها از نوشته‌های طولانی خسته می‌شوند بنابراین فکر می‌کنم که نتیجه‌ی داستان من خیلی طولانی نخواهد بود. چیزی که خیل مشتاقانم بدانند که آخر این داستان را هرگز نخواهم فهمید.

                                          

                                               **** **** **** ****

 

 

 شهردار لایق (2)

 

 از: عزیز نسین

 

 ترجمه : حکیم باشی

 

 قرار بود انتخابات انجمن شهر جریان پیدا کند. اعضای برجسته دو حزب در دو طرف روبروی هم نشسته بودند پروپاگاندا (تبلیغات) در خانه ها، قهوه خانه ها، کوچه ها و بازارها خاتمه یافته و کار دستجات به سخنرانی در میدانهای عمومی رسیده بود. رقبای نامزدی انتخابات از یک طرف "بشیرخان" استوار بازنشسته سررشته داری و از طرف دیگر "کاظم خان" بقال بود.

بشیر خان که سالهای سال دیسیپلین دیده، فرمان داده و فرمان شنیده بود، روال خاصی داشت و این روزها کار و کاسبی خود را با استفاده از اطلاعات سررشته داری آغاز کرده و با یک اشاره حساب مداخل و مخارج را تعیین و بررسی می کرد. از تنها مدرسه قصبه (که اولین تقاضای مردم آن شناخته شدن بعنوان "شهرستان" بود.)  یک میز فکسنی آورده و در میدان گذاشته بودند و یک لیوان و تنگ آب هم روی آن قرار گرفته بود .

دو رقیب پهلوی هم پشت میز ایستاده به نوبت داد سخن میدادند. اول از همه وقتی بشیز خان پشت میز رفت با لحن بخصوصی خطاب برقیب خود گفت:

- بفرمایئد " کاظم خان" اول شما حرف بزنید.

کاظم خان: استغفرالله ، ما چیکاره هستیم. فعلاً شما حرفاتونو بزنین.

بشیر خان که سه دوره ریاست انجمن شهر را عهده دار بود با نازشتری و تبختر خاصی راه افتاد و مردو را مورد خطاب قرار داده و گفت:

- هموطنان عزیز ! .... سه دوره ریاست انجمن شهر را به من التفات کردید منهم با مساعدت خودتان تا آنجا که توانستم این وظیفه را با شایستگی به پایان رساندم. اکنون در آستانه انتخابات جدید هستیم، نمی گویم باز هم مرا انتخاب کنید زیرا از کار زیاد، خسته شده ام ولی با اصرار همشهریان گرامی آماده خدمت مجدد شدم. حال میل شماست که باز هم به من افتخار خدمت دهید یا به دیگری (با گوشه چشم به کاظم خان اشاره کرد)  بهرحال میخواهم در باره اینکه یک شهردار و رئیس انجمن شهر باید چه شرایط و وظایفی را عهده دار باشد با شما صحبت کنم .

در درجه اول یک نفر شهردار باید، تجریه آموخته ، استخوان دار و جا افتاده باشد.(به استثنای این دو نامزد رقیب، باقی اعضاء عموماً جوان بودند)  این کار مشغله ای خسته کننده و عذاب آور است به همین مناسبت نیز کسانیکه موهای سرشان ریخته و صاحب دندانهای مصنوعی، بدن لقلقو، دست و پای لرزان و لاغر هستند مناسبتی برای کار ندارند. (کاظم خان بقال، چهارده سال از بشیر خان بزرگتر بود. موهای سرش ریخته و دندانهای مصنوعی داشت) یک چنین شخصی باید پنجاه تا پنجاه و پنج ساله باشد (خودش وارد پنجاه و دومین سال عمر شده بود).  اگر کسی را انتخاب کنید که اطلاعاتی در امور نظام وظیفه و قوانین و مقررات کشوری نداشته باشد نمی تواند کاری برای شما انجام دهد. (در سراسر قصبه احدی به اندازه او از امور نظام اطلاع نداشت و کسی نمی دانست قانون چگونه چیزی است؟ پوشیدنی یا خوردنی.)

من نمی گویم مرا انتخاب کنید ولی توصیه میکنم دقت کنید و متوجه باشید کسی که حساب و کتاب سرش نمیشود انتخاب نشود (کاظم خان سواد نداشت و حساب درآمد و خرج بقالی را با همان "سیاق" سابق و با کمک چرتکه راه میانداخت).

رئیس شهرداری به تمام سوراخ سنبه ها سرکشی میکند، اگر کسی را انتخاب کنید که در تمام عمر خود یک بار کراوات نزده یا زانوی شلوارش دومتر جلو آمده باشد پاک آبروی قصبه ما را خواهد برد.(در قصبه غیر از بشیر خان احدی کراوات نمی زد و شلوار اتو شده بپا نمی کرد).

چه خوب که کلاهش هم مثل کلاه من باشد(کلاهش را برداشته بجماعت نشان داد) من نمی گویم مرا انتخاب کنید ولی سفارش میکنم که رئیس انجمن شهر شما باید دارای مشخصاتی باشد که یادآوری کردم .

بشیرخان میز خطابه را ترک کرد . دهاتیهایی که دور تا دور میدان قصبه گرد آمده بودند ضمن کف زدنهای ممتد فریاد زدند:

-  کاملاً صحیح است، حق با بشیر خان است ...

نوبت به کاظم خان رسید. پشت میز آمد و شروع بصحبت کرد :

- آقایان من نمی توانم مثل تیشه همه اش طرف خودم بریزم، بشیر خان همه چیز را به شما حالی کرد (اشاره به رقیب) عقیده دارم رئیس انجمن شهر باید دندانهای  ثنایایش طلائی باشد(دندانهای ثنایای بشیر خان طلائی بود).

باز هم اشاره کرد به او کرد.... چشم رئیس انجمن شهر حتماً باید زاغی باشد. (جماعت شروع به خنده و قهقهه کردند).

با انگشت برای سومین بار اشاره به بشیرخان کرد:

روی گونه چپش هم یک خال داشته باشد (بشیرخان از شدت ناراحتی مثل چغندر سرخ شد) رئیس انجمن شهر مثل این مومن، اولاً باید یک چوب تعلیمی در دست و ثانیاً یک عینک روی دماغ داشته باشد(دهاتیها از خنده روده بر شدند).

اسم رئیس انجمن شهر باید "بشیر" باشد.

کاظم خان از پشت میز پائین آمد. دهاتیها در حالیکه از خنده دست روی شکم گذاشته بودند قهقهه میزدند و بشیر خان هم گوشه های سبیل خود را می جوید .

قرار بود این برنامه، روز بعد عیناً تکرار شود.

 

روز بعد عده ای که پای میز بشیر خان جمع بودند تعدادشان از هوادران کاظم خان بیشتر بود . بشیرخان نزاکت سیاسی را مطلقاً کنار گذاشته از وصله های لباس و طرز آرایش سر و صورت کاظم خان حرف میزد، طوری که قضیه سفاهت و حماقت و نفهمی کاظم خان دهان بدهان گشت. روز بعد دو برابر روزهای قبل در میدان ازدحام برپا شده بود . اول بشیر خان با عصبانیت وجدیت و قدمهای شمرده پشت میز رفت و چنین گفت:

هموطنان. اکنون دیگر مجبور هستم پرده ها را کنار زده قفل از دهان بردارم .

آیا کسی هست نداند این مرد در دوران کلانتری خود چه بلاها سر مردم آورد؟ اگر خاطرتان باشد تا چند سال قبل هر کس از هر جا باین قصبه پا می گذاشت یک راست به منزل او میرفت، علت این کار چه بود؟ علت این بود که "امینه خانم" دو شبانه روز در باغ پشت منزلش برای مهمانان میرقصید!

دهاتیها: همنطور است... کاملاً صحیح است .

- هموطنان! آیا اطلاع دارید آنچه بعنوان فطریه در سالهای گذشته از این و آن دریافت میکرد کجا میفرستاد؟  آیا میدانید این مرد که امروز خود را نامزد ریاست انجمن شهر کرده چهار زن بخانه خود آورده است؟

یک عده از دهاتیها:  هوووم. عشقشه...

صداها بلند تر شد:  - هموطنان عزیز  این شخص قبل از آنکه کلانتر شهر شود جز یک دکان بقالی کوچک چیز دیگری نداشت و همه میدانید چگونه درعرض ده سال صاحب نصف این قصیه شده است .

صدای چند نفر بطور مسخره آمیزی از میان جمعیت بگوش رسید:

- یارو لیاقت و توانائی داشته خب!

- هموطنان، حقایق شنیدنی دیگر زیاد هست، اما من بیش از این حرفی نمیزنم و اکنون دیگر بسته بمیل شماست که او را یا مرا انتخاب کنید .

صدای یک کف زدن ممتد در میدان پیچید . نوبت مال کاظم خان بقال بود وی در حالی که زیر سبیلی میخندید سنگین سنگین طرف میز راه افتاد و انگار که در قهوه خانه حرف میزند با ارامش و خونسردی شروع بصحبت کرد: هرچه بشیر خان گفتند البته صحیح است. نه یک وجب زمین دارد و نه یک جفت گاو، آدمی بسیار با ناموس ، ده لیره اندوخته هم ندارد . اگر یک شب تصادفاً مهمان ناخوانده ای بخانه اش بیاید حتی لحاف و تشک هم برای خوابیدن او نخواهد داشت اما در باره خودم ، همانطوریکه او اظهار داشت روزیکه بکلانتری انتخاب شدم ده لیره نداشتم و حالا اندازه دویست و پنجاه مزرعه زمین دارم . خدا را شکر که پول هم بحد کافی دارم... او شلوار اتو کرده دارد، ژآکت دارد، کراوات و عینک دارد. من سواد و خط ندارم و شما همه چیز را میدانید

نطقها بپایان رسید و مردم پراکنده شدند . قرار بود دو روز دیگر انتخابات عملی شود. دوستان و هواداران کاظم خان بقال مشهور به "کاظم کلانتر" در مغازه دور او جمع شدند.

چکار کردی پس کاظم خان؟ اون چه جور حرف زدن بود؟ تو این بشیرخانو  فرشته ش کردی... مگه یارو تو رو خریده بود؟

کاظم خان غش غش میخندید:

- ای بابا، کی میدنه نتیجه چی میشه؟

- آخه تو دویست و پنجاه هزار مزرعه و دوست گوسفندت کجاس؟ تو از بابات فقط یه جفت گاو ارث برده بودی...   تو کی" امینه خانم" را واسه مهمونات رقصوندی؟

کاظم خان بتمام این مزخرفات چنین جواب داد:  - پاشید آقایون. بریم نتیجه انتخابات رو بپائیم .

انتخابات بانجام رسید . بشیر خان باندازه یک چهارم کاظم خان هم رای نداشت . دهاتیهایکه برای رای دادن میرفتند بهم میگفتند:

ما جاده لازم داریم، آب لازم داریم، گاو آهن لازم داریم، بذر و شخم لازم داریم این بشیر چه خیری برای قصبه داره؟... احمق هیچی نداره، اصلاً راه زندگی رو بلد نیس، حتی از رقصوندن یک زن عاجزه، راه و رسم پذیرائی از یه مهمونو نمی دونه ، کاری ازش ساخته نیس، رای تون رو به کاظم خان بدین .

از آن سال ببعد کسانیکه در مبارزات انتخابی نامزد میشدند ضمن سخنرانیهای خود چنین اظهار میداشتند:

- هموطنان!  پانصد گاو نر، چهار جفت گاو آهن و چهار زن شرعی دارم ، صاحب پانصد مزرعه هستم و هفته ای یک زن را میتوانم حسابی برقصانم و تمام این مزایا را فقط طی 6 ماه در سایه لیاقت و کاردانی خود دست و پا کرده ام .

                            ((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))

 1 - عکس و زندگی نامه عزیز نسین بر گرفته از سایت : فرهنگ و توسعه 

  2 – منبع نقل داستان : کتاب حضرت فیل ( مجموعه 12 داستان فکاهی – انتقادی ، نشریه شماره 8 توفیق – خرداد 1347) – صص 44 - 54

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/02/18 ساعت 11:55 | لينک ثابت |

داستان طنز - شبی که تختخواب افتاد

 

 

 شبی که تختخواب افتاد

 

نوشته :                  جیمز تربر

ترجمه :                 منوچهر محجوبی

نقاشی ها از :        جیمز تربر

 

  در باره نویسنده: *

جیمز تربر James_Grover_Thurber  طنز نویس و هنرمند موفق آمریکایی در سال 1894 در شهر كلمبوس ايالت اوهايوي امريكا بدنیا آمد. چشم هاي او در كودكي در تصادفي آسيب ديد و به تدريج ضعيف شد تا اینکه نابينا شد و در سال 1961 درگذشت، از او میراثی با ارزش از نوول ها و قصه های کوتاه فراوان بجا مانده است.

تربر در 1913 به دانشگاه اوهايو راه يافت اما با آغاز جنگ جهاني اول تحصيلاتش را تا سال 1919 ناتمام گذارد . در طول اين جنگ ، ابتدا در واشنگتن و سپس در پاريس به كار پرداخت. تربر پيش از اينكه با هارولد راس ، سردبير مجله زيبا و معروف نيويوركر ، ديدار كند در شهر زادگاهش ، كلمبوس و نيز پاريس و نيويورك به كار خبرنگاري مشغول بود. ديدار با هارولد راس در 1927 سرآغاز همكاري او با اين مجله گرديد و به عنوان يكي از سردبيران آن به كار پرداخت . جيمز تربر ازين پس بسياري از داستانها ، مقاله ها و نقاشي هاي خود را در همين مجله به چاپ رساند . خلق و خو، لحن مشخص و شيوه و سبك او جزئي جدائي ناپذير از نيويوركر شد . بسياري از آثار تربر هجوآميز است . آدم هاي سرگشته آثار او با دلتنگي در جهان توضيح ناپذير گام برمي داردند، آدم هايي كه به گونه اي خنده آور با جهان خود در جدالند . در اين آثار تشتت، حماقت و احساس پوچي ، كه تمدن به انسان ها مي بخشد ، ديده مي شود .

آثار معروف وی عبارت است از: "جغد در اتاق زير شيرواني و سرگشتگيهاي ديگر=1931"،  "خوک آبی در اتاق خواب و حالت های ناگوار دیگر= 1932" ، "زندگی و تنگناهای من =1933"، "ذهن خود را تنها بگذاريد=1937"، "حيوان مذكر=1940"، "قصه‌های عصر ما=1940"،  "گوزن سفيد و كارناوال تربر=1945"، "کشور تربر=1953"، "سالهائی باراس=1959"، "فانوس ها و نیزه ها = 1961.

داستان کوتاه "شبی که تختخواب افتاد" نوع درخشانی از طنز موقعیت است. ماجراهای وصف شده در داستان خود بخود آنچنان مضحک و ناجور است که خواننده را صمیمانه و از ته دل می خنداند .

 

 داستان طنز :

گمان می کنم جالبترین حادثه دوره جوانی من در کلمبو، اوهایو، مربوط به شبی باشد که تختخواب روی پدرم افتاد. البته تعریف کردنش  (بر خلاف گفته بعضی از رفقائی که تا حالا پنج شش بار ماجرا را شنیده اند)  بسیار موثر از نوشتنش است، چون موقع تعریف کردن لازم است اسباب خانه را بهم بریزند، درها را تکان دهند، و مثل سگ پارس کنند، تا فضای مناسب ایجاد شود و شباهت دقیقی بآن ماجرای باور نکردنی پیدا کند .

ماجرا وقتی شروع شد که پدرم یک شب تصمیم گرفت در زیر اتاق زیر شیروانی بخوابد، تا از همه دور باشد و بتواند فکر کند، مادرم با این عقیده به شدت مخالف بود، چون می گفت که تختخواب چوبی آن بالا ناسالم است.  راست هم می گفت، تق و لق بود و قسمت بالای سرش سنگین بود و اگر تختخواب از هم در میرفت، آن تکه اش محکم به کله پدر می خورد و هم می کشتش. بهرحال این صحبت ها او را منصرف نکرد و ساعت ده و ربع که شد، در ورودی راه پله های اتاق زیر شیروانی را پشت سرش بست و از پلکان باریک و پیچاپیچ بالا رفت. چند دقیقه بعد به بستر خزید، صدای جیرجیر نحس تختخواب را شنیدم. پدر بزرگ، که وقتی پیش ما بود معمولاً در اتاق زیر شیروانی می خوابید، چند روز پیش ناپدید شده بود،(در اینگونه موقعیت ها معمولاً شش هفت روزی ناپیدا بود و وقتی که پیدایش می شد عصبانی بود و غر غر می کرد و خبر میداد که یک عده آدم بی کله به امریکا ریخته اند و ارتش امریکا یک سر سوزن شانس ندارد.)

در زمان این ماجرا، پسر عمه عصبی من "بریگز بیل" به دیدن ما آمده بود. این مومن عقیده داشت که یک شب، موقعی که در خواب است، نفسش بند می آید. احساس می کرد که اگر شبها ساعتی یک بار از خواب بیدارش نکنند، ممکن است در خواب خفه شود، عادت داشت که یک ساعت شماطه  بالای سرش بگذارد که تا صبح ساعتی یک بار زنگ بزند، اما من قانعش کردم که این عادت را ترک کند .

در اتاق من خوابید و من بهش گفتم آنقدر خوابم سبک است که اگر در اتاق من کسی تنفسش قطع شود، فوری از خواب می پرم .  شب اول امتحانم – که البته از قبل حدس می زدم – و به مجرد اینکه تنفسم آرام شد و اطمینان پیدا کرد که به خواب رفته ام، نفسش را لحظه ای در سینه حبس کرد البته من خواب نبودم و فوری صدایش زدم . ظاهراً این کار، یک خرده ترسش را کم کرد، اما برای احتیاط یک لیوان عرق کافور، روی میز کوچکی بالای سرش گذاشت و گفت که اگر آنقدر بیدارش نکردم که داشت از دست می رفت، عرق کافور را، که در زنده کردن آدم نیمه جان معجزه می کند، استشمام خواهد کرد. بریگز ، د رخانواده شان ، تنها آدمی نبود که از این اخلاق های عجیب و غریب داشت، عمه پیرمان، میلیسا بیل هم ( که مثل مردها می توانست دو تا انگشت هایش را در دهن کند و سوت بلبلی بزند) از این عادت راسخ ناراحت بود که مقدر شده است در "ساوت های استریت" بمیرد، چون در "ساوت  های استریت" بدنیا آمده بود و در "ساوت های استریت" عروسی کرده بود .

بعد نوبت به خاله ساراشوف می رسید که شب ها وقتی بستر می رفت، با این ترس دست به گریبان بود که یک دزد شب رو، با یک سیلندر پر از کلروفورم وارد خانه اش شده و می خواهد کلروفورم را از زیر در اتاق خواب، به توی اتاق بفرستد. خاله ساراشوف، برای رهائی از این بلا – چون ترس عظیمش بیشتر از داروی بیهوشی بود تا از دست دادن اثاث خانه- همیشه هرچه پول نقد، ظروف نقره، چیزهای قیمتی دیگر داشت، در یک بسته بندی تمیز و مرتب ، درست پشت در اتاق خوابش میگذاشت ، و روی آن یادداشتی به این مضمون می گذاشت : "تمام دارائی من همین است، خواهش می کنم همه را بردار و کلروفورمت را مصرف نکن، چون چیز دیگری ندارم."

خاله کریسی شوف هم نوعی ترس از شب رو داشت، اما در برخورد با او، طاقتش بیشتر بود این خاله غزیز مطمئن بود چهل سال است که هر شب دزدهای شب رو به خانه اش می روند. این واقعیت که تا کنون چیزی از خانه اش گم نشده بود، عکس قضیه را ثابت نمی کرد. همیشه ادعا می کرد که آنها را پیش از آنکه دزدی پیدا کنند، با پرتاب کردن لنگه کفشش به راهرو، فراری داده است. وقتی که به بستر می رفت، هرچه لنگه کفش در خانه بود، همه را کنار دستش می گذاشت، پنج دقیقه بعد از اینکه چراغ را خاموش می کرد، توی رختخوابش بلند می شد، می نشست و داد می زد: "اوهوی." شوهرش که از سال 1953 یاد گرفته بود که تمام این ماجرا را نشنیده بگیرد، یا خواب بود و یا خودش را به خواب می زد. در هر دو حالت ، به کش و واکش های او محل نمی گذاشت و او ناچار می شد بلند شود و یواش یواش، روی پنجه پا، پاورچین به طرف در اتاق برود، آهسته بازش کند و یک لنگه کفش به این سر راهرو و یک لنگه دیگر به آن سر راهرو پرت کند. بعضی شب ها، همه کفش ها را پرت می کرد و بعضی شب ها فقط یک جفت مصرف می کرد .

ولی مثل اینکه دارم از قضایا ی جالب شبی که تختخواب روی پدرم افتاد، دور می افتم. نصف شب که شد همه در رختخواب هایمان بودیم، تجسم طرز قرار گرفتن اتاق ها و وضعیت کسانی که آنها را اشغال کرده بودند برای فهم آنچه بعداً اتفاق افتاده است: در اولین طبقه بالا (درست زیر اتاق خواب زیر شیروانی پدرم) مادرم و برادرم  هرمان خوابیده بودند. هرمان گاهی شبها در خواب آواز میخواند و معمولاً سرودهای نظامی "پیش به سوی جورجیا" یا " به پیش، سربازان مسیحی" را می خواند. من و برگزیل در اتاق مجاور این اتاق بودیم، برادرم "روی"، در اتاق بعد از اتاق ما بود. سگمان، رکس در راهرو خوابیده بود.

تختخواب من، از آن تختخواب های سفری ارتشی بود، یکی از آنهائی که اگر بخواهی رویش راحت بخوابی، باید دو لبه اضافی اش را، که مثل نیمدایره های سروته میزهای قابل تغییر، از طرفینش آویزان بود، بالا بیاوری و با قسمت افقی وسطش، هم سطح کنی، وقتی این دو تا قسمت را بالا می آوری ، اگر طوری غلت بزنی که بیائی روی یکی از این دو لبه، وضع خطرناکی پیش می آید، چون تختخواب در وضعیتی است که کاملاً دمر میشود و خودش با لحاف و تشک و ملافه، با یک صدای عظیم ناشی از سقوط، روی سرت می افتد. در واقع ، این دقیقاً همان چیزی است که حدود ساعت دو بعد از نصف شب اتفاق افتاد، (کسی که بعدها در یادآوری صحنه، از آن بعنوان "شبی که تختخواب روی پدرت افتاد" نام برد، مادرم بود،)

من که (به بریگز دورغ گفته بودم و) خوابم سنگین بود و دیر بیدار می شدم، اول که پایه های آهنی تخت در رفت و مرا زمین زد و تخت روی من افتاد، نفهمیدم چه اتفاقی افتاده است در ابتدا هنوز در رختخواب پیچیده شده بودم و آزاری ندیده بودم. رختخواب هم مثل چادر رویم افتاده بود. با وجود این، هنوز بیدار نشده بودم و در این مدت فقط چند لحظه ای به مرز هوشیاری رسیده بودم و برگشته بودم؛ به هر حال این سرو صدا مادرم را ، در اتاق بغلی، فوری بیدار کرد و او دچار این برداشت آنی شد که پیش بینی نحسش وقوع یافته و تخت چوبی بزرگ طبقه بالا روی پدر افتاده است؛ بنابراین جیغ زد : "به داد پدر بیچاره تان برسید!"  این فریاد، پیش از صدای افتادن تخت من اثر کرد و هرمتن که در اتاق او بود، بیدار شد، خیال کرد که مادر، بی هیچ علت آشکار، دچار حالت هیستریک شده است او که می کوشید مادر را آرام کند، داد زد "مامان، حالت خوبه؟"

شاید حدود ده ثانیه ، با هم فریاد رد و بدل می کردند: "به داد پدر بیچاره تون برسیم" و "مامان حالت خوبه".  این سرو صدا بریگز را بیدار کرد. حالا دیگر من هم به هوش آمده بودم و به طریقی مبهم، حس می کردم که اوضاع از چه قرار است اما هنوز درک نمی کردم که بجای روی تختخواب، در زیر تختخواب قرار گرفته ام. بریگر که در میان فریادهای رعد آسا، با ترس و تشویش از خواب پریده بود، به این استنتاج آنی رسید که دارد خفه میشود و ما همه در کوششیم که به هوشش بیاوریم و نجاتش دهیم - با ناله ای خفیف لیوان عرق کافور را از بالای سرش چنگ زد و به جای اینکه بویش کند، آن را روی خودش ریخت. اتاق را بوی گند کافور پر کرد، نفسش بند آمد و مثل آدم هائی که دارند خفه می شوند " خق–هقق" از گلویش درآمد، چون ظاهراً موفق شده بود زیر تاثیر بوی تند عرق کافور، نفسش را بند بیاورد ، خودش را از تختخواب بیرون انداخت و کورمال کورمال به طرف پنجره باز اتاق رفت، اما به پنجره ای که بسته بود رسید، با دستهایش چنان به پنجره کوبید که صدای شکستن شیشه و افتادن تکه هایش به کوچه زیر پنجره به گوشم رسید. در این موقع بود که من با تقلایی که برای بلند شدن میکردم، با احساسی مرموز و غریب دریافتم که تختخوابم روی من است حالا نوبت من بود که گیج و گنگ و خواب آلود، گمان کنم تمام این جنجال نتیجه کوشش دیوانه واری است که برای بیرون آوردن من از آن وضعیت نادر و مخاطره آمیز صورت می گیرد.

فریاد زدم : "مرا از اینجا بیرون بیاورید، مرا بیرون بیاورید" زیرا خیال می کنم حس می کردم که در یک معدن خرابه مدفون شده ام . بریگز، که در کافورش غرق شده بود صدای "قوق" مانندی از گلویش بیرون داد.

در این موقع مادرم، که هنوز جیغ می کشید، و به دنبال او هرمان، که هنوز داد میکشید ، تقلا می کردند در راه پله  اتاق زیر شیروانی را بازکنند ، تا بالا بروند و جسم نیمه جان پدرم را از میان تخته پاره های تخت بیاورند. اما در محکم بود و زیر بار نمی رفت، ضربه های دیوانه وار مادرم به در، تنها اثری که داشت، اضافه کردن بر سرو صدای موجود بود. حالا "روی" و سگ هم آمده بودند و اولی مرتب سوال می کرد و دومی هم پارس.

پدر که از همه دورتر بود و صدای خور خورش از همه بلند تر، کم کم از صدای ضرباتی که به در راه پله ها وارد می آمد، بیدار شده بود، با صدایی آرام  و خواب آلود گفت: دارم میام، دارم میام و دقایق بسیاری گذشت تا کاملاً بیدار و هوشیار شد. مادرم که هنوز هم خیال می کرد اوست که زیر تخت مانده، از شنیدن صدای ناله وار "دارم میام" این برداشت را کرد که پدر در حال احتضار است و دارد با عزرائیل حرف میزند، به این جهت فریاد زد : " داره میمیره".

بریگز برای مطمئن کردن او داد زد : " حالم خوبه، حالم خوبه"، زیرا هنوز هم خیال میکرد که نزدیک بودن او به مرگ بوده که ما را چنین ناراحت کرده است . بالاخره کلید برق را در اتاقم پیدا کردم ، قفل در را گشودم  و من و بریگز هم به گروه مبارزان پشت در راه پله پیوستیم، سگ، که هیچوقت بریگز را ندیده بود؛ به طرفش پرید، چون خیال می کرد اوست که در این ماجرای ناراحت کننده مقصر است  و "روی" ناچار شد سگ را ول کند و بریگز را بگیرد .

صدای بیرون آمدن پدر از تختخواب را همه شنیدیم ، روی فشار داده و در راه پله را با تکانی قهرمانی باز کرد و پدر خواب الود و عصبانی اما صحیح و سالم، از پله ها پائین آمد، مادرم تا او را دید، به گریه افتاد و رکس به زوزه کشیدن پرداخت. پدر پرسید : " ترا به خدا؛ اینجا چه خبر است؟"

بالاخره موقعیت ، مثل جور کردن تکه ها ی یک معمای تصویری، بهم آمده روشن شد. پدرم به علت پا برهنه گشتن مختصری سرما خورد ، اما نتیجه سوء دیگری نداشت؛ مادر، که همیشه طرف روشن هر چیز را می بیند ، گفت:

" خوشحالم که پدر بزرگت اینجا نبود."  

                                        **************

منبع : ماهنامه فرهنگی - هنری رودکی، سال ششم، شماره 66 ، فروردین 56 صص 7-8 .

در بخش (در باره نویسنده) علاوه بر منبع قبلی،  از سایت:  persianbook نقل فراوان شده است . 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/01/22 ساعت 20:57 | لينک ثابت |

منوي اصلي

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
بانگ قوانین و مقررات
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
حقوق - تاریخ و کلیات
پرسش و پاسخ حقوقی
حقوق بین الملل خصوصی
حقوق جزا و کیفری
قلمی خودم(مخیّل)
مقالات و تحقیقات ادبی
دادگستری در متون ادب فارسی
شعر دوستان
تقی خاوری (راوی)
رضا دبیری جوان
اشعار و نثر های گزیده
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
کشکول اینترنتی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز

درباره ي ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟ می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، به نشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
* * * * * * * * * * *
امیل :

hasani_law@yahoo.com

* * * * * * * * * * *
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پيوند هاي روزانه

آرشيو

پيوند هاي وبلاگ

گنجور
Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
سایت دکتر اسدالله حبیب
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرين پست ها

شنا در دریا و تظاهر به روزه خواری
نقشه ی ایران (شعر)
فلسفه نام گذاری گل پسر(داستان و خاطره طنز)
گذر عمر در سه اپیزود (شعر)
دانلود رایگان قوانین و مقررات
مباحثی از حقوق ثبت 5 - مقررات ثبتی حاکم بر اراضی موات
تصویر طنز 27– باد آورده
پنج داستان کوتاه طنز (فابل) از جمیز تربر
حسرت - غزلی تازه از نجوا
دیوان بلخ 3 - کنکاش ضرب المثل
دیوان بلخ 2 - تعزیه دیوان بلخ
دیوان بلخ 1 - زندگی نامه محمد علی افراشته
امید کُشی
هجرانی ها (یازده دوبیتی منتشر نشده از دبیری جوان)
تقدیس وکالت
نگاهی به شرح های فارسی شهاب الاخبار
وقتی حق دفاع رنگ می بازد
پرسش و پاسخ حقوقي 43 - دستور تخلیه محل تجاری
واژگان بازنده
تصویر طنز 26 – خوش رقصی
زهد ریا و می سارا
پائیز در بهار
نظرسنجی برای تغییر نام خلیج فارس؟!!
کنکاش رابطه مالی وکلای دادگستری با موکلین
کاریکاتور حقوقی 25 – خالی کردن خانه
داستان یک مکتوبه (ایمیل)
نکوداشت استاد محمد قهرمان
مرثیه ای برای خوبی
داستان طنز - دستگیری حضرت فیل
مصرع رنگین و ترکیبات مشابه آن در ادب فارسی

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کليه ي حقوق مادي و معنوي وبلاگ dad-hassani محفوظ مي باشد.
طراحي شده توسط ياس تم

Free counter and web stats