تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگويم؟

نقشه ی ایران (شعر)

 

  نقشه ی ایران    

                سروده ی محمود خیبری

 

 

 جناب آقای  حسنی 

سلام   می خواهم این شعر ضمیمه را به پاس سخنرانی جناب آقای احمدی نژاد و آقای اسفندیار رحیم مشایی که از ملیت و اصالت ایران عزیز دفاع کرده اند، ارسال کنم. عده ای نقشه ایران را به گربه تشبیه کرده اند که این مورد پسند من نیست. 

                                                                           محمود خیبری - 22/5/1389

  

                                                            نقشه ی ایران

این شیر شرزه نقشه ی ایران، اکنون به قاب کهنه اسیر است

                            نصب است روی سینه ی دیــوار، جایــی که هر طرف رد تیر است

شمشیــــر اقتدار خودش را،  داده به دست مــــــــردم نا اهل

                            غمگین نشستــــــه کنج اتاقــــــی، در بنـــــد باغ وحش اسیر است

در بیشه زار خاطــــره ای خوش، آن جـــا که بود زندگی او

                           رفته فـــــــرو به لاک گذشته، بالـــــد به خویش چون که امیر است

از رود نیـــــل تا لب جیحـــــون،  میــــدان یکّه تازی او بود

                          در اختیار داشت جهــــان را،  دریـــــا و کـوه و هر چـه کویر است

هـــامـــاوران تازی خود را، چون بچه شیر زیر نظر داشت

                          نخجیــــرگاه روز و شبش بـــــود، جایــــــی که آسیـای صغیر است

 کو جرأتی که پــــا بگذارد، در  مرز حکمــــــرانی او غیر

                          وقتی که پاســــــــــدار حریمـش، شاهــــــی چو داریوش کبیر است

از راه پر نشیب گذشتــــــه، باز آمده ز خطــــــــه ی تاریخ

                          با این که بی رمق شـــــــــده امّا، در فکــــر کارهـــای خطیر است

جان یافته ز خون شهیــــــدان، مانــــــــد به روزگار همیشه

                        این شیـــــر شـــــرزه کشــــــور ایران، ارواح مردمـــــان دلیر است 

 در قاب کهنــــــه باشد و یا نــو، هر گز ز ارج او نشود کم

                        در هر زمان که باشد و هر جا شیـــر است و شیر زاده ی شیر است.

                                            نجوا (محمود خیبری) -  امردادماه1387   

                                           )))))))))))))(((((((((((((((  

  *  یادآوری: همه ی دیدگاه ه نویسنده و شاعر محترم، الزاماً نظر مدیر وبلاگ نیست.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/06/03 ساعت 13:53 | لينک ثابت |

حسرت - غزلی تازه از نجوا

 

   حسرت

                 غزلی تازه از نجوا (محمود خیبری)

 همراه با یاداشت: اندر نکوهش بلای پیری (نوشته محمد مهدی حسنی)

      و کارتونی (کاریکاتوری) از کنستانتین سیوسو ( اهل رومانی)

 

ابجد عشق مجاز از نونیازان خوش نماست

پیـــر گشتی واگـــذار این بازی طفلانه را (صائب – آنندراج)

دیشب به هنگام  جستجوی امیل هایم به نامی آشنا بر خوردم: محمود خیبری، که پیش تر شعری از او (پیام ایرج میرزا)  در باره تغییر نام بلوار ایرج میرزای مشهد،  در "چه بگویم"  منتشر شده است. او یکی از غزل های تازه خود را برایم فرستاده بود . نمی دانم چرا احساس کردم که شعر کوتاه او را بی پرحرفیِ به روالِ خود منتشر نکنم و از این نظر؛  از او  پوزش می طلبم، به ویژه اینکه نثر گستاخ من  بر نظم معنافراخ او پیشی گرفته است. 

چند روز پیش برای خرید کتاب به یکی از کتابفروشی های شهرمان رفتم. کتابفروش گفت:  فلانی بر خلاف قدیم،  چند وقت است که کتاب رمان (داستان) خرید نمی کنی؟ هرچند با گفتن : "مجال خواندن نیست" گفتگومان زود پایان یافت ولی از آنجا که همیشه پس از هر محاجّه این چنینی، به سنجه ای رفتار من ناشور خود می پردازم. پس از بیرون رفتن از کتابفروشی، بر سبیل کنجکاوی  به واکاوی این تذکر و فحاوی  رفتار تذکر داده به خود پرداختم. دیدم مدت هاست، که به دلیل زمینه های ویژه مطالعاتی خود، و نداشتن فرصت کافی،  از خواندن رمان و داستان دور افتاده ام.  پیش تر اگر گاه گداری هم رمان های ارزشمند را خریداری می کردم به این امید بود که روزی فرصت تورق و خواندنشان را یابم.  لیکن اکنون و ناخود آگاه احساس می کنم که آن ممه را دیگر لولو خورده و این امید از میان رفته است. چون می پندارم که در عمر باقی مانده (حداکثر ده بیست سال در پیش - اگر سپری شود؟) ،  باید فیش های مطالعاتی موجودم  را مرتب کنم و مستبعد به نظر می رسد، موقعیتی پیدا کرده و بتوانم مانند گذشته به طور جدّی رمان بخوانم.

در اینکه آیا این رویه اشتباه است یا خیر؟ کاری ندارم؛  آنچه در اینجا مراد است، احساس پیری است، که از سالها پیش با بلند شدن موی ابرو و گوش و بینی،  غمز خرکی خود را در مقابل آینه و پیش چشمانم آغاز کرده است و تصدیق فرموده  با چنین قحبه پیر،  چهره به چهره و مو به مو شدن - با پادرمیانی  آینه زمخت مقابل-  مکافات دارد و کفّاره به هم می رساند، چه برسد به این که بخواهی با او نرد عشق هم ببازی؟!  اینجا است که می پنداری از دشت ها و قله زندگی گذشته ای و به سرازیری مرگ و کویر فنا می روی و کارت دارد تمام می شود و این فی نفسه،  احساس دردناک و منفعل کننده ای است.

به یاد ندارم  این سخن منسوب به شافعی را کجا خواندم، که (نقل به مضمون) : گویند اسباب آسایش خاطر سه چیز است و از چهارمی که مهمترین آنهاست، غفلت می شود؛ آن سه : "دارایی"، "ایمنی" و "تندرستی" است و ندانسته اند که آن سه، بر مدار چهارمی، یعنی "جوانی" می چرخد.

با وجود اینکه در سوره نحل آیه 70 خداوند از پیری به خوارترين سال هاى زندگى یاد می کند، که انسان هرچه دانسته ، از یاد می برد : "وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفَّاكُمْ وَمِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لَا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ قَدِيرٌ  ". و در جای دیگر از قول زکریای نبی در توصیف پیری گوید، پروردگارا دانم که استخوان هایم سست می شود و شعله پیری در سرم بر می افروزد (نساء – 19) ،  امّا  در کتاب ها،  زیاد می خوانی و از افواه می شنوی که پیری مانند دوره ی  کودکی بهترین و اصلی ترین مراحل حیات است، زیرا دوران عقل، حکمت، محاسبه و .... است.  چنانکه استاد ابوالفضل بیهقی،  پیرایه ملک را پیران آن می داند. و ....

ولی واقعیت این است، که این سخنان تنها موجب دل خوشی برای دیگران است و نه خود پیر.  زیرا در این دوران: مسافر توانا و تندرست و جسور و از خود گذشته ی امیدوار زندگی،  غریب و بیمار و منتظر مرگ می شود و اقیانوس شفاف پرشتاب امید و غرور، مرداب عفن و سیاه نومیدی و بی آروزیی می گردد. میکده ی عشق و دیوانگی و مستی و نشاط، ماتمکده درد و مریضی و رفتن می شود. آنها که میزبان و خودی اند، رخت بر می بندد و اینها - به هیات میهمان ناخوانده - در کلبه جان و تنت بیتوته می کنند

آنچه می ماند حسرت و آه و افسوس است:  حسرت از افول  آفتاب جوانی که بر نطع عمر به زانو نشانده  و بسملت می کنند  و آه ..  از آب رفته ای که دیگر به جوی باز نمی آید و افسوس از فلاکت مسافری که درد  ناعلاج غریبی دارد و هر آن چه را که  از آن توست باید در محله و کوی خود واگذاری و دیگرانش تصاحب کنند. پس حکم تیمم را پیدا می کنی، آن هم وقتی که آب بسیار است

و به قول سنایی - دور از جان - می بینی پیر مناجاتی شده ای که بر مرکب خود فرو مانده و رند خراباتی که زین بر پشت شیر نر نهاده:

   بسا پیر مناجاتی که بر مرکب خود فرو ماند      بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد

اگر در امثال سایر از این دست ضرب المثل ها می بینی که : "پیر،  مردنی و غریب،  رفتنی است" و "درخت وقتی پیر می شود پایش ارّه می گذارند"، "پیر پیر است اگر چه شیر باشد"، " پیری به هزار علّت آراسته است"،  "پیری و صد عیب چنین گفته اند"،  "پیران را تبی و زمستان را شبی"، "ای پیری الهی بمیری"، " روز پیری پادشاهی هم ندارد لذتی"،    و  .... . این همه برای این است که آخر خطی و کارت دارد کم کم تمام می شود.

درست است که مولی (ع) می فرماید: " رای الشیخ احب الی من جلد الغلام (نزد من تدبیر و نظر پیر، از استقامت جوان -در میان جنگ- بهتر است"  و حضرتش  در جایی دیگر گوید: " اذا شاب العاقل شبّ عقله (خردمند که پیر شود، عقلش جوان می گردد)".

و مولوی به تأسی از جوهر این کلام ها گوید :

                آنچه اندر آینه بیند جوان                           پیر اندر خشت بیند بیش از آن

و بر همین مبنا مثل سائره است، که: " تیغ  کهنه، جوهر دارد" و "دود از کنده ی تر بر می خیزد" و ....

امّا در این زمانه عسرت که جوانان خودشان را به لحاظ داشتن دانش های جدید (رایانه و زبان و ...)، سرآمد می دانند، این مثل های دوران جوانی ما که : "خدا از موی سفید شرم می کند" چه برسد به بنده خدا، و یا بلا نسبت و رویم به دیوار : "خری گفته اند، کرّه خری گفته اند" و یا : "شرط باشد آن که، دارد پیر را عزت، جوان" و یا : " بزرگ تری گفته اند و کوچک تری " و ....  زبون شمرده می شود و تو گویی به تعجیل، تاریخ واقعی مرگت، از تاریخ رخ داده ی آن -  که کارمند ثبت احوال زحمت ثبت آن را می کشد - جلوتر می آید.  به جای برق، چراغ موشی می لرزانندت. "گرگی فرتوت می شوی که رقـّاصت شغال است" و "ماری پیری که قورباغه سوارش می شود" و "شیری پرسال که صید غزالان می شوی".

چو ریزد شیر را دندان و ناخن                               خورد از روبهان لنگ سیلی

چو شاهین باز ماند از پریدن                                 ز گنجکش لگد باید چشیدن

وقتی نصحیت می کنی و پارسایی و صبر خود را به رخ جوانت می کشی، فی الفور رأی  سعدی پیر را شمشیر دست جوانی خود می کند که:

               حاکمان در زمان معزولی                    همه  شبلی و بایزید شوند.

و چون پافشاری و اصرار بیشتر کنی، پژواک فرزانگی ات از حلقوم فرزندِ زاده ات،  هزل مولانا آنهم از نوی نیش دردناکش است که : "کس نگوید که دوغ من ترش است". 

اینجا دیگر در می بابی که در دهان اژدها رفته ای و بر سر شاخ  و ستاگ نشسته ای و بُن می بُری و   به نقل از بزرگ شاعر فاطمی (ناصرخسرو)  پنداری برای گوسالگان  قرآن می خوانی و ....

                 "چه به من گو، چه به در گو، چه به خر گو" .

پس "لکم دینکم"  خود را به زبان اسدی طوسی به تو می گوید:

شنیدم ز دانای فرهنگ دوست                         که زی هرکس آیین شهرش نکوست

او خود را فلک سوار می بیند و تو را لاشه خر و یادآوری می کند که :              

          چون مهر کند فلک سواری      از چالش لاشه خر چه خیزد (کمال اسماعیل)

و کلام پایان او زبانزد  مردم تهران است: " خالی می بندی" و ...  "مرخّصی" و شاید هم: " لاف در غریبی و گوز در بازار مسگران".

چون به قول مولانا : " کوه در سوراخ سوزن کی رود"  زمان آن است که پرده نمایش پایین افتد،  تو این ور جو و او آن ور جو باشد. حضرت عباسی،  در این گیرودارِ دگردیسیِ جگرپاره به جگرخواره، قمپز در کردن مشهدی که : "اگه پیرُم مِلرزم، به صد جوون مِیَرزم"، راه به جایی نمی برد،    

             بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول       من گوش استماع ندارم لِمَن یَقـُول (سعدی)

و تولابد در گمان  چاره ای، و برای اینکه محاکاتت حکم  خاموشی بلبل و عرعر خر را نیابد، فکر می کنی که: بله راهش این است که فرمایش شاه مردان:  المشیبب رسول الموت (موی سپید پیک مرگ است)  و قول : "چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون رو   /  رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی" را از یاد ببری و به زندگی و ظواهر مادی آن حریص شده،محکمتر بچسبی؛ هی سال،  دزدی و دور از گوش شغال علیین شده ی مولانا، ادعای جوانی کنی  و دل مشغولیت،  دلبستگی به دست مایه  های پیش ترت شود و عادت و عبادت را با هم جمع کنی:

در این صورت به پند سعدی شیرین سخن رفتار نکرده ای :

               نزیبد مرا با جوانان چمید                  که بر عارضم صبح پیری دمید

و کار و زبانت زبونی است:

        نگردد جمع عادت با عبادت        عبادت می کنی بگذر ز عادت (شیخ محمود شبستری)

پس از آن طرف بام به زمین می افتی و رویم به دیوار به قول قشقایی ها حکم "خر پیر و زنگوله" و به قول مشهدی ها خداوند بساط " پیری و معرکه گیری" می شوی و عقلت پاره سنگ ور می دارد:  

      هر که با ناراستان همسنگ شد      در کمی افتاد و عقلش دنگ شد (مولوی)

از این رو تنها یک راه می ماند، و آن حسرت است و "کاکل زری پسر" خطاب کردن جوانت و لابد چیزی از این بهتر نیست.

بگذریم ...  

امیدوارم که شصت و به قول مشهدی ها: بلکم بیشترِ دیوارِ خیبری، حال حالاها نشست نکند و باز هم برای "چه بگویم"  شعر بفرستد.

 

 

                            حسرت

منت کشـــی ز شانه ســــــر ما نمی کند              می کرد در جوانـــــی و حالا نمی کند    

سهم سرم ز شانـــــــه  زمانی زیاد بود              کم یا زیـــاد حـــــــال تقاضــا نمی کند

سر رشتــــــــه ی کلاف زر کاکـل مرا                شانــــــه ز دست داده و پیــدا نمی کند

آئینه می شود خجــــــــل از دیدن سرم                سر پنجه نرم بـــــــا ید بیضا نمی کند

 پیری رسید و موی مرا از سرم گرفت               مهمان به میزبان که چنین تا نمی کند

کاکل زری پسر به تو گویم کــه کاکلت                 بیش از دو روز با تو مدارا نمی کند

                            فردای خود به چهره ی "نجوا" ببین جوان

                              بـــــــا او فلک معاملــــــــه تنهــا نمی کند      

                                                                     خیبری (نجوا) - ۱۶/۹/۸۸

                                           **************

 یادآوری :  احادیث و اشعار این نوشته  از کتاب حکمت نامه پارسیان تالیف آقای غلامرضا حیدری ابهری  و  گزیده ای تاثیر قرآن بر نظم پارسی تالیف آقای سید عبدالحمید حیرت سجادی و امثال دهخدا و غیره  برگرفته شده است.

تصویر طنز از کنستانتین سیوسو است که در  هفتمین دوسالانه بین­المللی کاریکاتور تهران،  برنده جایزه سوم بخش سالمندان گردید و برگرفته از سایت ایران کارتون است


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/05/09 ساعت 9:19 | لينک ثابت |

هجرانی ها (یازده دوبیتی منتشر نشده از دبیری جوان)

 

              هجرانی ها

               (یازده دوبیتی منتشر نشده از دبیری جوان)

 

نگاهی به قالب دو بیتی در شعر دری

                         نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

چون قدح گیریــــــــم از چرخ دوبیتی شنویم

به سمن برگ چو می خورده شود لب ستریم (منوچهری)

چندی پیش در آخرین نشست دوستانه مشترک با رضا دبیری جوان و تقی خاوری،  وقتی از رضا دبیری خواستیم شعر بخواند، برایمان دو بیتی های تازه گفته ی خود را خواند، او گفت: "بی آنکه خود بخواهد چند وقت است که فقط دو بیتی می سراید."  و ادامه داد: "چون اقتضای حال و شورش سرودن در این نوع قالب است، از این رو هراسی از نقـاّدان ادبی ندارد، که چه بگویند؟ ".

در ادب فارسی دو بیتی یا فهلوی یا ترانه ،  یکی از بهترین (شیرین و گوش نواز و لطیف ترین)، کهن ترین، کوتاه ترین، ساده و ملایم وزن ترین و مردمی ترین  (نزدیک به زبان عامیانه) و آزادترین قالب شعری کلاسیک برای  بیان لخت و مستقیم احساس درونی گویندگان دری است و این ویژگی ها موجب شده،  این قالب نه در بین خواص، با درون مایه های ویژه عاشقانه و عارفانه خود که  در میان روستائیان و مردم عادی خراسانی، هزاره، لرستان، گیلان و مازندران، بوشهر و سایر شهر های فارسی زبان خواستار فراوان داشته باشد.

ماندگاری دوبیتی های عامیانه و رواج  دوبیتی های بزرگانی مانند بابا طاهر و فائز دشتستانی  در میان مردم روستایی و شهری، بیانگر جاری شدن این رود سترگ  از طبیعت بکر و صحرا ها و در یک کلام، تنفس صاف و صادق و آسان بی شائبه ی احساس ها است که به دل می  نشیند.

شمس قيس رازي در کتاب ارزشمند "المعجم في معايير اشعار العجم"، در رابطه با پدید آمدن وزن رباعی و دو بيتي، داستانی عجیب نقل می کند که  بر اساس آن، نخستین بار شاعری (رودکی) این وزن را از کودکی که دارای ذکای طبع و صفای قریحت بوده به هنگام جوزبازی، می شنود. در منظر شاعر، وزن آن مقبول و نظمش مطبوع به نظر می رسد، پس به قوانین عروض مراجعه کرده و می بیند که از فروعات بحر هزج است.

قيس رازي ضمن شمردن وزن های مختلف در باره این قالب شعری ، معنایی بلیغ گفته است:  " کی خاصّ و عام مفتون این نوع شذه اند،  عالم و عامي مشعوف اين شعر کشته (گشته)، زاهد و فاسق را در آن نصيب،  و صالح و طالح را بذان رغبت. کژ طبعاني کی نظم از نثر نشناسند و از وزن و ضرب خبر ندارند، به بهانه ی ترانه ی در رقص آيند، مرده دلاني که ميان لحن موسيقار و نهيق حمار فرق نکنند و از لذت بانگ جنگ (چنگ)  به هزار فرسنگ دور باشند، بر دو بيتي جان بدهند. بسا دختر خانه کی بر هوس ترانه در و دیوار عصمت خوذ در هم شکست.  بسا ستّی کی بر عشق دوبیتی تار. و بوذ بیراهن عفّت خویش برکسست. و به حقیقت هیچ وزن از اوزان مبتدع و اشعار مخترع، کی بعد از خلیل احداث کرده اند، به دل نزدیکتر و در طبع آویزنده تر ازین نیست ..."(1)
گویند دو بیتی عمری دراز دارد و  وزن تکامل یافته و عروضی شده نوعی از شعرهای هجایی و ترانه های نیمه عروضی روزگار ساسانیان است، چنانکه به گفته ی استاد  شفیعی کدکنی موفقیت دو قالب دو بیتی و رباعی  در ادب فارسی و توفیق نیافتن  آن در ادب تازی و فهلویات خواندن آن، و هم شکل بودنش با لحن اورامن نشان می هد که آن دو از خصایص شعر فارسی کهن است. (2) و شادروان استاد محجوب دوبیتی را در کنا ر رباعی و مثنوی، از زمره قالب هایی می داند که رنگ و بوی ایرانی و فارسی دارد (3) و  آقای دکتر کامگار پارسی ، نیز با نقل یک  دوبیتی پهلوی و شعری از درخت آسوریک  و غیره،  بحر هزج و اجزاء  و ازاحیف آن را دارای سبقه ایرانی دانسته  که به این ترتیب باید حلقه ی رابط بین شعر پیش از اسلام و بعد از اسلام باشد و تازیان اگر شعری داشته و گفته،  وام دار فرزندان این خاک و بوم بوده اند. (4)

به لحاظ قدمت،  سوای فهلویات بندار رازی شاعر دوران آل بویه  و باباطاهر،  و دوبیتی های بانو دایه تبریز اورامی ( شاعره کرد قرن 4) یکی از شعرهای شهید بلخی ، دوبیتی مشهور زیر است که بیانگر همگانی بودن دوبیتی در سخن  و همیشگی و یکتاه بودن درد اندوه  در معنی،  از دوران کهن تا کنون است، و این دو بیتی یحتمل،  تا هزاران سال دیگر مانند امروز  تر و تازه خواهد ماند:

                         اگر غــــم را چو آتش دود بودی                 جهان تاریک بودی جاودانه

                         در این گیتی سراسر گر بگردی                 خــــــردمندی نیابی شادمانه 

 شاید آنان که دبیری جوان را با شعرهایش در "کتاب جمعه" و چهار دفتر شعر منتشرشده اش:  "رویش"، "در دهان باد"، "روی  پله عشق" و "در گرگ ومیش صدا"  می شناسند برایشان عجیب بنماید که همان رضا دبیری،  گوینده این دوبیتی ها یا به قول خودش "سوز و گداز و هجرانی ها" است. ولی واقعیت این است که این دو دبیری جوان یکی هستند  و  با هم تفاوت ذاتی ندارند، هر دو  سر بیان شعر و  شعور و شیدایی،  اما در دو موقعیت متفاوت دارند. زیرا سوای دارا بودن معلومات ادبی،  این عاطفه شاعر و حال شاعر است که به او فرمان می دهد احساسش را در قالب نو یا کلاسیک بازگو کند و نیمایی یا شعر سپید بسراید.

به هر حال حقیر از شنیدن و خواندن این دو بیتی ها لذّت بردم  و می دانم که هرکس عاری از تعصب نقادان و تندرفتگان   و  وسواس به جاماندگان باشید و از شعر،  تنها عاطفه و انتقال یک حس آنی و مخیّل شاعرانه را بخواهید، با من همراه است.

                ***1

تو را بینم بلــــرزد دست و پایم

بگیرد  در گلــو،  ناگــه صدایم

سخن گویــد نگاهت، بــا کنایه

خجل گـــردم،  ببندم چشم هایم

               ***2

به اشک چشم، شب را تر کنم من

دلـــم را چون گلــی پر پر کنم من

اگـــر سوزد  به آتش،  هیزم جهل

خـــــودم را شعلـــــــه آذر کنم من

               ***3

بجــــوشد از زمین، پونه،  لب آب

بــــــروید جــــــام لاله زیر مهتاب

بهار آمد که تا هر روز و هر شب

بیفتــــــد قلب عاشق در تب و تاب

               ***4

وجود من به موئی بسته مانده

زمان بر نطع جــــلادم نشانده

نوشتـــم روی دیــوار رهایی :

کسی خط مرا هرگـز نخوانده

               ***5

نه از سر می رود یک دم هوایش

نه بتـــوانـــــم بگیـــــرم ردّ پایش

سخـــــن با من، کــه آزادی نگفته

ولــــی از دور بشنیــــدم صدایش

               ***6

نه مـــن سنگـی زدم بر شیشه هاتان

نـــــه آتش گشتـــه ام در بیشه هاتان

درختــــــی بوده ام روئیده از سنگ

که شد زخمی به ضرب تیشه هاتان

               ***7

جنونـــم گل کنـد، آباد گردم

سراسر شعلـه و فریاد گردم

بسوزم پوستین پار و پیرار

ز پنــــدار پـــدر آزاد گردم

               ***8

 عجب دردی است دوری از رهایی

نشــــد پیـــــــــــدا بـــرای او دوایی

همـه دنیـــــــــــا در آغوشش گرفتند

به غیر از من که کرد از من جدایی

               ***9

مرا این شاعری از ره بــــه در برد

نه با پایـــم که او بی پـــا و سر برد

سخن سنجی به کارم عشوه ای کرد

مـــــــرا آتش زد و او شعله ور برد

               ***10

دلــم از دست این دنیا شکاره

تنــــم در زیر بــــار روزگاره

بجزّم همچو ماهی من به تابه

قـــراری جان من هرگز نداره

               ***11

خزان از بـــاغ من بیرون نمیره

یکــــــی دست منو امشب بگیره

که هم مستم هم اینجا کس ندارم

صــــــــدای من به زنجیر اسیره

                                                                            ((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 – المعجم فی معاییر اشعار العجم، شمس الدین محمد بن قیس رازی، به تصحیح علامه زنده یاد محمد بن عبدالوهاب قزوینی، و استاد مدرس رضوی، کتابفروشی تهران، بی تا – صص 112تا114

2 - موسیقی شعر، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران، موسسه انتشارات آگاه، چاپ چهارم، تابستان 1373 -  ص 217

3 – سبک خراسانی در شعر فارسی،  تالف دکتر محمد جعفر محجوب، تهران، انتشارات فردوس و جامی، چاپ اول، بی تا،  ص 98

4 -  رباعی و رباعی سرایان از آغاز تا قرن هشتم هجری ،  تالیف : مرحوم دکتر محمد کامگار پارسی ، به کوشش دکتر اسماعیل حاکمی ،  انتشارات دانشگاه تهران ،  چاپ اول ،  تیرماه 1372 ، تهران ،  ص 35 و 90


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/04/22 ساعت 9:40 | لينک ثابت |

یک غزل و سه شعر نیمایی منتشر نشده از تقی خاوری

 

  یک غزل و سه شعر نیمایی  منتشر نشده 

                                       از  تقی خاوری

 

                          ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈

خیزش غنچه ها

 دوباره بوی گــــل آمد، مگر که  غنچه دمیده

خوش ست غنچه فرصت اگر چه عمر رمیده

بهار گـــــــر چه برآمـد ز خاک، مثل همیشه

به جای آب تو گویی  که خون به خاک چکیده

صدای دو عاشق یکـــــــی شده ست و رهائی

سبک ز حنجره ی عشق ، میـــــــــان ابر پریده

سکوت غمزدگان  شد  ز جنس نطفه ی توفان

ز هــــر طرف بگشایــــــد حجاب روی سپیده

شگفت می رود این موج ز بام ها و افــق ها

به سرعتی که تو گویی  گمان که دیده ندیده

درون ساقـــــــه بمیرد،اگر که نطفه ی فریاد

دوباره باز به بینـــــــی  هــــــــزار غنچه دمیده

صدای خسته "راوی"، میان جنگل و دریـــــــا

پرندگان مهاجـــــــر ز مــــــوج و برگ شنیده

 یادآوری : در مورد صورت قبلی مصرع آخر همین غزل، که مدتی در وبلاگ منتشر، شده بود و اکنون ویرایش شده و پیش تر:  "پرستوی سفر سبز ز مــــــوج و برگ شنیده " بود، قابل ذکر می داند که دوست شاعرم "خاوری" خود نیز در آن زمان، از اشکال وزنی مصرع آگاهی داشت امّا گویا با نظر شادروان استاد محمد علی فروغی در مقدمه نگاشته اش بر غزلیات سعدی (انتشارات ققنوس 1382 - ص 376) هم عقیده بود که  :

" ما نیز می دانیم که در کلمات شیخ مانند بسیاری از شعرای متقدّم، اشعاری دیده می شود که از جهت زیاد و نقصان یک حرف مانند "ت" و "م" و "ی" با سلیقه ادبای متأخّر موافقت نیست، حتی اینکه شاید این قبیل اشعار را خارج از وزن بدانند و لیکن بر حسب تتبّع معلوم می شود که قدما این فقره را منافی وزن شعر نمی دانستند و در هر حال ما متوجه این معنی بود ه ایم ولی تعرّض آن را لازم ندانستیم" .

بنابراین در آن موقع او از تصحیح شعر که معمولاً عاطفه ی به هنگام سرودن غزل را مخدوش می کند، سر باز زده بود و انتشارش را بی اشکال می دانست. ولی به هر حال اکنون اشکال عروضی مزبور را رفع کرده است

                         ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈

وهم صد ساله

 جز دوست داشتن چه مانده

بی وزن روی زمینم

موج خبرها

در ذهن و اندیشه در فکر

با ز هم در انتظاریم

در انتظار همان رنگ قرمز

تا وقت رفتن لباسی بپوشیم

فکرم کشیده تویِ اتوبوس

گفت و شنودی و همراه با ضبط و صوتی

"ول کن دگر کار از این حرفها گذشته

این وهم صد ساله ای در دورن ست

در ضمن توی اتوبوس

چندین صدایی ست

دیدی نشد رنگ قرمز

بنشین چائی بنوشیم و سیگار

آن وقت ها

می شد خروسخوان دوّم در این ساعت از شب"

آن روز بر نیمکت پارک

آن شخص   یک چیزهائی   می گفت و ما هم

"آن حرف ها   رفت در باد

حالا تو خود اصل ترسی

آن روز

بر نیمکت پارک

طوطی و سینه سرخی که همراه فواره رفتند بالا ندیدی

در اوهام بودی

در حاضر کتک ها

نه در انتظار الاغ ..... ست

که شیر و کفتار و گرگ و پلنگ از کتک ها     این روزها می گریزند

کوه تحمّل دستان جلّاد را خسته کرده       با استخوان های خرد و خمیر شکسته

دیگر صدای پنهان  راهی شده در خیابان

این رنگ یک شکل تازه ست        عادت شده   رنگی فراتر، از طاقت آدمیان

 از پلک های سپیده

می بارد آرام        باران نقره

ترس در روشنی می شود گم

 

                          ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈

   

خیابان نیلوفرها (1)

 کجایی        که اشک دنیا در آمده

ناله اش از آن ور آب ها شنیده می شود

دنیا برای کبوتران مان تاسف می خورد

برای دخترانی با اشکهای پنهان

فراتر شویم

که وقاحت از شکل خود فراتر رفته فراتر

و مدّعی خون نوزادان به دنیا نیامده ای ست

با گنج های خاک نشینان

فکر خریدن ستاره هاست

و من د رفکر توأم

مثل آرامش ماهی

در برکه ای سبز

ترانه ای بخوان تا تنفس عشق

بخوان که جای عاشقان کنار دیوار است.

 آن ها که رفتند

فکر شقایق شدن نبودند

بیا تا یک دیگر را پیدا کنیم

تا قدم های مرگ بی صدا شود

 عادت کن    مثل قناری ها با نغمه های قفس

بخوانیم تا از نقش تازه شویم تازه

که پاک ماندن بزرگی ست

دل خوش کن دل

که نونهالان تازه

ترفند باد را می دانند

در دود رسوائی

که از اجاق دیگ حاشا  بلند است  قد می کشند قد

                           ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈     ҈҈҈҈҈҈҈҈

 

خیابان نیلوفرها 2

 خیابانی که یادها را قرمز می کند

با وز وز واژگان در خواب

و قتل عام بلبلان        دور     از چشم آفتاب

هراسان در آفتاب دویده ای

می خواهم لبان تَرَک خورده ات را

به هسته شلیل تشبیه کنم

این کم آوردن ست

باید که هسته کلام را منفجر کنم

تا جهانی به پرواز در آید

فضا           سرشار از انرژی عاشقان  ست       سرشار

هر تهمتی آب  می شود

و کلمات کذب جارو

تنها صدای خونِ دل خورده ی تو می ماند        تنها

بگیر     دست عشق را        بگیر

 در ترق ترقِ گلوله های بنفش

با تلاقی پروازهای صدا.

 چه پروازی

چه پروازی

که تصاویر آن رنگین کمانی ست

دورغ پردازان به انکارند

الهه باران ترانه ی ترا می بارد

در اقصا نقاط خاک

و انعکاس تصاویر توست            بر تابلو های نقاشی جهان.

 رنگی از قلب پرندگان

در خون تو می طپد.

 در زندان اندیشه

حقیقت صدای توست

حقیقت همیشه می تابد


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/02/03 ساعت 10:58 | لينک ثابت |

چند شعر نو از تقی خاوری

    

  چند شعر نو از تقی خاوری

 

رویش رویا

            (از مجله گیله وا)

 می رود

از روی اقیانوس ها آبی می شود

از روی جنگل ها سبز

از روی فانوس های دریائی روشن می گذرد

آن سوی آب ها

و حضورمرا نیز با خود می برد

در شهری شفاف

در خیابان هائی که غروب

با سمفونی های زیبا می درخشند

در جنگل هائی که بلبلان

در آواز خود دیوانه می شوند

در کافه هائی که دل گرفتگی را به آتش می کشند

 

رفت و حضورش را در اتاق های رویا جا نهاد

صدائی بر انگیخته زیر سقف یادها می پیچید

رویائی که می شود سبز

از میان برگ ها

از میان شبدرها می روید

می آمیزد              با اقاقی ها

و پاره های ابر

هیئت اورا ترسیم می کنند

 

حضورش پراکنده در خیابان های شب

زیر درختانی که قطره های باران

چون دانه های الماس

از برگ هایش می چکد

 

صدای هم را می شنویم

در دو سرزمین

به یک هنگام ترانه می خوانیم .

       

                                              *****************************

 سایه باریک

              ( از مجموعه شکل های صدا )

 

همه چیز معمولی به نگاه می آید

زوج عاشقانه ی پرواز

و خوابهای بی سرو سامان

در سایه ی چنار

نان پاره ای               در نگاه غریزه

و کودکان شب

بر گرد آتش زباله های زمان

 

اینها را تنها می بینم

با تنهایی می روم

تا دهلیزی بن بست

آنجا نه من می مانم

نه تنهایی

نه صدایی می شنوم          نه چیزی می بینم

حتی آن ها را

که سنگی بر دهلیزم می گذارند

 

این را حالا می توانم بگویم

که آنان خسته و خاک آلود

به خانه باز می گردند

کتاب مقدس را می گشایند

با چای و قهوه و خرما

و از پس چندین هلال ماه

مثل سایه ای باریک به نظر می رسم

 

بعد:                   شاید بر گهایی از نامم سبز شود

ابر و بارانی

بر آتش کودکان شب

نان گرسنگان خیس کشد

و زوج پرواز

از بالکنی تماشا کنند

که زیر درخت چنار کسی نیست.       

                                              *****************************

 زیبایی محدود

                (از مجموعه شکل های صدا )

بدون هیچ کلامی به برگ می نگرم

میان روز           به فاصله ای              در دو نقطه می چرخم

بدون آوازی  هوای روز  در غروب

و برگهای دود گرفته             باغ نگاهست

همیشه پله های بلندی ست

که می کشد خط زردی        به نقطه های نگاه

در این هوای پر از هیچ مگر که خلوت خود را

به دوره های فسیل و نقوش غارهای مصور

وسیع تر سازم

و گاه که با صدای نی از دشت های ماه می آیم

نگاه می کنم به پرده ی گل های چین دار باغ خوارزمی

به زیبایی محدود و تازه ی گلدان

که از بهار            سه گل           به رنگ صورتی زده است

 به ساعتی دگر               که می گذرم از پیاده رو

سایه ای کنارم نیست      مگر سایه های تکیده

شبیه عکس های فسیل و نقوش غارعای مصور

و هیچ ثانیه ای را            صدای من نمی خواند

فقط چراع چهار راه

که هر ثانیه اخطار می کند

سکوت قرمز را .

                                              *****************************

 

 بخش غایب

       ( از مجموعه شکل های صدا )

از اول نگاهم به همین جا بود

همه چیز می دیدم

جز همین جا را

آن چیزها چه بود ؟

بار و بندیل سفر را             که باز می کنم

تکه سنگهایی، از کنار و گوشه ی دنیاست

نشان به هر که می دهم      سکوت می کند

از که سئول کنم؟

از بخش دیگرم            که در راه مانده

در همین زمهریر          که استخوان ها را کبود می کند

به مضمونی تکه تکه فکر می کنم

این مضمون ها            جایی با من بوده اند

اکنون بخشی از آن غایب است

مثل غیبت همان سایه ها

و من نا شناخته مانده ام هنوز

کسی از قدیم هایم سر در نمی آورد

آن روز هم که گفتی، در سایه ی انار مرا دیدی

دیگری               در من حلول کرده بود

سعی می کنم     دچار اختلالات زبانی نشوم

اگر این صدای روز بگذارد

از کادر شیشه

اتومبیل ها را می بینم

به رنگ استخوان فیل و یوزپلنگان

هی جمع وجور می کنم خود را

تا صدای مضمون ها را بگیرم

اما صدای خود را می شنوم

که حالتی جنون زده داشت

و نویسنده ای که با تانی

به صدایم گوش می داد

شاید روزی کتابش را بخوانم

و تصویر جنون زده ای در آن تماشا کنم

می دانم الان می نویسم

مردی با موهای خاکستری

خود را         در آب نقره       رها کرد

اگر بینمش           خواهم گفت:

آن مرد

از این داستان کم عمق خبر داشت

می خواست رنگ نگاهش عوض شود

 می نویسم

ناگهان درختانی ردیف می شوند

من به آرامشی در سایه سار فکر می کنم

انگشتانم از نوشتن زمهریر می شوند

این نوشتن هم بد نیست

تا حدودی شعله ای روشن می کند در من

اگر چیزی نشدم

دنیا را چه دیدی؟

باز هم چیزی نمی شویم

تنها چند خط به سطرهای دنیا اضافه می شود    یا نمی شود

 

                                              *****************************

 زنگ

                ( از مجموعه شکل های صدا )

زنگ زدم           برگها دور سرم چرخیدند

زنگ زدم            قناری کنار گلدان خواند

گفتم راس ساعت         باید پله ها را طی کنم

دیدم لب دیوار      از پرواز      سفید شد

سر کوچه برگها            آفتابی شدند

در خیابان، کمرنگ شدم                مثل باد، در باد.

 

                                              *****************************

 

 چکنم دیگر

                ( از مجموعه شکل های صدا )

ورقهایی برایت رو میکنم

خواستی پشت ورق را می خوانم

اگر هواسم را باد نبرد

و ماه مثل بادبادکی تکان نخورد

هنوز دنبال جرقه هایم

با قدمهایی کند

چه فایده

اینها را می گویم

بی آنکه ورقی تازه خوانده باشم

                                              *****************************


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/12/21 ساعت 14:49 | لينک ثابت |

یک غزل و دو شعر نیمایی - تقی خاوری

 

یک غزل و دو شعر نیمایی از تقی خاوری   

 

پل های رنگین کمانی

 از عمق دریای تاریک، موجی برآمد،  روان شد

از روی پل ها گذر کرد در اوج رنگین کمان شد

ترکید چون رعد و پیچید، فریاد محبوس در دل

با نقش رنگین کمانی، پیوست؛ موجی از آن شد

آن پیر کوه جسارت جان در کف عشق بنهاد

درپیش جمعیت عشق روئید سبز و جوان شد

تنهائی اش همچو دریا وسعت گرفته ست هرجا

توفان موج رهائی ش، رفت از کران بیکران شد

پرتاب تیر از کمان را حرف و دهان را مثالی ست

فریادها چون برآمد پرتاب تیر از کمان شد

شب را شکستند و رفتند، تا آن طلسم نهانی

خواندند ناگفته ها را، تا از ظلمت عیان شد

جام جهان بین کاذب، بشکست از برق تندر

با ریزش و با شکستن آن شعبده از میان شد

"راوی" در این کنج خلوت تصویرهای شگفتی ست

آن جوی خشکیده ی عشق در ناامیدی روان شد.

                                        ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

                                         ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

ترانه های فردا

 نشانی خود را نوشته       در جیب می نهد

و بر تیزه های الماس قدم می گذارد

فریادش    در صداها گم

غوغای قهرمان شدن را نمی شناسد

آه ای ترانه های فردا

که از حضور گمنام  تو اختناق        بر زمین می ریزد

و دختران مثل سرو قد می کشند

آنسوی آبها          گردن ها بر افراشته

اینسوی، عاشقان خواب شان جشن شادمانی آراسته

شجاعت بی ادعّای تو

پلنگان را به فکر فرو می برد

هرجا ایستاده باشی            زیبا می شود

حتی میان دود و آتش ابلیس

غمم از حضور تو    مثل پشه می رود  بر باد

و آرزو    شانه به شانه    در خیابان می بالد

دنیا ترانه ی تحسین ترا می خواند

نگاه تو خالص تر از آن ست

که تمجید:   امکان زلالی آن را بهم بزند 

در تمجید     ناپدید      از دیده ای

 می بینم :

یکباره موج زیبائی به حرکت در آمد

این توئی که تکثیر شده ای

بصورت جمعیت زیبایان

که د رجواب گلوله

چشمان شان شب را چراغانی می کنند

 صبح       رفتگران خیابان را

از رنگ قرمز می شویند

                                               تقی خاوری

                                        ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

                                        ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 و مرگ یک اتفاق فراموش

 چه پخته در خیال خود

              این دیگ زندگی امروز

و من که هیچ ندارم       میان چنته ی بی چند

زمانه ی تردست و روز تردستی ست

که پشّه را به گرد هوا گول می زنند امروز

به ساعتی که سنگ می خورد به سرم

کنار یک چشمه

غبار سبز از تن یک برگ را    زلال می شویم

ترا صدا می زنم ای یار

که آن ستاره های گمشد شاید

دوباره در نگاه تو باشد

 

هنوز می شود به عشق نظری داشت

در این هوای بی خردی

می شود کنار عشق نشست

مداد زمانه نمی نویسد این که

 چرا جنازه پاکی میان تابوت است

و مرگ یک اتفاق فراموش

در این پلّه

به پیش اهرمن امّا

سری فرو نمی آرم

اگر که قناعت کنم

به پاکی و سفیدی ریواس

                                                          تقی خاوری -  6/4/87


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/10/27 ساعت 11:7 | لينک ثابت |

شعری تازه از رضا دبیری جوان

 

 

 

شعری تازه از رضا دبیری جوان

 

 

 

 

آی هم کاسه ی من

آی هم مسلک و همسایه ی من

آی سرباز دلیر

آی جاندار وطن *

آن کبوتر که از این سینه ی صحرایی من باز به پرواز آمد

                                     به اسارت تو مبر،

                                                    با گلوله تو مزن.

خشم می بارد از آن چشم قشنگ تو ولی

مادران من و تو، 

در سر چشمه و رود

                                      شسته اند پیرهن خون آلود.

 

سرنوشت من و تو

                        همچو زنجیر به هم پیوسته.

کودکی  من وتو

اندرین کوچه ی بن بست گذشت

 همه پرورده ی این خاک جگر سوخته ایم

آب و نان من و تو

                         از سر سفره ی این خاک اهورائی بود

زیر خورشید دُرافشان همین خاک

                                        همه روئیدیم

من و تو یا تو و من

اندرین خاک شویم

                       خاک یکی خشت گلی

جن به جان تو زده؟!

جای دشمن، تو به جان و تن من افتادی

خاطرت نیست مگر

من و تو ساقه ی یک بوته،

                        گل یک باغیم.

                                               رضا دبیری – 5/5/88

* حافظ :     یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند        ببرد زود به جانداری خود پادشهش  

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/08/14 ساعت 12:22 | لينک ثابت |

دور بیقراری - شعری از تقی خاوری

 

دور بیقراری 

                         شعری از تقی خاوری

 

یک عمر ساعت مان،  دور بیقراری زد

این دور هم     سقف هستی بر سرمان آوار.

ای زمانه منحوس

طالع سعد کجاست؟

زخم هامان هنوز     در آفتاب خشک می شود

در این گیر و دار    منظرِ نگاه، توئی

که از نیلوفرها می آیی      

و آفتاب گردان ها     به سوی تو می گردند

وقتی زیباترین نگاه     آماج گلوله می شود.

 خون از معنی خود پرتاب

به شکل رنگ

از چاک پیرهن گل ها     بیرون می زند

 

سرنوشتی  پرومته وار

بر قلّه

با سنگ تکرار.

باز فردایی دیگر.

سرنوشت را جای خدا

گلوله رقم می زند.

و راه تو، از آتش سیاوش گشوده می شود

مثل آن ها که آهوانه درخیابان می دوند.

صدایی در گلوست

خود را گول مزن که بازگشتی نیست.

 

رفتن را      به گرده بکش

هرچند راه پر از خار شتری هاست.

لوک سرمست، رقص جاهلیت بپا کرده

و گرد و خاک عتیق را       به دیده می پاشد     برویم یار.

کجا در بی کجائی ست :

 سرنوشت مان همین جا       با شعله ها گره خورده ست.

یگانه می مانیم       تا خون عاشقان شویم .

سوت قطار بلند است

بگذار تا خاک آینده شویم.     

ما به راه خود می رویم

در فکر جعبه ی جادوئی مباش

                                                               تقی خاوری – 10/4/77

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/07/25 ساعت 21:48 | لينک ثابت |

غزل سپیده دم – تقی خاوری

 

 

 

 

 

غزل سپیده دم 

 

سروده ی تقی خاوری

 

 

 

 "هیچیم و چیزی کم" چون قطره ی شبنم (1)

در فرصتـی کوتــاه   در ایــــن سپیده دم

د رگفت و گو با هم   گـــرم سخن غافــل

فرصت چو آه و دم   آنهـــم جـــدا از هم

بر روشنی چیــــره   غول سیاهـــی شد

هر سایه ای می کرد از سایـــه خود رَم

بر حسّ من نوری   از ناگهـــان تابیــــد

دیدم که روشن شد  در تیرگــــی شبنــم

نقش سیه کاری ست   در صبــــح آئینه

تلبیس ابلیس ست    در کســـــوت ماتم

هر خرمگس خود را  سیمــــرغ پندارد

سیمرغ بی پرواز،  در دشت بـی رستم

بگذارم این گفتـــار  با اینهمـــــه تکرار

جاری شوم در عشق  تا گوهـــری آرم

ابهام هستی را  از خود چراغ افــــروز

روشن شود بر تو  این هستــــــی مبهم 

با عشق اگر باشی  جانت رهـــــا گردد

از این کلاف غم  زین رشتـــه ی درهم

آدم در این دنیـــا   بارید اشک عشـــــق

هر قطره اش تابید   در وسعت عالـــــم

ده قرن اشک آلود    با رنج صدها سال(2)

از عشق حوّا بود     این قسمــــــت آدم

"راوی" مکن شکوه چون شکوه بازار است

هر کس گرفتار است   در بند پیچ و خــــــم

از "قهرمان"  دیگر   بهتر چه بایــــــد گفت

"روزی به شب آرم    با یک جهـــان ماتم"(3)

 


پانوشت ها :

1 - عبارت "هیچیم و چیزی کم" در مصرع اول را از شادروان اخوان ثالث (م. امید) وام ستانده ام. یادش همیشه سبزباد.

2 -  درکتاب ها آمده است که حضرت آدم (ع) هزار سال در فراق حوّا اشک ریخت.

3 - وقتی این غزل را سرودم و  برای استاد محمد قهرمان خواندم،  فرمود: "این وزن و قافیه  را من پیش تر به کار برده ام." به همین دلیل من هم مصرعی از ایشان را در بیت آخر تضمین کردم .


یادآوری :

پیام (کامنت) زیر را دوست شاعر و پژوهشگر مشترکمان آقای افضلی گذارده است، و یادآوری روشنی دهش، ارزش انتزاع از میان کامنت ها و گذاردن در متن را داشت. مانند همیشه از او سپاسگزارم و آمادگی دارد چهارزانو در برابراو و سایر دوستان فاضل و دانشمند نشسته تا چیزی بیشتر یاد گیرم.

وجود امثال او و خاوری در خراسان مغتنم است.  خدای عمر درازشان دهاد

                         ((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))

درود بر شما و آقای خاوری
از نظر اطلاع مضمون "هیچیم و چیزی کم" را پیش از اخوان، سنایی به کار برده است:
شراب جنت و حور و قصور می طلبی
بدین مروت و حلم و بدین سخا و کرم
بدین عمل که تو داری مگر ترا ندهند
به حشر هیچی و ز هیچ نیز چیزی کم
در نسخه دیگر (به حشر چیزی و)
بدین قصیده ز من خواجگان بپرهیزند
چنانکه اهل شیاطین ز توبه‌ ی آدم
سنایی ار تو خدا ترسی و خدای شناس
ترا ز میر چه باک و ترا ز شاه چه غم


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/06/30 ساعت 11:54 | لينک ثابت |

بر شیشه آسمان (سروده ی تقی خاوری)


 

 

بر شیشه آسمان

                سروده ی تقی خاوری

 

 

 

 یک پیکر از گل

      بر شیشه ی آسمان خبر

               مثل شَرَقَّستِ سنگی ست.

 

اشکباریِ پنهان

اشکباریِ پنهان چه رنگی ست؟

همرنگ لاله

          رنگ شقایق

یا مثل باران

            روی صدف ها

یا قطره ی سرخ

              بر تیره ی درد

اشکباری پنهان

پنهان و پنهان

راز بلندی ست باران

چتر خبرها گشوده

باران و باران

از رازها سروده

و پیکر گل

          بر شیشه آسمان خبرها که مثل شَرَقّّستِ سنگی ست

خواب

       از چشم دنیا ربوده.

                                                   تقی خاوری - ۶/۵/۸۸ 

* تصویر از : سهراب سپهری


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/06/04 ساعت 20:26 | لينک ثابت |

منوي اصلي

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
بانگ قوانین و مقررات
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
حقوق - تاریخ و کلیات
پرسش و پاسخ حقوقی
حقوق بین الملل خصوصی
حقوق جزا و کیفری
قلمی خودم(مخیّل)
مقالات و تحقیقات ادبی
دادگستری در متون ادب فارسی
شعر دوستان
تقی خاوری (راوی)
رضا دبیری جوان
اشعار و نثر های گزیده
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
کشکول اینترنتی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز

درباره ي ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟ می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، به نشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
* * * * * * * * * * *
امیل :

hasani_law@yahoo.com

* * * * * * * * * * *
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پيوند هاي روزانه

آرشيو

پيوند هاي وبلاگ

گنجور
Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
سایت دکتر اسدالله حبیب
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرين پست ها

شنا در دریا و تظاهر به روزه خواری
نقشه ی ایران (شعر)
فلسفه نام گذاری گل پسر(داستان و خاطره طنز)
گذر عمر در سه اپیزود (شعر)
دانلود رایگان قوانین و مقررات
مباحثی از حقوق ثبت 5 - مقررات ثبتی حاکم بر اراضی موات
تصویر طنز 27– باد آورده
پنج داستان کوتاه طنز (فابل) از جمیز تربر
حسرت - غزلی تازه از نجوا
دیوان بلخ 3 - کنکاش ضرب المثل
دیوان بلخ 2 - تعزیه دیوان بلخ
دیوان بلخ 1 - زندگی نامه محمد علی افراشته
امید کُشی
هجرانی ها (یازده دوبیتی منتشر نشده از دبیری جوان)
تقدیس وکالت
نگاهی به شرح های فارسی شهاب الاخبار
وقتی حق دفاع رنگ می بازد
پرسش و پاسخ حقوقي 43 - دستور تخلیه محل تجاری
واژگان بازنده
تصویر طنز 26 – خوش رقصی
زهد ریا و می سارا
پائیز در بهار
نظرسنجی برای تغییر نام خلیج فارس؟!!
کنکاش رابطه مالی وکلای دادگستری با موکلین
کاریکاتور حقوقی 25 – خالی کردن خانه
داستان یک مکتوبه (ایمیل)
نکوداشت استاد محمد قهرمان
مرثیه ای برای خوبی
داستان طنز - دستگیری حضرت فیل
مصرع رنگین و ترکیبات مشابه آن در ادب فارسی

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کليه ي حقوق مادي و معنوي وبلاگ dad-hassani محفوظ مي باشد.
طراحي شده توسط ياس تم

Free counter and web stats