تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگويم؟

داستان یک مکتوبه (ایمیل)

 

          داستان یک مکتوبه (ایمیل)

             هم... هم.... هم...

    طنزیم (1) :  محمد مهدی حسنی

دیشب قبل از خوابیدن، به شدّت دماغم می خارید. نمی دانم چرا یاد حرف یکی دوستان بجنوردی افتادم که پیش تر از او شنیده بودم در باور اهالی گرمه، وقتی آدم دماغش را می خاراند حتماً کتک می خورد. خوب کتک که تنها بر نهج فیزیکی نیست:  درشت شنیدن، یکه خوردن از یک واقعه و خبر، گم کردن کارت بنزین، مقابل شدن با آدمی که حکم خراب شدن دیوار آبریزگاه بر روی آدم را دارد و برایش شب غاسق و صبح صادق یکی است و .... همه نوعی کتک خوردن از نوع غیر محسوس اش است

نمی دانم تا حالا شده که کسی از آن دنیا برایتان تلفن یا ایمیل بزند مطمئناً یکّه و جا خوردن، نخستین عکس العمل طبیعی آدم است و هم در وهله دوم بلافاصله  این پرسش پیش می آید که : نکند کسی شما را سر کار گذاشته است؟ 

هم وطنان ما که تلویزیون وطنی را - با آن بودجه و هزینه های هنگفت -  رها کرده و دائم پای فارسی وان (2) می نشینند نباید برایشان این حس غریب باشد چون در یکی از سریال های در حال پخش، داستان تناسخ روح(از بدن "پدرو خوزه دوناسو" ی پیر به جسم  "سالوادر" جوان)  را می بینند.

شادروان صنعتی زاده کرمانی نیز در کتاب "رستم در قرن بیست و دوم"  از فردی به نام "جانکاس"  سخن می گوید که مخترع ماشین تجسم ارواح و اجساد مردگان است.   وی  روح و جسم رستم را در عصری جلوتر از ما زنده می کند و موقعیت رستم با آن یال و کوپال و  وجود تفاوت هنجارهای اجتماعی و اخلاقی و نیز پیشرفت ها و پس رفت ها دو زمان ، دست مایه ی طنزی زیبا قرار گرفته است.

به هرحال، حکایت ما نه کتاب و نه فیلم است، زیرا روز بعد وقتی ایمیل خود را وارسی می کردم متوجه شدم که باور آن دوست بجنوردی زیاد بی ربط نبوده است و دوستی مرده برای من ایمیل گسیل داشته است . با کنکاش در تصویر های موتور جستجوی گوگل زود متوجه شدم که سوء تفاهم شده و دو نفر هم نام وجود دارند: نخست: آق غلامعلی غیر دوست است  که مع الاسف دماغش گرفته و روحش پرواز داده شده و دوم -  آق غلامعلی دوست بوده که خوشبختانه دماغش چاق و  سور و مر گنده بوده و همچنان در قید حیات است.

ممکن است دوستان خرده گیرند، که مرد حسابی! تو در دوره فترت شنیدن خبر مرگ و دریافت ایمیل، چه مرگت بوده و  سرت با کجات بازی می کرده؟  تو رفقیت مرده و همچنان  بی خیال نشسته تا او خودش از آن دنیا با تو تماس بگیرد و بگوید من هم در این دنیایم؟!!

جواباً عرض می کنم:

 عزیزان!  تقاضا دارم حبه را قبه و کاه را کوه نکنید ، مگر نه اینکه گفته اند گل بی عیب خداست و هم آدمیزاد شیر خام خورده و جایز الخطاست. نشنیده اید که اسب اسکندر هم گاهی سکندری می خورد و و یا دست به دهل هر کس که بزنی صدا می کند. وقتی فلانی که گنده شماست،  پیش مخبران و چشم دنیا،  فلان و بهمان می گوید، خوب در این فقره،  حقیر فلک زده ی بی فوت و فند دان که تا فیها خالدون افکارش مانند ساحل خلیج همیشه فارس همیشه صاف و ساده است، جای خود دارد و مستحق سیاست نیست.

مگر نه اینکه این روزها آدم ها حتی برای غصّه خوردن و گریستن هم وقت نداشته و از بی کفنی زنده اند، و ماشین زندگی شان ریپ می زند به ویژه امثال من که طاق ابرو و غمزشان را خریداری نیست، بنابراین نباید گول تن و توش،  و فریب هیکل فربه فدوی را بخورید. حقیر از آنها نیستم که شانس این را داشته باشم که راحت به پشت بخوابم. نه ظرفمان، ظرف مسی و نه فرشمان، قالی است. هفت شهر عشق هم که راسته کار خدا بیامرز عطّار بوده و فدوی تان اندر خم کوچه، الک از دولکش دور افتاده و جوزهایش دفعتا واحده به گ. رفته است.

وضع وکالت و مابه ازای خدمات وکیلان که چنین است و به قول تهرانی ها : "هم باید همتون را بتابیم و هم بوق بزنیم". انگاری عاقبت ما، عاقبت نسیه خواران است که هم بسیار می خورند و هم دعوای آخرش را انتظار می کشند. البته این دعوی هم جز "محاربه خفیفه" (3) اندر خانه  است .

جمع عقل و دندان هم که بلای جان است. هرچند گفته اند که : "عاقل گوشت می خورد و نادان بادنجان" اما وقتی قرار است همه چیز از جمله بادنجان و سیب زمینی و هندوانه از ممالک محروسه دیگر وارد شود دیگر بادنجان هم در مقابل گوشت عرض اندام می کند. دوغ و دوشاب یکی می شود و تمایز عاقل و بی عقل ور می افتد و به قول اصفهانی ها  عقل هم پاره سنگ ور می دارد و  پسران آدم و دختران حوا حیران می مانند  که سر پیازی یا آنجای آن نبات بدبو .

اوضاع نوشتن و عرض اندام کردن هم که قمر در عقرب است

مزه ای در جهان نمی بینم                       دهر گویی دهان بیمار است (طالب آملی)

دیگر برای مردن لازم نیست که به گیلان بروی، همه جا گیلان است، ازقبرستان که بگذریم سوی دیگر بند و زندان است که آنهم برای سلامتی آدم خطر دارد. شاید راست گفته اند که گربه روی لحاف کرسی ننه جان بودن به شیر در قفس بودن توفیر دارد. چنان که بیهقی با اشاره به عاقبت جعفر برمکی در دولت هارون الرشید، و  در مقام اندرز به رجال دولت غزنوی و اینکه عاقبت تهور و تعدی را بباید کشید،  گوید : " ....  چاکران و بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان، که محال است روباهان را با شیران چخیدن..."  چه به قول او نتیجه چخیدن، لاجرم بر مرکب چوبین نشستن است چنانکه  حسنک وزیر نشست. (4)

به ویژه امروزه که حتی اگر مثل بچه آدم سرت را پایین بیندازی و بدون آلت هم رد شوی، حتی خوش خلقی و ناز کردن هم کار شرم و حمله نرم حساب می شود و ماحصل کودتای مخملی، تو را مستحقق بسملی می کند. و اگر خدای ناکرده،  به واسطه این معاملت،  سر و کارت به مُحاکمت افتد به چنگ  نایب منابی می افتی که آن جنابی هیچ مسامحتی در استدراکش نیست و به قول ادیب الممالک : " باده نداند ز ماده بکر از تاک":

یکی نگاشت بدو کان فلان به دختر تاک                   قرینه گشته و مست از سُلالۀ صهباست

چو خواند نامه بگفتا که وطی دختر بکر                 هر آن که کرد، سزاوار رجم و حد زناست

به حکم محکمه بایست سنگسارش کرد                  که حکم محکمه، نایب مناب حکم خداست (5)

هم ... هم .... هم ....

بنابراین در این وانفسا وقتی خود خودت را فراموش می کنی، دیگران جای خود دارند. به ویژه اگر  گاو شاخ زن و لگد پرانی باشی که حتی یکی را هم برای علف دادن خود باقی نگذاری 

بگذریم به هرحال محتوای مکتوبه ی جواب،  هم خود گویای همه ی داستان است و شاید همین  انشاالله بابی شود تا پست هایی دیگر از مکتوبات ناقص و معلومات غامض خود بیاورم.

و اما مکتوبه ارسالی در مقام پاسخ گویی به ایمیل دوست مرده ی زنده (نام مستعار است):

جناب آق غلامعلی عزیز

سلام – فدایت شوم. انشاالله حالتان خوب باشد. از اینکه سراغ بنده را در "چه بگویم"  گرفتید - که حکم گاو حاج میرزا آقاسی را داشته و به همه جا بی تعارف سر می کشد -  و همچنین  ایمیل تان را دیدم خوشحال شدم. در باره وب نوشته های بنده غلو فرموده اید، البته تافته ای جدا نبافته ای است که مریم رشته و عیسی بافته، به هرحال در این گیراگیر،  بیکاری آخر عمری،  گریبان حقیر را گرفته و این "نگیر" (6) از عرصه عدم به پهنه ی وجود گیر آورده است. معلوم می شود شما همیشه یا گاه گاه نگاهتان به زیر پاست. که بنده را مورد تفقد قرار داده و نسیه ی ما را نقد و بی وفایی  ما را عقد تلقی فرموده اید.

در طی ا ین مدت چند بار به دوستان تهرانی  سرزدم ولی موفق به زیارت شما نشدم.

از سویی مریض حالم. هم کسی نیست که خاکشیر نبات به حلقم بریزد تا توقعی را پاسخگو باشم و  هم مصر به اینکه در عمر باقیمانده فیش های مطالعاتی را مرتب کنم و آنها را عربده کنم، بی آنکه شاخی همراه داشته باشم،  از این رو ماحصلش کلپتره های مجازی حاضر است که دیده اید و این همه موجب اشتغال وقت و دوری سخت است و گرنه هنوز هم از خاطرات  به یادمانی مشترک با شما و دوستان دیگر تهرانی مسرورم و امید دارم اگر زنده بودم مکرر شود.

بسته ی مدت است هر شخصی      مانده ی غایت است هر جانی (مسعود سعد)

راست حسینی چندی پیش خبر فوت هم نام شما را که ....  بود، خواندم فکر کردم شمایید و اینکه عنقریب در نوبت بعدی،  عیادت کننده ماییم:

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست

چون روز شد  او بمرد و بیمار بزیست (سعدی)

و اینکه شاید به قول نظامی از بیمار برگشتگان لب گور باشیم.

لاجرم بدو ن اینکه از خوش بودن آخر شاهنامه خبر داشته باشم، از قدیم خراسان خوان بوده ام. حال و هوای صفحه ماقبل آخر روزنامه خراسان (اموات و آگهی های مربوط) انسان را غمین می کند و در عین حال تبلیغ مردن را پیش از مرگ آنگونه که مورد نظر مولانا است  کاری تر جلوه گر می کند. 

 به هر حال آن آق غلامعلی را  خدایش بیامرزد و امید دارم خداوند به این آق غلامعلی قوت و عزت و سلامتی دهد . انشاالله تعالی

از اشتباه خود پوزش می طلبم . تلفن های تازه شما را یاداشت کردم. می دانم شما مشهد می آید اگر تشریف آوردید پیدا کردن من سخت نیست و به مانند سهراب لازم نیست دنبال هیچستان بگردید و در فلسطین مشهدم و به قول خدا بیامرز شاملو شب را دوره می کنم و روز را هنوز را 

تلفن ها و نشانی ها یم بدین شرح است (7)                                       عزت زیاد

                                  ((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))

پانوشت ها :

1 – خوب به خاطر ندارم ولی فکر کنم ، این لفظ را نخستین بار طنّاز معاصر، شادروان عمران صلاحی وضع کرده و بکار برده است.  

2 - انگاری هم در کلام و هم در رسم الخط،  فارگليسی مد روز شده است شادروان احمد شاملو در اواخر عمر خود و طی یک سخنرانی  در امریکا؛  در جمع ایرانیان از بلغمه زبان فارسی با انگلیسی در میان مهاجران  ایرانی و بیگانگی فرزندان آنان با ادبیات و فرهنگ ایرانی گلایه کرده است. وی در آنجا از نوشتن سفرنامه ای در قالب طنز سخن به میان آورده و قول انتشار را می دهد که نمی دانیم آیا محبوبش آیدا می تواند آن را به چاپ برساند یا خیر؟  اما بخش کوتاه  از سفرنامه مزبور را که مرتبط با بحث ش بوده، قرائت کرده است. که شنیدن آن خالی از لطف نیست. برای دانلود و شنیدن فایل صوتی صدای شاملو،  اینجا (سایت یکی بود یکی نبود ) کلیک فرمایید

3 - شادروان فریدون توللی، در التفاصیل گوید: " ... و حرب بر وزن چرب، اندر لغت، پیکار را گویند و آن را شعوب بی شماری است که اینک به ذکر اندکی از بسیار آن اشارت رود. نخست پیکار زوجین است که در اصطلاحش (محاربه خفیفه) نامند و علت این اطلاق آنکه در این پیکار ادوات قتّاله به کار نرود و کار از کفش و درفش و ناخن و چنگال بنگذرد ... " (التفاصیل، فریدون توللی،کانون تربیت شیراز، چاپ اول،  بهمن ماه 1348 – ص 280 )

4 -  تاریخ بیهقی، تصنیف خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی دبیر، به تصحیح دکتر علی اکبر فیاض،  دانشگاه فردوسی،  چاپ دوم،  1356 -  ص 179 و 180

5 - کتاب "زندگی و شعر ادیب الممالک فراهانی، جلد دوم، نوشته و تنقیح : آقای دکتر سید علی موسوی گرمارودی، تهران، موسسه انتشارات قدیانی، چاپ اول  1384-  ص 112

6 – مراد چیز مجانی و نذری است. از زمانی که اتوبوس شهری (واحد اتوبوس رانی) در شهرهای بزرگ راه افتاد رسم این بود که هرگاه آشنا و یا دوست راننده به اتوبوس سوار می شد. راننده خطاب به شاگرد اتوبوس که کنار درب عقب می نشست، داد می زد که آقا یا خانم "نگیر" است. یعنی از او بلیط نگیر.

7 - با اجازه نفس همایون خودمان، این قسمت را سانسور کردیم

یادآوری : تصویر این پست اثر استاد محمّد تجویدی و برگرفته از روی جلد کتاب التّفاصیل است


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/03/04 ساعت 10:37 | لينک ثابت |

گزارشی از انتحال دیگر

 

گلایه از پرتال دانشجويي  دانشگاه پيام نور اصفهان

                          (باز هم  انتحال دیگر) *1

نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

        گر بیابان پــــر شـــود زر و نقود                                     بی رضای حق جویی نتوان ربود

        ور بخوانی صد صحف بی سکته‌ای                                  بی قدر یــــــادت نمانـــــــد نکته‌ای

       ور کنی خدمت نخوانی یک کتاب                                       علــــــــم های نادره یابی ز جیب

         تا بدانی که آسمان های سمی                                              هست عکس مدرکـــات آدمی

        این سخن پیدا و پنهانست بس                                            که نباشـــــد محرم عنقا مگس

می گویند شخصی شیعی در باره "امامت" کتابی نوشته بود. شاعری آن را می خواند و می بیند که مطالب آن با حدیقۃ الشیعه منسوب به مرحوم مقدّس اردبیلی یکسان است، بلافاصله می سراید:

    این مولف اگرچه از شیعه است                      لیک دزد حدیقۃ الشیعه است *2

اجازه می خواهم بدون اینکه ادای علما و چیز دانان را در آورم،  گلایه سوم خود را در باره انتحالی دیگر مطرح کنم. به هنگام بررسی کنترل پنل منوی گزارش‌های آماری وبلاگ خود در وبگذر  متوجه شدم که :

دیروز از سایت رسمی  پرتال دانشجويي  دانشگاه پيام نور اصفهان وابسته به وزرات علوم و فن آوری از وبلاگ بنده بازدیدی شده است از روی کنجکاوی وارد سایت لینک دهنده شده و با تعجب دیدم که سرکار خانم  پروين احمدي   که ظاهراً خود عضو انجمن علمي دانشجويي رشته حقوق دانشگاه پيام نور استان اصفهان هستند،  تمام یا قسمت هایی از چندین مقاله اینجانب موسوم  به سلسله "مباحثی از حقوق ثبت"  را برداشت کرده و به نام خود در یک سایت معتبرعلمی دانشگاهی انتشار داده است و در هنگام کپی کردن دقت نکرده که عنوان دو مقاله (ردیف های 1 و 4 زیر) در واقع لینک مستقیم همان مقاله  به وبلاگ بنده است و به این ترتیب ممکن است که یکی از خوانندگان مطلب، به روی نام مقاله کلیک کرده و دست ایشان رو شود 

برای اینکه دوستان از  صدق ادعای بالا مطمئن شوند،  دزد حاضر و بز حاضر است، می توانند، با کلیک به روی  لینک های زیر مال حلال را از مال حرام و دزدی تمیز دهند:

1-     سایت آنان :         انواع مال غیر منقول به لحاظ ثبت دفتر  ( مقررات ثبتی حاکم بر انواع آبها ) 

1-    وبلاگ  ما :         مباحثی از حقوق ثبت 3 - انواع مال غیر منقول به لحاظ ثبت دفتر    

2 -     سایت آنان :             انواع مال غیر منقول به اعتبار مراحل ثبت  

2 -    وبلاگ  ما :           مباحثی از حقوق ثبت 2 - انواع مال غیر منقول به اعتبار مراحل ثبت

3 -    سایت آنان :           مقررات ثبتی حاکم بر ثیت و نقل و انتقال اموال اختصاصی دولت و شهردار

3 -    وبلاگ  ما :              مباحثی از حقوق ثبت 5 (قسمت اول) -  مقررات ثبتی حاکم بر ثبت و نقل و انتقال اموال اختصاصی دولت

4 -   سایت آنان :         املاک مجهول المالک ثبتی

4 -   وبلاگ  ما :           مباحثی از حقوق ثبت 2 - انواع مال غیر منقول به اعتبار مراحل ثبت

جالب است که با کنکاش در لیست مقالات حقوقی انجمن مزبور  مشخص می شود که مشارالیها یکی از اعضای اصلی و پرکار انجمن مذکور است و لابد مانند چهار مورد بالا، دائماً در حال مطالعه و کار علمی؟!!  است، لیکن غافل که به قول سنایی:

                   کار بی علم ، بار و بر ندهد                                             تخم بی مغز، بس ثمر ندهد

دزدی، دزدی است می خواهد ما ازجیب کسی،  مال منقول او را بربایم و یا با جعل سند، مال غیرمنقول ثالثی  را به نام خود سند بزنیم. یا اینکه نتیجه فکری و اثر علمی یا ادبی دیگری را کپی کرده و با ادعای مالکیت معنوی نسبت به آن اثر، منتشرش کنیم.  و اگر حسب ظاهر،  پشتبان و معاون این خلاف کاری  یک نهاد علمی و دانشگاهی باشد -  که علی الرسم خود بایستی تولید کننده علم و آگاهی،  و مروّج راستی و صداقت باشد - ، دیگر باید وا اسفا گفت.

بدیهی است برای اطلاع مدیران سایت مزبور، به زودی  همین پست برایشان میل می شود.

کلام خود را با شعری از مولانا آغازیدیم و با شعری از وحشی بافقی که برگرفته  از قصیده ای در ستایش مولی (ع) است و موضوع آن انتحال می باشد، به پایان می بریم:

به افسون سخن بنــــــدم زبان نکتــــه گیری را              که خود را بی‌نظیر عصر داند در سخندانی

نیم آنکس که دزدم گوهــــــر مضمون مردم را              چو بحر طبع دربار آورم در گوهر افشانی

به ملک نظم بعضی می‌کنند از خسروی دعوی              که شعــــر شاعران کهنه را سازند دیوانی

سراسر دزد ناشاعر تمامـــــــی پیش خود برپا               برابر مونس خاطـــر پس سر دشمن جانی

جمادی چند اما کــــوه دانش پیش خود هر یک              نشسته گـــــوش بر آواز چون دزدان تالانی

که در دم بر تو خوانند از طریق خود پسندیها              چو مضمونی ز نظم خود بر آن سنگین دلان خوانی

ز کافر ماجرایــــی طبعشـان را کی قبول افتد              اگر خوانی بــــــران ناقابــلان آیـــات قرآنی

از آن دزدان ناموزون بـــــی انصاف ناشاعر              شد آن مقــدارها بی قـــــــــدر آیین سخندانی

                                              ((((((((((((((((())))))))))))))))))

پی نوشت ها:

 1 -  انتحال (Plagiarism)  همان سرقت تاليفات و اختراعات است. در  دانش نامه آزاد آمده است که  انتحال یا دستبرد فکری یا ایده‌ دُزدی به معنای "تخصیص دادن خلاقیت ادبی یا پژوهشی دیگری به خود است به نحوی که  چنین قلمداد شود که خود آن شخص اثر را خلق کرده است.  و می تواند شامل بخش یا همه ی یک اثر باشد.  همچنین ممکن است بدون رضایت صاحب اصلی اثر و یا با رضایت وی انجام شود.

دستبرد فکری را در حوزه ادبیات، دزدی ادبی؛  و در حوزه هنر، سرقت هنری و در حوزه پژوهش‌های دانشگاهی، سرقت علمی  می نامند.  به زبان ساده انتحال  (دستبرد علمی یا ادبی)  یعنی رونویسی کارها یا ایده‌های دیگران و انتساب آنها به خود. ( با تغییراتی به  نقل از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد)

2       – با کمی تغییر به نقل از کشکول جدید ، دکتر علی اصغر حلبی، نشر قطره، 1387،- ص 882

* منبع اشعار مولانا و وحشی سایت وز ین و بی بدیل  گنجور است


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/01/28 ساعت 12:42 | لينک ثابت |

گلایه از وبلاگ "عاضد عدل" - باز هم نقض حق مولف

 

    گلایه از وبلاگ "عاضد عدل"

                   باز هم نقض حق مولف

پیش تر نیز به مناسبتی گفته ام که  در این وبلاگ، بنده همواره کوشا بوده تا حق کپی رایت ( حقوق معنوی ومولف اشخاص ) را مراعات نمایم ، لذا متقابلاً از کاربران و همکاران این فضای فرهنگی و علمی مجازی  نیز چنین انتظاری دارم.  

جناب آقای احمد شبانی فرگ -  که ظاهراً  خود وکیل دادگستری و مشاور حقوقی قوه قضاییه هستند و ترجمه ی نام وبلاگ شان :  "یاری دهنده و پشیبان داد " است -  در وبلاگ " عاضد عدل "  یکی  از مقاله های حقوقی وبلاگ اینجانب زیر عنوان : آیا گزارش اصلاحی دارای اعتبار امر مختومه است " را منتشر فرموده اند. اصل موضوع،  فی حد ذاته بدون اشکال است، چون بنده به عنوان "نویسنده و صاحب اثر"  این موضوع را با قید " لزوم رعایت ذکر منبع و دادن لینک " به همه و از جمله ایشان اجازه را داده ام. 

لیکن آن دوست گرامی،  مقاله بنده را با همان صورت (فونت و قلم و رنگ واحد)، لیکن با حذف نام نویسنده :

( یعنی زدودن  عبارت: "نوشته : محمد مهدی حسنی"  مذکور در بند سوم عنوان مقاله)  

در وبلاگ خود آورده اند.  این رفتار بدون شک نادید گرفتن حقوق معنوی و مخدوش کردن حق مولف و نقض قانون عقلی و منصفانه کپی رایت در باره حقیر و جفا به بنده است و لا اقل در مورد حقوقدانان و وکلای داگستری که شأن آنان،  شأن حکیمان و فقهیان است،  پذیرفتن چنین کاری گران به نظر می رسد.

در وبلاگ مزبور،  به روال،  هیچ یک از پست ها دارای عنوان نیست و تنها در اولین پست و زیر عنوان "خوش آمد گویی " به خودشان فرموده اند که بنابر وظیفه اي كه احساس نموده  فضاي مجازي را محل مناسبي برا ي طرح ديدگاههاي حقوقي شان برگزیده اند. و به رغم اینکه در همان جا  از علاقه مندان و بازديدكنندگان  خود خواهش کرده اند  تا  با اعلام نظر و طرح پیشنهاد و انتقاد، ایشان را در ارايه خدمت هرچه بهتر ياري رسانند. لیکن از اقدام و پاسخ گویی به کامنت چند روز پیش بنده با همین مضمون،  خودداری فرموده اند.

با توجه به اینکه بنده با ایشان در آنچه که به نقل از یاداشت "عدالت قاعده اصلي حقوق بشر" خود آورده اند، موافقم که:

" اشرف مخلوقات و كسي كه خليفه خدا در زمين است ،طبيعي است كه داراي حقوقي است كه هميشه بايد محترم باشد." 

از این رو انتظار دارم  که ایشان با شناسایی حقّ شرعی و قانونی بنده،  هرچه زودتر  وضع را در موضعش قرار دهند.

ضمناْ چون ممکن است مدیر محترم وبلاگ موصوف، به این زودی بنده را با خبرگیری از وبلاگ "چه بگویم" دل شاد نفرمایند، لذا این نفثه المصدور برایشان میل می شود و اگر پاسخی دهند عیناً در ذیل همین پست منعکس می شود.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/01/17 ساعت 22:9 | لينک ثابت |

چه بگویم ؟ (به بهانه نخستین سال زایش وبلاگ)

 

چه بگویم ؟

(به بهانه نخستین سال زایش وبلاگ)

نوشته : محمد مهدی حسنی 

 

چه بگویم ؟ یک ساله شد. کودکی مجازی که در طی این مدت پای به دنیا گذاشت، رشد ونمو کرد، و اینک به اقتضای سن چهار دست و پا راه می رود و تلاش مام و سازنده آن تنها این بوده و هست که راستگو و خیرخواه باشد و پس رفتی نداشته باشد.

    می گریزم تا رگـــــم جنبان بود

    کی گریز از خویشتن آسان بود (مولوی)

زمانی که نمونه  نام نویسی وبلاگ را در صفحه مربوط  به بلاگفا تکمیل می کردم، خود بخود و بی هیچ سبق تصمیم قبلی در محل نام وبلاگ عبارت:  "چه بگویم؟"  را نوشتم. چرا ؟ واقعاً نمی دانم .

شاید این نامگذاری نتیجه ی پژواک "سکوت شکسته"ی "کریم فکور"  در  دلِ کوهْ آهنگِ "پيک سحريِ" "پروین" از ساخته های همایون خرّم،  در مایه حزن انگیز "دشتی" بود، که در آن لحظه در گوش جان ترنم کرد :

"يک نفس اي پيک سحري / بر سر کويش ،کن گذري / گو به فغانم ،به فغانم ، به فغانم / ... / همه شب بر ماه و پروين نگـــــرم / مگر آيد رخسارت بر نظــــرم / چه بگويم ، چه بگويم ، چه بگويم زيــن راز / من همين بس ، که مرا کس ، نبود دمساز / ..."

و یا لمعه ای تابیده،  از بهشت ساخته ی شادروان "بيژن ترقی" بود که در دستگاه "سه گاه" : "به زماني که محــبت شـــده همچون افسانه" با صدای "بانو آواز ایران"  و از ساخته های "پرويز ياحقی"، بارها شنیده بودم و دوستش داشته و می دارم :

" از آواز دلــــم زمزمه ســاز دلـــم من به فغانم / اي دل چه بگويم وز شررت چه بگويم حيرانم / تو همان شرري که خــرمن جان من بسوزي / تو که با نگهي به جـان مــن شــعله برفروزي / تو کــه از صنــــمي نديــــده اي روي آشنايي / ز چه رو دل من تــــو اينچنين کشـــته وفايي /  تا تو همدم شبهاي مني / شبها شاهد تبهاي مني / همچون آتشـــــي / شعله مي کشـي / شمع هر انجمني / ...."

و یا در آن دم ، من در کوچه باغ خاطرات نوجوانی و جوانی خود، قدم می زدم و شکوفهْ ریزه های "پرویز وکیلی" را از دهان "ویگن" و "الهه" بالغ،  در بهار "بیات اصفهان" جمع می کردم :

"چه بگویم با من ای دل چها کردی / تو مرا با عشق او آشنا کردی / پس از این زاری مکن / هوس یاری مکن / تو ای ناکام دل دیوانه / با غم دیرینه ام / به مزار سینه ام / بخواب آرام  دل دیوانه / با تو رفتم بی تو باز آمدم / از سر کوی او دل دیوانه / پنهان کردم در خاکستر غم / آن همه آرزو دل دیوانه / چه بگویم با من ای دل چه ها کردی / ... / بخواب آرام  دل دیوانه"

شاید در آن موقع،  دلتنگانه چون اخوان  ثالث – نومید از "باغ بی برگی" خود، -   به باغ‌ِ شادِ همسايه طمع کرده بودم:

"لحظه اي خاموش ماند ، آنگاه / بار ِ ديگر سيب ِ سرخي را كه در كف داشت / به هوا انداخت / سيب چندي گشت و باز آمد / سيب را بوييد / گفت: / گپ زدن از آيباري‌ها و از پيوندها كافي‌ست / خوب / تو چه مي گويي ؟ / آه / چه بگويم ؟ هيچ / سبز و رنگين جامه‌اي گلبفت بر تن داشت / دامن سيرابش از موج طراوت مثل دريا بود / از شكوفه‌هاي گيلاس و هلو طوق خوش آهنگي به‌گردن داشت / پرده اي طناز بود از مخملي گه خواب گه بيدار  / با حريري كه به آرامي وزيدن داشت / روح باغ‌ِ شادِ همسايه / مست و شيرين مي خراميد و سخن مي گفت / و حديث مهربانش روي با من داشت / من نهادم سر به نرده‌ي آهن باغش كه مرا از او جدا مي كرد / و نگاهم مثل پروانه / در فضاي باغ او مي گشت / گشتن غمگين پري در باغ افسانه / او به چشم من نگاهي كرد / ديد اشكم را / گفت : / ها ، چه خوب آمد به‌يادم گريه هم كاري است / گاه اين پيوند با اشك است ، يا نفرين / گاه با شوق است ، يا لبخند / يا اسف يا كين / و آنچه زينسان ، ليك بايد باشد اين پيوند / بار ديگر سيب را بوييد و ساكت ماند / من نگاهم را چو مرغي مرده سوي ِ باغ خود بردم / آه / خامشي بهتر  / ورنه من بايد چه مي‌گفتم به او ، بايد چه مي‌گفتم ؟ / گر چه خاموشي سرآغاز فراموشي است  / خامشي بهتر / گاه نيز آن بايدي پيوند كو مي گفت / خاموشي‌ست / چه بگويم ؟ هيچ / جوي خشكيده ست و از بس تشنگي ديگر / بر لب جو بوته هاي بارهنگ و پونه و خطمي / خوابشان برده ست / با تن‌ ِ بي خويشتن ، گويي كه در رويا  / مي بردشان آب ،‌ شايد نيز / آبِشان برده ست / به عزاي عاجلت اي بي نجابت باغ / بعدِ آنكه رفته باشي جاودان بر باد / هر چه هر جا ابر خشم از اشك نفرت باد آبستن / همچو ابر حسرت خاموشبار من / اي درختان عقيم ريشه تان در خاكهاي هرزگي مستور / يك جوانه‌ي ارجمند از هيچ جاتان رٌست نتواند  / اي گروهي برگ چركين تار چركين پود / يادگار تیرگی‌های غبارآلود / هيچ باراني شما را شٌست نتواند (1)

شاید باز به قول اخوان، در آن لحظه، در حیاط کوچک زندا ن خود،  ماجراهای گونه گون و رنگ وارنگ ظاهر پرپیچ زندگی، را در باطن حلاّجی می کردم و ناخواسته و جبری مذهبی وار گفته ام:

 "که  تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟ / …. / هی فلانی!  زندگی شاید همین باشد / یک فریب ساده کوچک / آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را، جز برای او و جز با او نمی خواهی /.... من گمانم باید همین باشد  / ... / ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست /  راست می گوید که می گوید /  یک فریب ساده و کوچک  / ... /  هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری. / راست می گویی، بگو آنها که می گفتی.  /... /  باز آگاهم کن از آنها که آگاهی /  از فریب، از زندگی، از عشق   / هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی / ...  / گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه!  / ... / به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس  / من / زندگی را دوست می دارم /  مرگ را دشمن؛ /   وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم /  که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!  / ... / مرگ گوید: هوم! چه بیهوده! /  زندگی می گوید: اما باز باید زیست،  / باید زیست، / باید زیست!...  (2)

و یا در آن گاه خود،  یکی از دو بیت زیر از سعدی راست گفتار و حافظ شیرین سخن در ذهن نقش بست :

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی(3)

چه بگویم که ترا نازکی طبع لطیف     /  تا به حدّیست که آهسته دعا نتوان کرد(4)

و یا غزل "زندان زندگی" از شهریار تبریزی:

تا هستم اي رفيق نداني كه كيستم / روزي سراغ من آيي كه نيستم / ... / گوهر شناس نيست در اين شهر، شهريار / من در صف خزف چه بگويم كه چيستم (5)

و شاید هم نزدیک تر، این غزل زیبا و ناب از  قيصر امين پور  دست مایه انتخاب، شد: 

"گفتى: غزل بگو! چه بگويم مجال كو / شيرين من، براى غزل شور و حال كو  / پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى / گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو / گيرم به فال نيك بگيرم بهار را / چشم و دلى براى تماشا و فال كو / تقويم چارفصل دلم را ورق زدم / آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو / رفتيم و پرسش دل ما بى جواب ماند  / حال سؤال و حوصله قيل و قال كو "

شاید در آن دم ، همراه با شفیعی کدکنی، "آخرین برگ سفرنامه باران" را می خواندیم ، تا در "زمین چرکین"، "بانگ خروس" را خطاب به "مستان نیم شب" و  "رندان تشنه لب" خاموش ببینیم،  پس او به من بگوید:  

"چه بگویم که / دل افسردگی ات / از میان برخیزد ؟ / نفس گرم گوزن کوهی / چه تواند کردن ؟ / سردی برف شبانگاهان را / که پر افشانده / به دشت و دامن؟ " (6)

و یا در بامدادی به سر می بردم ، که در آن لحظه، با دشنه تلخی در گُرده هایم ، بیرون زمان ایستاده بودم  و نومیدانه با شاملوی بزرگ زمزمه می کردم:

"چه بگویم؟  سخنی نیست. / می‌وزد از سر امید، نسیمی، / لیك، تا زمزمه‌یی ساز كند / در همه خلوت صحرا / به ره‌ ش / نارونی نیست. / چه بگویم؟  سخنی نیست. / پشت درهای فروبسته / شب از دشنه و دشمن پر / به كج‌اندیشی / خاموش / نشسته‌ست. / بام‌ها زیر فشار شب / كج، / كوچه  / از آمد و رفت شب بدچشم سمج / خسته‌ست. / چه بگویم؟ سخنی نیست. / در همه خلوت این شهر، آوا / جز ز موشی كه دراند كفنی، نیست. / وندر این ظلمت جا / جز سیا نوحه شو مرده زنی، نیست. / ور نسیمی جنبد، به ره‌ ش / نجوا را / نارونی نیست. / چه بگویم؟ سخنی نیست (7)

شاید "یار نازنینِ" شادروان "حمید مصدق" شده بودم، و کلام  او  را خطاب به خود و همگنانم می شنیدم که :  

".../ ما باد را / هرگز نكاشتیم كه توفان درو كنیم / ما بذر كاشتیم / همت گماشتیم كه تا روید از زمین / اما شبی كه جشن درو گرم گشته بود / در آن بزم دلنشین / نا گه حرامیان، / چه بگویم دگر ... / همین " (8)

و یا با  احمد رضا احمدی هم کلام شدم که :
" از چه بگویم  /  از میوه ای که بر شاخه نیست / از گندم هایی که می خواستند رنگ شقایق داشته باشند که در حریق پارسال سوختند / من باید به چه اعتراف کنم / نمی دانم اعتراف می کنم: / هنگامی که زنبق در رنگ آبی پناه گرفت / و شکفت / من در خواب بودم / یا هنگامی ترک خانه در کوچه باران را / انکار کردم / یا سیب های سرخ را در پاییز گیلاس / صدا کردم یا هنگامی که از شعله های چشمان تو / سراسیمه شده بودم / ترا حتی یک بار صدا نکردم / اعتراف میکنم  /... / هنگامی که در نزدیک ما جوجه های کبوتر / تخم ها را شکستند و بی مهابا به جهان ما / آمدند / من چشمانم را بستم / سکوت در اندام شاخه های شکسته ی تاک / را رها کند / شاخه های شکسته ی تاک را باران التیام  / می دهد / سکوت در شاخه های شکسته ی تاک / سرانجام جان می بازد / من اعتراف می کنم / اندوه شاخه های شکسته ی تاک را دیدم / همین.  (9)
و بالاخره شاید در یلدای خراسان بزرگ،  ندبه و ناله "نادیا انجمن"  شاعره جوان مقتول افغانی به گوشم رسیده بود که: " دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم" و با او هم آواز شدم:

" نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟ / من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم / چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم / وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم(10)

به هر حال، هر چه بود و هر چه شد، وبلاگ "چه بگویم ؟" متولد شد و  از آن زمان یکسال می گذرد ... امیدوارم به آنچه که در "سخن نخست"  وعده دادم و حرفش را زدم ، وفا کرده باشم

وفا چون درختی بود میوه دار     کجا هر زمانی نو آید به بار (حکیم طوس)

 

بحثی ادبی و لغوی در باره جمله یا عبارت "چه بگویم؟"

"چه"  کلمه استفهام است و برای استعجاب و تعظیم و مبالغه و به معنی "کی" نیز آید (بهار عجم). در برهان ذیل چه می خوانیم: " به کسراول و خفای ثانی لفظی است که در محل تعجب و در مقام استفسار استعمال کنند و صفت کثرت هم هست وبه معنی هرچه باشد و جهت تعلیل نیز آمده است .

چنانکه حافظ بزرگ گوید:

از دیده خون دل همه بر روی ما رود           بر روی ما زدیده چه گویـــم،  چها رود (11)

و یا:

یارب کجاست محرم رازی  که یک زمان     دل شرح آن دهد که چه گفت و چهـا شنید(12)

هرگاه "چه"  به مانند "کو"، "کدام"، "که" برای پرسش و به آهنگ پرسیدن به کار رود، آن را ضمیر پرسشی (استفهامی) نامند. (13)  با اینکه در واژه  "چه"، غالباً شگفتی و تعجب نمایانده می شود،  ولی در عین حال در بطن آن مفهوم کثرت مقداری نیز ملحوظ است و بعضی آن را "شمار تعجبی و مقداری" نیز نام نهاده اند. (14)

چه آزادند درویشـــان از آسیب گرانباری       چه محتاجند سلطانان به اسباب جهانبانی (15)

شادروان استاد خانلری گوید : " در فارسی دری مفهوم رایج "چه" که از آغاز تا کنون بکار می رود پرسش است از چیزی، در مقابل "که" ،  که پرسش است از کسی "

" یاد کن موسی (ع) سر گروه خود را چه گفت –  "تفسیر پاک" (16)

و غالباً کلمه ای که مورد سوال است پس از آن ذکر می شود و دراین حال باید آن را "صفت پرسشی" شمرد: "یوسف گفت چه بضاعت آورده اید -  قصص الانبیاء " (17)

شایان ذکرست چه استفهام اغلب قیدی نیز دارد مانند:

چه دانم من که باز آیی تو یا نه             در آن گاهـــی که باز آید قوافل (منوچهری) (18)

"چه" مانند "که"  بر سه قسم است موصول (آنگاه که قسمتی از جمله را به قسمت دیگر آن پیوند زند)، حرف ربط (وقتی میان دو جمله واقع وپیوندشان دهد) و استفهام که پیش تر ذکر آن رفت. (19)

و امّا گوییدن : (گوی + یدن) به معنی صحبت کردن، سخن راندن، تکلّم، بیان کردن، حرف زدن، تقریر کردن و به نظم آوردن است.  ریشه این فعل در زبان فارسی باستان به دو صورت:"گوب"( Gub) و گوو(gow) است. (20)

در فرض اول : "ب"  گوب  Gubفارسی باستان به "ف" گف guf فارسی میانه تبدیل شده است  و در فرض دوم که ریشه اش گوو است به گوی دگرگونی یافته است  و در پهلوی گوی در اسم مصدر "گویشن" موجود است.

بنابراین بن مضارع گفتن از گوی ساخته می شود که مصدر دوم هم از آن است مثال از بوشکور بلخی:

     خردمنــد گویـــد خـــرد پادشاست       که بر خاص و بر عام فرمانرواست (21)

سعدی :          من نگویم که طاعتم بپذیر        قلم عفو بــــــر گناهم کش (22)  

به هر حال نمونه منتخب از اشعار گذشتگان و گویندگان زنده – که خدا عمرشان را دراز کناد - حاکی است، که جمله یا عبارت "چه بگویم"، هرچند قالبش"استفهام" است، لیکن کاربردش به وقت دل تنگی، نومیدی و التجا و در زیر تاریکی  سایه غم و اندوه است. چنانکه در فرهنگ عامه نیز غالباً مردم، همین منظور را از کاربرد آن افاده می کنند.

وقتی که از پدر یا مادر بزرگ پرسش می کنیم، و از آنان می خواهیم از خاطرات کودکی و جوانی خود گویند، آنگاه که سختی و مرارت گذشته به خاطرشان می آید،  سخن خود  را با "چه بگویم" آغاز می کنند. و چون از شاکی شخص یا جریانی می خواهیم،  برای سبک شدن،  از ابتلاء و واقعه گذشته بر خود،  سخن راند، با همین صحبت خود را می آغازد. و از این نظر کاربرد چه بگویم در ادبیات عامیانه و رسمی فارسی، نزدیک و  یکسان است.

و در نزد ما...     چه بگویم؟

                              *********************

پانوشت ها :

 1 - از این اوستا، م. امید، تهران انتشارات مروارید، چاپ اول، 1344، ص91 ( شعر پیوندها و باغ)

2 - زندگی می گوید: اما باز باید زیست، باید زیست، باید زیست، م. امید، تهران انتشارات توکا، چاپ اول، 1357، ص 26 و 62 و 168 و 170 و 172 .

3 - کلیات سعدی، محمد علی فروغی، امیرکبیر، 1365، ص 600 .  گفتنی است در کتاب غزلیات سعدی، حبیب یغمایی، ص 123 ، در مصرع دوم به جای چه بگویم، چون بگویم آمده است.

4 - حافظ خانلری 283 و حافظ غنی و قزوینی 93

5 - کلیات دیوان شهریار، به تصحیح خود استاد و با مقدمه اساتید و نویسندگان، بی نا، بی تاریخ، چاپ ششم، ص 169 .

6 - از زبان برگ، م. سرشک (شفیعی کدکنی)، تهران، انتشارات طوس، چاپ اول، 1347، ص 62 .

7 –  لحظه ها و همیشه، شعر سخنی نیست، مجموعه آثار، ج 1 ، ص 425

۸ - مجموعه اشعار شادروان حمید مصدق، تهران، انتشارات نگاه، چاپ اول، ۱۳۸۶، دفتر شیر سرخ، ص ۶۰۵

۱۱ - دیوان حافظ ، استادان محمد قزوینی و قاسم غنی،تهران، زوّار، چاپ چهارم، 1362، ص 149 .  در حافظ خانلری (دیوان حافظ – غزلیات ج 1 ، به تصحیح و توضیح  استاد پرویز ناتل خانلری ، تهران، انتشارات خوارزمی ، چاپ دوم  ،  1362 ،  ص 215)  مصرع دوم چنین آمده است:  "برروی ما زدیده نبینی،  چها رود". این بیت از ابیات بحث انگیز حافظ است . رجوع شود به "حافظ، صحّت کلمات و اصالت غزلها"، ج1 (الف تا پایان ز )، مسعود فرزاد، تهران، انتشارات دانشگاه پهلوی، اردیبهشت 1349 ، ص 506         

12 - حافظ غنی و قزوینی ص 164 در حافظ خانلری(ص 238 ) در متن، مصرع دوم چنین آمده است:  " دل شرح آن دهد که چه دید و چهـا شنید " . این بیت نیز از ابیات بحث انگیز حافظ است . رجوع شود به "حافظ، صحّت کلمات و اصالت غزلها"، ج1  ص 584         

و مطلع غزل بدین شرح است:        

بوی خوش توهر که زباد صبا شنید         از یــــــار آشنــــــــا نفس آشنا شنید

13 - دستور جامع زبان فارسی (هفت جلد در یک مجلد)، استاد عبدالرحیم همایون فرّخ،  به کوشش شادروان رکن الدین همایون فرّخ، تهران، انتشارات مطبوعاتی علی اکبر علمی، چاپ دوم، اردیبهشت 1339- ص 671

14 - چهار گلزار،  گلزار اول، ص 23 (به نقل از "شمار و مقدار در زبان فارسی"، دکتر سید محمود نشاط، تهران، موسسه انتشارات امیر کبیر، چاپ اول 1368 - ص 320

15 - به نقل از همان منبع

16 - تفسیر قران پاک،  چاپ عکسی بنیاد فرهنگ ایران،  1348، ( به نقل از  دستور تاریخی زبان فارسی، دکتر پرویز ناتل خانلری، به کوشش عفت مستشارنیا، تهران، انتشارات توس، چاپ پنجم 1382 - ص 243 و 244

17 - قصص الانبیاء ، ابواسحق نیشابوری، به اهتمام ایرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1340، ص 122 ( به نقل از  همان منبع)

18 - به نقل از دستور نامه (در صرف و نحو زبان پارسی)، دکتر محمد جواد مشکور، تهران، موسسه مطبوعاتی شرق، چاپ دوازدهم، تابستان 1366، ص 185

19 - دستور زبان (پنج استاد = استادان قریب، بهار، فروزانفر، همایی، یاسمی)، به کوشش امیر اشرف الکتابی، تهران،  نشر جهان دانش، چاپ یازدهم 1373  -  ص 91 و 92

20 - ر. ش. به ماده های فعلهای فارسی دری، تالیف دکتر محسن ابوالقاسمی، تهران، ققنوس، چاپ اول،  پائیز 1373 - ص 75 و نیز : برهان قاطع، جلد سوم، تالیف : محمد حسین بن خلف تبریزی متخلص به برهان، به تصحیح و توضیحات مرحوم دکتر معین،  انتشارات ابن سینا، چاپ دوم فروردین  1343 تهران – ص 1821 حاشیه ، و  داستان جم (متن اوستا و زند)،   دکتر محمد مقدم، تهران، 1313 شمسی ص 116 و واژه نامه طبری، دکتر صادق کیا،  تهران، 1316 ، ص 65  (به نقل از فعل مضارع در زبان فارسی، دکتر محمد بشیر حسین، پاکستان لاهور، اظهار سنز، چاپ اول، ژولای 1945 -  ص 313 .)

همچنین آقای دکتر محمد مقدم، به استناد کتاب های واژه نامه ایران باستان نوشته بارتولومه و نیز کتاب ریشه شناسی فارسی، تالیف هرن و بررسی های فارسی تالیف هربشمان و فارسی باستان تالیف کِنت، ریشه گفت را گوب نوشته شده است (راهنمای ریشه فعلهای ایرانی، دکتر محمد مقدم، تهران. موسسه مطبوعاتی علمی، چاپ اول، شهریور 1342 ص 22)

21 - گنج سخن،  جلد ا ، ص 22 ( به نقل از از فعل مضارع در زبان فارسی، دکتر محمد بشیر حسین، ص 313  )

22 - گلستان ص 61( به نقل از از فعل مضارع در زبان فارسی، دکتر محمد بشیر حسین، ص 313  )

تصاویر برگرفته از :   tinypic  و pishgo 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/05/19 ساعت 11:21 | لينک ثابت |

گلایه از وبلاگ "تخصصی حقوق و فقه" - باز هم نقض حق مولف

 نوشته: محمد مهدی حسنی

در این وبلاگ بنده همواره کوشا بوده ام تا حق کپی رایت ( حقوق معنوی ومولف اشخاص ) را رعایت نمایم ، لذا متقابلاً از کاربران و همکاران این فضای فرهنگی مجازی  نیز چنین انتظاری دارم.  

جناب آقای سید حسین میری  در وبلاگ "تخصصی حقوق و فقه"  مبادرت به نشر برخی از مقاله های حقوقی وبلاگ اینجانب فرموده اند. در اصل قضیه بحثی نیست. چون بر خلاف بسیاری از سایتها و و بلاگها، بنده این موضوع را اجازه را داده ام. 

چنانکه در تذکر آمده در "درباره وبلاگ "،  با ذکر این مطلب که : « کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی ..... مي باشد. نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع آن را  بی اجازه مدیر و نویسندگان وبلاگ مجاز دانسته ام ،  لیکن به صراحت،  اجازه مذکور تنها مقید به " با ذکر منبع، و دادن لینک " شده است.

در سایت مورد بحث جز در یک مورد ( http://hoghough85.blogfa.com/post-1561.aspx ) که اجازه مذکور دقیقاً رعایت شده است،  متاسفانه در سایر موارد،  طریق دیگر اختیار گردیده  که این موضوع بلاشک نادید گرفتن حقوق معنوی و مخدوش کردن حق مولف و نقض قانون عقلی و منصفانه کپی رایت در باره حقیر است. و لا اقل در مورد حقوقدانان پذیرش چنین کاری گران بنظر می رسد.

چنانکه در 7 مورد ذیل تنها به ذکر نام نویسنده بشرح بین دو کمان ( نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی ) در انتهای مقاله بسنده شده و به این ترتیب از ذکر منبع خوداری گردیده است  :

http://hoghough85.blogfa.com/post-1566.aspx

http://hoghough85.blogfa.com/post-1565.aspx

http://hoghough85.blogfa.com/post-1563.aspx

http://hoghough85.blogfa.com/post-1564.aspx

http://hoghough85.blogfa.com/post-1562.aspx

http://hoghough85.blogfa.com/post-1567.aspx

http://hoghough85.blogfa.com/post-1568.aspx

و در دو مورد نیز هرچند منبع ( نشانی اینترنتی ) مقاله ها را تذکر داده اند، لیکن آن بدون دادن لینک است.

http://hoghough85.blogfa.com/post-1569.aspx

http://hoghough85.blogfa.com/post-1570.aspx

انتظار دارد که مدیر یا دست اندکاران محترم وبلاگ بالا سریعاً اشتباه خود را تصحیح فرمایند.

مضاف بر آن از موتور محترم جستجوی گوگول  بشنوید :

 بهنگام جستجوی کلمه یا عبارات آمده در مقالات مورد نظر، گاهی از معرفی منبع  اصلی مقاله  ( چه بگویم ؟ ) کوتاهی ورزیده، و تنها به وبلاگ مذکور لینک می دهد. احتمالاً این هم از شانس بد حقیرست.

خواجه در بند نقش دیوارست           خانه از پای بست ویران است ( سعدی ).

ضمناْ چون ممکن است مدیر محترم وبلاگ موصوف، به این زودی افتخار خبرگیری از وبلاگ بنده را به اینجانب مرحمت نفرمایند، لذا این نفثه المصدور برایشان میل هم می شود. اگر پاسخی دهند عیناً منعکس خواهد شد.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/08/24 ساعت 10:36 | لينک ثابت |

عذر اول

ن القلم و ما یسطرون

 نوشته: محمد مهدی حسنی

نه شکوفه ای، نه برگی، نه ثمر، نه سایه دارم

همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را ( ذوقی اردستانی)

بعض دوستان از انشاء بد بنده گلایه دارند . آنجا که لحن نوشته ها شاید به آدمیزاد ماند، ولی ادبی نیست، وبقول شاعر شیرین سخن "ایرج میرزا" : ادبیاتی شلم و شورواست،  بگونه ای که بعلت وجود ایرادات و اشکالات دستوری و لغوی حتی اطلاق نوشته درجه چندم ادبی نیز بدان محل تامل است. بنده ایراد پیش گفته را بجان می پذیرم .

تخصصی بودن کار و حرفه فرد، آنگاه که توام با نوشتن است،  بویژه اگر فن مورد نظر، همراه با انبوهی از اصطلاحات و تعریفات خاص فقه و حقوق باشد و واژه ها و عبارات در غیرماوضع له ( معنای مجازی یا بهترست گفته شود : معنای حقیقی دیگری ) بکار رود؛  و همچنین سالها قلم فرسایی در قالب تنطیم لایحه و دادخواست و دفاعیه، خود بخود، امثال بنده را وابسته و محکوم به یکجور نوشتن می کند.  که سرشت و حال و هوای اینگونه نوشته ها با کار و تحقیقی ادبی و یا حتی نثر ساده مقاله نویسی امروز  " نثر روزنامه ای " متمایز است.

{ البته از میان جماعت بزرگ و بزرگوار حقوقی نگار، اعم از اساتید دانشکده های حقوق، قضات و وکلای دادگستری استثنا هم داریم. مانند استاد گرامی آقای دکتر ناصر کاتوزیان که بحق مستحق کسب عنوان "علامه" است. او فقیهی بزرگ و حقوق دانی بر جسته است، و در عین حال سخندانی، نغز گفتاری او و سلاست نثرش یادآور نوشته های ادبای طرازاول این خاک و بوم است. خدای او را از همه بلا ها حقظ کند، و سایه اش را بر سر فرزندان معنوی و شاگردانش نگاه دارد.

اهل صورت از عراق آیند تا سوی حجاز

اهل معنی را عراقی و حجازی دیگریست }

از سوی دیگر آنان که بکار وبلاگ مشغولند،  می دانند  وبلاک نویس - ناخواسته - محکوم به نوشتن زود زود مطالب است تا وبلاگ همیشه بروز باشد.  و لذا، بر خلاف مقالات و نوشته های منتشره در کتب چاپی و مجلات، فرصت به تانی نوشتن،  و تحقیق و اندیشه لازم برای نگارش مطلب،  ویرایش،  و حتی بازبینی  نوشته ها از این "حیوان وبلاگ نویس" سلب می شود.  { برای فلسفه کاربرد این عبارت رجوع شود به مقاله "دنیای مجازی یا واقعی اینترنت " ، در بخش " اجتماعی ادبی " وبلاگ } خاصه اینکه، از جهتی نیز نویسنده تازه کار باشد،  و تا قبل از آن،  سعی نکرده است تمرین و آثار نوشتاری در وادی ادب داشته باشد .

کار این چشمه، ز سرچشمه خراب است مرا (سلیمان عثمانی)

لذا از حیث این بی ادبی، از همه دوستان خاصه سلک ادبا،  شعرا، نویسندگان پوزش می طلبد.  و از حضرتشان عاجزانه درخواست می کند تا بر تاریکی ابرهای بی ادبی، که بر فراز این باغچه مجازی ساخته ام  -  بدیده اغماض بنگرند. و جسارت عنوان ادبی دادن به سمت و سوی بعض نوشته ها را بر من ببخشایند.

پس همآنان، با دادن تذکر و بیان ایرادات و اشکالات،  راهبر و راهنمای اینجانب باشند،  تا لطف و کرم علمی شان نسیمی شود،  که ابرهای سیاه غفلت و اشتباه  را دور کند. در اینصورت شاید جایگزین اینها، ابرهایی دیگرگونه شود که آنها،  ارزش باریدن داشته باشند؛ حتی بر باغ و باغچه مجاوران .

 وگرنه خود نیز قبول دارم که "مسعود سعد سلمان" درست گفته است :

 نبشتن زگفتن مهمتر شناس

بگاه نوشتن بجا آر هوش

سخن با قلم، چون قلم راست دار

بنیک و ببد در سخن نیک کوش

دو نوک قلم را مدان جز دو چیز

یکی صرف زهر و یکی محض نوش

تو از نوش او زندگانی ستان

ز زهرش مکن جان شیرین بجوش

بگفتن ترا گر خطائی فتد

ز بربط فزونت بمالند گوش

وگر در نبشتن خطائی کنی

سرت چون قلم دور ماند زدوش

                                         دیوان مسعود سعد سلمان، بتصحیح مرحوم رشید یاسمی،

                                         موسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم،  1362 ، تهران -  ص 104

                                         و 105 .

 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/08/06 ساعت 8:31 | لينک ثابت |

سخن نخست

 

 

بنام داور داوران و بهترین وکیلان

سلام،  " محمد مهدی حسنی " هستم.  با توراث پوستینی کهنه*۱ از نیاکان، فی الحال،  ممراعاشه ام وکالت دادگستریست.   اینک در میان سالی (شاید هم پیری*۲) اپیدمی نه چندان خطرناک وبلاگ نویسی، گلبولهای سفید تن بنده را، هم به مبارزه خوانده است. او در هیأت پیری مشکوک ومظنون، سراغم آمده، و ومن میزبانی میهمان ناخوانده ای را،  قبول کرده ام . 

ابتدا قرار بود، موضوع وبلاگ، مباحثی از علم حقوق باشد. ولی دوستانی که بنده را از نزدیک می شناسند، می دانند :  محال است، که در سخن گفتن، هماره گریزی به ادبیات و مسائل اجتماعی، نزنم. در مورد مسائل سیاسی، وضع فرق می کند. آن، رأیی عزیم و عزمی جزیم و کلّه ای نترس می خواهد، وچنین چیزی عمراً در گروه خونی بنده نیست .

چندی قبل در ضیافت شامی در نشست سراسری وکلا در مشهد، که افتخار حضور در سر میزهمکار گرامی و دانشمند تهرانیم : سرکار خانم غیرت، داشتم.  به طنز، و با بیان داستانی از محاجه و گفتگوی مادری ظریف و بذله گو، در ملاقات با فرزند جوان زندانی اش؛ نصحیت دقیق مادرانه او را تکرار کردم که : " حقیرترجیح می دهد به جای شیری شرزه، در پشت میله های قفس؛ گربه ای ملوس، خسبیده بر لحاف کرسی خانه مان باشم ..."

با این وصف وبلاک حاضر، یحتمل شامل بخش های اصلی زیر خواهد بود:

الف - بخش حقوقی:

در تاب وتوان اینجانب،  تحقیق و کنکاش در مسائل حقوقی نیست، و سواد لازمش را هم ندارد.  لیکن سالها کار وکالت، موجب شده، تا در دل مشغولی های راجع به پرونده های محاکماتی و دغدغه احقاق حق مظلوم واجرای عدالت که  -  خرمشهر و خرم آبادم،  خوانمش.  -   و نیز اجرائی کردن سوگند خود، به وقت دفاع و هجوم*۳،  سعی کند : صغری و کبری هایی منطقی بیابد، و سخنی، علمی و قابل قبول گوید.  و لذا در اینجا، و بمنظور استفاده دیگران، خاصه جوانان علاقمند درگیر مباحث حقوقی، همان تجربیات، ویا بقول جوان ها: کل کل های شده،  خواهد آمد. هرچند اذعان دارد : آنچه به زبان آید و ترقیم شود، از من نیست، بلکه بازگفتن، و بازپس دادن آموخته های اساتید خود در دانشکده حقوق دانشگاه تهران، وسایرنویسندگان علم حقوق است – که خداوند زند شان را یار و یاور، ومردشان را بیامرزد – .

همین جا یادآور می شود :  بیشتر مباحث آمده، گفتارهایی از حقوق خصوصی،  وخاصه حقوق ثبت و اراضی، خواهد بود. و بالاخره اگر دوستان نیز مدد کرده، و در این باره داد سخن برزنند،  از پژواک صدایشان در کوهستان کوچک ساخته خود، استقبال می کند.

ب - بخش ادبی :

در اینجا نیز،  قبول دارم بی مایه گی علمی، حرف اول را خواهد زد.  بنده نه شاعر، و نه نویسنده ام. اجداد پدری – سوای خود خدابیامرزش،  که جامه کرباسی کارمندی دولت را بتن کرده بود  -  همه فعله و بنا بوده اند، و اجداد مادری مسگر و رویگر؛ و این جماعت را  با خط و کتاب، کمترین سر وسرّی نیست.

 لذا در این بخش هرچه آید :  یا نتیجه فکر و عرق ریزی روحی*۴ حقیراست،  که با تفاصیل پیش گفته، خود، مقرو معترفست :  این همه،  بنزد ادبا وچیزدانان، در حکم حکمت به لقمان آموختن و خزف به بازار گوهریان بردن است.  و یا به سنت حسنه جنگ نویسان،  تکرار اندیشه و سخنان برزگان و فهیمان است.  که چون از دل برآمده، و لاجرم در دلک من نشسته، بی گمان در افق دل دریایی شما نیز، زورقی زیبا و تماشایی خواهد بود .

ج - بخش اجتماعی:

 در این بخش،  برخورد وگفتگوها، قهرو آشتی ها، وفا و جفاهای بیرون از خانه، مطمح نظرست. گلایه از من و شما، ماست.  و بیان توقعاتی که از دولتمردان و مدیران دارد.  سعی میشود دست مایه آن طنز باشد.  و بمصداق مثل سائره : " آسته بیا آسته برو، که گربه شاخت نزنه "  با مواظبت از زبان و قلم،  مست و محتسب را  مقابل و مواجه نسازد. قبلا عرض کرده ام که بنده ذاتاً،  ترسو و محتاط هستم .

د - کشکول اینترنتی :

این بخش بمثابه پرونده متفرقه دراداره ودفتر، و کشوی لوازم  متفرقه در منزل و کارگاه است. همه چی دارد. وقتی گیر کنم که مطلب نوشته شده در کدام بخش ازآرشیو موضوعی بایستی بایگانی شود، بی اندیشه در همین جا، جایش می دهم . مطالبی که حاوی اطلاعات عمومی است. حاوی جنبه های سرگرمی و تفریح است. حاوی.... حاوی....

 با این اوصاف، ملاحظه می فرمائید: " من آمده ام که... " 

 

پیشاپیش از مخاطبانم  - که وقتشان را هدر می دهد  -  پوزش می طلبم .

خدای مهربان، یاوری کند، تا سایه ی تنها نباشم و نباشیم .

عادلی سایه خدا باشی                         ورنه چون سایه بی بقا باشی (اوحدی) 

محمد مهدی حسنی

***    ****     ***      ***     ***    ***  
توضیحات
:

۱ - تعبیری از زنده یاد اخوان ثالث،  شاعر بزرگ  و آرامیده طوس.

2 - جایی خوانده ام، که از بزرگی نقل شده است :  "  50 سالگی ، پیری دوره جوانی و جوانی دوره پیری است ."

3 - بعض دوستان، از جمله دوستی که قاضیی ارجمندست،  از کاربرد واژه "هجوم" در مقابل "دفاع"  گلایه دارند و نادرستش می خوانند. از آنان عذر می خواهم.

4 - تعبیری  از "ویلیام فاکنر" است.  فکر کنم در مقدمه "خشم و هیاهو" خوانده ام.

تصاویر برگرفته از :   tinypic  و pishgo 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 87/05/10 ساعت 17:27 | لينک ثابت |

منوي اصلي

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
بانگ قوانین و مقررات
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
حقوق - تاریخ و کلیات
پرسش و پاسخ حقوقی
حقوق بین الملل خصوصی
حقوق جزا و کیفری
قلمی خودم(مخیّل)
مقالات و تحقیقات ادبی
دادگستری در متون ادب فارسی
شعر دوستان
تقی خاوری (راوی)
رضا دبیری جوان
اشعار و نثر های گزیده
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
کشکول اینترنتی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز

درباره ي ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟ می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، به نشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
* * * * * * * * * * *
امیل :

hasani_law@yahoo.com

* * * * * * * * * * *
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پيوند هاي روزانه

آرشيو

پيوند هاي وبلاگ

گنجور
Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
سایت دکتر اسدالله حبیب
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرين پست ها

شنا در دریا و تظاهر به روزه خواری
نقشه ی ایران (شعر)
فلسفه نام گذاری گل پسر(داستان و خاطره طنز)
گذر عمر در سه اپیزود (شعر)
دانلود رایگان قوانین و مقررات
مباحثی از حقوق ثبت 5 - مقررات ثبتی حاکم بر اراضی موات
تصویر طنز 27– باد آورده
پنج داستان کوتاه طنز (فابل) از جمیز تربر
حسرت - غزلی تازه از نجوا
دیوان بلخ 3 - کنکاش ضرب المثل
دیوان بلخ 2 - تعزیه دیوان بلخ
دیوان بلخ 1 - زندگی نامه محمد علی افراشته
امید کُشی
هجرانی ها (یازده دوبیتی منتشر نشده از دبیری جوان)
تقدیس وکالت
نگاهی به شرح های فارسی شهاب الاخبار
وقتی حق دفاع رنگ می بازد
پرسش و پاسخ حقوقي 43 - دستور تخلیه محل تجاری
واژگان بازنده
تصویر طنز 26 – خوش رقصی
زهد ریا و می سارا
پائیز در بهار
نظرسنجی برای تغییر نام خلیج فارس؟!!
کنکاش رابطه مالی وکلای دادگستری با موکلین
کاریکاتور حقوقی 25 – خالی کردن خانه
داستان یک مکتوبه (ایمیل)
نکوداشت استاد محمد قهرمان
مرثیه ای برای خوبی
داستان طنز - دستگیری حضرت فیل
مصرع رنگین و ترکیبات مشابه آن در ادب فارسی

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کليه ي حقوق مادي و معنوي وبلاگ dad-hassani محفوظ مي باشد.
طراحي شده توسط ياس تم

Free counter and web stats