تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگویم؟

کنکاشی ادبی 4 - تمثیل تیغ و قلم در ادب فارسی

کنکاشی ادبی 4 (در باره مصرع رنگین)

بخش سوم

 تمثیل تیغ و قلم (شمشیر و کلک) در ادب فارسی

 نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

استفاده از تمثیل تیغ و قلم، در ادب فارسی قدمت بسیار دارد و در نظم و نثر فارسی فراوان بکار رفته است :

به پیش سوار اندر آمد دژم

بزد تیغ  و شد نیزه ی او قلم (فردوسی)

دو لب سرخ و بینی چو تیغ قلم 

دو بی جاده خندان و نرگس دژم (فردوسی)

گردون گر از وفاش بگردد به تیغ او

گردش نکرده گردن گردون قلم شود (فلکی شروانی)

بسی نپاید تا چون پدر به تیغ و قلم                             سوار گردد و گرد مدیح را محور (عسجدی)

چو شمشیر شجاعت را علم کرد                              به یک تیغ استخوانش را قلم کرد  (هلالی جغتایی)

"قلم از آب دهانش آب روی تیغ گوهر دار بیفزود و تیغ آتش بارش سر بر خط عنبر نثارش بنهاد ....   (امیر) از وی برنجید و فرمود که تیغ از نیام برباید کشید و قلم از دست بباید نهاد که کفایت این مهم به عزبات اعلام دارند نه به خطوات ( جوامع الحکایات عوفی)

قلم مشتری و عطار یک زبان نبودی و تیغ خورشید و بهرام در یک غلاف نگنجیدی (مرزبان نامه – سعد الدین وراوینی)

از آنجا که به قول شیخ بهائی در کشکول :  "... قلم معنی پرداز است همچنان که تالی نسبی او، نی نغمه پرداز است." همواره در ادب فارسی مورد توجه بوده است و از راستی قلم  (در برابر کجی تیغ) و برهنگی آن، لاغر بودن، تر ی زبان و سیاه بودن نوک قلم، شکاف سرش (دو رویی و نفاق) صدای ناله و لغزیدنش بر صفحه، همرازیش با بنان،  بریدن سرش با تیغ -  در عین حالی که خود، گاهی به تعبیر ابوالفروح رونی "خنجری" می کند  و ...  مضمون ها ساخته شده است.  کلک صنع، کلک قدرت، کلک قضا، مرغ زرین پر،  قلم بخت، نقش بند،  قلم مصری(بیدل)،  طوطی شکر شکن، نهنگ دریا، مشک بار و مشکین بودن، آبنوس (ادیب الممالک) و ...  نمونه ای از صفات و تشبیهات قلم است.  سر خود قلم کردن، از استخوان خود قلم ساختن (و از خون رگان مرکب درست کردن)، قلم درکشیدن (بخشیدن گناه)، رفته یا رانده قلم (سرنوشت).از ترکیبات ساخته شده با آن است.

همچنین در فرهنگ مترادفات و اصطلاحات محمد پادشاه صاحب آنندراج، ترکیبات:  ترک سیه عذار ، رومی زنگی جبین، سیه بادام، گنگ سخن چین ، طوطی زرین قفس، ماهی مشکین نام کنایه از قلم ذکر شده است (1)

که از اینسان سیاه شد چو دوات                          که بدینسان برهنــــه شد چو قلم   (ابوالفرج رونی)

تا بخندد همی دهان دوات                                 تا بگرید همی زبان قلــــم   (مسعود سعد)

قلم چون سر یک زبانیش نیست                          از آن ناتراشیده ببریده ام (امیر خسرو دهلوی)

بر دل به هر گناهی تیغ جفا چه رانی؟              دیوانه ایست کـــــایزد بر وی قلم نراند  (امیر خسرو دهلوی)

تا چو نوک قلم از درد زبانم سیه است              از فلک خسته شمشیر جفائیــــــد همه (خاقانی)

سپـــر آفتاب تیـــــغ کشید                                قلم عافیت زجان برخاست (عطار)

من آن نیم که ناله کنم از تو چون قلم                   گر خود به تیغ بند ز بندم جدا کنی (کمال خجندی)

چون رفته قلم جهد نمی دارد سود                       بیهوده به غم چرا دژم باید بود (بابا افضل)

بر من قلم قضا چو بی من رانند (خیام)

هر که چو قلم گاه سخن در بچکاند                      خون سیه از تیغ زبانش بچکانی (خواجوی کرمانی)

فضولی کرد تیـــــغ غم قلـــــم هر استخوانم را     که با هر یک حساب ظلم آن خونخواره بنویسم  (محمد فضولی)

بر حرف من قلم شود انگشت اعتراض              تیـــــغ و ترنج اگر به میان آورد کسی  (محتشم)

شرح بیچارگـــــی کلک قضــــا می گفتم            شاه غیرت به سرم تیغ غضب آخت دریغ (نظیری نیشابوری)

هزار مرتبه دارد شهید تیـــغ وفــــا                     قلم به خون زن و بیتی به یادگار نویس (بیدل)

گیسوی تو دامیست که تحریر خیالش                  از نال به زنجیر کشیده است قلم را (بیدل)

چه اثر داشت دم تیغ جفایت که هنوز                  کلک تصویر شهیدان تو خون میریزد (بیدل)

از آن شد از دم شمشیر راه عشق نازکتـــــر         که هر کس پا برون از راه بگذارد قلم سازد (صائب)

از حرف خود به تیغ نگردیم چون قلم                  هرچند دل دو نیم بود حرف ما یکی است (صائب)

برهنه  در دهن تیغ بارها رفتم                         که نبض فکر، مرا چون قلم به چنگ افتاد (صائب)

چو قلم آن را که در سر هست سودای سخن         سر نمی پیچد به زخم تیــــــغ از پای سخن (صائب)

شک شد نال قلم در آستین شد دست ظلم              تا برآورد از نیام عدل تیغ آبدار (صائب)

پشتی که همچو تیغ نشد خم به پیش تو                 او را به راستی چو قلم می برند سر (قاآنی)

در نقثه المصدور در توصیف قلم (یا به قول شهاب الدین نسوی: تیز تاز قلم) می خوانیم: " ....  دست نشینی است که از صدور حکایت کند. سخن چینی است که ناشنوده روایت کند. سر تراشیده است و سر سیاه می کند. سر بریده است و سخن می گوید ، آب رویش در سیاه رویی ست. زبان بریده اش شرط گویایی است. آب دهانی است که سخن نگاه نمی دارد. سیاه کامی ست که آن چه گفت بباشد. ..." (2)

هرچند قلم به ذات خود، مقامی بلند و ارجمند دارد و نیاز واقعی و حتمی هر شاعر و گوینده است :

دوات سرخی او غنچه ی گل                      قلم قطعــــــش بود منقار بلبل  (سیدای نسفی)

قلم ارشرح دهد قصه اندوه و فراق              ظاهر آن است که آتش بزبان در فکند (خواجوی کرمانی)

اما گاهی حاصلش،  شاعر و گوینده  را از آن می گریزاند:

از شعر و شاعری ترسیدم به آرزو                  دلبستگی مرا به دوات و قلـــم نماند  (سیدای نسفی)

تاکی خورم به سر چو قلم تیغ حادثات              باید کشید از این هنر پایدار دست (حزین)

زیرا خواهیم خواند که سیـــه کاری آن را،  تاب تحمّل نیست:  

شراب لعل بده ساقیا که یک دو سه دم        رهم  ز شغل سیـــه کاری دوات و قلم   (جامی)

سر قلم بشکن، مهر کن دهان دوات           به این سیاه دلان کم نشین و کم برخیز  (صائب)

از سوی دیگر شمشیر (تیغ)  نیز در ادب ما تصویر ساز بوده و ترکیبات بسیار دارد.

عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید (گلستان سعدی)

گفت با تیغ انکار هر چه اسم و رسم به آن رسد سر بر نداری .... (تذکره اللاولیاء عطار)  

و خصم ملک را هیچ زندان چون گور و هیچ تازیانه چون شمشیر نیست (کلیله و دمنه – نصرالله منشی)

گاه به دست صبح کنایه از خورشید است:  شمشیر صبح را نبود حاجت فسان (ظهیر فاریابی)،  و گاه به دست عدم، کنایه از منتهای تنگدستی و ناداری است:

چون شد اقطاع شما تختگه ملک وجود   کی از کشته شمشیر عدم یاد کنید (خواجوی کرمانی)

چه غزا، ما بی غزا خود کشته ایم            ما به شمشیر عدم سر گشته ایم (مولوی)

چون از جنس چوب باشد،  کنایه از ابزاری بی اثر و به درد نخور است:

جمله با شمشیر چوبین جنگشان                                    حمله در لاینفعی آهنگ شان (مولوی)

 و قسّ علیهذا بودن آن در دست خطیب که :

رغم مشتی کند و بی معنی چو شمشیر خطیب        منبر نه چرخ را با قدر او دون کرده اند (مجیر بیلقانی)

و یا :

 شحنه را گر درد دین بودی زدی                       گردن واعظ به شمشیر خطیب (جامی) (3)

در ادب فارسی،  هم مصرع (ابرو و لب) و هم زبان به جهت اینکه گاهی مانند تیغ، خانه برانداز و خون ریز است به عنوان تشبیهات تیغ و شمشیر استفاده می شود.

که گر به ذکر تو دیگر قلـم بگردانم              پس این زبان چو تیغم به تیغ باد قلم(خاقانی)

هرچند به قول نظامی در شرف نامه:

چه خوش گفت فرزانه پیش بین        زبان گوشتین است و تیغ آهنین

لیکن آنجا که زبان کار تیغ را می کند، تیغ گوشتین و تیغ نطاق کنایه از زبان می شود:

بس نیک و بد که کشته ، از تیغ گوشتین شد (4) .  

همچنین آتش آب پرور، آتش و آب، آتش مجسم، آفتای مفری، آئینه دست، آئینه فتح،  آتش بار، آتش دوزخ، علف، برق لشکر، حور زبان ساز، روضه دوزخ بار، الماس پاره، الماس زمرد پیکر، ابیض و اخضر،  چوگان زر، سیماب گون، سیماب ریز، شربت الماس، قطره آب، نهنگان نیام، مرگ تابنده، نهنگ زیر خفتان هندوی، ثعبان، نهنگ نیلگون، نهنگ سبزه، نهنگ شناور، نهنگ زمرد، الماس رنگ، الماس بار، جان بخش، سیماب گون، آتش پیکر، خون آشام، ظفر پیکر، جگر شکاف، عصر شکار، جهانگیر، عالم گیر، الماس گون، الماس فعل، مغز شکاف، دندان طاق ، سر افکن ، گلو نواز همه از صفات و تشبهات تیغ و خنجر است و آب خشک، آب افسرده، آب بسته، آب منجمد، آب منعقد، کنایه از تیغ و خنجراست. (5)  تیغ آسمان زن،  تیغ صبح، تیغ خورشید  کنایه از صبح گاه (صبح صادق) است (6)  و به شعاع و خطوط آفتاب : تیغ افراسیاب ، شمشیر زر، خنجر زر، نیز گفته اند.   و از تیزی دم شمشیر، به : آب خنجر، آب تیغ، آب شمشیر، آب حسام، آب سنان، آب پیکان، دم تیغ،  لب تیغ، روی تیغ، آب غدیر یاد شده است. همچنین در باره تیز شدن (کردن) شمشیر و خنجر و غیره ، اصطلاحات:  برسر سنگ زدن، به سنگ تیز کردن ، بر فسان کردن (کشیدن یا زدن)، به سنگ فسان نشستن، به سنگ کشیدن خنجر و تیغ،  بر سنگ زدن تیغ؛ به کار رفته است (7) .

لیکن  بیشترین تصویرسازی از این دو واژه،  کاربرد به اتفاق آن دو است. شباهت دو نیم بودن سر قلم و شمشیر (ذوالفقار)،  سینه چاک بودن قلم و سر پیچیدنِ گاهِ  آن از فرمان تیغ، شرح راز گفتن قلم که به مثابه قبول سایه ی تیغ بر گردنش می باشد،  قلم شدن دست قلم گیر با تیغ،  تحریر شدن مرح تیغ ابروی یار با قلم و ...  نمونه هایی از این مضامین است.

فرخی سیستانی  قصیده ای در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود به مطلع: "نبود عاشقی امسال مر مرا در خور |  کنون که آمد بر خط نهاد باید سر" دارد  که در15 بیت آن،  درباره  اهمیت تیغ و قلم برای ملوک سخن می گوید (8)

در ادب دری،  برخی اوقات تیغ و قلم  به یکدیگر: قلم به تیغ و سنان (نیزه) و یا برعکس شمشیر به قلم تشبیه می شوند:

جاه او همچو ماه ملک نگار                             کلک او همچو تیغ کارگذار (سنایی- حدیقه)

مشک خون بوده در دوات کند                           تا همه خــــون خورد سنان قلم

هی نیزه ستیزه که مریخ راست کرد                    شمشیر خوی او همه را چون قلم بزد  (اوحدی)

بسکه آمد، چون قلم، بر فرق من تیغ جفا               نام خود از تخته ی هستی ستردم عاقبت   (هلالی)

اگر چو قلم تیغ بر سر خواجو نهند                    سر نتواند کشید از خط فرمان عشق (خواجوی کرمانی)

شهریارا تو را به شمشیر قلم در همه آفاق            به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی   (شهریار)

"صدری که مسند وزارت به فیض احسان آراید و در صف هیجا به تیغ و سنان دعوی شجاعت را برهان نماید . هرگاه تیغ قلمش چون پرنیان زبان بگشاید  بدان خصم ملک را دندان نماید و هر گاه تیغش چون قلم در سرکشی آید ، مداد از خون دل دشمنان رباید و زبان ایام در مدح او گردانست" (جوامع الحکایات عوفی).

در کمتر دیوانی از گویندگان و نویسندگان بر می خوریم ، که از تقابل یا همراهی تیغ و قلم سخن گفته نشود. حضور توامان تیغ و کلک در ادب فارسی  نه تنها مضمون های فراوانی را به گونه مجاز، استعاره، تشبیه  پدید آورده است، بلکه گویندگان مناظرات زیادی نیز در باره آن دو  به صورت تمثیل به زیور طبع آراسته اند.  امیر معزّی نیشابوری مناظره تیغ و کلک را در قالب چکامه ای 39 بیتی در مدح سلطان ملکشاه سروده است که مطلع آن چنین است:

آهن و نی چون پدید آمد ز صنع کردگار              در میان کلک و تیغ افتاد جنگ و کارزار(9).

همچنین خواجوی کرمانی، رساله ای به نثر مغلق به نام " سبع الثانی" در مناظره تیغ و قلم  به نام امیر مبارز الدین محمد رقم زده است. در سفينه تبريز که جُُنگی خطي است و به همت يکي از دانشمندان و ادباي تبريز به نام ابوالمجد محمدبن مسعود تبريزي در قرن هشتم هجري (723ـ 721هـ.ق) در تبريز جمع‌آوري و کتابت شده است و شامل 209 رساله جداگانه است،  رساله 49 آن  مناظره شمشير و قلم است. (10)

و بالاخره مناظرهٔ شمشیر و قلم، تألیف شرف‌الدین وصّاف (صاحب تاریخ وصّاف)، که در آذر 1385به تصحیح و مقدمهٔ دکتر نصرالله پورجوادی، به عنوان بیست و ششمین ضمیمهٔ نامة فرهنگستان چاپ شده است. از دیگر مناظرات رسیده به دست ماست

هرچند  ماهیت و کاربرد تیغ و قلم متفاوت است:

خروش رزم چو آواز زیر و بم نبود                حدیث کلک دگر دان و کار تیغ دگر (مسعود سعد)

اما در ادب ما در بسیاری از اوقات قلم و تیغ همراهند قلم به ایزد دادار (جلّ) و تیغ (ذوالفقار) به حضرت علی "ع" منسوب است. از وفاق و همسری و همدوشی آن دو،  تیغ برای دشمن :  بیم ، آفت، نیاز، خشم و گنج می آورد و برای دوست : راحت، امید، ناز، رضا و رنج.

شمشیر: ملک سِتان و کشورگشا و کلک، نظام ده و دیناربخش است. اولی، شمع سادات عرب و آتش انگیز و دومی، خورشید احرار عجم و آتش نشان است. تیغ،  آیه بأس شدید و زینت کمر، و قلم، سوره نون والقلم و زیب کلاه است. اولی برّان، گوهردارو مظهر شجاعت، و دومی، روان، عنبر بار، و نشان سماحت است. تیغ : خون آشام ، منهی رموز ظفر و صبا (روز) است و قلم :  درافشان، محرز کنوز قدر، مسا (شب) است.  اولی  در رزم و دومی در بزم حجت می گردد. برای همین است که ناصر خسرو را اعتقاد است که از دو حال خارج نیست و باید آدمی، قلم زن و یا شمشیر زن باشد:

عیب تو جامه ت نپوشد، تیغ پوشد یا قلم          گر نه ای زن،  یا قلم زن باش یا شمشیر زن  (ناصر خسرو)

تجربه و علم بیانگر این است که کلک فرزانگان کارگزار (دبیران) و تیغ ترکان کاردان (سپاهیان) هر دو نگهدار و نظام مُلک اند

ضبط عالم به تیغ و کلک کنند                            که اثرهای بی کران دارند

کلک فرزانگان کارگزار                                  تیغ ترکان کاردان دارند (انوری ابیوردی)

ز طمع خدمت او شد رونده تیغ و قلم                 یکی بدست مبارز دگر بدست دبیر(عنصری)

کار عالم را به دست خویشتن دادی نظــــــام        گاهی از تیغ و سنان و گاهی از کلک و بنان  (جامی)

در جهانداری دو آیت داری از تیغ و قلم             کاسمان خواند همی آن را صبا، این را مسا (سلمان ساوجی)

گهی ز نوک قلم، گنج کن ز خواستــه پر            گهی به تیغ ، زمین کن ز خون دشمن تر(فرخی)

این دو هم نفس، با استفاده ای نا همگون و متضاد، اما در راه یک هدف،  دست مایه ی امیران هستند  که با کمک آن دو به رتق و فتق امور می پردازند. 

کلک تو و شمشیر ملک هر دو به تاثیر                این ناظــــم دولت بود آن ناصر ایمــان (قاآنی)

با انبازی صاحبان این دو، یک ضرورت حتمی هر تمدن و دولت، یعنی قانون طبیعی نفع و ضرر ایجاد می شود

کرم پناهــــا، گردون دلا!  تویی که فلک             ز تیغ و کلک تو قانون نفع و ضرر سازد (مجیرالدین بیلقانی)

شمشیر تو و کلک تو در مجلس و میدان             نفع و ضرر آورد بـــــدی را و بهـــی را  (قطران تبریزی)

زیرا به کمک بیـــاض یا کبودی تیغ رسوم ظلم بر انداخته و دست دشمن از سرزمین مادری کوتاه می شود و خانه عدو تیره می گردد و با بهره بردن از زردی کلک؛  قوانین عدل نهاده می شود و جود عرض اندام می کند و آرزوها برآورده و صحن ملک نورانی می شود:

رسوم ظلـــم و قوانین عـــــدل در عالم            به تیــغ و کلــک تو برداشتی و بنهادی(سلمان ساوجی)

ز عکس تیـــغ تو تاییـــد یافت بازوی عدل     به نوک کلک تو تشریف یافت محضر جود (انوری ابیوردی)

بیـــاض تیـــغ تو آیینــــه جمال و ظفر          زبان کلک تو دندانه ی کلید رجاء ست (سلمان ساوجی)

هست از زردی کلک تو سر نصرت سبز        هست از تیـــغ کبود تو رخ خصم سیاه  (جوامع الحکایات)

زتیغ روشن او خانه عدو تیره است              زکلک تیره او صحن ملک نورانی (مجیرالدین بیلقانی)

به این ترتیب نتیجه و حاصل تیغ، برای دشمنان ملک و کافران بد نهاد، خوف و اجل و بلا است و کلک برای دوستان و مومنان، منشاء رزق و روزی و رجا و بشارت است:

همیشه تا که به شمشیر و کلک نظم دهند               به گاه خشم و رضا خوف را و بشـری را (انوری)

از بنان و تیغ او خیزد همـــــی رزق و اجل            وز سنان و کلک او زاید همی خوف و رجا(قطران تبریزی)

طبع او ارکان دانش، کلک او کان ادب                   دست او بنیاد روزی،  تیغ او اصل اجل(قطران تبریزی)

کلک تو گنج شفای دوستان هنگام جود                  تیغ تو کــــان بلای دشمنان روز جدال(قطران تبریزی)

هر کجا مبداء بود با تیغ او مقطع شود                  هر کجا مقطع بود با کلک او مبدا شود  (قطران تبریزی)

به گوهر بار کلک تو همی نازد دل مومن             ز جوهر دار تیغ تو همی سوزد دل کافر (قطران تبریزی)

و طبیعی است که اگر او (حاکم و فرماندار) به راه باشد :

کلک او را قضا برد طاعت                       تیغ او را اجل کشد فرمان (قطران تبریزی)

و قادر است، با دندان تیغ و انگشت کلک،  تمام گره ها و مشکلات ملک را بگشاید:

گاه به دندان تیغ،  گاه به انگشت کلک         عقده احوال ملک شاه سراسر گشاد (سلمان ساوجی)

از این دیدگاه به قول عبید زاکانی:  حوالتِ بدِ جهان،  به تیغ تیزرو می شود که در مسیری با سرعت قضا هم گام است تا کاینات را به فرمان در آورد و حوالتِ نیکِ جهان،  به کلک عنبر افشان وا گذارده می شود که با حکمت قدر همراز شود و روزگار را تسخیر می کند.

کفش چو کار جهان را حوالت بد و نیک    به تیغ تیز رو و کلک عنبر افشان کرد

....   مسیر تیغ تو با سرعت قضا  همراه          صریر کلک تو با حکمت قدر همراز

....  صریر کلک ترا روزگار در تسخیر          مسیر تیغ ترا کاینات در فرمان

و چون تیغ و قلم رفیقانه در مسیر عدالت همراهی می کنند،  زاییده هر دو، هنر است

کجاست جای هنر، جز به زیر تیغ و قلم       بدین دو بر شود از چه به گاه شاه و رهی(ناصر خسرو)

و این هنربه نقل از نظامی گنجوی، سرخ است مانند نور که از آتش(نار نخست)  می جهد و  میوه آتشین انار(نار دوم)  که از نارون به وجود می آیید:

از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر    ای برادر همچو نور از نار و نار از نارون

امّا از آنجا که:

شمشیر و قلم حامی ملکند به تحقیق               امــــا دل بیدار ز شمشیر و قلم بــه   (ادیب الممالک فراهانی)

ممکن است تقابل و تزاحم آن دو، خطرآفرین باشد:

بنای ملک به تیغ و قلم کنند قوی               بدین دو چیز ملک را شکوه و خطر(فرخی)

و هنرشان نه سرخ، که سیاه باشد:

بی هنر دان، نزد بی دین، هم قلم هم تیغ را      چون نباشد دین نباشد کلک و آهن را ثمــن (ناصر خسرو)

آن زمانی است که صفت کجی شمشیر، خلق  کلک می شود و قلم راست در اثر هم نشینی با شمشیر کج می شود :

کجی گر، ز شمشیر جوئی بجاست       قلم راست باید، چو کج شد خطاست  (عارف)

در این صورت قلم رسالت راستی خود را فراموش کرده و نقش کجی تیغ را بازی می کند:

دهر بیخ پیغمبری بگسست                      شاخ رادی به تیغ کرد قلم (خاقانی)

و به قول عمعق بخارایی "یکی کلک روشن تن تیره صورت" و "یکی تیغ خون خوار یاقوت پیکر" می شود. اینجا دیگر تیغ در دست زنگی مست و قلم در دست انسان پست و بی دین و خودپرست است:

فتد تیغ اگر دست زنگـــی مست                   از آن به قلم در کف خود پرست (عارف)

و نابودی چنین قلمی بهتر است:

هر آن کو قلم را نورزید و تیغ                      بر او گر بمیرد مگو ای دریغ  (سعدی- بوستان)

همچنین آنجا که پیشه قلم،  بد گفتن و حرف ناشایست زدن می شود، باید دهانش را پر لـــوش کرد:

چون قلم بست او میان در هجو تو لیکن دهانش    چون دوات از گفته های خویشتن پر لـــوش باد  (منوچهری)

امّا گاهی تیغ مقهور و فرمانبردار قلم می شود. با بودن کلک، شمشیر به اندازه ی سر سوزن در امور مدخلیتی ندارد و منهی و مامور است و به قول قوامی رازی خود،  قاتل و سیاست کن است:

ز عهدی  کز تحکم بر قلم داشت              نفاذ تیغ یاران گشت مغرور

ندید عهد میمونت  که در وی                 قلم را تیغ شد منهی و مامور(ابوالفرج رونی)    

ای که بی مشورت کلک تو در قطع امور               تیـــغ را نیست به قدر سر سوزن مدخل(سلمان ساوجی)

نیامد ، آنچه ز نوک قلم پـــدیــــد آمد                    ز تیغ و خنجر افراسیاب و رستم زر (فرخی)

عجایب است قلم در بنان صدر اجل                     که تیـــغ وار بود قاتل و سیاست کن (قوامی رازی)

بنا بر اصل، مقام قلم و نویسندگی و دبیری بالاتر از مقام تیغ و سپاهی گری است و تیرگی و سیاهی کلک بر فروغ  دو رویه تیغ می چربد:

دوات را غرض آن بود کاندرو قلم ست      قلـــــم برابر تیـــــغ ست بلکه فاضل تر (فرخی)

زیرا تیــغ جنگ را رقم می زند  و زیان کاری می کند و بی نظمی می سازد،  ولی کلک که  نشان از عقل و درایت دارد، به صلاح و خیر روی می آورد و طبیعی است که در این حال بر نفــــــاذ تیغ،  طنــّازی بکند:

کلک تو در نظم کار مملکت                              بر نفــــــاذ تیغ طنــّازی کند (ابوالفرج رونی)

اگر نه سود و زیان زیر کلک و تیغ تواند             چرا ز کلک تو سود آید و ز تیغ زیان (قطران تبریزی)

قلـم دلیل صلاح است و تیــغ رهبر جنگ             تو زین دو ای هنـری مرد بر کدام رهی؟ 

قلم نشانه ی عقل است و تیغ مایه ی جور            یکی چو حنظل تلخ و یکی چو شهد شهی  (ناصر خسرو)

در این حال قلم داد خلق را می دهد  و دادستانی می کند:

تیرگی کلک مصری دو زبانت                        به ز فروغ دو رویه تیغ یمانی

از دو زبان کلک خود چو تیغ دو رویه              داد دهی خلق را و دادستانی (سنایی)

از این رو جماعت  شمشیر زن هم می توانند بر آن تکیه کنند.

بر تیغ اوست تکیه گه شغل کلک تو              مردان تیغ شده بر کلک متکی(سنایی)

گاهی تیغ و قلم خصم یکدیگر می شوند

دوات و کلک خصم تیغ گشتند                     همی گویند گریان هر دو با هم (هُمام تبریزی)

و چیرگی شمشیر ستم گرانه است چرا که سر کلک را خطا نکرده می زند:

که جام باده به ساقی دهد به دست تهی             به تیغ سر بزند کلک را نکرده خطا (مسعود سعد سلمان)

آن هنگامی است که قلم به دست غیر اهل فکر افتاده است و یا قلم زن سودای سخن دارد و مطیع و منقاد جور نمی شود:

پشتی که همچو تیغ نشد خم به پیش تو              او را به راستی چو قلــــم می برند سر  (قاآنی)

چو قلم آن را که در سر هست سودای سخن      سر نمی پیچد به زخم تیــــــغ از پای سخن (صائب)

پس ناگزیر، نتیجه همراهی قلم با تیغ،  گریه و لابه است.

بر دوات غیر اهل فکر خون گرید قلم     جانب زندان عزیزی را به تهمت برده اند  (سیدای نسفی)

و نتیجه دشمنی و جنگ آنان سرکوب و ریختن خون از هر بند قلم است:

قلــم دیدی که با تیــــغ ار ستیزد                 زهر بندش برون شنگرف ریزد  (جامی)

هر که چو قلم گاه سخن در بچکاند            خون سیه از تیغ زبانش بچکانی (خواجوی کرمانی)

           ((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - فرهنگ مترادفات و اصطلاحات،  تالیف محمد پادشاه متخلص به "شاد" صاحب آنندراج،  زیر نظر بیژن ترقی،  کتابفروشی خیام،  چاپ دوم،  1346 ، تهران ص 316

2 - نقثه المصدور، انشای شهاب الدین محمد خرندزی زیدری نسوی، تصحیح دکتر امیر حسین یزدگردی، ص 3 و 4

3 – سه اصطلاح اخیر به نقل ما از فرهنگ نامه شعری، دکتر عفیفی، ج 2 - ص 1600و  1601

4 -  فرهنگ مترادفات و اصطلاحات،  ص 219

5 - همان، ص 114 و 115

6 -  همان، ص 365

7-  همان،  ص 114

8 - ر.ش- به دیوان حکیم فرخی، دبیر سیاقی ، اقبال ص 118

9 - ر. ش. به کلیات امیر معزّی نیشابوری ، محمد رضا قنبری ص 212 و 213)

10 - ر. ش. به مقاله آقای  رحيم نيکبخت، زیر عنوان "شعر و ادب فارسي در آران و آذربايجان دوران ايلخاني" سایت کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران    نویسنده براساس دو کتاب ارزشمند "نزهه المجالس» جمال خليل شيرواني و سفينه تبريز به دادن  گزارشي از شعر و ادب فارسي در اين دو کانون فرهنگي،  در دوران ايلخانان اقدام کرده است.

-------- ------------

تصویرها: اثر یکی از اساتید منبّت کار خراسانی است که حدود 18 سال پیش - که حوصله اش بود - برای نمای جلوی میز کار خود سفارش داده و اکنون نیز استفاده می شود. در کنار آیه شریفه " ان الله یامر بالعدل و الاحسان" و نمادهای کتاب و ترازو، دو نماد تیغ و قلم نیز به چشم می خورد


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/11/25 ساعت 0:19 | لینک ثابت |

کنکاشی ادبی 3 - نگاهی به واژه ی "مصرع" و ترکیبات آن در شعر فارسی

 

کنکاشی ادبی 3 (در باره مصرع رنگین)

 

بخش سوم

 

نگاهی به واژه ی "مصرع"

     و ترکیبات آن در شعر فارسی

 

نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

 

در ادامه بحث آغاز شده ی خود،  در این جستار به بررسی واژه مصرع و نقش این واژه  در تصویر سازی شعر فارسی می پردازیم.

کلیم کاشانی را اعتقاد است که اسکندر چون نمی توانست مصرعی بسراید، سدّ مشهور ذوالقرنین را ساخت:  

سکندر سد نمی بستی که نامش در جهان ماند                     دو مصرع را توانستی اگر بر یکدیگر بستن

بیدل دهلوی گوید  که تنها یک مصرع، طبع موزون شاعر را پرآوازه می کند:

درین گلشن تسلی داد وضع سرو و شمشادم                       که یک مصرع بلند آوازه دارد طبع موزون را

جامی در فاتحه الشباب برای گشودن در رحمت بر (هر مصرع) خود، سرودن یک بیت  در وصف رخ یار کافی دانسته است:

به وصف روی تو یک بیت اگر به هم بندم                          شود گشاده ز رحمت دری به هر مصرع

و صائب سرودن مصرع (شعر) را همت بلند خوانده که انتخاب منحصرش از دو جهان است:

هیچ است هر چه هست به جز همت بلند                         این مصرع است از دو جهان انتخاب ما

 وغالب دهلوی مصرع  را تاریخ ایجاد خود می داند:

معنی بیگانه خویشم، تکلف بر طرف                          چون مه نو مصرع  تاریخ ایجاد خودم

نظیری نیشابوری،  دو سه مصرع مختصر، امّا بی اشتباه را برای الزام دفع شبهه کافی دانسته  است:

بس است از پی الزام دفع شبهه "نظیری"                    بیان این دو سه مصرع که لب و مختصر آمد

حاجب شیرازی با نگاهی از منظری دیگر مصرع هر بیت از شعر خود را به مثابه تیری بر دیدگان دجّال می داند:

مصرع هر بیت تیر دیده ی دجّال                                مطلع هر شعر تیغ تارک شیطان.

سوای ابیات بالا در شعر گویندگان فارسی از واژه مصرع و ترکیبات آن بهره فراوان شده است.                                                

"مصرع" یا "مصراع" واژه ای تازی و به معنی "یک تخته (لنگه یا لت) در" است و در اصطلاح شعری و عروضی نیمه ی یک بیت را گویند

معنی یک بیت بودیم  از طریــــــــــــق اتـــّحاد              چون دو مصرع  گرچه در ظاهر جدا بودیم ما(صائب)

بی تکلف نیست موقوف  دو مصرع وضع بیت            چون دو در مربوط هم شد خانه موزون می شود(بیدل دهلوی)

رنگین، شکفته، موزون، تند، شوخ، بلند، رسا، برجسته، از صفات مصرع  و انگشت، سرو، نخل و کوچه از تشبیهات آن است :

کوچه مصرع ز غوغای جنونم پر تهی است           خویش را دیوانه طفلان معنی می کنم (محمد اسحق شوکت)

گر شود فواره نخل مصرع ما دور نیست             تخم اشکی در زمین شعر می کاریم ما (سراج المحققین) (1)

در ادب فارسی گاه  به اعتبار پرواز فکر و خیال شاعر و درون طوفانی و  متموّج او و مانند آن، مصرع  به پرنده (مرغ ) و براق،  باد و گردباد و موج تشبیه شده است و زوج بودن بال:  که مرغ و دو مصرع :  که بیت (مرغ معنی)را میسازد وجه شبه دیگر آنان است. مصرع پرواز، بال تقاضا زدن با دو مصرع، بال مرغ معنی بودن در پرواز شهرت، از نفسِ دو مصرعِ برجستهْ خواندنِ صبح ( طلوع خورشید و باز شدن چشمان محبوب)، موزون شدن صحرا با مصرع پیچیده ( پراکنده شدن عطر زلف یار)، انشا کردن مصرع پوچ ( چون بیهوده بودن گردباد)، تنظیر مصرع به موج  و .... نمونه تشبیهات و استعاراتی است که از این منظر پدید آمده اند:

در حسرت یک مصرع پرواز بلند ست                          مجموعه ی برهم زده ی بال و پر من(صائب)

اینک زده ام بال تقاضا ز دو مصرع                           تا مژده معراج دهم سعی بیان را (غالب دهلوی)

دو مصرع در سبک روحی کلیم آنطور بنماید                 که در پرواز شهرت بال باشد مرغ معنی را (کلیم کاشانی)

صبح از نفس دو مصرع برجسته خواند و رفت              دیوان اعتبــــار و همین بیتــــــــــــــش انتخاب(بیدل دهلوی)

ندانم گرد بــــاد از مکتب فکــــر که می آیــــــــــد                که این یک مصرع پیچیده موزون کرد صحرا را(بیدل دهلوی)

گرد عالم چرخ  این بیهوده گردان می زنند                   مصرع پوچی اگر چون گردباد انشا کنند(صائب)

بحر موزونی،  ز طبعــــــــم باز طوفـــان می کند               هر نفس بر لب چو موجم مصرع برجسته ای ست(بیدل دهلوی)

مصرع تازه که از بحـــــــــر خیالم موجی ست               دوست را آب حیات است و به دشمن تیغی ست(بیدل دهلوی)

همچنین مصرع از تشبیهات زلف یار است. مصرع زلف، مصرع بحر طویل زلف، مصرع زنجیر، مصرع مو، مصرع قد، مصرع بلند، مصرع پیچیده، مصرع پیچان در ابیات زیر ترکیباتی پدید آمده  به همین وجه است:

دو مصرع است دو زلف که از بیاض عارض او                که بهر مشق جنون انتخاب شد هر دو(صائب)

مطلــــع هر نامه تندی که جَست                            مقطع هر مصرع زلفی که بست  (زلالی خوانساری)

افتاده از دو مصرع منقوش او به تاب                          بر صفحه جمال بتان زلف عنبری(نظیری نیشابوری)

سکته صد مصرع مو جست تمکین گهر                         در دبستان ادب سنجی تامل دنگ نیست(بیدل دهلوی)

زین دبستان مصرع زلف مسلسل خوانده ایم                   خامشی مشکل که گردد مقطع دیوان ما(بیدل دهلوی)

دو سنبلند که پهلو به یک چمن زده اند                         کدام مصرع زلف تو را کنم تحسین(صائب)

پیش او هرچند باشد پیش پا افتاده، لیک                       مصرع بحر طویل زلف او پیچیده است(واعظ قزوینی)

گر چنین از شوق پابوس تو می بالد به خود                  زلف آخر مصرع آن قد موزون می شود(واعظ قزوینی)

نارسائی در کمند پیچ و تاب عقل نیست                       مصرع زنجیر ما سوداییان پیچیده است(صائب)

زلف معنبر تو به صد جان برابر ست                         این مصرع بلند به دیوان برابر ست(صائب)

هر کجا بیرون نمی آرد سری از زلف او                       شانه داند معنی این مصرع پیچیده را (سلیم)

مصرع پیچانم، از من اهل دانش مگذرید                     عقده از دل وا شود گر پی به مضمونم برید (میر رضی دانش مشهدی) 

صاحب آنندراج و بهار عجم، مصرع پیچان (پیچیده) را مصرعی گفته اند که بی تامل و تفکر نتوان گفت و درک مضمون آن آسان به دست نمی آید.

نمی فهمی تو ای سرو سهی مشق روانی کن               که من از قامت خم مصرع  پیچیده ئی دارم(حزین لاهیجی)

موشکافان را کتاب و دفتری در کار نیست                   مصرع پیچیده موی میان، ما را بس است(صائب)

همچنین مصرع از تشبیهات قد نگار است: ترکیبات مصرع آمده، مصرع برجسته، مصرع سرو، مصرع قد، مصرع مشهور، مصرع موزون و مصرع حسن  در ابیات منتخب زیر در ارتباط با همین معنی سروده شده:

مصرع آمده چون قد خود موزونی                        سرو عاشق سخنی تازه غزل خوان شده ای (میر محمد افضل ثابت)

دیوان پر از مصرع برجسته ی شوخی است              آن ترکش پر تیز برآن قامت موزون (میرزا طاهر وحید)

اگر بیند ز قدت مصرع برجسته مضمون را             چمن پیرا  کند از باغ بیرون سرو موزون را(حزین لاهیجی)

مصرع برجسته هیهات است از خاطر رود                چون کند صائب فرامش قد دلجوی ترا ؟(صائب)

گرچه سر تا پای او یک مصرع برجسته است              هر سر بندی ازو ترجیع بند ناله ها ست(صائب)

همچو سرو آزادگان را قید الفت راستی است            خط مسطر دام باشد مصرع برجسته را(بیدل دهلوی)

یکتا ست در رسایی قامت، قیامت من                    شوخ ست مصرع سرو اما ادا ندارد(حزین لاهیجی)

یاد آن قامت موزون نرود از دل ما                         مصرع سرو کند فاخته تکرار چنین(حزین لاهیجی)

محو گردد سواد مصرع سرو                                   مــــدّ    آ   هم اگر رسا گردد(بیدل دهلوی)

الف قد تو آورده رعونت بــــــــــــــا خویش                   مصرع سرو به تقطیع کسان موزون نیست(صائب)

نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت را                     فرو برده است فکر مصرع قدت قیامت را(صائب)

یارب که دید سرو سهی پیکر ترا                             کآوازه اش چو مصرع مشهور شد بلند(حزین لاهیجی)

معنی برجسته یی چون سرو می باید بلند                  ورنه هر کس می تواند مصرع موزون کند (سیدای نسفی)

مضمون تازه مصرع موزون قامتی ست                هرجا دمید سروی از این عاریت سرا(حزین لاهیجی)

بفکر مصرع موزون چه غم خورد "بیدل"               خیال سرو تواش دستگاه طبع رساست(بیدل دهلوی)

می کشد از طوق قمری حلقه ها در گوش سرو            بس که افتاده است رعنا مصرع موزون ما(صائب)

نیست هم دوشی به نخل قامت او، شان سرو               مصرع حسن دو بالا نیست در دیوان سرو(صائب)

مصرع به آه شاعر هم  تشبیه شده است. در دیوان سه شاعر برزگ سبک هندی: صائب، بیدل و حزین  مصرع آه به کار رفته وظاهراً به معنی مصرعی است که بی هیچ تکلف و زور زدن از جگر و درون سوخته (دل) برمی خیزد:

طی می شود از مصرع آهی گله ی ما                       طالع به وصال تو نویســــد صله ی ما(حزین لاهیجی)

جـــــز صیقلــــی آینـــــــه ی آب نــــــدارد                   هرچند که سرو لب جو مصرع آهی ست(بیدل دهلوی)

مصرع آه من از لعل تو پر بی بهره ماند                   باب تحسین گر نبود اهلیت دشنام داشت(بیدل دهلوی)

درد انشـــــــا می کند کسب کمـــال عاجزان               مصرع آهی ست "بیدل" گر شود موزون نفس(بیدل دهلوی)

یک نقطه است اشک در مجموعه ی غمم                  یک مصرع است آه ز دیوان درد من(صائب)

مصرع مانند مطلع و مدّ و بیت و شاه بیت از صفات و تشبیهات ابروی محبوب است، چنانکه صفحه، ورق، مصحف و صحیفه از تشبیهات روی و رخ معشوق است (2) مصرع شمشیر (تشبیه ابرو به شمشیر) و مصرع ابرو در ابیات منتخب زیر آمده است:

معنی مردن تمام از تیغ می آید برون             مصرع شمشیر را خود مصرعی در کار نیست (منوچهر خان)

گل گل از می شد به هنگام صبوحی روی تو     حسن مطلع کرد پیدا، مطلع ابروی تو   (امیر رضی دانش مشهدی – ص 329)

چون دو ابرو که نفس سوخته ربط هم اند                   تیغ او زخم مرا مصرع تضمین آمد(بیدل دهلوی)

جبین نظم حسن رخت راست مطلع                        دو ابرو ز مطلع فروتر دو مصرع(جامی – واسطه العقد)

نیابم زان نشانه جز بیاضی                            که دارد هر دو مصرع در میانه(جامی – واسطه العقد)

ای رسته ز گلزارت آن نرگس جادو ها                 صاد قلم تقدیر بـــــــــــا مصرع ابروها(بیدل دهلوی)

تا کند روشن سواد مصرع ابروی او                   می نویسد مدّ بسم الله ماه نو به  زر(بیدل دهلوی)

نقطه ی جیم جمال، آن غنچه خندان اوست          مستزاد مصرع  ابرو، صف مژگان اوست(واعظ قزوینی)

جبهه ات از نور چو مطلع نوشت                     ابرویت از مشک دو مصرع نوشت(جامی – هفت اورنگ)

همیشه بر سر چشم جهان بود جایش                    توند آن چو ابرو به هم دو مصرع است(صائب)

همچنین مصرع، مانند نقطه و تیغ از تشبیهات لب نیز هست(3):

به این ترتیب الفاظی که دارد ننــــــــگ موزونی        دو مصرع ربط پیدا می کند گر لب  به لب بندم(بیدل دهلوی)

جامی در وصف قصیده پرداخته ی مجنون برای لیلی در  نزد خلیفه گوید:

هر بیت از آن چو خانه ی پر                            ز اشک چو گهر سرشک چون دۥر

مصرع مصرع از آن چو درها                          آمـــد شـــــد درد را گـــــــذرها (4)

همچنین به مژگان و دیده و بینی محبوب و نیز  خرامیدن یار تشبیه شده است

همچو مژگان تیر یک ترکش بود افکار من             مصرع بی رتبه در دیوان نمی باشد  مرا(صائب)     

مد نگاه با صف مژگان برابر ست                             این مصرع بلند به دیوان برابر ست(صائب)

خرامش مصرع شوخ رمیدن در میان دارد                  نخواهم رفت اگر از خود که میگوید جوابش را(بیدل دهلوی)

بینی ت آن مصرع عالی ست کز انداز حسن             دخل نازش دارد انگشتی به حرف آفتاب(بیدل دهلوی)

مصرع برجسته، مصرع را گویند که بدون  فکر و تامل، لیکن خوب و نیکو به هم می رسد (آنندراج و بهار عجم) یا به قول صاحب مصطلحات الشعرا مصرع خوبی که بی فکر به فیض مبداء فیاض، از غیب برسد. (5) مصرع آمده، مصرع ریخته و مصرع تند و مصرع تیز نیز به همین معنی آمده است (6) . ظاهراً پیش شعرای سبک هندی، خاقانی،  ترکیب "مصرع برجسته" را  بکار برده و  در اشعار سیدای نسفی، بیدل و صائب فراوان آمده است :

افضل این مصرع برجسته ندانیم که گفت                  هر که شمشیر زند خطبه به نامش خوانند (خاقانی)

مصرع آمده چون قد خود موزونی                           سرو عاشق سخنی تازه غزلخوان شده ای (میر محمد افضل ثابت)

زبس کشیده ام از حرف تند، خجلت ها                     ترم از مصرع تندی که بر زبان آید(واعظ قزوینی)

مصرع تیز عزیزان به کف دقت من                          گر بود دشمن الماس که ناخن گیر است (اوجی نظیری)

شوخ شاعر مصرع برجسته یی باشد به عصر                بردم او را خانه و خواندم به گوشش نظم و نثر(سیدای نسفی)

صبح از نفس دو مصرع برجسته خواند و رفت                دیوان اعتبــــار و همین بیتــــــــــــــش انتخاب(بیدل دهلوی)

از هنرها ، غیر زرداری کنون نبود پسند                   این غزل را مصرع  برجسته نقش درهم است (واعظ قزوینی)

چون شمع که به شعله نطقم زبان بسوز                      نقصان مباد  مصرع تند رسیده را (ملا طغرا )

مضمون او به مصرع برجسته یی تمام                     منت پذیر مصرع  دیگر نمی شود (اقبال لاهوری – پیام مشرق)

مصرع تازه، مصرع روان، مصرع سنجیده، مصرع عالی، مصرع غرّا، مصرع خوش، مصرع فرد، مصرع موزون، مصرع فکر، مصرع بلند، در ابیات زیر به معنی نزدیک به هم آمده است

مصرع تازه که از بحـــــــــر خیالم موجی ست          دوست را آب حیات است و به دشمن تیغی ست(بیدل دهلوی)

چون سکته ئی که گل کند از مصرع روان             کم فرصت یقین به فراغی رسیده ایم(بیدل دهلوی)

پاسخش دادم ازین مصرع سنجیده ی خویش        آنچه انجام نـــــــدارد چه نمایـــــــــــم آغاز (حزین لاهیجی)

بینی ت آن مصرع عالی ست کزاند از حسن           دخل نازش دارد انگشتی به حرف آفتاب(بیدل دهلوی)

بشنو سه چار مصرع غرا ز خامه ام                 اکنون که فطرتت به سر نکته دانی است(حزین لاهیجی)

تار گسسته ایست ز قانون گفتگو                       هر مصرع خوشی که ندارد نوای او(واعظ قزوینی)

آنجا که شمع ما به تامل دماغ سوخت                  شد داغ دل ز مصرع موزونش انتخاب(بیدل دهلوی)

پای جوهر از دم شمشیر می پیچد به هم               تند مگذر زینهار از مصرع موزون ما(صائب)

خوشا از مصرع موزون دریای سخن طغرل       قیامت می کشد کلک فرنگستان تصویرت (طغرل احراری)

حرف بی صوت اندرین عالم بدیم                   ار رسالت، مصرع موزون شدیم (اقبال لاهوری – اسرار و رموز)

مصرع فکر بلند  "بیـــــــــدلم" اما چه سود         بی دماغی های فرصت نارسایم بسته است(بیدل دهلوی)

گویا به وصف قبله معنی نواز ماست                  این مصرع بلند فلک دستگاه عید(بیدل دهلوی)

مصرع بی رتبه، مصرع بی مغز، مصرع پوچ،  مصرع  خام، در معنی منفی، بکار رفته است و کنایه از شعر خام و بدون اندیشه و تفکر و بیهوده است و به اعتبار بار بی ارزشی آن گاه کاربرد هجا و طنز دارد:

همچو مژگان تیر یک ترکش بود افکار من           مصرع بی رتبه در دیوان نمی باشد  مرا(صائب)

به یک دو مصرع بی مغز، کلک صائب را            دلش خوش است که داد سخنوری دادست(صائب)

چند از رگ گردن همه دعوی شوی ای نی            یک مصرع پوچ این همه فریـــــــاد ندارد (صائب)

گرد عالم چرخ  این بیهوده گردان می زنند           مصرع پوچی اگر چون گردباد انشا کنند(صائب)

بود معارضه با ما به یک دو مصرع پوچ            چو تاختن به صف از طفل نی سوار غلط(واعظ قزوینی)

هرچنـــد همـــه شعلــــه تــــراود ز لب شمع        در مکتب ما صاحب یک مصرع  خام است(بیدل دهلوی)

مصرع زور آزمائی،  مصرع خالی،  مصرع تضمین، مصرع شوخ، مصرع نظاره، مصرع وحدت، مصرع یکتایی نیز که واجد تشبیهاتی متنوع است در ابیات زیر خوب درخشیده است :

ز فکر ما و من،  جستن تلاش تند می خواهد      مکن تکلیف طبع این مصرع زور آزمایی را (بیدل دهلوی)

نفس سحر چه مضمون بر دماغ هوش میخواهد       که عمری شد ز هوشم می برد این مصرع خالی(بیدل دهلوی)

برده اند از موج گوهر پیچ و تاب اشتراک             مصرع ما را ز تضمین فرد پیدا کرده اند(بیدل دهلوی)

چون دو ابرو که نفس سوخته ربط هم اند              تیغ او زخم مرا مصرع تضمین آمد(بیدل دهلوی)

از شکست دل خیال نازکی گــــل کرده ام             وا کشید از "موی چینی" مصرع تضمین من(بیدل دهلوی)

"بیدل" من و آن نظم که هر مصرع شوخش        چون سرو  ز آزادی غمها صله دارد (بیدل دهلوی)

یک مصرع نظاره به شوخی نرساندیم               یارب عرق شرم که مضمون حیا بست(بیدل دهلوی)

محو گردیدن ما آن همه ناموزون نیست              سکته  مصرع  نظاره  تحیر دارد(بیدل دهلوی)

خوابم حزین ز مصرع وحدت به دیده سوخت       ما خود نفس ز گفتن افسانـــــــــــــــه سوختیم(حزین لاهیجی

خیال مصرع یکتایی اش بی پرده میگردد           به مضمونی که خود را معنی بیگانه میسازم(بیدل دهلوی)

ببنید که بیدل دهلوی چه زیبا از یک اصطلاح عروضی " سکته " در ترکیب با "مصرع" مضامین زیبا آفریده است:

محو گردیدن ما آن همه ناموزون نیست                         سکته  مصرع  نظــّاره  تحیـّر دارد

فرصت انشایان هستی گر تکلــّف کرده اند                      سکته مقداری درین مصرع توقف کرده اند

موج گوهر بی تامل قـــــــابل تمیــیــز نیست                    مصرع ما را به چندین سکته موزون کرده اند

عیش صد دانا ز یک نادان منقــّص مــــی شود                ربط مصرع بر هم است آنجا که حرفی کور شد (7)

رنگ اطوار ادب سنجان به قانون ریختند                      مصرع  موج گهر از سکته موزون ریختند

همچنین اصطلاح  "مصرع تنگ"  به معنای "مصرع کوتاه" است:

دهم در یکی مصرع تنگ جا                            زر و خلعت و باغ و اسب و سرا (نورالدین ظهوری) (8)

                                                               (((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - به نفل از آنندراج و نیز ر. ش. به بهار عجم . 

2 - فرهنگ مترادفات و اصطلاحات - ص 23

3 - بهار عجم ج2 ص 852

4 - مثنوی هفت اورنگ ، ج2 ، بتصحیح اعلان خان افصح، میراث مکتوب، ص 326

5 - مصطلحات الشعرا - ص 717

6 - آنند راج ص 4024 ج6 و بهار عجم ج 3 ص 1925 به بعد

7 - یرای  آگاهی بیشتر به مقاله زیبا و وزین "سکته یا د اتوماتایزیشن ( De – Automatization) در شعر بیدل"  نوشته ی آقای دکتر اسد الله حبیب در وب سایت ایشان مراجعه شود:

8 - آنندراج و بهار عجم  


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/10/28 ساعت 19:46 | لینک ثابت |

کنکاش ادبی 2 - رنگین به معنای سرخ و ترکیبات آن در شعر فارسی

 

کنکاش ادبی 2 ( مصرع رنگین)

بخش دوم

 

 

رنگین به معنای سرخ و ترکیبات آن در شعر فارسی

 

رنگین، صفت نسبی برای رنگ است، در بهار عجم و آنندراج و غیاث اللغات و فرهنگ بزرگ سخن، این واژه در معنی حقیقی اش، به رنگارنگ و رنگی و در معنی مجازی به پربرکت و نعمت (سفره) و حالت مطلوب و  خوش آیند و همچنین فریبنده (برای قد) معنی شده است.

در بهار عجم می خوانیم: رنگین،  معروف و به معنی خوب و خوش آینده مجاز است چون رنگین رفتار و تبسم رنگین و جلوه رنگین و رنگین ترانه و رنگین خیال و رنگین سخن و رنگین فطرت، رنگین فکر، رنگین قبا،  رنگین عذار و مانند آن اسم است

هرچند به دلایل نامعلوم در هیچ یک از لغت نامه ها، ذکر نشده است ولی بدون تردید،  یکی از معانی اصلی کلمه ی رنگین، گلگون و سرخ رنگ است. و این شاید منطبق  بر مفهوم معنی حقیقی ریشه اش: واژه رنگ است زیرا در برهان قاطع و فرهنگ جهانگیری (ج 2 ص 1822) و فرهنگ جعفری (تالیف توسیرکانی) ، یکی از معانی "رنگ"،  خون آمده است.

شاهان که به کینه بر ستیزند                             شمشیر کشند و رنگ ریزند (امیر خسرو)

رنگ آوردن و قرمز شدن کنایه از خجل شدن است و شاید اگر به میوه شفتالو،  "رنگینیان" گویند به خاطر همین رنگ سرخ آن باشد.

در شاهنامه رنگ به جای مطلق گل (گل سرخ) آمده است:

یکی جام  پر می گرفته به چنگ                           به سر بر زده دسته ی بوی و رنگ

یا:

یکی دسته دادی کتایون بدوی                              وزو  بستدی دسته رنگ و بوی

که در اینجا مراد از بوی و رنگ مطلق گل و بوی خوش آن است. حافظ نیز به همین معنی بکار برده است:

قبای حسن فروشی ترا برازد و بس                             که همچو گل همه آئین رنگ و بوی داری

یا :

ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار                        که می رسند ز پی رهزنان بهمن و دی (1)

استاد رودکی نیز رنگین را به معنای گلگون و سرخ بکار برده است. وی در شعر زیر، با مطلع : "رودکی چنگ بر گرفت و نواخت"، در وصف شراب گفته است:

           نابسوده دو دست رنگین کرد                       ناچشیده به تارک اندر تاخت

همچنین همو  در وصف پوپک (هدهد، شانه سر) با مطلع: "پوپکی دیدم به حوالی سرخس" گفته است،

                چادرکی دیدم رنگین برو              رنگ بسی گونه برآن چادَرا

پوپک پرنده قهوه ای رنگ است. در رنگ قهوه ای، رنگ قرمز مایل به سیاه به چشم می خورد. پبش تر گفتیم  چون دایره لغات رنگ در قدیم محدود بوده، به رنگ قهوه ای سرخ اطلاق می شده و رنگین در این بیت رودکی همان سرخ است. (2)

همچنین از اشعار حافظ نیز چنین  بر می آید که وی از واژه رنگین معنای رنگ سرخ افاده کرده است:

"بیار باده رنگین که یک حکایت راست "  و" خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب"   و "من این مرقّع رنگین چو گل بخواهم سوخت " و:

گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید                 در آتش شوق از غم دل غرق گلاب ست (3)  

هرگاه طالب آملی گوید:

مست و دست افشان و رنگینم به سوی او برید      هــــم بر این ترتیب و آیینــــم به سوی او برید

در اینجا نیز رنگین بودن رخ  به سبب قرمزی و خون دوانیدن آن ناشی از نوشیدن باده است و می تواند کنایه از خوش و سرحالی باشد.

منیر لاهوری برغم اینکه در دیوانش ترکیب قطعه رنگین و معنی رنگین را در معنای مورد نظر بکار نبرده است با این همه  در "کارنامه"  در نقد یکی از شعرهای عرفی شیرازی و به طعنه و زبان ایراد گوید: "خون معنی ریختن و سخن را رنگین ساختن از شیوه های طبع رنگین اوست " (4)

در اشعار زیر از بیدل و حزین و رهی معیری، رنگین به معنی مورد نظر ما آمده است

چون گل ز باغ هستم ما هم فریب خوردیم             خون داشت در گریبان  رنگین قبائی ما (بیدل دهلوی)

 بیدل از هر مصرعم موج نزاکت می چکد            کرده ام رنگین به خون صید لاغر تیغ را (بیدل دهلوی)

               ز بیدادت بهار ناز رنگین              ز رفتار تو کار فتنه بالاست   (بیدل دهلوی)

نیست از دست تو بیرون اختیار صید ما            پنجه رنگین چو گل تا غنچه می سازی دل است  (بیدل دهلوی)

رنگین کرشمه ای ز نگاه ستمگران               مرهم بهای زخم شهیدان فرو چکم (حزین لاهیجی)

هر نفس در باغ طبعم لاله ای روید، رهی         نغمه سنجان را دل از گلهای رنگین فارغ است (رهی)

در مقاله پیشین در باره گل و صفت رنگین (سرخی آن) به مقدار کافی شاهد آورده ایم در ادامه بحث، پنج گروه از ابیات برگزیده تقدیم می شود،  که در تمامی آنها رنگین به معنی سرخ آمده است:

الف -  می و باده ی رنگین :

در ادب فارسی، به اعتبار سرخ بودن رنگ باده،  آب شقایق،  دخت رز، گل نشاط، خون تاک، خون رز، خون خم، خون شیشه، خون مینا، خون خروس، خون خام، خون بط، خون سیاووش، خون کبوتر، خون دل مریم، خون ناموس، آب سرخ، آب انار، آب ارغوان، آب آتشین (آتش زا، آتش رنگ)، آتش تر، اشک تاک (دختر تاک)، اشک صراحی، چکیده خون، حیض عروس، لعل سفته، لعل مذاب، یاقوت مذاب، بسّد حل شده،  همه کنایه از شراب است (5)  و باده ی رنگین به دلالت ابیات زیر به معنی باده ی سرخ و قرمز است، و به ویژه در اشعار امیر خسرو و حافظ  فراوان به کار رفته است:

خروش الصبوح از خاکیان خاست          ز رنگین جرعه هرجا  بوی جان خاست (سلمان ساوجی - مثنوی جمشید و خورشید)

تا بو که بر لب تو رسم ، خون من بریز             وانگه به جام باده رنگین به جام تن (امیر خسرو دهلوی)

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید          که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها (حافظ)

در شیشه صافی بنگر باده رنگین                 چون عکس گل و لاله که در آب نماید  (امیر شاهی سبزواری)

ساغر ما همچو گل از خون دل رنگین بود          این قدح رنگ می عشرت نمی داند که چیست؟ (رهی)

ب - گریه رنگین:

در شعر فارسی، خون دل به ناخن رسیدن، خون گشادن از چشم، مغز دیده بر مژگان دویدن، خون گریه دل بر لب و روی دویدن، نار افشاندن، ناردان افشاندن (باریدن)،  قیفال از دست مردمک دیده زدن و ...  کنایه از گریستن است (6) و شاید وجه آن به این دلیل باشد که چشم ها به هنگام گریستن قرمز می شود و لابد اگر چه به چشم نمی آید ولی رنگ سرشک نیز باید از دگرگونی رنگ سفیدی مظهر خود پیروی کند. خاصه اینکه خواستگاه واقعی گریه و زاری، جگر  و دل خونین است.

گریه ی رنگین به دلالت ابیات زیر به معنی سرشک سرخ است و به ویژه در اشعار امیر خسرو دهلوی و امیر معزی و انوری چندین بار آمده است و "گهر رنگین" کنایه از اشک است:

یک شب به بامی دیدمت، آنگه به یاد پای تو          رنگین بساطی می کنم از خون دل آن بام را (امیر خسرو دهلوی)

از آن سنگین دلش خیزد همی رنگین سرشک من      بدین معنی درست آمد که یاقوت از حجر خیزد (امیر معزی)

هست هر بوسه چو شیرین شکری از لب او       هست هر قطره از این دیده چو رنگین گهری (امیر معزی)

همه بستر ز اشک من رنگین                         همه کشور ز آه من بیدار (انوری)

روزی که خرد سرشک رنگین ریزد                   اندیشه چگونه رنگ  شعر آمیزد (انوری)

آب چشمم ز آتش هجران چنان رنگین شدست        کز رخ باد بهاری خاک کوه لاله زار (انوری)

به گردن تا به کی گیرد خزان خون بهارم را       بهار اشک رنگین کرد گلریزان کنارم را   (حزین لاهیجی)

زان اشک که چون شمع ز چشم تر من ریخت    مجلس همه رنگین شد و گل در بر من ریخت   (بیدل دهلوی)

یاد روی کیست عید گریه ام                   طفل اشکم  صد چمن رنگین قباست (بیدل دهلوی)

ج - روی و رخ رنگین :

در ادب ما، آتش، گل،  بهار، گلنار، گلزار، گلستان، گل سوری، شفق، خورشید، ورق لاله، دامن گل، لاله زار، چمن زار، لاله سمن، ارغوان نسیم روز، کنایه از رخ یار است و گرم آتشین، آتشین خام، آتش گون، آتش ناک، شعله ناک، لاله رنگ، لاله گون، گلگون، گلپوش، بهار آلود و از جمله رنگین از تشبیهات روی از حیث سرخی و زیبایی آن است و آرایش زنان با سرخاب (غازه) نیز موثر در تصویرسازی مزبور بوده است. (7)

حافظ رنگ سرخی روی را به مانند جام از خون دل درون می داند و گرنه روی باید مانند جام سفید باشد.

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام             خون دل عکس برون می دهد از رخسارم

در ابیات منتخب زیر روی  و رخ رنگین به معنی چهره گلگون یار است به ویژه در اشعار امیر خسرو دهلوی و امیر معزی و حافظ فراوان به کار رفته است:

چو رنگین رخ تاجور تیره شد                    از آن درد بهرام دل خیره شد  (فردوسی)

چون خط تو آمد به صفت سنبل و شمشاد              چون عارض رنگین  تو آمد  گل احمر (امیر معزی)

زان همی ترسم که چون فارغ شوی از قتل من        روی را رنگین کنی و زلف بترازی دگر (اوحدی)

همواره تا که دارد مشاطگی نیسان            رخسار لاله رنگین  زلف بنفشه پرتاب (انوری)

د – لب رنگین:

دو مرجان، عنّاب گون، دو بیجاده، دو آتش، دو لعل شکر بار، کنایه از دو لب معشوق است (8) و رنگین سخن، میگون، می آلود، می چکان، می رنگ، می خواره، می آشام، می پرست، می نوش، شراب آلود، باده پرور، جرعه نوش، باده نوش، باده آشام، غنچه لب، لعل، عقیق رنگ، یاقوت فام، یاقوت فروغ، گلرنگ، گلناری، خون چکان، خونخوار، گوهر نثار، گوهر فروش، گوهر بار، آتشین، آتشین رنگ ، آتش بیان، لعل سفته همه از صفات لب است، گل قند، یاقوت گوهر شاداب، رگ ابر، برگ گل، غنچه، غنچه مستور، بستر تیغ، مرجان وش، آتش گویا، آذر، خون بسته، آتش باد آورده، زبرجد، شفق،  ناردانه، ناردان، آتش تر از تشبیهات لب است (9)  و همچنین است عناب، شفتالو، دانه نار، حقه لعل، مرجان، یاقوت ،عقیق، غنچه جان پرور.  ترکیب لب رنگین در اشعار امیر معزی و صائب تبریزی فراوان بکار رفته است:

وصف لب رنگین تو از دل جویم           در آرزوی زلـــــف تو سنبل بویم  (مسعود سعد)

عقیق است آن لب رنگین، حریر است آن بر سیمین      عقیقش حقه ی لولو حریرش پرده ی سندان (قطران)

دارم خیال او به شب، زان باده ی رنگین لب                جانم چو زنگی در طرب، زان باده ی چون رنگ شد (اوحدی مراغه ای)

پیش آن لب رنگین که رشک یاقوت ست            عقیق سنگ نژاد است و لعل بــــد گهری (سیف فرغانی)

چون لب رنگین خوبان آب او یاقوت رنگ           چون سر زلفین خوبان باد او عنبر فشان (امیر معزی)

چون بوسه ز تو خواهم سوی  رقیب گزی لب       زهی تعلل شیرین   زهی بهانه رنگین  (کمال خجندی)

بگشا به شکر خنده ی رنگین لب میگون           کز لعل تو در آتــــــــش و آبست دل من  (حزین لاهیجی)

خاک شد یک دانه یاقوت از لب رنگین تو          این چنین لعلی ندارد دودمان آفتاب (صائب)

ﻫ – دست و پای، ناخن، پنجه رنگین:

چون رسم حنا گذاردن بر دست و پا از دیر باز در کشور ما مرسوم بوده از این رو گویندگان در بسیاری از اوقات پنجه نگار و دست و پای او را سرخ دیده و به چیزهای قرمز تشبیه کرده اند.  حنا بسته ، حنا مالیده ، به حنا گرفته، فندق بند، از صفات انگشتان و پنجه مرجان، پشت ماهی، فندق از تشبیهات آن است (10) همچنین  گل شکفته پنج برگ از تشبیهات پنجه معشوق و خونین،  صفت آن است و به  کف دست و پا هر دو پنجه می گفتند و از حیث صفت قرمزی،  خونین و تیغ آزما از صفات آن است (11) اصطلاح پنجه لاله یا پنجه گل نیز از همین وجه شبه است زیرا چند گل سرخ رنگ از یک شاخ رسته و به هم پیوسته می شود که در غنچگی به پنجه انگشتان ماند (بهار عجم)

به رامش گشت عیش شاه شیرین                  به باده بود دست ماه رنگین (ویس و رامین)

همان در جلوه  طاووسان آن باغ                  به حنا پای رنگین کرده چون راغ (سلمان ساوجی)

      وی ناخن بحث تو ز شبهه                      رنگین شده بر بیان معقول (سیف فرغانی)

همچنانت ناخن رنگین گواهی می دهد              بر سر انگشتان که در خون عزیزان داشتی (سعدی)

بیا ای ماه سیمین بر، به خونم پنجه رنگین کن    کز اقبالت گراین حاجت روا گردد روا باشد (عمادالدین نسیمی)

دست رنگین ز رقیبان بداندیش بپوش            تا ندانند که خــــون دل من ریخته ای (عمادالدین نسیمی)

نیست از دست تو بیرون اختیار صید ما            پنجه رنگین چو گل تا غنچه می سازی دل است (بیدل)

بیکاری آخر کار دست مرا بخون بست            رنگین نمی توان کرد زین بیشتر حنا را (بیدل)

نیست رنگین ز حنا ناخن پایت که بهار            طلعت خویش درین آینه ها می بیند  (بیدل)

کی به خون قطره صائب پنجه رنگین می کند     آن که چون مرجان کند از بحر خونین دست را (صائب)

خون بها از تو همین بس که ز خون دل ما        دست رنگین و کف پای نگارین داری  (فروغی بسطامی)

                                     ((((((((((((((((((())))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 -  فرهنگ شاهنامه فردوسی (واژه نامک) عبدالحسین نوشین،  بنیاد فرهنگ ایران، 53 - ص 90 .  در شعر زیر فردوسی،  رنگین را به همان معنی مصطلح امروزی (لون) به کار برده است.

سر خامه چون کرد رنگین به قار                 نخست آفرین کرد بر کردگار

2 – دو بیت زیر دلیل درستی گفتار ما است:

تا چو هد هد تاجداری بایدت در حلق دل               طوطی آسا طوق آتش کم نخواهی یافتن (خاقانی)

و

یک جمله ی دیگر به سلیمان بگراییم              کان هدهد پرخون شده منقار در آمد (مولوی)

3 - کلک خیال انگیز، ج 2،  دکتر پرویز انور،  ص 1120- 1121

4 - به نقل از  شاعری در هجوم منتقدان،  شفیعی کدکنی، تهران، آگاه، چاپ اول، تابستان 75، ص 61

5 -  فرهنگ مترادفات و اصطلاحات،  تالیف محمد پادشاه متخلص به "شاد" صاحب آنندراج،  زیر نظر بیژن ترقی،  کتآبفروشی خیام،  چاپ دوم،  1346 ، تهران ( چاپ اول کتآب در سنه 1291 ه . ق . در کلکته انجام شده است. ) ص 253

6 -  همان - ص 342                   7– همان – ص 204             8 - فرهنگ نامه شعری ج 2

9 - فرهنگ مترادفات و اصطلاحات - ص 352و 353        10 - همان - ص 56. 

 11 - بهار عجم ج1 ص 434.           تصویر "یاقوت سرخ"  یرگرفته از سایت سازمان زمین شناسی


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/10/20 ساعت 23:22 | لینک ثابت |

کنکاش ادبی 1 - رنگ سرخ در ادب فارسی

کنکاش ادبی 1 (مصرع رنگین)

بخش اول

رنگ سرخ در ادب فارسی

 

پیش درآمد بحث:

چندی پیش این جانب،  نوشته ایی سیاسی،  زیر عنوان "قلم زنی یا شمشیر زنی" برای "یادداشت روز"  روزنامه حیات نو نگاشتم و در آن  هتـّاکی و تند گویی یکی از نشریات دانشگاهی را نقد و رفتار ناپسند دست اندرکارانش  را نکوهش کرده و در پایان مقاله آوردم :

" راستی شاعر چه خوب گفته است :

 "مصرع رنگین کم از شمشیر خون آلود نیست "

سپس از یکی از دوستان ادیب و شاعر خواهش کردم تا نام شاعر این شعر را بیابد.  وی در محفلی ادبی این مصرع را قرائت کرد، لیکن برخی از بزرگان حاضر در جلسه،  ترکیب " مصرع رنگین " با "شمشیر خون آلود " را نامناسب دانسته و جملگی از شناسایی شاعر شعر اظهار بی اطلاعی کرده بودند. پس از آگاهی یافتن از این موضوع،  بنده به انجام  دو کار مصر شدم:

نخست - اینکه نام شاعر را بیابم چون مطمئن بودم که بیت مزبور را در منبعی موثـّق خوانده و در ذهن رسوب شده است.

دوم - بر خلاف نظر اساتید خود در آن جمع ادبی، ایمان داشتم که کاربرد کلمات و عبارات در مصرع مزبور، به جا و آن حاوی یک صنعت زیبای بیانی از قبیل تلمیح یا استعاره یا تشبیه و تمثیل است که در شعر فارسی سابقه دارد ....

با کمی جستجو، پاسخ پرسش نخست به دست آمد و معلوم شد که این مصرع،  از "ناجی تبریزی"  شاعر عهد صفویه است .وبیت کامل  آن چنین است :

ناجی اندر دست شاعر روز میدان سخن

مصرع رنگین، کم از شمشیر خون آلود نیست (1)

امّا کنکاش پیرامون موضوع دوم و کسب اقناع ذهنی که کاربرد مصرع از سوی بنده به عنوان شاهد شعری موضوع مقاله مناسب بوده است، یافته هایی را در پی داشت و همان، بهانه  و در عین حال دست مایه ی نگارش مقاله ای دراز شد، که در چندین بخش تقدیم خوانندگان می شود :

نویسنده ممنون می شود که دوستان  نظر خود و همچنین خطا های این جانب را در باره موضوع بحث اعلام دارند تا امکان  بسط و تکمیل آن فراهم شود

کاربرد رنگ سرخ در شعر فارسی:

استاد شفیعی کدکنی گوید برغم اینکه در زبان رایج، رنگ ها متنوعند، لیکن  در زبان ادب پارسی دایره لغت در زمینه رنگ ها چندان گسترش نیافته است و در قدیم رنگها ثابت بوده و دگرگونی زیادی به خود ندیده است. از این رو گویندگان این محدودیت را از رهگذر استعاره ها و تعبیرات خاص جبران کرده اند. همچنین همو گفته است که هر قوم به واسطه شرایط اقلیمی خود،  رنگی را دوست دارد،  چنانکه عرب صحرانشین همیشه رنگ سبز را دوست و رنگ سرخ را دشمن داشته است، اما همین شاعر عرب وقتی در عراق خوش آب و هوا می زید، رنگ سرخ را می ستاید،  چون دیگر یاد آور خاک و باد و مرگ نیست بلکه یاد آور رنگ گونه ها و گل سرخ و بهاراست (2)

در فرهنگ و ادب فارسی جایگاه هیچ رنگی به رنگ سرخ نمی رسد. در توصیف بهار و نوروز، رنگ سرخ پیش از هر رنگی خودنمایی می کند و بر خلاف باور امروزی شاعران ما در قدیم  زیبایی و سرسبزی بهار و خوشی و شادابی، شادخواری و عشق بازی خود را با این رنگ  به تصویر کشیده اند، مهمترین دلیل این امرشاید همان باشد که استاد شفیعی کدکنی گفته است و شرایط  مناسب اقلیمی و طبیعت ویژه این خاک و بوم منشاء این سرخ دیدن ها است.

در چکامه ی مشهور بهاریه استاد کسایی، رنگ سرخ پیش از همه ی رنگ ها  بهار را به رخ می کشد:

گل باز کرده دیده باران بر آن چکیده              چون خوی فرو دویده بر عارض چو دیبا

کهسار چون زمرد  نقطه زده ز بُسَّد             در نعت او مُشَعْبِِد حیران شده است و شیدا

سرخ و سیه شقایق هم ضد و هم موافق         چون مومن و منافق پنهان و آشکارا

وان ارغوان به کشّی با صد هزار خُوشی        بیجاده بدخشی   بر ساخته به مینا

یاقوت وار لاله    بر برگ لاله ژآله            کرده بدو حواله   غوّاص درّ دریا

و چون در ابیات آخر قصیده ، به ناگاه غم درونی و احساس زمستانی شاعر دزدانه از راه می رسد و پیوند او را با بهار می رباید، تو گویی که شاعر از صفت سرخی بهار است که تبری می جوید

بیزارم از پیاله  وز  ارغوان و لاله             ما و خروش ناله کنجی گرفته ماوا

همین وضع در شعر سایر گویندگان قدیم ما نیز خودنمایی می کند. در ادب ما، خنده زمین، حیض (و غمزه ی) گل کنایه از شکفتن گلهاست (فرهنگ مترادفات و اصطلاحات،  محمد پادشاه "شاد" ص 259) و همواره دو گل شقایق و گل سرخ یا سوری مورد توجه ویژه گویندگان بوده و نقش مهمی را در به تصویر کشیدن بهار ایفاء کرده است و حضور این دو گل،  بیانگر مطلق  حضور بهارند.

نو بهاری شکفته بود مرا                   که مر آن را نبود بیم خزان

باغ ها داشتم پر از گل سرخ             دشتها پر شقایق نعمان (فرخی)

ما می دانیم که آلاله (شقایق)، پیش قراول کاروان بهار و نخستین گلی است که شکفتن و لبخند زدنش  نوید احیای دوباره زمین را می دهد و تصویر گویندگان ما از بهار، همیشه شقایق زارهای بیکران دشت ها و باغ ها است و گل سرخ (سوری) که در اوایل بهار می شکفد، و تو گویی خانه زاد این خاک است. و بدان  گل نوروزی می گفتند :

ای گل آبدار نوروزی                    دیدنت فرخی و فیروزی (سنایی)

 و اوحدی مراغه ای، عروس چمنش خوانده است:

عروس گل ز اطراف چمن در جلوه می آید

بیا گو بلبل مشتاق اگر داماد خواهد شد

و چون حکم میر نوروزی چند روز بیشتر نیست حافظ بزرگ ناصحانه می خواهد که آدمی چو آن از غنچه بیرون آید و خندان شود.

از سویی واژه "سور" خود به معنای رنگ قرمز است:

گل و لاله ست باده ی سوری

یافته بوی این و گونه ی آن (مسعود سعد)

آمده نوروز ماه با گل سوری بهم

باده ی سوری بگیر بر گل سوری بچم (منوچهری)

وقت گل سوری خیز ای نگار

بر گل سوری می سوری بیار (مسعود سعد یا عمعق بخاری)

و از سوی دیگر در نزد گویندگان کهن ما واژه گل  خود و به تنهایی همیشه گل سرخ بوده است و واژه گلاب خود مبین آن است که گل به طور مطلق به معنی گل سرخ (سوری) است (3)

چنانکه در فرهنگ عامیانه مردم افغانستان به هر چیزی که همرنگ با گل سرخ است، گلابی می گویند و تا چندی پیش در فرهنگ عامیانه ما،  به رنگ قرمز و سرخ، "گلی" می گفتند مانند: مداد گلی، دوا گلی.

جایگاه بلند رنگ سرخ  تا آنجا است  که گویندگان ما در قدیم،  نور ماه و خورشید را سرخ می دیدند :

ماه تمام ست روی دلبرک من

وز دو گل سرخ اندرو پرگاله  (رودکی)

ای آنکه ترا ماه تمام از بر سرو است  

ای آنکه ترا لاله سرخ از بر ماه است (قطران تبریزی)

خاک درگاهت به صد میل زر سرخ آفتاب

روشنائی را کشد در دیده هر روزی به گاه (سلمان ساوجی)

خمیده مــــــاه به شکل کمان زرین نور

جهیده رحم شیاطین چو بسّدین  نشاب (امیر معزّی)

عید آمد از چرخ برین، پرشادمانی بین زمین

مه را چو زرین جام بین از بهر خمار آمده (امیر خسرو دهلوی)

ز آفتاب جلال اوست چـــــــو ماه

روی ما سرخ و روی خصم سیاه (نظامی - هفت پیکر)

چون زر ســـرخ سپهــــر سوی ترازو رسید

راست برابر بداشت کفه ی لیله و نـــــــهار (خاقانی)

نور مه از خــــــار کند سرخ گل

قرص خور از سنگ کند بهرمان (خاقانی)

روز و شب از این واقعه خونابه نشان است

چشم مه و خورشید چنین سرخ از آن است (واعظ قزوینی)

شب ما روز نگـــــــردد ز مه باختـــــری

تا چو خورشید به خاور نزنیم اختر سرخ (فرخی یزدی)

و عجبا که رنگ زر (دینار) را نیز قرمز می دیدند و زرّین به معنی سرخ است (4):

زبرجد طبق ها و پیروزه جام

چه از زر سرخ و چه از سیم خام (فردوسی)

به هر جای گنجی پراکنده زر

به یک جای دنیا سرخ و گهر (فردوسی)

اشک چون سیم سپیدم،  شد از آن خون، که زخلق

زرد روئی کشد آنکس که ندارد زر سرخ (فرخی)

چو زرین درختی همه برگ و بارش

ز گوگرد سرخ و عقیق یمانی  (فرخی)

بوستان چو بزمگاه و گل شکفته سرخ و زرد

همچو یاقوتین و زرین رطل ها از مل ملا (قطران)

چهره زرین و سیمین سیه ترکان به هم

با زر و سیم شماری نیست گو هرگز مباش (امیر خسرو دهلوی)

به سنگ سیه بر زر سرخ سود

مگر بر محک زر همی آزمود (نظامی - هفت پیکر)

زر یکی صورتش هزار نمود

سکه سرخ بی شمار نمود (شاه نعمت الله ولی)

جنسش  نظر عنایت حضرت دوست

نقدش، زر سرخ لخت های جگر است (واعظ قزوینی)

در عشق خون ما خورده ایم، رنگی به رخ آورده ام

رخسار زرین مرا ای گریه!  گلناری مکن  (حزین لاهیجی)

بر خلاف امروز که سیاه و سفید دو رنگ متفاوت و متضادند،  در قدیم برابر سیاه، سرخ بکار رفته  است. چنانکه استاد کسایی در قصیده بهاریه پیش گفته، با  تشبیه وجدآور رنگهای ضد  و مخالف سرخ و سیاه شقایق به دوست و دشمن که در توصیف درون سیاه و کدر  و برون سرخ خوشرنگ لاله وصف شده است و یاد آور معقولی : چون پنهان کاری منافق و آشکاری رفتار مومن است، بهار را چنین توصیف می کند:

سرخ و سیه شقایق هم ضد و هم موافق         چون مومن و منافق پنهان و آشکارا

و ...

می خوری اعتراف کن به گناه

تا نگردد حرام سرخ و سیاه (اوحدی - جام جم)

روی اگر سرخ و گر سیاه بود

نقشبندش دبیر شاه بود (هفت پیکر – نظامی)

چون کنی طبع پاک خویش پلید

چه کنی روح سرخ خویش سیاه (انوری)

گل بوستان رویت چو شقایق ست لیکن

چه کنم به سرخ رویی که دلی سیاه داری (سعدی)

ز عشق امروز هر کو سرخ رو نیست

به محشر نامه اش فردا سیاه است (کمال خجندی)

به دست و خنجر جلاد، خطّه پنجم

که با سیاه دلی اشقری ست سرخ لقا (مجیرالدین بیلقانی)

روی سرخ خویش را کرد از تهی مغزی سیاه

چون عقیق ساده  دل هر کس که صاحب نام شد(صائب)

در ادبیات فارسی، تشبیه چهره و رخ و همچنین لب سرخ و دهان کوچک یار به مطلق  گل و نیز گل ها و میوه هایی چون گلنار(گل انار)، سیب، و عناب و انار،   و تشبیه باده به گل ارغوان و عقیق، تشبیه اشک چشم به سرشک (که گل سفید مایل به سرخ دارد) و ناردانه (ناردان افشاندن: اشک خونین ریختن) و آب عنب، تشبیه سر انگشتان محبوب به فندق (خضاب دادن آنها با حنا) و همچنین ..  بهره استعاری و تشبیه بردن از دیگر رسته هایی چون: طبر خون (بید قرمز)، بستان افروز (تاج خروس) ، سرخ بید (بید مجنون)،  بهرمان (گل کاژیره)؛ و جماداتی چون یاقوت، لعل (که معرب لال و به معنی سرخ است) و محصول حنا،  شعر زیبای فارسی را مالامال از سرخی و قرمزی کرده است.  در اشعار گویندگان ما، رنگ خضاب، رنگ سرشک عشاق، رنگ عروسی، رنگ عید؛ رنگ گل، رنگ گلنار، رنگ می، همه کنایه از سرخی است (5)

فردوسی پاکزاد در وصف دختر پادشاه کابل گفته است:

"رخانش چو گلنار و لب ناردان "

و کلیم کاشانی از رسم حنا گذاردن زنان در عید نوروز چنین بهره برده است:

نو عروس لاله را وقت حنا بندان رسید     در میان، گل خرده ی خود را به جا آورده است

و لامعی گرگانی شعری چنین سرخ سرائیده است:

ز زخم نار رخ سیب گشته خون آلود     ز کین سیب دل نار گشته خون آگین

و حافظ بزرگ:

بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند

کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

و صائب، بر سبیل طنز، و در مقام "امر نشدنی "  برف سرخ را بکار برده است:

روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان                     بخت سیاه اهل هنر سبز می شود

کاربرد "قرمز"  به جای "سرخ" :

قرمز در اصل کرمست بوده و چون در فارسی سین و زاء بدل می شوند، تخفیف و تبدیل یافته و قرمز معرب ساخته شده است، و آن  کرمی  شبیه کرم ابریشم است که رنگرزان در قدیم رنگ سرخ را از آب افشرده آن بدست می آوردند ( ر. ش. دهخدا)

واژه قرمز در شعر قدیم به ندرت آمده است:

همچنین دانم نخواهد ماند برگشت زمان  

موی جعدت عنبری و روی خوبت قرمزی (ناصر خسرو)

و پس از ناصرخسرو، نظامی چند بار آورده است:

اطلسی که قبای لعل شاهی ست              با قرمزی رخ تو کاهی ست  (لیلی مجنون )

چون شب آرایشی دگرگون ساخت           کحلی اندوخت قرمزی انداخت (هفت پیکر)

نشـــاط ی قرمــــــــــزی ساختند          بساطی هم از قرمز انداختند (هفت پیکر)

چو سیفور شب قرمزی در نبشست        در افتاد ناگاه از این بام طشت (اقبال نامه )

صبح، چراغی سحر افروز شد            کحلی شب قرمزی روز شد (مخزن الاسرار)

و ...

دارم طلبی ز یار جانی دو سه کفش

نی زرد بود نه قرمزی و نه بنفش (سیدای نسفی)

سوای چند مورد بالا که بنده دیده ام،  ظاهرا! گویندگان نزدیک به زمان ما همچون ایرج میرزا و بهار و غیره، این واژه را میان مردم مصطلح کرده اند.

                                                    ((((((((((((((((()))))))))))))))))

 پانوشت ها:

1 - ر. ش. تذکرﺓ الشعرا ی نصرآبادی، جلد اول، تصحیح محسن ناجی نصر آبادی، انتشارات اساطیر چاپ اول 1378 تهران – ص۵۱۴

2 - صور خیال در شعر فارسی، محمد رضا شفیعی کدکنی، موسسه انتشارات آگاه،  چاپ سوم، پائیز 1366، تهران – صص  268- 271

 3 – به نقل از گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی، غلامحسین رنگ چی،  ص دوازده

4 - فرهنگ اشارات ادبیات فارسی، ج 1، دکتر سیروس شمیسا، انتشارات فردوسی،  چاپ اول، 1377 ،تهران -  ص 528

5 - فرهنگ نامه کنایه،  میرزائیان،  صص 460-462 

تصاویر به ترتیب برگرفته از : غذا و خوراکی ها و عشق


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/10/14 ساعت 16:9 | لینک ثابت |

محرّم و عاشورا به روایت طبری و انشای بلعمی

 

محرّم و عاشورا به روایت طبری

    ترجمه ای کهن از متون فارسی ( انشای منسوب به بلعمی)


 

در باره نویسنده و پارسی گردان و کتاب: *

الف – مولف:

ابوجعفر محمّد بن جریر بن یزید بن کثیربن غالب، تاریخنگار و مفسر و فقیه و محدث ایرانی، در پایان سال 224 یا آغاز سال 225 ھ.ق. برابر با 839 میلادی، در روزگار حکومت طاهریان بر طبرستان،  درآمل مازندران زاده شد و از آن روی به طبری مشهور گردید.  طبری خود  در باره سالهای نخستین عمر چنین می نویسد : "من قران را در هفت سالگی از برکردم و در هشت سالگی با مردم به نماز جماعت ایستادم و در نه سالگی به نوشتن حدیث پرداختم ...  پدرم گفت در خواب دیدم که پیش روی رسول خدا صلی علیه واله نشسته ام و با من خرجینی پر از سنگریزه است. من آنها را در فلاخن می نهم و پرتاب می کنم و از معبر تعبیر آن پرسیدم، تعبیر گوی خواب به پدرم گفت که این کودک به بزرگی در دین خود استوار می شود و از دین و آیین خود حمایت می کند. پس پدرم بر آن شد که از همان کودکی مرا در کار فرا گرفتن دانش یاری کند و از هیچگونه همراهی و فراهم ساختن وسایل دریغ نورزد.... " .

طبری پس از فراگرفتن مقدمات علوم، در دوازده سالگی آمل را ترک کرد و به شهر ری روی آورد و سپس به بصره و بغداد و مصر و شام  رفت و از مکتب بزرگانی که جملگی از نامداران زمانه ی خود بودند، سود جست. وی ضمن سرکشی به زادگاه خود،  در بغداد خانه ای بساخت و اوقات خود را به عبادت و مطالعه و تالیف و تصنیف منحصرداشت. طبری در نزد مردم و خلیفگان و امیران مرتبتی والا داشت و به احترام و عزت بسیار می زیست. و گویای این پایگاه بلند، عبارت صاحب تاریخ طبرستان است :

"محمد بن جریر الطبری، مولف کتاب الذیل و الذیل، و کتاب تفسیر القرآن و معانیه و کتاب التاریخ؛ و مذهب و طریقت او معتقد خلایق و اتفاق علما که مثل او در هیچ طایفه نبود؛ و مسطور است در کتب که بر در سرای او به بغداد چهار صد استر برشمردندی از آن ابناء خلفا و ملوک و وزراء ؛  و از این جمله سی استر هر یک با خادم حبشی بودندی که به اقتباس علوم پیش او شدندی. (تاریخ طبرستان، شادروان عباس اقبال، صص 23-122). سرانجام وی به روز شنبه بیست و هشتم شوال سال سیصد و ده هجری، برابر با فوریه 923 میلادی، به سن هشتاد و شش سالگی، در گذشت.

شمار آثار طبری بسیار است. این دانشمند بزرگ، با دلبستگی واهتمامی که در فراگیری و آموزش و تالیف داشت موفق گشت آثاری برگزیده و پر ارزش از خود به جای گذارد؛ چنانکه آثار او را چون برشمردند و با سالهای عمر او برسنجیدند، دریافتند که وی توفیق یافته است در طول 86 سال عمر خود به هر روزی 14 برگ بنویسد.  دو اثر از تالیف های طبری در میان آثاراو اعتبارو ارزشی به تمام دارد: تفسیرقران او، و تاریخ او.

ب –  در باره کتاب:

 تاریخ الرسل و الملوک یا تاریخ الامم والملوک معروف به تاریخ طبری از معتبرترین تاریخ های عمومی جهان و اسلام است که از جهت جامعیت و درستی و اتقان همواره مورد نقل و استناد و استفاده و اقتباس تاریخنگاران و دانشمندان بوده است. طبری این کتاب را پس از پایان تفسیر قرآنش تألیف نمود.

 تاریخ بلمعی و ترجمه تاریخنامه طبری از شمار کهنترین و استوارترین متن های زبان فارسی است. این اثر ترجمه گونه ای از کتاب بالاست.

ظاهراً این ترجمه به سال 352 ھ.ق. در دوران امیر منصوربن نوح سامانی و به اشاره صورت پذیرفته است، در حالی که از تاریخ درگذشت مولف بزرگوار آن، پنجاه سال نگذشته بود و از آغاز تالیف و انتشار آوازه ای بلند یافت و با اقبال همگان روبرو گردید

خوانندگان محترم وبلاگ قطعاً مستحضرند که از آن روزگاران، آثار زیادی به جای نمانده است و آنچه محققان و دانشوران در پژوهشهای موشکافانه خود از نظم و نثر فارسی برشمرده اند، چندان نیست؛ از این رو  ترجمه تاریخنامه طبری از نخستین نمونه های ارجمند زبان فارسی دری است که گذشته از قدمت و اصالت، از سویی به اعتبار شمول و احتوای آن بر تاریخ عمومی جهان و ایران، از پیدایی آدم تا عصر خود؛ و از سویی دیگر به سبب در برداشتن گنجینه ای گرانبها از واژگان و ترکیبهای کهن زبان پارسی، و پرهیز از به کار بردن لغت های بیگانه، شایسته بازنگریستن و بررسی و مداقه است.

یکم - بخش اول این کتاب، با آغاز آفرینش عالَم شروع می‌شود و با داستان خلقت آدم، سرگذشت سلسلۀ پادشاهان در ایران و روم، زندگی پیامبران الاهی و آغاز مسیحیت ادامه می‌یابد و با پادشاهی یزدگرد شهریار پایان می‌پذیرد. در تألیف این بخش وقایع مهم، سلسله‌های پادشاهی و شخصیت ها موردتوجه بوده است. این بخش در سال 1341شمسی به تصحیح محمدتقی بهار و به کوشش محمد پروین گنابادی از سوی وزارت فرهنگ منتشر شد.  

دوم - بخش دوم کتاب با ذکر انساب پیامبر(ص) آغاز می‌شود و دوران بعثت، هجرت، غزوه‌های پیامبر اکرم(ص)، خلفای راشدین، دورۀ بنی‌امیه و دوران عباسیان را در برمی‌گیرد. در این بخش، پس از هجرت پیامبر(ص) روش تألیف برخلاف بخش نخست، بر مبنای تسلسل سنوات (سالشمار) است و وقایع تاریخی سال به سال روایت می‌شود که با ذکر انساب پیامبر (ص) آغاز می‌شود و با خلافت المسترشدبالله پایان می‌یابد. این بخش در 1366ش با عنوان تاریخ‌نامۀ طبری به‌ کوشش محمدروشن در 3 مجلد انتشار یافت.

و ظاهراً اخیراً مجموع دو بخش،  در پنج مجلد منتشر شده است.

ج – در باره مترجم :

ما می دانیم که سامانیان در بزرگداشت و حمایت از نویسندگان و شاعران و دانشوران، از رقیبان خود، بویهان، دست کم نداشتند ، اهتمامی بیشتر در گسترش زبان فارسی بکار می داشتند. البته این همه سبب عدم توجه سامانیان به گویندگان و نویسندگان تازی زبان نبود، چنانکه یتیمه الدهر، اثر پر آوازه ثعالبی، خاصه بخش پایانی آن به شاعران خراسان و ماوراء النهر اختصاص یافته و در برگیرنده نام های فراوانی است که به روزگار آنان به تازی شعر گفته اند، ثعالبی خود می گوید : "بخارا در عصر سامانیان آشیان جلال و کعبه فرمانروایی و مجمع افراد برجسته زمان بوده است".

در دوران امارت سامانیان، چند خاندان) وزارت پیشه (جیهانی، بلعمی، عتبی)  بر سر کار بودند که اداره دیوان بر عهده کفایت آنان باز بسته بود. شاید خاندان بلعمی پس از برمکیان پر آوازه ترین خاندانهای وزیران باشند که نام و یادشان در کتابهای ادب و تاریخ به فراوانی آمده است، و البته این گذشته از والایی پایگاه افراد آن خاندان در ادب و دانش و حکومت، اهتمام آنان درنگهداشت و پرسش شاعران و نویسندگان و مورخان بوده است.

در آثار بازمانده پیشین، جای به جای سخن از ترجمه تاریخ طبری رفته است. و در اشاره ای که امیر سلطانی منصوربن نوح سامانی به ابوعلی محمد بن بلعمی، در باره ترجمه تاریخ کبیر محمد بن جریر طبری کرده است، جای تردید نیست.

در روایتهایی که از ترجمه تاریخنامه طبری به جای مانده است دو مقدمه دیده می شود: مقدمه ای که به زبان فارسی است، و مقدمه ای دگر به زبان تازی. و در این هر دو مقدمه بصراحت اشاره بدین نکته، دیده می شود. د رمقدمه فارسی چنین آمده است: " بدان که این تاریخنامه بزرگ است که گرد آورد ابوجعفر محمد بن جریر بن یزید الطبری رحمه الله علیه، که ملک خراسان ابوصالح منصور بن نوح فرمان داد دستور خویش را، ابوعلی محمد بن عبدالله البلعمی را، که این نامه تاریخ تازی پسر جریر کرده است؛ پارسی گردان هر چه نیکوتر، چنانکه اندر وی نقصانی نیوفتد.

پس ایدون گوید ابوعلی بلعمی که چون اندر وی نگاه کردم و بدیدم، علمهایی دیدم اندر وی بسیار با آیت های قران و شعرهای شاعران و مثل های نیکو و سرگذشت های پیغامبران و آنِ ملوکان. و اندر وی فایده ها دیدم بسیار، پس رنج بردم و جهد و ستیز بر خویشتن نهادم و این پارسی گردانیدم به نیروی ایزد عزو جل. و ما خواستیم که تاریخ روزگار عالم اندر وی یاد کنیم و آنچه هر کسی گفته است از اهل نجوم و از اهل هر گروهی که تاریخ گفته اند از گبر و ترسا و جهود و مسلمان، هر گروهی آنچه گفته اند یاد کنیم اندر این کتاب پسر جریر نیافتیم، و ما باز نمودیم تا هر که اندر او نگرد زود اندر یابد و بر وی آسان شود."

به هرحال ترجمه تاریخنامه طبری اثری از سالهای نخستین استقرار و استواری زبان فارسی است. گنجینه ای گرانبار و مغتنم است. نام مولف آن بلعمی باشد؛ و یا نامی عزیز و ناشناخته، در چندی و چونی آن تغییری حاصل نمی شود.




 خبر مقتل حسین بن علی علیه السّلام:

 آنگه حسین (ع) از مکّه برفت ، و هر که او را دید گفت مشو و بر مردمان کوفه ایمن مباش و عبدالله بن عباس سوی او آمد و گفت : یا پسر عمّ، از مکه و حرم خدای عزّو جلّ مرو،

و عبدالله بن زبیر امیر بود و بیعت آشکارا کرده بود و همی خواست که حسین برود تا شهر او را صافی شود. و عبدالله بن عباس گفت: ای پسر عمّ، به گفتار کوفیان غرهّ مشو که دانی با پدر و برادرت چه کردند، اگرالبته بروی این زنان و کودکان را مبر تا نخست بدانی که کار چگونه بود، و اگر کوفیان هوای تو خواستندی آن خلیفت یزید که به شهر اندر نشسته است بیرون کردندی، و همی ترسم که ترا بکشند و این کودکان تو به تو نگذارند.

حسین(ع) فرمان نکرد و برفت با همه اهل بیت خویش، و با وی چهل سوار بود . وصف پیاده به راه اندر او را پیش آمدند و خراجی همی آوردند بر اشتران.  حسین آن کاروان را بگرفت و گفت: منم امام و من بدین حقّ ترم از یزید، و هرچه خواسته مسلمانان بود باز داد و هرچه درم بیت المال بود برگرفت. پس چون به نیمه بادیه رسید ، فَرزدق شاعر، همام بن غالب پذیره ی او آمد، و از کوفه برفته بود، و لیکن خبر عُبَیدالله  بن زیاد نداشت. حسین گفت: خبر من چون است در کوفه؟

گفتا مردمان را با دل تو است، قضای ایزد ندانم که چیست. حسین(ع)  گفت: قضا را باز نتوان داشتن. و هیچ خبر عُبَیدالله  بن زیاد چون هانی و مسلم را بکشت به هر جای عُمّالی بیرون کرد. و نامه ی یزید آمد سوی وی که حسین از مکّه بیرون رفت، شما سپاه را به مکه بیرون برید و عُبَیدالله  بر همه کس ها و ولایت ها نامزد کرده بود و عمربن سعدبن ابی وقاص را بخواند و عهد ری او را داد و گفت: باید که بروی و حسین را بگیری . عمر گفت : باید که مرا از این عفو کنی. عُبَیدالله  گفت" اگر خواهی که ترا عفو کنم عهد ری به من باز فرست. عمر گفت : امشب مرا زمان ده تا بیندیشم. و آن شب تدبیر کرد آن بهتر دید که عهد باز ندهد و حسین را بکشد. پس عمربن سعد برفت در اول محرم سال شصت و یک با چهار هزار مرد، و روی به بادیه نهاد. و حسین از قادسیه بر سه میل فرود آمده بود. و عمربن سعد مردی را بخواند نامش حرّبن یزید، و او از شیعت علی بود و لیکن کس ندانست، و گفت: برو و چاه ها و منزل ها راست کن.

و چون حرّ سه منزل از قادسیه برفت، حسین را دید با آن همه بنه و عیالان فرود آمده. او را گفت: کجا خواهی رفت؟ گفت: به کوفه. گفت: بازگرد که لشکر اینک آمد، عمرسعد با چهار هزار مرد و مسلم بن عقیل را بکشتند، باز گرد، گفت : چگونه بازگردم با این همه عیال؟ گفت: برخیز و از راه یک سوی شو.

حسین از یکسوی راه روی بنهاد تا به جایی رسید که آنجا کربلا گویند و آنجا فرود آمد. و چون عمر سعد به بادیه اندر آمد، خبر حسین به کربلا یافت. برفت با سپاه و آنجا شد. چون حسین سپاه بدید بر نشست با آن چهل سوار و صد پیاده، و پیش حرب شد و صف برکشید و بر جای بیستاد، تا سپاه اندر رسید. پس عمربن سعد از سپاه بیرون آمد و بر حسین سلام کرد و او را پند داد و گفت "مکن، هر چند شما بدین حق ّترید، خدای عزّ و جّل همی نخواهد که این کار شما را بود، و تو بیش از آن حرب نتوانی کردن که پدرت، وهم̗ نبود̗ این کار او را و آن زندگانی به گُرم و زحیر بگذاشت و آخر بکشتندش، و برادرت حسن چون دانست که این کار او را نخواهد بودن، بیعت کرد تا از اُندهان برست. تو نیز خویشتن را از این کار بیرون آر. حسین گفت : از سه کار یکی را با من بکنید : یا مرا دست باز دارید تا به مکه شوم و گرد این کار نگردم، یا به ثغری شوم و آنجا مجاور بنشینم، و اگر نه دست باز دارید تا سوی یزید شوم. عمر گفت : نیکو همی گویی، اکنون بیست (بایست) تا من نامه کنم سوی عُبَیدالله بن زیاد تا خود چه فرماید. عمر با لشکر آنجا فرود آمد و نامه نبشت سوی عُبَیدالله  زیاد . جواب نامه آمد که نخست سوی من باید آمدن تا من او را سوی یزید فرستم. حسین گفت: من خود سوی یزید شوم، تو کسی را از آن̗ خویش با من بفرست. عُبَیدالله  گفت : لا و لاکرامه له، او را نخست سوی من باید آمدن. پس عمر دو سه نامه کرد و کس فرستاد. عُبَیدالله  گفت : هیچ سود ندارد تا سوی من نیاید و دست به دست من ننهد به بیعت، قبول نکنم.

حسین گفت: نکنم و اندر این هفته ای روزگار شد. پس عُبَیدالله  کس فرستاد سوی عمر سعد که من ترا بدان فرستادم سوی حسین تا با او منادمت کنی؟ اگر حرب کنی و اگر نه، کس فرستم تا حرب کند. عمر سعد هم آنگاه برنشست و به حرب رفت با سپاه و بانگ کرد یا حسین، بسیار جهد بکردم تا مگر به خون تو انباز نباشم، این کار میسر نگشت. حسین گفت: امروز مرا زمان ده ، عمر آن روز او را زمان داد. پس عُبَیدالله  بن زیاد شمر ذی الجوشن را بخواند و گفت: عمربن سعد با ما منافقی همی کند و دل با حسین دارد، اگر عمر حرب کند و اگر نه سپاه از وی بستان و عهد ری باز ستان، و آن سپاهسالاری ترا است، یا حسین را یا سر او را به سوی من آور. و حسین یک روز زمان خواسته بود. نماز دیگر شمر فراز رسید و گفت : من یک ساعت زمان ندهم. عمربن سعد برنشست با سپاه و سوی حسین آمد و گفت : عُبَیدالله  بن زیاد کسی دیگر فرستاد. حسین گفت: شب نزدیک آمد، یک امشب مرا زمان دهید. سپاه مر شمر را خواهش کردند تا زمان داد. و آن شب همه ی شب حسین سلاح راست کرد. پس نیمه شب رسول عُبَیدالله  فراز رسید سوی عمربن سعد و گفت : اگر تو حرب همی کنی شط فرات بر ایشان بگیر و دست باز مدار که آب خورند تا از تشنگی بمیرند، و چون حسین را بکشی تنش را به سم اسبان بکوب. عمربن سعد هم آنگاه عمروبن الحجاج را با پانصد مرد به لب رود فرستاد تا آبخور بگرفتند و بر حسین و لشکرش، و حسین را آب نبود، تشنه بماندند.

حسین همی آن شب سلاح راست همی کرد و با خود شعرها می خواند، و علی بن الحسین بیمار بود و به خیمه اندر خفته بود و شعر پدر همی شنید. بگریست و زنان همه بگریستند و زنان بانگ برداشتند. حسین گفت: مگریید که دشمن شاد شود.

پس حسین سر بر آسمان داشت و گفت: یارب، تو دانی که با من بیعت کردند و بشکستند. یاربّ، تو داد من از ایشان بستان. پس حسین آن مردمان را که شیعت او بودند و با وی آمده بودند گرد کرد و گفت: آنچه بر شما بود کردید و من شما را نه به حرب آوردم، و ما اندکی ایم و ایشان بسیارند و من از جان خویش نومید شدم و شما را از خود بر آوردم، هرکه خواهید بشوید. ایشان گفتند: یا ابن رسول الله، ما روز رستخیز پیش جدّت چه حجّت آریم که فرزند او را به جایی چنین در دست دشمنان بگذاریم، و ما جانها پیش تو فدا کنیم.

پس {حسین} آن شب سپاه را تعبیه کرد، و مردی بود نام او طرماح، از شیعت علی بود، چون بشنید که حسین به کربلا گرفتار آمده است، بر جمّازه نشست و آن شب خود سوی حسین آمد و گفت: بر این اشتر من نشین تا ترا به حی خویش برم و آنجا همی دارم، و کس آنجا نیارد آمدن. حسین گفت: گریختن و زن و فرزند را دست باز داشتن عار بود، و از پس̗ زن و عیال مرا زندگانی نبود. پس طرماح بازگشت. و حسین یک زمان به خواب اندر شد و پیغامبر را علیه السلام دید که گفت: یا حسین، هیچ غم مدار که فردا شب با من باشی. حسین چون از خواب درآمد؛ امید از جان خویش برداشت. پس چون روز ببود، نماز بکرد.

روز آدینه بود، روز عاشورا، عمر بن سعد سپاه را بیاراست و به حرب آمد. حسین از اسب فرود آمد و بر جمازه نشست و پیش صف اندر آمد چنانکه همه لشکر عمر سعد او را بدیدند، و خطبه کرد و گفت: یا اهل کوفه، من دانم که مرا این سخن سود ندارد و لیکن هم بگویم تا حجّت خدای عّز و جّل بر شما بود، و عذر خویش بگویم پیش از آنکه کاری افتد. پس گفت: ای مردمان، شما همه میدانید که من پسر فاطمه بنت رسول الله ام و پسر علّی بن ابی طالبم  ابن عّم او، و عّم من جعفر طیّار است و عّم پدرم حمزه است سیدالشهدا،  و برادرم حسن است. اگر شما به خدای بگرویده ای و به جّد من ایمان دارید بگویید تا مرا چه گناه رفته است که قصد جان من کرده اید و نبینید که ترسایان سم خر عیسی چگونه عزیز دارند، و آنکه جهودان اند و چیزی یابند از آن̗ موسی همچنان کنند. و هر دینی مر رسول خویش را و اهل بیت او را چگونه عزیز دارند و یا قوم، تا اندر میان شما ام خون کسی نریختم و خواسته ی کسی نستدم، شما به چه حجّت خون من حلال دارید. و من به مدینه نشسته بودم بر بالین قبر جدم، مرا آنجا نهشتید که بنشینیم. به مکه شدم، مرا بخواندید، و شما که اهل کوفه اید  رسولان فرستادید، و من اکنون شما را از آن گویم که موسی گفت قوم فرعون را، اگر (به) من نگروید، از من زاستر شوید تا من به حرم خدای عّز و جّل باز شوم و آنجا بنشینم تا این جهان بر من بگذرد، و بدان جهان پدید آید که حق کرا بوده است و ستم که کرده است. پس هیچکس جواب نداد حسین را. پس حسین علیه السلام گفت: الحمدالله که حجت خدای بر شما است و از من بر شما لازم است و شما را بر من حجّت نیست. پس دیگر باره حسین از ایشان هر یک را نام برد و گفت: یا فلان و یا فلان و یا فلان، و نه شما مرا نامه کردید و گفتی بیای، و با مردم من مرا بیعت کردید و مرا بخواندید، اکنون مرا بخواهید کشتن؟  پس ایشان جواب دادند که ما از بیعت تو بیزاریم . حسین گفت: الحمدالله که شما را بر خدای و پیغمبر حجت نماند. پس گفت:

اللّهم انت ثقتی فی کل کربه و عدتی عند کل شده و قوتی عند کل ملمّه و جاری فی کل حاله انت ولی کل نعمه و منتهی کل غایه اکفنی یا ارحم الراحمین.  پس اشتر بخوابانید و بر اسب نشست و صف راست کرد و بیستاد، و چشم همی داشت تا ابتدا ایشان کنند.

پس مردی از لشکر عمر سعد بیرون آمد به نام عبدالله بن حوزه و حسین را گفت: بشارت باد ترا به آتش. حسین گفت: آن روز مباد که من نزدیک خدای شوم و آتش امید دارم. پس گفت: یارب، این را هلاک کن. راست چون عبدالله برگشت، پای اسبش به چاهی فرو شد و از اسب بیفتاد و پایش به رکاب اندر بماند. و او را بر زمین همی کشید تا بمرد.  

پس حرّبن یزید التمیمی که پیش حسین باز رفته بود و او را گفته که سپاه آمد، پیش حسین رفت و سلام کرد و او را و پیغمبر را درود داد. حسین جواب داد و گفت: به چه کار آمدی؟ گفت: بدان آمدم تا جان پیش تو فدا کنم و با دشمن تو حرب کنم تا کشته شوم تا روز قیامت از جمع شهدای کربلا مرا حشر کنند . حسین گفت: ترا شهادت خوش باد و به بهشت ترا بشارت باد، تو آزاد مردی همچنانکه نامت.

پس شمر عمر را گفت: چه روزگار بری، فراز حرب آی، و عمر تیر در کمان نهاد و گفت: شما گواه باشید که نخست تیر من انداختم، و تیر بینداخت. پس دو تن از لشکر عمر بیرون آمدند، مولیان عُبَیدالله  بن زیاد، یکی را یسار نام و دیگر سالم، و مبارز خواستند، از لشکر حسین دو تن بیرون آمدند حبیب المظاهر و بُرَیرابن الحُضَیر و آن هر دو را بکشتند. پس مردی بیرون آمد به نام یزید بن مَعقل. و از لشکر حسین بُرَیرابن الحُضَیر بیرون آمد و مَعقل را بکشت. و دیگری بیرون آمد، بُرَیرابن الحُضَیر او را نیز بکشت. پس مُزاحم بن الحُریث بیرون آمد از لشکر عمر سعد، و مردی از لشکر حسین بیرون آمد نافع بن هلال و او را بکشت و روز گرم شد و یاران حسین تشنه شدند. و عَمروبن الحجّاج برمیمنه بود، او را گفت : دل بر مرگ نهادند، کس با ایشان برنیاید، بیکبار حمله باید کردن. پس عمر بفرمود تا تیراندازان در پیش آمدند و تیرباران بر لشکر حسین کردند و همه لشکر حسین را مجروح کردند، و بیست تن را از لشکر حسین بکشتند و آنچه بماندند صبر همی کردند.

پس حرب نوبت به حسین رسید و حسین به پیش اندر آمد.  یاران حسین گفتند: یا ابن رسول الله صلی الله علیه و اله، تا از ما یک کس نمانده بود نگذاریم که تو اندر حرب شوی. پس حسین آب در چشم آورد و گفت: احسن الله جزاکم، و ایشان یک یک پیش اندر همی شدند، و هر که پیش شدی گفتی : السلام علیک یا ابن رسول الله، بدرود باش. حسین گفتی : و علیک السلام ، تو رفتی و من از پس تو آیم .

و همچنین همی کردند تا هرکه با حسین بود کشته و خسته شدند. و حسین با برادران و فرزندان و عمّ زادگان و اهل بیت خویش بماند. حسین گفت: اکنون نوبت من رسید. ایشان گفتند: تا ما زنده باشیم نیکو نباشد که تو پیش حرب شوی. پس نخستین کسی از اهل بیت حسین، پسر مهترین او بود علی الاکبر و همی گفت:

            اَنا علیُّ بنُ حسین بنِ علی          نحن و رب البیت اولی بالنّبی

                             { تا الله} لا یحکم فینا ابن الدّعی

و ده حمله بکرد پیش پدر و به هر حمله ای دو سه را بیفکند، و تشنگی غلبه کرد و زبانش خشک شد و سوی پدر آمد و گفت: ای پدر، مرا تشنه است. حسین گفت: جان پدر، جان و تن من فدای شما باد، چه توانم کردن. پس فراز شد و زبان در دهان پسر نهاد. دیگر باره علی بازگشت و حمله کرد، و مردی پیش او آمد نامش مُرّة بن منقذ، از پس وی اندر آمد و شمشیری بزدش و او را بیفگند. جمعی گرد وی اندر آمدند و او را پاره پاره کردند. چون حسین آن را بدید بگریست به آواز بلند، و هیچکس تا آن وقت آواز حسین نشنیده بود. و زینب از خیمه بیرون آمد و خویشتن را بر علی افگند و خروش برخاست.

و از پس علی عبدالله بن مسلم بن عقیل بیرون شد. مردی پیش وی آمد نام او (عَمروبن) صُبیح و تیری بزدش و دستش بر پیشانی بدوخت، و چون برگشت همان مرد تیری دیگر بزدش بر پشت و از شکم بیرون آورد. پس جعفربن عقیل بیرون شد. مردی او را تیری بر شکم زد و بکشت، و با حسین کس نماند جز پنج برادر: عبّاس و عبدالله و عثمان و محمد و جعفر؛ و محمد حنیفه و عمر هر دو آنجا نبودند به مکه بودند و با حسین نیامده بودند . و علی اصغر (که او را زین العابدین خواندندی بیمار بود) به خیمه اندر خفته بود، و قاسم بن محمّد ده ساله بود، از خیمه بیرون آمد شمشیر کشیده. حسین گفت: باز گرد که تو کودکی. گفت: یا عّم، به حق پیغمبر که دست از من باز داری و پیش رفت. سواری بر وی حمله کرد و شمشیری بزدش بر سر و سرش به دو نیمه کرد.

و آن پنج برادر بیکبار بیرون شدند. ایشان را نیز اندر میان گرفتند و بکشتند. تیری بر اسب حسین آمد و بیفتاد، و حسین پیاده گشت و سست شد از تشنگی و روز به وقت نماز دیگر شد. حسین بنشست و هر که فراز آمد او را بکشد، اندیشه کرد. و گفت چه کنم، خون او به گردن خویش نکنم، و بازگشت. و حسین را پسری بود یکساله شیرخواره، نامش عبدالله، آواز او بشنید، دلش بسوخت و او را بخواست و در کنار نهاد و همی گریست. و مردی از بنی اسد تیری بینداخت و به گوش آن کودک فرو شد و همان گاه بمرد. حسین آن کودک از کنار بنهاد و گفت: انا لله و انا الیه راجعون. یا ربّ، مرا بدین مصیبت ها شکیبایی ده. و بر پای خاست و از تشنگی بی طاقت شده بود، و بر لب رود فرات رفت و به جایی همی جست که مگر آب تواند خوردن. شمر گفت: و یلکم،  دست باز مدارید که آب خورد که او از تشنگی مرده است، چون آب خورد زنده شود.  و حسین به روی اندر افتاد و آب به دهن اندر گرفت. تیری بر دهنش زدند و حسین آب بریخت و آن تیر از دهن بیرون کشید و بازگشت، و خون از دهنش همی دوید. و بر در خیمه بیستاد. عمر سعد آهنگ کشتن وی کرد. چون نزدیک رسید؛ حسین گفت : تو آمدی به کشتن من؟ عمر سعد خجل شد و بازگشت، و پیادگان را گفت: چرا مانده اید و او را به میان اندر نگیرید و نکشید.

پیادگان گرد حسین اندر آمدند، و حسین حمله برد و از پیادگان چندی بینداخت، و شمر و عمر سعد از دور همی نگریستند. شمر عمر را گفت: تو مردی را دیدی که این همه اهل بیت وی پیش وی کشته شدند و او را چندین جای جراحت کردند و چندین سپاه گرد وی اندر آمدند و چند روز است که آب نخورده است، با این دل و مردی که او است.

پس حسین با این پیادگان حرب همی کرد تا سی و چهار جای جراحت کردندش به شمشیر و نیزه و تیر، و خون بسیار از وی برفت و تشنگی بر وی سخت تر شد از آن جراحتها. پس شمر با شش تن از خاصگان آهنگ وی کردند، و حسین با شمشیر آهنگ ایشان کرد. مردی زُرعه نامش، شمشیری بر دست حسین زد و دستش از کتف بینداخت. حسین بیفتاد و باز برخاست و آهنگ آن پیاده کرد، باز بیفتاد. پیاده از پس او اندر آمد و حربه ای بزدش بر پشت و از سینه بیرون آورد. حسین بیفتاد، مرد حربه از وی بیرون کشید و جان با حربه از تن وی بیرون آمد.

شمر فراز رفت و سرش ببرید، و قَیس ابن اشعث پیراهن از وی بیرون کرد، و بَحر کعب سراویلش برگرفت، و اَخنس بن مَرثد عمامه اش برگرفت، و حبیب بن بُدیل شمشیرش برگرفت. شمر آهنگ خیمه و غارت کرد، و جامه از تن و سر زنان همی ربودند و زنان همی خروشیدند. عمر سعد بانگ زنان بشنید، آنجا رفت، شمر را دید شمشیر کشیده و علی بن حسین بیمار خفته بود، همی خواست او را کشتن.

عمر گفت: شرم نداری از کشتند کودکی رنجور چه آید؟ گفت: مرا امیر عُبَیدالله  بن زیاد فرموده است که نرینه از آل وی زنده مگذار. عمر گفت: کافران کودکان را نکشند این را پیش امیر بر تا او چه فرماید. پیادگان او را باز گردانیدند. پس شمر عمر را گفت: امیر عُبَیدالله  فرموده است که اسبان بر تن حسین بران.  بیست سوار یکی اَسحق بن حَیْوه و اخنس بن مرثد با هجده کس دیگر بفرمود تا اسبان بر تن حسین همی راندند تا استخوانهاش بشکست.

و آن شب آنجا فرود آمدند و عمر نامه نوشت سوی عُبَیدالله ، سر حسین به دست خَولی بن یزید الاصبحی بفرستاد. و دیگر روز عمر کشتگان خویش را به گور کرد، و هشتاد و هشت تن کشته شده بودند، و آن شهیدان و اولاد را آنجا بگذاشتند، و زنان را بر اشتران افگندند بر پالانهای خشک دریده سر برهنه، و علی بن الحسین بیمار بر اشتر افگندند، و روی به کوفه نهادند.

و ایدون گویند که چون باز گشتند از هوا آواز گریستن شنیدند و کس را ندیدند و این بیت شنیدند.                                 شعر

      أترجوا امه قتلت حسیناً                                شفاعه جده یوم الحساب

      و من حکموا علیه بحکم جور                       فخالف حکمهم حکم الکتاب

و بانگی (دیگر) شنیدند و کس را ندیدند که گفت:

      ایها القاتلون جهلا حسینا                             ابشروا بالعذاب و التنکیل

      قد لعنتم علی لسان (ابن) داو                       د و موسی و حامل الانجیل

پس تن حسین بی سرو پای با آن کشتگان سه روز در دشت کربلا افتاده بود و کسی نیارست بر گرفتن. پس مردمان غاضرّیه بیامدند، و غاضریه دیهی است بر لب فرات و اندر او بهری مردمان بنی اسد بودند، بیامدند و گفتند، ای مسلمانان، این کشتگان شیران و گرگان و سگان همی خورند، از خدای بترسید. همه گرد آمدند و حسین را آنجا بی سر  به گور کردند، و علی بن حسین را در پایان پدر دفن کردند. و دیگر شهدا به یک موضع که خود معروف است، مگر عباس بن علی آنجا که شهید گشت هم به قتلگاهش بر راه غاضریه دفن کردند. و خَوْلی سر حسین پیش عُبَیدالله  زیاد برد و او را گفت: مرا هدیه نیکو ده و عطای بسیار که سر بهترین خلق آوردم.

پس دیگر روز عمربن سعد اندرآمد با آن زنان و کودکان چون بردگان عور همه اطفال و آل با زینب و دختران حسین، و در گوشه ای بنشستند. و عُبَیدالله  زیاد پرسیدکه این زن کیست؟ گفتند زینب دختر علی است. عُبَیدالله  روی به زینب کرد و گفت: الحمدالله الذی فضحکم و قتلکم و اکذب احدو ثتکم. منّت و سپاس خدای را که شما را رسوا گردانید و مردان شما را بکشت و پدر و جدت را و برادرت را در دعوی رسالت و امامت به دروغ زن کرد. زینب جواب داد: الحمدالله الذی اکرمنا  بنبیّه محمد صلّی الله علیه وسلم و طهّرنا من الرجس تطهیراً انما یفتضح الفاسق و یکذّب الفاجر و هو غیرنا و الحمدلله. می گوید: سپاس و منت خدای را که خاندان ما را گرامی گردانید به رسالت و امامت و دلالت، و غیر ما به فسق رسوا کرد و جز از ما به فجور آشکارا.  حمد خدای بر ما نعمتهای بی منتها کرد. عُبَیدالله  می گوید زینب را : کیف فعل الله باهل بیتک. زینب جواب داد: کتب الله علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم و سیجمع الله بینک و بینهم فتحاجّون الیه و تختصمون عنده. (عُبَیدالله  برنجید و خواست که زینب را برنجاند. عمرو حریث حاضر بود گفت: ایها الامیر انها المراه والمراه لا تواخذ بشی ء من منطبقها و لاتذمّ علی الخطاء. یعنی ای امیر، محنت رسیده است، سخن بر او بمگیر. عُبَیدالله  می گوید: قد شفی الله نفسی من طاغیتک و العصاه المرده من اهل بیتک، می گوید : خدای تعالی مرا ایمن گردانید از طغات و عصات اهل بیت شما. زینب جواب داد دیگر باره: لعمری قد قتلت کهلی و ابرت اهلی و قطعت فرعی و اجتثثت اصلی فان یشفک هذا فقد اشتفیت. این می گفت و می گریست. عُبَیدالله  گفت: این فصاحت و شجاعت می بینی به پدرش می ماند. و قضیب بر لب و دندان حسین علیه السلام نهاد و این مثل می گفت :

        نفلّق هاما من رجال احبه                           الینا و هم کانوا اعقّ و اظاما

پس عُبَیدالله  به بر علی بن الحسین آمد علیهما السلام گفت : ما اسمک ؟ نام تو چیست؟ گفت : انا علی بن الحسین علیه السلام. پسر زیاد گفت: اولم یقتل الله علی بن الحسین. شنیدم که حسین علی را خدای کشت . زین العابدین در جواب توقفی کرد، و پسر زیاد او را گفت: مالک لا تتکلم، چه بوده است که سخن نمی گویی؟ جواب داد که قدکان لی اخ یقال له علی بن الحسین کان اکبر منّی قتله الناس. مرا برادری مهتر از من بود و مردمان بکشتند. و دیگر گفت: الله یتوفّی الانفس حین موتها، و ما کان لنفس ان تموت الا باذن الله. عُبَیدالله  گرم شد و گفت: بنگرید تا بر این غلام اثر مردی پدید آمده است تا او را هلاک کنم. گفتند هست. بفرمود که او را بکشند. زینب و دیگر زنان فریاد بر آوردند که از حسینیان او بمانده است تنها، زینهار دست از اوبدار، و اگر او را بخواهی کشتن نخست ما را بکش که ما بیش از این طاقت نداریم، تا عاقبت دست او بداشتند. و بفرمود تا زنان و عورتان را با سرهای برهنه و سرهای شهدا را ترتیب می دادند تا به دمشق برند، و خود بر منبر رفت و خطبه کرد و گفت: الحمدالله الذی اظهر الحق و اهله و نصر امیر المومنین یزید و حزبه و قتل الکذاب و ابن الکذاب و شیعته . عبدالله عفیف اَزدی حاضر بود، از میان قوم برخاست و گفت: یا عدوّالله ان الکذّاب بن الکذاب انت و ابوک و اّلذی و لاک و ابوه یا ابن مرجانه اتقل اولاد لنببیّین و تقوم علی المنبر مقام الصدیقین. بفرمود تا او را بکشتند.

و چون روز برآمد سرهای شهدا گرد کوچه ها و محلهای کوفه بر آوردند و باز به در قصر دارالاماره آوردند و بر دست زَحر بن قیس به دمشق پیش یزید فرستاد. زحربن قیس سرها پیش یزید برد و بنهاد و خدمت کرد. و یزید او را گفت : یا زحر و یلک ماوراء ک و ما عندک ؟ زحر از فصحای روزگار بود، (گفت:) ابشر یا امیر المومنین بفتح الله و نصره ورد علینا الحسین بن علی (علیهما السلام) فی ثمانیه عشر من اهل بیته و ستین من شیعته فسر نا الیهم فسالناهم ان یستسلموا او ینزلوا علی حکم الامیر عُبَیدالله  بن زیاد او القتال فاختاروا القتال علی الاستسلام فعدونا علیهم مع شروق الشمس فاحطنابهم من کل ناحیه حتی اذا اخذت السیوف ماخذها من هام القوم جعلو یهربون الی غیر وزر و یلوذون منا بالاکام و الحفر لو اذا کما لاذ الحمائم من صقر، فوالله یا امیر المومنین ما کان الا جزر جزور او نومه نائم حتی اتینا علی آخرهم فهاک اجسادهم مجرده و ثیابهم مزمله و حدودهم معفره تصهرهم الشموس و تسفی علیهم الریاح و زوارهم العقبان و الرحم بقی سبسب. یزید چون این کلمات شنید از هیبت آن بر خود بلرزید و گفت: والله قد کنت ارضی من طاعتکم بدون قتل الحسین لعن الله ابن سمیه اما و الله لوانی صاحبه لعفوت عنه فرحم الله الحسین و لم یصله بشی ء ." یزید چون در روی حسین بن علی نگاه می کرد این کلمات گفت:        نفلّق هاما من رجال اعزه                  علینا و هم کانوا اعق و اظلما

یحیی حکم حاضر بود، برادر مروان، چون سخن یزید بشنید گفت:               شعر:

   لهام باذنی الطف ادنـــی قرابه                      من ابن زیاد العبد ذی الحسب الرذل

   امیه امسی نسلها عدد الحصی                    و بنت رسول الله لیس لهــــــــا نسل

یزید را سخت آمد و دست پنهان قوم بر سینه او زد،  روی سوی علی بن حسین کرد و او را می گوید: یا ابن حسین ابوک الذی قطع رحمی و نازعنی سلطانی و جهل حقی فصنع الله به ما قد رایت. علی بن حسین می گوید: ما اصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبراها ان ذالک علی الله یسیر. (یزید خالد، پسر خود را گفت جوابش ده. جواب نداد. یزید گفت) ما اصابکم من مصیبه فیما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر. و یزید قضیب بر لب و دندان حسین می نهاد و از شادی این بیتها می گفت:                    شعر:

    لیت اشیاخی ببدر شهـــدوا                               جزع الحزرج من وقع الاثل

    لاهلوا و استهــــوا فرحـــاً                                ثم قالــــــــو یا یزید لا تشل

    لست من خندف ان لم انتقم                               من بنی احمد ما کــــان فعل

پس یزید در زینب و علی و اولاد حسین نگاه می کرد، می گوید: قبح الله بن مرجانه لو کانت بینکم و بینه قرابه اورحم ما فعل هذا بکم ولا بعث بکم علی هذاه الصوره .

پس ایشان را با خانه عورتان فرستاد تا چند روز برآمد. نعمان بن بشیر الانصاری را حاضر کرد که از یاران پیغمبر بود علیه السلام، و نیک مرد و امین بود، و او را در مصاحبت ایشان به مدینه فرستاد. چون عزم رفتن کردند، علی بن حسین را پیش خواند و بنواخت و گفت: لعنت بر پسر مرجانه باد، اگر مرا بگفتی و یا پیش من آمدی به هر چه از من درخواستی وفا نمودمی، اما قضای خدای را به هیچ دفع نتوان کردن. به مدینه باز گرد با این اطفال و عیال که من خود شفقت دریغ ندارم و به هر چه حاجت شما بود وفا کنم، و ایشان با نعمان به مدینه رفتند. 

                                                                 ((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))

یادآوری:  

بخش اول این پست (در باره نویسنده و پارسی گردان و کتاب) تلخیصی از مقدمه فاضلانه و مصیّبانه و متفرسّانه  شادروان استاد محمد روشن بر کتاب تاریخنامۀ طبری است و در معرفی دو بخش کتاب از سایت وزین و بی همتای "مرکز بزرگ دایرة المعارف اسلامی" بهره گرفته ایم و حقیر چیزی از خود مایه نگذارده ام. و بخش دوم (خبر مقتل حسین بن علی علیها السلام) از ج2 همان کتاب صص 703- 715 نقل شده است. 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/10/02 ساعت 22:51 | لینک ثابت |

انعکاس اسطوره ی یلدا در ادب فارسی

 

انعکاس اسطوره ی یلدا در ادب فارسی

نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

یادآوری الحاقی:

بخش هایی از مقاله ی حاضر،  زیر عنوان : "واکاوی استوره ی یلدا در ادب فارسی"  در دوهفته نامه خبری – فرهنگی "امرداد" شماره 221 – شنبه 28 آذرماه 1388 – ص4 انتشار یافته است.

 

 

1 – پیشینه یلدا :

شب یلدا، و روز "دیگان" و آئینی که در نخستین شب زمستان ( بلندترین شب سال) برپا می شود، پیشینه ای دراز دارد. با توجه به جستارهای تاریخی،  شب یلدا، شب زایش و تولد مهر است و  آریایی ها و به ویژه پیروان آئین مهر از هزاران سال پبش از این رخداد را گرامی داشته و مراسم و مناسکی را برپا می داشتند. ریشه این باور و اعتقاد به گاه شماری و اندیشه هایی که ایرانیان مهری دین از آن داشتند، برمیگردد . آنان که زندگی شان بر پایه کشاورزی – چوپانی استوار بود، در طی سال ها و  سپری شدن فصول دریافتند که گذشت زمان، تغییر فصول، بلندی و کوتاهی روز و شب، با گردش خورشید و جهت حرکت و قرار ستارگان ارتباط دارد، از این رو کارها و فعالیت خود را برین مدار تنظیم کردند. در نزد آنان، روشنی و  روز و تابش خورشید و اعتدال هوا، مظاهر نیک و بهره ی ایزدی، و  تاریکی و شب و سرما اهریمنی بود. آنان دریافتند در برخی فصول،  روزها بسیار بلند و شب ها کوتاهتر می شود و  امکان استفاده از روشنی و نور خورشید دوچندان می شود، پس کم کم  این اعتقاد پیدا شد که همواره نور و روشنی از یک سو و ظلمت و تاریکی ازسوی دیگر ، مدام در جدال و کشمکش هستند. گاهی خورشید و فروغ چیره  شده و مردم  در پرتوی آن، ساعات بیشتری بر روی پای خود می ایستند و گاه مقهور تاریکی می شود و فیض رسانی خورشید کاهش می یابد. آنان با هوش فروان خود دریافتند که کوتاه ترین روزها، آخرین روز پائیز، یعنی روز سی ام آذر و بلندترین شب ها، شب اول زمستان، یعنی نخستین شب دی ماه است. اما بلافاصله پس از آن، روزها به تدریج بلندتر و شب ها کوتاه تر می شود، پس آن شب را که شب زایش  و تولد خورشید شکست ناپذیر بود، "شب یلدا" نامیدند  و  همان آغاز سال شد. *1  از این رو اگر در روزگاران کهن فرهنگ اوستائی - زمانهایی که تقویم اوستائی بکار میرفت و هنوز به جای انقلاب شتوی، اعتدال ربیعی برگزید نشده بود -  سال با فصل سرد شروع می شد. ریشه در همین اعتقاد دارد. چنانکه واژه ی "سال"  که از آن زمان به یادگار مانده است از واژه سرد (sareda)  و سرذ (saredha) مشتق شده که بمعنی سرد است، و این میرساند که سال اوستائی روزگاری با فصل سرما یعنی از نقطه انقلاب زمستانی و اول دیماه آغاز می شده بنابراین خود واژه "سال" دارای بار مذهبی و معتقدات دینی است، زیرا  که بشارت پیروزی اورمزد بر اهریمن، و روشنی بر تاریکی و ظلمت و پیروزی مهر و خورشید است . کما اینکه  اول سال مسیحی در جهان مسیحیت -  که تحت نفوذ آیین میترایی بوده - نیز از فصل سرد و از اول ژانویه و  آغاز زمستان (نوروز فصل سرد) شروع می شود و آن یادگاری از همان دوران ها و همان سنت آغاز کردن سال با فصل سرد است. بنابراین جشن اول دیماه یعنی "شب چله" یادگاری دور از پدران ما و از دوران اوستائی است، و  به همین جهت مجلس سور و شادی و میهمانی و سفره ویژه یلدا، همان مراسم امروزی نوروز است.  شاید سنایی غزنوی در بیت زیر درحدیقه، نظر به همین سنّت داشته است :

که جهان را ز علم او شب و روز 

هست دی ماه خوشتر از نوروز  *2

 2- معنای واژه "یلدا":

 واژه یلدا سُریانی و به معنی ولادت است و با واژه نوئل از ریشه ناتالیس natalis رومی به معنی تولد معادل است، به معنی ولادت خورشید (مهر، میترا)  است که رومیان آن را ناتالیس انویکتوس (Natalis invictus) یعنی روز تولد (مهر) شکست ناپذیر نامیده اند. " *3  در "برهان قاطع"  ذیل واژه یلدا آمده است:  " شب اول زمستان و شب آخر پائیز است که اول جدی و آخر قوس باشد و آن درازا ترین شبهاست در تمام سال و در آن شب یا نزدیک به آن شب آفتاب به برج جدی تحویل می کند و گویند آن شب به غایت شوم و نحس و نامبارک می باشد . و بعضی گفته اند شب یلدا یازدهم جدی است. و نام یکی از ملازمان عیسی علیه السلام هم بوده است "  در پاورقی همان، مصحح ( شادروان دکتر محمد معین)  بنقل از تذکره دانشمندان آذربایجان ( تالیف مرحوم محمد علی تربیت) یلدا را  کلمه ای سُریانی به معنی همان میلاد تازی دانسته است که چون با میلاد مسیح (ع) تطبیق می کرده، بدین نام خوانده شده است.  همچنین در یادداشتهای شادروان علامه محمد قزوینی بر برهان نقل شده است که سخن مرحوم تربیت بغایت صحیح و صواب است و در قاموس سریانی به انگلیسی ( اثر پاین اسمیت Pyne-Smith ) ، یلدا بمعنی ولادت و میلاد معنی و تفسیر شده است .  و علامه با گوش خود این موضوع را  از زبان  دو تن  از مستشرقین آلمانی ( پرفسور" فرانک" و " وایل" مدیر شعبه شرقی کتابخانه دولتی برلین)  که تخصص شان زبان سریانی بوده، شنیده و قریب بیقین در کتابی یا کتاب هایی هم خوانده است.  و نقل ابوریحان بیرونی را از کتاب آثار الباقیه (چاپ زاخائو ص 292) باز گفته است که : " و فی اللیله التی یتقدمها الخامس و العشرون من هذا الشهر (کانون الاول) و هو لیلته علی مذهب الروم عید یلدا، و هو میلاد المسیح ". سپس مصحح برهان ( شادروان دکتر محمد معین) با بیان این مطلب که بعضی گویندگان  پارسی نظیر معزی نیشابوری و سنایی در  اشعار خود از  رابطه ای میان  مسیح و یلدا سخن گفته اند، یادآوری کرده است که از این بیت سنائی : "به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی / که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا" بعضی فرهنگ نویسان (از جمله مولف برهان) چنین پنداشته اند که "یلدا" نام یکی از ملازمان حضرت عیسی(ع) بوده است،  در حالیکه چنین نامی در زمره ملازمان او در هیچ مأخذی دیده نشده و " چاکری عیسی کردن" در بیت سنائی به معنی اختصاص یافتن زمان مزبور بولادت وی است. *4 

استاد هاشم رضی در تائید نظر بالا  مبنی بر اشتباه بودن باور مولف برهان قاطع به اینکه یلدا یکی از ملازمان عیسی(ع) بوده است، گوید " ... چنین اسم خاصی در کتب ثقه اسلامی از قبیل"معارف" این قتیبه که عیناً از "تورات و انجیل" استفاده کرده است دیده نمی شود... و در مآخذ ایرانی- اسلامی، شب یلدا به شب میلاد شناخته می شده است.  چنانکه ثعالبی در ثمارالقلوب می گوید که شب میلاد، شبی است که عیسی در آن متولد شده است و در درازای بدو مثل زنند.

و ابونواس گفته است:

یا لیله المیلاد هل عرفت                          اسهر منی عاشقا مذکنت

الم اصابرک فما صبرت                            حتی بدت غره یوم السبت

و عبیدالله بن عبدالله ابن طاهر سروده  است :

مضت لیله المیلاد اطول لیله                     و اقصرها هذان مختلفان

فطالت بمعنی واحد و تفاصرت                 بقرب حبیب و اجتماع سنان" *5

 

3 -  راز ماندگاری جشن یلدا:

با اینکه پس از فروردین، دیماه پر آیین ترین ماه ایرانی می نمایاند.  لیکن متاسفانه در کتابها و سندهای تاریخی حتی در شاهنامه فردوسی که از آن به عنوان یکی از منابع تاریخی - اسطوره ای و آئین های ملی ما در مورد پیشدادیان یاد می شود جز  مواردی جسته و گریخته ، به معنی شایسته ای بر نمی خوریم. و در منابع موجود از برگزاری مراسم شب یلدا  سخنی گفته نمیشود. هر چند حکیم بزرگ طوس از آئین های ایرانی، جشن سده ( کشف آتش ) را به هوشنگ و جشن مهرگان را به فریدون نسبت می دهد و  همو بر پروراندن فریدون بوسیله گاو (سمبل آفرینش زمین در آیین مهرپرستی) و در کوه البرز (جایگاه خورشید در آیین مهرپرستی)  تاکید می کند و دین او را مهرپرستی می خواند، *6 لیکن هیچگاه از جشن همگانی دیگان و ازجمله یلدا  سخنی نمی گوید.

جشن نوروز، در متون دینی اسلامی مورد تائید و حمایت قرار گرفته است، امّا بر خلاف آن در مورد پاسداشت یلدا چنین تائیدی از ناحیه پیشوایان و امامان معصوم (ع) دیده نمی شود. این پرسش به ذهن میرسد  که چرا پس از نوروز باستانی، آیین شب یلدا هم چنان برای تمام ایرانیان با هر دین و مسلکی به جای خود باقیست؟ دکتر پرویز رجبی در  پاسخ بدین سوال گوید " ... به هیچ آبشخور  گویایی دست نیافتیم چنین به دید می آید، چون آیین های شب یلدا – اگر هم ریشه های دینی (دین طبیعی) دارد- تنها از سوی کشاورزان و دهقانان، بدون نمایش دینی برگزار شده است، توانسته است هم چنان پویائی خود را نگه دارد. و چون تا دهه های نزدیک به ما جمعیت کشور بیشتر کشاورز و روستایی بوده است، این جشن کم کم توانسته است ، از راه روستاییان مهاجر و شهرنشین شده -  از این روی که جشن یاد آور روزگاران گذشته ایرانیان است- به میان همه مردم رخنه بکند ..."

وی با تاکید بر اینکه در بن نوشته های تاریخی چیزی به درد بخور در باره این جشن یافت نمیشود ، آورد : " .. آیین های شب یلدا به خاطر انعطاف پذیریش، که میتواند، به دور از شائبه های دینی به صورت جشنی دهقانی و بی آزار شود - هرگز به تعطیل کشانیده نشده است، تا نظر تاریخ نویسان و نویسندگان و سیاحان را به عنوان یک پدیده تاریخی برباید... " و می گوید : " ....  گمان نمیکنم که ایرانیان روستایی دور شده از آغازهای دینی- آیینی این جشن، به هنگام گرفتن یلدا چیزی از گذشته های دینی – آیینی آن را در یاد داشته اند. هم چنان که امروز. پافشاری در نگهداری این جشن، به هر شکلی که انجام پذیرفته باشد، از یک سوی گویای کهنسالی آن است و از سوی دیگر نماینده این که توده های بزرگی از مردم سراسر ایران ، یعنی همه کشاورزان و روستائیان ، دلبسته این جشن بوده اند - جشن پایان یک سال تلاش و ستیزه با طبیعت و طبیعت سالاران . جشن خورشید " باستانی" ! – جشنی خانوادگی و جشن آغاز بهره برداری از هر چه که در گذشته سال برای روزهای آسایش زمستانی خانواده اندوخته شده است... "  و نتیجه گیری می کند که : " ... به این اعتبار می توان جشن شب یلدا را جشن دهقانی نامید، که با ریشه های همیشگی و کهنسال خود می تواند تاریخی هزاران سال داشته باشد  و شاید تاریخی قدیمی تر از تاریخ میترا و مهر پرستی . و آن تاریخی که "خرم روز" و یا "خورروز" (= خورشید روز) دیگان، جشن تولد میترا قلمداد شده است... " *7

4 – تحلیل اسطوره یلدا در ادب فارسی:

شادروان مهرداد بهار اسطوره را در برگیرنده باورهای مقدس انسان در مرحله خاصی از تطورات اجتماعی می داند که در جوامع ابتدایی شکل می گیرد و باورداشت مقدس مردم می شود *8  به این ترتیب،  اساطیر هر ملت،  هم رنگ با آرزوها و امیدها محبت ها و لذتهای آدمی،  ریشه در گذشته آن قوم دارند، هرچند اکنون بواسطه پیشرفت علم و دانش و آگاهی افسانه بنظر میرسد لیکن بدون شک برای گذشتگان واقعیت بوده است و  نقش قوی ایدئولوژیک و بعد فلسفی آن در باورهای آدمی و زندگی او غیر قابل انکار است و طبیعی است که در هنر و نیز در  ادبیات به عنوان  یکی از عناصر تشکیل دهنده خیال تاثیر تام داشته باشند. از پیدایش ادب فارسی دری ( قرون 4 و5 ) کاربرد شب یلدا به عنوان یک تصویر طبیعی و اسطوره ای و به صور مجاز و کنایه و تشبیه و استعاره، و در قالب‌هاي گوناگون اعم از غزل، قصيده، قطعه و حتی دوبيتي و رباعي، در اشعار و  گفته های سخنوران فارسی به چشم می خورد،  و این خود قرینه ای بر دیرزمانی و اهمیت داشتن این جشن ملی خانوادگی است. 

 برغم اینکه در فرهنگ عامه و نزد جهانیان شب يلدا (شب چله)، به دلالت پیشینه تاریخی و اسطوره ای آن، شبی عزیز و فراموش نشدنی و شادی افزا است که برای خواستگاری و ازدواج شگون دارد و در این شب باید بیدار ماند و پای قصه های مادر بزرگ ها نشست و خورد و نوشید و  دوستی و همدلی کرد و بار عام  داد و  ضعیفان و بی چیزان را دریافت، به ویژه در گذشته که مردم کشورمان همگی  دهقان و دام‌دار بوده‌اند، و آنان سرمای زمستان را دستاویزی  برای گردهم آمدن  و جشن گرفتن در  استراحت زمستانی می دانستند، ليکن پژواک شب یلدا در فرهنگ ادبی و رسمی کشورمان، صورت دیگر و واژگونه دارد و خواهیم دید که نگاه غالب گویندگان ما به به یلدا - که بنابر اصل و اهمیت تولد میترا و خورشید در این روز،  بایستی واجد جنبه تاریخی - اسطوره ای باشد، صرفاً دیدی طبیعی محض و از جنس لیل و نهارست.   در نزد سخن دانان ما  غالباً يلدا  چهره‌ی تاريک و زمخت از  شبی سیاه و دراز و طاقت فرساست که بایستی به پایان برسد و  همین تصویر کلیشه ای یلدا،  همواره از آغاز شعر فارسی خودنمایی کرده و در دوره های بعد از سوی شاعران تکرار شده است و  اگر گاه و بیگاه، ابتکار و نو آوری  هم دیده می شود، صرفاً به هم آمیختن تصاویر و بیان استدلال و تحلیلی فزون تر است  که شفیعی کدکنی در کتاب صور خیال در شعر فارسی، از آن زیر عنوان "مساله سرقات " یاد می کند. *9

ما می دانیم که یکی از بهره های شعر به ویژه قصیده و قطعه، انعکاس بخشی از فرهنگ جاری زمان شاعر از قبیل زبان، آداب و سنن ملی و پیشینه فرهنگی و تاریخی در مطاوی سخن است و این موضوع نه در قصاید و قطعات که سر بیان مدایح دارند بلکه در آن دسته از اشعاری که در مضامین حکمت سروده شده است، هم خود نمایی می کند.  سراسر دیوان های شعر فارسی مشحون و مملو  از شعرهایی است که گویندگان ما  به مناسبت های مختلف مذهبی و  ملی  از قبیل عیدهای قربان و فطر و غدیر ،و محرم و صفر و نوروز و جشنهای باستانی سده و مهرگان سروده اند.   شاعران بزرگی همچون لامعی گرگانی و فرخی و منوچهری و قطران تبریزی و معزی نیشابوری و در سده های بعدی بزرگانی همچون سنایی و عمعق بخارایی و عثمان مختاری و انوری و ...  در قالب قصیده و قطعه،  نخست به گونه تلمیح و تضمین به  بسیاری از داستانها و وقایع مذهبی و ملی پرداخته اند و از اصطلاحات علوم مختلف مانند نجوم، پزشکی و ریاضی سود جسته اند و با توصیف  زیبای این مناسبت ها و جلوه های طبیعی مرتبط با آن به سراغ مدح ممدوح خود رفته اند، لیکن هیجگاه هیچ کدام آنان، سراغ شب یلدا را نگرفته اند.  با وجود اینکه در  آغاز ادبیات دری (در دوره ی سامانیان)  نقش اسطوره های ایرانی یر رنگ تر از دوره های بعدی است که سلسله های ترک و صفوی بر ایران حکمفرما می شوند، لیکن  بازهم از یلدای اسطوره ای رد پایی نمی بینیم. در دیوان و آثار بزرگانی نظیر فردوسی و  مولوی و نظامی و حافظ و غیره یا نشانی از یلدا نیست و یا یک دو بارست، که آنهم انگشت اشارتشان به شیوه کم اهمیتی پیش گفته است.  

واقعاً ریشه این کم لطفی و بی عنایتی گویندگان ما به شب یلدا چیست ؟

درست است که برداشت و طرز تلقی شاعران از اسطورها به میزان هنر تفکر و قدرت تحلیل آنها بستگی دارد، لیکن بی گمان دگرگونیها و شرایط تاریخی و اجتماعی و جو سیاسی و محیط حاکم و طرز تلقی شاعران از گونه های مختلف اساطیر،  تاثیری غیر قابل انکار  بر آنان دارد. نفوذ مذهب یا گسترش یافتن قدرتهای بیگانه در ایران، که در طول تاریخ نوسان های بسیاری داشته، در طرز تلقی شاعران از اساطیر، فراز و نشیب های موثر بوده است. *10

 هرچند مردمان از اسطوره ها مانند "مدینه فاضله"  دنیایی فراتر از ماده را می جویند اما اسطوره ها بر خلاف "مدینه فاضله" که دست مایه ذهنی و انتزاعی روشنفکران است، بیشتر غریزه عمیق طبقات فرو دست جامعه را می نمایاند، و به همین دلیل نیز غیر مدوّن بوده  و در قالب قصص و افسانه ها و مناسک و بستر فرهنگ عامیانه نمود پیدا کرده و با گم شدن در زمان و مکان حیات می یابد. *11 چون عامه مردم به اساطیر و افسانه ها دلبستگی بیشتری داشته، لذا بر خلاف شعرا و اهل فضل – که با هیات حاکمه مرتبط بوده - آنان پاسدار حقیقی اساطیر بوده اند. *12

جشن یلدا  نیز از این قاعده استثنا نیست، آن به عنوان یک جشن دهقانی و خانوادگی،  مرتبط با مردم عادی به ویژه  کشاورزان و دامداران بوده است  و  حکام و سلاطین - که شاعران همواره روزی خود را در خوان گسترانیده آنان جستجو می کردند و شعرشان لبالب از عناصر زندگی اشرافی بوده -  کاری به آن نداشته اند.  از این رو طبیعی است که  تصویرها برخاسته از زندگی طبقات جامعه، از جمله جشن مردمی یلدا،  در  شعر آنان دیده نشود،  کاستی و نقصانی  که استاد شفیعی کدکنی آن را "صبغه اشرافی صور خیال" نامیده و گوید  که از آغاز پیدایش ادب فارسی تا پایان قرن پنجم هجری و نیز در دوره های بعدی همواره شعر فارسی از پشتیبانی دربارها برخوردار بوده و مشوقان اصلی شاعران نیز همین دربارها بوده اند و زندگی مردم عادی برای این گویندگان ارزشی نداشته و آن را پیش پا افتاده و غیر قابل تامل و عناصر و اجزایش را ناپایدار می دانستند. در حالیکه بر خلاف ادب عامه و باور مردم که همواره به اساطیری از جنس ایرانی چشم داشته و خوار شدن آن را بر نمی تافتند. در ادب رسمی و درباری،  نفوذ سیاسی نژاد ترک بر کشور در دوره اولیه ادب فارسی از سویی و گسترش حوزه اساطیری نژاد سامی در کنار اساطیر ایرانی و همچنین گسترش ادبیات دینی اسلام به ویژه در دروه های بعد موجب بیقدری اسطوره های ملی گردید.  و همین خصوصیت اشرافی بودن شعر، میراث های شاعران پیش تر (قبل از  قرن پنجم هجری) برای شاعران دوره های بعد شد.

گذشته از اشرافی بودن عناصر تصویر شعری، چون طرز نگرش و دید شاعران با طرز دید توده مردم تفاوت داشته است لاجرم اگر شاعران درباری به عناصر زندگی مردم  عادی همچون یلدا رو می آوردند، طبیعی است که دید اشرافی آنها، تصویر اسطوره ای یلدا را دگرگون کند. مضاف بر آن به قول شفیعی کدکنی، چون از نظر اجتماعی ثابت شده که زندگی اشرافی همیشه همراه به نوعی کلیشه شدن و ثبات است و حرکت در آن راه ندارد،  قلمرو اشرافی شعر،  مساله کلیشه شدن صور خیال را نزد گویندگان در پی داشته باشد *13

به این ترتیب همین قلمرو اشرافی شعر،   موجب گردید تا گویندگان فارسی در کنار  دبیران و تاریخ نگاران گیج و گول در رویه و شرایطی یکسان، علاقه ای به  آلودن سرگذشتی از نیاکان ما در مذهّب دفتر خود نداشته باشند(تعبیر شادروان اخوان ثالث). و برخلاف ادب عامه مردم، که بی ارج شدن اساطیر ایرانی و خواری عناصر داستانی نژاد ایرانی را برنمی تافتند، در  دیوان های بجا مانده جز  مواردی جسته و گریخته، به معنی شایسته ای از یلدا بر نخوریم.

5 – نمونه اشعار و نثر گویندگان فارسی زبان، در باره مضامین یلدا:

اینک در ادامه نوشته خود نمونه هایی از انعکاس این شب را در نظم و نثر فارسی کنکاش می کنیم  و خواهیم دید که  خلاف خیل عظیم بدگویان یلدا،  شاعران مجیز گوی یلدای اسطوره ای اندکند. 

اگر چه گاهی در شعر گویندگان روی و عارض و چهره یار به خورشید و روز،   و بلندی و سياهي زلف و گیسوی معشوقه و شاهد، از حیث زیبایی بدین شب تشبیه شده است :

گفتمش با عارضت زلفت تناسب از چه یافت

گفت ماه روشن است این و  شب یلداست آن(خوسفی) *14

ای لعل لبت به دلنوازی مشهور

                                     وی روی خوشت به ترکتازی مشهور

با زلف تو قصه‌ایست ما را مشکل          

                                     همچون شب یلدا به درازی مشهور  (عبید زاکانی) *15

همتم نسبت زلفش به شب یلدا کرد

بیش از آن است ولی همت من کوتاه است(عطار شیرازی) *16

روی تو به مه ماند و دندان به ثریا

زلفت به شب یلدا عارض به دو پیکر (لامعی گرگانی ) *17

شگفت نیست اگر داده اي عنان خرد

به روی خوش و طرّه شب يلدا (مجير بيلقاني) *18

 عین سوداست خال هندویت

شب یلداست تاری از مویت (نثاری تونی) *19

 رویت ز جنّت آیه ای، مویت ز شب پیرایه ای

هر صبح رویت سایه ای   از شام یلدا ریخته(ادیب الممالک)  *20

قصه ی گیسوی لعبتـــان طرازی

از شب یلدا فزوده شد به درازی(ادیب الممالک)  *21

چو مشک ناب معطر، چو زلف خوبان جعد

به روی روز درآورده چون شب یلـــــــــــدا (عماد الدین نسیمی)  *22

چون از خم زلف چهره بنمایی

خورشید بر آید از شب یلدا (قاآنی)  *23

زلفش به چهره چون شب یلدا بر آفتاب

یا عکس پر زاغ بر اوراق یاسمین (قاآنی) *24

بر من و یاران شب یلدا گذشت

بس که ز زلف تو سخن رفت دوش(قاآنی)*25

بس درازستی ای شب یلدا

لیک با زلف دوست کوتاهی (قاآنی) *26

روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف

گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست(سعدی) *27

و گاه با تمسک به صنعت غلو از اینکه سال یک شب یلدا دارد لیکن ماه روی یار ، دو شب یلدا (دو گیسو)، اظهار شگفتی کرده اند:

هست در سالی شبی ایام را یلدا و لیک

کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود (خواجوی کرمانی) *28

 در سال اگر شبی است یلدا

در یک مه آن صنم دو یلداست (رضاقليخان هدايت) * 29

و یا  گاهی شاعری از بیان ارتباط مستقیم یلدا با حضرت عيسي (ع) و هم زمانی شب يلدا و زایش مسیح سخن گفته است. شادروان دکتر قاسم غنی در یاد داشت های خود در حواشی دیوان حافظ با بیان این نکته که یلدا به معنی "شب تولد مسیح" است با لحنی انتقادی  گوید: "... شعرا این معنی اصلی لغت را که شب تولد مسیح باشد  به کلی فراموش کرده اند و به معنی مطلق شب دراز گرفته اند . *30

به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی

که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا (سنائی) *31

 در غندی تو خواص دم عیسی

در طره توقیع تو صبح شب یلدا(سیف اسفرنگی) *32

 سخنم بلند نام از نظر تو گشت و شاید

که درازعمری از نام مسیح یافت یلدا (سیف اسفرنگی) *33

ز انوار ریاحین باغ و بستان گشته سر تا سر

منور  چون عبادتگاه رهبانان شب یلدا ( رشید الدین و طواط ) *34

  به ظلمت شب یلدای عیسی مریم

به حرمت ید بیضای موسی عمران (جمال الدین عبدالرزاق) *35

 "...و چون خورشید عالم آرای ظل الله سر از مطلع خویش برآرد چراغ درویشان نور ندهد و عیسی روح الله در سواد شب هویدا نباشد، جان آدم گم شده خود را در نور مسیح کاذب نطلبد، جمالی که از ضیاء او شب یلدا سوزن را در میان خاک بتوان یافت انگشت مرده ندهد..." (سنایی)*36

به ندرت دیده شده است که این شب با شب قدر تنظیر شده است :

او بر دوشنبه و تو بر آدینه

تو لیل قدر داری و او یلدا (ناصر خسرو) *37

به عزت شب قدر و شب حساب برات

به حرمت شب آبستن و شب یلــــــــدا (عطار نیشابوری) *38

 چندان بروشنی دل برف سان مناز

بس شب چراغ قدر به یلدا نهاده اند (؟)  *39

لیکن در بیشتر اوقات، در نزد گویندگان ما،  یلدا واژه ای نمادین است که از قبل آن تصویرها و تشبیه ها و استعاره هایی پدید آمده است که همه لبالب از بار منفی و ناارزشی است.  چنانکه در همان قیاس پیش گفته (دو شب یلدا و قدر)  معنی منفی آن (منحوس بودن) را معزی نیشابوری، که چندان به اسطوره های ملی علاقه نشان نمی دهد، چنین آورده است:

ايزد دادار مهر وكين تو گويي

                                    از شب قدر آفريد و از شب يلدا 

زانكه به مهرت بود تقرب مؤمن

                                   زانكه به كينت بود تفاخر ترسا *40  

در ابیات زیر  اگر چه مانند ابیات یاد شده بالا،  سیاهی و درازی زلف یار، از حیث زیبایی به یلدا تشبیه شده است اما در پاردوکسی زیباتر از آن، معنی منفی یلدا در نظر شاعر خودنمایی می کند و گوینده رنج و تعب و فراق و روز سیاه خود را با شب یلدا تنظیر می کند:

تا در سر زلفش نکنی جان گرامی

پیش تو حدیث شب یلدا نتوان کرد (خواجوی کرمانی) *41

چه عجب گر دل من روز ندید

زلف تو صد شب یلدا دارد (ملا محسن فیض کاشانی) *42

منّت زلف تو طوق گردنم بادا کزو

حال دلها بر تو در شبهای یلدا روشن است (کلیم کاشانی) *43

بر رخ تو کآفت جان من است

از شب یلــــدا سپه آورده ای(امیر خسرو دهلوی) *44

شب یلداست هر تاری ز مویت، وین عجب کاری

که من روزی نمی بینم، خود این شب های یلدا را (سلمان ساوجی) *45

روزی دل گشت از زلف دراز او مرا

آنچه بر بیمار از طول شب یلدا گذشت (صائب) *46

می کند زلف دراز تو به دلهای حزین

آنچه با خسته روانان شب یلدا نکند (صائب) *47

نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست

شب فراق توهرشب که هست یلدائیست(سعدی) *48

شد دام زیر خاک ز گرد و غبار خط

زلفی که بود از شب یلــــــــــدا بلندتر (صائب) *49

زلف از شام یلدا گرفته             

کارم آشفتگی ها گرفته (عارف) *50

دلم به زلف وی از هر طرف که روی نمود

سیاهی شب یلــــــــــــــــدا ورا  زمام گرفت (قاآنی) *51

برخی اوقات گویندگان،  زمان دوری و فراق يار و معشوق خود را  از حیث سیاهی و درازی و کلفت جانکاهش به شب يلدا  تشبیه کرده اند:

روز فراق تو كه نبينم جمال تو

با من حكايت شب يلدا كند همي (اديب صابر ) *52

شب محنت من ز امداد فکرت

درازی شب های یلدا گرفته (انوری) *53

 من از روز جـزا واقـف نبـودم

شــب یلـــدای هجــران آفریـدنـد(فروغی بسطامی) *54

شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد

در پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد(وحشی بافقی) *55

ما حال خویش را بی سرو بی پا نوشته ایم

روز فراق را شب یلــــــــــــــدا نوشته ایم(نظیری نیشابوری) *56

بی تو دوشم در درازی از شب یلدا گذشت

آفتاب امروز چون برق از سرای ما گذشت (نظیری نیشابوری) *57

و گاه مطلق غم و اندوه و بدبختی خود را مانند سیاهی و نحوست یلدا می دانند:

شوم از شام یـــــــلدا تیره تر بی

مو که دردم  ز بــــودردا بتر بی (باباطاهر) *58

 من در دلم هزار شب قطبی است

همره   هزارها    شب یلدا را (اخوان ثالث) *59

 اکنون مرا که شام جوانی صبوح کرد

شبهای رنج چون شب یلدا دراز شد(قاضی حمید الدین) *60

گر بروز سیهم سوختگان بنشینند

نفس صبح شمارند  شب یلدا را (فیضی دکنی) *61

 شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست

گریه های سحرم را اثری پیدا نیست (محتشم کاشانی) *62

روز روشن به برم چون شب یلـدا تاریک

آب شیرین به مذاقــــم چو می تلخ حرام (ادیب الممالک) *63

آه ما رعنـــــــــــــــاترست از آه ماتم دیدگان

آنچنان کز جمله ی شبها شب یلدا یکی است (صائب) *64

وه که با این تیرگی هر شب سپهر نیلگون

ظلمتی دیگر فزاید بر شب یلدای من (خوسفی) *65

همه ایام داعی از عنا شبهای یلدا شد

به از مدح تو صبحی نیست این شبهای یلدا را(رشید الدین و طواط ) *66

 قصه ای که مراست با سکباج ، در ده شب یلدای داج گفته نشود . (مقامات حمیدی) *67

از این رو گوینده در انتظاری بی صبرانه خواهان آن است تا این شب سخت و نحس پایان یابد و روز وصال از راه رسد.

 برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد

که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم(سعدی) *68

هنوز با همه دردم امید درمان است

که آخری بود آخر شبان یلدا را  (سعدی) *69

از افق سر می کشد خورشید خون آلود صبح

خود به پایان می رسد آخر شب یلدای من (کمال) *70

بنابراین طبیعی است که  دمیدن صبح و طلوع آفتاب، تنها با از میان رفتن تاریکی و سیاهی یلدا میسر می شود  و تقابل یلدا با روز و خورشید درخشان، در دستور کار گویندگان قرار می گیرد:

باد آسايش گيتي نزند بر دل ريش

صبح صادق ندمد تا شب يلدا نرود (سعدي) *71

 آری که آفتاب مجرد به یک شعاع

بیخ کواکب شب یلدا برافکند(خاقانی)  *72

ای خوش آن آتش رخشنده کز آئینه صبح

می برد شعله آن رنگ شب یلـــــــــدا را (جامی) *73

صبح ازل گشت شام، شام ابد صبح

صبح دوم شد پدید از شب یـلــــــدا(حاجب شیرازی)

مهره ی مهر چو از حقه مینـــــا بنمود

ماه من طلعت صبح از شب یلدا بنمود (خواجوی کرمانی) *74

عدو را پیکرپروین، به روز پاک بنماید

ولی را چشمه خورشید بنماید شب یلدا (قطران تبریزی) *75

مرا خورشید بنماید وصال او شب یلدا

بروز پاک بنماید فراق او مرا جوزا(قطران تبریزی) *76

روز پهلوی شب یلدا زند

خویش را امروز بر فردا زند( اقبال لاهوری ) *77

 تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است

تو شمع فروزانی و گیتی شب یلدا (معزی نیشابوری ) *78

 توئی  کز پرتو رایت   ببیند دیده اکمه

فروزان در نهاد سنگ آتش در شب یلدا(امامی هروی) *79

حافظ بزرگ،  نقصان و ملال همنشینی با فرمانروایان ستم کار و ستم پیشه را به درازی شب یلدا قیاس کرده و آروزمندست که با برآمدن خورشید داد،  شب تاریک ستم به سر آید.

  صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور زخوشید خواه ، بو که برآید( حافظ) *80

و نزدیک به مضمون حافظ، دیگران ظلم و ستم را به این شب گرامی تنظیر کرده اند:

چنانکه در سندباد نامه می خوانیم: "روزگار چگونه گذارند و در شبهاي يلداي ظلم که آفتاب ملک من به مغرب زوال افول نمايد چراغ فراغ چگونه افروزند. " *81

در این محیط تیره  زآثارش

شمعی به دست در شب یلدا داشت (قدسی ) *82

از این رو در مواجه با ممدوح،  چنین شبی دراز و دیجور  باید برای دشمن و عدویش آروز شود و صفت بدخواهان باشد: 

دوستان را تا به اقبال تو شبها روز شد

روزهای دشمنان تو شب یلدا شوند (اديب صابر) *83

 شب نیکو سگال او  شده چون روز رخشنده

چنان چون روز بدخواهش  شده همچون شب یلدا (مسعود سعد) *84

 کرده خورشید صبح ملک تو

روز همه دشمنان شب یلدا (مسعود سعد) *85

شاهی که هول و کینه او بر عدوی ملک

تابنده روز را  شب یــــــــــــلدا کند همی(مسعود سعد) *86

 چون هوا را تیره گرداند غبار لشکرش

روز روشن بر معادی چون شب یلدا بود(معزی نیشابوری ) *87

بس که رنگ سیه از روی عدوی تو پرید

روز هیجاز سیاهی شده شام یلدا (اشرف مازندرانی ) *88

 غنیمت دان حضور نعمت الله

که دشمن را شب یلداست امروز(نعمت الله ولی) *89

چون صبح صادق است اما کند روز

به دشمن چون شب یلـــدا شبه گون (ادیب الممالک) *90

و سیاهی دود و عود توصیف شب یلدا و  حجاب دیده روشن باشد:

نور رایش تیره شب را روز نورانی کند

دود خشمش روز روشن را شب یلدا کند(منوچهری) *91

 زمستان روز دزدی کرد شاید در زمان او

که رویش را سیه کردند از دود شب یلدا(سیف اسفرنگی) *92

در زرد و سرخ شام و شفق بوده ام کنون

تن را به عودی شب یلــــــــــــــدا بر آورم (خاقانی) *93

و خاقانی شاعر صبح و آفتاب و طمطراق ، یلدا را به چاه تشبیه  کند. در ابیات منتخب زیر،  در چاه یلدا افتادن کنایه از گرفتار شدن و با مشکل و دردسر مواجه شدن است:

گر آن کیخسرو ایران و تور است

چرا بیژن شد این در چاه یلدا (خاقانی) *94

همه شب های غم آبستن روز طرب است

یوسف روز به چاه شب یلدا بینند(خاقانی) *95

کرم شب تاب را شب یلدا

در بن چه ضیا فرستادی(خاقانی) *96

و یلدا زندان و عقوبت به حساب بیایید:

 اي سايه! سحر خيزان دلواپس خورشيدند

زندان شب يلدا، بگشايم و بگريزم (سايه) *97

 عمر ابد ز عهده نمي‌آيدش برون

نازم عقوبت شب يلداي خويش را (وحشي بافقي) *98

همچنین جدال بی پایان شمع و یلدا دستآویز غمز و عتاب شاعرانه قرار گیرد :

 به سعی مشعله داری که دست منّتهات

ز  نور شعله او بر سر شب یلدا(مجير بيلقاني) *99

رتبه عرفان شود شام فنا روشنت

قیمت انوار شمع در شب یلدا طلب(وحشی بافقی) *100

دور است کاروان سحر زینجا

شمعی بباید این شمع یلــــــدا (حاجب شیرازی)

سوره نور به صد چرب زبانی خواند

شمع اندیشه ی تو در شب یلدای سخن (منیر لاهوری -  ق11) *101

اشک خود بر خویش می ریزم چو شمع

با شب یلدا در آویزم چو شمع( اقبال لاهوری ) *102

و درازی روز قیامت (که به تعبیر قرآن کریم یک روز آن مطابق با پنجاه هزارسال زمینی است) و شب یلدا و بیداری مردم در این دو رخداده، وجه اشتراک آن دو تلقی شود و همراه با تعارض روز بودن یکی و شب بودن دیگری، مضمون آفرین گردد:

هست چون صبح آشکارا کاین صبوحی چند را

بیم صبح رستخیز است از شب یلدا ی من(خاقانی) *103

 تا روز بپوشاند و بر جای بماند

تا روشنی روز قیامت شب یلدا (خوسفی) *104

مرده بودم لیک باز انگیختندم زانکه بود

صبح رستاخیز شام این شب یلدای من (فصیحی هروی ) *105

به طول طاعت ترسندگان ز صبح نشور

که روی خواب نبینند در شب یلدا (محتشم کاشانی) *106

بنابراین اگر یلدا به عنوان صفتی منفی و منفور،  دست مایه شاعران برای هجا و هزل و  یا نوعی دیگر از طنّازی باشد، جای تعجب و شگفتی نیست :

قندیل فروزي به شب قدر به مسجد

مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا(ناصر خسرو) *107

گر نیابد خوی ایشان، درنیابد خلق را

روز روشن در بر دانا شب یلدا شود(ناصر خسرو) *108

ترسا ز هجای تو تبرا نکنم

تا روز ترا چون شب یلدا نکنم  (سوزنی سمرقندی) *109      

  به جای مقرعه دادش عمود صبح جهان

به جای پرچم جنگ آسمان شب یلدا (مجير بيلقاني) *110

هرچه داری در دل از مکر و رموز

پیش ما یلــــــــــــــدا بود مانند روز (شیخ بهایی) *111

که در هند رفتم به کنجی فراز

چه دیدم چو یلدا سیاهی دراز (سعدی) *112

هنرت چیست جز این ریش که گویی به مثل

شب یلدا بود از بس که درازست و سیاه(قاآنی) *113

دلبرا چون شب یلدایی تو

هم درازی و سیاهی و خنک (؟) *114

 و یا با روزها و ایام  نیکوی دیگر مقابل گردد:

 فروغ روی رایت گر فتد بر تیره شب گردد

ز روز آخر خرداد   روشن تر شب یلدا (سلمان ساوجی) *115

وعده یسر پس از عسر بود در قرآن

طلعت نوروز بعد از شب یلدا بینی (حلاج ؟!) *116

 یعقوب وار در بیت الااحزان نیاز شدم و تا روز در آن شب یلدا عید فردا را دیگ سودا می پختم (مقامات حمیدی) *117

 ابیات منثخب زیر با مضامین مختلف لیکن با همان برداشت منفی از یلدا خواندنی است و جملگی استعداد آن را داشته که ضرب المثل و  مثل سائره شود، لیکن توده مردم از آن استقبال نکرده اند :

کس نداند غم خسرو مگر آن کس که مباد

بی چراغی بود اندر شب یلـــــــــــدا مانده (امیر خسرو دهلوی) *118

مردان نظر سیاه به دنیا نمی کنند

روز سفید خود شب یلدا نمی کنند(صائب) *119

بحر  اگر همت او نیستــــــی

روز هنر چون شب یلدا ستی(اديب صابر ) *120

چون حلقه ربایند به نیزه، تو به نیزه

خال از رخ زنگی بربائی شب یلدا (عنصری) *121

   عقلش دهد جواب که از پرتو ضمیر

صد آفتاب در شب یلدا بر آورم (فیضی دکنی) *122

چشم جان را سرمه اش اعمی کند

روز روشن را شب یلدا کند( اقبال لاهوری ) *123

 با جفای تو بر، که خورد از عمر

شب یلدا رفو که کرد پرند (خاقانی) *124

بیدار شو که در شب یلدا نیستی

در پرده است چشم ترا طرفه خوابها(صائب) *125

آن که باشد که در این منزل ویرانه چو من

هیات قوس و قزح در شب یلدا نگرد (نباتی) *126

                                )))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

برای خواندن پانوشت های مطلب، اینجا کلیک فرمایید.

                                )))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

مقاله مرتبط با بحث در این وبلاگ " شب یلدا - پیشینه تاریخی و انعکاس آن در فرهنگ عامه"

                                )))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

تصویر ها به ترتیب برگرفته از وبلاگ و سایت های وزین :  کیسم  و  همنشین   و  حاجی واشینگتن


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/09/27 ساعت 10:40 | لینک ثابت |

ضمایم و پانوشت های مقاله ی بهارنامه یا سوگنامه - اثر طبع تقی خاوری و دکتر شفیعی کدکنی

 

   ضمایم و پانوشت های مقاله ی  بهارنامه یا سوگنامه (بررسی اصالت قصیده ای از استاد کسائی مروزی)    

برای خواندن اصل مقاله اینجا کلیک فرمایید


ضمیمه شماره 1 :

تحلیل و نظر شاعر و پژوهشگر خراسانی : تقی خاوری

                        در باره ابیات الحاقی بهارنامه یا سوگنامه

هرچند دوست خوب و ادیب، جناب آقای حسنی  در موضوع بحث، تحقیقات مفصّل و منظمی را ارائه کرده اند و  با آوردن شاهد مثال هایی از تذکره ها و فرهنگ نامه ها و ارائه دادن مستندات و نظریات دقیق،  به قولی"سنگ تمام گذاشته اند" که پژوهش ایشان در این باره قابل تقدیرست و حق مطلب ادا شده است، لیکن در این بخش به کیفیت و ماهیت و احیاناً بخش فنی کار اشاره می شود. گو اینکه در متن هایی که در آن تحقیقات صورت گرفته، از نظر این نگارنده ابیات و حتی بیتی دیده نشده که شاهد مثالی بر بخش الحاقیه شود،  گفتنی است که تمام ابیات استاد کسائی مروزی در تذکره ها و فرهنگ ها نوشته و ضبط شده است به استثناء همین بخش الحاقی که آقای دکتر امین ریاحی ارائه داده اند.

بهرحال وناگزیر برای صحت و سقم کار به همین بخش الحاقیه رجوع می شود و کار از پایان قصیده بهاریه استاد کسائی پی گیری می شود که دو بیت انتهائی آن بدینگونه است :

بیزارم از پیاله   وز ارغوان و لاله

ما و خروش ناله کنجی گرفته مأوا

هم نگذارم سوی تو هم ننگرم سوی تو

دل ناورم سوی تو، اینک چک تبّرا

این کلمه چک از قدیم در شعرهائی قدمائی بکار گرفته شده، چنانچه استاد توس میفرماید:

به قیصر سپاریم همه یک به یک

از این پی نوشته فرستیم و چک

قصیده بهاریه استاد کسائی با همان چک تبّرا خاتمه می یابد، اما تشبیب دیگری در بخش الحاقیه شروع میشود، در ضمن هیچ قصیده ای تا کنون با دو تشبیب سروده  نشده، اما در این جا مجدداً می خوانیم:

رنگ نبید و هامون   پیروزه گشت و گلگون

نخل و خدنگ و زیتون  چون قله های خضرا

دشت است با ستبرق   باغ است با خورنق

یک با دگر مطابق  چون شعر سعد و اسما

تا اینجا صحبت از سرسبزی و طراوت است و دشت مانند پارچه زر و ابریشم بافته شده و با رنگهای زیبا و الوان آراسته شده، ناگهان می خوانیم :

آمد کلنگ فرخ همرنگ چرخ  دو رخ

همچون سپاه خلخ، صف بر کشیده سرما

و یکباره سرما صف بر می کشد یعنی زمستان است، در بیت ششم مجدداً بهار می شود و بدین نحو تناقض دیگری آشکار می شود: 

بر شاخ سرو بلبل   با صد هزار غلغل

دراج باز بر گل   چون عروه پیش عفرا

در ضمن بیت هائی مانند آمد کلنگ فرخ همرنگ چرخ دو رخ  نامفهوم است در فرهنگ عمید و سایر فرهنگها ، فرّخ بمعنای مبارک، خجسته، میمون ، و زیبا روی آمده است که در ترکیب پیش از موصوف می آید مانند فرخ پی، فرخ تبار، فرخ نژاد و در اینجا معنائی افاده نمی کند، و کلنگان نیز پرندگانی هستند که بصورت دسته جمعی مانند عدد 8 در آسمان بهار پرواز می کنند و از پرندگان مهاجرند و در زمستان بنظر نمی آیند.

در ضمن این بیت هم خالی از اشکال نیست:

گر تخت خسروانی  ور نقش چینیانی

در جوی مولیانی     پیرایه بخارا

این بیت به قول اساتید مانند جملۀ غیر مستقل است و فعلی در آن نیست تا معنی را ادا کند، در ضمن این هشت بیت اگر به جای تشبیب حساب شود،  تفاوت های زیادی با بیت های قصیده بهاریه دارد، گرچه از نظر وزن و قافیه چیزی نشان نمی دهد، ولی از دیدگاه ماهوی تفاوت زیادی در آن ملاحظه می شود، این بیت ها ساکن است و هیچ حرکتی در آن نیست .

بعنوان مثال :

بر شاخ سرو بلبل  با صد هزار غلغل

دراج باز بر گل چون عروه پیش عفرا

گلشن چو روی لیلی یا چون بهشت مولی

چون طلعت تجلی   بر کوه طور سینا

برای این منظور به بیت هائی از قصیده بهاریه و عنصر حرکت در آن اشاره می شود :

باد صبا درآمد    فردوس گشت صحرا

وآراست بوستان را نیسان چو فرش دیبا

با آوردن فعل "درآمد"  و با پیشوند "در"  صحرا ناگهان دگرگون و تبدیل به فردوس و بوستان با فرش دیبا اراسته می شود.

آمد نسیم سنبل با مشک و با قرنفل

و آورد نامه گل باد صبا به صهبا

نسیم سنبل با مشک و با قرنفل می آید و نامه ای از گل را، از صبا به صهبا می آورد. عنصر حرکت در اینجا نسیم است که چنین تحولی ایجاد می کند و اگر بهمین ترتیب اشاره شود مطلب به درازا می کشد ناگزیر به چند بیت دیگر اکتفا می شود .

آهو همی گرازد     گردن همی فرازد

گه سوی کوه تازد  گه سوی باغ و صحرا

در این بیت هم حرکتی ست  و با استعمال فعل های گرازیدن (یعنی خرامیدن) و گردن افرازی و تاختن سوی صحرا و باغ در مورد آهو، حتی بیت به حرکت در می آید.

گلزار با تاسف     خندید بی تکلف

چون پیش تخت یوسف رخساره زلیخا

در اینجا گلزار با تشخّص انسانی و مانند رخساره زلیخا پیش تخت یوسف،  با تاسف و بی تکلف می خندد.

گل باز کرده دیده       باران بر آن چکیده

چون خوی فرو دویده  بر عارض چو دیبا

گل چشمهایش را باز کرده و در آن باران فرو چکیده و مانند عرق بر صورتی مانند دیبا فرو غلتیده است و اینهمه اتفاق در یک بیت واقع می شود و این عنصر حرکت جزء ماهیت شعر استاد کسائی ست، شعر ساکن،  با طبیعت شعر کسائی جور در نمی آید برای این مدعا بیت هائی از آغاز مرثیه بخش الحاقیه آورده می شود:

رنگ نبید و هامون  پیروزه گشت و گلگون

نخل و خدنگ و زیتون چون قبّه های خضرا

هیچ فعل و کلمه ای در این بیت نیست تا در آن تحولی ایجاد شود و هیچ علت و معلولی نیست،  فقط رنگ نبید و هامون بی جهت سبز و گلگون می شود ، نخل و خدنگ و زیتون تنها با قید تشبیه "چون" سبز می شود. با ز هم در بیت بعدی شاهد چنین وضعیتی هستیم.

دشت است یا ستبرق باغ ست یا خورنق

یک با دگر مطابق چون شعر سعد و اسما

بدون علت دشت از پارچه و ابریشم زر بافته می شود و باغ با قصر غذا خوری پادشاهان با اسم های سعد و اسما مطابق می شود. در بیت دیگر می گوید:

آمد کلنگ فرّخ  همرنگ چرخ دو رخ

همچون سپاه خلخ صف بر کشیده سرما

شاید تعبیر این باشد که به اعتباری از روی زمستان به روی بهار آمده است اما در مصرع بعدی می خوانیم،  ناگهان سپاه خلخ مانند سرما صف بر کشیده است یعنی زمستان است.

در بیت بعدی می گوید "بر شاخ سرو بلبل با صد هزار غلغل " که این اتفاق در بهار می افتد مجدداً بهار شده است و درّاج که پرنده ای است شبیه کبک با خال های سیاه و سفید مانند عرفه در پیش عفرا آورده شده است:

بر شاخ سرو بلبل با صد هزار غلغل

دراج باز بر گل چون عروه پیش عفرا

در این چهار بیت یک بار زمستان شده و دو بار هم بهار آمده است

بعد می گوید

آن نازنین محمد   پیغمبر موید

آن سید ممجد شمع و چراغ دنیا

آن میر سر بریده در خاک خوابنیده

از آب ناچشیده گشته اسیر غوغا

این شیوه سخن : با شیوه سخن استاد کسائی و بافت زبان این شاعر بزرگ بکلی متفاوت است ، شیوه بیان استاد کسائی مروزی تشبیهی ست.  در این مورد مهدی درخشان در کتاب " اشعار حکیم سنائی مروزی" (ص 25) آورده است کسائی در بیان مناظر طبیعت و ادای سخن خود بیش از همه صنعت تشبیه را بکار می برد و در این شیوه بسیار قوی و زبردست است و گاه یک منظره را به چند وجه بیان و برای آن تشبیهاتی مستقل ذکر میکند، که هریک بجای خود دلپذیر و نشاط انگیز است

و در این ابیات شیوه های سخن کسائی طبق نظریه مذکور مشاهده نمی شود

تیغ جفا کشیده     بوق ستم دمیده

بی آب کرده دیده  تازه شود معادا

آن کور بسته مطرد بی طوع گشته مرتد

بر عترت محمد چون ترک و غز و یغما

صفین و بدر و خندق  حجت گرفته با حق

خیل یزید احمق  یک یک به خونش کوشا

پاکیزه آل یاسین   گمراه و زار و مسکین

آن کینه ها ی پیشین   آن روز گشته پیدا

آن پنج ماهه کودک باری چه کرد ویحک

کز پای تا به تارک  مجروح شد مفاجا

بیچاره شهربانو مصقول کرده زانو

بیچاره گشته لؤلؤ   بر درد ناشکیبا

درین ابیات صنعت تشبیه که شیوه ی کسائی ست بکار نرفته در ضمن مصقول کردن زانو در بیت آخر دارای چه معنایی ست؟ دکتر علی رواقی در باب مصقول، دو بیت از فرّخی را شاهد مثال آورده است:

نوروز جهان چون بهشت کرده ست

پر لاله و پر گل و که و بیابان

چون چادر مصقول گشته صحرا

چون حلّه  منقوش گشته بستان

دکتر علی رواقی آورده است در بیت اخیرمصحح دیوان فرخی مصقول را جلا داده شده معنی کرده اند، به گمان من مصقول درین بیت این معنی را ندارد بعد می گوید کلمه درین بیت باید معنی سرخ و سرخ رنگ داشته باشد .

نظیر این وصف را در شعر قطران تبریزی می بینیم :

یکی زیلو صبا بر دشت گسترد

زلاله تاری   از گل بود زیلو

سیاهی در میان لاله    پیدا

چو در پیراهن مصقول هندو

 باز شاهد دیگری برای کلمه مصقول از شعر اسدی طوسی نقل می کنیم

زخنجر چو آتش برانگیخت جوش

زخون دشت کُه کرد مصقول پوش

بعد یک شاهد هم از بیت کسائی مروزی می آورد

جنــــازه تـــو ندانـــم کــدام حادثـــه بـــــــود

که دیده ها همه مصقول کرد و رخ مجروح (52)

در این بیت کسائی معلوم نیست زانو چگونه مصقول شده است. حال آنکه در بیت مذکور که دکتر علی رواقی آورده است مصقول برای دیده بکار رفته یعنی دیده ها (چشم ها) قرمزشده است و برای صنعت تشبیه از کلمه ی مصقول استفاده شده است.

همچنین "خیل یزید احمق یک یک به خونش کوشا"، مغلوط است

همانگونه که در متن مقاله بالا از استاد بدیع الزمان فروزانفر نقل شده است،  کسائی از شعرای بزرگ ایران است که بهمین مایه اندک که اشعارش باقی ست، وسعت فکر و دقت خیال و حسن بلاغت و براعت طبع او را می توان دانست اشعار کسائی به لطافت و دقت تشبیه ممتاز است و در این فن عده کمی به پایه او می رسند، برخلاف گفته ی استاد فروزانفر در این سوگنامه علاوه بر آنچه مذکور شد، پاره ای ابیات سست که در آن ضعف القاء معناست، مشاهده می شود مانند این ابیات :

بر مقتل ای کسائی   برهان همی نمائی

گر هم بر این بیابی بی خار گشت خرما

مومن درم پذیرد  تا شمع دین بمیرد

ترسا به زر بگیرد   سم خر مسیحا

برهان نمودن بر مقتل و بی خار گشتن خرما، درم پذیرفتن مومن تا شمع دین بمیرد و بعد زر گرفتن ترسا سم خر عیسی .... همه مغشوش است و این بافت کلام استاد کسائی مروزی نیست، در این مقایسه چند بیت از قصیده ای آورده می شود که یکی از بهترین آثاری ست که باید از کسائی مروزی نقل کنیم، قصیده فخیم و غرائی ست که در مدح شاه ولایت امیر المومنین علی ابن ابیطالب "ع" سروده است... این قصیده نغز و استوار که در مجله یغما طبع و نشر شده از آثار خوب زبان فارسی و گره گشائی بسیاری از مشکلات ادبی محققان و دانشمندان در باره کسائی می باشد، چند بیتی از این قصیده :

بی تولا بر علی و آل او  دوزخ ترا ست

خوار و بی تسلیمی از تسنیم و از خلد برین

هر کسی کو دل بنقض مرتضی معیوب کرد

نیست آنکس بر دل پیغمبر مکّی مکین

ای بکرسی بر نشسته آیه الکرسی بدست

نیش زنبوران نگه کن پیش خان انگبین

گر بتخت و گاه کرسی غرّه خواهی گشت خیز

سجده کن کرسی گران را در نگارستان چین (53)


 ضمیمه شماره 2

صور خیال در شعر کسائی

(برگرفته از کتاب صور خیال در شعر فارسی، تالیف  دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی) 

 از نظر صور خیال و انواع تصویر بویژه در زمینه طبیعت، شعر کسائی بهترین شعری است که از گویندگان قرن چهارم در دست داریم . جای دریغ است که دیوان این شاعر از میان رفته و جر چند قطعه پراکنده شعری از او باقی نمانده است، اما درمیان همه شعرهای باقی مانده همه جا خصایص برجسته شعر قرن چهارم را به کاملترین وصفی مشاهده می کنیم تصاویر او همیشه با نوعی سایه روشن همراه است.

غلبۀ دید مادی به عناصر حسی در همه تصاویر او، امری است که در نخستین مطالعه شعر وی، نظر خواننده را به خود جلب میکند و گذشته از اینها توجه خاص او به عنصر رنگ در صور خیال، یکی از خصایص دیگر شعر اوست که حتی نسبت به معاصرانش برجستگی و امتیازی دارد. پیوندی او میان اشیاء برقرار میکند، پیوند ی است که زنجیره آن امری مادی و قابل لمس است و از میان وجوه مشترکی که اشیاء مادی نسبت به یکدیگر دارند، رنگ را بیشتر مورد نظر دارد، نه شکل هندسی را البته توجه به رنگ ، در اینجا نسبت میان اشیاء، چیزی نیست که خاص او باشد زیرا محسوس ترین وجه شبه در میان اشیاء گوناگون رنگ است، اما در اغلب تصاویر شعری یک عامل از عوامل تشبیه رنگ است و در کنار آن، بیشتر به هماهنگی هندسی اشیاء نظر هست ولی او بیش از همه به رنگ می نگرد :

                                     جــــام کبود و سرخ نبیند آر کاسمان

                                    گویی که جام های کبود است پر نبید(54)

پیداست که توجه او فقط به کبودی آسمان است، نه انحنایی که در افق دیده می شود زیرا درین صورت "جام های" کبود نمی گفت و فقط جام کبود می گفت. او " خوشه های زر سیاه" را به گونه " شبه در زمرد" می بیند که فقط تضاد دو رنگ سیاه و سبز، در هر دو سوی این تشبیه، نظر او را جلب کرده است .

دو شعر او، نشانه های نوعی توجه به تصاویری که یک سوی خیال، امری انتزاعی و تجریدی باشد کم و بیش وجود دارد، اما با اینهمه ساده و قابل ادارک در نخستین برخورد است :

                                        بلب و چشم راحتی و بلا

                                      برخ و زلف توبه ای و گناه (55)

یا :

                                   به جام اندر تو پنداری روان است

                                  و لیــکن گـر روان دانـی روانـــی(56)

گاهی با کمک گرفتن از امور غیر مادی و منتزعی است که از هر امر محسوس و مادی دیگر قابل لمس تر و آشناترند، وقتی از جنازه شخصی که مورد علاقه بوده و در گذشته، سخن می گوید، آن جنازه را در پیکر حادثه ای ارائه می دهد :

                              جنــــازه تــو ندانم کــــدام حادثـــه بـــــود

                             که دیده ها همه معقول کرد و رخ مجروح(57)  

و اینگونه تصویر سازی در شعر فارسی بسیار کم نظیر دارد و بر روی هم شاعری که خصایص شعر کسایی را از نظر صور خیال به کمال دارا باشد، حتی در عصر او نیز کم داریم .

تصویر های شعر او همه تصویرهای باز و گسترده است که گاه در خلال چند بیت ارائه شده و در سراسر شعر های موجود به نام او جز یکی دو استعاره ساده حسی استعاره ای نمی توان یافت با اینکه در دوره او گرایش به استعاره امری رایج بوده و هم روزگار او منجیک، تمام کوشش خود را صرف آوردن استعاره های بدیع و تازه کرده است، بحدی که تذکره نویسان نیز به استعاره های بیش از حد او توجه کرده اند .

در شعر او، به تشخیص اشیاء کمتر پرداخته شده و با اینکه شاعران طبیعا به این نوع صور خیال توجه بسیار دارند در شعر او ، که از بهترین شاعران طبیعت است، این خصوصیت ظهوری ندارد.

تصویر های او همه شبیه است و تنها در یک نمونه غزل که از او برجای مانده، کوششی به سوی نوعی بیان استعاری دیده می شود؛ اما در حقیقت باز هم همان تشبیه است :

                                         هر کجا بنگری دمد نرگس

                                         هر کجا بگذری بر آید ماه (58)            

 


 

پانوشت های مقاله ی بهارنامه یا سوگنامه (بررسی اصالت قصیده ای از استاد کسائی مروزی) :

 1 - حکیم کسانی مروزی و تحقیق در زندگی و آثار او ، دکتر مهدی درخشان ، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم،  خرداد 1375، تهران -  ص 29 و 30

2 - رجوع شود به لباب الالباب، تالیف محمد عوفی، ( از روی چاپ اروپا که پروفسور ادوارد بروان و علامه قزوینی تصحیح کرده اند -  با تصحیحات و جدید و تعلیقات استاد سعبد نفیسی، کتابفروشی ابن سینا و کتابخانه حاج علی علمی، اسفند 1335 ، ص 665)

3 – مجمع الفصحا،  ج 3 ، تالیف رضا قلی خان هدایت، بکوشش مظاهر مصفا، امیرکبیر،  چاپ اول،  1340 ، تهران -  ص 1134 و 1135

4 -  حکیم کسانی مروزی و تحقیق در زندگی و آثار او ، دکتر مهدی درخشان - ص 117

5 - دکتر رضازاده شفق نیز در تاریخ ادبیات خود نوزده بیت اول قصیده ( جز بیت 18 و 21 ) را آورده است  و گوید که در قصیده موضوع بحث از طرفی توجه شاعر به زیبائیها طبیعت است و از طرفی ملال خاطرش مشهود است. ضمناً در بیت اول "درآمد"←  "برآمد"  و "واراست" ← "آراست"  آمده است (ر. ج. شود به :  تاریخ ادبیات ایران، دکتر صادق رضازاده شفق، انتشارات دانشگاه پهلوی سابق،  چاپ دوم، مرداد 1352  تهران - ص 124 الی 125)

در پیشاهنگان شعر پارسی و در شاعران همعصر رودکی ص 296 و در کسائی ریاحی  و تعلیقات لباب الالباب ص 665  "واراست" ← "آراست"  (ر. ج. پیشاهنگان شعر پارسی، دکتر محمد دبیر سیاقی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم ، 1374 ، تهران -  ص 126 الی 128 و شاعران همعصر رودکی ، احمد اداره چی گیلانی، موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، چاپ اول 1370 ، تهران ص 296)

6 - در مجمع الفصحا و تاریخ ادبیات شفق و تعلیقات لباب الالباب ص 665، در بیت دوم "به صهبا" ←  "ز صهبا " و در کسائی ریاحی در بیت دوم "وآورد" ←  "آورد " .

7 - در کسائی ریاحی بیت پنجم قبل از بیت سوم  ضبط شده است.

8 - در پیشاهنگان شعر پارسی و در احوال و اشعار رودکی ص 1208 و نیز در شاعران همعصر رودکی ص 296 و تعلیقات لباب الالباب ص 665 ،  در مصرع اول بیت چهارم "سارو" ← "ساری" و در کسائی ریاحی، بیت چهارم چنین ضبط شده است : 

قمری به یاسمن بر ساری به نسترن بر      نارو به نارون بر   برداشتند غوغا

9 - در لغت فرس اسدی (تالیف ابومنصور علی بن احمد اسدی توسی، بتصحیح و اهتمام مرحوم استاد عباس اقبال، چاپخانه مجلس، 1319  تهران – ص 184) و در پیشاهنگان شعر پارسی و در شاعران همعصر رودکی ص 296 و در کسائی ریاحی؛ و تعلیقات لباب الالباب ص 666 ، مصرع دوم  بیت هفتم ،  " باغ" ← "راغ" .

10 - - در گنج سخن مصرع اول بیت 8 ، "حریر حله" ←  "حریر و حله" (ر.ج. گنج سخن، دکتر ذبیح الله صفا، انتشارات ققنوس، چاپ دهم، بهار 1374 ، تهران - ص 123 و 124) و  در کسائی ریاحی در مصرح اول بیت هشتم "زند" ← "زده ".

11 - در مجمع الفصحا و در پیشاهنگان شعر پارسی در مصرع اول بیت 9 میان دو واژه "خندید" و  "بی تکلف" ← " واو" آمده است.   در گنج سخن، بیت 9 نیامده است.

12 - در پیشاهنگان شعر پارسی و تعلیقات لباب الالباب ص 666 ، در مصرع دوم بیت، "خوی"  ← "خون". 

13 - در کسائی ریاحی در مصرح دوم بیت یازدهم "منافق" ←"موافق " .

14 - بیت 12 در لغت فرس اسدی در  ص 273 و 274  عیناً در ذیل " ستاک" آمده است. لیکن درصحاح الفرس ص 182 "ستاک" ← "شتاگ"  و شعر چنین ضبط شده است:

شاخ و شتاگ نسرین چون برج ثور و جوزا        پر دخت کرده دل را از بهر آن نگارا

(ر.ج. صحاح الفرس، تالیف محمدبن هندو شاه نخجوانی، به اهتمام دکتر عبدالعلی طاعتی، بنگاه ترجمه نشر کتاب، چاپ اول 1341 تهران ص 182 )و همچنین در تعلیقات لباب الالباب ص 666 و کسائی ریاحی در مصرح اول بیت دوازدهم "مشکین" ←  "شیرین " .

15 - در کسائی ریاحی در مصرح دوم بیت سیزدهم "برساخته" ←  "برتاخته ".

16 - بیت 14 در لغت فرس اسدی در  ص442   عیناً ذیل "ژاله" آمده است و در احوال و اشعار رودکی ص 1211 نیز همینطور ضبط شده است.  در کسائی ریاحی و نیز فرهنگ تحفه الاحباب و تعلیقات لباب الالباب ص 666 ، در بیت 14  "کرده بر او"  ← "کرده بدو" (ر.ج. فرهنگ تحفه الاحباب، تالیف حافظ سلطانعلی اوبهی هروی، بتصحیح فریدون تقی زاده طوسی و نصرت الزمان ریاضی هروی، چاپ اول، فروردین 1365 ، مشهد -  ص 191)

17 - در گنج سخن ابیات  15 تا 21 نیامده است.

18 - در احوال و اشعار رودکی، بیت مورد نظر به همین ترتیب ضبط شده است (ر. ج. احوال و اشعار ابوعبدا... جعفربن محمد رودکی سمرقندی،  ج3 ، شادروان استاد سعید نفیسی،  شرکت کتابفروشی ادب، چاپ اول،  1319 تهران - ص 1207 ) و در مجمع الفصحا و تاریخ ادبیات شفق مصرع دوم بیت 16 چنین ضبط شده است : " کهپایه دشت گشته ، کرده نشاط بالا"

در حاشیه صحاح الفرس ص 285  و نیز در فرهنگ تحفه الاحباب ص 298 و در پیشاهنگان شعر پارسی و فرهنگ وفایی (تالیف حسین وفایی، در اوایل قرن 10 ھ. در چین، به تصحیح تن هوی جو، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول، زمستان 1374،  تهران -  ص 175 )  بیت بالا چنین ضبط شده است :

عالم بهشت گشته ، کاشانه زشت گشته   عنبر سرشت گشته صحرا چو روی حورا .

عجبا که مصحح تحفه الاحباب در پاورقی گفته است : بیت مذکور را از لغت فرس اصلاح کرده است.  ضمن اینکه در 3 نسخه دیگر معرفی شده تحفه الاحباب، بیت مورد نظر به همین ترتیب ضبط شده است.

19 - در کسائی ریاحی در مصرح اول بیت هفدهم "آن سبزه" ← "ای سبزه "

20 - در تاریخ ادبیات شفق بیت 18 نیامده است. 

21 - در کسائی ریاحی در شروع مصرح اول بیت نوزدهم "این" ← " کاین " .

22 - بیت بیستم  در لغت فرس اسدی در  ص 493  عیناً در ذیل "پیاله" آمده است. لیکن در فرهنگ مذکور و نیز درترجمان البلاغه (ر. ج.  ترجمان البلاغه، تصنیف محمد بن عمر الرادیانی، به تصحیح و اهتمام پرفسور احمد آتش، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1362 ، تهران - ص 104 ) و در احوال و اشعار رودکی ص1211  "ماوا" ← "تنها" .

23 - در بالا گفتیم که این 21 بیت با اختلافی اندک در تعلیقات لباب الالباب ص  665 و 666 آمده است و در مجمع الفصحا تعداد ابیات 20 تاست و بیت 21 دیده نمی شود، و در تاریخ ادبیات شفق این بیت نیامده، ولی در لغت فرس عیناً بعنوان شاهد "چک" آمده است. در احوال و اشعار رودکی ص 1125 به همین ترتیب ضبط شده است. شادروان علامه دهخدا در لغت نامه بیت آخر را عیناً بعنوان شاهد واژه "چک"  آورده است و در یاداشت های وی در پاورقی لغت نامه می خوانیم :

"شاید این بیت در اصل بدینصورت :   هم نگذرم کوی تو هم ننگرم روی تو/ دل ناورم سوی تو .... بوده است . لیکن حذف "با" در "بکوی" و "بروی" و "بسوی" از شاعران قدیم بعید می نماید و سپس پیشنهادی عجیب تصحیح آن را چنین می دهد؟!! :

هم نگذرم بکویت  هم ننگرم برویت           دل ناورم بسویت  اینک چک تبرا

24 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او، دکتر محمد امین ریاحی ، انتشارات توس، چاپ سوم 1370،تهران

25 - النقض ( بعض مثالب النواصب  فی النقض - بعض فضائح الروافض )، عبدالجلیل قزوینی رازی، به تصحیح سید جلال الدین محدث ارموی،  بنگاه ترجمه کتاب، چاپ اول، 1331 ، تهران - ص252.

26 - لباب الالباب، محمد عوفی، به تصحیح استاد سعید نفیسی، چاپ علمی، 1335، تهران -  ص 270

27 - صور خیال در شعر فارسی ( تحقیق انتقادی در تطّور ایماژهای شعر پارسی و سیر نظریه بلاغت در اسلام و ایران) استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، موسسه انتشارات آگاه،  چاپ سوم، پائیز 1366، تهران - ص 430

28 - مجموعه مقالات و اشعار استاد بدیع الزمان فروزانفر،  با مقدمه دکتر زرین کوب، کتابفروشی دهخدا ، چاپ اول 1351، ص 7

29 - چهار مقاله، احمد بن عمربن علی نظامی عروضی سمرقندی،  به تصحیح شادروان علامه محمد قزوینی و شادروان دکتر محمد معین، انتشارات زوار ، چاپ دوم،  1381 تهران ص 90 (تعلیقات)

30- سبک خراسانی در شعر فارسی (بررسی مختصات سبک شعر خراسانی)،  تالف دکتر محمد جعفر محجوب، تهران، انتشارات فردوس و جامی، چاپ اول، بی تا،  ص 119

31 – حکیم کسانی مروزی و تحقیق در زندگی و آثار او ، دکتر مهدی درخشان – ص 34

32 - تمامی اشعار فوق و نیز تقسیم بندی از کتاب مرثیه سرایی در ادبیات صفحات 45 الی 436 گزینش و گزارش شده است

33 - تاریخ تذکره های فارسی، جلد اول،  تالیف شادروان استاد احمد گلچین معانی، انتشارات کتابخانه سنائی، چاپ دوم،  1363، تهران – ص 545 و 546

34 - همان – ص 546

35 - همان – ص 547

 36 - همان – ص 547

37 - همان ج2  – ص 7

38 - مقاله : تعلیقاتی برلباب الالباب عرفی، تالیف : آقای نذیر احمد (علیگرد هند ) ، فرهنگ ایران زمین، زیر نظر و به کوشش ایرج افشار، جلد نوزدهم،  1352 ص 89

39 - سبک خراسانی در شعر فارسی (بررسی مختصات سبک شعر خراسانی)،  تالف دکتر محمد جعفر محجوب، تهران، انتشارات فردوس و جامی، چاپ اول، بی تا،  ص119

40 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او←---← ص112

41 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او←---← ص94

42 - حکیم کسانی مروزی و تحقیق در زندگی و آثار او ، دکتر مهدی درخشان – ص 69 و 70

43 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او←---← ص 111

45 - کسائی مزروعی ، زندگی و اندیشه و شعر او←---← ص 38

46 - تذکره نویسی فارسی در هند و پاکستان، دکتر سید علیرضا نقوی، موسسه مطبوعاتی علمی، چاپ اول، 1343 ، تهران – ص 125 .

47 - تاریخ تذکره های فارسی، جلد اول، - ص 524 الی 538

48 -  تاریخ تذکره های فارسی، جلد اول،  تالیف شادروان استاد احمد گلچین معانی - ص 7

49 - خلاصه مقالات "کنگره بین المللی امام خمینی (ره) و فرهنگ عاشور" ،  مقاله : "تاثیر فرهنگ عاشورا بر هنر و ادبیات فارسی" ،  آقای دکتر احمد احمدی بیرجند،

50 - پیشاهنگان شعر پارسی، دکتر محمد دبیر سیاقی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم ، 1374 ، تهران -  ص 126 الی 128

51 - شاعران همعصر رودکی، ص 478 . معلوم نیست منظور جناب آقای اداره چی گیلانی از بیت چهارم چیست ؟!! زیرا تعداد ابیات ایشان دقیق 21 بیت است و بیتی اضافه و جدید نیاورده اند. شاید ایشان فکر کرده اند که در قصیده آمده در کتاب آقای ریاحی این بیت نیست :

نارو به نارون بر سارو به نسترن بر              قمری به یاسمن بر برداشتند آوا

در حالیکه این بیت به شماره11 ولی با اختلاف آمده است :

قمری به یاسمن بر ساری به نسترن بر      نارو به نارون بر   برداشتند غوغا

52 - به نقل از مجله ی دانشکده ادبیات و علوم انسانی شماره 4 شماره پیاپی  94 – 93 بهار و تابستان 1355 دانشگاه تهران "

53 - به نقل از کتاب . اشعار حکیم کسائی مروزی- مهدی درخشان، انتشارات دانشگاه تهران  ص 47 .

54 – المعجم، شمس قیس رازی، ص 350

55 – لباب الالباب، 273

56 – همان 271

57 – همان 272

58 - همان 273 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/06/11 ساعت 10:24 | لینک ثابت |

بهارنامه یا سوگنامه (بررسی اصالت قصیده ای از استاد کسائی مروزی)

بهارنامه یا سوگنامه

(بررسی اصالت قصیده ای از استاد کسائی مروزی)

 نوشته : محمد مهدی حسنی 

به انضمام 1 -   تحلیل و نظر شاعر و پژوهشگر خراسانی تقی خاوری در باره ابیات الحاقی شادروان استاد ریاحی

                     2 -   صور خیال در شعر کسائی   (برگرفته از کتاب صور خیال در شعر فارسی، استاد شفیعی کدکنی)

 

1 - طرح بحث :

اینجانب پیش تر به خاطر اندوختن اجری معنوی در ایام عزاداری سالار شهیدان حضرت سید الشهداء (ع) و یارانش،  یاداشتی زیرعنوان "محرم و عاشورا در پهنه ادب فارسی" نگارش و در وبلاگ گذاردم. در آنجا پس از توضیحی کوتاه در باره پیشینه شعر رثایی، نمونه هایی از شعرهای عاشورایی و نیز اشعاری از گویندگان فارسی زبان را، که اشاره ای به این واقعه تاریخی جانسوز شده است، نقل کرده ام.

هرچند در پاورقی به نظر برخی از ادبا و اساتید ادب فارسی مبنی بر اینکه اولین گوینده مرثیه در این مورد، کسائی مروزی است، اشاره ای داشته ام ، لیکن بنا به دلایلی که موضوع بررسی این نوشته است، در متن اصلی، قوامی رازی شاعر قرن ششم، اولین گوینده مراثی معرفی شده است که شعری بدین مناسبت در دیوان وی یافت می شود. یکی از خوانندگان با گذاردن کامنت (نظریه) به نقل از سایت آفتاب، گفته است، به ظن قریب به یقین،  ابوالحسن مجدالدین کسائی مروزی متولد 341 ھ. ق. نخستین شاعر فارسی زبان شیعی است که سوگنامه ای از او به یادگار باقی مانده است. لذا خواسته بود،  اشتباه خود را تصحیح کنم و یا دلیل خلاف بیاورم.

هرچند بنده بنا نداشتم در این باره مخالفت کرده و مطلبی بنگارم، لیکن علاقه اینجانب به ادبیات عاشورایی و شخصیت بزرگوار آن امام همام(ع) از سویی و تعصّب به ادب این مرز و بوم که به هر حال در انتساب اشعار به شاعران و نقل اقوال گویندگان بایستی صحیح و سقیم، غث و سمین رعایت شود،  این جسارت را به بنده داد تا نوشته حاضر، از عرصه عدم به پهنه وجود راه پیدا کند. هرچند پیشاپیش خود اذعان دارد آنچه از این قلم عاجز بر سطور تراویده است، در نزد ارباب ادب،  عرض اندام و جولان مگسی در عرصه سیمرغ است

 2 – نگاهی به قصیده کسائی و تعداد ابیات آن در منابع موجود :

بهاریه استاد کسائی، تا زمانی که آقای دکتر محمد امین ریاحی آن را به عنوان قصیده ی در رثاء و مشتمل بر پنجاه بیت، معرفی فرماید،  بعنوان قصیده ای با صنعت تسمیط و در وصف طبیعت و حداکثر با 21 بیت، شناخته می شد. آقای دکتر مهدی درخشانی قصیده  مورد نظر را به شکل زیر ضبط کرده و آورده است.(1) و مآخذ و منبع قصیده مورد بحث را تعلیقات لباب الالباب عوفی (2) و مجمع الفصحای هدایت(3) عنوان کرده و تذکر داده است که بسیاری از ابیات قصیده، برای شاهد مثال در لغت فرس اسدی و سایر فرهنگها نظیر : جهانگیری و سروری و وفائی و صحاح الفرس و فرهنگ اوبهی (تحفه الاحباب) نقل شده است. (4) بنظر میرسد منبع و ماخذ اصلی آقای دکتر درخشان مجمع الفصحاست.  در مجمع تعداد ابیات 20 تاست و بیت 21 نیامده است و بیت مذکور از لغت فرس برگرفته شده است.

قبل از نقل قصیده اجازه می خواهد، یادآوری کند که چون بعض یا تمام ابیات همین قصیده در بعضی از کتب لغت و جنگ ها و منتخب اشعار یا تاریخ های ادبیات نیز آمده است. لذا در پانوشت های ذیل هر بیت،  ضبط های متفاوت دیگران نیز آمده است.

 1            باد صبا در آمد فردوس گشت صحرا

             واراست بوستان را نَیسان به فرش دیبا (5)

2           آمد نسیم سنبل با مشک و با قرنفل

             وآورد نامه گل باد صبا به صهبا(6)

3            آب کبود بوده، چون آینۀ زدوده

              صندل شده است سوده  کرده به می مُطرّا (7)

4           نارو به نارون بر سارو به نسترن بر

            قمری به یاسمن بر برداشتند آوا (8)

 5          کهسار چون زمرد  نقطه زده ز بُسَّد

             در نعمت او مُشَعْبِِد حیران شده است و شیدا

 6          ابر آمد از بیابان چون طَیلَسان رهبان

             برق از میانش تابان چون بُسّدین چلیپا

7           آهو همی گَرازد ، گردن همی فرازد

              گه سوی کوه تازد  گه سوی باغ و صحرا (9)

8              باغ از حریر حله  برگل زند مِظَلّه

                مانند سبز کِلّه   بر تکیه گاه دارا (10)

9             گلزار با تاسف خندید بی تکلف

              چون پیش تخت یوسف رخساره زلیخا (11)

10           گل باز کرده دیده باران بر آن چکیده

               چون خوی فرو دویده بر عارض چو دیبا (12)

11          سرخ و سیه شقایق هم ضد و هم موافق

              چون مومن و منافق پنهان و آشکارا (13)

12          سوسن لطیف و مشکین چون خوشه های پروین

              شاخ و ستاک نسرین     چون برج ثور و جوزا (14)

13          وان ارغوان به کشّی  با صد هزار خُوشی

               بیجاده بدخشی         بر ساخته به مینا (15)

14           یاقوت وار لاله    بر برگ لاله ژآله

                کرده بدو حواله   غوّاص درّ دریا (16)

15           وان نرگس مصور  چون لولو منور

                 زر اندرو مدور    چون ماه بر ثریا(17)

16            عالم بهشت گشته عنبر سرشت گشته

               کاشانه زشت گشته صحرا چو روی حَورا (18)

17           آن سبزه خجسته  از دست برف جسته

                آراسته نشسته        چون صورت مُهَنّا (19)

18            دانم که پر نگاری   سیراب و آبداری

               چون نقش نوبهاری آزاده طبع و برنا (20)

19           این مشکبوی عالم  وین نوبهار خرم

                برما چنان شد از غم چون گور تنگ و تنها (21)

20             بیزارم از پیاله     وز    ارغوان و لاله

                  ما و خروش ناله کنجی گرفته ماوا (22)

21             هم نگذرم سوی تو هم ننگرم سوی تو

                 دل ناورم سوی تو اینک چک تبرا (23)

حال و هوای قصیده بالا  بهاری و مضمونی تعزلی دارد و از اسلوب و زبان مرثیه سرایی دور است. همانگونه که اشاره کردیم این قصیده  تا زمانیکه آقای دکتر محمد امین ریاحی  نتیجه تحقیقات خود را در مورد زندگی و اندیشه و شعر کسائی مروزی در سال 1365 به جامعه علمی و ادبی کشور عرضه کند،(24)  قصیده ای در وصف طبیعت و حداکثر با 21 بیت بود.  وی در صفحه 59 به بعد کتاب خود  قصیده بهار نامه مورد بحث را با افزودن  29 بیت دیگر و به عنوان "سوگنامه کربلا " انتشار و در پاورقی همان صفحه و نیز در  قسمت معرفی منابع کتاب توضیح داده است که این قصیده را از جنگی موسوم به "تتمه تذکره خلاصه الاشعار" تقی کاشی، نسخه خطی که تحت شماره 684 در کتابخانه بانکی پور  پتنه ضبط شده نقل کرده است. همچنین عکس صفحه مربوط به قصیده را  نیز در صفحه 133 کتاب خود است.

ابیات زیر بیست و یک بیتی است که ایشان به قصیده مشهور کسائی مروزی افزوده اند، تا به این ترتیب قصیده "بهار نامه" پیش تر،  تبدیل به "سوگنامه کربلا" زیر شود ( شماره سمت راست اول هر بیت به ترتیب ضبط  ایشان در کتاب است )  :

"سوگنامه کربلا"     ...................... 

5          رنگ نبید و هامون پیروزه [ گشت ] و گلگون      

            نخل [ و] خدنگ و زیتون چون قبهّ های خضرا

6          دشت است یا سِتبرق   باغ است یا خُوَرنق

             یک با  دگر مطابق  چون شعر سعد و اسما

9           آمد کلنگ فرخ           همرنگ چرغ دورخ 

            همچون سپاه خَلّخ    صف بر کشیده سرما

10         بر شاخ سرو بلبل      با صد هزار غلغل

            دُرّاج باز بر گل      چون عُروه پیش عَُفرا

15          گلشن چو روی لیلی یا چون بهشت مولی

             چون طلعت تجلی     بر کوه طور سینا

20         شاه اِسْپَرَغْم رُسته  چون جعد بر شکسته

              وز جای برگسسته    کرده نشاط بالا

25          گر تخت خسروانی  ور نقش چینیانی

              ور جوی مَولیانی          پیرایۀ بخارا

29         دست از جهان بشویم   عز و شرف نجویم

             مدح و غزل نگویم      مقتل کنم تقاضا

30         میراث مصطفی را   فرزند مرتضی را

             مقتول کربلا را            تازه کنم تولا

31         آن نازش محمد          پیغمبر موبَّد

              آن سید مُمَجّد    شمع و چراغ دنیا

32         آن میر سر بریده  در خاک خوابنیده

             از آب ناچشیده    گشته اسیر غوغا

33        تنها و دل شکسته  برخویشتن گرِسته

            از خان و مان گسسته   وز اهل بیت آبا

34        از شهر خویش رانده وزملک برفشانده

           مولی ذلیل مانده    بر تخت ملک مولی

35        مجروح خیره گشته   ایام تیره گشته    

            بد خواه چیره گشته بی رحم و بی محابا

36        بیشرم شمر کافر    ملعون سنان ابتر

            لشکر زده برو بر   چون حاجیان بطحا

37        تیغ جفا کشیده   بوق ستم  دمیده

             بی آب کرده دیده  تا زه شود مُعادا

38         آن کور بسته مِطْرَد  بی طَوع گشته مرتد

             بر عترت محمد   چون ترک غُز و یغما

39        صفین و بدر و خندق حجت گرفته با حق

            خَیل یزید احمق  یک یک به خونشْ کوشا

40        پاکیزه آل یاسین  گمراه و زار مسکین

           وان کینه های پیشین  آن روز گشته پیدا

41        آن پنجماهه کودک  باری چه کرد وَیْحَک

            کز پای تا به تارک    مجروح شد مفاجا

42        بیچاره شهربانو   مصقول کرده زانو

            بیجاده گشته لولو   بر درد ناشکیبا

43        آن زینب غریوان   اندر میان دیوان

            آل زیاد و مروان  نظاره گشته عمدا

44       مومن چنین تمنی هرگز کند؟ نگو، نی.

            چونین نکرد مانی ، نه هیچ گبر و ترسا

45        آن بیوفا و غافل  غرّه شده به باطل

            ابلیس وار و جاهل   کرده به کفر مبدا

46        رفت و گذاشت گیهان دید آن بزرگ برهان

             وین رازهای پنهان      پیدا کنند فردا

47         تخم جهان بی بر  این است وزین فزونتر

             کهتر عدوی مهتر نادان عدوی دانا

48        بر مقتل ای کسایی  برهان همی نمایی

             گر هم براین بپایی بی خار گشت خرما

49        مومن درم پذیرد    تا شمع دین بمیرد

             ترسا به زر بگیرد     سم خر مسیحا

50         تا زنده ای چنین کن دلهای ما حزین کن

             پیوسته آفرین کن    بر اهل بیت زهرا

3 – بررسی اصالت ابیات الحاقی به قصیده  بهاریه کسائی :

در شیعه بودن کسائی مروزی و اینکه وی بایستی در منقبت و تعزیت سید الشهدا(ع) اشعاری سروده باشد و شاید وی نخستین شاعری باشد که مراثی مذهبی به زبان فارسی سروده است، حرفی  نیست چنانکه عبدالجلیل قزوینی رازی در النقض گوید: " ...  از شعرای فارسیان که شاعی ومعتقد بوده اند و متعصب اشاراتی برود به بعضی  اولاً  فردوسی طوسی .... و در کسائی خود خلافی نیست همه دیوان او مدایح و مناقب حضرت مصطفی (ص) و آل اوست ...." (25)

و محمد عوفی در باره اش گوید : " اکثر اشعار او در زهد و وعظ است و در مناسبت اهل بیت نبوت ..."(26)

ولی در اینکه ابیات الحاقی به قصیده بهاریه به عنوان کهن ترین سوگنامه کربلا از کسائی است، جای حرف است، در ادامه بحث به عنوان کوچکترین شاگرد شادروان دکتر ریاحی اجازه می خواهد درس خود را باز پس دهد و نظر خود را در باره افزایش ابیات و تبدیل قصیده بیست و یک بیتی به پنجاه بیتی بگوید.

دکتر ریاحی در صفحات 38 و 39 و 60 و 157 کتاب خود به داعیه اثبات اصالت اشعار اضافه شده به قصیده بهاریه و انتساب آن به کسائی مروزی، دلایل و قراین زیر را بیان فرموده اند:

الف – صاحب جنگ کهن "تتمه خلاصه الاشعار"  تقی الدین کاشی است که به نقل تاریخ تذکره های فارسی تالیف شادروان احمد گلچین معانی ، وی نسخ دیوانهای بیشماری از شاعران و مجموعه های کهنی را در دست داشته و مجموعه عظیم تذکره و منتخبات خود را در فاصله سالهای 975 الی 1076 فراهم آورده است و منقولاتش اعتبار تام دارد (جمله آخری از خود ایشان است نه مرحوم گلچین معانی) .

ب – هرچند سی بیت آخر قصیده فقط در آن مجموعه باقی مانده و برای نخستین بار توسط ایشان منتشر می شود اما ابیات بهارنامه آن در "عرفات العاشقین" و "مجمع الفصحا" نیز به نام کسائی آمده است.

ج – بیت هایی از قصیده در فرهنگها بعنوان شاهد لغات آورده شده و از آن جمله بیت 28 در "ترجمان البلاغه" و نیز بیتهای 19 و 22 در "لغت فرس" آمده است ( بر خلاف اعلام ایشان و بشرح پاورقی های آمده در ذیل اشعار این تحقیق در لغت فرس، پنج بیت و آنهم ازقصیده  بهاریه آمده است).

د – بدلالت ذکر : عباراتی نظیر : "جوی مولیان" ، مضمون "صف بر کشیدن سپاه خلّخ" ، تشبیه ظلم های بنی امیه به هجوم "ترک غز و یغما"، مانی و گبر و ترسا و ... این منظومه حال و هوای خراسان قرن چهارم را دارد.

ھ – زبان سوگنامه، زبان عصر کسائی است و تعبیراتی چون نقطه زدن ، گرازیدن ، خوابنیدن، غوغا برفشانده ... و نمونه هایی برای تائید این معنی است. 

و – مشکل پسندیده ترین شعرشناسان قبول داشته اند که بیت مقدمه قصیده (بهاریه) از کسائی است و کسی در آن شک نکرده است، بنابراین اظهار تردید نسبت به ابیات بعدی معنایی ندارد.

ز –  وجود بیت های 29 و 30 در نسخه خطّی "عرفات العاشقین" و ذکر تخلّص شاعر (کسائی) در دو بیت از قصیده،  دیگر دلایل انتساب ابیات سوگنامه به این گوینده بزرگ است .

به این ترتیب ایشان با جمع بندی مطالب پیش گفته نتیجه گیری کرده اند، تا خلافش ثابت نشود، هیچگونه تردیدی نیست که این قصیده از سروده های مسلم کسائی مروزی است .

و اما دلایل و قرینه های زیر حاکی از این است ، که تبدیل قصیده مشهور بهاریه کسائی به سوگنامه کربلا درست نیست و استدلال های جناب آقای دکتر ریاحی مخدوش است :

1 –  همگان اذعان دارند که شعر کسائی مروزی به لحاظ وسعت فکر و دقت خیال و حسن بلاغت و لطافت زبان و دقت بیان در بالاترین مرتبه است.  استاد شفیعی کدکنی وی را از بهتر گویندگان قرن چهارم  می داند و در صفحه 430 به بعد کتاب "صور خیال در شعر فارسی"  به این جنبه خاص از بیان هنری این گوینده بزرگ کشورمان می پردازد. (27) باتوجه به ارزش والای علمی بحث ایشان و اینکه آن موید گفته ماست، لذا مبحث "صور خیال در شعر کسائی" از کتاب مزبور را جهت استفاده خوانندگان عیناً وبه عنوان ضمیمه در آخر نوشته خواهیم آورد.

شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر کسائی را استاد ژرف اندیش و گوینده شیرین عبارت می خواند و او را در صف اول شعراء قصیده پرداز قرار داده و تشبیهاتش را از تشبیهات دقیق بلند پایه و کم نظیر زبان پارسی می داند و اظهار تاسف کرده که چرا  جز مقدار مختصری (قریب 200 بیت در آنزمان) از او بجا نمانده و بقیه از میان رفته است. (28)

مرحوم دکتر معین گوید: " ... (کسائی) در ایجاد تشبیهات دقیق دست داشته است و سبک وی بر زیبائی کلمات و استواری جمل ممتاز است "(29)

بی شکّ قصیده مورد بحث (مراد بهارنامه است) از زیباترین آثار بجا مانده این شاعر بزرگ است. شاعر در این قصیده در صدد توصیف بهار و بیان شور زندگی و  زیبایی حیات طبیعی است. آمدن باد صبا و فردوس شدن دشت و صحرا  را نوید می دهد و اینکه باران اردیبهشت، فرشی دیبا را بروی زمین می گسترد.  نسیم سنبل با مشک و قرنفل (نوعی میخک که گل های آن بصورت یک دسته در انتهای ساقه دیده می شود) در عطر فشانی با یکدیگر همراه شده و نامه بهار را به صهبا رسانند. عطر آگینی گلها، شعبده بازی کهسار، زلالی آبها، میگساری طبیعت و تر و تازه شدن و درخشش همه چیز، خرامیدن حیات و عشق بازی و غوغا  و انبازی و بوس و کنار و .... تصاویر بکری است که با موسیقی ی زیبا، درهمه ابیات بهارنامه خوش می درخشد.  تشبیه منحصر بفرد عطر آگینی سوسن به ثریا (ستاره پروین) که شکل خوشه انگور دارد.  همانندی شاخه های نو روئیده نسرین به گاو فلک و جوزا که شمشیری حمایل دارد و  عصایی بر فراز سر به دست راست و دست چپ او در آستین کشیده شده است.  تشبیه وجدآور رنگهای ضد  و مخالف سرخ و سیاه شقایق به دوست و دشمن که در توصیف درون سیاه و کدر  و برون سرخ خوشرنگ لاله وصف شده است و یاد آور معقولی : چون پنهان کاری منافق و آشکاری رفتار مومن است، قصیده را زیبا و بدون نقص می نمایاند. لیکن برخلاف ابیات قصیده بهاریه که یکدست و به لحاظ کاربرد تصاویر و صور خیال به اشعار شاعری سخندان و حکیمی چون سنایی می ماند. ابیات اضافه شده از پختگی و ساختار شعری مناسب و غنای مفهومی مقبولی برخوردار نیست و تراوش این ابیات از ذهن فعال و پویا و تصویر ساز استاد کسائی مروزی مستبعد بنظر میرسد و ایرادات بسیاری از حین معنی و مفهوم بر بسیاری از  ابیات آن وارد است.

 چنانکه در بیت 9 "صف بر کشیدن سرما"بی معنی است، زیرا وقتی  شاعر در مقام وصف بهارست، دوباره آمدن زمستان با انس ذهنی و منطق ادبی جور در نمی آید.  در بیت 16 کاربرد  "موافق" به جای "منافق" ، تصویر زیبائی را که از شاعر از تضاد درون سیاه و برون سرخ لاله به نمایش می گذارد، مخدوش می کند. ما چنین تقابل و تضادی هنرمندانه و زیبا را در بیت تغزل زیر نیز می بینیم:

بلب و چشم راحتی و بلا       برخ و زلف توبه ای و گناه (درخشان، ص33)

در بیت هیجدهم ، "برتاخته" به جای "بر ساخته " شعر را نامفهوم می کند. و لوفرض که برتاختن را روان شدن و روان کردن معنی نمائیم ؟!! (چنانکه آقای دکتر ریاحی در پانوشت گفته است) باز هم معنی شعر مخدوش است.  سکون و عاری بودن بسیاری از ابیات از تصاویر رنگارنگ متعارف استاد کسائی و فاصله شان با خیال شاعرانه و ناهماهنگی عناصری تصویری در ابیاتی نظیر بیت 15 و25 و39 همچنین سایر مواردی که تصحیح قیاسی شده است و مصحح محترم آنها را در پاورقی ها ذکر فرموده اند، همه و همه دلالت بر این دارد که سراینده ابیات الحاقی، نباید گوینده ای سترگ همچون کسائی باشد.

2 –  استدلال آقای دکتر ریاحی که ناپختگی و ابتدایی بودن ابیات رثایی موضوع بحث را ناشی از سادگی و بی پیرایگی طبیعی ابیات به عنوان نخستین گام در سرودن رثاء و نیز برای استفاده عامه و نوحه خوانی ( باتوجه به انتخاب وزن چهار پاره) دانسته اند، این کاستی را توجیه نمی کند،  زیرا بر خلاف نظر ایشان، اگر کسائی رثایی هم سروده باشد، بایستی از بهترین ها باشد، چنانکه شادروان دکترمحجوب  گوید، طبیعی است که مرثیه های این روزگار نیز باید دارای همان فخامت و عظمت و استحکامی باشد که در دیگر اقسام شعر دیده می شود.(30) مانند مرثیه مشهور کسائی، به مطلع زیر که زبانزد خواص و اهل ادب است:

جنــــازۀ تــــو نــدانـــم کــــدام حــادثـه بــود

که دیده ها همه مصقول کرد و رخ مجروح

ازآب دیده چو طوفان نوح شد   همه مرو

جنازۀ تو بر آن آب    همچو کشتی نوح (31)

همانگونه که پیش تر گفتیم،  قصیده در توصیف زیبایی سحر انگیز و جان بخش و وجد آور بهار و عناصر مرتبط با آن است و جزدر ابیات آخری  قصیده ، که به ناگاه غم درونی و احساس زمستانی شاعر دزدانه از راه می رسد و پیوند او را با بهار می رباید. تمامی شعر در توصیف بهار ست. با نگاهی به مراثی و سوگواری ادبی گویندگان فارسی می بینیم که به روال مراثی از دو حال خارج نیست:

الف –  بیشتر اوقات گوینده بدون هیچ مقدمه چینی و  تشبّث به "تشبیب" و "تسیب" که وی را در لاحق، وادار به آوردن "بیت التخلص" کند،  فی الفور بسراغ رخداد تاسف انگیز مرگ عزیز و فرد مورد علاقه خود می رود. چنین قصیده ای را "محدود یا مقتضب" گویند.

ب -  گاه با توجه به اهمیت موضوع رثاء،  وضع طوری است که رخداده،  مربوط به مرگ فردی بزرگ و  عالیقدر است و یا موضوع رثاء مصیبت فرزند و خویش و دوستی وفادارست که به لحاظ شخصی و پیوند عمیق روحی نزد شاعر بقدری تاسف آور و تاثیر گذار است که احساس و عاطفه شاعر را به جوش و قلیان می آورد. همچنین  ممکن است گوینده در صدد ایجاد حالت حزن ساختگی و مدح ممدوح جانشین درگذشته باشد چنانکه اکثر گویندگان بزرگ ما درّ سخن خود را در مراثی سروده شده برای پادشاهان و حکام شب یلدا به پای جانشینان آنان ریخته اند. در این قبیل موارد می بینیم  اگر شاعر به سراغ مضامین و تصاویر طبیعی می رود آنچه بر زبان او می آید ، اوصافی عادی و مثبت از طبیعت و جنسی از نوع قصیده بهاریه کسائی نیست.  بلکه  روی سخن به جانب  بی ارزشی و ناقدری فلک، بی اعتباری و عاریت بودن زندگی، مجرم و واژگونه بودن همه عناصر طبیعی است زیرا  رخداد ناگوار مرگ ممدوح و پیشآمد مصیبت و فقدان یار، چون از درون گوینده را برهم ریخته، پس باید در بیرون هم  بر همه چیز و همه جا استیلا یابد و حزن و غم و ملال رفتن ممدوح و مصیبت وی زمین و زمان را بر هم ریزد. آوردن نمونه های زیر منظور ما را بهتر می رساند :

امیر معزّی در رثای ملکشاه :

داشت گیتی با بقای او دری اندر جنان          دارد اکنون با فنای او  دری اندر سقر  

جمال الدین عبدالّرزّاق در مرثیت قوام الدین صاعد:

از ماتم تو جامه دریدست آسمان                وز حسرت تو جلوه بریدست حورعین

عمعق بخارائی د رتعزیت مهملک خاتون (که بنظر میرسد در بهار سروده شده است) :

هنگام آنکه گل دمد از صحن بوستان               رفت آن گل شکسته و در خاک شد نهان

هنگام آن که شاخ شجر نم کشد زابر                بی آب ماند     نرگس آن تازه بوستان

مرثیه زیبا و ماندنی خاقانی در مرگ فرزند بیست ساله اش رشید الدین :

صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید             ژآله صبحدم از نرگس تر بگشاید

خاک لب تشنه خونست زسرچشمه دل           آب آتش زده چون چاه سقر بگشایید

کمال اسماعیل در رثای پدر :

افسوس که آفتاب هنر رفت و من زعجز           افتاده همچو سایه، برین صحن اغبرم

از قصیده مشهور قطران تبریزی برای زلزله تبریز:

فراز گشت و نشیب گشت فراز                   رمال گشت جبال و جبال گشت رمال

دریده گشت زمین و خمیده گشت نبات           دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال

از قصیده مشهور فرخی در رثای سلطان محمود:

کاشکی آن شب و آن روز که ترسیدم از آن             نفتادستی و شاد نشدستی تیمار

کاشکی چشم بدانه نرسیدی به امیر                     آه ترسم که رسید و شده مه زیر غبار

مرغ و ماهی چو زنان بر تو همی نوحه کنند         همه با ما شده اندر غم و اندوه تو یار

روز و شب بر سر تابوت تو از حسرت تو              کاخ پیروزی چون ابر همی گریه زار

مختار غزنوی در رثای عمادالدین منصور:

جهان سیاه نماید همی به چشم خرد                    خبر دهید کی کآفتاب را چه رسید

مگر زگردش گردون تیز    گرد ماند                 که می نیاید خورشید نورمند پدید

 سعدی در مرگ سعدبن بوبکر :  

پس از مرگ جوانان گل مماناد                     پس از گل در چمن بلبل مماناد

و نیز همو در همان مناسبت:

دگر سبزی نروید بر لب جوی                       که باران بیشتر سیلاب خون ست

دگر خون سیاوشان بود رنگ                       که آب چشمه ها عناب گونست

خواجو کرمانی در مرگ ناصرالدین محمد:

رنگ شفق نگر که چو خورشید روشن است     کز خون چشم ما فلک آلوده دامنست

سلمان ساوجی در سوگ بهرام شاه:

آسمان با سینه پرآتش و پشت دو تاه               شد به ها یا هوی گریان بر سر بهرام شاه

و ازوست در مصبیت مرگ امیر یلکان :

ای صبحدم چه شد که گریبان دریده ای             وی شب چه حالتست که گیسو بریده ای

وه آسمان تو جامه کبود از چه کرده ای            آری مگر تو نیز مصیبت رسیده ای

مرغان به باغ ناله و فریاد می کنند                   ای باغبان چه موجب فریاد دیده ای

گل جامه پاره می کند آخر بپرس از او            کز باد صبحدم چه حکایت شنیده ای   

حافظ در سوگ شاه شیخ ابو اسحاق :

دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ                که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود   

و همو در مرثیه فرزند:

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد         باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد (32)

3 - اینجانب در اینکه "خلاصه الاشعار و زبده الافکار"  تالیف تقی الدین محمد بن شرف الدین علی الحسینی الکاشانی متخلص به ذکری،  از زمره بزرگترین تذکره های بجا مانده از پیشینیان است و به لحاظ  بهره وری و استفاده طالبان تاریخ ادبیات،  کم نظیرست تردیدی ندارم.   لیکن اعتراض آنجاست که آقای دکتر ریاحی فرموده اند  :" منقولاتش اعتبار تام دارد." و این برای حقیر پذیرفتنی نیست و  لااقل نقل های بعدی، خلاف ادعای ایشان را اثبات می کند :

الف - در تاریخ تذکره های فارسی اثر ماندگار شادروان استاد گلچین معانی میخوانیم : { ... درهامش صفحه ای از ترجمه میرداماد که تقی الدین کاشی از زبان بد گویان شکوه میکند (در نسخه مجلس که بخط شرف بن میرزا نظام  در 23 رجب 1013 ه، نوشته شده و آثار تصحیحات و اضافات مولف درآن آشکارست) یکی از معاصران وی چنین نوشته است: "راست میگوید این انشا و عبارات ساخته از کلیله و دمنه برداشته و شعر هیچیک از موزونان را چنانکه هست ننوشته و انتخاب معکوس نموده، لهذاء شعرا هم او را اهاجی رکیک کرده اند .

لمولانا فهمی :      مار در سوراخ دارم عقرب مودار را    عقرب مودار را ، میمون گیسو دار را

و هجو او بسیار گفته اند، و این مختصر بر نمی تابد".  همین شخص در کنار ترجمه حکیم شفائی اصفهانی نوشته است که: " الهی بغضب مرتضی علی گرفتار شوی، که از کمالات حکیم مذکور یکی از هزار را نقل نکرده و از اقسام سخنش که مغرب و مشرق را فرو گرفته هیچ ننوشته ؛ اشعار کاشیان بیمزه گویی را تمام نوشته و به اصفهانیان در مقام نفاق آمده، آنچه بکار می آید و مشهورست ننوشته، کسی که مشرق و مغرب گیتی را بتیغ زبان گرفته باشد بتذکره توچه احتیاج دارد، اما هرکه برین انتخاب نظر می افکند حمل بر خری تو میکند، یا کم تتبعی تو و شعر نافهمی، چنانچه خود انصاف داده ، فتامل". و در کنار اشعار حکیم نوشته است :  " این اشعار را حکیم در مکتب درس طفولیت گفته و داخل دیوان نساخته و اشعار متنوعه و قصیده و اهاجی و چهار کتاب مثنوی را هیچ ننوشته، ظاهراً نشنیده یا نفهمیده".

نیز همو نام اصلی صاحبان بعضی اشعار را که مولف بغیر سراینده اش نسبت داده بوده در کنار آن اشعار نوشته است. حق اینست که تقی الدین کاشی در باره شعرای کاشان بحکم حب الوطن من الایمان غلو کرده، و در باره شعرای سایر نقاط بتفصیل تراجم شعرای کاشان چیز ننوشته است، و این خرده گیریها و انتقادات و اعتراضات معاصراثر بی اساس نبوده ... و نیز به مسائل شخصی و موضوعات خارج از وظیفه تذکره نگاری زیاده از حد پرداخته است.} (33)

هرچند استاد گلچین معانی اذعان دارد که تذکره مورد بحث از نظر وفور شعر غنی ترین تذکره فارسی است و از حیث تفصیل تراجم بخصوص در قسمت عصری بی نظیر ست ولی همو با آوردن نمونه ای که تقی الدین کاشی حتی در تشخیص الف مماله با الف مقصوره در قافیه اشتباه میکرده،  گوید :

" ... شگفتست که مولف با آنهمه شعری که دیده و خوانده و انتخاب کرده بوده که خلاصه ناچیزی از آن آتشکده آذرست، گاهی بدقایق سخن و قواعد آن نرسیده..."(34)

همچنین استاد گلچین معانی در شیوه برخورد مولف خلاصه الاشعار با شعرای متقدم ایراد می گیرد، از جمله اینکه :  " ....  در مورد شعرای متقدم مقید بوده که برای هریک داستان عشقی مجعولی بسازد و تذکره خود را از اعتبار بیندازد، و شیخ علینقی کمره یی که از شعرای مشهور و دانشمند قرن یازدهم معاصر وی بوده چون این قسمت از تذکره مزبور را از افسانه جدا کرده حقایق تاریخی و اشعار شعرای متقدم را بانتخاب خود مجزا ساخته بوده، تقی الدین کاشی از این عمل وی رنجیده خاطر گشته و مدتها با او مکابره داشته است ... "(35)

و نیز در باره ماخذ و منابع اشعار منتخب وی گوید: " ...  مولف خلاصه الاشعار در باره شعرای سلف از مآخذ خود کمتر نام میبرد و پاره یی از منابع و مراجع خود را که بقلم آورده عبارتست از : چهار مقاله، المعجم فی معائیر اشعار العجم، حدائق السحر، تذکره دولتشاه، مجالس النفائس، تاریخ جعفری، تحفه سامی، و چند کتاب دیگر .... " (36)

و برغم اینکه اهمیت تذکره خلاصه الاشعار نه از جهت ذکر تراجم متقدمین بلکه از حیث قسمت های عصری آن است. معذالک استاد گلچین معانی تذکره عرفات العاشقین تالیف تقی الدین اوحدی را بر تذکره تقی الدین کاشی ترجیح داده است و گوید : " .... بخصوص در مورد شعرای ایرانی مقیم هند بر تذکره خلاصه الاشعار ترجیح دارد . چه تقی کاشی احوال این قبیل شعرا را از مسافرانی که از هند به ایران می آمده اند شنیده بود حال آنکه ...." (37)

ب - هرچند آقای دکتر ریاحی نسخه خطی مستند خود را به روال معرفی نفرموده اند، از این رو نزد این راقم و هر خواننده ای که کتاب آقای ریاحی را مطالعه می کند و دسترسی به فهرست کتابخانه بانکی پور ندارد تاریخ کتابت جنگ و نام کاتب ( که آیا مولف است یا دیگری) و اینکه به خط همان کاتب نسخه ای دیگری وجود دارد یا خیر ؟ معلوم نیست.  و در مورد نسخه بسیاری از مشخصات لازم، از قبیل تعداد سطور، سایر صفحات، نام کاتب و معرفی او، تاریخ کتابت و تملّکات در تصویر برگرفته از کتاب معلوم نیست تا با این ترتیب زمینه کتاب شناختی اجمالی برای خواننده فراهم شود،  لیکن با مراجعه به مقاله آقای نذیراحمد، مشخص می شود تتمه تذکره خلاصه الاشعار تقی کاشی در فهرست کتابخانه بانکی پور جلد 8 ص 73 شماره محفوظه 684 ( شهر پتنه هند ) ثبت شده است که از "علی فتحی" شروع و بر "جمال الدین کازرونی" تمام شده و مولف کتاب گوید :  " فهرست شعرائی که شعر ایشان در این مجلد ثبت است،  احوال ایشان بواسطه عدم شهرت یا بسبب آنکه اطلاع بر حالت ایشان حاصل نشده یا دیوانی از این جماعت بنظر مطالعه نرسیده اسمشان در این تذکره مسطور نیست لیکن به جهت ضبط آن اشعار، در آخر مجله رابع راقم این کتاب خیرمال، آن اشعار را در ذیل اسم ایشان مسطور ساخته تا فی الجمله بقای نام آن طایفه را سببی باشد و یکباره از زمره فراموشان عدم نباشند،" (38).  با نگاهی به فهرست شاعرانی که آقای نذیراحمد در یادداشت شان آورده اند، مشهورترین نام ها در کنار قاضی حمیدالدین،  کسائی مروزی است. از میان اشعار منسوب به کسائی یکی قصیده مورد اختلاف است و دیگری قطعه مشهور رودکی است که در تمام تصحیح های دیوان رودکی، بنام وی ضبط شده است:

من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه             تا باز جوان شوم  و نو کنم  گناه

چون جامه ها به وقت مصیبت سیاه کنند             من موی از مصیبت پیری کنم سیاه

ولی در تتمه تذکره خلاصه الاشعار به نام کسائی و چنین ضبط شده است :

من موی را نه از پی آن می کنم خضاب                تا باز  نوجوان شوم   و نو گنه کنم    

مردم چو مو به ماتم پیری سیه کنند                    من موی را به مرگ جوانی سیه کنم

شادروان دکتر محجوب،  مضمون دو بیتی  کسائی در تنها مصراعی که از رودکی نیست،  بسیار ضعیف و نامتناسب توصیف می کند.(39) و جالب این است که خود آقای دکتر ریاحی نیز در ذیل بحث " اشعار دیگران به نام کسائی " خود به همین کاستی اشاره می کند و می نویسد  : " در حاشیه جنگ تتمه خلاصه الاشعار تقی کاشانی به اشتباه این قطعه بنام کسائی آمده است." (40)

 و دیگری رباعی زیر  است :

ای هستی تو هستی هست دگر است        وین مستی تو مستی مست دگر است

رو سر  بگریبان  تفکر      درکش         کاین دست تو { آبستن}دست دگر است

برغم اینکه آقای دکتر ریاحی رباعی بالا را در متن کتاب خود، آورده اند، ولی در پاورقی یادآوری می کند این رباعی بوی اشعار صوفیانه متوسطین را می دهد و احتمالاً نه از کسائی بلکه از یکی از شاعران صوفی عصر صفوی (عصر مولف تذکره) است.(41)

ج -  در دیوان ناصر خسرو قصیده ای بلند و شصت بیتی است به مطلع زیر است که به کسائی نسبت داده اند:

جان و خرد رونده برین چرخ اخضرند          یا هردوان نهفته براین گوی اغبرند

در حالیکه مصصح محترم دیوان (شادروان حاج سید نصرالله تقوی) خود تصریح کرده است که به نظر وی این قصیده و نیز قصیده  که در مقام جواب آن سروده شده و به مطلع زیرست :

بالای هفت چرخ مدور دو گوهرند                کز نور هر دو عالم و آدم منورند

هردو از ناصر خسرو است. آقای دکتر درخشان گوید شدت امانت و مراعات مندرجات نسخه باعث شده است تا مصحح محترم ، بر خلاف باور و علم خود دو قصیده را به همین ترتیب ( اولی بنام کسائی و دومی بنام ناصر خسرو) در دیوان بیاورد . و تردید مرحوم استاد نصرالله تقوی ناشی از  نقل اشتباه صاحب تذکره خلاصه الاشعار و زبده الافکار است که بر صدر قصیده و بخط نسخ نوشته است: " این قصیده را حکیم کسائی گفته و به ناصر فرستاده ". (42) و جالب این است که خود آقای دکتر ریاحی نیز در ذیل مبحث " اشعار دیگران به نام کسائی " در کتاب خود به همین موضوع اشاره می کند. (43)

از این رو  باعث تعجب است، که با این همه اشتباهات و  اهوا مسلّم  از ناحیه تقی الدین کاشی،  دانشمندی چون آقای دکتر ریاحی می فرمایند  : " منقولاتش اعتبار تام دارد." (45)

4 -  برغم اهمیت موضوع، از سوی  آقای دکتر ریاحی هیچ تحقیقی در خور که دال بر صحت کتاب و استواری انتساب اثر شعر به کسائی و نشر آن باشد ارائه نشده است.  خاصه اینکه بشرح پیش گفته تقی کاشی مصادر مطالب و منابع فرعی خویش را ذکر نمی کرده و امکان شناسایی و معرفی آنها میسّر نیست لذا نمی توانسته آقای ریاحی را در نقد و تصحیح متن سوگنامه یاری و به حصول اطمینان از صحت مطلب کمک کند

بنابراین اکتفا به یک نسخه خطی که ششصد سال پس  از عصر شاعر نوشته شده، و امکان دستبرد و تصرف افراد و تحریف و تصحیف آن به انگیزه های مذهبی و تعصبات دیگر وجود دارد ولی در عین حال امکان تحقیق و تصحیح علمی و دقیق متن و قابلیت نشرش بنابر اصل منتفی  است ( زیرا اصل براین است که محقق و مصصح به یک نسخه اکتفا نکند). بنظر اینجانب جای تامل دارد.

آقای دکتر سید علیرضا نقوی در کتاب تذکره نویسی فارسی در هند و پاکستان، در باره خلاصه الاشعار گوید : "  مولف این کتاب را اول در چهار جلد در سنه 985 ھ. تالیف کرد سپس در 993 ھ.  جلد پنجم بآن اضافه نمود چنانکه قطعه زیر میرساند:

چون پنج کتاب تقی تذکره سنج              در مخزن جلد جا گرفتند چو گنج

تا هریک را درست باشد تاریخ             بر "پنج کتاب تقی" افزودم پنج(=993 ھ.)

سپس مولف باوقات مختلفی باین کتاب مطالبی را اضافه مینمود تا اینکه در 1016 ھ از تالیف آن بکلی فراغت حاصل نمود و بعد از آن ظاهراً هیچوقت باین کتاب اضافه ای نکرد. بیت زیر تاریخ اتمام مجلد آخر این کتاب را میرساند .

              تاریخ نگار ز آن سبب گفت                 شد ستّ مجلدت لازم (=1016ھ. ) (46)

و همین موضوع را مرحوم گلچین معانی نیز در کتاب خود آورده است. (47) و برغم اینکه در صفحه 551 کتاب تاریخ تذکره های فارسی، ج. 1 به هنگام معرفی فهارس اشاره به فهرست کتابخانه بانکی پور جلد 8 شماره 684 دارد لیکن در مورد تتمه خلاصه الاشعار سکوت کرده و شرحی نمی دهد. از این رو اشکال پیش گفته (اطلاع نداشتن از وضعیت نسخه ) برای خواننده کتاب آقای ریاحی همچنان باقی می ماند.

5 –  آمدن ابیات بهارنامه قصیده در عرفات العاشقین ( در مورد دو بیت آمده در سوگنامه در این تذکره بعدتر سخن خواهیم گفت)  و مجمع الفصحا، خاصه عرفات العاشقین که مولف آن تقی الدین محمد اوحدی حسینی هم عصر تقی الدین کاشی بوده است و نیامدن بقیه ابیات سوگنامه، به خودی خود دلالت بر اصالت نداشتن ابیات رثائی و اشکال انتساب آن به کسائی است.  خاصه اینکه دو تذکره مورد بحث از معتبرترین تذکره های فارسی است و استاد گلچین معانی در باره تذکره عرفات العاشقین گوید: " بدون شک تذکره عرفات یکی از عظیمترین و جامع ترین تذکره های فارسی است و کمتر تذکره نویسی به آن مقدار از منابع مهم دست داشته که مولف عرفات  و وی که با کمال امانت منافع و مآخذ خود را در ضمن تراجم مذکور داشته است (48)  و بر همین قیاس ذکر بعضی ابیات قصیده مورد بحث بعنوان شاهد لغات در فرهنگها، که اتفاقاً تمامی این ابیات مربوط به قسمت بهاریه و نه سوگنامه است، نفیاً یا اثباتاً تاثیری در تشخیص اصیل بودن یا نبودن ابیات سوگنامه و انتساب آن به کسائی مروزی ندارد و استدلال استاد در هر دو مورد پیش گفته نوعی قیاس مع الفارق است .

6 – اشاره به بعضی واقعات و نیز آمدن واژه هایی که زبان شعر را کهنه و مربوط به قرن چهار می نمایاند نیز به تنهایی دلیل انتساب اشعار سوگنامه به کسائی نیست.  زیرا صرف نظر از اینکه در بعضی اوقات دردوره بعدی شعر فارسی نیز این لغات و عبارات به کار رفته،  اصولاً وقتی شاعری بزرگ معاصر ما احمد شاملو زبان شعری خود را از متون هزار سال پیش گزینش می کند، تبدیل یک قصیده بهاریه به سوگنامه از شاعری متاخر که از سویی تحت تاثیر زبان و موسیقی کسائی قرار داشته و در عین حال به حضرت سید الشهدا(ع) علاقمند بوده، ولی مایه شاعری کسائی را نداشته است و در نتیجه تابلویی ناهمگون و متضاد را پدید می آورد، فرضی دور از ذهن نیست و در ادبیات ما نمونه آن فراوان است.  و اتفاقاً عمل همین افراد و علاقه شان به حجیم کردن دواین شاعران مشهور، ایجاد دانش نسخه پژوهی و ضرورت تصحیح متون را باعث شده است.

7 – هر چند بعض ادباء نظیر آقای دکتر احمد احمدی بیرجند به تاسی از نظر آقای ریاحی گویند : "... در ادبیات ما نیز طلوع شعر فارسی در قرن چهارم هجری، اشعار حزت انگیزی در سوگ حضرت سیداالشهداء و سایر شهیدان وارد دیوانهای شعر شده است. کسائی مروزی در قرن چهارم نخستین شاعر شیعی است که سوگنامه کربلا را با آه و اندوه عمیقی سروده است ...." (49) ولی استاد دکتر دبیر سیاقی در کتاب پیشاهنگان شعر پارسی،  برغم اینکه در مقدمه اشعار منتخب کسائی مروزی، به مناسبتی خواننده را به دیوان کسائی به تصحیح آقای دکتر محمد امین ریاحی ارجاع می دهد، ولی در عین حال فقط قصیده بهارنامه را زیر عنوان "چک تبرا"  بعنوان نمونه شعر کسائی نقل می کند(50) و  آقای احمد اداره چی گیلانی،  با وجود اینکه در تعلیقات و حواشی کتاب شاعران همعصر رودکی، اشاره دارد که آقای دکتر ریاحی تمام این قصیده را که بدان عنوان "سوگنامه کربلا " داده اند ، از جنگی موسوم به تتمه خلاصه الاشعار تقی کاشانی نقل کرده است و  حتی می گوید :" اگر بیت چهارم آمده در سرایندگان همعصر رودکی را که در قصیده منقول ایشان نیست بدان بیافزائیم قصیده ای پنجاه و یک بیتی از کسائی به یادگار مانده است ..." (51) مع ذالک ترجیح می دهد تا تنها ابیات قصیده بهارنامه را همچون آقایان دکتر درخشانی و دکتر دبیر سیاقی در متن کتاب خود به عنوان شعر کسائی نقل کند.

بنابراین اگر مشکل پسند ترین سخن شناسان ما قصیده بهاریه را از کسائی می دانند  و درباره آن شک و تردیدی روا نمی دارند همانا صلابت، زیبائی و فصاحت شعر و نزدیکی آن به زبان و دانش و شیوه کسائی است و اگر به شرح پیش گفته استادانی دیگر  برغم اطلاع از سوگنامه کشف شده آقای دکتر ریاحی،  ترجیح می دهند تا قصیده مذکور را همچنان بهار نامه بدانند و از نقلش بعنوان سوگنامه خودداری کنند، علتش روشن است.  از این رو اگر آقای دکتر ریاحی می فرماید: " اظهار تردید برای ابیات بعدی معنایی ندارد " استدلالشان باز هم درست به نظر نمی رسد.

8 – وجود دو بیت شماره 29 و 30 در عرفات العاشقین به نوبه خود نمی تواند دلیل انتساب اشعار یاد شده به کسائی مروزی باشد زیرا:

یکم – وجود اشتباهات و مسامحات در هر تذکره ای از جمله تذکره عرفات العاشقین امری دور از ذهن نیست چنانکه چنین مواردی را استاد گلچین معانی در تاریخ تذکره های فارسی، ج اول ص 10 به بعد کتاب خود احصاء فرموده اند

دوم – همعصری دو تذکره نویس و اینکه ممکن است ماخذ آنان یکی و یا از یکدیگر باشد نیز امری غریب نیست. با توجه به میزان شعر آورده شده از کسائی و خاصه علاقه صاحب خلاصه الاشعار  به بیان اشعار هر شاعر از نظر کمیت و تفصیل نتیجه گیری ما را تائید می کند. علاوه بر آن توضیح صریح مولف در مقدمه جنگ به شره ماعدا، بیانگر این است که بدون تردید آنچه در  دسترس تقی الدین کاشی بوده همانا بایستی جنگ یا تذکره دیگر و نه دیوان شاعر باشد و لذا در صحت و اصالت مآخذ دو تذکره نیز با توجه به اینکه منبع فرعی ذکر نشده، محلّ تامل است .

9 – علامه محمد قزوینی در مقدمه خود بر دیوان حافظ،  جدولی از تعداد غزل نسخه های موجود حافظ میآورد. در نسخه خطی آقای خلخالی که در سنه 827 ( نزدیک به عصر حافظ)  کتابت شده است،  تعداد غزل های حافظ  495 غزل است و از آن بعد در قرن 10 و 11 تعداد غزلیات حافظ رو به افزایش می گذارد،  تا اینکه در اواخر قرن 11 و اوایل قرن 12 به حدود شش صد غزل می رسد.  چنانکه نسخه چاپی شادروان خلخالی در سال 1306 شمسی دارای 589 غزل است. در تمام غزلهای الحاقی و غیر اصیل نیز تخلص حافظ ،  خود نمایی می کند.  بنابراین اگر نظر آقای دکتر ریاحی مبنی بر اینکه ذکر نام کسائی در دو بیت از قصیده سوگنامه دلیل انتساب ابیات اضافی به کسائی مروزی باشد، استدلالی متین و مستند تلقی شود، باید تمام این غزلهای مشکوک نیز از حافظ دانسته شود .


 یادآوری : به علت طولانی شدن مقاله، ضمایم آن و نیز پانوشت ها در پست بعدی می آید


نگاره (چوپان منزوی) ، اثر رضا عباسی ،  نیمه اول سده 11 هجری قمری، (موزه لنینگراد) -  تصویر برگرفته از کتاب  باغ های خیال تالیف: ا. م. کورکیان و ژ. پ. سیکر، ترجمه پرویز مرزبان، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ دوم، 1387 – ص 158

و تصویر شادروان ریاحی از ویکی پدیا برگرفته شده است


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/06/11 ساعت 9:20 | لینک ثابت |

روزه مریم (واکاوی یک مثل و کنایه ادبی)

روزه مریم (واکاوی یک مثل و کنایه ادبی)

 نوشته: محمد مهدی حسنی

به بهانه گرامی داشت رسیدن رمضان 1430 هـ.ق.

 

 معنی از دعوی گفتــــار قلم  را لب بست

عیسی این مهر خموشی به لب مریم زد (صائب) *1

چندی قبل مقاله ای برای یکی از روزنامه های پایتخت ارسال کردم.  در متن مقاله جمله زیر آمده بود: " .... بسیاری از صاحب نظران و اندیشمندان سیاسی ... در این باره روزه مریم گرفته اند ...".   جالب بود که سر دبیر محترم روزنامه، به دلایلی نامشخص عبارت "روزه مریم گرفته اند " را،  به "مهر سکوت بر لب دارند" تبدیل کرده بود و البته برای این جانب فرصتی پیش نیامد که دلیل این تغییر، را پرسش کنم، تا اینکه روزنامه مزبور به محاق توقیف رفت.

هر چند امروزه اصطلاح "روزه مریم" گرفتن،  کمتر بر زبان فارسی زبانان جاری میشود،  ولی پیش تر، در  ادبیات ما، آن  کنایه از سکوت کردن و  خاموشی گزیدن بود و به عنوان یک مثل سائره،  کاربرد داشته است *2  و به آن "روزه صحّت" نیز می گفتند. *3

شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر در تعلیقات خود بر کلیات شمس ، آن را "التزام سکوت و خاموشی" معنی کرده است *4 و در مصطلحات الشعرای سیا لکوتی می خوانیم: "  روزه مریم آن است که چون عیسی علیه السلام متولد شد اقربای مریم از روی تعجب به استفسار حال آمدند مریم به تعلیم غیبی به اشاره باز نمود که من روزه دارم، سخن نمی گویم.  چه در آنوقت خاموشی از شرایط صوم بوده،  هرچه می پرسید ازین مولود بپرسید عیسی جواب و سوال آن جماعت به آئینی که اسکات را کافی بود بر زبان آورد ... " *5  و در نفیسی و برهان قاطع،  کنايه از مرگ و موت هم گفته شده است. چنانکه  نظامي گنجوي در مثنوي خسرو و شيرين، آنجا که در باره مرگ مريم (همسر خسرو)، سخن می گوید کنایه مذکور را به همین معنی به کار می برد:

چون مريم، روزه مريم نگه داشت     دهان در بست از آن شكر كه شه داشت *6  

این اصطلاح،  برگرفته از یک اسطوره و واقعیت تاریخی -  مذهبی است و اشاره به  پیشامد "صمت مريم"،  مذکور در سوره مریم آیه 26 دارد : "فقولی انی نذرت للرحمن صوما فکن اکلم الیوم انسیا ". تلمیح به آبستنی مریم به دم روح القدس (جبرئیل علیه السلام) و نحوه زایش عیسی (ع) و  در ادبیات ما خوش درخشیده است و کاربرد آن به عنوان یکی از صور خیال، به قدمت شعر فارسی دری است. چنانکه تخیّل استاد کسایی در بیت زیر، چنین استادانه گرده افشانی درختان را در نتیجه باد، که باعث بارور شدن درختان می شود، به  باروری مریم از دم روح القدس تشبیه می کند  و به همین لحاظ، بیخ و بن شاخ درختان خشک را به مریم و نسیم نیمه شبان را به جبرئیل تشبیه می شود:

نسیـــم نیمه شبـــان جبرئیل گشــت مگــر         که بیخ و شاخ درختان خشک مریم کشت *7

و مسعود سعد سلمان، به همان سیاق زادن گل از خاک را به عیسی و باد صبا را به جبرئیل تشبیه میکند:

مگر که بود  دم جبرئیــــــــل،  باد صبا          که همچو عیسی مریم،  بزاد گل ز تراب *8

و همچنین در دو بیت زیر:

نهال خشکم و چون نخل مریم تازه می گردم      نسیـــم صبـــح اگر بـادی از آن گلزار می آرد (شاپور تهرانی) *9

گهی از دیدگان بی غم، بباری چون زلیخا، نم    گهی از باد، چون مریم، شوی بی شوی آبستن (حکیم جوهری) *10

و نیز تصاویر بکر و زیبای دیگری از داستان مذکور که نمونه هایی از آن به شرح زیر است:

از مریم بکر خُم، به مستان             همشیــرۀ عیســـی روان ده (حکیم شفائی) *11

گاه آنست که طفلان چمن              اندر آیند چو عیسی به سخن (سید حسن غزنوی) *12

در باره چگونگی باردارشدن مریم (ع) و خاموشی او،  نقل  نوشته هایی از نثرهای زیبا و سلیس خراسان قرن 4 و 5 و خواندن آنها خالی از لطف نیست. ابواسحاق نیشابوری در  قصص الانبیاء گوید: "... مردی بود در آن وقت که او را یوسف نجار گفتندی، مردی بود پارسا و قرابت مریم بود، و با وی گستاخ بود که با او بزرگ شده بود. جبرئیل بر صورت او بیامد، .. آنگاه جبرئیل علیه السلام آستین چپ مریم بگرفت و درو دمید.  چون دم جبرئیل به مریم رسید عیسی علیه السلام در شکم مریم به جنبیدن آمد و با مادر سخن گفت و اندر ساعت بار بنهاد... آنگاه جبرئیل علیه السلام گفت ... بگوی که من امروز با کس سخن نمی گویم چه من به روزه ام و شریعت آن زمانه چنان بود که اگر کسی روزه داشتی با کسی سخن نگفتی و هر چند او را روزه روا نبود. معنی آن بود که گفت من نذر روزه کرده ام و با کس سخن نمی گویم ..." *13

و چون مریم برابر با تهمت  قومش می شود به روایت نسفی: "... اشارت کرد به عیسی، که سخن با وی گوییت با من نی، گفنتند همه به یکبارگی، که چگونه سخن گوییم با کودکی گهوارگی ..." *14 آنگاه عیسای کودک لب به سخن گشود :  "انی عبد الله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا ..."... ".... گفت من بنده خدایم، به داد مرا نبشته (یعنی همه تورات)  و کرد مرا پیغامبری و کرد مرا به بر، که هر جا که باشم  و وصیت کرد مرا به نماز و پاکی تن تا زنده باشم و (کرد مرا) نیکوکار به جای مادر من و نکرد مرا گردن کشی بدبختی ... " *15

نظامی در مخزن الاسرار گوید: 

خطبه دولت به فصیحی رسید     عطسه آدم به مسیحی رسید* 16

و بقلی شیرازی (متوفی 526)  در صفت آدم "ع" گوید :

                       فلق صبحدم ز سرّ قدم           در دمیده به آدم و مریم *17

چنانکه در شرح بلخی آمده، داستان ارتباط آدم و عیسی(ع)  بر مبنای این اعتقاد است که : "چون روح در قالب مطهّر آدم علیه السلام درآمد،  برخاست و نشست و عطسه زد و حمد گفت،  فرمان شد، جبرئیل علیه السلام را تا آن عطسه به کف دست گرفت و نگاه داشت تا در نوبت زکریای پیغمبرعلیه السلام، پس آن عطسه را در آستین مریم دمید و مریم آبستن شد و عیسی را زاد. *18

در ابیات زیر نیز، تلمیح به همین داستان شده است:

ز راه آستین آبستنـــــــــی داد             ز روح محض طفلی بی منی داد

زمریم  بی پدر عیسی بر آورد             ز شاخ خشک خرمایی تر آورد (عطار) *19

غیر روح القُدُس کسی بر مُلک              محــــرم آستیـــــن مریــم نیسـت (ادیب الممالک) *20

مینورسکی در تعلیقات خود بر ترجمه آثار الباقیه بیرونی، گوید: "نسطوریه، روزه مریم را هنوز به نام "صوم مارت مریم" نگاه می‏دارند و آن در دوشنبه بعد از عید سیّار نسطوری آغاز می‏شود و در روز عید میلاد تمام می‏شود ." *21

هر چند بر خلاف ارامنه ، در شریعت اسلام روزه ای به نام روزه مریم به عنوان مناسک و عبادت نیست،  لیکن در کتاب مناقب، تالیف فقیه و محدث شیعی معروف: "ابن آشوب سروی" در یکی پرسش های طاووس يمانى از امام محمد باقر عليه السلام ، وی در مورد روزه ای که از خوردن و آشاميدن جلو گیری  نمى كند، پرسش می کند و امام عليه السلام جواب می دهد: "آن روزه ای است که در کلام خداوند تعالی آمده است: - انی نذرت للرحمن صوما فکن اکلم الیوم انسیا – " * 22  که اشاره به روزه سکوت مریم دارد.

در تفسیر شریف لاهیجی، در همین باره، می خوانیم:  "... در کافی از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که صوم، همین نگه داشتن خود از طعام و شراب نیست زیرا که مریم گفت "انی نذرت للرحمن صوما"  و مراد از این صوم صُمت و سکوت است .... و علی بن ابراهیم روایت کرده که آیه این چنین نازل شده که "انی نذرت للرحمن صوماً و صمتا (فکن اکلم الیوم انسیا) پس سخن نخواهم گفت امروز بعد از این قول با هیچ آدمی ...." * 23

مولی فتح الله کاشانی در تفسیر منهج الصادقین در باره نذر و فلسفه سکوت مریم (ع) گوید: "... مریم را به این نذر از دو وجه بود یکی آنکه تا عیسی (ع) به جهت تکلم تبرئه مریم نماید و او را از این بهتان و ریب برهاند و طعن طاعن را قطع کند، دوم به جهت کراهت محاوله سفهاء و مجادله و مراجعت کلام با ایشان و در این دلالت است بر آنکه سکوت از سفیه واجب است و ترک جواب از اراذل که سخن ایشان موجب اهانت و هتک عرض باشد لازم..." *24

      آن نیاز مریمــی بوذست و درد          که چنان طفلی سخن آغاز کرد (؟) *25

سنائی آنگاه که در فائده خموشی سخن می گوید، تلمیح  به داستان سکوت مریم دارد:

              تا زاوّل خمش نشد مریم              درنیامد مسیح در گفتار * 26

و یا :   تاج "انا عبدالله" بر تارک عیسی نه      مُهری ز سخن گفتن، بر دو لب مریم زن *27

و:    جسم و جان را همچو مریم روزه فرمای از سخن     تا در آید عیسی یک روزه در دین گستری *28

عزّالدیّن محمود کاشانی عالم و عارف نامدار قرن 8  آنگاه که از شرایط خلوت، پیش صوفیان، سخن می گوید، شرط پنجم را "قلّت کلام"  دانسته و اشاره ای به داستان صمت مریم دارد و گوید: "... و حقّ سبحانه ... در قصه مریم و عیسی علیهما السلام،  خاموشی مریم را مقدمه نطق عیسی گردانید ...  و همچنانک نطق عیسی بعد از سکوت مریم پدید آمد، عیسی دلْ طالب وقتی به نطق در آید که نخست مریم نفس از حدیث ساکت شود..." *29

در میان شاعران و گویندگان فارسی هیچ کس به مانند خاقانی،  در کاربرد اصطلاحات مسیحی و فرهنگ ترسایی، اصرار نداشته است، شاید آشنایی او با آئین و اصطلاحات دین مزبور به خاطر این بوده است که مادر وی کنیزی از جمع عیسویان نسطوری بود که در جنگ های صلیبی از روم به شروان آورده می شود و  به اسلام می گرود *30  و او بدین جهت با آنان حشر و نشر داشته است ویا به این دلیل بوده که جغرافیای شروان با فرهنگ مزبور قرین بوده است. *31

چه بود آن نفخ روح و غسل و روزه          که مریم عور بود و روح تنها

هنوز آن مهر به درج رحم داشت             که جان افروز گوهر گشت پیدا

چه بود آن نطق عیسی وقت میلاد             چه بود آن صوم مریم گاه اصغا *32

روزه کردم نذر چون مریم که هم مریم صفاست       خاطر روح القدس پیوند عیسی زای من
نیست‏بر من روزه در بیماری دل زان مرا            روزه باطل می‏کند اشک دهان آلای من
اشک چشمم در دهان افتد گه افطار از آنک          جز که آب گرم چیزی نگذرد بر نای من
*33

جبریل وار باد معانی به فرّ او               در آستین مریم خاطر دمیده ام *34

شمشیر تو مریمی نمودست               آبستن روزه دار بودست *35

چون مریم روزه دار عذرا           بس تهمت دیده مریم آسا *36

جز آنچه در بالا گفتیم، اشعار زیر از گویندگان فارسی، به  کنایه "روزه مریم"  اشاره دارد:

مریم گشاده روزه و عیسی ببسته نطق           کو درسخن گشاد سر سفره سخـــــــــا (خاقانی)

روزه مریم مرا خوان مسیحیت نوا             تر کنم از فرات تو،  امشب خشک نانه​ای (مولوی) *37

نفس شکم خواره را روزه مریم دهی              تا سوی بهرام عشق مرکب لاغر کشی(مولوی) *38

روزه نم زمزم شد  در عیسی مریم شد           بر طارم چارم شد او در سفــــر روزه (مولوی)

و گر گوید به شیرین کی رسم باز                    بگو با روزه مریم همی ساز (نظامي) *39

هر که از حرف  جهان روزه مریم گیرد            می تواند به نفس،  کار مسیحـــا کردن (صائب) *40

 تا نبندی ز سخن لب، نشود دل گویا                نطق عیسی ثمر روزه ی مریم باشد (صائب)

 غنچه چون عیسی به گفتار آمد ست از مهد شاخ      گل چو مریم مهر خاموشی به لب بنهاده است (صائب)

 چون نداری ترجمانی همچو عیسی در کنار     مهر خاموشی چو مریم بر لب گویــــا منه  (صائب)

هر که از نخل تمنــــا، روزه مریم گرفت             نقل انجم در گریبانش چو عیسی ریختند(صائب) *41

ز شیرین  روزه مریم کنی بیش        پس از شکر گشایی روزه خویش (امیر خسرو دهلوی) *42

بیان حکمت الصـــوم لیت سر سخن         پس که روزه مریم گرفته بودم من

کسیکه روزه مریم گرفت کرد افطار       ز خوان دولت دیدار به وجه حسن (صفای اصفهانی

نگاهم در فراغت نم گرفته                 زبانم روزه مریم گرفته (اشرف مازندرانی) *43

همچنین در شعر برخی گویندگان ترکیب  "صوم عذارا" که به معنی "روزه دوشیزگان" بوده و مرتبط با بحث ماست، دیده می شود: 

شمس الضّحـــی ز وادی مغرب علم کشیـد

شمّــاس را ز صــــوم عــــــذارا بــر آورم

جـان بخش نفحه ای زنم از طبع پاک جیب

روح اللــــهی ز مریــم عـــذرا بـــــر آورم (حزین لاهیجی) *44

به خمسین و به دنح و لیلة الفطر                  به عید الهیکل و صوم العذارا (خاقانی)*45

دکتر ضیاء الدین سجادی در تعلیقات خود بر دیوان خاقانی گوید: " خمسین همان پنجاهه نصاری است که "نطیقسطی" نامند و دنح عیدالتجلی است، لیلة الفطر می تواند فقط لیله عید قیامت باشد بیرونی (ص 302) اطلاع دارد که روزه بزرگ مسیحیان 48 روز  طول می کشد. آغاز آن یک روز دوشنبه و پایان آن (فطرش) روز یکشنبه است.  ، صوم العذارا را شروع آن روز دوشنبه بعد از عید تجلی است و سه روز طول می‏کشد و عبادیان و مسیحیان عرب آن را به یاد دوشیزگان نصاری می‏گیرند که روزه، آنها را از اسارت پادشاه حیره المنذر رهایی بخشید (بیرونی – ص 314) به احتمال ضعیف این داستان مربوط است به داستان پادشاه حیره المنذر که از امسا چهار صد دختر را برد و به عنوان قربانی به عزه از اصنام جاهلی تقدیم کرد. ... (در شرح آذری، به اشتباه آمده است)  صوم العذارا،  روزه دختران بکر است که به متابعت مریم در هیکل نشینند تا روز وفات. ( ترجمه مینورسکی – ص 169) *46

                                    )))))))))))))))))))))))))))))((((((((((((((((((((((((((((((((((

پانوشت ها :

1 - دیوان صائب تبریزی، جلد چهارم،  به کوشش استاد محمد قهرمان،  انتشارات علمی و فرهنگی چاپ دوم 1373 تهران – ص 1636. مطلع غزل چنین است:     

                     عشق اول به دل سوخته آدم زد      ایه ور شد ز دل آدم و بر عالم زد

2 - رک: به لغت نامه دهخدا، برهان قاطع (متن و حاشیه)، انجمن آرا، آنندراج، بهار عجم، نفیسی و غياث اللغات و نیز فرهنگ عوام یا تفسیر امثال و اصطلاحات زبان پارسی ،  امیر قلی امینی ( مدیر روزنامه اصفهان ) ، موسسه مطبوعاتی علی اکبر علمی  ، چاپ ؟ ، سال ؟ ،  تهران- ص316 .

3 - به نقل از فرهنگ باز یافته های ادبی از متون پیشین،  ج اول، دکتر رضا اشرف زاده، مشهد، انتشارات سخن گستر و معاونت دانشگاه آزاد اسلامی مشهد،  چاپ اول، 1386 - ص 757

4 - کلیات شمس یا دیوان کبیر ، ج 7، شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر، امیر کبیر،  چاپ سوم، 1363 – ص 309 .

 5 - مصطلحات الشعرا ، تالیف سیالکوتی ملی وارسته لاهوری ، چاپ سنگی 1270 ﻫ. ق .  هندوستان (لکنهو) - ص 136 . همین عبارات با کمی تغییر در بهار عجم، ج 2، اثر : لاله تیک چندبهار،  به تصحیح دکتر کاظم دزفولیان،  انتشارات طلایه،  چاپ اول 1380 تهران – ص 1116 و 1117 آمده است .

 6 - خسرو و شیرین ( متن علمی و انتقادی) ، نظامی گنجوی ، بتصحیح : آقای دکتر برات زنجانی ،  انتشارات دانشگاه تهران ،  چاپ اول ،  پائیز 1376 ، تهران ،  ص 156 (بیت 3565).

7 - به نقل از پیشاهنگان شعر فارسی، دکتر محمد دبیر سیاقی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، 1374 ص 129

8 - دیوان مسعود سعد سلمان، به تصحیح مرحوم رشید یاسمی، تهران، موسسه انتشاراتی امیر کبیر،  1362 ص 39

9 -  دیوان شاپور تهرانی، دکتر یحیی کاردگو، کتابخانه و موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، چاپ اول، 1382 -  ص 302

10 - لباب الالباب، محمد عوفی، استاد سعید نفیسی،  تهران، کتابخانه حاج علی علمی،  اسفند 1335 - ص 326. نام کامل شاعر به روایت عوفی، الحکیم ابوالمحامد محمود بن عمر الجواهری الصایغ الهروی است که درعهد امیر فرخ زاد (آل سلجوقیان خراسان)می زیسته است.

11 - دیوان حکیم شفائی اصفهانی، دکترلطفعلی بنان، 1362 -  ص 233

 12 - دیوان سید حسن غزنوی، به تصحیح استاد مدرس رضوی، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، 1362 - ص 158

13 - قصص الانبیاء، تالیف ابواسحاق نیشابوری، حبیب یغمایی، تهران، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1340-  ص 364 و 365

14 - تفسیر نسفی ، از ابوحفض نجم الدین عمر نسفی ، ( 462-538 ﻫ ق ) ،  بتصحیح دکتر عزیز اله جوینی انتشارات بیاد فرهنگ ایران ، چاپ اول ، 1353 ، تهران ، ص 429.

 برای اطلاع بیشتر از جزئیات داستان تهمت به مریم (ع) به منابع زیر رجوع شود:  

- ترجمه تفسیر طبری ، (فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی -  350 تا 365 هجری )  ، مجلد 4،  به تصحیح استاد حبیب یغمائی،  انتشارات توس، چاپ دوم،  1356 ،  تهران   -  ص978 به بعد.

- تفسیر سور آبادی،  جلد 2، ابوبکر عتیق نیشابوری مشهور به سورآبادی، به تصحیح  مرحوم سعیدی سیرجانی، تهران، فرهنگ نشر نو ، 1380 -  ص 1468 به بعد .

- تاج التراجم فی تفسیر القران للاعاجم، جلد اول،  تالیف ابوالمظفر شاهفوربن طاهربن محمد اسفراینی، به تصحیح نجیب مایل هروی و علی اکبر الهی خراسانی ، دفتر نشر میراث مکتوب،  چاپ اول ،  1375 ، تهران  -  ص 1346 به بعد

- تفسیر روح الجِنان و روح الجَنان ، جلد 7 ، تضیف : جمال الدین شیخ ابوالفتوح رازی (دانشمند قرن 6 هجری)، به تصحیح و حواشی حاج میرزا ابوالحسن شعرانی،  کتابفروشی اسلامیه ،  1365 ،  تهران   - ص 391  به بعد

- منهج الصادقین ، جلد 5،  تالیف مولی فتح اله کاشانی،  به تصحیح علی اکبر غفاری،  انتشارات علمیه اسلامیه،   بی تاریخ ، تهران   -   ص  392 به بعد.

- تفسیر شریف لاهیجی، ج 3 ، بهاء الدین شیخ علی الشریف اللاهیجی، به تصحیح محمد ابراهیم آیتی، موسسه مطبوعاتی علمی، 1340 ، ص 1 به بعد.

15 -  ترجمه و قصه های قران از روی نسخه موقوفه بر تربت شیخ جام،  مبتنی بر تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری، ج 2، به سعی و اهتمام استادان: یحیی مهدوی و مهدی بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، 1338، ص 600

 16 - احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار،  نظامی گنجوی، دکتربرات زنجانی، تهران،  انتشارات دانشگاه تهران، چاپ ششم بهار 1381 -  ص 404

 17 - شرح و احوال و آثار و مجموعه اشعار بدست آمده شیخ شطّاح روز بهان فسایی (بقلی شیرازی)،  دکترغلامعلی آریا ، تهران، انتشارات روز بهان، چاپ اول 1363- ص 132.

18 - به نقل از احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار،  نظامی گنجوی، دکتربرات زنجانی، تهران،  انتشارات دانشگاه تهران، چاپ ششم بهار 1381 -  ص 404.

19- خسرو نامه، عطار نیشابوری، بتصحیح استاد احمد سهیلی خوانساری، انتشارات انجمن آثار ملی، بی تا، ص 3

20 - زندگی و شعر ادیب الممالک فراهانی، جلد دوم، نوشته و تنقیح : آقای دکتر سید علی موسوی گرمارودی، تهران، موسسه انتشارات قدیانی، چاپ اول  1384، ص 486

21 - به نقل از دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ، تهران،   کتابفروشی زوار ، 1357 ،  -  ص 998 (تعلیقات مصحح) .

22 - به نقل از مناقب آل ابى طالب (علیهم السلام)، ج 4،  محمد بن على بن شهر آشوب سروى مازندرانى (متوفی 588 هـ.ق.)، تحقیق دکتر یوسف بقاعی، بیروت،  انتشارات دارالاضواء ، چاپ اول ، 1421 ھ. ق.  -  ص 217.

23 - تفسیر شریف لاهیجی، ج 3 ، بهاء الدین شیخ علی الشریف اللاهیجی، به تصحیح محمد ابراهیم آیتی، موسسه مطبوعاتی علمی، 1340 ، ص 15

24 - منهج الصادقین ، جلد 5،  تالیف مولی فتح اله کاشانی،  به تصحیح علی اکبر غفاری،  انتشارات علمیه اسلامیه،   بی تاریخ ، تهران   -   ص  415

25 -  مناقب العارفین، شمس الدین احمد الافلاکی العارفی، به کوشش تحسین یازیچی، تهران، دنیای کتاب،  چاپ دوم 1362 (ج 1 ص 472  و ج 2 ص 903).

26 - دیوان حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائی غزنوی، بتصحیح استاد مدرس رضوی، انتشارات کتابخانه سنائی، چاپ سوم،  1362 تهران – ص 658

27 - همان ص 483

28 - همان ص 658

29 - مصباحُ الهدایه و مِفتاح الکِفایته، تالیف عزّالدیّن محمود بن علیّ کاشانی (متوفی735 ھ. ق.)، با تصحیح و مقدمه و تعلیقات استاد جلال الدین همائی، تهران، کتابخانه سنائی، چاپ دوم، بی تا، - ص 168

30 - رک: به دیوان خاقانی شروانی ،  دکتر ضیاء الدین سجادی ص هفت  و رخسار صبح، میرجلال الدین کزازی، کتاب ماد ( وابسته به به نشر مرکز)، چاپ سوم، 1374، ص 12 به بعد.  در کتاب اخیر، داستان مادر وی از تحفة العراقین (ختم الغرایب) خارج نویسی شده است.

31 - رک: به رخسار صبح، میرجلال الدین کزازی – ص 215 به بعد.

32 - دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 7

33 - دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 321 و 322 .

34 - دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 647 .

35 - تحفة العراقین (ختم الغرایب)، خاقانی شروانی،  به کوشش علی صفری آقا قلعه،  میراث مکتوب، چاپ اول 1387- ص 154 (بیت 1752)

36 – همان ص 157 (بیت 1791)

37 - کلیات شمس یا دیوان کبیر ، ج 5، شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر، امیر کبیر،  چاپ سوم، 1363 – ص 222  مطلع غزل چنین است:

ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه​ای           در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه​ای

38 – همان ج 6 – ص 241. مطلع غزل چنین است:  

باز رهان خلق را از سر و از سرکشی      ای که درون دلی، چند ز دل درکشی؟! 

39 - خسرو و شیرین ( متن علمی و انتقادی) ، نظامی گنجوی ، بتصحیح : آقای دکتر برات زنجانی ،  انتشارات دانشگاه تهران ،  چاپ اول ،  پائیز 1376 ، تهران ،  ص 125 (بیت 2859).  در اینجا ایهام زیبایی در بیت نهفته است. معنی ظاهر چنین است که  به خسرو بگو به همان مریم (همسرت) قانع باش و بساز و معنی دور آن این است که خاموش شو (روزه مریم گیر). 

40 - دیوان صائب تبریزی، جلد ششم،  به کوشش استاد محمد قهرمان،  انتشارات علمی و فرهنگی چاپ دوم 1374 تهران – ص 3040 (غزل 6283).

41 – همان ج ۳ – ص 1225 (غزل 2496).

42 - امیر خسرو دهلوی، شیرین،  ص 176 (به نقل از فرهنگ باز یافته های ادبی از متون پیشین،  ج اول، دکتر رضا اشرف زاده، مشهد، انتشارات سخن گستر و معاونت دانشگاه آزاد اسلامی مشهد،  چاپ اول، 1386 - ص 757

43 - دیوان اشعار اشرف مازندرانی،  دکتر محمد حسین سیدان،  بنیاد موقوفات دکتر محمود افشاری، 1373 ص 166

44 - دیوان حزین لاهیجی، ذبیح الله صاحبکار، میراث مکتوب،  چاپ سوم،  1384 - ص 58

45 - دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 28.  

46 -  به نقل از دیوان خاقانی شروانی ،  بتصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی ص 991.  

تصویرها به ترتیب برگرفته از : درچشم باد و مسیحیت چیست و میعادگاه


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/05/31 ساعت 8:17 | لینک ثابت |

کنکاش دو گزارش متضاد از گفته های استاد شفیعی کدکنی در انجمن ادبی استاد قهرمان

 

 

کنکاش دو گزارش متضاد از گفته های استاد شفیعی کدکنی در انجمن ادبی استاد قهرمان

 

(پاسخی به نوشته حامد علیزاده : "پی حرامزادگی را به تنم مالیدم")

 

نوشته:  محمد مهدی حسنی

 

 

در سه شنبه 30/4/88  جلسه ی هفتگی انجمن ادبی استاد محمد قهرمان در منزل ایشان با حضور استاد شفیعی کدکنی برگزار شد. رضا افضلی ازجلسه به یادماندنی مزبور گزارشی را تهیه و زیر عنوان "دکتر شفیعی کدکنی گفت: من خصم شعر منثور نیستم" در وبلاگ خود "شعرها و حرف ها" آورد. در گزارش او می خوانیم:

" به هنگام بحث در باره شعر منثور ، دکتر شفیعی کدکنی گفت من خصم شعر منثور نیستم. کسانی که گمان می کنند من با شعر منثور دشمنی دارم سخت در اشتباه اند.اواضافه کرد: درست است که ما باید خیلی چیزهارا از غربی ها یاد بگیریم اما سوگند می خورم که از لحاظ شعری ما از آن ها خیلی قوی تر و جلوتر هستیم. باید غربی ها بیایند و فرم را از غزلیات شمس مولانای ما یاد بگیرند. ما هر چیزی را که نباید از غربی ها بگیریم. شعر ما دارای اعتبار جهانی است. حرف من این است و این عقیده ی من به معنی عناد با شعر منثور نیست.عرضه داشتن این همه تئوری های جوراجور و مدعی فرم شدن آن هم  فقط بر روی کاغذ درست نیست..... بنده ی نگارنده گفتم دلیل این که جناب دکتر شفیعی کدکنی خصم شعر منثور نیست، نوشته ها و پژوهش های ایشان و انتخاب و انتشار تعداد زیادی از شعر های منثور شاعران مشهد در سال های گذشته است. (1)

جالب است که انعکاس گزارش گفته های شفیعی در این باره،  در وبلاگ "دوستداران استاد قهرمان" که با انشای حامد علیزاده نگاشته شده، طوری دیگرست:

 " استاد شفیعی این بار قاطع تر از پیش نظرش را درباره ی شعر امروز گفت. استاد شفیعی گفت: غربی ها در بیشتر هنر ها از ما پیشند مثل تئاتر و نقاشی و بعضی هنر های دیگر . ما باید این هنر ها را از آنان یاد بگیریم . تنها هنری که ما در آن از همه ی جهان پیشیم شعر است . دنیا باید شعر را از ما یاد بگیرد . ما نباید بر اساس یک مقاله که یک روشنفکر غربی در روزنامه ای نوشته است شعر بگوییم . شعر برای آن ها یک مسئله ی ثانویه است . ما نباید از آن ها تقلید کنیم . .... ما ادریک ما الفرم ؟ .... فرم یک مسئله ی ریاضی ست و بنیانش بر ریاضی بنا نهاده شده ست.  بوعلی سینا وقتی از عروض صحبت می کند آن را در مبحث ریاضیات قرار می دهد . فرم هایی که از زمان رودکی تا اخوان و فروغ در شعر فارسی استفاده شده اند این قابلیت را دارند که تا بی نهایت ادامه پیدا کنند و از آن ها استفاده بشود . این فرم ها ابدی هستند . این اولین باری نبود که استاد شفیعی در محافل خصوصی بر علیه شعر بی وزن سخن می گفت اما این بار احساس کردم با شور و حرارت بیشتری نظر خود را بر زبان می آورد ...."

و بالاخره علیزاده علاوه بر آنچه در بالا گفته است، در وبلاگ خود "کوچه های جابلقا"  نیز در مطلبی زیر عنوان "پی حرامزادگی را به تنم مالیدم" آورده است:

 "آقای رضا افضلی در وبلاگ خود ... سخنانی را بر خلاف واقع به استاد دکتر شفیعی کدکنی نسبت داده اند که ممکن است مایه ی گمراهی دیگران شود ..... نمی توانم وارونه کردن حقیقت را در روز روشن و این طور ناجوانمردانه  نادیده بگیرم ."

و سپس افاضاتی را مطرح کرده اند که در جای خود به آن اشاره می کنم.

 اینجانب(حسنی) یکی از حاضرین جلسه مزبور بودم و آن هنگام که دبیری جوان از خواندن شعر امتناع کرد و گفت من چند سال است شعر منثور نمی گویم، خطاب استاد شفیعی کدکنی را به او و تمجیدش از وی و شعر سپید و بویژه این جمله را که : "من خصم شعر منثور نیستم"  به گوش خود شنیدم و به عنوان یک وکیل دادگستری، که به هر حال اگر آنی ندارد،  به بی تقوایی و دروغگویی هم شهره نیست و در عین حال معنی و مفهوم "شهادت" را بهتر از جوان مزبور می داند، گواهی میدهم که خبررضا افضلی،  صادق بوده است.

به هر حال چون بحث تحریف نظرات استاد شفیعی کدکنی در میان است و همچنین نسبت دادن دروغ و تهمت به دو نفر از شعرای  خوش گو و خوش فکر خراسانی : رضا افضلی و تقی خاوری که هر دو پیش کسوت علیزاده محسوب می شوند، به ناچار چند مطلب زیر را در این باره گوشزد می کند.

1 – نسبت دروغ دادن به دیگران، نوعی ستم و ظلم است، کاش علیزاده به جای استناد به دوربین هاشم جواد زاده (که از روشن یا خاموش بودن آن اطمینانی نیست) و قبل از نوشتن مطلب با حاضرین جلسه، از جمله استادان شفیعی کدکنی و قهرمان، تماس می گرفت و صحّت و سقم قول افضلی را از آنان پرسش می کرد،  تا خدای ناکرده،  ستم خواهی اش باعث شکستن دل افضلی و موجب کم عمری او نشود .

رها کن ستم را به یکبارگی           که کم عمری آرد ستمکارگی (نظامی)

2 -  ادعای  قهر و ترک جلسه خاوری به نشانه ی اعتراض به اظهارنظر شفیعی کدکنی، آنهم بدین تعبیر: (... یکی از دوستان جناب آقای افضلی که از هواداران پر و پا قرص شعر منثور هستند...)،  نیز تصّور و تصدیقی اشتباه است و جفا به خاوری و بهتان به او و به قول حکومتیان "نشر اکاذیب" است.

بدگمان باشد همیشه زشت کار           نامه خود خواند اندر حقّ یار (مولوی)

زود رفتن خاوری به علت عذری موجه و شخصی است که همواره در جلسات سه شنبه انجمن قهرمان تکرارمی شود و ارتباطی به سخنان استاد شفیعی کدکنی نداشت.  همه دوستان ازجمله استاد قهرمان، این را می دانند و گواهی می کنند. هرچند او و  افضلی گاهی به شیوه شعر منثور طبع آزمایی کرده و شاید بازهم بکنند، ولی عمده علقه و فعالیت شعری آن دو،  اشعار کلاسیک و نیمایی است. من اگر جای علیزاده بودم از خاوری حلالیت می طلبیدم. مطمئناً خاوری با فخرالدین اسعد گرگانی در ویس و رامین هم عقیده است که :

گناه دوست، عاشق دوست دارد           ز بهر آنکه از او  در گزارد

اگر پوزش نکو باشد ز کهتر             نکوتر باشد آمرزش ز مهتر

3- عقیده علیزاده مبنی بر قبول نداشتن شعر منثور محترم است ولی اینکه او سخن شفیعی کدکنی را تحریف کند و جلوتر از استاد، چنین بی محابا بگوید: "کوس رسوایی شعر بی وزن و قافیه بر سر بازار زده شده و مردم به آن به دیده ی تمسخر می نگرند"،  گنده گویی و قابل قبول نیست و و نمونه اش بسیاری از شعرهای بی وزن شاملوست، که بنده نوعی و خیلی از فارسی زبانان،  بسیاری از اشعار بی وزن شاملو را بیش از دیگر اشعار کلاسیک یا نیمایی بزرگان دیگر در خاطر داریم.(2)

اینجانب در کتابخانه شخصی خود شاید دهها دیوان از شعرای دوره بازگشت دارم، که تا کنون شعر و یا حتی نامشان در کتب تذکره ها و تاریخ های ادبیات مانند "از صبا تا نیما" نیامده است و انصافاً گاه اشعار زیبا و سلیس و محکمی هم در دواوین آنان یافت می شود. لیکن همگی جزء فراموش شدگانند. گیرم که  علیزاده  زیبایی های شعر بی وزن شاملو  را بی ادبانه مانند تار و پود لباس پادشاه در داستان هانس کریستین اندرسن بداند، چیزی از شاملو کسر نمی شود:

   با ادب را ادب سپاه بس است         بی ادب با هزار کس تنهاست (شهید بلخی)

4 –  بنده به ضرس قاطع می گویم که تقابل شفیعی با شاملو آنهم با این لحن تند و زننده که : "استاد شفیعی در تمام عمر شاعری خویش حتی یک شعر بی وزن نسروده است. بهتر است هواداران شعر بی وزن برای تبلیغ سلیقه ی خود به کسانی چون شاملو  تمسک کنند و از او نقل قول بیاورند." مورد تائید ایشان نیست. جایگاه رفیع شاملو "آن غول زیبا" درادبیات هزارساله ایران، و اینکه دیگران، نفس و یارای رسیدن به منزلت او را ندارند، مورد تائید بسیاری از ادبای زمان ماست، کسانی که شعر و شاعری را بهتر از علیزاده می دانند. او که اهل رایانه و اینترنت و وبلاگ بوده و با موتورهای جستجو آشناست، می تواند نام ها و شعرها را جستجو و مقایسه کند، تا ببیند که به قول سوزنی سمرقندی در میان مردم و کاربران اینترنت، "امیر سخن" چه کسی است؟ (3)

علیزاده بهترست به جای فحّاشی و تهمت و انکار شعر سپید و نیز مایه گذاری از ناموس خود، تنها عقیده خود را بگوید که : "بابا من از شعر سپید خوشم نمی آید و گوربابای احمد شاملو صلوات و دم کلاسیک گویان  گرم."  و سعی کند به جای گزارش نادرست و غیر مقرون به واقع از سخنان شفیعی – آنهم در وبلاگی به نام استاد قهرمان -  زحمت یکبار خواندن "کتاب موسیقی شعر استاد شفیعی کدکنی"  را به خود بدهد، در این صورت، خواهد دانست که در کتاب مذکور، شفیعی کدکنی کوشیده است تا به قول خود مبانی جمال شناسی شعر فارسی و بویژه شعر منثور را در حوزه ساخت و صورت ها و حوزه های موسیقی شعر مورد بررسی انتقادی قرار دهد.

 شفیعی کدکنی در این کتاب، برغم اذهان کهنه خواه که موسیقی شعر را تنها اوزان عروضی و قافیه و ردیف  می دانند و شعر نیمایی و سپید را بر نمی تابند، سنت شکنی سترگ می کند و به قول خود ، مفهوم موسیقی را از حوزه تعریف ابن سینا - که همان تعریف رایج و سنتی موسیقی است -  فراتر برده  و به بخشی از حوزه مفهومی آن (عقاید اخوان الصفا)  نزدیک می کند، به دیگر سخن اصطلاح موسیقی را محدود به قلمرو اصوات ندانسته و هر نوع تناظر و تقابل و تضادّ و "نسبت فاضلی" را قلمرو موسیقی می شناسد. او این سخن گوته را که: " من معماری را موسیقی منجمد می نامم." تعبیر دیگری از همین برداشت گسترده از مفهوم موسیقی دانسته است: و می گوید "... وقتی بتوان مفهوم موسیقی را به حوزه هر نوع  تناظر و تقارن و نسبت فاضلی گسترش داد، در چنین چشم اندازی امور ذهنی و تداعیها و خاطره ها (مفاهیم انتزاعی و تجریدی) نیز می توانند از موسیقی برخوردار باشند...."  و خود این تناظرها و تقابل ها و تقارن ها ذهنی و تجریدی را تحت اصطلاح "موسیقی معنوی" وارد قلمرو اصطلاحات نقد و بلاغت کرده است (4)

از این رو در بخش دوم کتاب خود، شعر منثور و عناصر موسیقیایی زبان آن را کنکاش  و تاکید می کند که : "جمالشناسی شعر جدید، بر این تکیه می کند که شعر قدیم زیبائیش از تناسب ها و هماهنگی ها برخاسته، در صورتی که زیبائی شعر جدید، یعنی شعر مدرن، حاصل گره خوردن متناقضات است یا اموری که از مقوله های نزدیک بهم نیستند. (5)

و جالب است که در مقدمه کتاب خود پیشاپیش در برابر منتقدین سنت پرست احتمالی، از تلاش علمی خود چنین دفاع می کند:  ".... در این کتاب "موسیقی" را گاه به معنی ساخت و صورت گرفته ام و گاه به همان معنی عرفی و شناخته شده اش و هیچ باکی نداشته ام که بعضی از ذهنهای " واترپروف" آن را جذب نکنند، آنهایی که جذب می کنند، کم نیستند دراین کتاب آشکارا به ستایش فرم و صورت پرداخته ام و درین چشم انداز فردوسی و حافظ و خیام و نظامی و خاقانی و مولوی - و برای اهلش ، نه برای امثال من –  دانته و پوشکین و شکسپیر و گوته وابوتمّام، و همه نوابغ شعر جهان فرمالیست به حساب می آیند و بهترین شعرهای نیما و اخوان و شاملو و فروغ همانهایی ست که به فرم و ساخت اصلی خود رسیده است یا نزدیک شده است و بیش و کم در حافظه دوستداران شعر هم رسوب کرده است، گرچه سطرها یا مصراعهایی از آن باشد...." (6)

وی هرچند ابتدا به گفته شاملو اشاره می کند که او نیز شعر سپید را شعر نمی داند(7)، امّا با یک بررسی موشکافانه و مصیبانه  تاریخچه تکامل شعر نو، از دوره رضاخان به احمد شاملو می رسد و سپس دوره های شعری شاملو را از آهنگ فراموش شده به بعد را کنکاش می کند. نمونه هایی از اشعار منثور: سایه، نادر نادرپور، اخوان ثالث، اسماعیل شاهرودی ، پرویز داریوش، هوشنگ ایرانی را می آورد و شعر سپید شاملوی بعد از هوای تازه را چنین توصیف می کند: "... اینکه تنها شاملو، آنهم در کارهای بعد از هوای تازه اش، در این راه توفیق بدست آورد نشان میدهد که شعر منثور دشوار یاب ترین نوع شعر است. از این همه شاعر با استعداد، که در قلمرو شعر موزون غالب شاهکارها را بوجود آورده اند، یک تن نتوانست یک قطعه شعر منثور بسراید که خود بعد از چند روز از نشر آن پشیمان نشده باشد. پشت کار شاملو و استعداد برجسته وی سبب شد که اوتنها شاعری باشد که شعر منثور را در حدی بسراید که به هنگام خواندن بعضی از شعرهای او انسان هیچ گونه کمبودی احساس نکند و با اطمینان خاطر آن را در برابر موفق ترین نمونه های شعر موزون در ادبیات معاصر ایران قرار دهد." (8)

و پیش تر تاکید می کند که شاملو برای رسیدن به این نظام ، که تنها نمونه موفق شعر منثور در ادبیات معاصر ایران است ، بیش از سی سال تجربه اندوخته است" و بر خلاف نظر شاگرد متعصب کم کار خود می گوید: ".... می توان گفت که شاملو یکی از چهار پنج شاعر بزرگی است که در قلمرو شعر جدید ایران در سه چهار دهه اخیر بظهور رسیده اند، و موفق ترین نمونه های شعر شاملو، که کارهای او در معیار شعرهای پیشرو عصر ما دارای ارزش و اعتبار کرده است، غالباً آنهایی است که در قالب منثور سروده شده است. " (9)

شفیعی در همان کتاب با بیان اینکه: ".... شعر جدید در قلمرو زبان می کوشد که نرم را بشکند و معنایی بعدی بیافریند و به همین جهت است که شعر منثور بوجود آمده است، شعری که آزادی در احضار کلمه را بر اسارت وزن با همه مزایای بیشماری که دارد، ترجیح می دهد...." نتیجه گیری می کند که : ".... به همین دلیل شعرهای موزون شاملو، از مزیت "نظام" شعرهای منثورش، برخوردار نیستند و به نظر من اوج هنر شاملو در شعرهای منثور اوست. و این شعرها با همه فقدان وزن ، گاه هیچ چیزی ازبهترین شعرهای معاصر ایران (کارهای درخشان و طراز اول نیما، اخوان، فروغ ، سپهری که موزون اند ) کم ندارند و گاه چیزی نیز بیشتر دارند: نظام بیشتر، به همراه ایجازی بیشتر، ...."  (10)

پر واضح است که اگر شفیعی نیز مانند بسیاری دیگر از جمله افضلی و خاوری،  به شعر منثور امروزه نوعی بی علاقگی دارد، نه به این دلیل است که شعر منثور از وزن و قافیه گریزان است و فی حد ذاته بی ارزش است  و به قول علیزاده  کوس رسوایی اش بر سر بازار زده شده و مردم به آن به دیده ی تمسخر می نگرند، بلکه به این دلیل است که او تنها نمونه موفق شعر منثور در ادبیات فارسی را تنها شعر شاملو می داند. (11)

به این ترتیب با مقایسه نقل های علیزاده با آنچه که در بالا  از کتاب موسیقی شعر آوردیم، معلوم می شود که علیزاده به عنوان مدعی شاگردی، چه میزان درس استاد را فهمیده است؟!!

 5 – کاش علیزاده که در میان حاضرین تنها جوان محفل بود، فقط به افضلی و خاوری هجوم می برد و تمامی آنانی را که در کنار تجربه و آشنایی با شعر کلاسیک و نیمایی، اعتقاد دارند شعر سپید نیز سری در میان سرهاست، "غافل و ترسو" نمی خواند و با تمثیلی لوس و بی معنی خود را ازکودکانی نمی دانست که آبروی پادشاه را می برند.

به هرحال حقیر که در آن جمع،  خود را کسی حساب نکرده و نمی کنم و در عین حال به گفته های علیزاده اعتقاد ندارم، و هم شعرشادروان شاملو و هم شعر مرحوم دکتر مهدی حمیدی را  می خوانم و مطاوی نوشته هایم نیز گواه است که به شعر و نثر قدیم بیشتر علاقمندم و مطمئن هستم  که در سر کوچه پدری هیچ مغازه بقالی نبوده، تا خدای ناکرده ظنّ ناموسی داشته باشم، با ضرس قاطع می گویم که  شعر منثور و شاملو را می ستایم و به قول خودش، روشنی آفتاب را دلیل نمی طلبم.

در پایان به اقتضای سن جوانی ایشان،  دو نکته را به او یادآوری می کنم:

الف – لزوم پاس داشت بزرگان و ریش سفیدان : خواندن حکایت مشهور و زیبای مناظره " کدو و درخت کهن سال "  که بر خلاف سالهای ماضی، ظاهراً اکنون  در کتابهای درسی فارسی نیست :

نشنیده ای که زیر چناری،  کدو بنی

بر رست و بر دوید برو بر،  بروز بیست.

پرسید از آن چنار،  که تو چند روزه ای؟

گفتا چنار:  سال مرا بیشتر ز سی است

خندید پس بدو،  که من از تو به بیست روز

برتر شدم. بگوی که این کاهلیت چیست؟

او را چنار گفت :  که امروز،  ای کدو!

با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است

فردا که برمن و تو،  وزد باد مهرگان

آنگه شود پدید،  که نامرد و مرد کیست.

و در باره مناظره مذکور،  در رساله "  قلندر نامه "  تالیف گرانقدر خواجه عبداله...انصاری،  به مناسبت رعایت احترام پیران از جانب نو خاستگان و جوانان،  چنین آمده است :

" ...  هر که خوار دارد پیران را، زود هیزم شود میزان را؛  همچو درخت کدوی،  که در اوان جوانی چند روزی خود نمایی کند.  و در سهل روزی بر شجره دیرینه و درخت صد سالینه بر آورد و برآید خود را به جهانیان نماید و گوید که منم در این قرارگاه سفلی نقاب از تراب نمودم و قبضه سابقین در ربودم   درخت گوید :  ای که مغرور خود نمایی، اما بی ادبی ، بسردر آیی.  باش تا به فرمان الهی وزان شود صرصر تیر ماهی،  خود را بینی،  افتاده،  عنان زبان بر تو گشاده،  میراث این سخن جامع اما سر مانع ،  ای مسامع اگر داری وقاری از پیران مدار عاری،  که پیری همه شیب و نوری است و جوانی همه عیب و دوری است ... "

  ب – کلام حضرت احدیت (جل جلاله)  "اولهم یتفکروا فی انفسهم" (روم – آیه 8) در باره اندیشه و پایان نگری در کارها و گفته ها، چنانکه مولانا گوید:

آن یکی گوید که در این هفت روز

نیست آب و هست ریگ پای سوز

آن دگر گوید دروغ است این بدان

که به هر شب چشمه ای بینی روان

حزم آن باشد  که برگیری تو آب

تا رهی از ترس و باشی در صواب

گر بود در راه آب آن را بریز

ور نباشد وای بر مردم ستیز

             ((((((((((((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - اشاره افضلی به انتخاب سی شعر از شش شاعر امروز خراسانی (رضا دبیری جوان، رضا فردو سی پور ، رضا افضلی،  م.کلاهی اهری،هاشم جواد زاده و محمد تقی خاوری)  است که توسط  استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی انجام گرفته و با مقدمه ای از ایشان  در مجله ی چیستا/سال هفتم/بهمن ۱۳۶۸/شماره  ۵ / منتشر شده و رضا افضلی آن را دوباره در وبلاگ خود "شعر ها و حرف ها" نشر داده است. استاد در مقدمه خود می نویسد : "من به تناسبِ سلیقه و پسندِ خودم و بر اساس درجۀ بهره مندی هر شعر از« موسیقی» و « نظام» و  « وحدت تجربۀ عاطفی » از بعضی از این شعرها لَذّت بیشتری برده ام.  اما نمی خواهم از قبل، تحمیل  سلیقه ای برخوانندگان کرده باشم. بی گمان،در این مجموع، شعرهایی  برای همه نوع سلیقه ها وجود دارد."

2 - شفیعی در یاد آوری ص 288 کتاب موسیقی شعر، خاطره ای نقل می کند که در یکی از کلاس های درس حافظ شناسی، از 130 نفر حاضر می خواهد تا آنچه از شعر نو (غیر ازعروض نیمایی)، در حافظه دارند، حتی اگر یک مصراع "سطر" هست بروی ورقه ای یادداشت کنند و از جمع حاضر حدود 70 نفر اشتباهاً شواهدی از شعرهای نیمایی را به جای شعر نقل می کنند. سی نفر عذر خواسته که حتی یک سطر هم بیاد ندارند و حدود سی نفر دیگر که جواب درست می دهند سطرها یا پاره هایی از شعرهای سپید شاملو مانند: درین بن بست، هرگز از مرگ نهراسیده ام، میوه بر شاخه شدم، کاشفان فروتن شوکران، سرود مرد روشن که به سایه رفت، نه، دیگر این برف را سر باز ایستادن نیست، در یک فریاد زیستن، مرثیه (برای فروغ فرخزاد) را یاداشت می کنند. اینجانب در برخورد با مخالفان شعر منثور، همواره مشاهده می کند که آنان از دریای عظیم  و سرریزمباحث نو وعلمی کتاب مزبور تنها اکتفا به انتزاع پیاله همین یادآوری و نوش و تعارف آن می کنند و لاغیر.

3 - اشاره به این بیت از سوزنی است، که خود به "الشعراء امراء الکلام"  پیامبرگرامی (ص) اشاره دارد:

پادشاها شاعران باشند امیران سخن    من چو مداح تو باشم بر سخن باشم امیر

4 -  موسیقی شعر، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران، موسسه انتشارات آگاه، چاپ چهارم، تابستان 1373 -  ص295 – 293

5 – همان منبع – ص 264

6– همان منبع – ص  سی

7 -  شاملو: "شعر سپید از وزن و قافیه از آرایش و پیرایش احساس بی نیازی شاید نکند اما از آن محروم است. گویی شکنجه دیده ای سربزیر است که میخواهد عریان بماند تا چشم های تماشاگران داغهای شکنجه را بر تن او ببینند. راز سربزیری او را دریابند. و به گمان من شعر سپید خیلی بزحمت می تواند نوعی شعر شمرده شود. اگر دعوی مدعیان بر سر آنست که شعر سپید نمی تواند شعر شمرده شود حق با ایشان است و بکار گرفتن کلمه شعر، از برای نامیدن آن، حتی از سر اجبار نیز نبوده است همچنان که کلمه " بودا" در "بودا پست" و لاجرم مردم "شهر بوداپست" داعیه بوداییگری ندارند و ایشان را با بودائیان جنگی نیست." ( به نقل از همان منبع ص168)

8 – همان منبع - ص 261

9 – همان منبع - ص 246

10 – همان منبع - ص 266

11 –  شفیعی در باره شعر امروز فارسی می گوید:  "... نیما شعر فارسی را به نظام و موسیقی نزدیکتر کرد. شعر نیما – با همه کوتاهی و بلندی مصراعهایش بویژه در دو دهه آخر عمرش، در غالب موارد به موسیقی نزدیکتر از نظم سروش اصفهانی یا قاآنی است و ولی در بیست سال اخیر، بویژه پس از انقلاب بهمن ماه، بنظرم شعر جوان ایران دارد از حوزه پیشنهادی نیما دور می شود و بهمین دلیل شعر خوبی ، درین ده پانزده سال اخیر، جز از بعضی استادان نسل قبل، آنهم بندرت، یا منتشر شده است یا من توفیق زیارتش را نداشته ام. آنچه دیده ام "کنسرو کلمات" و مجموعه ای از "تصاویر جدولی" بوده است، بی هیچ پیرنگ شعری و بهره مندی از ساخت موسیقی و کیمیا کاری در قلمرو زبان. و مثل جوجه های بیرون آمده از ماشین جوجه کشی، همه مثل هم ..." (همان منبع - ص بیست و سوم)  و همچنین جلوتر با انتقاد از تداوم افت شعر فارسی و دور شدن آن از راه و رسم نیما، گوید : ".... من حتی شعرهای منثور شاملو را - آنهایی را که نوع کامل کار او می دانم و اتفاقاً پاره هایی از آنها در بعضی از حافظه ها رسوب داده است -  نیمایی می شمارم، یعنی در جهت کمال موسیقی شعر و در جهت کمال ساخت و صورت..."

12 -  رسایل خواجه عبداله... انصاری چاپ وحید دستگردی ص 88 قلندرنامه.   قطعه مشهور"کدو و درخت کهن سال " را بیشتر،  از آن ناصر خسرو می دانند.  چنانکه در دیوان ناصر خسرو ص 500،  آمده است. اما همین قطعه در دیوان انوری ( تصیح  استاد مدرس رضوی ج 2 ) و همچنین تصحیح مرحوم استاد سعید نفیسی ( ص 351 ) با اختلافاتی در ابیات، به نام انوری ثبت شده است (به نقل ازکتاب "  اشعار معروف "  تالیف دکتر سید ضیاء الدین سجادی ص 119 و 120). 

تصوبر برگرفته از روزنامه اعتماد است


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/05/12 ساعت 11:11 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
حقوق - تاریخ و کلیات
حقوق بین الملل خصوصی
پرسش و پاسخ حقوقی
قلمی خودم(مخیّل)
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
بانگ قوانین و مقررات
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
تقی خاوری (راوی)
رضا دبیری جوان
مقالات و تحقیقات ادبی
کشکول اینترنتی
دادگستری در متون ادب فارسی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز
شعر دوستان

درباره ی ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لذا در این بخش مخاطبان من جماعتی خاص است.
لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟
می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
در این صورت، مخاطبان بیشتری، خواهم داشت .

مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، بنشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع آن تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پیوند های روزانه

آرشیو

پیوند های وبلاگ

Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
سایت دکتر اسدالله حبیب
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرین پست ها

فقیه یا حقوقدان، کدام یک؟
تاریخ وکالت در ایران1 - وکالت در ایران باستان
شاد باش هفتم اسفند - روز وکیل مدافع
کنکاشی ادبی 4 - تمثیل تیغ و قلم در ادب فارسی
تصویر طنز (کاریکاتور) 22 – شاعر و نویسنده در کلانتری
این راه که می رویم به ترکستان است
فابل هایی با نتیجه های اخلاقی دفتر مشق
کنکاشی ادبی 3 - نگاهی به واژه ی "مصرع" و ترکیبات آن در شعر فارسی
یک غزل و دو شعر نیمایی - تقی خاوری
بغی یا جرم سیاسی از نظر اسلام
کنکاش ادبی 2 - رنگین به معنای سرخ و ترکیبات آن در شعر فارسی
کنکاش ادبی 1 - رنگ سرخ در ادب فارسی
محرّم و عاشورا به روایت طبری و انشای بلعمی
انعکاس اسطوره ی یلدا در ادب فارسی
چطور طلاق بگیریم - داستان طنز
تصویر طنز 21 – آسیب پذیر (مستضعف سابق)
نامه ی شکایت یا شکایتْ نامه
حریم خصوصی (با نگاهی به بند 6 فرمان 8 ماده ای حضرت امام ره)
حرف مرد یکی است
قلمزنی یا شمشیرزنی
شبیه سازی راه رفتن آدمی
همگام با سردار
پرسش و پاسخ حقوقي 42 - ماده 447 ق. آ. د.
پرسش و پاسخ حقوقي 41
پرسش و پاسخ حقوقي 40 - شهادت بر امر عدمی
جنبش سبز و نگاه به درون
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت سوم
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت دوم
بررسی وظائف بانک ها با تکیه بر قانون چک مصوب سال 82 - قسمت اول
شعری تازه از رضا دبیری جوان

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ dad-hassani محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم