تبليغاتX
چه بگویم ؟ (حقوقی، ادبی و اجتماعی)

چه بگويم؟

نگاهی به شرح های فارسی شهاب الاخبار

 

        نگاهی به شرح های فارسی (ادبی) شهاب الاخبار

               به مناسبت بعثت رسول گرامی اسلام (ص)

 نوشته ی محمد مهدی حسنی

  

به گفتــار پیغمبــرت راه جوی

دل از تیرگی ها بدین آب شوی (فردوسی)

 الف - شناساندن کتاب شهاب

کتاب "شهاب الاخبار فی الحکم والامثال و الاداب الشرعیه" نوشته ی قاضی قضاعی (1) مصری  بوده  و بیش از  هزار سخن کوتاه (کلمات قصار)  از پیامبر گرامی اسلام (ص) در آن گرد هم و فراهم آمده است.  این گفتارها (احادیث) ، بدون نام بردن پشتوانه ها و بنچگ ها (اسناد)  و  بر شالوده و پیکره ی  نزدیکی واژه ها و هم آهنگی آرش ها و چم ها (معانی)  آراسته و پرداخته شده است.  در سرآغاز و دیباچه ی  نبشته می خوانیم : این را قضاعی،  در مصر و در دهه ی نخستین ذی حجه 453 هجری برای ابو عبدالله محمد بن برکات بن هلال سعیدی صوفی نحوی گفته؛ و در سال 517 هجری ابی اسحق ابراهیم بن خاتم اندلسی آن را نزد همان سعیدی خوانده و ابوالقاسم بوصیری آن را شنیده، و در 597 نیز آن را از همین بوصیری شنیده اند. و پافشاری دارد به اینکه: " این سخنان درخشاننده ی دل های عارفان و داروی دردهای ترس کاران و بزدلان است؛  (پر بها بخشش و دارایی است که سرکشان گیتی خوار را خرسند و پذیرنده سازد و گوارا نوشینه ای است که دل های دردمند را بهبود بخشد)، چه گفتارهای رسول اکرم (ص) است و از درگاه و آستانه ای بیرون شده که استوارکننده به پرهیزکاری (عصمت)  و ویژه ی گفت  فرتاب (وحی)  و فرزانگی (حکمت)، خواننده ی راه راست و پایداری و نماینده ی کیش درستی و رهنمونی مردمان بوده است ،  و براستی که سخنی روی خواهش و بویه (هوی)  نگفته است. والاترین درود که ویژه  بهترین بنده برگزیده اوست بر  وی و پوران و زادگان وی باد.(2) قاضی قضاعی در پیوسته (ادامه) دیباچه ی خود بر شهاب گوید:

 ( برگرفته از پارسی کرده ی کهن به تصحیح دانش پژوه) .... و گرد آوردم در این کتاب من یعنی که شهاب،  هزار خبر از اخبار رسول خدای که به رفیع  کناد درجات وی. ... از جمله  حکمت در وصیت ها و ادب ها و پندها که سلامت یافته است این خبرها از تکلف، یعنی در لفظ های وی تکلفی نیست، و دورست از دشخواری به دانستن معنی ها.  ... خبرها که اندرین کتاب جمع کرده است لفظ هایش شیرین و خوارست، و معانی آن به دانستن آسان و خوارست، و روشن ببوده است این خبرها به توفیق نبوت از فصاحت فصیحان و به نشان نبوت جدا شده است از فصاحت فصیحان، یعنی ظاهرست که این خبرها رسول گفته است. ...  و این خبرها در هم افگنده ام چنانکه یکی از پس یکی می آید، و اسنادهای آن افگنده باب باب فرا نهادم برآن گونه که لفظ هایش به یک دیگر نزدیکتر بود تا نزدیک بود بیاموختنش و خوار بود حفظ کردنش. ...  پس به زیادت کردم دُویست خبر، کتاب به هزار خبر و دُویست خبر بود. ...  و ختم کردم کتاب را به دعایی که روایت کرده اند از رسول خدا علیه السلام که سلام و دعا بروی باد. ...  و مفرد بکردم به سوی اسنادها کتابی دیگر که رجوع کند با آن کتاب در دانستن اسناد. ...  و من می خواهم از خدای تعالی که توفیق دهد تا آنچه می کنم و قصد کردم هاوَی خالص از سوی خدای را بود و نزدیک کند به رحمت ...  که خداست که باز تواند پاییدن از معصیت و قادرست که توفیق طاعت دهد. (3)

ب - ارزش کتاب شهاب و شرح های نگاشته بر آن:

 همه ی گروه ها (فرق) و دانشمندان اسلامی،  شهاب الاخبار را ارج بسیار نهاده و به کتاب و نویسنده اش ارزش به سزا داده اند. چنانکه در الفهرست ابن الخیر اشبیلی و معالم ابن شهر آشوب شیعی (ش 763)  و اجازه ی  بنی زهره علامه حلی شیعی و فهرست مجدوع اسماعیلی (ص6 و 63) و فهرست ایوانف (ش 158) از این کتاب یا گردآورنده ی آن یاد شده است. و شروح فراوانی بر آن نگاشته شده است. از جمله:

1- شرح شهاب الاخبار ابن فندق فرید خراسان ابوالحسن علی ابی القاسم زید بن محمد بن الحسین بن سلیمان بیهقی (491-565)  که یاقوت در معجم الادباء (213:5) به گفته ی مشارب التجارب او از آن نام برده و گفته که در یک پاره (مجلّد)  است ولی نگفته که فارسی است چنانکه درباره جوامع الاحکام هم چیزی ننوشته و همین اندازه گفته : "ثلاث مجلدات" ولی در باره حصص الاصفیاء فی قصص الانبیا علی طریق البلغاء نوشته است: " بالفارسیه مجلدتان".

2- افضل الدین حسن بن علی بن احمد ماه آبادی.

3- روح الاحباب و روح الالباب فی شرح الشهاب،  نوشته ی: ابوالفتوح رازی صاحب تفسیر معروف و ادبی فارسی "روض الجنان و روح الجنان" که گویا تاکنون نسخه ای از آن یافت نشده است.

4- ضياء الشهاب فی شرح شهاب الاخبار تالیف قطب الدين سعید الراوندی (قرن ششم هجری). این كتاب که حاوي 1200 سخن حمكت‌آميز از پيامبر اكرم(ص) به تازگی  در 19 باب و 664 صفحه از سوي سازمان چاپ و نشر دارالحديث منتشر شده است

5- ضوء الشهاب، تالیف:  سیّد فضل الله بن علی الراوندی

6- برهان الدین ابوالحارث محمد بن ابی الخیر علی بن ابی سلیمان ظفر حمدانی مفسر واعظ.

7- ابوبکر محمد بن موسی باب الابوابی که در ترک الاطناب از آن یاد شده و او باید همان باشد که در نزهه الکرام و تبصره العوام از او یاد می شود.

8- استاد ابوالقاسم بن ابراهیم وراق بابی که شرحی به قول دارد (اسکوریال) و گویا همان است که در یواقیت العلوم (ص 32) از آن به نام ابوالقاسم دربندی یاد شده است.

9- ابن وحشی ابو محمد عبداالله بن یحیی تجیبی اقلیسی در گذشته 502 (اسکوریال 1386:2).

10- محمدبن حسین ابن وحشی موصل طیطلی.

11- شیخ ابراهیم بن عبدالرحمن وادیاشی در گذشته 570 که شرح ابن وحشی را کوتاه کرده است.

12- ابوعمرابن عیاد حافظ یوسف بن عبدالله سعید بن ابی زید بن عیاد اندلسی مالکی(505-575)

13- بدرالدین ابوالفضائل رضی الدین ابوالعباس حسن بن محمد صفائی هندی حنفی در گذشته 650 بنام ضوء الشهاب.

14- زین الدین ابوالمظفر محمدبن اسعد بن الحکیم عراقی حنفی در گذشته 567 به نام ضوء الشهاب (ملک 1631).

15- عبدالروف مناوی (952-1031) به نام رفع النقاب عن کتاب الشهاب.

16- شرحی دیگر ناشناخته که چنین آغاز می شود "الحمدالله الذی جعل سنۃ نبیه مشکاۃ لاقتباس انوار الرشد و الهدی.

17- شرحی از گمنام که در ذریعه یاد شده است .

18- اصلاح امام حسن بن محمد صغانی در گذشته 560 به نام کشف الحجاب من احادیث الشهاب.

19- تلخیص شیخ نجم الدین محمد بن احمد غیطی اسکندری در گذشته 975.

20- اسعاف الطلاب به شرح ترتیب الشهاب از سیوطی که آن را به اندام "الجامع الصغیر" در آورده است. (4)

سزاوار  گفتن است که  شهابی به نام "الشهاب فی الحِکَم و الآداب فی الاحادیث النبویة " از دانشمند دیگر، به نام شیخ یحیی بحرانی هست که دارای هزار گفته نبوی، در سی باب و به ترتیب الفبا بوده و حدیث های شیعی هم در آن دیده می شود. این کتاب در سال 1322 ق. در 69 صفحه وزیری با بیان شهید اول به چاپ رسیده و با کتاب ما،  سد در سد دوگانگی دارد. (5)

ج - زندگی نامه قاضی قضاعی:

نوبسنده "شهاب الاخبار فی الحکم والامثال و الاداب الشرعیه"، قاضی ابوعبدالله محمد بن سلامۃ جعفربن علی بن حکمون قضاعی مغربیٍ، فقیه، محدّث،  مورّخ، مفسّر، جغرافي دان و  واعظ شافعی مصری در گذشته ی 454  به بسیاری از دانش ها آشنا بوده و در مصر به چندین دانشمند گوش داشته و برای علی بن احمد جَرجرایی (گرگانی) وزیر روزگار خلفای فاطمی در مصر دبیری  می کرده و در قسطنطنیه فرستاده فاطمیان در فرمانروایی روم شرقی بوده  و هم جایگاه داوری (قضاوت)  مصر را گردن پذیر بوده است . (6)

دارنده (صاحب)  هدیۃ العارفین (2: 71) قاضی قضاعی را چنین می شناساند: "القاضی – محمد بن سلامه بن جعفر بن علی بن حکمویه القضاعی ابو عبدالله الشافعی قاضی مصر المتوفی سنه (454) اربع و خمسین و اربعمائه. له من الکتب : امالی فی الحدیث، الانباه فی الاحدیث، الانباء عن الانبیاء و تواریخ الخلفاء، درۃ الواعظین و ذخر العابدین ، دقائق الاخبار و حدائق الاعتبار فی الحکم "شهاب الاخبار فی الحکم و الامثال و الاداب" من احادیث النبویه، عیون المعارف و فنون الخلائف فی التاریخ، المختار فی ذکر الخطط و الآثار فی مصر، مناقب الامام الشافعی رحمه الله و غیر ذالک.

عمر رضا کحّاله در معجم المولفین (جزء دهم : 42 ) چنین آورده است: محمد القضاعی. (454 ھ - 1062م)  محمد بن سلامه بن جعفر بن علی بن حکمون بن ابراهیم بن محمد بن مسلم القضاعی، الشافعی ،(ابو عبدالله)  فقیه محدث، مورخ، واعظ مشارک فی علوم اخری، سمع بمصر خلقا کثیرا، و کان کاتبا للوزیر علی بن احمد الجرجانی بمصر  فی ایام الفاطمین، و ارسل فی سفاره الی الروم  فاقام قلیلاً فی القسطنطنیه، وتولی القضاء بمصر نیابه، و توفی بها فی ذی الحجه.

من تصانیفه: المختار فی ذکر الخطط و الاثار فی خطط مصر، الانباء بانباء الانبیاء و تواریخ الخلفاء، الانباه فی الحدیث، دره الواعظین ذخر العابدین، و "شهاب الاخبار فی احکم و الامثال و الاداب الشرعیه".

و نیز در معجم المطبوعات (ص 1515) آمده است:

کان اماما عالما زاهداً رحل الی البلاد فی طلب العلم و وصل الی الحجاز و الشام و القسطنطنیه و سمع الحدیث بمکه، تولی القضاء بمصر نیابه عن جهه المصریین و توجه منهم رسولا الی جهۃ الروم. له عده تصانیف، منها: تفسیر القران عشرون مجلدا و کتاب الشهاب و کتاب منثور الحکم و الاعداد و تواریخ الخلفاء و کتاب خطط بمصر و غیر ذلک. (7)

در باره مذهب قاضی قضاعی و گمان اینکه وی شیعی و نه شافعی بوده  در کتاب ها نشانه هایی چند آورده اند، که چون یادآوری آن مایه ی درازی سخن می شود از بازگفت آن خودداری می شود.  دوست داران می توانند به سرآغاز نوشته ی آقای محمد شیروانی بر ترک الاطناب واگشت فرمایند. در اندیشه ی ما این گذاره  نباید این اندازه پر پروا باشد. چه در آن دوران دوری میان فرق،  این اندازه نبود و شایان این است که همه،  هم داستان و سازوارند به اینکه کتاب " شهاب الاخبار فی الحکم و الامثال الاداب" از اوست

پاره ای از  نوشته های  دیگر وی چنین گزارش شده  است: 1 - الإنباء بأنباء الأنبیاء که بردارنده ی تاریخ همگانی (عمومی)  گیتی از آغاز آفرینش تا سال 417 ھ.ق. است. 2 - تفسیر القرآن العظیم  که تفسیری دربرگیرنده از قرآن کریم در 20 پاره  است . 3 - دستور معالم الحِکَم و مأثور مکارم الشِیَم من کلام أمیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام، این کتاب به همین نام در معجم المطبوعات آمده است و با شرح  محمد سعید رافعی در مصر چاپ شده است. ولی ابن شهرآشوب در معالم العلماء، از نام آن به "دستور الحکم فی ماثور معالم الکم"  یاد کرده است. و بردارنده ی سخنان علی(علیه السلام)  است و فارسی شده ی آن به نام قانون به دستیاری آقای دکتر فیروز حریرچی نشر یافته است. 4 - دقایق الأخبار و حقائق الاعتبار فی المواعظ و النصایح و الأذکار، این کتاب به ترکی برگرداننده شده و در استانبول به چاپ رسیده است. 5 - مسند الشهاب که در آن پشتوانه ها و بنچگ های گفتارهای شهاب الأخبار گرد آمده است. 6 - نزهة الألباب 7 -  مناقب الشافعی. 8 - المختار فی ذکر الخطط والآثار،  مقریزی در کتاب خطط خود با بیان پیشینه پژوهش در باره ی خط ها و نشانه های مصری،  پس از ابوعمر محمد بن یوسف کندی،  قاضی قضاعی را دوّمین نفری دانسته که با همین نوشته، خط های مصر و نشانه های آن را سامان داده است (8)

د - بررسی  شرح های فارسی بر کتاب شهاب:

عاشقی خیز و حلقه بر در زن

دست در دامـــــــــن پیمبر زن

حب این خواجه پایمرد تو بس

نظـــــــــر او دوای درد تو بس(اوحدی مراغه ای)

ادبیات ما آغشته به  آداب نیکو و آموزنده، و شیوه های زندگی هشیوار و خردمندانه و  به وجود آورنده پیوند و آشتی جویانه است به ویژه آن بخش از نبشته ها که از سخنان دانایان دین و خداوندان دل و دارندگان  باور، آشکار شده، بسی شور انگیز و گیراتر است.

هر گروه از مردمی که از این سرچشمه های روشن و شگرف منشی،  بهره ور نیست دل روشنی نیافته و سرانجام زبان شیرینی هم ندارد، شرح کنندگان شهاب الاخبار نیز چون از سرچشمه ی دهش ایزدی سیرآب گشته،  سخنانی شیرین و گفتاری بس نغز و دلنشین دارند.

از شهاب الاخبار سه ترجمه و شرح فارسی در دسترس ما است، که با هم دیگر پیوندی ندارند و خوشبختانه  هر سه ی آنها به چاپ رسیده است. در دنبال گفتار خود،  کنکاشی را در باره ی  این سه نوشته ی ادبی به خوانندگان خوب خود پیشکش می کنیم:

1-  ترک الاطناب فی شرح الشهاب (یا مختصر فصل الخطاب)

این پارسی شده و شرح از آنِ نجم القضاه ابوالحسن علی بن احمد بن علی،  نامور شده  به "ابن القضاعی" و گزیده ای از فصل الخطاب فی شرح الشهاب خود او است و چنین دیده می شود که ابن القضاعی خود از خویشاوندان قاضی قضاعی باشد، از این رو وی باید نزدیک به زمان نویسنده شهاب الاخبار باشد.

به گمان فراوان ابن القضاعی،  پیروی مشایخ و اهل طریقت و دوستدار مذهب اهل حق و حقیقت بوده. زیرا وی در بسیاری موارد،  از بزرگان پارسایان و صوفیه مانند ابراهیم ادهم و فضیل بن عیاض و سری سقطی و از مجلس کردن حسن بصری و دیگران یاد می کند ولی در رویه 735 آنجا که می گوید : " قرمطیان سالی به مکه خروج کردند و مجاوران و مومنین را بکشتند علی بن یاقوته از مومنین مکه سالم مانده بود از خانه خویش بیرون آمد و برای همدردی با کشتگان به چنگ دشمنان افتاد و کشته شد. " آشکار می گردد که تصوف او در بخش پایه های نخست تصوف در اسلام یعنی داشتن بی آمیغی  (اخلاص) و یکرنگی  یکتاه و پرداختن به کار نیکو و پیروی از دانشمندان دین بوده و با گروه بازی ها متصوفه و کازه بازان و دیرداران آشنایی ندارد چنانکه نشانه های دیگری مانند شرح گفتار 828 همین کتاب، این به خود بسته (ادعا) را استوار می کند. (10)

به گفته ی آقای شیروانی این کتاب در پایان سده پنجم و آغاز سده ششم پدید آمده  است. آن و همچنین پارسی شده ی پسین (شرح فارسی شهاب الاخبار تصحیح دانش پژوه) هر دو، نمونه ای از بهترین های سبک بدون تکلف و روان شیرین پارسی آن دوران و پخته شده ی نثر سامانی است. آشنایان به متون کهن فارسی بهتر می دانند که این قبیل آثار تا چه اندازه رسا و شیوا و خواندن آن چه اندازه  دلچسب و گیرا و باارزش است؛ به ویژه  اینکه شرح سخنان کوتاه رسول اکرم(ص) است. بی تردید شیفتگان منش های پسندیده از آن بهره ها گیرند و دوستداران نثر فارسی از آن نکته ها در یابند.

ما می دانیم که درگذشت طغرل سلجوقی به سال 455 رخ داد و مرگ قاضی قضاعی به سال 454 است و در این دوران کمابیش همه ی ایران کم کم از دست غزنویان بیرون شده و به دست سلاجقه می افتد. در این دوران، وارونِ  دوره ساسانی،  بازار دانش و ادب بدون خریدار و کار نثر هم به بی رونقی می گراید. اما خوشبختانه نثر فارسی این کتاب درین  بی رونقی ها جای ندارد. جمله ها کوتاه و رسا است و واژه ها، گزاره ها و به هم ساخته ها (اصطلاحات)  و فعل های زیبای فارسی در آن فراوان به کار رفته است، (11) که نمونه های آن عبارتست از:

آرامگاه دادن (آسایش بخشیدن)، آرامیدگی، آزار گرفتن (رنجیدن)، آغالیدن، آمودن ریش (آراستن)، آهو (عیب)، از جنگ به کام رسیدن، از دست افکندن روزگار (میراندن)، از سر بایست و هوی گفتن، استوار داشتن (اطمینان دادن)، افزولیدن (برانگیختن)، اندر (در) گذاردن (عفوکردن)، اندی که (مادامیکه)، او را کارزار است (حقّ اوست)، اَوِسنه (هوو)،  بارنامه کردن (نازش و تفاخر)، باز گشتن (عفو کردن از دشمن)، بازنمودن (آشکار ساختن دوستی)، باز هلیدن، بتزاویق کردن ( نقش و نگار کردن)، بخنده خندیدن، بخویشاوندی پیوستن (صله رحم کردن)، بداشتن اشجار (غرس کردن)، بدلگام، برخورداری خواستن، برزنی دست کشیدن،  برگ چاشت، بزه مند شدن، بزیان دادن (اتلاف)، بسامان راه بودن، بشتابدا، بشنوانیدن، بفزولیدن و فژولیدن (برانگیختن)، بکارزار بیرون آمدن، بکام دیگران مردن، بلسک (سیخ کباب)،  بنگاه (متاع دنیا، خواسته)، بنگریختن، بوی کارکردن (دستورالعمل)، بهارگاه، بهلد (وابگذارد)، بهم آمدن امّت، بیوکندن (بیفکندن)، پائیدن (پایداری کردن)، پای برنجن (خلخال)، پایندان (کفیل، تاوان ده)، پای تهی رفتن، پرخیزیدن، پردهان بخندیدن، پیش کنار ستردن (موی ظهار زدن)،  تب هلیدن، تحمل مال کردن، ترسکاران، ترسکاری از خدا (تقوی)،  تقدیر برکردن، توختن کین، تهی بخانه آمدن، تیزان امت، جامه ی قصارت کرده (آهار زده)، جان بغرغره رسیدن، چَفته (چوب های داربست مو، نوعی انگور)، چوب چفت (کژ)، حسابگاه، حکم از خویش کردن (قیاس به خود)، خاطرتیزی، خدای خون، خدمت بتن کردن، خله درای (یاوه گو)، خنک بودن (خوش بودن)، خوسک (خوشک یا خوشی)، خوگرشدن، خیره دادن (اسراف کردن)، دامن از فضول نگاهداشتن، در خورد بودن (بکارآمدن)، در کشیدن (قبض کردن)، درونین خانه، دست فروزدن، دلهای مردمان برفق بخویش کشیدن، دوست یکتاه، دیری کردن (تردید کردن)، راست براست (برابر)، روزی مند گشتن، زمین خوار (هموار)، ستوه شدن (ملول شدن)، شتاباندن، شمار گرفتن، شهرگی (رسوایی)، صحبت بریدن (قطع رابطه کردن)، غارتیدن، غیرت بردن، فردایین، فرو هلیدن، کار به برگ بودن، کاوین کردن، کم سایه بودن، کم سنگ داشتن، گزیریدن (چاره داشتن)، گواژه زدن، مانندگی کردن، مردم بسته کردن، میانه کاری،  میانه گرفتن، ناپایندگی، نادانندگان، نشستگاه (مجلس)، نکوهیده بماندن، نگریدن (نگریستن)، نواختن دوست، نیاز دنیا در دل داشتن، وای وای کردن، ورزگری (برزگری)، وعده بباید گزاردن، ویر (احمق)، هرزه بگذاشتن (رها کردن)، هلیدن، هنبازان، هنر طبعی، یکتاه

شادروان استاد بهار گوید که نثر این کتاب نثر فنی نشده و بسیار طبیعی و ساده و بی پیرایه است. (12)

موارد  پیش گفته و نشانه های دیگر گویاست که این کتاب مانند نسخه تصحیح دانش پژوه، هر دو دنباله و نمونه نثر معروف ساسانی است و بسیار برجسته و سرآمد  و درخور  گواهی خواست برای ادب دوستان می باشد. (13)

ابن قضاعی در سرآغاز کتاب،  در باره انگیزه  خود از پارسی کردن شهاب می گوید:

"قاضی الامام سعید ابوعبدالله محمدبن سلامه بن جعفر بن علی القضاعی رحمه الله در علم اخبار متبحر بود و درین باب حافظ بود و بر جمله عادت خویش هزار و دو صد کلمه جمع کرد، از کلمات رسول علیه السلام تا میان مردمان متداول باشد، و زبان مردمان به گاه مذاکرت و ایراد امثال آراسته شود. لیکن الفاظ معدنی بود و کلمات نبوی بود و به فصیح تر لفظی از زبان عرب بود. و مردم عصر از تازی به پارسی میل کرده بودند و معانی آن مشکل مانده بود من او را از تازی به پارسی کردم. و عقده یی که درو بود بگشادم و انگشت اشارت بر معنیش نهادم و از تطویل و اطناب پرهیز کردم که بیش ازین شرحی کرده ام و درو سخن بسیار گفته ام و نام آن کتاب "فصل الخطاب فی شرح الشهاب" است و این کتاب از آن اختصار کردم و "ترک الاطناب فی شرح الشهاب" نام نهادم. و به حق تقرّبی جسته ام و از باری عز و علا توفیق خواسته ام و هوحسبنا و نعم الوکیل. " (14)

این ترجمه به کوشش آقای محمد شیروانی، و دستیابی انتشارات دانشگاه تهران (شماره 936) در آذرماه 1343 به چاپ رسیده است.

 2- شرح فارسی شهاب الاخبار

به گفته ی شادروان دانش پژوه چون آغاز نسخه ی  بهره برده ی  مصحح ارجمند افتاده، پارسی و شرح کننده  این کتاب شناخته نمی شود و همین اندازه آشکار است که پیش از 567 (تاریخ نگاشتن نسخه خطی کتاب) می زیسته است. این ترجمه برای خواجه زکی صائن احمد حنفی ساخته شده است.  در تاریخ بیهق (ص 126)  از خاندان زکی از "خواجه محمد زکی" یاد شده ولی از "احمد زکی" نام برده نشده و نمی دانیم که او کیست.

همان گونه که پیش تر گفتیم، سبک فارسی این پارسی شده،  نیز مانند ترجمه قبلی، بسیار کهن است و پارسی کننده ی  کتاب کوشیده تا در ترجمه،  نازکی و باریک بینی بسیار کند و خوی درست کاری و آیین سپرده داری را پاس دارد، از این رو واژه ها و عبارت های شیوا و رسا و نادر فراوانی آورده شده که نمونه هایی از آن در زیر آورده می شود :

آرام دادن، آرام نیک گرفتن، آفردن، ادب نیکوا، از بهر آن، از بهر خدای را، ازگ، از یاد باز کردن، استنادن،  اسپید، اسفید، افتادنی های بد، اگر چنانکه، انگشت خداخوان، اوام، وام، اندوه گن، اهریان، باز پس ماندن، با کناره شدن، با سایه شدن، بباد بردادن، بجاردن (که در زبان طبری پجار آمده است)، بدکنان،  برجش،  برفجیدن،  برگیرهد، بزیان آوردن، بنجشک، بواید، بوی آمدن، بهشت جاودانه، بیران، پاره درکرده،  پایندان، پربازکردن، پرده نگاهداشتن، پس دی، پشیمانی درویدن، پناه با خدا دادن، تا شما بچی آمده ای، ترسکار و ترسکاری، جایگاه نماز، جز آن، جز چنان، چرب سنجیدن، چراغی، چراغ کش، چشته خورده، چندانی، چنین شدن، چیزی کردن، خلقان خدای،  خانه خدا، خداوندان فرمان، خسک بادا، خنک باد، خوشیدن، داروکردن،  درگاه خدا، در نکریدن، درغوش و درغوشی و درغویش و درغویشی، دست فراخی دادن،  دیری بودن (کردن)،  دیم، آب دیم، دیم ها، راست گیری، روزی مند، زبان بازگرفتن، زمین بریدن، زیرتنی کردن، ساکنی کردن، سخاوتیان، سخت سخنی، سراشکی، سرو، سرمایه ی کار، شادکامی، شتاب زدگی کردن، طلخ، فراسرکارشدن، فراکسی دادن، فرمان نگاهداشتن، کالجاری،  کبی، کژدمی، کنار تا کنار، کوشک، گبره گی، گزیدگان، گیتی،  مانندگی (کردن)، مردم گرسنه، مرده تن، مُسُلمان،  مگس انگبین، منم کردن، میانه نگاه داشتن، میوزار، ناامید، نااومید، ناومید، بنشته و نوشته، نفایه، نُماز،  نوج، نیکو، نیکو ادیمی، نیکوا گزاردن (با حرف الف در آخر مانند فعل جمع ماضی عربی)، ورنج، هارسیدن و هاکردن و هاگرفتن و هادادن و هابستن و هاپذیرفتن (که در ترجمه نهایه و تفسیر ابوالفتوح رازی و در زبان طبری مانند" هاکردن، هاوسن، هگتن" آمده است)، همگنان، هنیار یافتن، هوسنی، هیچ ماندن، یاری یافتن، یک از پس یک.

پارسی کننده در پیش گفتار کتاب در باره خواهش خود از ترجمه شهاب گوید: " ...  و مدتی بود تا جماعتی عزیزان از من در می خواستند تا بیان این معانی را کرده آید به پارسی، به حکم آنکه راغبان بسیار از جمله ی مردمانی که در عربیت بیگانه اند،  نه به خواندن این کتاب نشاط کردند، و بس دشخوار می آید و برایشان فهم معانی و تفسیراین بکردن. و من امتناع   می کردم به دو وجه : یکی آنکه خویشتن را این پایگاه و شایستگی نمی دانستم. و دوم آنکه فراغتی چنانکه شرط باشد نمی یافتم.  و به آخر خواجه زکی صائن احمد حنفی، رحمه الله، رغبتی بلیغ نمود. و او از جمله خاصگان بود، وجه رّد نداشتم. به قدر جهد و علم خویشتن بیانی و شرح این کتاب را بکردم به پارسی، چنانکه درخواست او بود، بتوفیق الله تعالی. ... و در تاویل اخباری که حاجتش می بود به تأویل رجوع بر کتب محققان اصحاب کردم، و آنچه مرا ممکن گردید دریغ نداشتم، و تأویل هایی که مخلص تر بود بیان آن نکردم.  و اگر سهوی یا خطائی رفته باشد، در می خواهم از آن مسلمانی که بر آن واقف شود آنرا درست بکند، ان شاء الله تعالی. خدای تعالی مرا و جمله مسلمانان را توفیق دهاد   تا این اخبار به کار دارند، و بدان وعظ و زجر برگیرند، و کردن و دانستن این کتاب بر ما و بر جمله ی مسلمانان به حجت مکناد، و برخورداری دهاد خواهنده و خواننده این کتاب را، تا بدین فایده برگیرند، و بدانند، و بران کار کنند، و فایده های این کتاب با قیامت آورند در آن روزی که " لاینفع مال ولا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم". (15)

این کتاب به تصحیح استاد محمد تقی دانش پژوه ، و دستیاری انتشارات دانشگاه تهران(شماره 1282) در فروردین 1349به چاپ رسیده است.

3- شرح فارسی شهاب (قرن 7 )

 زنده یاد استاد محدّث اُرموی، تصحیح کننده ی این ترجمه گوید که چون آغاز و انجام نسخه خطی افتاده است (كتاب از شرح نخستين گفتار آغاز مى‏شود.) آشکار نمى‏شود كه مترجم و شارح كيست ولی  با کنکاش در میان کتاب (مانند رویه 303 که به نام دوازده امام عليهم السلام تصريح شده)  برمى آيد كه وى شيعى دوازده امامی بوده است. همچنین از شرح گفتار 435 کتاب به روشنی بر می آید که کتاب در سالِ 690 هجرى قمرى پارسی شده است. (16)

پیش تر گفتیم زبانزد است که ابوالفتوح  رازی کتابی با نام  "روح الاحباب و روح الالباب" داشته كه شهاب الاخبار را پارسی و شرح کرده است.  برخی مانند استاد دانش پژوه باور داشته  که کتاب در دسترس (نسخه ‌اي موجود شرح شهاب الاخبار در دانشگاه تهران که یکی از نسخه های مورد بهره برداری مصحح گرامی بوده) همان شرح وابسته به ابوالفتوح است. (17)

همچنین استاد محدّث اُرموی در دیباچه کتاب در باره یکی دیگر از نسخ های برخوردارش گوید : " صاحب نسخه آقاى باستانى راد در ورقه مستقلى كتاب را معرفى كرده و آنرا مانند نسخه دانشگاه از ابوالفتوح رازى (ره) دانسته و به ترجمه حال ابوالفتوح و معرفى شرح الشهاب وى پرداخته سپس گفته است: " ... اين جواهر ناياب علاوه بر آنكه يكى از نفائس كتب و تأليفات بزرگان علم و ادب ايران را بما مى‏شناساند يكى از متون قديمه كه ارزش بيحدى از لحاظ انشاء و طرز نگارش فارسى قرن ششم دارد بر گنجينه معارف ما از نثر و نظم مى‏افزايد، شارح گاهى پس از ترجمه حديث رباعى يا بيتى در معنى آن بفارسى آورده كه باحتمال قوى از خود ابوالفتوح است و همچنين حكايات و اَمثَلِه مفيده مُمَتّعى نيز نقل نموده؛ اين شرح تمام خصوصيات نثر و انشاء قرن ششم و متون آنعصر را دارد."

لیکن مصحح شایسته،  این بربستن ها را وا زده و نشانه هایی را وارون  آن نشان می دهد: "پوشيده نماند كه از بيانات سابقه به خوبى روشن شد كه اين شرح به سال ششصد و نود هجرى در دست تأليف بوده و به رشته تحرير مى‏آمده است پس به طور قطع نمى‏تواند از ابوالفتوح رازى متوفى در اوائل نيمه دوم قرن ششم هجرى بوده باشد
و اگر اين تصريح در اين شرح نمى‏بود باز نمى‏توانستيم اين شرح را از ابوالفتوح رازى (ره) بدانيم زيرا صاحب رياض العلماء حكايتى از شرح شهاب ابوالفتوح (ره) نقل كرده است كه وى آن حكايت را در شرح حديث "ان الله ليؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر"  ذكر نموده است در صورتيكه در اين شرح از آن حكايت اصلا اثرى نيست پس اين شرح،  شرح شهاب ابوالفتوح رازى (ره) نيست" (18)

این ترجمه از آن هرکس که باشد، از گروه  یادگاری های  گرانمایه و ارزنده ی ادب فارسی به شمار می آید و روش و اندام و همچنین پختگى و زیبایی را دارا است كه گونه ی نثر شيرين و سليس و شيواى استوار فارسى قرن هفتم هجرى دارد.

و گویا مترجم و شارح آن، پارسی کرده ی کهن (دومین ترجمه اشاره شده ی بالا) را نیز در دست داشته و بسیاری از گزاره های آن را در ترجمه و شرح خود گنجانده است از این روی استاد دانش پژوه  در سرآغاز ترجمه ی مزبور یادآوری کرده است: "من در تصحیح این ترجمه از آن بیشتر بهر برده ام تا ترک الاطناب". (19)

پارسی کننده  در دیباچه ی کتاب انگیزه خود از ترجمه شهاب را چنین باز می نماید: " ...  بر اهل دانش و أرباب بينش پوشيده و مستور نيست كه شهاب الاخبار قاضى قضاعى رحمه الله حاوى كلمات طيّبه رسول اكرم مصطفى عليه السلام است و گفتارهاى وى به مفاد "اعطيت جوامع الكلم" متضمّن مصالح عبادست و متكفّل سعادت دار عمل و يوم معاد، و چون آن كتاب به زبان عربى بود و فارسى زبانان را از موائد فوائد آن بهره و نصيبى نبود اين بنده ضعيف... به شرح آن قيام و از لغت عرب فصيح به زبان فارسى صريح بى تكلف و تصلف آورد تا رازى چون تازى و شيرازى مانند حجازى از آن ممتّع و بهره‏مند گردد. اميد از كرم عميم خداوند كريم آنست كه توفيق دريافت سعادت اين حكم اسلامى را عامّ فرمايد تا همه بندگان أعمّ از مسلمان و غير آن از اين كلمات نبوّيه و حكم مصطفوّيه پند گيرند و با اين مواعظ شافيه و نصايح كافيه هدايت پذيرند. ..." .(20)

این کتاب با دیباچه و تصحیح‏ و تعلیقات شادروان استاد مير جلال الدين حسينى اُرمَوِى (محدّث)، و به سامان انتشارات کل اداره اوقاف (نشریه شماره دوازده) در 1342 به چاپ رسیده است و استاد علی اکبر شهابی مدیر کل وقت اوقاف، بر آن پیشگفتاری سودبخش  نگاشته است

 ھ – نمونه هایی از نثر سه کتاب

اینک برای باهم سنجیدنِ سه نثرِ شناسانده، پنج گفتار از فرستاده ایزد، و پیشوای بزرگ اسلام (ص) در پی خواهد آمد. با این توضیح که نخست متن سخن نبوی، از شهاب گزینش شده و سپس به اندام  آمده در بالا (همان شماره ها)،  پارسی شده و شرح هر گفتار می آید و شماره درون دو کمان در پایان، به شماره رویه کتاب اشاره دارد:

 "المومنون هيّنون ليّنون."

1 -  گفت (پیغامبر صلی الله علیه): مومنان آسان و نرم باشند.   یعنی به دست آوردن مومن آسان است، و چون به دست آمد نرم است، و آسانی و نرمی مومن نه از حقارت و زبونی بود؛ لیکن خصومت اندر عالم از بهر سه چیز ست که آن را چهارم نیست: یا از بهر نفس باشد و نزد  مومن خود از نفس عدوتر کس نیست از بهر عدو خصومت چرا کند، یا از بهر دنیا باشد و نزد مومن از دنیا غدّارتر و نامدار تر و فانی تر و ناپاینده تر چیزی نیست از بهر آن خصومت چرا کند. یا از بهر دین باشد و نزد مومن گمراه آن است که حقش گمراه کند و بر راه آن است که حقش راه نماید وی را این خصومت با حق است و مومنان با حق خصومت نکنند پس نماند اینجا جز نرمی و آسانی. (72)

2 -  مومنان سهل باشند در معامله و نرم دل.  یعنی که باید مومنان چنین باشند. و تمامی خبر در اسناد آن است که : باید که منقاد باشند مومنان را بر حق و بر هر چه نه معصیت بود. (20)

3 - مومنان نرم خوى و خوش گويند                           تازه روى و گشاده ابرويند

مومنان سهل و نرم و آسان باشند، و مصطفى عليه السلام گويد كه: سرشت و سيرت مومن آن است كه در دين قوى بود و اگر چه تنگ دل بود با مردم نيكوخوى و تازه روى بود، و ايمانش با يقين بود و بر علم حريص بود، و بر دوستان مشفق بود، و اگر چه توانگر و دست فراخ بود ميانه زيد، و به دانش كار كند، و به چيز مردم طمع ندارد، و كسب حلال كند، و نيكوئى بسيار كند، و در راه مذهب و حق با نشاط و خرّمى بود، و از شهوت دور بود، و بر رنجوران و درماندگان رحمت كند، و بدانچه او را ايمن كنند و بر وى اعتماد كنند امانت بجا آورد، و حسد نبرد، و كسى را طعن نزند، و بر كسى لعنت نكند، و بحق مقرّ بود، و كسى را به لقب نخواند، و در نماز خاضع و ترسكار بود، و به زكوة دادن شتابد، و در بلا و محنت آهسته و صابر بود، و در زحمت و راحت شاكر بود، و بدانچه خداى تعالى داده باشد قانع بود، و به آنچش كه نبود دعوى بزرگى و لاف نزند، و با مردم بياميزد و مناظره كند تا دانا شود، و بخل‏ وي را از خير كردن باز ندارد، و اگر كسى بر وى ظلم كند يا ظالمش رنجاند صبر كند تا خداى تعالى خود مكافات كند.
و راويان اين خبر از مصطفى عليه السلام روايت كرده‏اند كه مومن را واجب بود كه اين خبر از بر دارد. (48)

الرّفق فى المعيشة خير من بعض التّجارة.

1 - گفت پیغامبر صلی الله علیه  آسان گرفتن اندر زندگانی بهتر است از برخی بازارگانی. بدان که هر چیزی را حدی هست که چون از آن حد درگذشت نامحمود است، نبینی که نماز را که چهار رکعت است اگر سه رکعت کنی نماز باطل شود؛ و اگر نیز پنج کنی هم باطل شود.

پس نفقت را نیز حدی هست و آن حد وی کفایت است به معروف و از کفایت کم کردن مذموم است اقتار و تضییق را، و بر کفایت فزون هم مذموم است اسراف و تبذیر را.

و دو کس اندر دو کار پیوسته ملوم اند : یکی توانگری زفت؛ و یکی درویش راد؛ و از نیست سخا کردن ناپسنیده است همچنانکه با هست بخیلی کردن.

پس پیغامبر (صلی الله علیه) امّت را کدخدایی آموخت؛ گفت: در کدخدایی خوارتر بگیرند تا همچنان باشد که بازارگانی کرده باشید و اندر آن فایده حاصل کرده باشید. (122) 

2 -  مدارا کردن در زندگانی بهتر است از بعضی بازرگانی، زیرا که بسیاری تجارت بود که در آن اّلا درد و گفت و گو نباشد، و رنج راه حاصل آید. (31)

3 -  مدارا كردن در زندگانى بهترست از بعض بازرگانى‏؛  زيرا كه بسيارى تجارت بود كه در آن الّا درد و گفت و گو نباشد و رنج راه حاصل آيد.
و حضرت اميرالمومنين على عليه السلام فرمايد كه: تجارت كننده فاجر و بدكار بود الّا آنكه حق بود و حق دهد و حق ستاند، و هر كه بى فقه تجارت كند در ربا افتد. و حضرت اميرالمومنين على عليه السلام هر روز بامداد به بازارهاى كوفه بر گذشتى، و به هر بازارى بايستادى و آواز برآوردى و بازرگانان و دكّانداران چون آواز مبارك آن حضرت بشنيدندى آنچه در دست داشتندى بنهادندى و گوش باز داشتندى و سخن وى بجان و دل بخريدندى و او گفتى: "يا معاشر النّاس و التّجار قدموا الا ستخارة  و تبرّكوا بالسّهولة، واقتربوا من المبتاعين، و تزيّنوا بالحلم، و تناهوا عن اليمين، و تجانبوا الكذب، و تجافوا عن الظّلم، و أنصفوا المظلومين، و لا تقربوا الرّبا، و أوفوا الكيل و الميزان، و لا تبخسوا النّاس اشياءهم ولا تعثوا فى الأرض مفسدين. "    يعنى از خداى خير بخواهيد، و در تجارت سهل باشيد، و با خريداران نيكو خوى باشيد و بردبارى را زيور خود كنيد، و از سوگند باز ايستيد، و از دروغ بر كنار باشيد، و از ظلم پهلو تهى سازيد،  و انصاف هر كس بدهيد، و گرد ربا مگرديد، و تمام پيمائيد، و تمام سنجيد، و در چيز مردم خيانت مكنيد، و در زمين فساد مكنيد. و حضرت مصطفى عليه السلام مى‏فرمايد كه بازرگانان راستگوى در قيامت با شهدا باشند. و تجارت كن بايد كه دروغ نگويد، و مدح متاع خويش نكند، و اگر عيبش باشد بگويد، و عيب نكند آن چيز را كه مى‏خرد، و با آن كس كه سهل المعامله بود همچنان بود كه با آنكه استقصا كند.
(77)

 القضاة ثلاثه قاضيان فى النّار و قاض فى الجنّة.

1 -  گفت (پیغامبر صلی الله علیه) : قاضیان سه اند: دو قاضی در دوزخ باشد؛ و یکی در بهشت.

اما آن  قاضی که در بهشت است آن است که علم قضا داند و دیانت دارد تا به دیانت و علم حکم نگرداند و باطل را یاری نکند و به علمی که داند شغل مسلمانان گزارد. و آن دو قاضی که به دوزخ درباشند یکی آن بود که دیانت دارد لیکن علم نداند به نادانی حکم کند و رشوت ناستدن فایده ندارد. و دوم آن بود که علم داند لیکن دیانت ندارد و رشوت ها گیرد؛ و حکم بگرداند و پیغامبر (صلی الله علیه) گفت: هر که را قضا در گردن کردند گلوی وی بی کارد ببریدند. (174)

2 -  قاضیان بر سه گروه باشند : دو گروه در دوزخ باشند، آنان که میل کنند در حکم و آنان که رشوت خواهند. و گروهی بهشتی باشند: آنان که قضا به حق کرده باشند، و رشوت طلب نکرده باشند. (42)

3 -  قاضيان سه‏اند دو قاضى به دوزخ شوند و يك قاضى به بهشت شود؛ آن دو قاضى كه به دوزخ شوند يكى آن بود كه به أحكام قضا جاهل بود، و ديگر آنكه در قضا عالم بود اما حيف و ميل كند و رشوت ستاند. و آن كه به بهشت شود آن بود كه به قضا عالم بود و حكم به حق كند و به قضائى نشايد الّا آن كه به شرع مصطفى عليه السلام و أخبارش و فرايض و سنن آن عالم بود و حكم متشابه و ناسخ و منسوخ و واجب و سنت و عام و خاص را بداند و به قرآن دانا بود، و لغت عرب و رسم ايشان در كلام و نحو  و اعراب نيك داند، و گفتار و كردارش همه صالح بود، و از دنيا نيك بپرهيزد و در آن زاهد بود، و از هواى نفس حذر كند، و بر تقوى حريص بود، و بايد كه چون حكم كند بر وضو بود و با سكون و وقار و آهسته بود، و ساكن نفس و فارغ‏دل بود، و خشمناك و ترش روى نبود. (134)

 من جعل قاضيا فقد ذبح بغير سكّين.

1 - گفت (پیغامبر صلی الله علیه) : هر که را قاضی کردند بی کارد بکشتند او را.

این عبارتی است از رنجی که به کسی رسد بی نهایت، آنگه گویند فلان را بی کارد بکشتند. و هر که را قضا داند بزرگ زیانی وی را کرده باشند.

بزرگان دین و ائمه اسلام همه از قضا پرهیز کردند و از شهر بگریختند و به زر از خویشتن دفع کردند.

و جعفر بن منصور  ابوحنیفه را قضا فرمود. ابوحنیفه گفت: من شایسته قضا نیستم خلیفه بر وی الحاح کرد.  ابوحنیفه گفت: اگر راست گفتم که شایسته قضا نیستم خود نیستم به من قضا بده اگر راست گویم خود نشایم که قاضی باشم؛  و اگر دروغ می گویم کسی را که دروغ می گوید قضا مده. (121)

2 - هر که را به قاضی کنند، وی را بکشته باشند، به کارد. یعنی : بیشتر قاضیان مستحقّ دوزخ باشند. (52)

3 -  هر كه را قاضى كردند بى كارد گلويش ببريدند. (159)

من مشى منكم الى طمع فليمش رويدا.

1 -  گفت (پیغامبر صلی الله علیه) : هر که از شما سوی طمعی رود خوارتر رود.  بدان که طمع اصل مذلت است و سبب کم سنگی و علت بی حشمتی و علامت دون همتی و گفته اند: "الطمع فی الجنان قید فی اللّسان " و طمع در دل بند زبان است .

و حکیمی را پرسیدند که اصل طمع چیست؟ گفت کم سنگی.   گفتند صفت وی چیست ؟ گفت دون همتی. گفتند پدر وی کیست ؟ گفت کم یقینی. گفتند مادر وی کیست ؟ گفت خواری. گفتند پیشه وی چیست ؟ گفت انتظار. گفتند سرانجام وی چیست ؟ گفت محرومی. پس اینت نکوهیدگی که طمع است. (پیغمبر صلی الله علیه) گفت اگر کسی را به کسی طمع باشد و می رود که آن طمع جوید آهسته رود. باشد که آنجا دیرتر رسد؛ و در آن  دیری از آن طمع مستغنی گردد و از آن مذلت برهد. (231)

2 -  هر که از شما به طمعی رود، باید که سعی به مدارا کند، و حریصی ننماید، که معلوم خدای عزّو جلّ ، بنگردد. (54)

3 -  هر كه از شما به طمعى برود ببايد كه به آهسته رود. يعنى بايد كه تعجيل نكند كه طمع خوارى بود چون نشود بود كه خداى تعالى وي را مستغنى گرداند. (168)

               (((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - قضاعی (به ضم قاف) نسبت به قضاعه است و قضاعه نام قبیله ای از حمیر است و قبایل بسیاری نیز بدان منسوب اند

2 - ترک الاطناب فی شرح الشهاب (مختصر فصل الخطاب)، ابوالحسن علی بن احمد معروف به "ابن القضاعی"،  به کوشش محمد شیروانی، انتشارات دانشگاه تهران (شماره 936)، آذر 1343 – ص ب و ج

3 - شرح فارسی شهاب الاخبار، تصحیح استاد محمد تقی دانش پژوه، تهران، انتشارات دانشگاه تهران (شماره 1282)، فروردین 1349 – ص 4و5

4 - ر. ش. به :  فهرست ابن بابویه منتجب الدین قمی – معجم الادباء یاقوت 208:5 تا 218 – کشف الظنون و ذیل آن-  بروکلمن1: 343،363  و ذیل آن 1 : 584 - ذریعه 343:13- الفهرست ابن خیر 182 – معجم المولفین 297:3 و 13: 381 – هدیه العارفین 281:1 – اجازات بحار ص 23. (به نقل از شرح فارسی شهاب الاخبار، تصحیح دانش پژوه،– ص ب تا د)

5 - ترک الاطناب فی شرح الشهاب – ص ی

6 - معجم المؤلفین  42:10 و نیز  دیباچه شرح شهاب الاخبار تصحیح محدث ارموی و شرح فارسی شهاب تصحیح دانش پژوه ص الف

7  تا 14 -   به نقل از مقدمه ترک الاطناب و نیز ص 1و2

15 - شرح فارسی شهاب الاخبار، تصحیح استاد محمد تقی دانش پژوه، – ص د تا و، و نیز ص 1و2 همان کتاب

16 - كلمات قصار پيغمبر خاتم، شرح فارسى (یکی از علمای شیعه در قرن هفتم هجری، بر کتاب معروف) شهاب الاخبار، تالیف قاضى قضاعى‏(ره)، با مقدمه و تصحیح‏  و تعلیق شادروان استاد مير جلال الدين حسينى اُرمَوِى (محدّث)، نشریه دوازده انتشارات کل اداره اوقاف، تهران، 1342 - ص الف

17 - شرح فارسی شهاب الاخبار، تصحیح دانش پژوه – ص د

 18 - كلمات قصار پيغمبر خاتم  - ص یط

19 - شرح فارسی شهاب الاخبار، تصحیح دانش پژوه – ص د

 20 - كلمات قصار پيغمبر خاتم - ص 5


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/04/17 ساعت 12:53 | لينک ثابت |

مصرع رنگین و ترکیبات مشابه آن در ادب فارسی

 

     کنکاشی ادبی 6 (در باره مصرع رنگین)

       بخش آخر

  مصرع رنگین و ترکیبات مشابه آن در ادب فارسی

 نوشته ی محمد مهدی حسنی

در خون نشسته ایـم ز رنگینــــی خیال

چون لاله، دل سیاه ز پیمانه ی خودیم (صائب)

 نوشته حاضر ششمین و آخرین مبحث از سلسله مقالات کنکاش ادبی "در باره مصرع رنگین" است . در مقاله نخست از اهمیت رنگ سرخ در ادب فارسی سخن گفتیم و اینکه هرچند در فرهنگ ها و لغت نامه های عمومی و فرهنگ ها ویژه دیوان شاعران (مانند فرهنگ دیوان صائب، تالیف شادروان گلچین معانی ) نیامده است، امّا  بی تردید یکی از معانی حقیقی و اصلی واژه رنگین، گلگون و سرخ رنگ است.

در دو نوشته جداگانه بعدی خود،  به ترتیب: ترکیبات گوناگون  "مصرع" و "رنگین" را در نثر و نظم  بررسی نمودیم  تا امکان مقایسه ترکیبات مختلف این دو واژه آسان شود. در پنجمین و ششمین مقاله به اثبات این مدعا پرداختیم که "شمشیر و قلم"  در ادب فارسی تمثیل به معنای اعم آن است و از ابتدای سرودن شعر فارسی و نثر نویسی، به شیوه های گوناگون بلاغی و بیانی اعم از تشبیه، استعاره، ایهام،  مجاز و .... کاربرد داشته و دارد.

اینک و در مقاله حاضر، می خواهیم قولی را که در نوشته نخست وعده دادیم عملی کنیم و آن اثبات وجود زیبایی و سلاست و همچنین هماهنگی  دقیق میان دو عبارت و ترکیب "مصرع رنگین" و "شمشیر خون آلود" در بیت زیر از ناجی تبریزی است:

ناجی اندر دست شاعر روز میدان سخن             مصرع رنگین، کم از شمشیر خون آلود نیست (1)

در ادامه نوشته، برآنیم اشعاری را که ترکیب "مصرع رنگین" در آن به کار رفته و عمدتاً از آن دو شاعر بزرگ و قدر سبک هندی بیدل و به ویژه صائب تبریزی است، بیآوریم و همچنین به مضامین نزدیک به این ترکیب،  بپردازیم.

بی تردید در غالب این اشعار،  "رنگین"، به معنای مصطلح امروزین، لون و رنگارنگ نیست بلکه به معنای سرخ رنگ و گلگون است بنابراین مصرع رنگین در  معنی ظاهری، "مصرع سرخ رنگ و گلگون" است.  این معنی به خوبی از ترکیبات و واژه هایی که در اشعار زیر، با آن  به کار رفته، مشخص می شود.

و مهم تر اینکه در بیشتر آنها،  رد پایی از تمثیل "شمشیر و قلم" دیده می شود.  "مصرع" به اعتبار اینکه از دل بر می خیزد و با ناله ی برخاسته از گلو و با تراوش قلم همراه است،  می تواند به جای "قلم" و "کلک" نشیند. شاهد گفتارمان ابیات زیر است که در آن مصرع رنگین برابر و در تقابل  با الفاظ و عباراتی مانند: تیغ، خون، زخم، جگر گاه، بیاض گردن، خار و کشته آمده است:

کو دم تیغی که در عشرتگه انشای ناز                      مصرع رنگین نویسد موجه خون مرا  (بیدل)

چو آن مصرع که هر حرفش کشد تا معنی رنگین            به قصد خون من جوهر بود بال و پر تیغش (بیدل)

بی چشم زخم مصرع رنگین صائب است                 تیغ برهنه ای که از ازو آب می چکد (صائب)

در جگر گاه نواسنجان این بستان سرا                      تیغ ها خوابیده از هر مصرع رنگین من (صائب)

خون ما بی طالعان را نیست معراج قبول                   ورنه جای مصرع رنگین بیاض گردن است(صائب)

بر لوح دل چو مصرع رنگین کنند نقش                   زخمی که رهروان تو از خار می خورند (صائب)

زینت دهد چو مصرع رنگین کـــــــلام را                  چون کشته ی تو بر صف محشر کند گذار (صائب)

در نزد بیدل سخن دان و صائب بزرگ، تیغ ابروی یار موجب می شود تا به هنگام عشرت نوشتن و سرودن، قلم موجه ی خون را به تصویر آورد. کلک،  نقش تیغ را بازی کرده به گونه ای که بال و پر این تیغ، مرکّب و جوهر است و مظهر آب رنگین چشم و ناله ی شعر، جگر خونین است. چنانکه صائب  در جای دیگر و واعظ قزوینی در بیت زیر، در مضمونی مشابه، خواستگاه و منشاء کلام ها و معنی های رنگین خود را خون جگر می دانند:

ز رنگین کلامـــــــان شـــــــود همچو صائب           به خـــــــون جگـــــر هرکــــــه غلتیـــــــده باشد

چنین دلکش از آن رو گشته معنی های رنگین         که فکر واعظ از خون جگر شان غازه می سازد(2)

و طالب آملی، شعر خود را فریاد و فغانی می داند که از جگر بر می خیزد،  و "ناله جگر آلوده"  در اینجا، کنایه از آه و فغان پر سوز و گداز است (3) :

خون سرخ می زند به لبم چون دهان زخم             از بس که نالــــــه ی جگر آلوده می کشم(4)

بنابراین اگر صائب در ابیات پیش گفته، معراج را خون فشاندن (تیغ رنگین بر بیاض گردن بودن) می داند و نقش مصرع رنگین را بر دل چونان زخمی می پندارد که رهروان از خار می خورند و  گذشتن کشته معشوق در صف محشر را به زینت دادن کلام با مصرع رنگین مانند می کنند، این همه موید نظر ماست.

همچنین در  بیت زیر شاید مراد صائب از "گواه داشتن مدعی" اشاره به دعوی قتل است که یک طریق اثبات آن، آوردن بینه شرعی (گواه) است و اشاره اش باز هم به تمثیل "شمشیر و قلم" است:

بس است مصرع رنگین دلیل فطرت صائب            که هیچ مدعیــــــــــی این چنین گـــواه ندارد 

در ابیات زیر نیز مصرع رنگین با گل و شاخ گل،  آمده است و پیش تر گفتیم که در نزد گویندگان کهن ما واژه گل  خود و به تنهایی همیشه گل سرخ بوده است:

چون نباشد بلبل من چــــــار موســم نغمه سنج               نیست کم از شاخ گل هر مصرع رنگین مرا

زنند بر ســـــــــر هـم گـــــل ز مصرع رنگین               ز فکـــــــــــــر تازه گل بوستـــــان یکدیگرند

ز چندین مصرع رنگین یکی صائب خوشم آید              به هر شاخ گلی سر در نیـــــارد عندلیب مــــن

پیش تر گفتیم که رنگ غالب تصاویر بهاری در  شعر گویندگان گذشته دری،  سرخ است. آنان بهار را بیش از آنکه سبز ببینند قرمز دیده اند و از سویی بلبل نیز عاشق گل است و نغمه و شعر او برای گل، از جگر خونین و دل شیدای او بلند می شود. حتی در این ابیات که صحبتی از تیغ و شمشیر نیست، خار داشتن گل،  خواننده و شنونده را یاد تیغ ابرو و خون ریز بودن جانان می اندازد و در تصوری دور،  بازهم تمثیل شمشیر و قلم به ذهن متبادر می شود.

ما در مقاله سوم گفتیم  در صور خیال شعر فارسی، مصرع از صفات و تشبیهات ابروی محبوب است، و مصرع شمشیر (تشبیه ابرو به شمشیر) ،  کنایه از ابروی یار است

معنی مردن تمام از تیغ می آید برون                مصرع شمشیر را خود مصرعی در کار نیست (منوچهر خان)

چون دو ابرو که نفس سوخته ربط هم اند           تیغ او زخم مرا مصرع تضمین آمد(بیدل دهلوی)

بیت زیر نیز از ملامفيد بلخي است که در آن بر همان سیاق،  ترکیب "مصرع رنگین" به کار رفته است و به خوبی مراد شاعر دریافتنی است :

چشم او را سرمه ناز آهوي مشکين کند                  ابروَش را وسمه تر مصرع رنگين کند  (5)

صاحب آنندراج در ذیل عبارت: "طرف ها داشتن حرف" شعر زیر را از آقا اسماعیل کاشف صفاهانی نقل می کند:

آويخته زلف مشک بو از چپ و راست                 اين مصرع رنگين چه طرف ها دارد.

لیکن با توجه به آنچه در باره معنای واژه "رنگین" و کاررفت آن با "مصرع" گفتیم و اینکه تشبیه مناسب مو در زلف یار، "مصرع پیچیده" است؛ وی کاربرد عبارت "مصرع رنگين" را در این بیت نادرست دانسته و  با طرح این اشکال که: "پوشیده نماند که زلف را مصرع رنگین گفتن، خالی از غرابت نیست" چنین پیشنهاد می کند: " بلی اگر مصرع ی پیچیده می بست، طرف لطف داشت" (6).

امّا در سه بیت زیر از صائب تبریزی "مصرع رنگین" به کار رفته است و به نظر می رسد که حتی در فرضی دور، خبری از تمثیل شمشیر و کلک نباشد:

کدامین شب نمی ریزد ز کلکم مصرع رنگین             کدامین روز شیری زین نیستان بر نمی آید؟

مصرع  رنگین به مطلع می رساند خویش را           هر که کسب آدمیت کــــــــــــرد آدم می شود

چگونه مصرع رنگیـــــــن ز طبـــع سر نزند            کـــه سایه بــــــر سرم افکنــد شاخسار بسنت

لیکن با توجه به ارائه مثال های متعدد دیگر از کاربرد این ترکیب در اشعار صائب و همچنین  با در نظر گرفتن این که در بیت اول  " در شب مصرع رنگین از کلک ریختن" می تواند استعاره از گریستن و ناله خونین باشد و اینکه معادل آن، شیر خونخوار نیستان و نه شیر قالین است و در بیت دوم لفظ: "مطلع" خود کنایه از ابرو است و استعمال جزء به جای کل است و و در بیت سوم اشاره به شاخسار بسنت شده است که به نقل از دهخدا، بسنت بهار هندوستان است که از تحویل حمل بر برج دلو شروع و برخی از مسلمانان شمال هند در آن روز جشن می گیرند، از این رو در ابیات بالا مصرع رنگین از معنای مورد نظر ما دور نیفتاده است.

به هر حال به نظر می رسد که در تمامی اشعار اشاره شده بالا، مراد از مصرع رنگین ، شعر و سخن و گفته ای است که از جگر آدمی بر می خیزد و مجازاً فغان پر سوز و گدازی است که از قلم تراوش می شود و نیز کنایه از بیان خوش و به جا  و سخنان درست و صواب است.

اینجانب ترکیب "مصرع رنگین" را در اشعار شعرای قبل از قرن 10 فارسی ندیده ام و جز چند شاعر سبک هندی و متأخر،  شاعران قدیمی تر از این ترکیب  استفاده نکرده اند، ولی با این همه  نباید این مضمون را ساخته و پرداخته شعرای سبک اصفهانی دانست زیرا اصل تصویر از شاعران قرون گذشته  برگرفته اند؛ چنانکه شاید حـكيم خاقاني شرواني (متوفّي 595 ه‍. ق)،  نخستین کسی باشد که سخن رنگین را البته نه به معنای مورد نظر ما به کار گرفته است:

از این رنگین سخن خاقانیا بس                        که با او رنگ جوئی در نگیرد (خاقانی)

و سپس امیر خسرو دهلوی(651 ـ 725)  نزدیک به مضمون مورد نظر ما  گفته است :

در هوای روی تو خون می چکاند از غزل            خسرو رنگین سخن، گر رنگ بازی زین سخن

همچنین در دیوان جـمـال الدّيـن سلمان ساوجي (متوفّي 778 ه‍. ق)،  "سخن رنگین" و "معانی رنگین" به معنی سخن نغز و آراسته چند بار به کار رفته است.

در صفات عارضت، تا نقش می بندد خیال            کس سخن نازکتر و رنگین تراز سلمان نگفت

به وصف عارض گل بلبل سخن گو را                   معانی کلماتی است نازک و رنگین 

و حافظ شیرین سخن (مـتـوفـّي 791 ه‍. ق)، ، اظهار امیدواری کرده است که بالاخره  آه خون افشانش، سرگذشت و قصه او را رنگین می کند:

دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصّه را         این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می زنم

و کمال خجندی (مـتـوفـّي 792 یا 808 ه‍. ق)،علاوه بر "سخن رنگین"، "گفتار رنگین" و"حکایت رنگین" را نیز آورده است.

از آن لب شنیــــدن حکایت خوش است                     سخن های رنگین به غایت خوش است

حدیث من رخسارش چو گل تا کرده ام دفتر              ورق را سرخ رویی هاست از گفتار رنگینم

کمال از لطف آن لب گوی و رخسار                        که خوش  باشد حکایت های رنگین

و نورالدّين عبدالرّحمن جامي‌(817 ـ 898)، در فاتحه الشباب از ترکیب "معنی های رنگین" استفاده کرده است:

مگو شرح سرشک خود مکن در هر غزلی جامی           کزین خونابه دارد رنگ،  معنی های رنگینم

و امیر علیشیر نوایی (مـتـوفـّي 906یا 907 ه‍. ق) سروده است:

معنی شیرین و رنگینم به ترکی بیحد است                      فارسی هم لعل و درهای ثمین گر بنگری  

دیدیم که نزدیک به مضمون مصرع رنگین، برخی گویندگان فارسی سبک های گذشته (خراسانی و عراقی) از ترکیبات: سخن رنگین، معنی رنگین، گفتار رنگین، قصه ی رنگین، بهره برده اند. علاوه بر آن در شعر شاعران سبک هندی نیز برخی مضامین مشابه دیگر مانند: فکر رنگین، مضمون رنگین، لفظ رنگین،  خیال رنگین، ناله ی رنگین،  شعر رنگین، رنگین خیالی های فکر دیده می شود.

چنانکه در سه  بیت زیر، صائب تبریزی از "فکر رنگین" و "سخن رنگین"  و "معنی رنگین"  که معادل مصرع رنگین است، بهره برده:

فکر رنگین از بهار خاطره ما لاله ای است                 مصرع برجسته سروی از کنار جوی ماست

زان شراری که گرفته است هنوز آتش گل                  هر طرف بلبل رنگین سخنی ساخته اند

سخن ز خامه ی صاحب گرفت رنگینی                     که روی گل بود از بلبل خوش الحان سرخ

چو شاخ گل ز شکستن چگونه در پیچم                     هزار معنی رنگین در آستین دارم

در بیت سوم بالا "سخن رنگین گرفتن"،  کنایه از زیب و رونق گرفتن، دلنشین شدن شعر و در بیت آخرمعنی رنگین در آستین داشتن، کنایه از مضامین متنوع  و زیبا در خاطر داشتن است (7)

کلیم کاشانی نیز در دو بیت زیر از ترکیب "شعر رنگین" و "سخن رنگین" استفاده کرده است.

کلیم از شعر رنگین نیست بیت ساده می گوید            عروس تنگدستان بیش از این زیور نمی آرد

رنگین سخن گمان نبری خویش را کلیم                   کز خامه ی بریده زبان خون چکیده است

در چهار بیت زیر بیدل دهلوی عبارات  " رنگین خیالی های فکر" و "ناله های رنگین" و "معنی رنگین" را بکار برده است.

بیدل از رنگین خیالی های فکرت می سزد                  جدول رنگ بهار اوراق دیوان ترا 

هوای گلشن یاد  ترا بهاری هست                         کزو چو شعله توان کرد ناله ها، رنگین

مباش بی خبر از مغز استخوان قلم                         غبار کوچه فکر است معنی رنگین

بر قمری و بلبل ز نشاطم مسرائید                          من بوی گلم، ناله ی رنگین فغانم  

در ابیات زیر حزین لاهیجی جز آنچه آمد چند ترکیب جدید و تازه مانند نکته ی رنگین، پیمانه لفظ و معنی رنگین، ترانه ی رنگین، گهر رنگین را نیز به خدمت ذوق گرفته است که در دیوان سایر شاعران مشهور دیده نمی شود.

رنگین سخنی چون کند از خامه  ی ما گل               باغ از گره غنچه دهد روی نما گل

بخاطر چون خیال لعل آن رنگین عتآب آید               چو مستان از دهان خامه ام بوی شرآب آید

از شرم شکر خائی من نکته ی رنگین                   شد مهر خموشی لب شیرین دهنان را

به شکر تیغ او غنچه کامم صد زبان دارد                هزاران نکته ی رنگین به گوشی می زند خونم

از باده کهن سخن تازه خوشتر است                         پیمانه لفظ و معنی رنگین مدام ما

گنجی ست راز عشق که دلها خراب اوست                پیمانه لفظ و معنی رنگین شراب اوست

جان تازه کند لفظ خوش و معنی رنگین                   حسنی که درآن غبارست به بینید 

کدامین بلبل رنگین ترانه است                        که دستان پنج این شیرین فسانه است

خارا اساس فکرت رنگین کرشمه ام                ساغر چو لاله بر سر کهسار بشکند  (حزین لاهیجی)

این آن غزل نغمه سرایان عراقی ست                 کر کلک حزین تو رنگین گهر افتاد (حزین لاهیجی)

پیش تر شعری از واعظ قزوینی را آوردیم. اینک بیتی دیگر با مضمون آنچه گفتیم  در پی می آید.

زان لعل لب سخن شده رنگین ز بس مرا                    در سینه چون خراش نماید نفس مرا

و شعر زیر از سیدای نسفی است:

شیشه خصم به هر جا کلام رنگینم                        بسان غنچه گل مهر از دهان برخاست

از شاعران متاخر، اقبال لاهوری، "مضمون رنگین" را در دو بیت زیر از مثنوی پیام شرق آورده است:

برگ گل رنگین ز مضمون من است                  مصرع من قطره ی خـــون من است (اقبال لاهوری)

سرخ رو عشق غیور از خون او                      شوخی این مصرع از مضمون او (اقبال)

از این رو بر خلاف نظر اساتید خود در انجمن ادبی اشاره شده، اینجانب اعتقاد دارد که مصرع ناجی اصفهانی " مصرع رنگین، کم از شمشیر خون آلود نیست"  به جا و زیبا سروده شده است و به لحاظ صور خیال و رعایت صنایع بدیعی بلا اشکال است. و اگر ما  در مقاله سیاسی منتشر شده خود " قلمزنی یا شمشیر زنی" آن را بکار برده ایم، از  ضمیری آگاهانه و آشنا با دنیای شعر برخاسته و در نوشته مزبور، خوب جای خوش کرده است.الله اعلم

                                         ((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - تذکرﺓ الشعرا ی نصرآبادی، جلد اول، تصحیح محسن ناجی نصر آبادی، انتشارات اساطیر چاپ اول 1378 تهران – ص۵۱۴

2 - دیوان واعظ قزوینی، سادات ناصری،  ص 170.

3 - فرهنگ اشارات ادبیات فارسی، ج 3، دکتر سیروس شمیسا، انتشارات فردوسی،  چاپ اول، 1377 ،تهران -

4 - دیوان طالب آملی ص 806

 5 - آنندراج (ج 2، ص 1058)

 6 - همان، ج 4، ص 2828.

7 - ف. اشارات ج 2 ، ص1371 و  ج3 ، ص 237۴


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/02/17 ساعت 12:44 | لينک ثابت |

تمثیل در ادب فارسی

 

             کنکاشی ادبی ۵ (در باره مصرع رنگین)

             تمثیل در ادب فارسی

                                                   ( تکمله ای بر  مقاله ی کنکاشی ادبی ۴ )

                   نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است  
 چون جمع شد معانی گــــوی بیان توان زد

در مقاله ( تمثیل تیغ و قلم، در ادب فارسی ) ما  با بیان این مطلب که: " استفاده از تمثیل تیغ و قلم، در ادب فارسی قدمت بسیار دارد و در نظم و نثر فارسی فراوان بکار رفته است" به بررسی صور مختلف این تمثیل و مضمون سازی های مربوط به آن در ادب فارسی پرداختیم. پس از انتشار مقاله در وبلاگ، یکی از دوستان ادیب طی ایمیل ارسالی خود،  چنین توصیه و سفارش فرمودند:

به جای استفاده از "تمثیل تیغ و قلم"  بهتر بود می نوشتید استفاده از واژه های تیغ و قلم . .... در این مقاله تمثیل را به چه معنایی آورده اید؟

هرکدام از الفاظی که آورده اید در ادب فارسی معنا و کار برد ی خاص دارد. مثلا تشبیه، کنایه، استعاره، مجاز و... تعاریفی دارند که همیشه در تمثیل نمی گنجند برای مثال رک: واژه نامه هنر شاعری میمنت میر صادقی

 
ضمن اینکه حقیر ادعایی ندارد و مطمئن هستم  که حالا حالا ها باید مطالعه کنم، لیکن ایراد دوست ادیب خود را که تنها ذهن شان مالوف  با تعاریف قدیم است،  وارد نمی دانم.

هرچند برخی از متأخرین مانند ایشان،  به تأسی از کتب متقدمین درعلم بیان،  تمثیل را مانند استعاره،  شاخه ای از تشبیه می دانند  و تقسیم تشبیه به تمثیلی و غیر تمثیلی در کتب بلاغی را یادآوری می کنند (1)

چنانکه در درّه نجفی،  اثر ماندگار نجفقلی میرزا (آقا سردار) می خوانیم: " تمثیل آن است که یک معنی را قصد داشته باشد به الفاظی که معنی دیگر را ادا نمایند،. بر سبیل کنایه برای اینکه سامع رغبت به آن داشته باشد" (2)

لیکن در علم بلاغت، از آنچه اشاره فرموده اند،  دایره تمثیل،  وسیع تر است، به ویژه در علم بلاغت امروزین، که حوزه معنایی گسترده ای را در بر می گیرد و برخی آن را  معادل روایت داستانی (الیگوری  Allusion، در بلاغت فرنگی)  می دانند. الیگوری شامل داستان ها و روایاتی است که در خود پیامی نهفته دارد. (3)

از این دیدگاه، ما در مناظرات و داستان ها و افسانه ها،  فابل ها و حتّی برخی اسناد های مجازی و حسن تعلیل ها (بیان علت ها به کمک تشبیه و ....) و تشخیص ها (کاربرد صفات و خصایص انسانی برای جماد و نبات و حیوان) به وضوح،  نوعی تمثیل می بینیم که گاه  در طول زمان به وسیله گویندگان فارسی تکرار شده  و به تواتر رسیده است.

تمثیل ها واجد بار معنایی خاص خود هستند و دارای نوعی زبان، خمیر مایه و داستان رمزی و پوشیده بوده  و از فلسفه به ادب فارسی راه یافته است.  در ادبیات ما گویندگان از تمثیل برای تعلیم و بیان مقاصد فلسفی و به ویژه بیان اندیشه های پر رمز اشراقی و لطایف ژرف و مطالب عمیق عرفانی و حتی اغراض سیاسی و طنز اجتماعی  سود می جویند.  تمثیل های فراوان سیر العباد و  حدیقه (سنایی)، مثنوی معنوی (مولانا)، منطق الطیر (عطار)، آثار سهروردی (آواز پر جبرئیل، عقل سرخ، صفیر سیمرغ و ...)،  سلامان و ابسال (جامی)، و حی ابن یقظان و رساله الطیر (ابن سینا) و ... نمونه هایی از این دست است به نحوی که آنها را به شيوه ویژه گفتمان فلسفي و تمثیل غار آمده در جمهوریت افلاطون مانند می سازد

وجه اشتراک این هنر نمایی،  بیان غیر مستقیم، رمزی سخن گفتن،  و آوردن واسطه ها است چنانکه در هنر امروزی،  کاریکاتورها و تصاویر طنز از همین هنر بهره می برند.

گاهی اوقات تمثیل ها مانند داستان های طولانی مثنوی معنوی، بلند و طویل اند و گاهی مانند تمثیل شمشیر و قلم کوتاه و مٶجزند و می توانند در بیت یا حتّی یک مصراع کوتاه جای گیرند و به صورت یک کلمه و عبارت نمود پیدا کنند

تمثیل ها در حوزه ادب غیر عرفانی و به ویژه در سبک هندی نیز جایگاهی ویژه دارد . چون اشعار سبک هندی قائم به نوعی تفکر و استدلال بوده،  طبیعی است که از صنعت تمثیل و معادله سازی ها که ترکیبی روشن از خیال و استدلال و  شعر و شعور است، استفاده وافر شود.  کاربرد فراوان صنعت اسلوب معادله (تعبیر استاد شفیعی کدکنی)  در این سبک، خود نمونه ای از اصرار بر این طرز تفکر و شیوه نگاه استدلالی است. از این رو در میان خیال های تشخیص یافته و به ویژه در شعر شاعران سبک هندی، این نوع تمثیل ها بیشتر مورد استفاده قرار می گیرد (4).

به این ترتیب در نزد ما هر واژه و عبارت و مجموع  واژگان که در شعرو نثر، ذهن خواننده و شنونده را متوجه یک واقعه  یا داستان یا سرگذشت یا موقعیت و رابطه ای  ویژه کند و نوعی ارجاع معنی در آن نهفته باشد به ویژه اینکه در طول زمان تکرار و متواتر شود، تمثیل است.

وقتی در ادبیات عرفانی ما،  تمثیل شمع و پروانه معنی رمزی ویژه خود " فنا شدن" را پیدا کرده است، چرا نباید ما قایل به این باشیم که همراهی و یا  تقابل شمشیر و قلم نیز در معنی وسیع تر، کاربرد مشابه تمثیلی  دارد و ما در مقاله مزبور به تفصیل  بدان پرداخته ایم  و از جمله اشاره به وجود مناظرات زیادی میان  تیغ و کلک در ادب فارسی داشته ایم که از جمله ی آن  چکامه ای 39 بیتی امیر معزّی نیشابوری به مطلع زیر است:

آهن و نی چون پدید آمد ز صنع کردگار                          در میان کلک و تیغ افتاد جنگ و کارزار.

به هر حال اگر این دیدگاه اشتباه باشد، خوشحال می شویم با نشستن در پای درس دوستان ادیب و صاحب نظر، رای و نظر آنان را در این باره بشنویم و سایر گفته ها را نیز در همین پست انتشار دهیم.

                                                        (((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - ر. ش. به صور خیال در شعر فارسی – ص 77 به بعد

2- درّه نجفی، نجفقلی میرزا (آقا سردار)،  با تصحیح و تعلیق و حواشی حسین آهی، انتشارات فروغی، بی تا، ص 188

3 - ر. ش به بلاغت تصویر، دکتر محمود فتوحی، انتشارات سخن، چاپ اول، 1385 - ص 248 به بعد

4 - ر.ش . به تاریخ ادبیات در ایران، دکتر ذبیح اله صفا، ج 1/5 ، انتشارات فردوسی و مجید، چاپ نهم ، 1373 ص 539


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/02/13 ساعت 20:39 | لينک ثابت |

نوروز در شاهنامه

 

 نوروز در شاهنامه

نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

 

همه ساله بخت تو پیروز باد

همه روزگار تو نوروز باد

یکی از منابع در دست که پيدايش و تسميه نوروز را از آن،  برمی گیرند، شاهنامه ی حکیم پاکزاد توس است که به نقل از مرحوم دهخدا، وی داستان  پدید آمدن نوروز را در زمان پادشاهي جمشيد می داند. فردوسی به نوبه خود این داستان را از خداي نامک و ديگر کتب و رسايل پهلوي برگرفته است. از اين داستان ها برمي آيد  که نوروز به معني روز نو و تازه است،  يعني  روزي که سال نو بدان آغاز می شود:

 به فر کياني يکي تخت ساخت                 چه مايه بدو گوهر اندرنشاخت
که چون خواستي ديو برداشتي                 ز هامون به گردون برافراشتي
چو خورشيد تابان ميان هوا                       نشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد برِ تخت اوي                  فرومانده از فره بخت اوي
به جمشيد بر گوهر افشاندند                       مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فَرْوَدين                         برآسوده از رنج تن دل ز کين
بزرگان به شادي بياراستند                         مي و جام و رامشگران خواستند
چنين روز فرخ از آن روزگار                بمانده از آن خسروان يادگار
.
حکیم توس آنجا که از آفرینش خورشید سخن می گوید، دریغش می آید از نوروز یاد نکند:

ز یاقوت سرخست چرخ کبود                                نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به چندین فروغ و به چندین چراغ                         بیاراسته چون به نوروز باغ

روان اندرو گوهر دلفروز                                     کزو روشنایی گرفتست روز

ز خاور برآید سوی باختر                                      نباشد ازین یک روش راست‌تر

ایا آنکه تو آفتابی همی                                           چه بودت که بر من نتابی همی

او، مطلق روز و صبحگاه را  نوروز فرض کرده است

دلم بر همه کام پیروز کرد                                 که بر من شب تیره نوروز کرد

چنانکه در داستان رستم و اسفندیار،  جمله دعایش نیز همین است:

همه دشمنان از تو پر بیم باد                             دل بدسگالان به دو نیم باد

همه ساله بخت تو پیروز باد                             شبان سیه بر تو نوروز باد

چو بشنید گفتارش اسفندیار                                فرود آمد از بارهٔ نامدار

در داستان بیژن و منیژه، کیخسرو از گیو می خواهد به جستجوی بیژن بپردازد و اگر از بیژن آگاهی نیافتند، بردباری کرده تا ماه فروردین آید،  تا با جام گیتی نما او را بیابند:

به گیو آنگهی گفت بازآر هوش                        بجویش بهر جای و هر سو بکوش

من اکنون ز هر سو فراوان سپاه                     فرستم بجویم بهر جا نگاه

ز بیژن مگر آگهی یاب ما                                 بدین کار هشیار بشتاب ما

وگر دیر یابیم زو آگهی                                      تو جای خرد را مگردان تهی

بمان تا بیاید مه فرودین                                     که بفروزد اندر جهان هور دین

بدانگه که بر گل نشاندت باد                            چو بر سر همی گل فشاندت باد

زمین چادر سبز در پوشدا                              هوا بر گلان زار بخروشدا

بهرسو شود پاک فرمان ما                             پرستش که فرمود یزدان ما

بخواهم من آن جام گیتی نمای                       شوم پیش یزدان بباشم بپای

کجا هفت کشور بدو اندرا                              ببینم بر و بوم هر کشورا

و چون کنکاش آنان بی نتیجه ماند، جام گیتی نما را خواست:

همه شهر ارمان و تورانیان                         سپردند و نامد ز بیژن نشان

چو نوروز فرخ فراز آمدش                         بدان جام روشن نیاز آمدش

همچنین  از زبان دارا به اسکندر می خوانیم که دور نیست، از حاصل هم پیوندی او با روشنک، فرزندی به دنیا آید که آئین زرتشت  را می آراید و و جشن های سده و نوروز را پاس می دارد :

بیاراید این آتش زردهشت                                      بگیرد همان زند و استا به مشت

نگه دارد این فال جشن سده                                    همان فر نوروز و آتشکده

همان اورمزد و مه و روز مهر                            بشوید به آب خرد جان و چهر                             

کند تازه آیین لهراسپی                                              بماند کیی دین گشتاسپی  

مهان را به مه دارد و که به که                            بود دین فروزنده و روزبه

و وقتی  ایزد،  اردشیر را نبیره ای می دهد،  او شادمانه بخشش و دهش های فروان می کند.  حکیم توس از  ایوانی در سرای پادشاه یاد می کند، که نامش نوروز بوده و برای  پاس داشت این لطف ایزدی،  اردشیر،  آتشکده و ایوان نوروز و کاخ سده را می آراید:

بیاراست زرین یکی زیرگاه                              یکی طوق فرمود و زرین کلاه

سر خرد کودک بیاراستند                                  بس از گنج در و گهر خواستند

همی ریخت تا شد سرش ناپدید                          تنش را نیا زان میان برکشید

بسی زر و گوهر به درویش داد                       خردمند را خواسته بیش داد

به دیبا بیاراست آتشکده                                      هم ایوان نوروز و کاخ سده

یکی بزمگه ساخت با مهتران                            نشستند هرجای رامشگران

هرچند بهرام گور به فرمان پدر (یزدگرد) نمی توانست او را ببیند لیکن در اوان جشن نوروز و جشن سده – که وضع ویژه داشته – او توانست به پیشگاه پدر رود.

به ایوان همی بود خسته جگر                       ندید اندر آن سال روی پدر

مگر روز نوروز و جشن سده                     که او پیش رفتی میان رده

و نیز هرگاه  سخن  از وصف اسب آ زموده است، همو اسبی را می گزیند که در نوروز با باد یار باشد:

بدو گفت بهرام کای نیک‌نام                            به نیکیت بادا همه ساله کام

من اسپ آن گزینم که اندر نشیب                   بتازم نه بینم عنان از رکیب

چو با تگ چنان پایدارش کنم                          به نوروز با باد یارش کنم

وگر آزموده نباشد ستور                                 نشاید به تندی برو کرد زور

در داستان بهرام گور آنجا که خراج مردم بخشیده می شود و آرامش و آسودگی و شادمانی همه ی ایران زمین را فرا می گیرد و ایرانیان برای نیایش به آتشکده و برای سپاسگزاری به بارگاه شاه می روند، دیگربار به همین ایوان، اشاره می شود

ببخشید و دیوان بر آتش نهاد                       همه شهر ایران بدو گشت شاد

چو آگاه شد زان سخن هرکسی                 همی آفرین خواند هرکس بسی

برفتند یکسر به آتشکده                                به ایوان نوروز و جشن سده

همی مشک بر آتش افشاندند                       به بهرام بر آفرین خواندند

همچنین آنگاه که بهرام گور بر خاقان پیروز می شود، پیش از رهسپاری به  آذرآبادگان به ساختن ( شاید بازسازی) آتشکده جای نوروز و جشن سده می پردازد:

چو شد ساخته کار آتشکده                      همان جای نوروز و جشن سده

بیامد سوی آذرآبادگان                             خود و نامداران و آزادگان

پرستندگان پیش آذر شدند                       همه موبدان دست بر سر شدند

و در دوران پادشاهی قباد، نیز وی پس از فتح مندیا و فارقین، برای مردمش آتشکده ی بزرگی برای نوروز و جشن سده بنا می کند و به مغلوبین آیین زرتشت می آموزد:

همی‌کرد زان بوم و بر خارستان              ازو خواست زنهار دو شارستان

یکی مندیا و دگر فارقین                              بیاموختشان زند و بنهاد دین

نهاد اندر آن مرز آتشکده                            بزرگی به نوروز و جشن سده

و دیرتر هرمز با آگاهی از پیروزی بهرام چوبینه بر خاقان، عطایا و هدایای خود را سه یک، برای نوروز و جشن سده وقف همان آتشکده می کند

بیاورد زان پس صد و سی هزار               ز گنجی که بود از پدر یادگار      

سه یک زان نخستین بدرویش داد               پرستندگان را درم بیش داد        

 سه یک دیگر از بهر آتشکده                    همان بهر نوروز و جشن سده

فرستاد تا هیربد را دهند                               که در پیش آتشکده برنهند

خسرو پرویز نیز پس از آنکه ایوان مداین را ساخت، آن جایگاهی می شود که به مردم در نوروز  بار می دهد:

چوشد هفت سال آمد ایوان بجای                               پسندیدهٔ خسرو پاک رای

مر او را بسی آب داد و زمین                                  درم داد و دینار و کرد آفرین

همی‌کرد هرکس به ایوان نگاه                                  به نوروز رفتی بدان جایگاه

کس اندر جهان زخم چونین ندید                              نه ازکاردانان پیشین شنید

یکی حلقه زرین بدی ریخته                                     ازان چرخ کار اندر آویخته

فروهشته زو سرخ زنجیر زر                                 به هر مهرهٔی در نشانده گهر

چو رفتی شهنشاه بر تخت عاج                                  بیاویختندی ز زنجیر تاج

به نوروز چون برنشستی به تخت                           به نزدیک او موبد نیک بخت

و برای آنکه بهره ای از نوروز نصیب مردم درویش شود، به آنان درم می بخشید:

هرآنکس که درویش بودی به شهر                        که او را نبودی ز نوروز بهر

به درگاه ایوانش بنشاندند                                         درم های گنجی بر افشاندند

او در نامه ای  به مرزبانان توس، بر ارزشمندی دو جشن نوروز و مهرگان تاکید می کند:

دگر پیکرش افسر و چهر ما                                 زمین بارور گشته از مهر ما

به نوروز و مهر آن هم آراسته                             دو جشن بزرگست و با خواسته

دوران خسرو پرویز،  که  در واقع اضمحلال و از میان رفتن ساسانیان آغاز می شود، از زبان بهرام چوبینه، که سرنوشتی همچون فرخ زاد دارد و شاید بزرگترین گناه وی نداشتن فرّ شاهی است و اینکه عصیان در سرنوشت او نبشته شده، می خوانیم:

به ایران برآن رای بد ساوه شاه                           که نه تخت ماند نه مهر وکلاه

کند با زمین راست آتشکده                                    نه نوروز ماند نه جشن سده

همه بنده بودند ایرانیان                                           برین بوم تا من ببستم میان

تو خودکامه را گر ندانی شمار                            برو چارصد بار بشمر هزار

لیکن تو گویی پایان داستان، پیش بینی درست بهرام چوبینه است، مردن آتش در آتشگاه و تیرگی نوروز و جشن سده که در دیدگاه فردوسی، روشن ترین نمود و هویت تامّ  فرهنگی  ایرانی زمین است:

چنان دید کز تازیان صد هزار                            هیونان مست و گسسته مهار

گذر یافتندی به اروند رود                                   نماندی برین بوم بر تار و پود

به ایران و بابل نه کشت و درود                       به چرخ زحل برشدی تیره دود

هم آتش بمردی به آتشکده                                    شدی تیره نوروز و جشن سده

از ایوان شاه جهان کنگره                                   فتادی به میدان او یکسره

این بار فرخ زاد جای آن سردار بزرگ را می گیرد و آه و فسوس حکیم طوس پایان داستان است:

از ایران وز ترک وز تازیان                             نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود                         سخن ها به کردار بازی بود

همه گنج ها زیر دامن نهند                                  بمیرند و کوشش به دشمن دهند

بود دانشومند و زاهد به نام                                  بکوشد ازین تا که آید به کام

چنان فاش گردد غم و رنج و شور                      که شادی به هنگام بهرام گور

نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام                 همه چارهٔ ورزش و ساز دام

پدر با پسر کین سیم آورد                                     خورش کشک و پوشش گلیم آورد

زیان کسان از پی سود خویش                            بجویند و دین اندر آرند پیش

نباشد بهار و زمستان پدید                                    نیارند هنگام رامش نبید

چو بسیار ازین داستان بگذرد                            کسی سوی آزادگی ننگرد

بریزند خون ازپی خواسته                                  شود روزگار مهان کاسته

دل من پر از خون شد و روی زرد                  دهن خشک و لبها شده لاژورد

که تامن شدم پهلوان از میان                               چنین تیره شد بخت ساسانیان

چنین بی‌وفا گشت گردان سپهر                          دژم گشت و ز ما ببرید مهر

و دریغ  که  استیلای ترکان غزنوی و تازیان برگشته از شیوه ی پیامبر گرامی اسلام (ص) اجازه نمی دهد تا حکیم بزرگ توس باور کند که دیری نمی گذارد،  تا دوباره آزادگی و سرفرازی دوباره  ایرانیان و ماندگاری نوروز و رخت بربستن اسلام اموی و فاقد صبغه عربی و رنگ و بوی آزادگی واقعی و فخامت  منطبق  بر روح ایرانی را پیش بینی کند.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/01/04 ساعت 13:6 | لينک ثابت |

نوروز به روایت شاردن

  

نوروز به روایت جهانگرد فرانسوی ژان شاردن

     (آیین نوروز در دوره صفویه)

 

      نوشته و گزینش:  محمد مهدی حسنی

 

سر انگشت قلم زن چون قلم بشکافید

بن اجزای مقالات و سمر بگشایید (خاقانی)

پارسال مقارن با همین روزهای خجسته، در پستی زیر عنوان " نوروز و مهرگان از زبان جاحظ"، بخشی از ترجمه کتاب "تاج" (التاج في اخلاق الملوک) نوشته جاحظ و به پارسی گردانی،حبیب اله نوبخت را آوردیم، تا با این ترتیب آئین و مناسک نوروزی را از زبان غیر ایرانیان ایران دوست بخوانیم به ویژه اینکه خواندن چنین مشهوداتی ما را از اهمیت تاریخی و پیشنه ی نوروز در میان پدرانمان آگاه می سازد. می خواهم اگر عمر فرصتی بدهد، این کار ، در "چه بگویم" من و شما،  سنت شود.

منتخب حاضر، برگرفته از جلد دوم کتاب سیاحتنامه شاردن(ص 360 – 367) است که به خامه ی محمد عباسی پارسی شده و به وسیله موسسه مطبوعاتی امیرکبیر در ده مجلّد، به سال  1335 انتشار یافته و اکنون بسیار نایاب و به لحاظ قیمت مادی گران است 

در تنظیم دیباچه بحث از مقدمه های شادروان محمد عباسی، آمده در جلد 1 همان کتاب و نیز سفرنامه شاردن (قسمت اصفهان)، ترجمه حسین عریضی، انتشارات نگاه،  1362 و سفرنامه شاردن، ج 1، اقبال یغمایی، انتشارات توس،  1372 و نیز دو سایت   thepeerage  و  depts.washington.edu بهره فراوان برده ایم. امیدوارم مقبول افتد.

 الف -  در باره نویسنده:

سر ژان شاردن (Sir John Chardin) ، جهانگرد، بازرگان، ایران شناس، محقق و فیلسوف فرانسوي در ۱۶ نوامبر سال ۱۶۴۳ در یک خانواده ای ثروتمند پاريسی به دنيا آمد. پس از پایان تحصيلات مدتي به شغل پدری خود جواهر فروشي پرداخت.  در سال 1664 میلادی (1073ق) در سن ۲1 سالگی و به نمایندگی از پدر به قصد تجارت جواهر به  هند شرقي رفت و از آنجا برای نخستین بار و در سال 1665 میلادی  (1074ق)  از راه خلیج فارس به ایران (اصفهان) سفر كرد.  شاردن از هنگام  ورود به دربار پادشاه صفويه تقریب یافت و به "تاجر شاهی" یا "زرگر دربار شاه" ملّقب شد وی  نخستین و همچنین از معدود جهانگردان اروپايي بود كه توانست زبان فارسي و نیز ترکی را به خوبی ياد گيرد، بخواند و بنويسد و همین ویژگی در مقایسه با همتایان وی مانند: دالساندری،  توماس هربرت،  پیترو دولا واله، آدام اولئآریوس، تاورنیه؛ بزرگترین عامل موفقیت شاردن در انتزاع یافته هایش از محیط ایران و انتقال آن به جهانیان و به ما است

وی در سال 1670 پس از شش سال اقامت در مشرق زمین به فرانسه بازگشت و چون هنوز خود را واجد معلومات عمیق و جامع لازم برای ترقیم کامل دانسته هایش نمی دانست، از این رو نخستین كتاب خود را - كه شرح و توصیف ساده ی وقایع مربوط عهد شاه عباس دوم  و مرگ وی  و بر تخت نشستن فرزندش شاه سلیمان صفوی بود، -  زیر عنوان: "تاجگذاری سلیمان سوم پادشاه ایران" در پاريس منتشر کرد، و یکسال نگذشته بود که دیگر بار در سال 1671 میلادی ( 10822ق) ،  در زمان شاه صفی دوم از طریق قفقاز و تبریز و میانه و قم و کاشان  به اصفهان آمد و تا سال 1677 در ایران ماندگار شد.

او پس از سپری کردن حدود دوازده سال از عمرش در میان شرقیان و به ویژه ایرانیان، به  اروپا برگشت و چون بر مذهب پروتستان بود، ترجیح داد برای اینکه در میان مردم کاتولیک کشورش آزاری نبیند به انگلستان برود.  شاردن در زمان حیاتش (سال 1681)  از سوی شارل دوم پادشاه انگلستان به مقام شوالیه مفتخر شد و مسئولیت  وزارت گرفت

در سال 1711 ، در انگلستان، شرح  کامل مشاهدات خود را در در هشت مجلّد منتشر کرد. و از آن زمان به بعد بارها متن كامل  یا قسمت هایی از سياحت نامه ي وی به صورت منقّح به زبان های مختلف انگلیسی و آلمانی  و غیره ترجمه و انتشار یافته است.

شاردن  در پنجم ژانويه سال ۱۷۱۳ در سن هفتاد سالگي در لندن درگذشت. و در راهروی جنوبی کلیسای وست مینستر (Westminster) به خاک سپرده شد .  

سفرنامه شاردن در میان سفرنامه هایی که سایر جهانگردان و سیّاحان در باره ایران فراهم آورده اند، جایگاه ممتاز و ویژه ای دارد و به منزله دایره المعارفی  کامل ایران شناسی است که توانست در کوتاهترین مدت ايران و ايراني را به اروپائیان و جهانیان بشناساند. شاردن با کوشش و تلاش و رعایت تمام اصول علمی شناخته شده ی زمان خود و اعمال بی غرضی در تحقیقات همه جانبه، میراثی گرانبها از فرهنگ و تاریخ و آداب ایران زمین،  برای ما و جهانیان گذارد.  وی با انجام تحقيقات دقيق و تتبعات علمي منحصر و انجام قضاوت عینی و بی طرفانه و کم اشتباه، براي اولين بار ايران و ايرانيان را - چنان ‏كه شايسته بود -  به جهانيان معرفي كرد و با ارائه شيوه نوين انتقادي و تاريخي، بنیاد ایران شناسی را در غرب بنا نهاد. وی در سفرنامه  خود به تعريف و توصيف کامل کشور پادشاهی ايران در دوران طلایی صفویه پرداخته است.  انعکاس وضعیت سياسي و نظامي  و چگونگی سازمان حکومت، نظام اداری و دیوانی،  رفتار و اعمال درباریان؛   توصیف وضع فرهنگ عمومی و آداب و عادات غذایی و خورد و خوراک ، ورزش ها، پوشاک، فولکور و فرهنگ عامه ایرانی و چگونگی غنای ادب رسمی  و زبان و ادبیات فارسي؛  بررسی دقیق علوم مختلف طبیعی و اجتماعی مانند نجوم، حساب، رياضيات، فلسفه، پزشکی، تاريخ، جغرافيا و نظام آموزشي و مدارس و میراث مکتوب ایرانیان مسلمان،  شرح هنرهای ایرانی، صنايع مستظرفه و دستی و معماری ایرانی وفضا سازي باغ ها، و اوضاع مذهبی و اجتماعی و اقتصادی، تجارت، تولیدات صنعتی و کارخانه ها، ذکر تام وضعيت طبقات و اصناف، مشاغل، مالکیت زمین و دارایی منابع مالی  و محصولات و شیوه کشاورزی، اوضاع اقليمي و جغرافياي تاريخي و آب و هوا، جغرافیای طبیعی و جانوری و معادن و بیان بخش های از تاریخ کشور ما، شرح ابنيه تاریخی و مذهبی به ویژه تخت جمشيد (که برای اولین بار صورت گرفت) و ... باعث شده است تا سفرنامه ی او، دایره المعارفی کامل و تمام نما از ایران دورن صفوی را ارائه دهد و اطلس ضمیمه کتاب او شامل، نقشه ها و نقاشی هایی که به وسیله نقاشی چیره دست همراه و مستخدمش: "گره لو"  ترسیم شده بر ارزش و غنای کار او افزوده است.

برای اثبات دانش و دیدگاه های علمی و بی غرضانه او همین بس که مورخين  و دانشمندان مشهور قرن هجدهم، چون منتسكيو، روسو،  گيبون، ولتر در تدوين تهيه آثار علمي و تاریخی خود از عقايد فلسفي و اجتماعي شاردن استفاده شایان برده اند و همچنین مستشرقین و مورخان ایرانی موخر او مانند مرحوم محمد حسن خان اعتماد السلطنه، ادوارد براون، پروفسور مینورسکی، لرد کرزن، ابراهیم پورداود، سید محمد علی جمال زاده و دیگران،  کرراً به نوشته های وی استناد کرده و او را ستوده اند.

ب -  آیین نوروز در دوره صفویه

نوشته ی سر ژان شاردن

ترجمه ی محمد عباسی

در بیست و یکم مارس،  چهل و هفت دقیقه بعد از طلوع آفتاب مطابق غره ذی الحجه دوازدهمین  ماه سنه هجری قمری توپخانه و ساخلوی قلعه سه بار شلیک کردند و بدین طریق حلول سال نو "عید نوروز" را اعلام داشتند. معمولاً همیشه در موقع ورود آفتاب به برج حمل خواه شب باشد و خواه روز، سال جدید اعلام می شود.

ایرانیان اعیاد و ایام سوگواری مذهبی بسیار متعددی دارند، بعضی از این مراسم به یاد حوادث و وقایع بزرگ دینی است و برخی دیگر مخصوص انقلابات مهم می باشد. مع هذا کله، فقط سه عید و تعزیه مذهبی را با شکوه و جلال تمام رسماً برگزار می کنند : عید فطر، که بمثابه جشن قیامت (احیای) مسیح بعد از اختتام ایام پرهیز می باشد، عید اضحی، شهادت آل علی (ع) و یک جشن غیر مذهبی (ملی) دارند که عید نوروز است . باید متذکر شویم که ایرانیان اگرچه فقط یک چنین جشنی (ملی) دارند ولی آن را به طرز بسیار باشکوهی برگزار می کنند. فی المثل سه روز تمام طول می کشد و در بعضی مقامات، مانند دربار، تا هشت روز ادامه دارد و چنانکه گفتیم  از ورود آفتاب به برج حمل آغاز می یابد.

این عید را نوروز سلطانی می نامند، تا از سال جدید و واقعی تاریخ فعلی ایران که مبدا آن هجرت حضرت محمد (ص) از مکه (به مدینه) است مشخص باشد ، پیغمبر اسلام  از خوف کفار که می خواستند شارع آئین جدید را مقتول سازند مهاجرت فرمود و تمام مسلمین جهان حادثه مزبور را مبداء تاریخ خود قرار داده اند. آغاز سال تاریخ اسلامی که قمری می باشد، غره محرم است که اول سال هجری می باشد. ایرانیان جشن نوروز را مطابق سال شمسی که معمولاً تاریخ باستانی این قوم بوده است، برگزار می کنند و بانی این عید را جمشید می دانند که چهارمین شاهنشاه ایران است و از همین سنت باستانی به ثبوت می رسد که مردم این کشور به اعیاد مربوط به تحویل آفتاب و اعتدال ربیعی بسیار اهمیت قائل بوده اند و آغاز بهار را سخت نیکو و مبارک می شمرده اند.

جشن نوروز هشت روز تمام ادامه داشته است، در نخستین روز عید، شاهنشاه بار عام می داده، روز دوم مخصوص شرفیابی علما و دانشمندان و مخصوصاً اخترشماران بوده است، سوم به مغان و موبدان اختصاص داشته ، چهارم ویژه قضات بود، پنجم مخصوص بزرگان و اعیان و اشراف کشور، ششم برای خویشاوندان و منسوبین شاهنشاه، و دو روز آخر به زنان و کودکان سلطان اختصاص داشته است. این جشن تا هجوم اعراب به ایران با شکوه و جلال تمام ادامه داشته، ولی تازیان با آئین جدید، تاریخ نوی با خود سوغات آوردند، در این تقویم تازه آغاز سال نو در اعتدال ربیعی و آغاز بهار واقع نمی شود، بلکه ابتدای سنه جدید قمری اول محرم الحرام است. غالبین با مردم مملکت که در آئین باستانی خود سخت پابرجا بودند معارضه به مثل کرده، مانع احیای سال شمسی بودند، اما ایرانیان همچنان آغاز سال نو را طی یک جشن مذهبی در روز مزبور سخت زشت می شمارند، یک نوع بت پرستی جلوه می نمود و اما آغاز سال قمری به هیچ وجه با جشن و سرور مناسبت نداشت، چون دهه اول محرم، نخستین ماه سال اسلامی، به تعزیه داری شهادت آل علی (ع) اختصاص دارد.

تا سال چهارصد و هفتاد و پنج هجری اوضاع به همین منوال بود. در این سال، در روز اعتدال ربیعی هنگام تحویل آفتاب به برج حمل سلطان جلال الدین (ملک شاه سلجوقی) به تخت سلطنت جلوس کرد و منجّمین مملکت فرصت را برای احیای سنت باستانی ایرانیان مغتنم شمرده، گفتند: این در نتیجه مشیّت الهی است که سلطان در نخستین روز سال، البته بر حسب تقویم باستانی، به تخت امپراطوری جلوس فرموده است، و بدین طریق توانستند که رسم قدیمی کشور خود را که یادگار عهود بسیار باستانی است، به وی بقبولانند و جشن (ملی) مردم را مثل ادوار پیش از اسلام همچنان استوار و برقرار سازند. اخترشماران به سلطان اظهار داشتند که جشن نوروز را نمی توان در آغاز سال قمری تثبیت کرد، چون ابتدای سنه این تقویم، مصادف با ایام سوگواری است و مسلم است که تصادف عید با عزاداری منحوس خواهد بود، بالنتیجه صلاح آنست که نوروز در آغاز سال خورشیدی تثبیت گردد که همیشه مصادف با آغاز بهار، نیکوترین فصل سال می باشد، در صورتیکه ابتدای سنه قمری بر حسب گردش ماه در فصول مختلف و متوالی واقع می شود. منجمین برای جلب توجه شاهنشاه گفتند که وضع چنین تقویمی واجد خصوصیت شایان توجه دگری هم میباشد، توضیح آنکه بر حسب یک رسم باستانی ایرانیان آغاز سلطنت پادشاهان خود را مبداء تاریخ قرار می دهند و بدین طریق همیشه نوروز آغاز سال شمسی، مصادف با روز جلوس وی خواهد بود. سلطان جلال الدین را پیشنهاد اخترشماران خوش آمد و عید باستانی را در آغاز سال جدید سلطانی تثبیت فرمود و از آنوقت به بعد این جشن همیشه با شکوه و جلال هر چه تمامتر برگزار می گردید.

چنانکه گفته شد، با شلیک توپ و تفنگ، البته در نقاطی که این تسلیحات موجود باشد، از قبیل پایتخت و دیگر شهر های بزرگ و مهم، حلول سال نو برای مردم اعلام می شود.

منجمین لباس فاخر در بر کرده، یک یا دو ساعت پیش از اعتدال ربیعی برای تعیین تحویل آفتاب به برج حمل، به کاخ سلطنتی و یا عمارت حکومت محل می روند و در پشت بام و یا روی مهتابی، با اسطرلاب خود مشغول کار می شوند و به محض اینکه علامت دادند، برای اعلام حلول سال جدید شلیک می شود و صدای آلات موسیقی طبل و شیپور، نای و نقاره در هوا طنین انداز می گردد. بدین ترتیب ترانه و طرب، جشن و سرور تماشاچیان و بزرگان مملکت آغاز می شود.

در اصفهان در همه روزهای عید، در مقابل در کاخ شاهنشاه، مراسم سرور با رقص و طرب، آتش بازی و صحنه های کمدی، به مانند هفته بازار برگزار می گردد و هر فردی هشت روز عید را با شادی بی پایان بسر میبرد.

ایرانیان برای نوروز   مختلفی دارند، از جمله آنرا عید لباس نو می خوانند، چون هر کس هر اندازه ای نادار باشد در این جشن یک دست لباس نوی بتن می کند و افراد متمکّن در ایام عید، هر روزی ملبوس دیگری در بر می نمایند. ایام نوروز فرصت مناسبی است برای مطالعه شکوه و جلال دربار چه در این جشن عظمت و ابهت این دستگاه پیش از هر موقع دیگر جلوه گر می گردد، هر درباری عالی ترین و نفیس ترین وسایل تجمل خویش را در روزهای عید زیب تن و پیکر خود می کند. در ایام نوروز ، در تمام هشت روز، گردش و تفریح در خارج شهر به طرز بی سابقه ای جریان دارد.

هر کسی هدایا و تحفی فراهم می کند، و روز عید برای یکدیگر تخم مرغ های منقش و مطلایی ارسال می دارند، بعضی از اینها سه دوکای طلا ارزش دارد. شاهنشاه پانصد تخم مرغ از نوع مزبور در بشقاب های نفیس در سرای خود بین سوگلی های خویش بخشش می کند، چند تایی از اینها را من هنگام مراجعت با خود به یادگار آورده ام. این تخم مرغ ها مستور از طلا و مزین به چار صورت یا مینیاتور بسیار نفیس است. روایت می کنند که ایرانیان در تمام ادوار (تاریخ خود) در ایام نوروز به یکدیگر تخم مرغی هدیه می داده اند، چون تخم مرغ نشان پیدایش حیات و آغاز تکوین موجودات است. تعداد مصرف آن در ایام عید باور نکردنی نمی باشد. بزرگان کشور بعد از تحویل به برج حمل، برای تهنیت عید نوروز به حضور شاهنشاه می روند، اعیان و اشراف تاج مرصعی بر سر، با تجهیزاتی حتی الامکان سبک و چابک به پیشگاه همایونی شرفیاب شده، هر یک هدیه ای از گوهر های گرانبها و جواهرات قیمتی منسوجات و عطریات عالی و و نوادر  دیگر، اسب و نقدینه و غیره بر حسب مقام و مقدور خویش به حضور ملوکانه تقدیم می دارند. اکثر بزرگان طلا پیشکش می کنند و استدلال می نمایند که در تمام عالم تحفه مناسبی برای صندوقخانه (گنجه) همایونی وجود ندارد و معمولاً از پانصد تا چهار هزار دوکا تسلیم می دارند. رجال و بزرگانی که در ایالات و ولایات ماموریت دارند، آنها نیز هدایا و تحف خود را تقدیم حضور همایونی می کنند و احترامات لازم را بجا می آورند.

هیچکس از انجام این مراسم معاف نمی باشد و معمولاً مقام و منزلت هر شخصیتی بر حسب هدایای تقدیمی در سالهای متمادی منظور نظر و مورد توجه است. و بدین ترتیب شاهنشاه در عید نوروز ثروت سرشاری به هم می زند، و یک قسمت از آنرا در سرای همایونی بین اعضای بیشمار اندرون به عنوان عیدی تقسیم و توزیع می فرماید.

شاهنشاه در تمام ایام عید از ساعت ده تا ساعت یک، از اعیان و اشراق کشور با شکوه و  جلال تمام پذیرائی به عمل می آورد و سپس به اندرون تشریف می برد. معمولاً رجال و بزرگان مملکت نیز هر یک به نوبه خود در منزل خویش مشغول پذیرائی از واردین می گردند و نصف مدت روز را برای قبول مراجعین و دریافت هدایا و تحف تابعین تخصیص می دهند، این رسم مسلم مشرق زمین است که کوچکان به بزرگان می بخشند و دارایان به ناداران می دهند و از دهقان تا سلطان این سلسله مراتب، در داد و دهش مرعی و مراعات می گردد.

اشخاص مومن و متدیّن در صورت امکان تمام ساعات نخستین روز عید سال جدید را با دعا و عبادت در منزل خویش می گذرانند. این گروه در طلیعه صبحدم اغتسال می کنند و آنگاه پوشاک بسیار تمیزی می پوشند، از نزدیکی به زنان امتناع  می ورزند، نماز عادی و فوق العاده روز را می خوانند و به قرائت قرآن و کتب نفیس خویش مشغول می گردند و با زهد و عبادت آرزومندند که سال نو را به خوشی و خرمی بسر برند.

افراد دیگر که "اهل زمانه" می باشند و مدام در توسعه جاه و جلال و افزایش ثروت  و مکنت خویش می کوشند ایام عید را طور دیگری می گذرانند، این گروه تمام اوقات تعطیلات را به جشن و سرور و تفریح و تفرّج می گذرانند و مدعی هستند که برای میمنت سال جدید بایستی در ایام نوروز به شادی و سرور پرداخت تا تمام سال را در رفاه و راحتی به سر برند. نکته ای که بیش از پیش بر رونق و شکوه عید نوروز می افزاید آن است که این روز را مصادف با انتصاب حضرت علی به ولایت حضرت ختمی مرتبت می دانند. مسلمانان (شیعیان) مدعی هستند که در روز تحویل آفتاب به برج حمل، حضرت محمد (ص) جانشین خود را در حضور قوای مسلح خود رسماً اعلام فرمود، بالنتیجه علی رغم دیگر اعیاد و ایام سوگواری که با تقویم قمری تعیین می گردد، این یگانه جشن بزرگ مذهبی با گاهنامه خورشیدی تثبیت و تعیین می شود و نخستین روز سال شمسی عید مذهبی مسلمین (شیعیان) است در این رباعی اشاره به همین نکته شده است.

بهار با لاله های جام مانند جلوه گر است

در آرزوی نثار شبنم به خاک نجف است

در این روز نو علی بر مسند رسول نشست

بدین جهت نوروز میمون و مبارک است.

شاهنشاه فقید، شاه عباس ثانی اندکی پیش از فوت خویش فرمان داده بود به مانند ایرانیان باستان تحویل آفتاب را در تمام بروج دوازده گانه در طی سال، با نوای نی و طنبور و ساز و شیپور تجلیل کنند. ولی مرگ نابهنگام و سریع شاهنشاه مزبور استقرار این آئین باستانی را فرصت نداد.

در بیست و دوم بعدازظهر برای تهنیت عید به کاخ حکومتی رفتم و یک قبضه خنجر بسیار نفیس و عتیقی -  که دسته و غلاف عاج ظریف مطلای مینایی داشت -  تقدیم حضور خان ایروان کردم. این هدیه مطبوع طبع حاکم و بسیار مورد توجه وی واقع گشت. در ایران یک رسم قانون مانند است که در عید نوروز نمی توان بدون تقدیم تحفه ای به حضور بزرگان بار یافت. حاکم مرا در کنار خویش بنشاند و مرا به خوردن میوه های تر و خشک و شراب های بسیار نفیس و عالی گرجستان و شیراز خواند.


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 89/01/02 ساعت 13:20 | لينک ثابت |

کنکاشی ادبی 4 - تمثیل تیغ و قلم در ادب فارسی

کنکاشی ادبی 4 (در باره مصرع رنگین)

بخش سوم

 تمثیل تیغ و قلم (شمشیر و کلک) در ادب فارسی

 نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

استفاده از تمثیل تیغ و قلم، در ادب فارسی قدمت بسیار دارد و در نظم و نثر فارسی فراوان بکار رفته است :

به پیش سوار اندر آمد دژم

بزد تیغ  و شد نیزه ی او قلم (فردوسی)

دو لب سرخ و بینی چو تیغ قلم 

دو بیجاده خندان و نرگس دژم (فردوسی)

گردون گر از وفاش بگردد به تیغ او

گردش نکرده گردن گردون قلم شود (فلکی شروانی)

بسی نیاید تا چون پدر به تیغ و قلم                             سوار گردد و گردد مدیح را محور (عسجدی)

چو شمشیر شجاعت را علم کرد                              به یک تیغ استخوانش را قلم کرد  (هلالی جغتایی)

"قلم از آب دهانش آب روی تیغ گوهر دار بیفزود و تیغ آتش بارش سر بر خط عنبر نثارش بنهاد ....   (امیر) از وی برنجید و فرمود که تیغ از نیام برباید کشید و قلم از دست بباید نهاد که کفایت این مهم به عزبات اعلام دارند نه به خطوات ( جوامع الحکایات عوفی)

قلم مشتری و عطار یک زبان نبودی و تیغ خورشید و بهرام در یک غلاف نگنجیدی (مرزبان نامه – سعد الدین وراوینی)

از آنجا که به قول شیخ بهائی در کشکول :  "... قلم معنی پرداز است همچنان که تالی نسبی او، نی نغمه پرداز است." همواره در ادب فارسی مورد توجه بوده است و از راستی قلم  (در برابر کجی تیغ) و برهنگی آن، لاغر بودن، تر ی زبان و سیاه بودن نوک قلم، شکاف سرش (دو رویی و نفاق) صدای ناله و لغزیدنش بر صفحه، همرازیش با بنان،  بریدن سرش با تیغ -  در عین حالی که خود، گاهی به تعبیر ابوالفروح رونی "خنجری" می کند  و ...  مضمون ها ساخته شده است.  کلک صنع، کلک قدرت، کلک قضا، مرغ زرین پر،  قلم بخت، نقش بند،  قلم مصری(بیدل)،  طوطی شکر شکن، نهنگ دریا، مشک بار و مشکین بودن، آبنوس (ادیب الممالک) و ...  نمونه ای از صفات و تشبیهات قلم است.  سر خود قلم کردن، از استخوان خود قلم ساختن (و از خون رگان مرکب درست کردن)، قلم درکشیدن (بخشیدن گناه)، رفته یا رانده قلم (سرنوشت).از ترکیبات ساخته شده با آن است.

همچنین در فرهنگ مترادفات و اصطلاحات محمد پادشاه صاحب آنندراج، ترکیبات:  ترک سیه عذار ، رومی زنگی جبین، سیه بادام، گنگ سخن چین ، طوطی زرین قفس، ماهی مشکین نام کنایه از قلم ذکر شده است (1)

که از اینسان سیاه شد چو دوات                          که بدینسان برهنــــه شد چو قلم   (ابوالفرج رونی)

تا بخندد همی دهان دوات                                 تا بگرید همی زبان قلــــم   (مسعود سعد)

قلم چون سر یک زبانیش نیست                          از آن ناتراشیده ببریده ام (امیر خسرو دهلوی)

بر دل به هر گناهی تیغ جفا چه رانی؟              دیوانه ایست کـــــایزد بر وی قلم نراند  (امیر خسرو دهلوی)

تا چو نوک قلم از درد زبانم سیه است              از فلک خسته شمشیر جفائیــــــد همه (خاقانی)

سپـــر آفتاب تیـــــغ کشید                                قلم عافیت زجان برخاست (عطار)

من آن نیم که ناله کنم از تو چون قلم                   گر خود به تیغ بند ز بندم جدا کنی (کمال خجندی)

چون رفته قلم جهد نمی دارد سود                       بیهوده به غم چرا دژم باید بود (بابا افضل)

بر من قلم قضا چو بی من رانند (خیام)

هر که چو قلم گاه سخن در بچکاند                      خون سیه از تیغ زبانش بچکانی (خواجوی کرمانی)

فضولی کرد تیـــــغ غم قلـــــم هر استخوانم را     که با هر یک حساب ظلم آن خونخواره بنویسم  (محمد فضولی)

بر حرف من قلم شود انگشت اعتراض              تیـــــغ و ترنج اگر به میان آورد کسی  (محتشم)

شرح بیچارگـــــی کلک قضــــا می گفتم            شاه غیرت به سرم تیغ غضب آخت دریغ (نظیری نیشابوری)

هزار مرتبه دارد شهید تیـــغ وفــــا                     قلم به خون زن و بیتی به یادگار نویس (بیدل)

گیسوی تو دامیست که تحریر خیالش                  از نال به زنجیر کشیده است قلم را (بیدل)

چه اثر داشت دم تیغ جفایت که هنوز                  کلک تصویر شهیدان تو خون می ریزد (بیدل)

از آن شد از دم شمشیر راه عشق نازکتـــــر         که هر کس پا برون از راه بگذارد قلم سازد (صائب)

از حرف خود به تیغ نگردیم چون قلم                  هرچند دل دو نیم بود حرف ما یکی است (صائب)

برهنه  در دهن تیغ بارها رفتم                         که نبض فکر، مرا چون قلم به چنگ افتاد (صائب)

چو قلم آن را که در سر هست سودای سخن         سر نمی پیچد به زخم تیــــــغ از پای سخن (صائب)

پشتی که همچو تیغ نشد خم به پیش تو                 او را به راستی چو قلم می برند سر (قاآنی)

در نقثه المصدور در توصیف قلم (یا به قول شهاب الدین نسوی: تیز تاز قلم) می خوانیم: " ....  دست نشینی است که از صدور حکایت کند. سخن چینی است که ناشنوده روایت کند. سر تراشیده است و سر سیاه می کند. سر بریده است و سخن می گوید ، آب رویش در سیاه رویی ست. زبان بریده اش شرط گویایی است. آب دهانی است که سخن نگاه نمی دارد. سیاه کامی ست که آن چه گفت بباشد. ..." (2)

هرچند قلم به ذات خود، مقامی بلند و ارجمند دارد و نیاز واقعی و حتمی هر شاعر و گوینده است :

دوات سرخی او غنچه ی گل                      قلم قطعــــــش بود منقار بلبل  (سیدای نسفی)

قلم ارشرح دهد قصه اندوه و فراق              ظاهر آن است که آتش بزبان در فکند (خواجوی کرمانی)

اما گاهی حاصلش،  شاعر و گوینده  را از آن می گریزاند:

از شعر و شاعری ترسیدم به آرزو                  دلبستگی مرا به دوات و قلـــم نماند  (سیدای نسفی)

تاکی خورم به سر چو قلم تیغ حادثات              باید کشید از این هنر پایدار دست (حزین)

زیرا خواهیم خواند که سیـــه کاری آن را،  تاب تحمّل نیست:  

شراب لعل بده ساقیا که یک دو سه دم        رهم  ز شغل سیـــه کاری دوات و قلم   (جامی)

سر قلم بشکن، مهر کن دهان دوات           به این سیاه دلان کم نشین و کم برخیز  (صائب)

از سوی دیگر شمشیر (تیغ)  نیز در ادب ما تصویر ساز بوده و ترکیبات بسیار دارد.

عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید (گلستان سعدی)

گفت با تیغ انکار هر چه اسم و رسم به آن رسد سر بر نداری .... (تذکره الاولیاء عطار)  

و خصم ملک را هیچ زندان چون گور و هیچ تازیانه چون شمشیر نیست (کلیله و دمنه – نصرالله منشی)

گاه به دست صبح کنایه از خورشید است:  شمشیر صبح را نبود حاجت فسان (ظهیر فاریابی)،  و گاه به دست عدم، کنایه از منتهای تنگدستی و ناداری است:

چون شد اقطاع شما تختگه ملک وجود   کی از این کشته شمشیر عدم یاد کنید (خواجوی کرمانی)

چه غزا، ما بی غزا خود کشته ایم            ما به شمشیر عدم سر گشته ایم (مولوی)

چون از جنس چوب باشد،  کنایه از ابزاری بی اثر و به درد نخور است:

جمله با شمشیر چوبین جنگشان                                    حمله در لاینفعی آهنگ شان (مولوی)

 و قس علی هذا،  بودن آن در دست خطیب که :

رغم مشتی کند و بی معنی چو شمشیر خطیب        منبر نه چرخ را با قدر او دون کرده اند (مجیر بیلقانی)

و یا :

 شحنه را گر درد دین بودی زدی                       گردن واعظ به شمشیر خطیب (جامی) (3)

در ادب فارسی،  هم مصرع (ابرو و لب) و هم زبان به جهت اینکه گاهی مانند تیغ، خانه برانداز و خون ریز است به عنوان تشبیهات تیغ و شمشیر استفاده می شود.

که گر به ذکر تو دیگر قلـم بگردانم              پس این زبان چو تیغم به تیغ باد قلم(خاقانی)

هرچند به قول نظامی در شرف نامه:

چه خوش گفت فرزانه پیش بین        زبان گوشتین است و تیغ آهنین

لیکن آنجا که زبان کار تیغ را می کند، تیغ گوشتین و تیغ نطاق کنایه از زبان می شود:

بس نیک و بد که کشته ، از تیغ گوشتین شد (4) .  

همچنین آتش آب پرور، آتش و آب، آتش مجسم، آفتای مفری، آئینه دست، آئینه فتح،  آتش بار، آتش دوزخ، علف، برق لشکر، حور زبان ساز، روضه دوزخ بار، الماس پاره، الماس زمرد پیکر، ابیض و اخضر،  چوگان زر، سیماب گون، سیماب ریز، شربت الماس، قطره آب، نهنگان نیام، مرگ تابنده، نهنگ زیر خفتان هندوی، ثعبان، نهنگ نیلگون، نهنگ سبزه، نهنگ شناور، نهنگ زمرد، الماس رنگ، الماس بار، جان بخش، سیماب گون، آتش پیکر، خون آشام، ظفر پیکر، جگر شکاف، عصر شکار، جهانگیر، عالم گیر، الماس گون، الماس فعل، مغز شکاف، دندان طاق ، سر افکن ، گلو نواز همه از صفات و تشبهات تیغ و خنجر است و آب خشک، آب افسرده، آب بسته، آب منجمد، آب منعقد، کنایه از تیغ و خنجراست. (5)  تیغ آسمان زن،  تیغ صبح، تیغ خورشید  کنایه از صبح گاه (صبح صادق) است (6)  و به شعاع و خطوط آفتاب : تیغ افراسیاب ، شمشیر زر، خنجر زر، نیز گفته اند.   و از تیزی دم شمشیر، به : آب خنجر، آب تیغ، آب شمشیر، آب حسام، آب سنان، آب پیکان، دم تیغ،  لب تیغ، روی تیغ، آب غدیر یاد شده است. همچنین در باره تیز شدن (کردن) شمشیر و خنجر و غیره ، اصطلاحات:  برسر سنگ زدن، به سنگ تیز کردن ، بر فسان کردن (کشیدن یا زدن)، به سنگ فسان نشستن، به سنگ کشیدن خنجر و تیغ،  بر سنگ زدن تیغ؛ به کار رفته است (7) .

لیکن  بیشترین تصویرسازی از این دو واژه،  کاربرد به اتفاق آن دو است. شباهت دو نیم بودن سر قلم و شمشیر (ذوالفقار)،  سینه چاک بودن قلم و سر پیچیدنِ گاهِ  آن از فرمان تیغ، شرح راز گفتن قلم که به مثابه قبول سایه ی تیغ بر گردنش می باشد،  قلم شدن دست قلم گیر با تیغ،  تحریر شدن مرح تیغ ابروی یار با قلم و ...  نمونه هایی از این مضامین است.

فرخی سیستانی  قصیده ای در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود به مطلع: "نبود عاشقی امسال مر مرا در خور |  کنون که آمد بر خط نهاد باید سر" دارد  که در15 بیت آن،  درباره  اهمیت تیغ و قلم برای ملوک سخن می گوید (8)

در ادب دری،  برخی اوقات تیغ و قلم  به یکدیگر: قلم به تیغ و سنان (نیزه) و یا برعکس شمشیر به قلم تشبیه می شوند:

جاه او همچو ماه ملک نگار                             کلک او همچو تیغ کارگذار (سنایی- حدیقه)

مشک خون بوده در دوات کند                           تا همه خــــون خورد سنان قلم

هی نیزه ستیزه که مریخ راست کرد                    شمشیر خوی او همه را چون قلم بزد  (اوحدی)

بسکه آمد، چون قلم، بر فرق من تیغ جفا               نام خود از تخته ی هستی ستردم عاقبت   (هلالی)

اگر چو قلم تیغ بر سر خواجو نهند                    سر نتواند کشید از خط فرمان عشق (خواجوی کرمانی)

شهریارا تو را به شمشیر قلم در همه آفاق            به خدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی   (شهریار)

"صدری که مسند وزارت به فیض احسان آراید و در صف هیجا به تیغ و سنان دعوی شجاعت را برهان نماید . هرگاه تیغ قلمش چون پرنیان زبان بگشاید  بدان خصم ملک را دندان نماید و هر گاه تیغش چون قلم در سرکشی آید ، مداد از خون دل دشمنان رباید و زبان ایام در مدح او گردانست" (جوامع الحکایات عوفی).

در کمتر دیوانی از گویندگان و نویسندگان بر می خوریم ، که از تقابل یا همراهی تیغ و قلم سخن گفته نشود. حضور توامان تیغ و کلک در ادب فارسی  نه تنها مضمون های فراوانی را به گونه مجاز، استعاره، تشبیه  پدید آورده است، بلکه گویندگان مناظرات زیادی نیز در باره آن دو  به صورت تمثیل به زیور طبع آراسته اند.  امیر معزّی نیشابوری مناظره تیغ و کلک را در قالب چکامه ای 39 بیتی در مدح سلطان ملکشاه سروده است که مطلع آن چنین است:

آهن و نی چون پدید آمد ز صنع کردگار              در میان کلک و تیغ افتاد جنگ و کارزار(9).

همچنین خواجوی کرمانی، رساله ای به نثر مغلق به نام " سبع المثانی" در مناظره تیغ و قلم  به نام امیر مبارز الدین محمد رقم زده است. در سفينه تبريز که جُُنگی خطي است و به همت يکي از دانشمندان و ادباي تبريز به نام ابوالمجد محمدبن مسعود تبريزي در قرن هشتم هجري (723ـ 721هـ.ق) در تبريز جمع‌آوري و کتابت شده است و شامل 209 رساله جداگانه است،  رساله 49 آن  مناظره شمشير و قلم است. (10)

و بالاخره مناظرهٔ شمشیر و قلم، تألیف شرف‌الدین وصّاف (صاحب تاریخ وصّاف)، که در آذر 1385به تصحیح و مقدمهٔ دکتر نصرالله پورجوادی، به عنوان بیست و ششمین ضمیمهٔ نامة فرهنگستان چاپ شده است. از دیگر مناظرات رسیده به دست ماست

هرچند  ماهیت و کاربرد تیغ و قلم متفاوت است:

خروش رزم چو آواز زیر و بم نبود                حدیث کلک دگر دان و کار تیغ دگر (مسعود سعد)

اما در ادب ما در بسیاری از اوقات قلم و تیغ همراهند قلم به ایزد دادار (جلّ) و تیغ (ذوالفقار) به حضرت علی "ع" منسوب است. از وفاق و همسری و همدوشی آن دو،  تیغ برای دشمن :  بیم ، آفت، نیاز، خشم و گنج می آورد و برای دوست : راحت، امید، ناز، رضا و رنج.

شمشیر: ملک سِتان و کشورگشا و کلک، نظام ده و دیناربخش است. اولی، شمع سادات عرب و آتش انگیز و دومی، خورشید احرار عجم و آتش نشان است. تیغ،  آیه بأس شدید و زینت کمر، و قلم، سوره نون والقلم و زیب کلاه است. اولی برّان، گوهردارو مظهر شجاعت، و دومی، روان، عنبر بار، و نشان سماحت است. تیغ : خون آشام ، منهی رموز ظفر و صبا (روز) است و قلم :  درافشان، محرز کنوز قدر، مسا (شب) است.  اولی  در رزم و دومی در بزم حجت می گردد. برای همین است که ناصر خسرو را اعتقاد است که از دو حال خارج نیست و باید آدمی، قلم زن و یا شمشیر زن باشد:

عیب تو جامه ت نپوشد، تیغ پوشد یا قلم          گر نه ای زن،  یا قلم زن باش یا شمشیر زن  (ناصر خسرو)

تجربه و علم بیانگر این است که کلک فرزانگان کارگزار (دبیران) و تیغ ترکان کاردان (سپاهیان) هر دو نگهدار و نظام مُلک اند

ضبط عالم به تیغ و کلک کنند                            که اثرهای بی کران دارند

کلک فرزانگان کارگزار                                  تیغ ترکان کاردان دارند (انوری ابیوردی)

ز طمع خدمت او شد رونده تیغ و قلم                 یکی بدست مبارز دگر بدست دبیر(عنصری)

کار عالم را به دست خویشتن دادی نظــــــام        گاهی از تیغ و سنان و گاهی از کلک و بنان  (جامی)

در جهانداری دو آیت داری از تیغ و قلم             کآسمان خواند همی آن را صبا، این را مسا (سلمان ساوجی)

گهی ز نوک قلم، گنج کن ز خواستــه پر            گهی به تیغ ، زمین کن ز خون دشمن تر(فرخی)

این دو هم نفس، با استفاده ای نا همگون و متضاد، اما در راه یک هدف،  دست مایه ی امیران هستند  که با کمک آن دو به رتق و فتق امور می پردازند. 

کلک تو و شمشیر ملک هر دو به تاثیر                این ناظــــم دولت بود آن ناصر ایمــان (قاآنی)

با انبازی صاحبان این دو، یک ضرورت حتمی هر تمدن و دولت، یعنی قانون طبیعی نفع و ضرر ایجاد می شود

کرم پناهــــا، گردون دلا!  تویی که فلک             ز تیغ و کلک تو قانون نفع و ضرر سازد (مجیرالدین بیلقانی)

شمشیر تو و کلک تو در مجلس و میدان             نفع و ضرر آورد بـــــدی را و بهـــی را  (قطران تبریزی)

زیرا به کمک بیـــاض یا کبودی تیغ رسوم ظلم بر انداخته و دست دشمن از سرزمین مادری کوتاه می شود و خانه عدو تیره می گردد و با بهره بردن از زردی کلک؛  قوانین عدل نهاده می شود و جود عرض اندام می کند و آرزوها برآورده و صحن ملک نورانی می شود:

رسوم ظلـــم و قوانین عـــــدل در عالم            به تیــغ و کلــک تو برداشتی و بنهادی(سلمان ساوجی)

ز عکس تیـــغ تو تاییـــد یافت بازوی عدل     به نوک کلک تو تشریف یافت محضر جود (انوری ابیوردی)

بیـــاض تیـــغ تو آیینــــه جمال و ظفر          زبان کلک تو دندانه ی کلید رجا ست (سلمان ساوجی)

هست از زردی کلک تو سر نصرت سبز        هست از تیـــغ کبود تو رخ خصم سیاه  (جوامع الحکایات)

زتیغ روشن او خانه عدو تیره است              زکلک تیره او صحن ملک نورانی (مجیرالدین بیلقانی)

به این ترتیب نتیجه و حاصل تیغ، برای دشمنان ملک و کافران بد نهاد، خوف و اجل و بلا است و کلک برای دوستان و مومنان، منشاء رزق و روزی و رجا و بشارت است:

همیشه تا که به شمشیر و کلک نظم دهند               به گاه خشم و رضا خوف را و بشـری را (انوری)

از بنان و تیغ او خیزد همـــــی رزق و اجل            وز سنان و کلک او زاید همی خوف و رجا(قطران تبریزی)

طبع او ارکان دانش، کلک او کان ادب                   دست او بنیاد روزی،  تیغ او اصل اجل(قطران تبریزی)

کلک تو گنج شفای دوستان هنگام جود                  تیغ تو کــــان بلای دشمنان روز جدال(قطران تبریزی)

هر کجا مبداء بود با تیغ او مقطع شود                  هر کجا مقطع بود با کلک او مبدا شود  (قطران تبریزی)

به گوهر بار کلک تو همی نازد دل مومن             ز جوهر دار تیغ تو همی سوزد دل کافر (قطران تبریزی)

و طبیعی است که اگر او (حاکم و فرماندار) به راه باشد :

کلک او را قضا برد طاعت                       تیغ او را اجل کشد فرمان (قطران تبریزی)

و قادر است، با دندان تیغ و انگشت کلک،  تمام گره ها و مشکلات ملک را بگشاید:

گاه به دندان تیغ،  گاه به انگشت کلک         عقده احوال ملک شاه سراسر گشاد (سلمان ساوجی)

از این دیدگاه به قول عبید زاکانی:  حوالتِ بدِ جهان،  به تیغ تیزرو می شود که در مسیری با سرعت قضا هم گام است تا کاینات را به فرمان در آورد و حوالتِ نیکِ جهان،  به کلک عنبر افشان وا گذارده می شود که با حکمت قدر همراز شود و روزگار را تسخیر می کند.

کفش چو کار جهان را حوالت بد و نیک    به تیغ تیز رو و کلک عنبر افشان کرد

....   مسیر تیغ تو با سرعت قضا  همراه          صریر کلک تو با حکمت قدر همراز

....  صریر کلک ترا روزگار در تسخیر          مسیر تیغ ترا کاینات در فرمان

و چون تیغ و قلم رفیقانه در مسیر عدالت همراهی می کنند،  زاییده هر دو، هنر است

کجاست جای هنر، جز به زیر تیغ و قلم       بدین دو بر شود از چه به گاه شاه و رهی(ناصر خسرو)

و این هنربه نقل از نظامی گنجوی، سرخ است مانند نور که از آتش(نار نخست)  می جهد و  میوه آتشین انار(نار دوم)  که از نارون به وجود می آیید:

از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر    ای برادر همچو نور از نار و نار از نارون

امّا از آنجا که:

شمشیر و قلم حامی ملکند به تحقیق               امــــا دل بیدار ز شمشیر و قلم بــه   (ادیب الممالک فراهانی)

ممکن است تقابل و تزاحم آن دو، خطرآفرین باشد:

بنای ملک به تیغ و قلم کنند قوی               بدین دو چیز ملک را شکوه و خطر(فرخی)

و هنرشان نه سرخ، که سیاه باشد:

بی هنر دان، نزد بی دین، هم قلم هم تیغ را      چون نباشد دین نباشد کلک و آهن را ثمــن (ناصر خسرو)

آن زمانی است که صفت کجی شمشیر، خلق  کلک می شود و قلم راست در اثر هم نشینی با شمشیر کج می شود :

کجی گر، ز شمشیر جوئی بجاست       قلم راست باید، چو کج شد خطاست  (عارف)

در این صورت قلم رسالت راستی خود را فراموش کرده و نقش کجی تیغ را بازی می کند:

دهر بیخ پیمبری بگسست                      شاخ رادی به تیغ کرد قلم (خاقانی)

و به قول عمعق بخارایی "یکی کلک روشن تن تیره صورت" و "یکی تیغ خون خوار یاقوت پیکر" می شود. اینجا دیگر تیغ در دست زنگی مست و قلم در دست انسان پست و بی دین و خودپرست است:

فتد تیغ اگر دست زنگـــی مست                   از آن به قلم در کف خود پرست (عارف)

و نابودی چنین قلمی بهتر است:

هر آن کو قلم را نورزید و تیغ                      بر او گر بمیرد مگو ای دریغ  (سعدی- بوستان)

همچنین آنجا که پیشه قلم،  بد گفتن و حرف ناشایست زدن می شود، باید دهانش را پر لـــوش کرد:

چون قلم بست او میان در هجو تو لیکن دهانش    چون دوات از گفته های خویشتن پر لـــوش باد  (منوچهری)

امّا گاهی تیغ مقهور و فرمانبردار قلم می شود. با بودن کلک، شمشیر به اندازه ی سر سوزن در امور مدخلیتی ندارد و منهی و مامور است و به قول قوامی رازی خود،  قاتل و سیاست کن است:

ز عهدی  کز تحکم بر قلم داشت              نفاذ تیغ یاران گشت مغرور

ندید عهد میمونت  که در وی                 قلم را تیغ شد منهی و مامور(ابوالفرج رونی)    

ای که بی مشورت کلک تو در قطع امور               تیـــغ را نیست به قدر سر سوزن مدخل(سلمان ساوجی)

نیامد ، آنچه ز نوک قلم پـــدیــــد آمد                    ز تیغ و خنجر افراسیاب و رستم زر (فرخی)

عجایب است قلم در بنان صدر اجل                     که تیـــغ وار بود قاتل و سیاست کن (قوامی رازی)

بنا بر اصل، مقام قلم و نویسندگی و دبیری بالاتر از مقام تیغ و سپاهی گری است و تیرگی و سیاهی کلک بر فروغ  دو رویه تیغ می چربد:

دوات را غرض آن بود کاندرو قلم ست      قلـــــم برابر تیـــــغ ست بلکه فاضل تر (فرخی)

زیرا تیــغ جنگ را رقم می زند  و زیان کاری می کند و بی نظمی می سازد،  ولی کلک که  نشان از عقل و درایت دارد، به صلاح و خیر روی می آورد و طبیعی است که در این حال بر نفــــــاذ تیغ،  طنــّازی بکند:

کلک تو در نظم کار مملکت                              بر نفــــــاذ تیغ طنــّازی کند (ابوالفرج رونی)

اگر نه سود و زیان زیر کلک و تیغ تواند             چرا ز کلک تو سود آید و ز تیغ زیان (قطران تبریزی)

قلـم دلیل صلاح است و تیــغ رهبر جنگ             تو زین دو ای هنـری مرد بر کدام رهی؟ 

قلم نشانه ی عقل است و تیغ مایه ی جور            یکی چو حنظل تلخ و یکی چو شهد شهی  (ناصر خسرو)

در این حال قلم داد خلق را می دهد  و دادستانی می کند:

تیرگی کلک مصری دو زبانت                        به ز فروغ دو رویه تیغ یمانی

از دو زبان کلک خود چو تیغ دو رویه              داد دهی خلق را و دادستانی (سنایی)

از این رو جماعت  شمشیر زن هم می توانند بر آن تکیه کنند.

بر تیغ اوست تکیه گه شغل کلک تو              مردان تیغ زن شده بر کلک متکی(سنایی)

گاهی تیغ و قلم خصم یکدیگر می شوند

دوات و کلک خصم تیغ گشتند                     همی گویند گریان هر دو با هم (هُمام تبریزی)

و چیرگی شمشیر ستم گرانه است چرا که سر کلک را خطا نکرده می زند:

که جام باده به ساقی دهد به دست تهی             به تیغ سر بزند کلک را نکرده خطا (مسعود سعد سلمان)

آن هنگامی است که قلم به دست غیر اهل فکر افتاده است و یا قلم زن سودای سخن دارد و مطیع و منقاد جور نمی شود:

پشتی که همچو تیغ نشد خم به پیش تو              او را به راستی چو قلــــم می برند سر  (قاآنی)

چون قلم آن را که در سر هست سودای سخن      سر نمی پیچد به زخم تیــــــغ از پای سخن (صائب)

پس ناگزیر، نتیجه همراهی قلم با تیغ،  گریه و لابه است.

بر دوات غیر اهل فکر خون گرید قلم     جانب زندان عزیزی را به تهمت برده اند  (سیدای نسفی)

و نتیجه دشمنی و جنگ آنان سرکوب و ریختن خون از هر بند قلم است:

قلــم دیدی که با تیــــغ ار ستیزد                 زهر بندش برون شنگرف ریزد  (جامی)

هر که چو قلم گاه سخن در بچکاند            خون سیه از تیغ زبانش بچکانی (خواجوی کرمانی)

           ((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - فرهنگ مترادفات و اصطلاحات،  تالیف محمد پادشاه متخلص به "شاد" صاحب آنندراج،  زیر نظر بیژن ترقی،  کتابفروشی خیام،  چاپ دوم،  1346 ، تهران ص 316

2 - نقثه المصدور، انشای شهاب الدین محمد خرندزی زیدری نسوی، تصحیح دکتر امیر حسین یزدگردی، ص 3 و 4

3 – سه اصطلاح اخیر به نقل ما از فرهنگ نامه شعری، دکتر عفیفی، ج 2 - ص 1600و  1601

4 -  فرهنگ مترادفات و اصطلاحات،  ص 219

5 - همان، ص 114 و 115

6 -  همان، ص 365

7-  همان،  ص 114

8 - ر.ش- به دیوان حکیم فرخی، دبیر سیاقی ، اقبال ص 118

9 - ر. ش. به کلیات امیر معزّی نیشابوری ، محمد رضا قنبری ص 212 و 213)

10 - ر. ش. به مقاله آقای  رحيم نيکبخت، زیر عنوان "شعر و ادب فارسي در آران و آذربايجان دوران ايلخاني" سایت کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران    نویسنده براساس دو کتاب ارزشمند "نزهه المجالس» جمال خليل شيرواني و سفينه تبريز به دادن  گزارشي از شعر و ادب فارسي در اين دو کانون فرهنگي،  در دوران ايلخانان اقدام کرده است.

-------- ------------

تصویرها: اثر یکی از اساتید منبّت کار خراسانی است که حدود 18 سال پیش - که حوصله اش بود - برای نمای جلوی میز کار خود سفارش داده و اکنون نیز استفاده می شود. در کنار آیه شریفه " ان الله یامر بالعدل و الاحسان" و نمادهای کتاب و ترازو، دو نماد تیغ و قلم نیز به چشم می خورد


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/11/25 ساعت 0:19 | لينک ثابت |

کنکاشی ادبی 3 - نگاهی به واژه ی "مصرع" و ترکیبات آن در شعر فارسی

 

کنکاشی ادبی 3 (در باره مصرع رنگین)

 

بخش سوم

 

نگاهی به واژه ی "مصرع"

     و ترکیبات آن در شعر فارسی

 

نوشته ی محمد مهدی حسنی

 

 

در ادامه بحث آغاز شده ی خود،  در این جستار به بررسی واژه مصرع و نقش این واژه  در تصویر سازی شعر فارسی می پردازیم.

کلیم کاشانی را اعتقاد است که اسکندر چون نمی توانست مصرعی بسراید، سدّ مشهور ذوالقرنین را ساخت:  

سکندر سد نمی بستی که نامش در جهان ماند                     دو مصرع را توانستی اگر بر یکدیگر بستن

بیدل دهلوی گوید  که تنها یک مصرع، طبع موزون شاعر را پرآوازه می کند:

درین گلشن تسلی داد وضع سرو و شمشادم                       که یک مصرع بلند آوازه دارد طبع موزون را

جامی در فاتحه الشباب برای گشودن در رحمت بر (هر مصرع) خود، سرودن یک بیت  در وصف رخ یار کافی دانسته است:

به وصف روی تو یک بیت اگر به هم بندم                          شود گشاده ز رحمت دری به هر مصرع

و صائب سرودن مصرع (شعر) را همت بلند خوانده که انتخاب منحصرش از دو جهان است:

هیچ است هر چه هست به جز همت بلند                         این مصرع است از دو جهان انتخاب ما

 وغالب دهلوی مصرع  را تاریخ ایجاد خود می داند:

معنی بیگانه خویشم، تکلف بر طرف                          چون مه نو مصرع  تاریخ ایجاد خودم

نظیری نیشابوری،  دو سه مصرع مختصر، امّا بی اشتباه را برای الزام دفع شبهه کافی دانسته  است:

بس است از پی الزام دفع شبهه "نظیری"                    بیان این دو سه مصرع که لب و مختصر آمد

حاجب شیرازی با نگاهی از منظری دیگر مصرع هر بیت از شعر خود را به مثابه تیری بر دیدگان دجّال می داند:

مصرع هر بیت تیر دیده ی دجّال                                مطلع هر شعر تیغ تارک شیطان.

سوای ابیات بالا در شعر گویندگان فارسی از واژه مصرع و ترکیبات آن بهره فراوان شده است.                                                

"مصرع" یا "مصراع" واژه ای تازی و به معنی "یک تخته (لنگه یا لت) در" است و در اصطلاح شعری و عروضی نیمه ی یک بیت را گویند

معنی یک بیت بودیم  از طریــــــــــــق اتـــّحاد              چون دو مصرع  گرچه در ظاهر جدا بودیم ما(صائب)

بی تکلف نیست موقوف  دو مصرع وضع بیت            چون دو در مربوط هم شد خانه موزون می شود(بیدل دهلوی)

رنگین، شکفته، موزون، تند، شوخ، بلند، رسا، برجسته، از صفات مصرع  و انگشت، سرو، نخل و کوچه از تشبیهات آن است :

کوچه مصرع ز غوغای جنونم پر تهی است           خویش را دیوانه طفلان معنی می کنم (محمد اسحق شوکت)

گر شود فواره نخل مصرع ما دور نیست             تخم اشکی در زمین شعر می کاریم ما (سراج المحققین) (1)

در ادب فارسی گاه  به اعتبار پرواز فکر و خیال شاعر و درون طوفانی و  متموّج او و مانند آن، مصرع  به پرنده (مرغ ) و براق،  باد و گردباد و موج تشبیه شده است و زوج بودن بال:  که مرغ و دو مصرع :  که بیت (مرغ معنی)را میسازد وجه شبه دیگر آنان است. مصرع پرواز، بال تقاضا زدن با دو مصرع، بال مرغ معنی بودن در پرواز شهرت، از نفسِ دو مصرعِ برجستهْ خواندنِ صبح ( طلوع خورشید و باز شدن چشمان محبوب)، موزون شدن صحرا با مصرع پیچیده ( پراکنده شدن عطر زلف یار)، انشا کردن مصرع پوچ ( چون بیهوده بودن گردباد)، تنظیر مصرع به موج  و .... نمونه تشبیهات و استعاراتی است که از این منظر پدید آمده اند:

در حسرت یک مصرع پرواز بلند ست                          مجموعه ی برهم زده ی بال و پر من(صائب)

اینک زده ام بال تقاضا ز دو مصرع                           تا مژده معراج دهم سعی بیان را (غالب دهلوی)

دو مصرع در سبک روحی کلیم آنطور بنماید                 که در پرواز شهرت بال باشد مرغ معنی را (کلیم کاشانی)

صبح از نفس دو مصرع برجسته خواند و رفت              دیوان اعتبــــار و همین بیتــــــــــــــش انتخاب(بیدل دهلوی)

ندانم گرد بــــاد از مکتب فکــــر که می آیــــــــــد                که این یک مصرع پیچیده موزون کرد صحرا را(بیدل دهلوی)

گرد عالم چرخ  این بیهوده گردان می زنند                   مصرع پوچی اگر چون گردباد انشا کنند(صائب)

بحر موزونی،  ز طبعــــــــم باز طوفـــان می کند               هر نفس بر لب چو موجم مصرع برجسته ای ست(بیدل دهلوی)

مصرع تازه که از بحـــــــــر خیالم موجی ست               دوست را آب حیات است و به دشمن تیغی ست(بیدل دهلوی)

همچنین مصرع از تشبیهات زلف یار است. مصرع زلف، مصرع بحر طویل زلف، مصرع زنجیر، مصرع مو، مصرع قد، مصرع بلند، مصرع پیچیده، مصرع پیچان در ابیات زیر ترکیباتی پدید آمده  به همین وجه است:

دو مصرع است دو زلف که از بیاض عارض او                که بهر مشق جنون انتخاب شد هر دو(صائب)

مطلــــع هر نامه تندی که جَست                            مقطع هر مصرع زلفی که بست  (زلالی خوانساری)

افتاده از دو مصرع منقوش او به تاب                          بر صفحه جمال بتان زلف عنبری(نظیری نیشابوری)

سکته صد مصرع مو جست تمکین گهر                         در دبستان ادب سنجی تامل دنگ نیست(بیدل دهلوی)

زین دبستان مصرع زلف مسلسل خوانده ایم                   خامشی مشکل که گردد مقطع دیوان ما(بیدل دهلوی)

دو سنبلند که پهلو به یک چمن زده اند                         کدام مصرع زلف تو را کنم تحسین(صائب)

پیش او هرچند باشد پیش پا افتاده، لیک                       مصرع بحر طویل زلف او پیچیده است(واعظ قزوینی)

گر چنین از شوق پابوس تو می بالد به خود                  زلف آخر مصرع آن قد موزون می شود(واعظ قزوینی)

نارسائی در کمند پیچ و تاب عقل نیست                       مصرع زنجیر ما سوداییان پیچیده است(صائب)

زلف معنبر تو به صد جان برابر ست                         این مصرع بلند به دیوان برابر ست(صائب)

هر کجا بیرون نمی آرد سری از زلف او                       شانه داند معنی این مصرع پیچیده را (سلیم)

مصرع پیچانم، از من اهل دانش مگذرید                     عقده از دل وا شود گر پی به مضمونم برید (میر رضی دانش مشهدی) 

صاحب آنندراج و بهار عجم، مصرع پیچان (پیچیده) را مصرعی گفته اند که بی تامل و تفکر نتوان گفت و درک مضمون آن آسان به دست نمی آید.

نمی فهمی تو ای سرو سهی مشق روانی کن               که من از قامت خم مصرع  پیچیده ئی دارم(حزین لاهیجی)

موشکافان را کتاب و دفتری در کار نیست                   مصرع پیچیده موی میان، ما را بس است(صائب)

همچنین مصرع از تشبیهات قد نگار است: ترکیبات مصرع آمده، مصرع برجسته، مصرع سرو، مصرع قد، مصرع مشهور، مصرع موزون و مصرع حسن  در ابیات منتخب زیر در ارتباط با همین معنی سروده شده:

مصرع آمده چون قد خود موزونی                        سرو عاشق سخنی تازه غزل خوان شده ای (میر محمد افضل ثابت)

دیوان پر از مصرع برجسته ی شوخی است              آن ترکش پر تیز برآن قامت موزون (میرزا طاهر وحید)

اگر بیند ز قدت مصرع برجسته مضمون را             چمن پیرا  کند از باغ بیرون سرو موزون را(حزین لاهیجی)

مصرع برجسته هیهات است از خاطر رود                چون کند صائب فرامش قد دلجوی ترا ؟(صائب)

گرچه سر تا پای او یک مصرع برجسته است              هر سر بندی ازو ترجیع بند ناله ها ست(صائب)

همچو سرو آزادگان را قید الفت راستی است            خط مسطر دام باشد مصرع برجسته را(بیدل دهلوی)

یکتا ست در رسایی قامت، قیامت من                    شوخ ست مصرع سرو اما ادا ندارد(حزین لاهیجی)

یاد آن قامت موزون نرود از دل ما                         مصرع سرو کند فاخته تکرار چنین(حزین لاهیجی)

محو گردد سواد مصرع سرو                                   مــــدّ    آ   هم اگر رسا گردد(بیدل دهلوی)

الف قد تو آورده رعونت بــــــــــــــا خویش                   مصرع سرو به تقطیع کسان موزون نیست(صائب)

نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت را                     فرو برده است فکر مصرع قدت قیامت را(صائب)

یارب که دید سرو سهی پیکر ترا                             کآوازه اش چو مصرع مشهور شد بلند(حزین لاهیجی)

معنی برجسته یی چون سرو می باید بلند                  ورنه هر کس می تواند مصرع موزون کند (سیدای نسفی)

مضمون تازه مصرع موزون قامتی ست                هرجا دمید سروی از این عاریت سرا(حزین لاهیجی)

بفکر مصرع موزون چه غم خورد "بیدل"               خیال سرو تواش دستگاه طبع رساست(بیدل دهلوی)

می کشد از طوق قمری حلقه ها در گوش سرو            بس که افتاده است رعنا مصرع موزون ما(صائب)

نیست هم دوشی به نخل قامت او، شان سرو               مصرع حسن دو بالا نیست در دیوان سرو(صائب)

مصرع به آه شاعر هم  تشبیه شده است. در دیوان سه شاعر برزگ سبک هندی: صائب، بیدل و حزین  مصرع آه به کار رفته وظاهراً به معنی مصرعی است که بی هیچ تکلف و زور زدن از جگر و درون سوخته (دل) برمی خیزد:

طی می شود از مصرع آهی گله ی ما                       طالع به وصال تو نویســــد صله ی ما(حزین لاهیجی)

جـــــز صیقلــــی آینـــــــه ی آب نــــــدارد                   هرچند که سرو لب جو مصرع آهی ست(بیدل دهلوی)

مصرع آه من از لعل تو پر بی بهره ماند                   باب تحسین گر نبود اهلیت دشنام داشت(بیدل دهلوی)

درد انشـــــــا می کند کسب کمـــال عاجزان               مصرع آهی ست "بیدل" گر شود موزون نفس(بیدل دهلوی)

یک نقطه است اشک در مجموعه ی غمم                  یک مصرع است آه ز دیوان درد من(صائب)

مصرع مانند مطلع و مدّ و بیت و شاه بیت از صفات و تشبیهات ابروی محبوب است، چنانکه صفحه، ورق، مصحف و صحیفه از تشبیهات روی و رخ معشوق است (2) مصرع شمشیر (تشبیه ابرو به شمشیر) و مصرع ابرو در ابیات منتخب زیر آمده است:

معنی مردن تمام از تیغ می آید برون             مصرع شمشیر را خود مصرعی در کار نیست (منوچهر خان)

گل گل از می شد به هنگام صبوحی روی تو     حسن مطلع کرد پیدا، مطلع ابروی تو   (امیر رضی دانش مشهدی – ص 329)

چون دو ابرو که نفس سوخته ربط هم اند                   تیغ او زخم مرا مصرع تضمین آمد(بیدل دهلوی)

جبین نظم حسن رخت راست مطلع                        دو ابرو ز مطلع فروتر دو مصرع(جامی – واسطه العقد)

نیابم زان نشانه جز بیاضی                            که دارد هر دو مصرع در میانه(جامی – واسطه العقد)

ای رسته ز گلزارت آن نرگس جادو ها                 صاد قلم تقدیر بـــــــــــا مصرع ابروها(بیدل دهلوی)

تا کند روشن سواد مصرع ابروی او                   می نویسد مدّ بسم الله ماه نو به  زر(بیدل دهلوی)

نقطه ی جیم جمال، آن غنچه خندان اوست          مستزاد مصرع  ابرو، صف مژگان اوست(واعظ قزوینی)

جبهه ات از نور چو مطلع نوشت                     ابرویت از مشک دو مصرع نوشت(جامی – هفت اورنگ)

همیشه بر سر چشم جهان بود جایش                    توند آن چو ابرو به هم دو مصرع است(صائب)

همچنین مصرع، مانند نقطه و تیغ از تشبیهات لب نیز هست(3):

به این ترتیب الفاظی که دارد ننــــــــگ موزونی        دو مصرع ربط پیدا می کند گر لب  به لب بندم(بیدل دهلوی)

جامی در وصف قصیده پرداخته ی مجنون برای لیلی در  نزد خلیفه گوید:

هر بیت از آن چو خانه ی پر                            ز اشک چو گهر سرشک چون دۥر

مصرع مصرع از آن چو درها                          آمـــد شـــــد درد را گـــــــذرها (4)

همچنین به مژگان و دیده و بینی محبوب و نیز  خرامیدن یار تشبیه شده است

همچو مژگان تیر یک ترکش بود افکار من             مصرع بی رتبه در دیوان نمی باشد  مرا(صائب)     

مد نگاه با صف مژگان برابر ست                             این مصرع بلند به دیوان برابر ست(صائب)

خرامش مصرع شوخ رمیدن در میان دارد                  نخواهم رفت اگر از خود که میگوید جوابش را(بیدل دهلوی)

بینی ت آن مصرع عالی ست کز انداز حسن             دخل نازش دارد انگشتی به حرف آفتاب(بیدل دهلوی)

مصرع برجسته، مصرع را گویند که بدون  فکر و تامل، لیکن خوب و نیکو به هم می رسد (آنندراج و بهار عجم) یا به قول صاحب مصطلحات الشعرا مصرع خوبی که بی فکر به فیض مبداء فیاض، از غیب برسد. (5) مصرع آمده، مصرع ریخته و مصرع تند و مصرع تیز نیز به همین معنی آمده است (6) . ظاهراً پیش شعرای سبک هندی، خاقانی،  ترکیب "مصرع برجسته" را  بکار برده و  در اشعار سیدای نسفی، بیدل و صائب فراوان آمده است :

افضل این مصرع برجسته ندانیم که گفت                  هر که شمشیر زند خطبه به نامش خوانند (خاقانی)

مصرع آمده چون قد خود موزونی                           سرو عاشق سخنی تازه غزلخوان شده ای (میر محمد افضل ثابت)

زبس کشیده ام از حرف تند، خجلت ها                     ترم از مصرع تندی که بر زبان آید(واعظ قزوینی)

مصرع تیز عزیزان به کف دقت من                          گر بود دشمن الماس که ناخن گیر است (اوجی نظیری)

شوخ شاعر مصرع برجسته یی باشد به عصر                بردم او را خانه و خواندم به گوشش نظم و نثر(سیدای نسفی)

صبح از نفس دو مصرع برجسته خواند و رفت                دیوان اعتبــــار و همین بیتــــــــــــــش انتخاب(بیدل دهلوی)

از هنرها ، غیر زرداری کنون نبود پسند                   این غزل را مصرع  برجسته نقش درهم است (واعظ قزوینی)

چون شمع که به شعله نطقم زبان بسوز                      نقصان مباد  مصرع تند رسیده را (ملا طغرا )

مضمون او به مصرع برجسته یی تمام                     منت پذیر مصرع  دیگر نمی شود (اقبال لاهوری – پیام مشرق)

مصرع تازه، مصرع روان، مصرع سنجیده، مصرع عالی، مصرع غرّا، مصرع خوش، مصرع فرد، مصرع موزون، مصرع فکر، مصرع بلند، در ابیات زیر به معنی نزدیک به هم آمده است

مصرع تازه که از بحـــــــــر خیالم موجی ست          دوست را آب حیات است و به دشمن تیغی ست(بیدل دهلوی)

چون سکته ئی که گل کند از مصرع روان             کم فرصت یقین به فراغی رسیده ایم(بیدل دهلوی)

پاسخش دادم ازین مصرع سنجیده ی خویش        آنچه انجام نـــــــدارد چه نمایـــــــــــم آغاز (حزین لاهیجی)

بینی ت آن مصرع عالی ست کزاند از حسن           دخل نازش دارد انگشتی به حرف آفتاب(بیدل دهلوی)

بشنو سه چار مصرع غرا ز خامه ام                 اکنون که فطرتت به سر نکته دانی است(حزین لاهیجی)

تار گسسته ایست ز قانون گفتگو                       هر مصرع خوشی که ندارد نوای او(واعظ قزوینی)

آنجا که شمع ما به تامل دماغ سوخت                  شد داغ دل ز مصرع موزونش انتخاب(بیدل دهلوی)

پای جوهر از دم شمشیر می پیچد به هم               تند مگذر زینهار از مصرع موزون ما(صائب)

خوشا از مصرع موزون دریای سخن طغرل       قیامت می کشد کلک فرنگستان تصویرت (طغرل احراری)

حرف بی صوت اندرین عالم بدیم                   ار رسالت، مصرع موزون شدیم (اقبال لاهوری – اسرار و رموز)

مصرع فکر بلند  "بیـــــــــدلم" اما چه سود         بی دماغی های فرصت نارسایم بسته است(بیدل دهلوی)

گویا به وصف قبله معنی نواز ماست                  این مصرع بلند فلک دستگاه عید(بیدل دهلوی)

مصرع بی رتبه، مصرع بی مغز، مصرع پوچ،  مصرع  خام، در معنی منفی، بکار رفته است و کنایه از شعر خام و بدون اندیشه و تفکر و بیهوده است و به اعتبار بار بی ارزشی آن گاه کاربرد هجا و طنز دارد:

همچو مژگان تیر یک ترکش بود افکار من           مصرع بی رتبه در دیوان نمی باشد  مرا(صائب)

به یک دو مصرع بی مغز، کلک صائب را            دلش خوش است که داد سخنوری دادست(صائب)

چند از رگ گردن همه دعوی شوی ای نی            یک مصرع پوچ این همه فریـــــــاد ندارد (صائب)

گرد عالم چرخ  این بیهوده گردان می زنند           مصرع پوچی اگر چون گردباد انشا کنند(صائب)

بود معارضه با ما به یک دو مصرع پوچ            چو تاختن به صف از طفل نی سوار غلط(واعظ قزوینی)

هرچنـــد همـــه شعلــــه تــــراود ز لب شمع        در مکتب ما صاحب یک مصرع  خام است(بیدل دهلوی)

مصرع زور آزمائی،  مصرع خالی،  مصرع تضمین، مصرع شوخ، مصرع نظاره، مصرع وحدت، مصرع یکتایی نیز که واجد تشبیهاتی متنوع است در ابیات زیر خوب درخشیده است :

ز فکر ما و من،  جستن تلاش تند می خواهد      مکن تکلیف طبع این مصرع زور آزمایی را (بیدل دهلوی)

نفس سحر چه مضمون بر دماغ هوش میخواهد       که عمری شد ز هوشم می برد این مصرع خالی(بیدل دهلوی)

برده اند از موج گوهر پیچ و تاب اشتراک             مصرع ما را ز تضمین فرد پیدا کرده اند(بیدل دهلوی)

چون دو ابرو که نفس سوخته ربط هم اند              تیغ او زخم مرا مصرع تضمین آمد(بیدل دهلوی)

از شکست دل خیال نازکی گــــل کرده ام             وا کشید از "موی چینی" مصرع تضمین من(بیدل دهلوی)

"بیدل" من و آن نظم که هر مصرع شوخش        چون سرو  ز آزادی غمها صله دارد (بیدل دهلوی)

یک مصرع نظاره به شوخی نرساندیم               یارب عرق شرم که مضمون حیا بست(بیدل دهلوی)

محو گردیدن ما آن همه ناموزون نیست              سکته  مصرع  نظاره  تحیر دارد(بیدل دهلوی)

خوابم حزین ز مصرع وحدت به دیده سوخت       ما خود نفس ز گفتن افسانـــــــــــــــه سوختیم(حزین لاهیجی

خیال مصرع یکتایی اش بی پرده میگردد           به مضمونی که خود را معنی بیگانه میسازم(بیدل دهلوی)

ببنید که بیدل دهلوی چه زیبا از یک اصطلاح عروضی " سکته " در ترکیب با "مصرع" مضامین زیبا آفریده است:

محو گردیدن ما آن همه ناموزون نیست                         سکته  مصرع  نظــّاره  تحیـّر دارد

فرصت انشایان هستی گر تکلــّف کرده اند                      سکته مقداری درین مصرع توقف کرده اند

موج گوهر بی تامل قـــــــابل تمیــیــز نیست                    مصرع ما را به چندین سکته موزون کرده اند

عیش صد دانا ز یک نادان منقــّص مــــی شود                ربط مصرع بر هم است آنجا که حرفی کور شد (7)

رنگ اطوار ادب سنجان به قانون ریختند                      مصرع  موج گهر از سکته موزون ریختند

همچنین اصطلاح  "مصرع تنگ"  به معنای "مصرع کوتاه" است:

دهم در یکی مصرع تنگ جا                            زر و خلعت و باغ و اسب و سرا (نورالدین ظهوری) (8)

                                                               (((((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 - به نفل از آنندراج و نیز ر. ش. به بهار عجم . 

2 - فرهنگ مترادفات و اصطلاحات - ص 23

3 - بهار عجم ج2 ص 852

4 - مثنوی هفت اورنگ ، ج2 ، بتصحیح اعلان خان افصح، میراث مکتوب، ص 326

5 - مصطلحات الشعرا - ص 717

6 - آنند راج ص 4024 ج6 و بهار عجم ج 3 ص 1925 به بعد

7 - یرای  آگاهی بیشتر به مقاله زیبا و وزین "سکته یا د اتوماتایزیشن ( De – Automatization) در شعر بیدل"  نوشته ی آقای دکتر اسد الله حبیب در وب سایت ایشان مراجعه شود:

8 - آنندراج و بهار عجم  


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/10/28 ساعت 19:46 | لينک ثابت |

کنکاش ادبی 2 - رنگین به معنای سرخ و ترکیبات آن در شعر فارسی

 

کنکاش ادبی 2 ( مصرع رنگین)

بخش دوم

 

 

رنگین به معنای سرخ و ترکیبات آن در شعر فارسی

 

رنگین، صفت نسبی برای رنگ است، در بهار عجم و آنندراج و غیاث اللغات و فرهنگ بزرگ سخن، این واژه در معنی حقیقی اش، به رنگارنگ و رنگی و در معنی مجازی به پربرکت و نعمت (سفره) و حالت مطلوب و  خوش آیند و همچنین فریبنده (برای قد) معنی شده است.

در بهار عجم می خوانیم: رنگین،  معروف و به معنی خوب و خوش آینده مجاز است چون رنگین رفتار و تبسم رنگین و جلوه رنگین و رنگین ترانه و رنگین خیال و رنگین سخن و رنگین فطرت، رنگین فکر، رنگین قبا،  رنگین عذار و مانند آن اسم است

هرچند به دلایل نامعلوم در هیچ یک از لغت نامه ها، ذکر نشده است ولی بدون تردید،  یکی از معانی اصلی کلمه ی رنگین، گلگون و سرخ رنگ است. و این شاید منطبق  بر مفهوم معنی حقیقی ریشه اش: واژه رنگ است زیرا در برهان قاطع و فرهنگ جهانگیری (ج 2 ص 1822) و فرهنگ جعفری (تالیف توسیرکانی) ، یکی از معانی "رنگ"،  خون آمده است.

شاهان که به کینه بر ستیزند                             شمشیر کشند و رنگ ریزند (امیر خسرو)

رنگ آوردن و قرمز شدن کنایه از خجل شدن است و شاید اگر به میوه شفتالو،  "رنگینیان" گویند به خاطر همین رنگ سرخ آن باشد.

در شاهنامه رنگ به جای مطلق گل (گل سرخ) آمده است:

یکی جام  پر می گرفته به چنگ                           به سر بر زده دسته ی بوی و رنگ

یا:

یکی دسته دادی کتایون بدوی                              وزو  بستدی دسته رنگ و بوی

که در اینجا مراد از بوی و رنگ مطلق گل و بوی خوش آن است. حافظ نیز به همین معنی بکار برده است:

قبای حسن فروشی ترا برازد و بس                             که همچو گل همه آئین رنگ و بوی داری

یا :

ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار                        که می رسند ز پی رهزنان بهمن و دی (1)

استاد رودکی نیز رنگین را به معنای گلگون و سرخ بکار برده است. وی در شعر زیر، با مطلع : "رودکی چنگ بر گرفت و نواخت"، در وصف شراب گفته است:

           نابسوده دو دست رنگین کرد                       ناچشیده به تارک اندر تاخت

همچنین همو  در وصف پوپک (هدهد، شانه سر) با مطلع: "پوپکی دیدم به حوالی سرخس" گفته است،

                چادرکی دیدم رنگین برو              رنگ بسی گونه برآن چادَرا

پوپک پرنده قهوه ای رنگ است. در رنگ قهوه ای، رنگ قرمز مایل به سیاه به چشم می خورد. پبش تر گفتیم  چون دایره لغات رنگ در قدیم محدود بوده، به رنگ قهوه ای سرخ اطلاق می شده و رنگین در این بیت رودکی همان سرخ است. (2)

همچنین از اشعار حافظ نیز چنین  بر می آید که وی از واژه رنگین معنای رنگ سرخ افاده کرده است:

"بیار باده رنگین که یک حکایت راست "  و" خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب"   و "من این مرقّع رنگین چو گل بخواهم سوخت " و:

گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید                 در آتش شوق از غم دل غرق گلاب ست (3)  

هرگاه طالب آملی گوید:

مست و دست افشان و رنگینم به سوی او برید      هــــم بر این ترتیب و آیینــــم به سوی او برید

در اینجا نیز رنگین بودن رخ  به سبب قرمزی و خون دوانیدن آن ناشی از نوشیدن باده است و می تواند کنایه از خوش و سرحالی باشد.

منیر لاهوری برغم اینکه در دیوانش ترکیب قطعه رنگین و معنی رنگین را در معنای مورد نظر بکار نبرده است با این همه  در "کارنامه"  در نقد یکی از شعرهای عرفی شیرازی و به طعنه و زبان ایراد گوید: "خون معنی ریختن و سخن را رنگین ساختن از شیوه های طبع رنگین اوست " (4)

در اشعار زیر از بیدل و حزین و رهی معیری، رنگین به معنی مورد نظر ما آمده است

چون گل ز باغ هستم ما هم فریب خوردیم             خون داشت در گریبان  رنگین قبائی ما (بیدل دهلوی)

 بیدل از هر مصرعم موج نزاکت می چکد            کرده ام رنگین به خون صید لاغر تیغ را (بیدل دهلوی)

               ز بیدادت بهار ناز رنگین              ز رفتار تو کار فتنه بالاست   (بیدل دهلوی)

نیست از دست تو بیرون اختیار صید ما            پنجه رنگین چو گل تا غنچه می سازی دل است  (بیدل دهلوی)

رنگین کرشمه ای ز نگاه ستمگران               مرهم بهای زخم شهیدان فرو چکم (حزین لاهیجی)

هر نفس در باغ طبعم لاله ای روید، رهی         نغمه سنجان را دل از گلهای رنگین فارغ است (رهی)

در مقاله پیشین در باره گل و صفت رنگین (سرخی آن) به مقدار کافی شاهد آورده ایم در ادامه بحث، پنج گروه از ابیات برگزیده تقدیم می شود،  که در تمامی آنها رنگین به معنی سرخ آمده است:

الف -  می و باده ی رنگین :

در ادب فارسی، به اعتبار سرخ بودن رنگ باده،  آب شقایق،  دخت رز، گل نشاط، خون تاک، خون رز، خون خم، خون شیشه، خون مینا، خون خروس، خون خام، خون بط، خون سیاووش، خون کبوتر، خون دل مریم، خون ناموس، آب سرخ، آب انار، آب ارغوان، آب آتشین (آتش زا، آتش رنگ)، آتش تر، اشک تاک (دختر تاک)، اشک صراحی، چکیده خون، حیض عروس، لعل سفته، لعل مذاب، یاقوت مذاب، بسّد حل شده،  همه کنایه از شراب است (5)  و باده ی رنگین به دلالت ابیات زیر به معنی باده ی سرخ و قرمز است، و به ویژه در اشعار امیر خسرو و حافظ  فراوان به کار رفته است:

خروش الصبوح از خاکیان خاست          ز رنگین جرعه هرجا  بوی جان خاست (سلمان ساوجی - مثنوی جمشید و خورشید)

تا بو که بر لب تو رسم ، خون من بریز             وانگه به جام باده رنگین به جام تن (امیر خسرو دهلوی)

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید          که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها (حافظ)

در شیشه صافی بنگر باده رنگین                 چون عکس گل و لاله که در آب نماید  (امیر شاهی سبزواری)

ساغر ما همچو گل از خون دل رنگین بود          این قدح رنگ می عشرت نمی داند که چیست؟ (رهی)

ب - گریه رنگین:

در شعر فارسی، خون دل به ناخن رسیدن، خون گشادن از چشم، مغز دیده بر مژگان دویدن، خون گریه دل بر لب و روی دویدن، نار افشاندن، ناردان افشاندن (باریدن)،  قیفال از دست مردمک دیده زدن و ...  کنایه از گریستن است (6) و شاید وجه آن به این دلیل باشد که چشم ها به هنگام گریستن قرمز می شود و لابد اگر چه به چشم نمی آید ولی رنگ سرشک نیز باید از دگرگونی رنگ سفیدی مظهر خود پیروی کند. خاصه اینکه خواستگاه واقعی گریه و زاری، جگر  و دل خونین است.

گریه ی رنگین به دلالت ابیات زیر به معنی سرشک سرخ است و به ویژه در اشعار امیر خسرو دهلوی و امیر معزی و انوری چندین بار آمده است و "گهر رنگین" کنایه از اشک است:

یک شب به بامی دیدمت، آنگه به یاد پای تو          رنگین بساطی می کنم از خون دل آن بام را (امیر خسرو دهلوی)

از آن سنگین دلش خیزد همی رنگین سرشک من      بدین معنی درست آمد که یاقوت از حجر خیزد (امیر معزی)

هست هر بوسه چو شیرین شکری از لب او       هست هر قطره از این دیده چو رنگین گهری (امیر معزی)

همه بستر ز اشک من رنگین                         همه کشور ز آه من بیدار (انوری)

روزی که خرد سرشک رنگین ریزد                   اندیشه چگونه رنگ  شعر آمیزد (انوری)

آب چشمم ز آتش هجران چنان رنگین شدست        کز رخ باد بهاری خاک کوه لاله زار (انوری)

به گردن تا به کی گیرد خزان خون بهارم را       بهار اشک رنگین کرد گلریزان کنارم را   (حزین لاهیجی)

زان اشک که چون شمع ز چشم تر من ریخت    مجلس همه رنگین شد و گل در بر من ریخت   (بیدل دهلوی)

یاد روی کیست عید گریه ام                   طفل اشکم  صد چمن رنگین قباست (بیدل دهلوی)

ج - روی و رخ رنگین :

در ادب ما، آتش، گل،  بهار، گلنار، گلزار، گلستان، گل سوری، شفق، خورشید، ورق لاله، دامن گل، لاله زار، چمن زار، لاله سمن، ارغوان نسیم روز، کنایه از رخ یار است و گرم آتشین، آتشین خام، آتش گون، آتش ناک، شعله ناک، لاله رنگ، لاله گون، گلگون، گلپوش، بهار آلود و از جمله رنگین از تشبیهات روی از حیث سرخی و زیبایی آن است و آرایش زنان با سرخاب (غازه) نیز موثر در تصویرسازی مزبور بوده است. (7)

حافظ رنگ سرخی روی را به مانند جام از خون دل درون می داند و گرنه روی باید مانند جام سفید باشد.

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام             خون دل عکس برون می دهد از رخسارم

در ابیات منتخب زیر روی  و رخ رنگین به معنی چهره گلگون یار است به ویژه در اشعار امیر خسرو دهلوی و امیر معزی و حافظ فراوان به کار رفته است:

چو رنگین رخ تاجور تیره شد                    از آن درد بهرام دل خیره شد  (فردوسی)

چون خط تو آمد به صفت سنبل و شمشاد              چون عارض رنگین  تو آمد  گل احمر (امیر معزی)

زان همی ترسم که چون فارغ شوی از قتل من        روی را رنگین کنی و زلف بترازی دگر (اوحدی)

همواره تا که دارد مشاطگی نیسان            رخسار لاله رنگین  زلف بنفشه پرتاب (انوری)

د – لب رنگین:

دو مرجان، عنّاب گون، دو بیجاده، دو آتش، دو لعل شکر بار، کنایه از دو لب معشوق است (8) و رنگین سخن، میگون، می آلود، می چکان، می رنگ، می خواره، می آشام، می پرست، می نوش، شراب آلود، باده پرور، جرعه نوش، باده نوش، باده آشام، غنچه لب، لعل، عقیق رنگ، یاقوت فام، یاقوت فروغ، گلرنگ، گلناری، خون چکان، خونخوار، گوهر نثار، گوهر فروش، گوهر بار، آتشین، آتشین رنگ ، آتش بیان، لعل سفته همه از صفات لب است، گل قند، یاقوت گوهر شاداب، رگ ابر، برگ گل، غنچه، غنچه مستور، بستر تیغ، مرجان وش، آتش گویا، آذر، خون بسته، آتش باد آورده، زبرجد، شفق،  ناردانه، ناردان، آتش تر از تشبیهات لب است (9)  و همچنین است عناب، شفتالو، دانه نار، حقه لعل، مرجان، یاقوت ،عقیق، غنچه جان پرور.  ترکیب لب رنگین در اشعار امیر معزی و صائب تبریزی فراوان بکار رفته است:

وصف لب رنگین تو از دل جویم           در آرزوی زلـــــف تو سنبل بویم  (مسعود سعد)

عقیق است آن لب رنگین، حریر است آن بر سیمین      عقیقش حقه ی لولو حریرش پرده ی سندان (قطران)

دارم خیال او به شب، زان باده ی رنگین لب                جانم چو زنگی در طرب، زان باده ی چون رنگ شد (اوحدی مراغه ای)

پیش آن لب رنگین که رشک یاقوت ست            عقیق سنگ نژاد است و لعل بــــد گهری (سیف فرغانی)

چون لب رنگین خوبان آب او یاقوت رنگ           چون سر زلفین خوبان باد او عنبر فشان (امیر معزی)

چون بوسه ز تو خواهم سوی  رقیب گزی لب       زهی تعلل شیرین   زهی بهانه رنگین  (کمال خجندی)

بگشا به شکر خنده ی رنگین لب میگون           کز لعل تو در آتــــــــش و آبست دل من  (حزین لاهیجی)

خاک شد یک دانه یاقوت از لب رنگین تو          این چنین لعلی ندارد دودمان آفتاب (صائب)

ﻫ – دست و پای، ناخن، پنجه رنگین:

چون رسم حنا گذاردن بر دست و پا از دیر باز در کشور ما مرسوم بوده از این رو گویندگان در بسیاری از اوقات پنجه نگار و دست و پای او را سرخ دیده و به چیزهای قرمز تشبیه کرده اند.  حنا بسته ، حنا مالیده ، به حنا گرفته، فندق بند، از صفات انگشتان و پنجه مرجان، پشت ماهی، فندق از تشبیهات آن است (10) همچنین  گل شکفته پنج برگ از تشبیهات پنجه معشوق و خونین،  صفت آن است و به  کف دست و پا هر دو پنجه می گفتند و از حیث صفت قرمزی،  خونین و تیغ آزما از صفات آن است (11) اصطلاح پنجه لاله یا پنجه گل نیز از همین وجه شبه است زیرا چند گل سرخ رنگ از یک شاخ رسته و به هم پیوسته می شود که در غنچگی به پنجه انگشتان ماند (بهار عجم)

به رامش گشت عیش شاه شیرین                  به باده بود دست ماه رنگین (ویس و رامین)

همان در جلوه  طاووسان آن باغ                  به حنا پای رنگین کرده چون راغ (سلمان ساوجی)

      وی ناخن بحث تو ز شبهه                      رنگین شده بر بیان معقول (سیف فرغانی)

همچنانت ناخن رنگین گواهی می دهد              بر سر انگشتان که در خون عزیزان داشتی (سعدی)

بیا ای ماه سیمین بر، به خونم پنجه رنگین کن    کز اقبالت گراین حاجت روا گردد روا باشد (عمادالدین نسیمی)

دست رنگین ز رقیبان بداندیش بپوش            تا ندانند که خــــون دل من ریخته ای (عمادالدین نسیمی)

نیست از دست تو بیرون اختیار صید ما            پنجه رنگین چو گل تا غنچه می سازی دل است (بیدل)

بیکاری آخر کار دست مرا بخون بست            رنگین نمی توان کرد زین بیشتر حنا را (بیدل)

نیست رنگین ز حنا ناخن پایت که بهار            طلعت خویش درین آینه ها می بیند  (بیدل)

کی به خون قطره صائب پنجه رنگین می کند     آن که چون مرجان کند از بحر خونین دست را (صائب)

خون بها از تو همین بس که ز خون دل ما        دست رنگین و کف پای نگارین داری  (فروغی بسطامی)

                                     ((((((((((((((((((())))))))))))))))))))

پانوشت ها:

1 -  فرهنگ شاهنامه فردوسی (واژه نامک) عبدالحسین نوشین،  بنیاد فرهنگ ایران، 53 - ص 90 .  در شعر زیر فردوسی،  رنگین را به همان معنی مصطلح امروزی (لون) به کار برده است.

سر خامه چون کرد رنگین به قار                 نخست آفرین کرد بر کردگار

2 – دو بیت زیر دلیل درستی گفتار ما است:

تا چو هد هد تاجداری بایدت در حلق دل               طوطی آسا طوق آتش کم نخواهی یافتن (خاقانی)

و

یک جمله ی دیگر به سلیمان بگراییم              کان هدهد پرخون شده منقار در آمد (مولوی)

3 - کلک خیال انگیز، ج 2،  دکتر پرویز انور،  ص 1120- 1121

4 - به نقل از  شاعری در هجوم منتقدان،  شفیعی کدکنی، تهران، آگاه، چاپ اول، تابستان 75، ص 61

5 -  فرهنگ مترادفات و اصطلاحات،  تالیف محمد پادشاه متخلص به "شاد" صاحب آنندراج،  زیر نظر بیژن ترقی،  کتآبفروشی خیام،  چاپ دوم،  1346 ، تهران ( چاپ اول کتآب در سنه 1291 ه . ق . در کلکته انجام شده است. ) ص 253

6 -  همان - ص 342                   7– همان – ص 204             8 - فرهنگ نامه شعری ج 2

9 - فرهنگ مترادفات و اصطلاحات - ص 352و 353        10 - همان - ص 56. 

 11 - بهار عجم ج1 ص 434.           تصویر "یاقوت سرخ"  یرگرفته از سایت سازمان زمین شناسی


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/10/20 ساعت 23:22 | لينک ثابت |

کنکاش ادبی 1 - رنگ سرخ در ادب فارسی

کنکاش ادبی 1 (مصرع رنگین)

بخش اول

رنگ سرخ در ادب فارسی

 

پیش درآمد بحث:

چندی پیش این جانب،  نوشته ایی سیاسی،  زیر عنوان "قلم زنی یا شمشیر زنی" برای "یادداشت روز"  روزنامه حیات نو نگاشتم و در آن  هتـّاکی و تند گویی یکی از نشریات دانشگاهی را نقد و رفتار ناپسند دست اندرکارانش  را نکوهش کرده و در پایان مقاله آوردم :

" راستی شاعر چه خوب گفته است :

 "مصرع رنگین کم از شمشیر خون آلود نیست "

سپس از یکی از دوستان ادیب و شاعر خواهش کردم تا نام شاعر این شعر را بیابد.  وی در محفلی ادبی این مصرع را قرائت کرد، لیکن برخی از بزرگان حاضر در جلسه،  ترکیب " مصرع رنگین " با "شمشیر خون آلود " را نامناسب دانسته و جملگی از شناسایی شاعر شعر اظهار بی اطلاعی کرده بودند. پس از آگاهی یافتن از این موضوع،  بنده به انجام  دو کار مصر شدم:

نخست - اینکه نام شاعر را بیابم چون مطمئن بودم که بیت مزبور را در منبعی موثـّق خوانده و در ذهن رسوب شده است.

دوم - بر خلاف نظر اساتید خود در آن جمع ادبی، ایمان داشتم که کاربرد کلمات و عبارات در مصرع مزبور، به جا و آن حاوی یک صنعت زیبای بیانی از قبیل تلمیح یا استعاره یا تشبیه و تمثیل است که در شعر فارسی سابقه دارد ....

با کمی جستجو، پاسخ پرسش نخست به دست آمد و معلوم شد که این مصرع،  از "ناجی تبریزی"  شاعر عهد صفویه است .وبیت کامل  آن چنین است :

ناجی اندر دست شاعر روز میدان سخن

مصرع رنگین، کم از شمشیر خون آلود نیست (1)

امّا کنکاش پیرامون موضوع دوم و کسب اقناع ذهنی که کاربرد مصرع از سوی بنده به عنوان شاهد شعری موضوع مقاله مناسب بوده است، یافته هایی را در پی داشت و همان، بهانه  و در عین حال دست مایه ی نگارش مقاله ای دراز شد، که در چندین بخش تقدیم خوانندگان می شود :

نویسنده ممنون می شود که دوستان  نظر خود و همچنین خطا های این جانب را در باره موضوع بحث اعلام دارند تا امکان  بسط و تکمیل آن فراهم شود

کاربرد رنگ سرخ در شعر فارسی:

استاد شفیعی کدکنی گوید برغم اینکه در زبان رایج، رنگ ها متنوعند، لیکن  در زبان ادب پارسی دایره لغت در زمینه رنگ ها چندان گسترش نیافته است و در قدیم رنگها ثابت بوده و دگرگونی زیادی به خود ندیده است. از این رو گویندگان این محدودیت را از رهگذر استعاره ها و تعبیرات خاص جبران کرده اند. همچنین همو گفته است که هر قوم به واسطه شرایط اقلیمی خود،  رنگی را دوست دارد،  چنانکه عرب صحرانشین همیشه رنگ سبز را دوست و رنگ سرخ را دشمن داشته است، اما همین شاعر عرب وقتی در عراق خوش آب و هوا می زید، رنگ سرخ را می ستاید،  چون دیگر یاد آور خاک و باد و مرگ نیست بلکه یاد آور رنگ گونه ها و گل سرخ و بهاراست (2)

در فرهنگ و ادب فارسی جایگاه هیچ رنگی به رنگ سرخ نمی رسد. در توصیف بهار و نوروز، رنگ سرخ پیش از هر رنگی خودنمایی می کند و بر خلاف باور امروزی شاعران ما در قدیم  زیبایی و سرسبزی بهار و خوشی و شادابی، شادخواری و عشق بازی خود را با این رنگ  به تصویر کشیده اند، مهمترین دلیل این امرشاید همان باشد که استاد شفیعی کدکنی گفته است و شرایط  مناسب اقلیمی و طبیعت ویژه این خاک و بوم منشاء این سرخ دیدن ها است.

در چکامه ی مشهور بهاریه استاد کسایی، رنگ سرخ پیش از همه ی رنگ ها  بهار را به رخ می کشد:

گل باز کرده دیده باران بر آن چکیده              چون خوی فرو دویده بر عارض چو دیبا

کهسار چون زمرد  نقطه زده ز بُسَّد             در نعت او مُشَعْبِِد حیران شده است و شیدا

سرخ و سیه شقایق هم ضد و هم موافق         چون مومن و منافق پنهان و آشکارا

وان ارغوان به کشّی با صد هزار خُوشی        بیجاده بدخشی   بر ساخته به مینا

یاقوت وار لاله    بر برگ لاله ژآله            کرده بدو حواله   غوّاص درّ دریا

و چون در ابیات آخر قصیده ، به ناگاه غم درونی و احساس زمستانی شاعر دزدانه از راه می رسد و پیوند او را با بهار می رباید، تو گویی که شاعر از صفت سرخی بهار است که تبری می جوید

بیزارم از پیاله  وز  ارغوان و لاله             ما و خروش ناله کنجی گرفته ماوا

همین وضع در شعر سایر گویندگان قدیم ما نیز خودنمایی می کند. در ادب ما، خنده زمین، حیض (و غمزه ی) گل کنایه از شکفتن گلهاست (فرهنگ مترادفات و اصطلاحات،  محمد پادشاه "شاد" ص 259) و همواره دو گل شقایق و گل سرخ یا سوری مورد توجه ویژه گویندگان بوده و نقش مهمی را در به تصویر کشیدن بهار ایفاء کرده است و حضور این دو گل،  بیانگر مطلق  حضور بهارند.

نو بهاری شکفته بود مرا                   که مر آن را نبود بیم خزان

باغ ها داشتم پر از گل سرخ             دشتها پر شقایق نعمان (فرخی)

ما می دانیم که آلاله (شقایق)، پیش قراول کاروان بهار و نخستین گلی است که شکفتن و لبخند زدنش  نوید احیای دوباره زمین را می دهد و تصویر گویندگان ما از بهار، همیشه شقایق زارهای بیکران دشت ها و باغ ها است و گل سرخ (سوری) که در اوایل بهار می شکفد، و تو گویی خانه زاد این خاک است. و بدان  گل نوروزی می گفتند :

ای گل آبدار نوروزی                    دیدنت فرخی و فیروزی (سنایی)

 و اوحدی مراغه ای، عروس چمنش خوانده است:

عروس گل ز اطراف چمن در جلوه می آید

بیا گو بلبل مشتاق اگر داماد خواهد شد

و چون حکم میر نوروزی چند روز بیشتر نیست حافظ بزرگ ناصحانه می خواهد که آدمی چو آن از غنچه بیرون آید و خندان شود.

از سویی واژه "سور" در ادب فارسی خود به معنای سرخ و قرمز است چنانکه گل سرخ را سوری می گویند. این واژه از ریشه پهلوی "sûr" و معادل سوخر "suxr" است.  چنانکه صفت تیهو را به خاطر رنگ سرخ بالش، سور پرّک "sûr Parrk"  می گفتند.  همچنین سور پهلوی، از ریشه اوستاییsuirua  به معنای مصطلح امروزین:  مهمانی و جشن است (فرهنگ زبان پهلوی، دکتر بهرام فره وشی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم، تابستان 1381- ص 523)

گل و لاله ست باده ی سوری

یافته بوی این و گونه ی آن (مسعود سعد)

آمده نوروز ماه با گل سوری بهم

باده ی سوری بگیر بر گل سوری بچم (منوچهری)

وقت گل سوری خیز ای نگار

بر گل سوری می سوری بیار (مسعود سعد یا عمعق بخاری)

و از سوی دیگر در نزد گویندگان کهن ما واژه گل  خود و به تنهایی همیشه گل سرخ بوده است و واژه گلاب خود مبین آن است که گل به طور مطلق به معنی گل سرخ (سوری) است (3)

چنانکه در فرهنگ عامیانه مردم افغانستان به هر چیزی که همرنگ با گل سرخ است، گلابی می گویند و تا چندی پیش در فرهنگ عامیانه ما،  به رنگ قرمز و سرخ، "گلی" می گفتند مانند: مداد گلی، دوا گلی.

جایگاه بلند رنگ سرخ  تا آنجا است  که گویندگان ما در قدیم،  نور ماه و خورشید را سرخ می دیدند :

 

ماه تمام ست روی دلبرک من

وز دو گل سرخ اندرو پرگاله  (رودکی)

ای آنکه ترا ماه تمام از بر سرو است  

ای آنکه ترا لاله سرخ از بر ماه است (قطران تبریزی)

خاک درگاهت به صد میل زر سرخ آفتاب

روشنائی را کشد در دیده هر روزی به گاه (سلمان ساوجی)

خمیده مــــــاه به شکل کمان زرین نور

جهیده رحم شیاطین چو بسّدین  نشاب (امیر معزّی)

عید آمد از چرخ برین، پرشادمانی بین زمین

مه را چو زرین جام بین از بهر خمار آمده (امیر خسرو دهلوی)

ز آفتاب جلال اوست چـــــــو ماه

روی ما سرخ و روی خصم سیاه (نظامی - هفت پیکر)

چون زر ســـرخ سپهــــر سوی ترازو رسید

راست برابر بداشت کفه ی لیله و نـــــــهار (خاقانی)

نور مه از خــــــار کند سرخ گل

قرص خور از سنگ کند بهرمان (خاقانی)

روز و شب از این واقعه خونابه نشان است

چشم مه و خورشید چنین سرخ از آن است (واعظ قزوینی)

شب ما روز نگـــــــردد ز مه باختـــــری

تا چو خورشید به خاور نزنیم اختر سرخ (فرخی یزدی)

و عجبا که رنگ زر (دینار) را نیز قرمز می دیدند و زرّین به معنی سرخ است (4):

زبرجد طبق ها و پیروزه جام

چه از زر سرخ و چه از سیم خام (فردوسی)

به هر جای گنجی پراکنده زر

به یک جای دنیا سرخ و گهر (فردوسی)

اشک چون سیم سپیدم،  شد از آن خون، که زخلق

زرد روئی کشد آنکس که ندارد زر سرخ (فرخی)

چو زرین درختی همه برگ و بارش

ز گوگرد سرخ و عقیق یمانی  (فرخی)

بوستان چو بزمگاه و گل شکفته سرخ و زرد

همچو یاقوتین و زرین رطل ها از مل ملا (قطران)

چهره زرین و سیمین سیه ترکان به هم

با زر و سیم شماری نیست گو هرگز مباش (امیر خسرو دهلوی)

به سنگ سیه بر زر سرخ سود

مگر بر محک زر همی آزمود (نظامی - هفت پیکر)

زر یکی صورتش هزار نمود

سکه سرخ بی شمار نمود (شاه نعمت الله ولی)

جنسش  نظر عنایت حضرت دوست

نقدش، زر سرخ لخت های جگر است (واعظ قزوینی)

در عشق خون ما خورده ایم، رنگی به رخ آورده ام

رخسار زرین مرا ای گریه!  گلناری مکن  (حزین لاهیجی)

بر خلاف امروز که سیاه و سفید دو رنگ متفاوت و متضادند،  در قدیم برابر سیاه، سرخ بکار رفته  است. چنانکه استاد کسایی در قصیده بهاریه پیش گفته، با  تشبیه وجدآور رنگهای ضد  و مخالف سرخ و سیاه شقایق به دوست و دشمن که در توصیف درون سیاه و کدر  و برون سرخ خوشرنگ لاله وصف شده است و یاد آور معقولی : چون پنهان کاری منافق و آشکاری رفتار مومن است، بهار را چنین توصیف می کند:

سرخ و سیه شقایق هم ضد و هم موافق         چون مومن و منافق پنهان و آشکارا

و ...

می خوری اعتراف کن به گناه

تا نگردد حرام سرخ و سیاه (اوحدی - جام جم)

روی اگر سرخ و گر سیاه بود

نقشبندش دبیر شاه بود (هفت پیکر – نظامی)

چون کنی طبع پاک خویش پلید

چه کنی روح سرخ خویش سیاه (انوری)

گل بوستان رویت چو شقایق ست لیکن

چه کنم به سرخ رویی که دلی سیاه داری (سعدی)

ز عشق امروز هر کو سرخ رو نیست

به محشر نامه اش فردا سیاه است (کمال خجندی)

به دست و خنجر جلاد، خطّه پنجم

که با سیاه دلی اشقری ست سرخ لقا (مجیرالدین بیلقانی)

روی سرخ خویش را کرد از تهی مغزی سیاه

چون عقیق ساده  دل هر کس که صاحب نام شد(صائب)

در ادبیات فارسی، تشبیه چهره و رخ و همچنین لب سرخ و دهان کوچک یار به مطلق  گل و نیز گل ها و میوه هایی چون گلنار(گل انار)، سیب، و عناب و انار،   و تشبیه باده به گل ارغوان و عقیق، تشبیه اشک چشم به سرشک (که گل سفید مایل به سرخ دارد) و ناردانه (ناردان افشاندن: اشک خونین ریختن) و آب عنب، تشبیه سر انگشتان محبوب به فندق (خضاب دادن آنها با حنا) و همچنین ..  بهره استعاری و تشبیه بردن از دیگر رسته هایی چون: طبر خون (بید قرمز)، بستان افروز (تاج خروس) ، سرخ بید (بید مجنون)،  بهرمان (گل کاژیره)؛ و جماداتی چون یاقوت، لعل (که معرب لال و به معنی سرخ است) و محصول حنا،  شعر زیبای فارسی را مالامال از سرخی و قرمزی کرده است.  در اشعار گویندگان ما، رنگ خضاب، رنگ سرشک عشاق، رنگ عروسی، رنگ عید؛ رنگ گل، رنگ گلنار، رنگ می، همه کنایه از سرخی است (5)

فردوسی پاکزاد در وصف دختر پادشاه کابل گفته است:

"رخانش چو گلنار و لب ناردان "

و کلیم کاشانی از رسم حنا گذاردن زنان در عید نوروز چنین بهره برده است:

نو عروس لاله را وقت حنا بندان رسید     در میان، گل خرده ی خود را به جا آورده است

و لامعی گرگانی شعری چنین سرخ سرائیده است:

ز زخم نار رخ سیب گشته خون آلود     ز کین سیب دل نار گشته خون آگین

و حافظ بزرگ:

بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند

کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت

و صائب، بر سبیل طنز، و در مقام "امر نشدنی "  برف سرخ را بکار برده است:

روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان                     بخت سیاه اهل هنر سبز می شود

کاربرد "قرمز"  به جای "سرخ" :

قرمز در اصل کرمست بوده و چون در فارسی سین و زاء بدل می شوند، تخفیف و تبدیل یافته و قرمز معرب ساخته شده است، و آن  کرمی  شبیه کرم ابریشم است که رنگرزان در قدیم رنگ سرخ را از آب افشرده آن بدست می آوردند ( ر. ش. دهخدا)

واژه قرمز در شعر قدیم به ندرت آمده است:

همچنین دانم نخواهد ماند برگشت زمان  

موی جعدت عنبری و روی خوبت قرمزی (ناصر خسرو)

و پس از ناصرخسرو، نظامی چند بار آورده است:

اطلسی که قبای لعل شاهی ست              با قرمزی رخ تو کاهی ست  (لیلی مجنون )

چون شب آرایشی دگرگون ساخت           کحلی اندوخت قرمزی انداخت (هفت پیکر)

نشـــاط ی قرمــــــــــزی ساختند          بساطی هم از قرمز انداختند (هفت پیکر)

چو سیفور شب قرمزی در نبشست        در افتاد ناگاه از این بام طشت (اقبال نامه )

صبح، چراغی سحر افروز شد            کحلی شب قرمزی روز شد (مخزن الاسرار)

و ...

دارم طلبی ز یار جانی دو سه کفش

نی زرد بود نه قرمزی و نه بنفش (سیدای نسفی)

سوای چند مورد بالا که بنده دیده ام،  ظاهرا! گویندگان نزدیک به زمان ما همچون ایرج میرزا و بهار و غیره، این واژه را میان مردم مصطلح کرده اند.

                                                    ((((((((((((((((()))))))))))))))))

 پانوشت ها:

1 - ر. ش. تذکرﺓ الشعرا ی نصرآبادی، جلد اول، تصحیح محسن ناجی نصر آبادی، انتشارات اساطیر چاپ اول 1378 تهران – ص۵۱۴

2 - صور خیال در شعر فارسی، محمد رضا شفیعی کدکنی، موسسه انتشارات آگاه،  چاپ سوم، پائیز 1366، تهران – صص  268- 271

 3 – به نقل از گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی، غلامحسین رنگ چی،  ص دوازده

4 - فرهنگ اشارات ادبیات فارسی، ج 1، دکتر سیروس شمیسا، انتشارات فردوسی،  چاپ اول، 1377 ،تهران -  ص 528

5 - فرهنگ نامه کنایه،  میرزائیان،  صص 460-462 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/10/14 ساعت 16:9 | لينک ثابت |

محرّم و عاشورا به روایت طبری و انشای بلعمی

 

محرّم و عاشورا به روایت طبری

    ترجمه ای کهن از متون فارسی ( انشای منسوب به بلعمی)

 

در باره نویسنده و پارسی گردان و کتاب: *

الف – مولف:

ابوجعفر محمّد بن جریر بن یزید بن کثیربن غالب، تاریخنگار و مفسر و فقیه و محدث ایرانی، در پایان سال 224 یا آغاز سال 225 ھ.ق. برابر با 839 میلادی، در روزگار حکومت طاهریان بر طبرستان،  درآمل مازندران زاده شد و از آن روی به طبری مشهور گردید.  طبری خود  در باره سالهای نخستین عمر چنین می نویسد : "من قران را در هفت سالگی از برکردم و در هشت سالگی با مردم به نماز جماعت ایستادم و در نه سالگی به نوشتن حدیث پرداختم ...  پدرم گفت در خواب دیدم که پیش روی رسول خدا صلی علیه واله نشسته ام و با من خرجینی پر از سنگریزه است. من آنها را در فلاخن می نهم و پرتاب می کنم و از معبر تعبیر آن پرسیدم، تعبیر گوی خواب به پدرم گفت که این کودک به بزرگی در دین خود استوار می شود و از دین و آیین خود حمایت می کند. پس پدرم بر آن شد که از همان کودکی مرا در کار فرا گرفتن دانش یاری کند و از هیچگونه همراهی و فراهم ساختن وسایل دریغ نورزد.... " .

طبری پس از فراگرفتن مقدمات علوم، در دوازده سالگی آمل را ترک کرد و به شهر ری روی آورد و سپس به بصره و بغداد و مصر و شام  رفت و از مکتب بزرگانی که جملگی از نامداران زمانه ی خود بودند، سود جست. وی ضمن سرکشی به زادگاه خود،  در بغداد خانه ای بساخت و اوقات خود را به عبادت و مطالعه و تالیف و تصنیف منحصرداشت. طبری در نزد مردم و خلیفگان و امیران مرتبتی والا داشت و به احترام و عزت بسیار می زیست. و گویای این پایگاه بلند، عبارت صاحب تاریخ طبرستان است :

"محمد بن جریر الطبری، مولف کتاب الذیل و الذیل، و کتاب تفسیر القرآن و معانیه و کتاب التاریخ؛ و مذهب و طریقت او معتقد خلایق و اتفاق علما که مثل او در هیچ طایفه نبود؛ و مسطور است در کتب که بر در سرای او به بغداد چهار صد استر برشمردندی از آن ابناء خلفا و ملوک و وزراء ؛  و از این جمله سی استر هر یک با خادم حبشی بودندی که به اقتباس علوم پیش او شدندی. (تاریخ طبرستان، شادروان عباس اقبال، صص 23-122). سرانجام وی به روز شنبه بیست و هشتم شوال سال سیصد و ده هجری، برابر با فوریه 923 میلادی، به سن هشتاد و شش سالگی، در گذشت.

شمار آثار طبری بسیار است. این دانشمند بزرگ، با دلبستگی واهتمامی که در فراگیری و آموزش و تالیف داشت موفق گشت آثاری برگزیده و پر ارزش از خود به جای گذارد؛ چنانکه آثار او را چون برشمردند و با سالهای عمر او برسنجیدند، دریافتند که وی توفیق یافته است در طول 86 سال عمر خود به هر روزی 14 برگ بنویسد.  دو اثر از تالیف های طبری در میان آثاراو اعتبارو ارزشی به تمام دارد: تفسیرقران او، و تاریخ او.

ب –  در باره کتاب:

 تاریخ الرسل و الملوک یا تاریخ الامم والملوک معروف به تاریخ طبری از معتبرترین تاریخ های عمومی جهان و اسلام است که از جهت جامعیت و درستی و اتقان همواره مورد نقل و استناد و استفاده و اقتباس تاریخنگاران و دانشمندان بوده است. طبری این کتاب را پس از پایان تفسیر قرآنش تألیف نمود.

 تاریخ بلمعی و ترجمه تاریخنامه طبری از شمار کهنترین و استوارترین متن های زبان فارسی است. این اثر ترجمه گونه ای از کتاب بالاست.

ظاهراً این ترجمه به سال 352 ھ.ق. در دوران امیر منصوربن نوح سامانی و به اشاره صورت پذیرفته است، در حالی که از تاریخ درگذشت مولف بزرگوار آن، پنجاه سال نگذشته بود و از آغاز تالیف و انتشار آوازه ای بلند یافت و با اقبال همگان روبرو گردید

خوانندگان محترم وبلاگ قطعاً مستحضرند که از آن روزگاران، آثار زیادی به جای نمانده است و آنچه محققان و دانشوران در پژوهشهای موشکافانه خود از نظم و نثر فارسی برشمرده اند، چندان نیست؛ از این رو  ترجمه تاریخنامه طبری از نخستین نمونه های ارجمند زبان فارسی دری است که گذشته از قدمت و اصالت، از سویی به اعتبار شمول و احتوای آن بر تاریخ عمومی جهان و ایران، از پیدایی آدم تا عصر خود؛ و از سویی دیگر به سبب در برداشتن گنجینه ای گرانبها از واژگان و ترکیبهای کهن زبان پارسی، و پرهیز از به کار بردن لغت های بیگانه، شایسته بازنگریستن و بررسی و مداقه است.

یکم - بخش اول این کتاب، با آغاز آفرینش عالَم شروع می‌شود و با داستان خلقت آدم، سرگذشت سلسلۀ پادشاهان در ایران و روم، زندگی پیامبران الاهی و آغاز مسیحیت ادامه می‌یابد و با پادشاهی یزدگرد شهریار پایان می‌پذیرد. در تألیف این بخش وقایع مهم، سلسله‌های پادشاهی و شخصیت ها موردتوجه بوده است. این بخش در سال 1341شمسی به تصحیح محمدتقی بهار و به کوشش محمد پروین گنابادی از سوی وزارت فرهنگ منتشر شد.  

دوم - بخش دوم کتاب با ذکر انساب پیامبر(ص) آغاز می‌شود و دوران بعثت، هجرت، غزوه‌های پیامبر اکرم(ص)، خلفای راشدین، دورۀ بنی‌امیه و دوران عباسیان را در برمی‌گیرد. در این بخش، پس از هجرت پیامبر(ص) روش تألیف برخلاف بخش نخست، بر مبنای تسلسل سنوات (سالشمار) است و وقایع تاریخی سال به سال روایت می‌شود که با ذکر انساب پیامبر (ص) آغاز می‌شود و با خلافت المسترشدبالله پایان می‌یابد. این بخش در 1366ش با عنوان تاریخ‌نامۀ طبری به‌ کوشش محمدروشن در 3 مجلد انتشار یافت.

و ظاهراً اخیراً مجموع دو بخش،  در پنج مجلد منتشر شده است.

ج – در باره مترجم :

ما می دانیم که سامانیان در بزرگداشت و حمایت از نویسندگان و شاعران و دانشوران، از رقیبان خود، بویهان، دست کم نداشتند ، اهتمامی بیشتر در گسترش زبان فارسی بکار می داشتند. البته این همه سبب عدم توجه سامانیان به گویندگان و نویسندگان تازی زبان نبود، چنانکه یتیمه الدهر، اثر پر آوازه ثعالبی، خاصه بخش پایانی آن به شاعران خراسان و ماوراء النهر اختصاص یافته و در برگیرنده نام های فراوانی است که به روزگار آنان به تازی شعر گفته اند، ثعالبی خود می گوید : "بخارا در عصر سامانیان آشیان جلال و کعبه فرمانروایی و مجمع افراد برجسته زمان بوده است".

در دوران امارت سامانیان، چند خاندان) وزارت پیشه (جیهانی، بلعمی، عتبی)  بر سر کار بودند که اداره دیوان بر عهده کفایت آنان باز بسته بود. شاید خاندان بلعمی پس از برمکیان پر آوازه ترین خاندانهای وزیران باشند که نام و یادشان در کتابهای ادب و تاریخ به فراوانی آمده است، و البته این گذشته از والایی پایگاه افراد آن خاندان در ادب و دانش و حکومت، اهتمام آنان درنگهداشت و پرسش شاعران و نویسندگان و مورخان بوده است.

در آثار بازمانده پیشین، جای به جای سخن از ترجمه تاریخ طبری رفته است. و در اشاره ای که امیر سلطانی منصوربن نوح سامانی به ابوعلی محمد بن بلعمی، در باره ترجمه تاریخ کبیر محمد بن جریر طبری کرده است، جای تردید نیست.

در روایتهایی که از ترجمه تاریخنامه طبری به جای مانده است دو مقدمه دیده می شود: مقدمه ای که به زبان فارسی است، و مقدمه ای دگر به زبان تازی. و در این هر دو مقدمه بصراحت اشاره بدین نکته، دیده می شود. د رمقدمه فارسی چنین آمده است: " بدان که این تاریخنامه بزرگ است که گرد آورد ابوجعفر محمد بن جریر بن یزید الطبری رحمه الله علیه، که ملک خراسان ابوصالح منصور بن نوح فرمان داد دستور خویش را، ابوعلی محمد بن عبدالله البلعمی را، که این نامه تاریخ تازی پسر جریر کرده است؛ پارسی گردان هر چه نیکوتر، چنانکه اندر وی نقصانی نیوفتد.

پس ایدون گوید ابوعلی بلعمی که چون اندر وی نگاه کردم و بدیدم، علمهایی دیدم اندر وی بسیار با آیت های قران و شعرهای شاعران و مثل های نیکو و سرگذشت های پیغامبران و آنِ ملوکان. و اندر وی فایده ها دیدم بسیار، پس رنج بردم و جهد و ستیز بر خویشتن نهادم و این پارسی گردانیدم به نیروی ایزد عزو جل. و ما خواستیم که تاریخ روزگار عالم اندر وی یاد کنیم و آنچه هر کسی گفته است از اهل نجوم و از اهل هر گروهی که تاریخ گفته اند از گبر و ترسا و جهود و مسلمان، هر گروهی آنچه گفته اند یاد کنیم اندر این کتاب پسر جریر نیافتیم، و ما باز نمودیم تا هر که اندر او نگرد زود اندر یابد و بر وی آسان شود."

به هرحال ترجمه تاریخنامه طبری اثری از سالهای نخستین استقرار و استواری زبان فارسی است. گنجینه ای گرانبار و مغتنم است. نام مولف آن بلعمی باشد؛ و یا نامی عزیز و ناشناخته، در چندی و چونی آن تغییری حاصل نمی شود.




 خبر مقتل حسین بن علی علیه السّلام:

 آنگه حسین (ع) از مکّه برفت ، و هر که او را دید گفت مشو و بر مردمان کوفه ایمن مباش و عبدالله بن عباس سوی او آمد و گفت : یا پسر عمّ، از مکه و حرم خدای عزّو جلّ مرو،

و عبدالله بن زبیر امیر بود و بیعت آشکارا کرده بود و همی خواست که حسین برود تا شهر او را صافی شود. و عبدالله بن عباس گفت: ای پسر عمّ، به گفتار کوفیان غرهّ مشو که دانی با پدر و برادرت چه کردند، اگرالبته بروی این زنان و کودکان را مبر تا نخست بدانی که کار چگونه بود، و اگر کوفیان هوای تو خواستندی آن خلیفت یزید که به شهر اندر نشسته است بیرون کردندی، و همی ترسم که ترا بکشند و این کودکان تو به تو نگذارند.

حسین(ع) فرمان نکرد و برفت با همه اهل بیت خویش، و با وی چهل سوار بود . وصف پیاده به راه اندر او را پیش آمدند و خراجی همی آوردند بر اشتران.  حسین آن کاروان را بگرفت و گفت: منم امام و من بدین حقّ ترم از یزید، و هرچه خواسته مسلمانان بود باز داد و هرچه درم بیت المال بود برگرفت. پس چون به نیمه بادیه رسید ، فَرزدق شاعر، همام بن غالب پذیره ی او آمد، و از کوفه برفته بود، و لیکن خبر عُبَیدالله  بن زیاد نداشت. حسین گفت: خبر من چون است در کوفه؟

گفتا مردمان را با دل تو است، قضای ایزد ندانم که چیست. حسین(ع)  گفت: قضا را باز نتوان داشتن. و هیچ خبر عُبَیدالله  بن زیاد چون هانی و مسلم را بکشت به هر جای عُمّالی بیرون کرد. و نامه ی یزید آمد سوی وی که حسین از مکّه بیرون رفت، شما سپاه را به مکه بیرون برید و عُبَیدالله  بر همه کس ها و ولایت ها نامزد کرده بود و عمربن سعدبن ابی وقاص را بخواند و عهد ری او را داد و گفت: باید که بروی و حسین را بگیری . عمر گفت : باید که مرا از این عفو کنی. عُبَیدالله  گفت" اگر خواهی که ترا عفو کنم عهد ری به من باز فرست. عمر گفت : امشب مرا زمان ده تا بیندیشم. و آن شب تدبیر کرد آن بهتر دید که عهد باز ندهد و حسین را بکشد. پس عمربن سعد برفت در اول محرم سال شصت و یک با چهار هزار مرد، و روی به بادیه نهاد. و حسین از قادسیه بر سه میل فرود آمده بود. و عمربن سعد مردی را بخواند نامش حرّبن یزید، و او از شیعت علی بود و لیکن کس ندانست، و گفت: برو و چاه ها و منزل ها راست کن.

و چون حرّ سه منزل از قادسیه برفت، حسین را دید با آن همه بنه و عیالان فرود آمده. او را گفت: کجا خواهی رفت؟ گفت: به کوفه. گفت: بازگرد که لشکر اینک آمد، عمرسعد با چهار هزار مرد و مسلم بن عقیل را بکشتند، باز گرد، گفت : چگونه بازگردم با این همه عیال؟ گفت: برخیز و از راه یک سوی شو.

حسین از یکسوی راه روی بنهاد تا به جایی رسید که آنجا کربلا گویند و آنجا فرود آمد. و چون عمر سعد به بادیه اندر آمد، خبر حسین به کربلا یافت. برفت با سپاه و آنجا شد. چون حسین سپاه بدید بر نشست با آن چهل سوار و صد پیاده، و پیش حرب شد و صف برکشید و بر جای بیستاد، تا سپاه اندر رسید. پس عمربن سعد از سپاه بیرون آمد و بر حسین سلام کرد و او را پند داد و گفت "مکن، هر چند شما بدین حق ّترید، خدای عزّ و جّل همی نخواهد که این کار شما را بود، و تو بیش از آن حرب نتوانی کردن که پدرت، وهم̗ نبود̗ این کار او را و آن زندگانی به گُرم و زحیر بگذاشت و آخر بکشتندش، و برادرت حسن چون دانست که این کار او را نخواهد بودن، بیعت کرد تا از اُندهان برست. تو نیز خویشتن را از این کار بیرون آر. حسین گفت : از سه کار یکی را با من بکنید : یا مرا دست باز دارید تا به مکه شوم و گرد این کار نگردم، یا به ثغری شوم و آنجا مجاور بنشینم، و اگر نه دست باز دارید تا سوی یزید شوم. عمر گفت : نیکو همی گویی، اکنون بیست (بایست) تا من نامه کنم سوی عُبَیدالله بن زیاد تا خود چه فرماید. عمر با لشکر آنجا فرود آمد و نامه نبشت سوی عُبَیدالله  زیاد . جواب نامه آمد که نخست سوی من باید آمدن تا من او را سوی یزید فرستم. حسین گفت: من خود سوی یزید شوم، تو کسی را از آن̗ خویش با من بفرست. عُبَیدالله  گفت : لا و لاکرامه له، او را نخست سوی من باید آمدن. پس عمر دو سه نامه کرد و کس فرستاد. عُبَیدالله  گفت : هیچ سود ندارد تا سوی من نیاید و دست به دست من ننهد به بیعت، قبول نکنم.

حسین گفت: نکنم و اندر این هفته ای روزگار شد. پس عُبَیدالله  کس فرستاد سوی عمر سعد که من ترا بدان فرستادم سوی حسین تا با او منادمت کنی؟ اگر حرب کنی و اگر نه، کس فرستم تا حرب کند. عمر سعد هم آنگاه برنشست و به حرب رفت با سپاه و بانگ کرد یا حسین، بسیار جهد بکردم تا مگر به خون تو انباز نباشم، این کار میسر نگشت. حسین گفت: امروز مرا زمان ده ، عمر آن روز او را زمان داد. پس عُبَیدالله  بن زیاد شمر ذی الجوشن را بخواند و گفت: عمربن سعد با ما منافقی همی کند و دل با حسین دارد، اگر عمر حرب کند و اگر نه سپاه از وی بستان و عهد ری باز ستان، و آن سپاهسالاری ترا است، یا حسین را یا سر او را به سوی من آور. و حسین یک روز زمان خواسته بود. نماز دیگر شمر فراز رسید و گفت : من یک ساعت زمان ندهم. عمربن سعد برنشست با سپاه و سوی حسین آمد و گفت : عُبَیدالله  بن زیاد کسی دیگر فرستاد. حسین گفت: شب نزدیک آمد، یک امشب مرا زمان دهید. سپاه مر شمر را خواهش کردند تا زمان داد. و آن شب همه ی شب حسین سلاح راست کرد. پس نیمه شب رسول عُبَیدالله  فراز رسید سوی عمربن سعد و گفت : اگر تو حرب همی کنی شط فرات بر ایشان بگیر و دست باز مدار که آب خورند تا از تشنگی بمیرند، و چون حسین را بکشی تنش را به سم اسبان بکوب. عمربن سعد هم آنگاه عمروبن الحجاج را با پانصد مرد به لب رود فرستاد تا آبخور بگرفتند و بر حسین و لشکرش، و حسین را آب نبود، تشنه بماندند.

حسین همی آن شب سلاح راست همی کرد و با خود شعرها می خواند، و علی بن الحسین بیمار بود و به خیمه اندر خفته بود و شعر پدر همی شنید. بگریست و زنان همه بگریستند و زنان بانگ برداشتند. حسین گفت: مگریید که دشمن شاد شود.

پس حسین سر بر آسمان داشت و گفت: یارب، تو دانی که با من بیعت کردند و بشکستند. یاربّ، تو داد من از ایشان بستان. پس حسین آن مردمان را که شیعت او بودند و با وی آمده بودند گرد کرد و گفت: آنچه بر شما بود کردید و من شما را نه به حرب آوردم، و ما اندکی ایم و ایشان بسیارند و من از جان خویش نومید شدم و شما را از خود بر آوردم، هرکه خواهید بشوید. ایشان گفتند: یا ابن رسول الله، ما روز رستخیز پیش جدّت چه حجّت آریم که فرزند او را به جایی چنین در دست دشمنان بگذاریم، و ما جانها پیش تو فدا کنیم.

پس {حسین} آن شب سپاه را تعبیه کرد، و مردی بود نام او طرماح، از شیعت علی بود، چون بشنید که حسین به کربلا گرفتار آمده است، بر جمّازه نشست و آن شب خود سوی حسین آمد و گفت: بر این اشتر من نشین تا ترا به حی خویش برم و آنجا همی دارم، و کس آنجا نیارد آمدن. حسین گفت: گریختن و زن و فرزند را دست باز داشتن عار بود، و از پس̗ زن و عیال مرا زندگانی نبود. پس طرماح بازگشت. و حسین یک زمان به خواب اندر شد و پیغامبر را علیه السلام دید که گفت: یا حسین، هیچ غم مدار که فردا شب با من باشی. حسین چون از خواب درآمد؛ امید از جان خویش برداشت. پس چون روز ببود، نماز بکرد.

روز آدینه بود، روز عاشورا، عمر بن سعد سپاه را بیاراست و به حرب آمد. حسین از اسب فرود آمد و بر جمازه نشست و پیش صف اندر آمد چنانکه همه لشکر عمر سعد او را بدیدند، و خطبه کرد و گفت: یا اهل کوفه، من دانم که مرا این سخن سود ندارد و لیکن هم بگویم تا حجّت خدای عّز و جّل بر شما بود، و عذر خویش بگویم پیش از آنکه کاری افتد. پس گفت: ای مردمان، شما همه میدانید که من پسر فاطمه بنت رسول الله ام و پسر علّی بن ابی طالبم  ابن عّم او، و عّم من جعفر طیّار است و عّم پدرم حمزه است سیدالشهدا،  و برادرم حسن است. اگر شما به خدای بگرویده ای و به جّد من ایمان دارید بگویید تا مرا چه گناه رفته است که قصد جان من کرده اید و نبینید که ترسایان سم خر عیسی چگونه عزیز دارند، و آنکه جهودان اند و چیزی یابند از آن̗ موسی همچنان کنند. و هر دینی مر رسول خویش را و اهل بیت او را چگونه عزیز دارند و یا قوم، تا اندر میان شما ام خون کسی نریختم و خواسته ی کسی نستدم، شما به چه حجّت خون من حلال دارید. و من به مدینه نشسته بودم بر بالین قبر جدم، مرا آنجا نهشتید که بنشینیم. به مکه شدم، مرا بخواندید، و شما که اهل کوفه اید  رسولان فرستادید، و من اکنون شما را از آن گویم که موسی گفت قوم فرعون را، اگر (به) من نگروید، از من زاستر شوید تا من به حرم خدای عّز و جّل باز شوم و آنجا بنشینم تا این جهان بر من بگذرد، و بدان جهان پدید آید که حق کرا بوده است و ستم که کرده است. پس هیچکس جواب نداد حسین را. پس حسین علیه السلام گفت: الحمدالله که حجت خدای بر شما است و از من بر شما لازم است و شما را بر من حجّت نیست. پس دیگر باره حسین از ایشان هر یک را نام برد و گفت: یا فلان و یا فلان و یا فلان، و نه شما مرا نامه کردید و گفتی بیای، و با مردم من مرا بیعت کردید و مرا بخواندید، اکنون مرا بخواهید کشتن؟  پس ایشان جواب دادند که ما از بیعت تو بیزاریم . حسین گفت: الحمدالله که شما را بر خدای و پیغمبر حجت نماند. پس گفت:

اللّهم انت ثقتی فی کل کربه و عدتی عند کل شده و قوتی عند کل ملمّه و جاری فی کل حاله انت ولی کل نعمه و منتهی کل غایه اکفنی یا ارحم الراحمین.  پس اشتر بخوابانید و بر اسب نشست و صف راست کرد و بیستاد، و چشم همی داشت تا ابتدا ایشان کنند.

پس مردی از لشکر عمر سعد بیرون آمد به نام عبدالله بن حوزه و حسین را گفت: بشارت باد ترا به آتش. حسین گفت: آن روز مباد که من نزدیک خدای شوم و آتش امید دارم. پس گفت: یارب، این را هلاک کن. راست چون عبدالله برگشت، پای اسبش به چاهی فرو شد و از اسب بیفتاد و پایش به رکاب اندر بماند. و او را بر زمین همی کشید تا بمرد.  

پس حرّبن یزید التمیمی که پیش حسین باز رفته بود و او را گفته که سپاه آمد، پیش حسین رفت و سلام کرد و او را و پیغمبر را درود داد. حسین جواب داد و گفت: به چه کار آمدی؟ گفت: بدان آمدم تا جان پیش تو فدا کنم و با دشمن تو حرب کنم تا کشته شوم تا روز قیامت از جمع شهدای کربلا مرا حشر کنند . حسین گفت: ترا شهادت خوش باد و به بهشت ترا بشارت باد، تو آزاد مردی همچنانکه نامت.

پس شمر عمر را گفت: چه روزگار بری، فراز حرب آی، و عمر تیر در کمان نهاد و گفت: شما گواه باشید که نخست تیر من انداختم، و تیر بینداخت. پس دو تن از لشکر عمر بیرون آمدند، مولیان عُبَیدالله  بن زیاد، یکی را یسار نام و دیگر سالم، و مبارز خواستند، از لشکر حسین دو تن بیرون آمدند حبیب المظاهر و بُرَیرابن الحُضَیر و آن هر دو را بکشتند. پس مردی بیرون آمد به نام یزید بن مَعقل. و از لشکر حسین بُرَیرابن الحُضَیر بیرون آمد و مَعقل را بکشت. و دیگری بیرون آمد، بُرَیرابن الحُضَیر او را نیز بکشت. پس مُزاحم بن الحُریث بیرون آمد از لشکر عمر سعد، و مردی از لشکر حسین بیرون آمد نافع بن هلال و او را بکشت و روز گرم شد و یاران حسین تشنه شدند. و عَمروبن الحجّاج برمیمنه بود، او را گفت : دل بر مرگ نهادند، کس با ایشان برنیاید، بیکبار حمله باید کردن. پس عمر بفرمود تا تیراندازان در پیش آمدند و تیرباران بر لشکر حسین کردند و همه لشکر حسین را مجروح کردند، و بیست تن را از لشکر حسین بکشتند و آنچه بماندند صبر همی کردند.

پس حرب نوبت به حسین رسید و حسین به پیش اندر آمد.  یاران حسین گفتند: یا ابن رسول الله صلی الله علیه و اله، تا از ما یک کس نمانده بود نگذاریم که تو اندر حرب شوی. پس حسین آب در چشم آورد و گفت: احسن الله جزاکم، و ایشان یک یک پیش اندر همی شدند، و هر که پیش شدی گفتی : السلام علیک یا ابن رسول الله، بدرود باش. حسین گفتی : و علیک السلام ، تو رفتی و من از پس تو آیم .

و همچنین همی کردند تا هرکه با حسین بود کشته و خسته شدند. و حسین با برادران و فرزندان و عمّ زادگان و اهل بیت خویش بماند. حسین گفت: اکنون نوبت من رسید. ایشان گفتند: تا ما زنده باشیم نیکو نباشد که تو پیش حرب شوی. پس نخستین کسی از اهل بیت حسین، پسر مهترین او بود علی الاکبر و همی گفت:

            اَنا علیُّ بنُ حسین بنِ علی          نحن و رب البیت اولی بالنّبی

                             { تا الله} لا یحکم فینا ابن الدّعی

و ده حمله بکرد پیش پدر و به هر حمله ای دو سه را بیفکند، و تشنگی غلبه کرد و زبانش خشک شد و سوی پدر آمد و گفت: ای پدر، مرا تشنه است. حسین گفت: جان پدر، جان و تن من فدای شما باد، چه توانم کردن. پس فراز شد و زبان در دهان پسر نهاد. دیگر باره علی بازگشت و حمله کرد، و مردی پیش او آمد نامش مُرّة بن منقذ، از پس وی اندر آمد و شمشیری بزدش و او را بیفگند. جمعی گرد وی اندر آمدند و او را پاره پاره کردند. چون حسین آن را بدید بگریست به آواز بلند، و هیچکس تا آن وقت آواز حسین نشنیده بود. و زینب از خیمه بیرون آمد و خویشتن را بر علی افگند و خروش برخاست.

و از پس علی عبدالله بن مسلم بن عقیل بیرون شد. مردی پیش وی آمد نام او (عَمروبن) صُبیح و تیری بزدش و دستش بر پیشانی بدوخت، و چون برگشت همان مرد تیری دیگر بزدش بر پشت و از شکم بیرون آورد. پس جعفربن عقیل بیرون شد. مردی او را تیری بر شکم زد و بکشت، و با حسین کس نماند جز پنج برادر: عبّاس و عبدالله و عثمان و محمد و جعفر؛ و محمد حنیفه و عمر هر دو آنجا نبودند به مکه بودند و با حسین نیامده بودند . و علی اصغر (که او را زین العابدین خواندندی بیمار بود) به خیمه اندر خفته بود، و قاسم بن محمّد ده ساله بود، از خیمه بیرون آمد شمشیر کشیده. حسین گفت: باز گرد که تو کودکی. گفت: یا عّم، به حق پیغمبر که دست از من باز داری و پیش رفت. سواری بر وی حمله کرد و شمشیری بزدش بر سر و سرش به دو نیمه کرد.

و آن پنج برادر بیکبار بیرون شدند. ایشان را نیز اندر میان گرفتند و بکشتند. تیری بر اسب حسین آمد و بیفتاد، و حسین پیاده گشت و سست شد از تشنگی و روز به وقت نماز دیگر شد. حسین بنشست و هر که فراز آمد او را بکشد، اندیشه کرد. و گفت چه کنم، خون او به گردن خویش نکنم، و بازگشت. و حسین را پسری بود یکساله شیرخواره، نامش عبدالله، آواز او بشنید، دلش بسوخت و او را بخواست و در کنار نهاد و همی گریست. و مردی از بنی اسد تیری بینداخت و به گوش آن کودک فرو شد و همان گاه بمرد. حسین آن کودک از کنار بنهاد و گفت: انا لله و انا الیه راجعون. یا ربّ، مرا بدین مصیبت ها شکیبایی ده. و بر پای خاست و از تشنگی بی طاقت شده بود، و بر لب رود فرات رفت و به جایی همی جست که مگر آب تواند خوردن. شمر گفت: و یلکم،  دست باز مدارید که آب خورد که او از تشنگی مرده است، چون آب خورد زنده شود.  و حسین به روی اندر افتاد و آب به دهن اندر گرفت. تیری بر دهنش زدند و حسین آب بریخت و آن تیر از دهن بیرون کشید و بازگشت، و خون از دهنش همی دوید. و بر در خیمه بیستاد. عمر سعد آهنگ کشتن وی کرد. چون نزدیک رسید؛ حسین گفت : تو آمدی به کشتن من؟ عمر سعد خجل شد و بازگشت، و پیادگان را گفت: چرا مانده اید و او را به میان اندر نگیرید و نکشید.

پیادگان گرد حسین اندر آمدند، و حسین حمله برد و از پیادگان چندی بینداخت، و شمر و عمر سعد از دور همی نگریستند. شمر عمر را گفت: تو مردی را دیدی که این همه اهل بیت وی پیش وی کشته شدند و او را چندین جای جراحت کردند و چندین سپاه گرد وی اندر آمدند و چند روز است که آب نخورده است، با این دل و مردی که او است.

پس حسین با این پیادگان حرب همی کرد تا سی و چهار جای جراحت کردندش به شمشیر و نیزه و تیر، و خون بسیار از وی برفت و تشنگی بر وی سخت تر شد از آن جراحتها. پس شمر با شش تن از خاصگان آهنگ وی کردند، و حسین با شمشیر آهنگ ایشان کرد. مردی زُرعه نامش، شمشیری بر دست حسین زد و دستش از کتف بینداخت. حسین بیفتاد و باز برخاست و آهنگ آن پیاده کرد، باز بیفتاد. پیاده از پس او اندر آمد و حربه ای بزدش بر پشت و از سینه بیرون آورد. حسین بیفتاد، مرد حربه از وی بیرون کشید و جان با حربه از تن وی بیرون آمد.

شمر فراز رفت و سرش ببرید، و قَیس ابن اشعث پیراهن از وی بیرون کرد، و بَحر کعب سراویلش برگرفت، و اَخنس بن مَرثد عمامه اش برگرفت، و حبیب بن بُدیل شمشیرش برگرفت. شمر آهنگ خیمه و غارت کرد، و جامه از تن و سر زنان همی ربودند و زنان همی خروشیدند. عمر سعد بانگ زنان بشنید، آنجا رفت، شمر را دید شمشیر کشیده و علی بن حسین بیمار خفته بود، همی خواست او را کشتن.

عمر گفت: شرم نداری از کشتند کودکی رنجور چه آید؟ گفت: مرا امیر عُبَیدالله  بن زیاد فرموده است که نرینه از آل وی زنده مگذار. عمر گفت: کافران کودکان را نکشند این را پیش امیر بر تا او چه فرماید. پیادگان او را باز گردانیدند. پس شمر عمر را گفت: امیر عُبَیدالله  فرموده است که اسبان بر تن حسین بران.  بیست سوار یکی اَسحق بن حَیْوه و اخنس بن مرثد با هجده کس دیگر بفرمود تا اسبان بر تن حسین همی راندند تا استخوانهاش بشکست.

و آن شب آنجا فرود آمدند و عمر نامه نوشت سوی عُبَیدالله ، سر حسین به دست خَولی بن یزید الاصبحی بفرستاد. و دیگر روز عمر کشتگان خویش را به گور کرد، و هشتاد و هشت تن کشته شده بودند، و آن شهیدان و اولاد را آنجا بگذاشتند، و زنان را بر اشتران افگندند بر پالانهای خشک دریده سر برهنه، و علی بن الحسین بیمار بر اشتر افگندند، و روی به کوفه نهادند.

و ایدون گویند که چون باز گشتند از هوا آواز گریستن شنیدند و کس را ندیدند و این بیت شنیدند.                                 شعر

      أترجوا امه قتلت حسیناً                                شفاعه جده یوم الحساب

      و من حکموا علیه بحکم جور                       فخالف حکمهم حکم الکتاب

و بانگی (دیگر) شنیدند و کس را ندیدند که گفت:

      ایها القاتلون جهلا حسینا                             ابشروا بالعذاب و التنکیل

      قد لعنتم علی لسان (ابن) داو                       د و موسی و حامل الانجیل

پس تن حسین بی سرو پای با آن کشتگان سه روز در دشت کربلا افتاده بود و کسی نیارست بر گرفتن. پس مردمان غاضرّیه بیامدند، و غاضریه دیهی است بر لب فرات و اندر او بهری مردمان بنی اسد بودند، بیامدند و گفتند، ای مسلمانان، این کشتگان شیران و گرگان و سگان همی خورند، از خدای بترسید. همه گرد آمدند و حسین را آنجا بی سر  به گور کردند، و علی بن حسین را در پایان پدر دفن کردند. و دیگر شهدا به یک موضع که خود معروف است، مگر عباس بن علی آنجا که شهید گشت هم به قتلگاهش بر راه غاضریه دفن کردند. و خَوْلی سر حسین پیش عُبَیدالله  زیاد برد و او را گفت: مرا هدیه نیکو ده و عطای بسیار که سر بهترین خلق آوردم.

پس دیگر روز عمربن سعد اندرآمد با آن زنان و کودکان چون بردگان عور همه اطفال و آل با زینب و دختران حسین، و در گوشه ای بنشستند. و عُبَیدالله  زیاد پرسیدکه این زن کیست؟ گفتند زینب دختر علی است. عُبَیدالله  روی به زینب کرد و گفت: الحمدالله الذی فضحکم و قتلکم و اکذب احدو ثتکم. منّت و سپاس خدای را که شما را رسوا گردانید و مردان شما را بکشت و پدر و جدت را و برادرت را در دعوی رسالت و امامت به دروغ زن کرد. زینب جواب داد: الحمدالله الذی اکرمنا  بنبیّه محمد صلّی الله علیه وسلم و طهّرنا من الرجس تطهیراً انما یفتضح الفاسق و یکذّب الفاجر و هو غیرنا و الحمدلله. می گوید: سپاس و منت خدای را که خاندان ما را گرامی گردانید به رسالت و امامت و دلالت، و غیر ما به فسق رسوا کرد و جز از ما به فجور آشکارا.  حمد خدای بر ما نعمتهای بی منتها کرد. عُبَیدالله  می گوید زینب را : کیف فعل الله باهل بیتک. زینب جواب داد: کتب الله علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم و سیجمع الله بینک و بینهم فتحاجّون الیه و تختصمون عنده. (عُبَیدالله  برنجید و خواست که زینب را برنجاند. عمرو حریث حاضر بود گفت: ایها الامیر انها المراه والمراه لا تواخذ بشی ء من منطبقها و لاتذمّ علی الخطاء. یعنی ای امیر، محنت رسیده است، سخن بر او بمگیر. عُبَیدالله  می گوید: قد شفی الله نفسی من طاغیتک و العصاه المرده من اهل بیتک، می گوید : خدای تعالی مرا ایمن گردانید از طغات و عصات اهل بیت شما. زینب جواب داد دیگر باره: لعمری قد قتلت کهلی و ابرت اهلی و قطعت فرعی و اجتثثت اصلی فان یشفک هذا فقد اشتفیت. این می گفت و می گریست. عُبَیدالله  گفت: این فصاحت و شجاعت می بینی به پدرش می ماند. و قضیب بر لب و دندان حسین علیه السلام نهاد و این مثل می گفت :

        نفلّق هاما من رجال احبه                           الینا و هم کانوا اعقّ و اظاما

پس عُبَیدالله  به بر علی بن الحسین آمد علیهما السلام گفت : ما اسمک ؟ نام تو چیست؟ گفت : انا علی بن الحسین علیه السلام. پسر زیاد گفت: اولم یقتل الله علی بن الحسین. شنیدم که حسین علی را خدای کشت . زین العابدین در جواب توقفی کرد، و پسر زیاد او را گفت: مالک لا تتکلم، چه بوده است که سخن نمی گویی؟ جواب داد که قدکان لی اخ یقال له علی بن الحسین کان اکبر منّی قتله الناس. مرا برادری مهتر از من بود و مردمان بکشتند. و دیگر گفت: الله یتوفّی الانفس حین موتها، و ما کان لنفس ان تموت الا باذن الله. عُبَیدالله  گرم شد و گفت: بنگرید تا بر این غلام اثر مردی پدید آمده است تا او را هلاک کنم. گفتند هست. بفرمود که او را بکشند. زینب و دیگر زنان فریاد بر آوردند که از حسینیان او بمانده است تنها، زینهار دست از اوبدار، و اگر او را بخواهی کشتن نخست ما را بکش که ما بیش از این طاقت نداریم، تا عاقبت دست او بداشتند. و بفرمود تا زنان و عورتان را با سرهای برهنه و سرهای شهدا را ترتیب می دادند تا به دمشق برند، و خود بر منبر رفت و خطبه کرد و گفت: الحمدالله الذی اظهر الحق و اهله و نصر امیر المومنین یزید و حزبه و قتل الکذاب و ابن الکذاب و شیعته . عبدالله عفیف اَزدی حاضر بود، از میان قوم برخاست و گفت: یا عدوّالله ان الکذّاب بن الکذاب انت و ابوک و اّلذی و لاک و ابوه یا ابن مرجانه اتقل اولاد لنببیّین و تقوم علی المنبر مقام الصدیقین. بفرمود تا او را بکشتند.

و چون روز برآمد سرهای شهدا گرد کوچه ها و محلهای کوفه بر آوردند و باز به در قصر دارالاماره آوردند و بر دست زَحر بن قیس به دمشق پیش یزید فرستاد. زحربن قیس سرها پیش یزید برد و بنهاد و خدمت کرد. و یزید او را گفت : یا زحر و یلک ماوراء ک و ما عندک ؟ زحر از فصحای روزگار بود، (گفت:) ابشر یا امیر المومنین بفتح الله و نصره ورد علینا الحسین بن علی (علیهما السلام) فی ثمانیه عشر من اهل بیته و ستین من شیعته فسر نا الیهم فسالناهم ان یستسلموا او ینزلوا علی حکم الامیر عُبَیدالله  بن زیاد او القتال فاختاروا القتال علی الاستسلام فعدونا علیهم مع شروق الشمس فاحطنابهم من کل ناحیه حتی اذا اخذت السیوف ماخذها من هام القوم جعلو یهربون الی غیر وزر و یلوذون منا بالاکام و الحفر لو اذا کما لاذ الحمائم من صقر، فوالله یا امیر المومنین ما کان الا جزر جزور او نومه نائم حتی اتینا علی آخرهم فهاک اجسادهم مجرده و ثیابهم مزمله و حدودهم معفره تصهرهم الشموس و تسفی علیهم الریاح و زوارهم العقبان و الرحم بقی سبسب. یزید چون این کلمات شنید از هیبت آن بر خود بلرزید و گفت: والله قد کنت ارضی من طاعتکم بدون قتل الحسین لعن الله ابن سمیه اما و الله لوانی صاحبه لعفوت عنه فرحم الله الحسین و لم یصله بشی ء ." یزید چون در روی حسین بن علی نگاه می کرد این کلمات گفت:        نفلّق هاما من رجال اعزه                  علینا و هم کانوا اعق و اظلما

یحیی حکم حاضر بود، برادر مروان، چون سخن یزید بشنید گفت:               شعر:

   لهام باذنی الطف ادنـــی قرابه                      من ابن زیاد العبد ذی الحسب الرذل

   امیه امسی نسلها عدد الحصی                    و بنت رسول الله لیس لهــــــــا نسل

یزید را سخت آمد و دست پنهان قوم بر سینه او زد،  روی سوی علی بن حسین کرد و او را می گوید: یا ابن حسین ابوک الذی قطع رحمی و نازعنی سلطانی و جهل حقی فصنع الله به ما قد رایت. علی بن حسین می گوید: ما اصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبراها ان ذالک علی الله یسیر. (یزید خالد، پسر خود را گفت جوابش ده. جواب نداد. یزید گفت) ما اصابکم من مصیبه فیما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر. و یزید قضیب بر لب و دندان حسین می نهاد و از شادی این بیتها می گفت:                    شعر:

    لیت اشیاخی ببدر شهـــدوا                               جزع الحزرج من وقع الاثل

    لاهلوا و استهــــوا فرحـــاً                                ثم قالــــــــو یا یزید لا تشل

    لست من خندف ان لم انتقم                               من بنی احمد ما کــــان فعل

پس یزید در زینب و علی و اولاد حسین نگاه می کرد، می گوید: قبح الله بن مرجانه لو کانت بینکم و بینه قرابه اورحم ما فعل هذا بکم ولا بعث بکم علی هذاه الصوره .

پس ایشان را با خانه عورتان فرستاد تا چند روز برآمد. نعمان بن بشیر الانصاری را حاضر کرد که از یاران پیغمبر بود علیه السلام، و نیک مرد و امین بود، و او را در مصاحبت ایشان به مدینه فرستاد. چون عزم رفتن کردند، علی بن حسین را پیش خواند و بنواخت و گفت: لعنت بر پسر مرجانه باد، اگر مرا بگفتی و یا پیش من آمدی به هر چه از من درخواستی وفا نمودمی، اما قضای خدای را به هیچ دفع نتوان کردن. به مدینه باز گرد با این اطفال و عیال که من خود شفقت دریغ ندارم و به هر چه حاجت شما بود وفا کنم، و ایشان با نعمان به مدینه رفتند. 

                                                                 ((((((((((((((((((((((()))))))))))))))))))))))))

یادآوری:  

بخش اول این پست (در باره نویسنده و پارسی گردان و کتاب) تلخیصی از مقدمه فاضلانه و مصیّبانه و متفرسّانه  شادروان استاد محمد روشن بر کتاب تاریخنامۀ طبری است و در معرفی دو بخش کتاب از سایت وزین و بی همتای "مرکز بزرگ دایرة المعارف اسلامی" بهره گرفته ایم و حقیر چیزی از خود مایه نگذارده ام. و بخش دوم (خبر مقتل حسین بن علی علیها السلام) از ج2 همان کتاب صص 703- 715 نقل شده است. 


نوشته شده توسط محمد مهدی حسنی در 88/10/02 ساعت 22:51 | لينک ثابت |

منوي اصلي

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفايل مدير وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
سخن نخست و حرف های بعدی
بانگ قوانین و مقررات
حقوق مدنی و تجارت
حقوق اراضی و املاک
آئین دادرسی
حقوق ثبت
حقوق - تاریخ و کلیات
پرسش و پاسخ حقوقی
حقوق بین الملل خصوصی
حقوق جزا و کیفری
قلمی خودم(مخیّل)
مقالات و تحقیقات ادبی
دادگستری در متون ادب فارسی
شعر دوستان
تقی خاوری (راوی)
رضا دبیری جوان
اشعار و نثر های گزیده
یادها و مناسبت ها
مسایل روز - سیاسی
مسایل روز - قضا، وکالت، قانون
مسایل روز - دولتیان و ادبیات
زنان
کشکول اینترنتی
لطایف القضاء
تصویر طنز (کاریکاتور)
داستان کوتاه طنز

درباره ي ما


این وب دارای مباحث و مقالات فنی حقوقی است. لیکن با توجه به علاقه شخصی، گریزی به موضوعات "ادبی" و "اجتماعی" خواهم زد. چرا و چگونه؟ می توانید اولین یاداشت و نوشته ام در وبلاگ : "سخن نخست" را بخوانید.
مائیم و نوای بینوایی
بسم اله اگر حریف مایی

*****************
دیگر دامنه های وبلاگ :
http://hassani.ir
http://hasani.info

* * * * * * * * * * *
« کليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ، متعلق به اینجانب محمد مهدی حسنی، وکیل پایه یک دادگستری، به نشانی مشهد ، خیابان پاسداران، نبش کوچه سالاری، ساختمان قرض الحسنه پرستاری، طبقه دوم، واحد 108 تلفن : 2216599 511 98 + و 2254972 511 98 + مي باشد.
* * * * * * * * * * *
امیل :

hasani_law@yahoo.com

* * * * * * * * * * *
نقل مطالب و استفاده از تصاوير و منابع این وبلاگ تنها با ذکر منبع (نام نویسنده و وبلاگ)، و دادن لینک مجاز است. »

پيوند هاي روزانه

آرشيو

پيوند هاي وبلاگ

گنجور
Linkograph لینکوگراف
اتحادیه کانونهای وکلای دادگستری ایران
منيران - راهنمای وب ایران
1000 سایت
ترمينولوژي قوانين و مقرارات
بانك قوانين كشور ( دادگستري استان تهران )
بانک مقالات حقوقی
معاونت آموزش دادگستری استان تهران
سيستم قوانين کشور
صندوق حمايت وکلاء و کارگشايان دادگستري
كانون سردفتران و دفترياران
پایگاه اطلاع رسانی دولت
مجلس شوراي اسلامي
سازمان ثبت اسناد و املاك کشور
سازمان ثبت احوال کشور
سازمان بازرسي كل كشور
روزنامه رسمى ج. ا. ا.
دفتر امور بین الملل قوه قضاییه
دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي
ماهنامه حقوقي دادرسی
دادگستري استان اصفهان
راهنمای موضوعی نشريات حقوقی ايران
شبکه خبری قسط
ندای صادق
نیروی انتظامی ج. ا. ا. (ناجا)
ترمینولوژی حقوق
سایت دکتر اسدالله حبیب
قالب وبلاگ
جستجوگر قالب وبلاگ

آخرين پست ها

شنا در دریا و تظاهر به روزه خواری
نقشه ی ایران (شعر)
فلسفه نام گذاری گل پسر(داستان و خاطره طنز)
گذر عمر در سه اپیزود (شعر)
دانلود رایگان قوانین و مقررات
مباحثی از حقوق ثبت 5 - مقررات ثبتی حاکم بر اراضی موات
تصویر طنز 27– باد آورده
پنج داستان کوتاه طنز (فابل) از جمیز تربر
حسرت - غزلی تازه از نجوا
دیوان بلخ 3 - کنکاش ضرب المثل
دیوان بلخ 2 - تعزیه دیوان بلخ
دیوان بلخ 1 - زندگی نامه محمد علی افراشته
امید کُشی
هجرانی ها (یازده دوبیتی منتشر نشده از دبیری جوان)
تقدیس وکالت
نگاهی به شرح های فارسی شهاب الاخبار
وقتی حق دفاع رنگ می بازد
پرسش و پاسخ حقوقي 43 - دستور تخلیه محل تجاری
واژگان بازنده
تصویر طنز 26 – خوش رقصی
زهد ریا و می سارا
پائیز در بهار
نظرسنجی برای تغییر نام خلیج فارس؟!!
کنکاش رابطه مالی وکلای دادگستری با موکلین
کاریکاتور حقوقی 25 – خالی کردن خانه
داستان یک مکتوبه (ایمیل)
نکوداشت استاد محمد قهرمان
مرثیه ای برای خوبی
داستان طنز - دستگیری حضرت فیل
مصرع رنگین و ترکیبات مشابه آن در ادب فارسی

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کليه ي حقوق مادي و معنوي وبلاگ dad-hassani محفوظ مي باشد.
طراحي شده توسط ياس تم

Free counter and web stats